|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
وجدان و اخلاق
+ اگر بخواهيم به طور ريشه اي در مورد اخلاق صحبت كنيم بايد گفت
ريشه اخلاق سه چيز است :
منافع دنيوي مانند ثروت ، شهرت ، لذت ، راحتي و...
منافع اخروي مانند بهشت و لذت و راحتي جاودان
منافع الهي يا لقاء الله و تحقق همه كمالات خداي تعالي در وجود انسان
ريشه اخلاق و بلكه همه چيز ديكر يك امر فراديني است
كه همان وجدان اخلاقي و حجيت ذاتي عقل است
ولي اسلام جهت اصلي را قرب الي الله قرار مي دهد و جلب منافع دنيوي يا رسيدن به بهشت را به عنوان ابزار تلقي مي كند
و با وحي به تكميل عقل مي پردازد
و انسان را به أوج اخلاق يا معنويت به عنوان خليفة الله مي رساند
و همه كمالات خدا در اين موجود دوپا به نمايش گذاشته مي شود
مانند أنبياء و اولياء
و مسئله كفر و شرك و نفاق و ايمان و... بايد در اين راستا تحليل شود
….
+ چند چیز را در مورد اخلاق دینی بخصوص اسلام ذکر کنم....الف، اخلاق دینی هیچ چیزی را در مورد اخلاق تعریف نمی کند، فرضا در قرآن دزدی، زنا، قتل انسان بی گناه تعریف نگریده و قرآن تعاریف موجود در جامعه بدوی عربستان را پیش فرض احکام خود قرار داده، به عبارت دیگراخلاق و تعاریف آن امری انسانی و عقلانی است که قرآن پذیرفته است....ب، قرآن به این احکام با توجه به دین بودن خود جهت خود را می دهد، فرضا زنا در اسلام گناه است اما نه با زن دشمن.....ازدواج امری مقدس است، اما ازدواج جامعه دشمن در هنگام جهاد باطل است....قتل انسان بی گناه زشت است اما قتل کافر و مشرکی که فقط دین اسلام را قبول ندارد حلال است، این مسایل و برداشت ها حاصل وحی است و عقل آزاد از هر قیدی آنرا نخواهد پذیرفت....ج، دین فاقد قاتون اخلاقی همانند قانون طلایی کانت است، دین همه موارد بالا را در برخورد با دشمن می پذیرد اما ازبرخورد مشابه دشمن به همان روش اسلام ذکری به عمل نمی آورد....این دشمن گفتم در چارچوب دین تعریف گردیده و الا اگر دین را به کناری بگذاریم این دشمنی وجود نخواهد داشت....
….
+ خدا قوت
سخن این بود که با ایجاد غروری کاذب(باور به قدرقدرت بودن انسان در حالیکه گروهی کم و بیش ثابت کردند از نسل میمون هستیم)؛ آدمیان خود را مجاز به هر گونه دخل و تصرفی میدانند و این رویه به نابودی پاره هایی از هستی کشیده و پایان این مسیر بن بستی از نابودی کامل خواهد بود.
واژه دموکراسی و آزادیو... و بحث در باره آن واکنشی روانزاد به دیکتاتوریسم انسانها در برابر یکدیگر و هستی میباشد.
….
+ ريشه اخلاق وجدان و عقل است كه امر جهان شمولي است
و دين براي رشد همين فطرت اخلاقي وعقل دروني آمده است
طوري كه حس بي نهايت طلبي ارضاء شود
و اختلافي كه باعث هدر رفتن نيروها مي شود از جامعه رخت بربند
وظيفه اساسي دين رفع اختلافات نظري در اموري است كه عقل و و جدان بشري به تنهايي يا دست به دست هم دادن قادر به رفع أن نيست
نه اينكه بخواهد جاي عقل و و جدان را بگيرد
ولي همه امور اعتقادي ، اخلاقي و عملي أن مبتني بر فطرت و عقل است
زيرا دين براي شناخت و رشد هسته موجود بي نهايت طلبي به نام انسان امده است
تا او را به مطلوب خود كه خداست برساند
و همه خوبيهاي او را به عنوان خليفة الله در وجود او به نمايش بگذارد
علامه طباطبايي در الميزان عقل را با نقل تطبيق داده است
و تفسيري از دين به دست داده اند كه شايد صد سال ديكر جهان به رشدي برسد كه متوجه اهميت ان بشود
….
+ بنده با توجه به موارد بالا و موارد دیگری همانند برده داری، کنیز، عدم برابری زن و مرد در دیه و شهادت، دین را فاقد وجاهت اخلاقی فرادینی ، جهانی و انسانی میدانم.....
بنده از ارث که پا در عدالت می گذارد چیزی در موارد بالا ذکر نکردم، بلکه آنچه گفتم بر می گردد به ارزش ذاتی انسان ، انسانها باید چه زن و چه مرد چه دشمن و چه دوست چه آزاد چه اسیر چه کافر چه دیندار از نظر اخلاقی باید برابر باشند....
….
+ بنده فهمیدم نظر شما چیست من سوالم این است که از منظر فلسفی کجا ثابت شده است عدالت یعنی تساوی و تساوی یعنی عدالت؟
….
+ گفتم، بنده از ارزش ذاتی انسان گفتم، و شان انسان را برابر و بدون قیمت می دانم.....بحث عدالت و حکمت را مطرح ننموده ام....
….
+ تعيين دقيق هدف غايي انسان
چون همه چيز بر مبناي تعيين مقصد نهايي شكل مي گيرد
بدون تعيين مقصد هر راهي بيراهه است
مثل اين است كه شما مسافر جايي باشيد ولي نمي دانيد كجا
مثل همين كاري كه اكثر مردم دنيا به آن مشغولند
از جمله در همين گروه
چه دليلي دارد قبل تعيين مقصد نهايي بخواهيم مسائل ديگر را حل كنيم ؟
ولي بعد از تعيين مقصد مي توانيم مسيري را با كمترين هزينه و بيشترين سود انتخاب نماييم
….
+ سلام...در قرآن یک سری آیات داریم به عنوان آیات احکام، این آیات سیره و روش برخورد پبامبر و مسلمین را مشخص می نماید،آیه مد نظر علامه شامل آیات کلی میباشد و در دایره احکام قرار نمی گیرد
….
+ جعفری و مطهری و صالحی نجف آبادی و طباطبایی عالم تفسیر بوده اند و چنین دریافتها و مشابهش را داشته اند
….
+ اگر ده آیه اول سوره توبه را مطالعه فرمایید و مطمن هستم می دانید که حتی کفار دارای معاهده با مسلمین هم از دایره حرفای بنده خارج نیستند...
بحث اخلاق بود...اخلاق دینی. که بنده اخلاق دینی را انسانی و جهانی نمیدانم.....با توجه به مواردی که ذکر نموده ام....
اگر هر فرضیه ای را چه از نظر دانشمندان و چه دین پیش فرض وجود انسان یا آینده انسان قرار دهیم، بحث انسان موجود عاقل را به انحراف کشیده ایم.......هیچ کدام از این فرضیه ها ثابت شده نیستند....
آقا سعید بنده بجز المیزان این تفاسیر را که شما فرمودید در منزل ندارم....اما علاوه بر المیزان دو تفسیر دیگر لاهیجی و فیض کاشانی را در مورد آیات 1 تا 10 سوره توبه نگاه کردم......با حرفهای بنده فرقی ندارند اگر خواهان باشید عکس آن تفاسیر را ارسال نمایم....
….
+ قبل از هر چیز تشکر می کنم که با صبر و حوصله به حقیر پاسخ می دهید ، من فکر میکنم متوجه شده باشم که چرا من و شما بر سر این موضوع نمی توانیم به توافق برسیم،شما فرمودید که( نفس ناطقه انسانی من مفهوما با نفس ناطقه شما مشترک است نه وجودا) من فکر می کنم مشکل من و شما همینجاست من احساس میکنم شما در نفس ناطقه انسانی خود تفاوت ذاتی قایل اید با نفس ناطقه انسانی من یعنی اینها در مفهوم با هم مشترک اند نه ذاتن و مخالفت من با شما همین جاست چون همه حرف من این است که نفس ناطقه انسانی من و شما ذاتن با هم مشترک است،چرا؟؟؟چون اگر ذاتن با هم مشترک نبود برهان ابن سینا تهت عنوان انسان معلق نهایتا نفس خودش را اثبات می کرد نه نفس من و شما.
فرمودید که برهان ابن سینا در واقع برهان نیست چون صورت استدلالی ندارد برای همین از انسان معلق تهت عنوان تنبیه یاد کرده است فرمایش شما را قبول دارم اما جناب درودیان شما اگر بهتر از ایشان تقریری سراغ دارید که صد در صد صورت استدلالی داشته برای حقیر بیان کنید تا استفاده کنم اگر شما بر سر این ایرادی که دارید باقی بمانید که نفس اثبات نمی شود برای اثبات نفس تقریرات زیادی اورده اند که احتمالا هیچ کدام صد در صد صورت استدلالی ندارد،من فکر می کنم علت این که انسان معلق ابن سینا صورت استدلالی ندارد بخاطر عظمت مسئله است نه ناتوانی شیخ وگرنه شما بهتر از من میدانید که شیخ الرییس عقلی صرف است.باری
سوای این مسائل مشتاقم دلیل شمارا برای این که می فرمایید نفوس من و شما وجودا مشترک نیست چیست؟
شما در ادامه فرمودید بنده اصالت را به ماهیت دادم نه وجود چرا چون از جنس و فصل سخن گفتم وا از شما پرسیدم که اگر در جنس و فصل با هم اشتراک داریم یا فصل منطقی باهم اشتراک داریم چرا در فصل اشتقاقی با هم مشترک نباشیم ، این که من اصالت را به ماهیت دادم برداشت غلطی است، به این دلیل که من مثالهای بالا چندین بار گفتم که دلیل برداشت متفاوت من و شما از یا شهود واحد بخاطر وجود موانع بین من و ان شهود واحد است.ایا شما از این مثال غیر از اصالت وجود برداشت میکنید؟مگر قرار بر این نبود که اختلاف در وجود در شدت و ضعف ، تقدم و تاخر است. ایا مثال من تشکیک در وجود نبود؟؟
شما از حقیر ایراد گرفتید که از مفهوم وجود صحبت می کنم و شما از خود وجود،ایا اگر من از شما ایراد بگیرم که همین جمله من از خود وجود صحبت میکنم مفهومی است به خطا رفتم ؟
قبلا به شما عرض کردم که بخاطر عظمت مسئله حضور است که همه کلمات مفهومی میشود چون هر چقدر هم که گفتار من از حضور دقیق باشد باز هم حصول است و شما باز می توانید مرا به اصالت الماهوی بدون متهم کنید چون از حصول سخن گفتم نه حضور
باز هم از شما تشکر می کنم و بدانید از فرمایشات شما واقعا استفاده می کنم و بدانید انچه که مرا دوستار فلسفه کرد همین حقیقت نفس ناطقه انسانی بود که حقیقتا اقرار می کنم که طفل راهم و یک دریا سوال بنده را از دعای خیر خودتان بی نصیب نذارید باز هم اگر فرمایشی بود در خدمتم
….
+ ادعای ردپای انسان و دایناسور حاصل چند پدیده به اشتباه شناسایی شده و ساختگی است. آثار ردپای کشیده و دراز غیرعادی که گمان میرفت ردپای انسان است تحت تاثیر ردپای دایناسوری که بر روی دوپا راه میرفت تشکیل شده است. ردپای به جا مانده از این دایناسور بسیار شبیه انسان است. ولی مشاهدات به خوبی نشان دادند که فرم سه انگشتی دایناسورها در این ردپاها وجود دارد.
….
+ آقا سعید من زیاد به تفاسیر جدید که تحت تاثیر تفکرات غرب نوشته شده باور ندارم، اکثر تفاسیری که میخوانم قدیم هستن، فرضا تفاسیر شیعه فرات، قمی، کاشانی ، لاهیجی و المیزان را در منزل دارم و به محض مراجعه همه را نگاه کردم، همه آنها با حرفای من همخوانی داشتند......شما هم نگاه بفرمایید.
….
+ برادر عزیز
بحث یکی دو آیه نیست
ولی این بزرگانی که گفتم استدلالهایشان کاملا سنتی است و با ارجاع امانت دارانه به متن
علمای قدیم هم باید دید در چه زمانی نوشتند کتاب را مثلا اگر شیعه بوده در زمان صفوی بوده یا نه ، معتزلی اشعری حنبلی و... همه اینها تاثیر گذاره
وانگهی مهم ارجاع به متن هست
مثلا مطهری و صالحی ارجاع متنشان از شریعتی خیلی بیشتره ولی نتیجه گیریهای صلح طلبانه تری از او میکنند چون تحت تاثیر گفتمان چپ بوده
….
+ بله حتی نقاشی های دیواری متعدد، نقش های روی ظروف مختلف در سراسر جهان و ... که دو علت دارد، یا بعضی از دایناسورها توانسته اند تا عصر انسانی حیات خود را حفظ کنند، یا باقیمانده سنگواره های دایناسورها توسط انسان های عصر باستان کشف شده بود.
مدارک علمی در حال حاضر اثبات کرده اند که دست کم همه دایناسور ها یکسره نابود نشده اند و با تغییرات ریختی و زیستی به بقای خود ادامه داده اند.
باید به هوشمندی و امکان وجودش مستقل از حیات انسانی یا حیات زمینی توجه بیشتری داشته باشیم.
….
+ تعریف شما زمانی از عدم احتیاج انسان نترس به اخلاق صحیح خواهد بود که فرد مذکور فاقد خرد باشد....اما درمورد اجتماع هم درست گفتید.....اما یک سوال آیا انسان تنها احتیاجی به اخلاق دارد؟
….
+ فیلسوفها نیز، در حاضر پیشرفتهای عصبشناسی را به بحثهای خود در مورد آزادی اراده (اختیار) وارد کردهاند. هلن بیبی، استاد فلسفه در دانشگاه منچستر میگوید، خیلیها از آنچه که عصبشناسان میگویند، شگفتزده نشدهاند. او میگوید: “یک مکتب فلسفی بزرگ وجود دارد که من هم طرفدار آن هستم، که میگوید حتی اگر هر چیزی که ما انجام میدهیم، سببی داشته باشد که کاملاً انجام آن را توجیه کند، باز هم عمل آزادانه کاملاً امکانپذیر است. پیش از لیبت هم، اکثر ما فکر میکردیم که علل پیشین وجود دارند، تنها نمیدانستیم که این علل چه هستند.”
بیبی باور دارد که یک نگاه همه جانبه به تجربۀ بشر آشکار میسازد که عصبشناسی تنها بخشی از داستان را روایت میکند. او میگوید: “مثلاً فرض کنید که به یک میلیون سال گذشته تنها از نظر مولکولی محض نگاه کنید، در این صورت فرآیندهای تکاملی یا رفتار حیوانات را متوجه نخواهید شد. شما میتوانید داستانتان را با استفاده از فیزیک و شیمی از لحاظ علت و معلولی توجیه کنید، اما در عین حال از چیزهای خیلی مهم دیگری غفلت ورزیدهاید. اگر به مغز به دید یک ماشین عصبی نگاه کنید، مطمئناً آزادی اراده را در آن پیدا نخواهید کرد، چرا که این سطحی از تبیین نیست که در آن آزادی اراده خود را نشان میدهد.” وی میافزاید: “چه نیازی هست که حتماً جبرگرایی دروغ باشد، تا ما اختیار زندگی خودمان را در دست داشته باشیم؟ هیچ کدام از ما حس نمیکند که انگار اسلحه روی شقیقهاش گذاشتهاند که برای خودش چای درست کند یا مثلاً حس مردۀ متحرکی که ابزار خیمه شب بازی است را هم ندارد.”
درس واقعیای که میتوان از تحقیقات اخیر در مورد خودآگاهی و تصمیمگیری در بشر گرفت این است که هم عصبشناسان و هم فلاسفه به این موضوع واقفند که ما رباتهایی نیستیم که نقشهای از پیش تعیینشدهای را ایفا میکنیم. ما میدانیم که مغز برای تطبیق با تجربۀ بینهایت غنیِ انسان بودن، فرآیندهای بینهایت پیچیدهای دارد و پژوهشهای فعلی تنها، در حال حاضر در حال کاویدن گوشهای بسیاری کوچکی از همۀ اینهاست. تصمیمگیری راجع به فشار دادن یک دکمه، یک چیز است و تصمیمگیری راجع به ازدواج با یک فرد، به کل چیز دیگری است. رد کردن آزادی اراده حالا حالاها کار دارد.
….
+ میشه گفت در آزمایش لیبت، احساس اراده آزاد را اندازه گیری کرده است. از این دیدگاه نگاه کنیم، برای خود مغز خیلی مهم هست که اعلام کند من این عمل را از روی اختیار انجام دادم (همان احساس اراده آزاد که توالی زمانی اش اندازه گیری شد)، و نه تحت تاثیر تحریکات بیرونی و بدون اختیار (در آزمایش تحریک الکتریکی لیناس). این آزمایشات حتی میتواند وجود مغهوم اراده آزاد را هم تایید کرده باشد. چون نشان میدهد که مغز علاقه دارد (حداقل) فعالیت های خود را از روی احساس اختیار انجام دهد و به نوعی جبر گریز است. تقسیم بندی اختیار و جبر توسط خود مغز، چه چیزی را نشان میدهد؟
….
+ وحي چيزي جز مكمل عقل و براي رشد وجدان بي نهايت طلب انسان نيست
مشكل اين است كه شما دين را در حد فقه مصطلح تقليل مي دهيد
و سپس مبتني بر اين فرض اخلاق ديني را انساني نمي دانيد
دين شامل اعتقاد ، اخلاق و عمل است
و عمل نيز شامل رابطه خدا و خلق است
و رابطه با خلق با توجه به عقلانيت زمان و درجه تمدن و مسائل جديد همواره قابل تغيير ، اصلاح و تكامل است
مشروط به اينكه اين تغيير در قالب دو بعد اخلاق و عقائد باشد
و مشروط به اينكه در نهايت اصل عدالت يا حسن و قبح عقلي زير سؤال نرود
در مورد برده داري اين برده داري در اسلام نبوده است
بلكه از قبل از اسلام بوده و اسلام برنامه علمي و تربيتي و مالي براي ازادي أنها طراحي كرده است
ما در اسلام كتاب برده داري نداريم
كتاب العتق يعني كتاب أزادي داريم
در مورد ديه و شهادت بايد ببينيم اين حكم اسلام به خاطر اين است كه ارزش انساني زن كمتر از مرد است ؟
اينكه با همه أيات قران منافات دارد
از جمله همين آيه ان اكرمكم عند الله أتقيكم
پس ممكن است اين تفاوت حكم به چيزهاي ديگري برمي گردد كه ما نمي دانيم
مثلا مسئوليتهاي مرد از نظر اقتصادي و تأمين زندگي و هم چنين غلبه عواطف در زنان و تعقلي مردان و...
از طرفي اين تفاوتها كه چندان تآثير ي در وضعيت جامعه از نظر اجرايي ندارد و قابل تغيير متناسب با زمان و مكان است،
نمي تواند نظام اعتقادي و اخلاقي عظيم دين خاتم و كتاب ان كه معجزه است و پيامبر ان كه انك لعلي خلق عظيم است
زير سؤال ببرد
….
+ از منظر جالبی به موضوع فضای مجازی نگاه کردید
تاثیر فضای مجازی بر اصلاح رفتار دیگران، به ویژه مدیران جامعه، نکته غیرقابل تردیدی است. هم اکنون یکی از دوستان طلبه در حال نگارش پایان نامه ای در این زمینه است.
اما مسئله مهمی که در آینده پژوهی این فضا باید به آن توجه کرد این است که این درست است که شاید درباره آینده نتوان با قطعیت کامل حرف زد ولی از آن طرف هر ادعا یا پیش بینی در ابن زمینهباید متکی به «ادله یا شواهد و قرائن» باشد تا بتوان به آن اعتماد کرد. و گرنه ما با مجموعه ای از پیش بینی های متضاد و غیرمفید مواجه می شویم. که نه قابل رد است نه پذیرش.
وقتی شما میگویید در آینده فضای مجازی تاثیر نظارتی یا آگاهی بخشی یا اخلاقی خود را از دست می دهد لازم است برای آنها اگر دلیل هم نمی آورید دست کم شواهد یا قرائنی بیاورید.
باز هم تشکر از تکاتی که بیان کردید
….
+ متوجه فرمایش شما شدم
فقط دو پرسش دیگر از شما دارم محبت کنید پاسخ بدید ممنون می شم
اگر فرمایش شما درست باشد و آن وجود حضوری ما مختص به خود ما باشد نه دیگری و اگر برداشت ما از مواجه با یک امر شهودی مختص به خود ما باشد نه دیگری و به همین سبب آن برداشت غیر قابل انتقال به غیر باشد پس ما چگونه به وحدت می رسیم ؟
و اساساً چرا باید درباره این تجربیات با هم صحبت کنیم وقتی تجربیات ما با هم متفاوت است و نه تایید و تکذیب ما برای دیگری فایده ایی دارد ؟
….
+ شادی:
«سنگینیِ سایه ی غولی به نام"منِ مفعولی" در جامعه ایران
سبک زندگی یکدست، دغدغه های مشابه، نگاه های یکسان و حتی نحوه یکسانِ چیدمانِ مبلمان در منازل، همگی نشان از این دارد که رسانه ها متاسفانه کارشان را به درستی انجام داده اند. از سوی دیگر اگر در خانواده ای فرهنگی به دنیا آمده ایم به دنبال فرهنگ و ادب می رویم و اگر در خانواده بازاری رشد و نمو پیدا کرده ایم به دنبال بازار و تجارت می رویم. پس سهم علایق شخصی چه می شود؟؟؟
جامعه شناسی به نام"مید" بر این باور است که هر انسانی از یک "منِ مفعولی" و یک "منِ فاعلی" تشکیل شده است. منِ مفعولی همان ارزش های جامعه، فشار ساختارها، نگاه های جامعه یا به قول عامیانه همان "حرف همسایه" است و منِ فاعلی نیز همان خواسته ها ، علایق و استعداد های شخصی می باشد. در تصمیم گیری برای هر کاری میان این دو "مَن" جنگ و جدل وجود دارد که محصول این جنگ و جدل ها تصمیمی است که می گیریم. حال یا منِ فاعلی برنده این مبارزه می شود یا منِ مفعولی. در جوامع پیشرفته اغلب اوقات منِ فاعلی به علت سرکِش بودن، پیروز میدان می باشد بنابراین در چنین جوامعی خلاقیت فزونی می یابد، استعدادها شکوفا می شود و یک دستی از بین می رود به همین خاطر شاهد تنوع در همه ی عرصه های زندگی می شویم، در نتیجه راه های گوناگونی برای رسیدن به مقصد و احساس خوشبختی در افراد بوجود می آید. اما متاسفانه در جامعه ایرانی منِ مفعولی بر زندگانی همگان سایه انداخته است: فی المثل برای دخترانمان تنها دو راه وجود دارد ازدواج یا دانشگاه!! دخترانی که برای فرار از برچسبِ "پیر دختر" به هر شکلی خواهان آن هستند که راهی خانه ی بخت شوند بدون توجه به پیشوند این بخت، چه خوش باشد و چه بد!!. دختران و پسران هنرمندی که برای فرار از برچسبِ "تنبلی و نادانی" بدون علاقه راهی دانشگاه می شوند. زنان و مردانی که برای فرار از برچسبِ "مطلقه" یک عمر تن به زندگی زناشویی می دهند. زنان و مردانی که برای فرار از برچسبِ "نازایی"، پدر و مادر می شوند. زنان یا مردانِ همسر از دست داده، برای فرار از برچسبِ "بی عاطفگی" تن به ازدواج مجدد نمی دهند. مراسمات عروسی هم بماند، برای فرار از برچسبِ "خِساست" چه وام ها که نمی گیریم. پسران و دختران تحصیل کرده ای که از انتخاب رشته تحصیلی خود پشیمانند اما برای فرار از برچسب "سُست عنصری" همچنان راه خود را با ناامیدی ادامه می دهند. در مراسمات عزاداریِ آشنایان هم، باوجود فرسنگها فاصله برای فرار از برچسبِ "بی معرفتی" حتما حضور به عمل می رسانیم. به راستی که سهمِ منِ فاعلی و علایق شخصی چه می شود؟؟؟
✍️محسن کلهرنیا گلکار
☘️کندوکاوهای اجتماعی☘️
….
+ اگر دین را راهی بسوی خدا معرفی کنیم خودبخود فلسفه نخواهد بود، چون در دین در این تعریف یک سری احکام و دستورات کامل است.....اما فرضا ما پیروان کنفسیوس را یک دین می نامیم در این حالت ما با یک فیلسوف برخورد داریم که ادعای خدا شناسی ندارد.....در هر حالت اگر یک دین را هم فلسفی بنامیم باید تعریف دین را تغییر داده باشیم....
….
+ عرض ادب
اینکه کدام درست است را متوجه نمیشوم.
ولی بستگی به تعریف ما از فلسفه و دین با یک نگاه هم فلسفه دین داریم و هم دینداری فلسفی
فلسفه را اینگونه نیز تعریف کرده اند:
الفلسفه هی التشبه بالاله بقدر الطاقه البشریه
با این تعریف می شود گفت دینداری فلسفی هم داریم
مثل تقسیم بندی دکتر سروش
دینداری معرفت اندیش را شاید همان دینداری فلسفی بتوان گفت.
….
+ ۱) چه ارتباطی میان ساز و کارهای عصبشناختی مغز و پدیدهی روانشناختیِ آگاهی و خودآگاهی برقرار است؟ اینها یک چیز هستند یا با دو واقعیت مستقل سر و کار داریم؟
۲) اگر -چنان که توافق عمومی امروزین است و من هم با آن موافقم- حالات روانی و خودآگاهی چیزی جز فعالیت مدارهای عصبی نباشد، چطور میشود بین اموری مثل خشم و ترس و لذت و افکار با رخدادهای نورونی پیوند برقرار کرد؟ آیا ارتباطی یک به یک میان یک نورون یا یک بخش از مغز با یک اندیشه یا حال برقرار است؟ یا این که شبکهایست عصبی که شبکهای از روندهای روانی را ایجاد میکند؟
۳) مغز انسان و جانوران چه تفاوتی با هم دارد؟ آیا برای جانوران هم میتوان آگاهی و خودآگاهی و حالات روانی در نظر گرفت؟
۴) مغز چگونه تکامل پیدا کرده؟ از چه دورانی به بعد آگاهی و خودآگاهی در جانوران و اجداد انسان پدیدار شده؟ تعریف دقیق این مفاهیم کدام است؟
۵) شالوده و زیربنای حالات روانی و مرکزیترین بخش از پردازش عصبی کدام است؟ اینها ارتباطی با هم دارند یا نه؟ آیا اینها در سایر جانوران هم وجود دارند؟
درود. تعریف من چنین است که آگاهی عبارت است از پردازش اطلاعات محیط در درون سیستم و شکلگیری یک بازنمایی ذهنی (یعنی انعکاسی و تصویری رمزگذاری شده از جهان)، در حالی که خودآگاهی به پردازشی در یک مرتبه بالاتر دلالت میکند. یعنی خود همین بازنمایی را نیز یک بار دیگر بازنمایی میکند و رمزگانی برای خود فرایند رمزگذاری تصویر جهان ابداع میکند. از دید من این تمایز میان آگاهی و خودآگاهی است.
بله، لکان به ساختگرایان نزدیک است و این گروه زیر تاثیر آرای مارکس ذهن و آگاهی را امری اجتماعی و برساخته میدانند. دیدگاهشان به نظرم نادرست است و شواهد و دادههای زیادی در رد آن داریم. یک نمونهاش آن که آگاهی و خودآگاهی -در معنای آزمایشگاهی کلمه- در گونههایی جز انسان که ساخت اجتماعی به کلی متفاوتی دارند هم نمایان است، و این به خاطر ساختار پردازشی مشترک در مغزهاست و نه نهادهای جمعی.
به احتمال زیاد این گزاره درست است. دست کم ما آزمایشی و دادهای نداریم که نشان دهد سوسک علاوه بر ادراکی که از بدن خود و محیط دارد، ارتباط میان این دو را به شکلی مجزا رمزگذاری و پردازش میکند و این شرط خودآگاهی است.
دربارهی گونهی ما بیشک خودآگاهی از ابتدای کار وجود داشته، چون یکی از نمودهای مهم آن که تولید هنر و خودآرایی است از حدود صد هزار سال پیش ردپاهایی از خود به جا گذاشته. به احتمال زیاد گونههای نزدیک به انسان و نیاکان ما از زمان تکامل خانوادهی انسانریختها (هومینیدها) خودآگاه بودهاند. چون شامپانزهها و گوریلها هم مثلا از آزمایش آینه سربلند بیرون میآیند.
….
+ قیاس علم زیست شناسی
با روانشناسی
مع الفارق است
مگر اینکه احوالات سوسک را به احوالات ادمی تقلیل بفرمایید
….
+ پیشداشتی در سخنتان است و آن هم این که پدیدارهای انسانی و جانوری یا رخدادهای روانی و زیستی به ساحتهایی به کلی مستقل و نامربوط تعلق دارند. چنین پیشفرض فربهی نیازمند بحث و اثبات است. از دید من نادرست هم هست :)
یک ایراد روششناسانه است. یعنی باید نشان دهید چرا روش روانشناسی و زیستشناسی را به کلی جدای از هم فرض کردهاید. وقتی در میدان علم از پدیداری مثل ذهن یا آگاهی یا مشابه اینها حرف میزنیم قاعدتا امری عینی و تجربی و روشن سخن در میان است که نمودهایش را در جانوران هم مثل انسان میتوان ردیابی کرد، و رگ و ریشههای زیستی بروز روانیاش را میتوان مورد پرسش قرار داد.
ایراد دیگر فلسفی است. در چنین جداسازیهایی سیطره پیشداشتهایی متافیزیکی نمایان است که جای نقد دارند.
یعنی مثلا باید دید چرا فرض میکنید رخدادهای روانی و زیستی از نظر هستیشناسانه به هم مربوط -یا حتا درهم تنیده و همسان- نیستند؟ در حالی که دادههای فراوانی داریم که همین را نشان میدهد.
….
+ بنظر میرسد که در عالم واقع بیشتر از دونوع آگاهی وجود ندارد آگاهی من و آگاهی تو (شما) و این آگاهی دوم نیاز به وجود منبع دیگری از آگاهیست که باز در حقیقت آگاهی صرف است ، مگر اینکه مقوله آگاهی را و آگاهی به آگاهی را از مقوله آگاهی به غیر آگاهی تفکیک کنیم .
چگونه یک انسان در خود میتواند به این آگاهی دست یابد که دیگری به آگاهی از آگاهی خود ، غیر ویا مقوله ای غیر از آگاهی خود و غیر رسیده است؟
….
+ نه فکر نمیکنم ردهبندی درستی باشد. آگاهی من و شما از یک جنس است. تفاوت فقط در شیوهی دسترسی به محتوای آن است که هرکس به آگاهی خودش دسترسی بیواسطه دارد، یا دست کم فکر میکند که دارد.
….
+ توماس نیگل اشاره می کند بر اینکه ذهن ما کارویژه هایی دارد مانند اندیشیدن به ریاضیات، متافیزیک و اموری انتزاعی که این کارکردها از حیث نگاه ماتریالیستی/ فرگشتی ضرورتی و سودمندی برای بقا و انطباق موجود ندارند! وجود اینگونه عملکردها در تئوری سیستم های پیچیده شما چگونه توجیه می شود؟
….
+ من در دیدگاه سیستمی به موضوع مینگرم که به کل با تقلیل و فروکاستگرایی ناسازگار است. اما این دیدگاه در ضمن میانرشتهای هم هست. یعنی فرض من آن است که علوم مختلف دربارهی یک دنیا و یک هستی بیرونی یکسان سخن می گویند و بنابراین گاه پدیدههایی یکسان را در سطوحی متفاوت از پیچیدگی و با زبانها و روشهای متفاوت توصیف میکنند. یعنی بخش مهمی از اختلاف نظرها و تمایزهای مفهومی چه بسا از روشهای متفاوت و مرزبندیهای مصنوعی نظامهای دانایی برخاسته باشند و وقتی به موضوعشان بنگریم و روششناسی گستردهتری را بر همه حاکم کنیم، از میان رخت بربندد.
با چنین گزارهای موافق نیستم و البته او نیز تا جایی که میدانم چنین چیزی نمیگوید. اندیشیدن به ریاضیات و فیزیک و حتا خلاقیت هنری بیشک کارکرد تکاملی دارند و در انتخاب طبیعی موثر بودهاند. سخن ناگل و بسیاری دیگر – که من هم بینشان هستم- آن است که پیچیدگی نظامهای نمادین انسانی و فرهنگی که بشر تولید کرده بیش از نیازهای زیستی پایهاش است. یعنی نوعی تورم نمادین در گونهی انسان داریم که بلاهای زیستمحیطی و رفتارهای پرخطای هومو ساپینس را هم رقم زده است. این هم البته توجیه تکاملی دارد و به رقابت درونگونهای انسان باز میگردد.
در خدمتم. کتاب کلاسیک «نظریهی عمومی سیستمها» از فون برتالنفی است که البته نیم قرن عمر دارد. کتابهای ادگار مورن (به خصوص اندیشهی پیچیدگی) و کتاب جدیدتر ملانی میچل هم خواندنی هستند. من هم کتابی به اسم «نظریهی سیستمهای پیچیده» دارم و مدل نظریام که مبتنی بر این نظریه است را در هفت کتاب منتشر کردهام که اغلب با اسم دیدگاه زُروان شناخته میشود. این کتابها چون ده پانزده سالی از عمرشان میگذرد در بازار یافت نمیشوند و نسخهی الکترونیکیشان را روی سایتم و کانالم گذاشتهام.
درود و سپاس. هوشمندی را اغلب در سطح بیناگونهای با دو شاخص سازگاری با متغیرهای پیشبینیناشده و پیچیدگی رفتار تعیین میکنند. در این معنی انسان در سطح خُرد از هوشمندترین گونههاست و در سطح کلان (به خاطر ویرانی محیط زیست) از کمهوشترینها! کلید هوشمندی انسان در سطح فردی بیشک مغز درشتش است که پیچیدهترین سیستم پردازشی بر سطح زمین است.
….
+ Roxan A:
وقتى ميپرسيد كدام درست است در واقع شما جايى براى غلط بودن آنها در نظر گرفته ايد.
اكنون بايد پرسيد اگر يك تركيب غلط است آيا منظور يك غلط دستورى است يا چيز ديگرى منظور است؟
ممكن است شما معتقد به قواعدى ( مثل قوانين دستور) براى تعيين غلط فلسفى و يا دينى باشيد كه در اينصورت برميگردد به انتخاب شما.
بطور مثال هگل معتقد است كه زبان دين شامل يكسرى روابط سمبوليك است.
در حاليكه زبان فلسفى شامل يكسرى روابط لوژيك ( منطق ) است.
….
+ دلیلتان را بفرمایید.
با منبع صحبت می کنیم.
با توجه به آیات قرآن اینطور نیست.
کلمه دین در لغت عرب و در آیات قرآن معانی مشخصی دارد.
عرض کردم حدیث
الناس علی دین ملوکهم
هیچ کجا اثری از ماوراء الطبیعه می بینید؟
بعد هم باید ماوراء الطبیعه را توضیح دهید.
آیه در سوره کافرون
لکم دینکم ولی دین
خطاب به بت پرستان است.دین شما برای خودتان دین من برای خودم.
یعنی هم بت پرستی دین است هم یکتاپرستی.
….
+ خوب بحث این است که دین مبنای بشری ندارد ، آنچه شما بدان قائل هستید سبک زندگی است نه به معنای بنیادینی که مد نظر ماست .
پرسش ما پرسشی بنیادین است .
فلسفه به معنای یونانی آن و دین به معنایی که ماوراء الطبیعه یکی از ارکان اصلی آن است .
می فرمایید دینداری معرفت اندیش
همین معرفت را اگر بخواهیم پی بگیریم و فلسفی بحث کنیم باید به فلسفه کانت و ...روجوع کنیم .
مهدی عزیز ، فلسفه یعنی فلسفه یونان ، مابقی تعاریفی است که ما بر آن افزوده ایم .
البته بعد از فهم فلسفه ی یونان می توانیم در فلسفه اسلامی هم مداقه کنیم
….
+ فلسفه دین مفهومی برون دینی است ولی دین فلسفی درون دینی است.
این نکته را فراموش نکنیم.
چطور شما تئولوژی که مفهوم فلسفه یونان است به دین معنا کردید؟
….
+ دین بیشتر از اینکه مجموعه ای از احکام باشد، یک بینش و جهانبینی نیست؟ (البته نه به معنای معرفتشناختی)
….
+ ترکیبش با فلسفه باید بر اساس فلسفه ی اصیل باشد ، یعنی مبدأ پیدایش فلسفه
….
+ کلمه فلسفه در مقابل سوفیا و سوفیست شکل گرفت.
یک روش بحث یک شیوه زیستن و...بود که فلسفه نام گرفت و فردی که از این شیوه پیروی می کرد فیلسوف
یعنی این شیوه تفکر و روش زیستن از همان دوران به وجود نیامده بلکه برای این معنا لفظی تعیین شده.
….
+ با دیدگاه ویتگنشتاین خیلی آشنایی ندارم اما بعید می دانم ایشان قائل به دین فلسفی باشند ،
….
+ سوال من چیز دیگری بود. پس سمبلیک نیست. منطق معادل واژه واقعیت عینی نیست. منطق به معنای قطعیت یا آن چه همگان می پذیرند هم نیست. منطق عبارت است از یک برداشت از واقعیت که حداقل یک انسان آن را بپذیرد.
….
+ شما ميتوانيد همه چيز را به كلمه تو خالى منطق فرو كنيد.
در واقع همان حدسم درست بود كه ميخواهيد خود را منطقى نشان دهيد تا شنونده فكر كند كه شما از موضع منطق دفاع ميكنيد.
اگر شما به چيزى بنام جبراييل اعتقاد داريد ، به چيزى بنام نزول او اعتقاد داريد و به چيزى بنام رساندن وحى از طريق جبراييل به ديگرى اعتقاد داريد و همه اينها را هم منطقى ميدانيد كه ديگر مشكلى باقى نميماند.
….
+ واقعا چنین فکر می کنید؟ خیر من این فضا را اتفاقا فرصت مناسبی میبینم که بدون تمایلات جاهلانه در محیط طبیعی بتوان به دانش پرداخت. و من به حقیقت عشق می ورزم
صداقت انسان ها نسبی است و هر کس صداقت بیشتری داشته باشد سخنان عجیب تر از وی قابل درک تر و پذیرش است. این یک منطق است برای پذیرش وحی
….
+ خیر. من تقریبا هیچ چیزی در مورد نظریات آقای دینانی نمی دانم. از متنی که شما فرستاده اید، می توانم بفهمم که ایشان به حد اقل ۲ «من» اعتقاد دارند، اما در آن قسمت آخر نمی دانم منظورشان همین تفاوت بین من مفهومی و من حضوری بوده یا چیز دیگری.
….
+ بله دیگه بستگی به تعریف فلسفه و دین داره که بالا گفتم
مثلا هایدگر فلسفه را بالذات یونانی میداند و طبیعتا این مسائلی که گفتید را فلسفه نمیداند یا مثلا مطالب حول و حوش مکاتب مختلف هند و چین و ژاپن را
….
+ دقیقا، به عبارت مشهور تر در اعتقادات جایی برای تقلید نیست!
اما انچه باعث میشه فقها در این زمینه هم ورود کنند مسئلهٔ ارتداد است که برای صدور حکم در این باره آقایون یک قرائت رسمی از دین ساختند و مخالفت با آن را تکفیر میکنند!
البته خطای این امر از لحاظ فقهی هم مسلم است!
….
+ سلام همینطوره شجاعتشون قابل تحسینه
ولی مطالبی که مطرح میکنند چند سالی هست که به زبان نواندیشان دینی مطرح شده ولی ایشون هیچ ارجاع و اشاره ای به آنان نمی کنند.
….
+ ارتداد دو گونه است
یعنی در دو حوزه بحث میشه
ولذا حکم ونتیجه واحدی نمیده
یکی در حوزه فقه.. ارتداد فقهی
ودیگری..در حوزه کلام وعقاید..ارتداد کلامی..
ارتداد کلامی واعتقادی قابل اجرایی نیست.چون در انجا تکلیف وتقلیدی نیست
M.A
خب
از انجا که ارتداد"ولایت" اشتراک لفظی است
هم در باب اعتقادات ما مرتد داریم
که در واقع منکر امام واز این قبیل اند
که نمیتوان کسی را به این خاطر محاکمه کرد.معرفت یا درست است یا غلط
اما در فقه
پیروان ان فقه ملزم به اطاعت از حکم یا فتوای مجتهد خود هستند گرچه انجا هم با تعدد اجتهاد سر وکار داریم.
….
+ ببینید تعریفی که خود فقها از ارتداد دارن عبارته از «انکار ضروریِ دین» در تعین ضروری دین هم هرچند اختلاف نظر است اما قدر متیقن خدا و نبوت و معاد(معاد رو هم بعضی نمی پذیرند) رو ضروری میدونن! تا جایی که بنده سراغ دارم در نظر فقها با انکار امامت کماکان فرد در محدوده اسلام باقی می ماند.
بنابراین تفکیکی از ارتداد به اعتقادی و فقهی، نداریم! فقها هم گفته اند اگرکسی منکرِ احکام و فقه اسلامی باشد ولی این انکار باعث انکار نبوت نشود ارتداد رخ نمی دهد.
البته اینکه فقها در عمل گاهی ارتداد را موسع تر میدانند به نظرم بیش تر علت داره تا دلیل، مختلف هست
….
+ مسئله این هست که اگر امر ولایت وامامت را مقوله فقهی بدانیم
یک بحث است
واینکه ان را کلامی بدانیم بحث دیگر
بیشتر بحث ارتداد دینی است نه مذهبی
یعنی اگر انتخاب دین با اراده وانتخاب وازاد باشد واجباری در پذیرش ان نباشد
چرا خروج از ان اختیاری نباشد.
این بحث را دکتر سروش در مقاله فقه در ترازو اگر اشتباه نکنم که مخاطب اش مرحوم منتظری بود نوشتند
ومن استنباط خود را از ان تقدیم کردم
موید باشید
….
+ ممنون بابت پیگیری اتان
به زعم بنده ، فلسفه ی دین ، ترکیب درستی است اما دین فلسفی به معنای یونانی فلسفه ، ترکیب درستی نیست چراکه ایمان و ماوراء الطبیعه مورد توجه قرار نگرفته و دینی به دست می دهد که الهیات در آن جایگاهی ندارد لذا با معنای دین در تناقض خواهد بود .
در مورد حجیت عقل ،به عرض برسانم که عقل در بعد زمینی آن مورد توجه است و انکار نمی شود اما آنجایی که می خواهیم خالق هستی را مورد توجه قرار دهیم عقل زمینی و محاسبه گر به بن بست می رسد لذا اینجا باید از ابزار دیگری به نام عشق ،قلب ، ایمان استفاده کرد تا بتوان عقل را ارتقاء داد و از مرتبه ی دیگری از عقل بهره جست .
*** از بیانات اعضا در تاریخ 12 ژوئن 2018
عین و ذهن
+ اگر مفهوم رنگ و يا حقيقت رنگ براى يك انسان با يك زنبور فرق داشته باشد در انصورت ثابت ميشود كه حقيقتى مستقل از شناخت وجود ندارد.
بعبارت ديگر حقيقت رنگ براى زنبور با حقيقت رنگ براى يك انسان فرق ميكند.
گويا شما تعريف رنگ از نظر علم فيزيك را مساوى حقيقت گرفته ايد و آنرا از ديد يك زنبور هم تاييد كرديد.
….
+ نظرم اینه که کشفش هر زمانی که انجام شده باشه "وجود حقیقت" با وجوده هر چه هستو هر چه نیست همراهه.
….
+ منظورم اینه که خصوصیت هایی که خواص رنگ را باعث میشن مستقل از نظام شناختی انسان هستن. ما خیلی از طول موج ها رو رنگ به حساب نمیاریم.
خواص دیگری رو هم رنگ به حساب میاریم، در صورتی که خطای بینایی هست و با ابزار های دیگر، شناخت ما نسبت به این پدیده ها دستخوش تغییر میشه.
….
+ چيزيكه از موضوع شناخت رنگ ميتوان فهميد اين است كه دريافت هاى حسى از طريق وسايل مختلف به شكل هاى مختلفى قابل شناسايى هست.
اما همه آنها مجددن برميگردد به توالى امور بين انسان و موضوع شناخت.
….
+ من کی این حرفو زدم؟
این حرف شما تهمته و زیر سوال بردن شخصیت یک هم نوع .
واگرنه بارها تکرار کردم که این نظرمه.نگفتم کسی باید قبولش کنه
دیروزم یکی از دوستان یه بحث ساده رو از عصر تا شب ادامه داد.
بهتره به نظرات هم احترام بزاریم. و انتقادیم هست به مطلب وارد شه نه شخصیت طرفم نشونه بریم
….
+ واقعیت شرایط شناختی خودمان را،
اینکه فقط سه واژه برای توصیف واقعیت رنگ در اختیار داشته باشیم یا هزاران واژه، یا اصلا حس بینایی نداشته باشیم،
با
حقیقت خصوصیت های فیزیکی، مکانیکی و هندسی مستقل از توانایی های شناختی ما
که باعث بروز خصوصیت هایی میشوند که مفهوم رنگ را در واقعیت عینی، ذهنی، مجازی و ...
مقایسه کنیم.
….
+ حقیقت همان واقعیت است که ما آن را در صدق و کذب یک گزاره پیگیری می کنیم، غیر از این بی معناست، بی معنا از آن رو که هر کلمه و عبارتی نتواند یک واقعیت را برای ما تداعی کند معنا ندارد. خش خش برای ما حرکت هر چیزی را بر روی هم در ذهن ما تداعی می کند مثل حرکت برگ ها.
هر آنچه که نتواند معیارهای صدق را برآورد نمایید صادق نیست و کاذب است، یک عبارت زمانی صادق است که قابل توجیه باشد. فرضا یک سراب در مثال آقای درودیان کاذب است چون فقط تجربه یک شخص در یک جمع در یک زمان می باشد، اگر در یک آن یک جمع یک چیز را با یک مشخصه در آن واحد در بیابان مشاهده کنند دیگر سراب نیست بلکه صادق وحقیقی است.
دقیقا، آن کلمه فاقد معنا خواهد بود.فرضا شما میگوید یک فرشته دیده اید،دیگران ازفرشته چه واقعیتی را تجسم می کنند آیا برای یک جمع کلمه فرشته یک واقعیت را تداعی می کند، کلمه آب در ذهن همه ما یک واقعیت را می سازد، اما کلمه فرشته یا پری یا ملایکه خیر ، پس مثل همان سراب خواهد بود.
اگر با یک مشخصه ببینند سراب نخواهد بود، اما اگر متفاوت باشد سراب است.که قاعدتا در مثال سراب متفاوت است.
جمع درمورد یک واقعیت هیچ وقت اشتباه نمی کنند، آب برای همه انسانها یک واقعیت را تداعی می کند، اما توهمات برای هر کسی به گونه ای خواهد بود خلاصه ما توهم با مشخصات یکسان برای یک جمع نخواهیم داشت.
….
+ کلمه موقعی ساخته میشه که یک مفهومی واقعیت عینی، حسی و یا حداقل ذهنی داشته باشه. مثل واژه های اساطیری.
ولی وقتی ما شناختی نسبت به پدیده ای نداریم، چه از نظر حسی یا حتی از نظر ذهنی.
آیا به خاطر این ناتوانی باید بگیم حقیقتی وجود نداره؟
….
+ بنده گفتم این تجربه صادق نخواهد بود، شخصی است...خیلی ها خیلی چیزها را ادعا می کنند اما این ادعا ها در ذهن جمع، حتی جمع هم فکر ایشان یک واقعیت با مشخصات یکسان را تداعی نمی کند. آیا این تجربه حقیقت است یا توهم؟
شما وقتی کلمه تردستی را بکار می برید، یک واقعیت مشترک را درذهن جمع ایجاد می کنید..
….
+ این تجربه واقعیت هست.
حتی یک امر ذهنی شخصی هم یک واقعیت هست. توهم هم واقعیت هست. جهان های مجازی که در بازی های کامپیوتری ساخته میشن و بر خلاف فیلم پایان های باز دارن هم واقعیت هستن. چون توسط حواس قابل دریافت هستن.
واقعیت هستن چون میشه حداقل توصیفشون کرد،
مثل جهان اتری، جهان مکانیکی، جهان نسبیت، و جهان ریسمان ها.
هر کدام واقعیت هستن.
ولی امر حقیقی چیز بزرگتری هست که به مرور از امر ذهنی به امر قابل بررسی تبدیل میشود. در بیشتر موارد شناخت کاملتر میشه، ولی در بعضی موارد ممکنه فرد یا افراد در مسیر شناخت دچار اشتباهات هم بشن.
ولی سوال اینجاست. در سال ۴۰۰ قبل از میلاد، جهان مکانیکی نیوتن واقعیت نداشت، حقیقت هم نداشت؟
….
+ شما چگونه میگوید توهم واقعیت است، اگر توهم صادق باشدخود بخود توهم نیست؟ کسی نگفته بازی کامپیوتری واقعیت نیست یا فیلم پسر شجاع، چون برای همه ما بازی کامپیوتری و فیلم صادق هستند. فرضا همه ما در در مورد مشخصات یک بازی تجربه مشترک داریم.
از روزی که جهان وجود داۺته همه می دانند که سیب وقتی می افتد روبه پایین پرتاب می شود، یا قوانین دیگر حرکت و این یک تجربه مشترک انسانی بوده......تنها کاری که نیوتن و دیگر دانشمندان انجام دادند فرموله نمودن این رخدادها بود.
….
+ مشخصه، چون انواع توهم قابل توصیف هستن.
حتی در آسیب های مشخص شناختی، نمودهای مشترک بین مبتلایان دارن.
توهم واقعیتی هست که بر حواس فرد یا افراد واقع شده.
کسی که دچار توهم شنیداری شده، نمیشه انکارش کرد چون واقعا حواس فرد درگیرش هست، حتی به کیفیت شنیدن یک صدای فیزیکی.
ولی حقیقت امر چیز دیگری هست.
کذب و صدق امری نسبی هستن.
ولی سوالم در مورد وجود یا عدم هست. امری که کاذب هست یا صادق وجود هم داره.
آیا کذب و صدق امری رو نتونیم اثبات کنیم و یا حداقل صورت بندی کنیم، آیا وجود هم نداره؟ چیزی که در واقعیت ذهنی هم نگنجه آیا حقیقت هم نداره؟
نه
خیلی عمیق تر از اینها.
چیستی سقوط اجسام برای نیوتن تعریف دیگری داشت.
همینطور ماهیت هوا برای یونانیان.
جاذبه و سقوط اجسام به کنار.
در مورد ماهیت زمان و مکان دانشمندان و فیلسوفان کارهای بزرگی انجام دادن که قبل از آن حتی واقعیت ذهنی هم نبود.
….
+ وقتی کلمه توهم را بکار می برید خودبخود از یک تجربه شخصی سخن می گوید که صادق نیست. توهم چگونه واقعیت دارد در حالیکه ما آنرا توهم می نامیم. در بالا هم گفتم تجارب شخصی فرد که در ذهن دیگران ایجاد یک واقعیت نکند توهم است و واقعیت ندارد، مثل همان سراب.....میشه بحث رو موقع دیگری ادامه بدهیم، خواب چشمانم را گرفته تقریبا می ترسم دچار توهم شوم.با اجازه......
….
+ توهم امری هست که برای حواس واقعیت داره.
توهم فردی داریم. توهم مشترک داریم، توهم جمعی هم داریم.
مثل انواع بیماری ها و آسیب های مغزی یا خطای دید، دژاوو، سراب و ...
دلیلی وجود نداره یک امر فردی همیشه کاذب باشه و یک امر جمعی همیشه صادق.
….
+ همین مطلبی را که فرمودید و به آن معتقدید آیا ساختید یا کشف کردید؟
اگر کشف کردید که در گفته خود تناقض دارید اگر ساختید پس اعتقاد شما جنبه شخصی دارد و با انتشار ان مصداق همان فیلسوفی هستید که فرمودید بدون مسئولیت است
….
+ اما فکر نمی کنم این معیار خوبی باشد. بسياری از مفاهيم انسانی در عين صادق بودن قابليت تعمیم ندارند. مثال بارزش در مفهوم وجود خدا و یا انتخاب اديان متجلی است. مفاهیم انسانی و ذهنی هم جمعی اند و هم شخصي و این ها جزو ذات پندارند و نه شاخصي برای تمییز صدق و کذب. . .
….
+ اسپینوزا در رساله ی الهی-سیاسی میگه عجیبه در طول تاریخ انسان در مقابل استبداد از خودش مقاومت نشون می داده. چه نیرو و قدرتی در ذات انسان به جز «کوشش برای حفظ ذات»(به مثابه ی نیرو/عمل) وجود داره که اینطور مقاومت هسته ی مرکزی شکل گیری تاریخ میشه.
حیف شد آقای دباغ کنفرانسشون درباره ی اسپینوزا لغو شد. متاسفانه در ایران اقبال چندانی به اسپینوزا نمیشه. تمام فلسفه ی اسپینوزا روی آزاد «شدن» انسان و سرریز شدن مازاد نیروها از پس تاثرهای شاده. این را بدون هیچ جهت گیری و علاقه ی شخصی عرض می کنم که کتاب «اخلاق» اسپینوزا انسان ساز است. نه اخلاق بردگی و بندگی است و نه تمسک به ارزش های بت واره ی کلی. زمانی که اسپینوزا ذات هر انسان را تکین می داند و «خوبی» را قرین شادی و سرشاری نیرو در نظر می گیرد و نشان می دهد که چطور انسان در دام انفعالات روانی اش اسیر است و چگونه باید به یاری عقل علل آن را بفهمد تا «کنش گر» شود این از سرتا پا آموزه ی «آزادی» است.
….
+ مطلبی که شما در ابتدا عنوان کردید مرا به یاد بحث در حوزه معرفت شناسی انداخت انجا در ابتدای بحث با این پرسش رو به رو می شویم که قبل از هر چیز ایا معرفتی وجود دارد یا نه و ان معرفت کسب یا به قولی کشف کردنی است یا نه حقیر فکر می کنم پاسخ به این پرسش مارا از جبر (باید) انتخاب بین ساختنی دانستن و یا کشف شدنی بودن حقیقت بی نیاز می کند نقطه شروع باید نشان داده شود در آن شکی نیست اما این نقطه شروع باید مورد قبول من و شما و هر کسی که ادعا می کند دارای منطق و فکر فلسفیست باشد در غیر این صورت ان حقیقت چه ساختنی و چه کشف کردنی به چه کار آید حقیقتی که تصنعیست و حاکی از هیچ نیست چه سود جز ضایع کردن وقت شریف جدای این مطلب من هم احساس میکنم شاید ان حقیقت کشف شدنی ساختنی هم باشد به تعبیری به هر حال همه اصول و قواعد منطقی و فلسفی از ابتدا در دسترس ما نبودند و همه اینها حاصل ساخت و پرداخت عقل اندیشمندان بزرگ این فنون بود
….
+ خوانشی که اسپینوزا از مفهوم «خدا» دارد زیرآب هرگونه امر متعالی(خدا/قاضی) را می زند. هستی نیاز به توجیه و قضاوت امر متعالی نخواهد داشت و اسپینوزا این را در برابر تمام سنت های دینی علم می کند که دیگر نیاز به خدایی متعالی برای قضاوت هستی نیست. خدایی که نه عقل دارد و نه اراده و اساسا هیچگونه شمایل انسانی ندارد. خدایی که تمام اشیا و موجودات درونماندگار آن اند و بدون آن توان تصور درباره ی «حالات» وجود ندارد. تفسیر ماتریالیستی او از عالم هستی و خدا بود که دلیل حکم ارتداد او شد.
….
+ حقیر احساس می کنم طرح این سوال کمی بی انصافیست بهتر یا بدتر دانستن حقیقت ساختنی نسبت به کشف کردنی (یافتنی) یا بلعکس به همان اندازه نا خوشایند است که شخصی را مجبور به انتخاب یکی از دو راه کشف کردن و یا ساختن کنیم حال اجازه دهید حقیر این پرسش را از شما بپرسم که کشف حقیقتی که شمارا دچار تشویش نگرانی و دلهوره کند بهتر است یا بی خبری از ان؟
….
+ _ خشم و تند مزاجی های که هر روزه بر ما همچون اذرخش فرو می اید در قریب به اکثر موارد ناشی از یک ذهنیت قابل اجتناب است که فعلا انرا " هم تکمیل پنداریِ کردار جمعی " از ناحیه ی فرد عصبانی می نامم و این به چه معنا است ؟
_ شما صبح از خانه به قصد رفتن به محل کار خود سوار بر خودرو خود شده و در پشت چراغ قرمز انسانی دردمند را مشاهده می کنید که بسیار مفلوک و درمانده است . . دلتان به رحم می اید و یک اسکناس یکصد هزار ریالی به او می دهید . . خوب , تا بدینجای کار انکس که میل کمک به دیگری را داشته خودتان بوده اید .. در پی گذار از چهار راه اول و ایستادن در مقابل چراغ دوم , دفعتا با کودکی مواجه می شوید که بدون سوال کردن از شما شروع به تمیز کردن شیشه ی جلوی ماشینتان می کند .. شما یک اسکناس یکهزار تومانی به او می دهید ولی عقربه ی سنجشگر فرضی مشخص کننده ی کمیت تند خویی تان نشان می دهد که این پرداخت نه تنها از سر میل و رغبت انجام نشده که حتی کمی باعث عصبانیت شما هم شده است . در همین حین خانم فروشنده ی دوره گردی که دستمال های دوخته شده بتوسط خودش را می فروشد به کنار پنجره ی خودرو شما می اید و از شما می خواهد که از او دستمال بخرید ... در این احوال عقربه ی سنجش میزان عصبیت نشان می دهد که خشم شما بالا گرفته و به تند مزاجیِ فرساینده هم رسیده است !! چه , شما پنجره را به بالا کشیده و چند فحش ابدار را هم نثار ان ادم مفلوک می کنید !! ... حال مثالی دیگر :
_ شما می خواهید با دنده عقب از پارکینگ منزل خود خارج شوید و لیکن عبور مستمر عابرین که باید هر چه سریعتر به سرکار خود بروند مانع از حرکت شما می شود ..شما بدوا با زدن بوق از انها می خواهید که به شما راه دهند , حال انکه انها کمترین توجهی را بدین امر نمی کنند . . سرانجام شما شدیدا عصبانی شده و بدون توجه به ایشان و به قصد تهدید ایشان به اینکه اگر راه بشما ندهند انها را زیر خواهید گرفت حرکت کرده و همین حرکت ناگهانی باعث می شود که محکم به یکی از عابران برخورد کنید .. در این حال از ماشین خود پیاده شده و با داد و فریاد بانگ می زنید که فلان فلان شده ها من نیم ساعت است می خواهم خارج شوم و یکی بمن راه نمی دهد !!! .. باری ; انچه که شما بواقع انرا درک نمی کنید اینست که انهایی که نیم ساعت پیش بشما راه نداده اند هیچ ربطی را با انهایی که بواسطه ی عصبانیت از رفتار سخیف شما متضرر شده اند نداشته و لیکن شما بناحق و از سر " هم تکمیل پنداری کردار جمعی " با انها مواجه شده اید . یعنی تمامی عصبانیت شما ناشی از این باور مغلوط در شما است که می پندارید انسانها از رفتار های هم سان خود با خبر بوده و قصدی جز ازردن شما را نمی دارند !!! .. حال انکه ایشان اصلا روحشان هم خبر ندارد که مشکل شما با ادم های قبلی چه بوده و شما اصلا چه می خواهید از ایشان ؟ .. نتیجه انکه : ' هیچ گدایی نیست که در سر چهار راه دوم ایستاده باشد و در عین حال اینرا بداند که گدای دیگری در سر چهارراه اول موجبات عصبانیت شما را فراهم اورده .. و همین حکم را می شود به تمامی موارد مشابه نیز تعمیم داد . . بدین وصف اگر ما از این انگاره ی ناصواب که کردار ادمیان به شکل خطی متمم کردار دیگر ادمیان است دست بداریم , بخش عظیمی از رنج هایی که مستقیما از عدم تمایل ما به تفکر منبعث شده و به تبارز اسیب هایی بس جدی نیز می تواند خاتمه یابد , متوقف شده و امکان ورود به ذهن اشفته و روان دردمندمان را نمی یابند . درود .
….
+ آیا ما علم هندسه را کشف می کنیم یا می سازیم ؟
اگر در جهان بیرون چرخی وجود دارد حتما دست انسانی در کارست اما انسان به برکت وجود اشکال کروی شکل در خارج دست به ابداع چرخ زده پس انسان با نگاه به جهان خارج و کشف مفاهیمی مانند دایره و کره دست به ساخت وسیله ای چون چرخ می زند
….
+ یک سوالیی برام مطرح شده به نظر شما به صورت کلی فضاهای رسانه ای ( رسانه به معنی خاص یعنی مجله و کتاب و اینا را در نظر نگیرید) تا چه حد برای انتقال مفاهیم فلسفی توانایی دارن؟ به بیان دیگه با این یادداشت ها و بحث هایی که به این صورت شکل میگیرن(فارغ از نشست ها و کلاس ها ) در اصل دارن عوام (به معنی فلسفه نخوانده هایی مثل خودم) رو فلسفی میکنن یا فلسفه رو عوام میکنن؟
….
+ به نسبت ابزار خوبی هست.
نقصی اگر هست، بیشتر نقص نظام زبانی هست که انتقال مفاهیم رو سخت میکنه. سواد ما هم که به کنار.
خیلی هیجان انگیز و کارآمد هست، آن زمانی که به سیستم زبانی برای انتقال و توصیف مفاهیم نیاز نداشته باشیم.
حتی از این هیجان انگیزتر،
محدودیت مفاهیمی که در چارچوب زمان قرار دارن و به اصطلاح آفلاین هستن، از این محدودیت خلاص بشن.
….
+ میدونید از این نظر بهش نگاه نمیکنم ، من دو جنبه بد توش میبینم
یکی اینکه ما مییاییم تفکر متفکرین رو از اون قالب محتوایی خودش خارج میکنیم
و دیگری اینکه اون علاقه ای که گاهی در ما برای فلسفیدن ایجاد میشه رو با این یادداشت های پراکنده ونامنسجم کور میکنیم
(البته من که تو هیچ دسته قرار نمیگیرم نه با فلاسفه اشنایی خاصی دارم نه خودم در حد فلسفیدن ام)
سوالم اینجا شکل مییگیره که این فضا باعث ابتذال و از بین رفتن تفکر متفکرین و از طرفی کور شدن اون ذوق فلسفی با یادداشت های مکرر نا پیوسته نشده؟
….
+ فلسفه اساسا محصولی قابل انتقال و ارائه نیست، فلسفه در قاموس کلام محصول فرآیند فلسفیدن هست و این محصول اساسا تنها در ناخودآگاه پدید میآید و همانجا محو میگردد.
آنچه که قالب کلمه و زبان (در هر یک از مصادیق اش، از کتاب گرفته تا رسانه) منتقل میشود نوعِ فرمولنویسی فیلسوف است.
تمام محیط ها قابلیت انتقال این کد نویسی فیلسوفانه را دارند - از اتمسفر نشانه های هنری منجمله یک تابلو نقاشی گرفته تا متنِ مُدَوَنِ نوشتاریِ یک کتاب - نکته در اینجاست که اتمسفر درست شناخته شود و المان های ترسیمی آن به طور کارآمد در دستان مولفِ آگاه قرار بگیرند.
….
+ مسله همین جاست، اگر ما بیایم و بین آنچه تداعی کننده یک واقعیت است و آنچه تداعی کننده واقعیت نیست فرق نگذاریم مشکل ایجاد می گردد.....بزرگترین مشکل تحمیل آنچه خواهد بود که برای شخص من واقعیت دارد اما می تواند برای دیگری یا دیگران یک توهم باشد. خدای شما خدای من نخواهد بود و برای یک انسان خارج از محدوده خدا پرستان خدای وجود ندارد.اگر من می گویم یک عبارت باید بتواند برای یک جمع یک واقعیت برابر را تداعی کند تا معنا دار و صادق باشد برای همین است که بنده خدا و باور خودم را که هیچ واقعیتی را تداعی نمیکند به عنوان یک واقعیت و حقیقت محرز به دیگران تحمیل نکنم......
….
+ نقد شمارو به سر کار خانوم قزلباش شنیدم فکر میکنم چندتا مسئله است که روشن شدنش خالی از لطف نباشد در نقدتان از ملاک و معیار سخن گفتید شما چه ملاک و معیاری را برای این مسئله که تجربیات شخصی انسان ها می تواند عین هم باشد را قابل قبول می دانید ایا خودتان معیاری دارید و این مسئله را با ان معیار می سنجد که ان را غیر قابل قبول می دانید یا صرفا منظورتان فهمیدن ان معیار است منظورتان از این که چه کسی یا کی می تواند تایید کند که فلان تجربه حسی من عینا همان تجربه دیگریست چیست شما به دنبال چه معیار قابل قبول می گردید چه معیاری را قابل قبول می دانید معیار شما برای قبول این مسیله باید چه فاکتور هایی داشته باشد که شما بپذیرید ایا برای قبول این مسئله که یک تجربه حسی میان دو انسان می تواند عینا یکی باشد معیاری مادی طلب می کنید از عشق و مشترک لفظی بودن ان سخن گفتید و فرمودید طبق فرمایش خانوم قزلباش معانی و مفاهیم تغییر میکنند ایا از تغییر مفاهیم را فی المثل تغییر مفهوم دایره به مثلث برداشت کردید ایا باور دارید که مفاهیم می توانند تشکیکی باشند و می شود از تغییر معانی و مفاهیم تشکیک معانی برداشت کرد از تجارب عرفانی سخن گفتید ایا می توانید تایید کنید که عرفای ما چیزی بیش از ما یا کمتر از ما داشتند ایا ما در تجربه انسان بودن با انها مشترک نیستیم مثالی بزنم می توانید تایید کنید یک پدر و مادر که فرزند خود را از دست دانند با نمونه مشابه خود که انها هم فرزند از دست دانند دارای یک تجربه عینا مشترک نبودند ایا در مسائل حسی وجدان برای شما معیار مناسبی هست از علم حضوری سخن گفتید که مفهوم سازی می کند می توانید تایید کنید وجود دارند اشخاصی که از علم حضوری بیشتر یا کمتری نسبت برخوردار باشند و این تفاوت در حضور باعث بشود که در مواجه با یک تجربه حسی مشترک نداشته باشند
….
+ به اعتقاد بنده حقیقت نه ساختنی هست و نه کشف شدنی
هر چیزِ کشف شدنی زمانی که در بسترِ موجودیت قدم میگذارد (بخوانید کشف میشود) تبدیل به واقعیت میشود از اینرو هر آنچه که مکشوف است واقعی ست.
اما دربارهی "ساختن" باید گفت که فرآیند ساختن متکی به ابزار و شکل دهندگی ست حال اینکه حقیقت بسیار بیشکل و بیقواره ست، چگونه کسی می تواند چیزی بسازد که تجسمی از ابعاد و توپولوژی آن نداشته باشد ؟
بنده معتقدم حقیقت تداعیپذیر و قابلپدیداری موضعی ست. یعنی ما میتوانیم قسمتی از حقیقت را در ذهن تجسم کنیم، آنهم در یک چارچوب و نظامِ مهآلود و مبهم
حقیقت تنها در پسِ کلمات زنده است، کلماتی که به واقعیت های پیرامونِ ما جان میبخشند و به عبارت دیگر واقعیت ها هویت و اعتبار خود را از تداعیِ میزان تطابق آنها با حقیقتی که واصفِ آنهاست دریافت میکنند.
به طور مثال دقت داشته باشیم که "حقیقتِ زیبایی" تنها در پسِ کلمهی "زیبا" نهفته است چراکه تنها اتمسفری که میتواند ظرفیت پذیرشِ یک زیبایی بینهایت را داشته باشد فقط خودِ کلمه مورد اشاره است همینطور که در هیچ کجای جهان جسمی وجود ندارد که بتوان پذیرفت آن جسم "نهایت زیبایی" ست و مصداقی از حقیقتِ زیبایی
اما با این حال ما برای هویت بخشی به یک "گُل" از کلمه ی "زیبا" و سایه اندازی حقیقتِ زیبایی بر روی ماهیت گُل استفاده میکنیم. وقتی میگوییم :
" این گُلِ زیبا را برایِ تو خریدم"
هم منِ متکلم و هم اویِ مخاطب می دانیم که این گلنهایت زیبایی را درون خود ندارد چراکه نمی توان تضمین کرد این گُل زیباترین گُل تاریخ باشد ! از این رو هویتِ موجودِ ملموسی مثلِ گُل وابسته به کلمه ایست که بر رویِ وجودِ او سایه می اندازد " گُلِ خوشبو" ؛ " گُلِ زیبا"
از این رو حقیقت هیج جایی و حتی هیچ چیزی جز کلمه نیست.
….
+ البته ذات حقیقت که بسته به میل ما تغییر نمیکند تا انتخاب کنیم که چطور باشد بهتر است. در واقع پرسش شما انگار دیدگاه دوم را پیشفرض گرفته.
اما بهرحال شاید دیدگاه درست نه ساختن (جعل بنا به میل) باشد نه یافتن(تماشای ابژه ها).. 😊
….
+ مدرنیزم نوعی از خودبیگانگی بود وپسا مدرن،اوج از خودبیگانگی.
انسان که شیفته تکنولوژی شد، نمیدانست که غول تکنولوژی که خودش بوجود اورده بود، روزی چنان اورا مقهورخود میکند که تمام خلقیات وافکار وتمایلات وروحیات اورا عوض خواهد کرد.
تخریب بنیان خانواده
حرص زیاد ثروت
بی تفاوتی به دیگران
ودر نهایت پوچی
….
+ در رابطه با پرسش اول باید عرض کنم نمی دانم در رابطه با پرسش دوم باید عرض کنم بله سوای اعتقاداتی که از کودکی با ان بزرگ شدم فکر میکنم بله اما در رابطه با پرسش سوم باید عرض کنم منظور من از سوال کشف حقیقتی که شمارا دچار تشویش نگرانی و دلهوره کند صرفا جنب تنبیهی داشت نسبت به پرسش شما از دوست دیگر که چندان پرسش فلسفی به نظر می امد
….
+ اگر بحث معرفت شناسی باشد، دین و الهیات فاقد قابلیت گزاره شدن می باشند.......یعنی اصلا در معرفت شناسی قابلیت بررسی ندارند.....بحث صدق و کذب بنده در معنا شناسی بود....
….
+ عرض ادب
این مواردی که فرمودید همه نتیجه ظهور تکنولوژی است؟
یعنی پوچی قبل از دوران مدرن یا سیصد سال اخیر نبوده؟
چطور تک عاملی تحلیل می کنید؟
ممکن نیست استفاده درست از یک فرآورده تکنولوژی به تقویت بنیان خانواده یا هدفمند شدن یا فعالیت های خیرخواهانه و گسترش آگاهی و...منجر شود؟
که البته شده...در تمام این موارد نمونه های بسیاری زیادی وجود دارد.
….
+ لطفا تفسیر هایدگر از تکنولوژی زا ملاحظه بفرمایید.
انسان که نخواست مصنوع بودنش اوسط خداوند را بپذیرد،
خدا هم چنان مقدر کرد که او مسخر مصنوعش بشود.
الان تکنولوژی -در معنای عمیقش- که آدمی را برحسب مقتضیاتش،می سازد.
روح تکنولوژی،کارگردان ناپیدای روان آدمیان است.
اثار رنه گنون وسایر "سنت گرایان" راهنمای خوبی است.
….
+ به نظر بنده مدرنیته حاصل کمبود سنت است، سنت در تاریخ وقتی احساس کمبود کرده به ناچار کمبود خود را با چیزهای جدید رفع نموده و تجدید بنا نموده، اما در تاریخ معاصر فاصله سنت با مدرنیته در کشورهای در حال توسعه فروان بوده و به ناچار این رفع نیاز مستلزم دورخیز بلندی خواهد بود که موجب بریدن این ملت ها از سنت و حیران در فاصله موجود می شود.......به نظر بنده این مشکلات در نسل های آینده قابل اغماض می باشد.
….
+ پوچی قبل از دوران مدرن، کلانروایت جوامع نبوده. و یاس در گذشته نیز معادل پوچی و نهیلیسم ناشی از مدرنیسم نبوده است.
تکنولوژی یعنی امر ابزاری و در گذشته نیز ابزارهایی وجود داشت. اما ماهیت تکنولوژی مدرن اساسا با تکنولوژی گذشته متفاوت است. بنیان تکنولوژی مدرن همانطور که از نام آن پیداست، بر نگرش به جهان به مثابه منبع ثابت است... و این ناشی از نگاه نظری و سوبژکتیویستی در تکنولوژی جدید بوده که بر علوم دقیقه و اثباتی استوار است.
لذا تکنولوژی که قبلا خود نوعی کشف حجاب و پدیدار کردن امر بالقوه بود، اکنون امری تعرضآمیز شده که مانع از این میشود که موجودات خود را آنطور که هستند نشان دهند. لذا شاهد این هستیم که مدرنیته و تکنولوژی حتی خود انسان و فهم او را نیز به منبع و ابژه تبدیل کرده است. بعنوان مثال جنبش فمنیستی، نقش زن و مرد را یک نقش حیوانی میداند که با دگرگونی در نیاز های مادی، نقش او نیز باید تغییر کند. در دوره غارنشینی بود که نقش زن در خانواده، امور درون خانه بود و نقش مرد امور بیرون از خانه. حتی در گذشته بود که مرد ها نمیتوانستند باردار شوند. اما اکنون که میتوانند! بنابرین همه چیز را دستخوش این نگرش ابزاری میکند و بیرحمانه تک تک دستاوردهای تمدن انسانی را زیر بولدوزر های شکاکیت نظری اش تخریب میکند.
….
+ کاملا متوجه فرمایش شما شدم من هم مثل شما معتقدم وقتی ما شاهد یک تجربه کاملا حضوری هستیم (بدون واسطه) هر گاهی می خواهیم این تجربه حضوری را با دیگران به اشتراک بگذاریم ناچار از ان تجربه مفهوم سازی می کنیم تا ان تجربه قابل انتقال به غیر باشد که این هم نقصهایی دارد که شما بهتر از من بیان کردید حتما شنیدید که میگویند وصف العیش نصف العیش،ببینید جناب اقای درودیان سوای این که اگر من و شما بخواهیم خود این غیر قابل انتقال بودن را برای هم در قالب مصادیق بیان کنیم که فی المثل فیلم دیدن ، دریا ، عشق کذا و کذا من میتوانم فرمایش شما را رد کنم با اوردن همان مصادیق اما به صورت عکس یعنی بگویم که بله من فیلمی دیدم و لذت بردم و اتفاقا دوست بنده هم دید و او هم لذت برد و شما بهتر می دانید که اینگونه بحث مصداقی راه بجایی ندارد،بحث من این نیست بحث من این است که تجربی حضوری عینا برای همه هست اما اگر ان تجربه حضوری مثلا من نسبت با شما متفاوت است نه از جهت ان تجربه بلکه از جهت موانع ایست بین من و ان تجربه وجود دارد حال شما می توانید بگوید خب که چه باز هم حرف من درست است که میگویم این تجربه غیر قابل انتقال است می توانید بگویید من اگر از ان تجربه برای تو بگویم ان تجربه من به تمامه به تو انتقال داده نشده چون تو در دریافت هنگام مواجه با ان تجربه دچار کمی و کاستی بودی و من به شما میگویم اگر ان موانع پیش روی من مرتفع شود ان تجربه من صد در صد مطابق با تجربه شماست
و شما هر وقت از ان تجربه حضوری برای من سخن بگویید من صد در صد متوجه منظور نظر شما هستم نه از ان جهت که تجربه را در قابل کلمات انتقال دادید بلکه از ان جهت که من هم شاهد ان تجربه بدون مانع بودم
….
+ هم انسان مدعی تمدن از اینکه در
اسارت تکنولوژیست ،
و هم انسان مدعی دین ازاینکه دراسارت تعصبات و
خرافات و تحجر وجمودند ؛
به خط پایان رسیدند ...
حال اگر هر دو با آگاهی و درست به
به حذف تمام تجارب اشتباه شان
فائق آیند ؛
در آینده نه چندان دور به
یک فهم درست از
زندگی دست خواهند یافت
و از اسارتها رها خواهند شد ...
و به ارزشمندی و نقش خود بعنوان
"عصاره هستی "
در
"کارگاه هستی " در تمام ابعاد
دست می یابد ...
و همه تجارب پر هزینه ناگوار انسان به
این آگاهی و رهایی امید بخش
می ارزد ...
….
+ هم انسان مدرن وهم انسان درگیرخرافات وتعصبات،
اسیربرساخته های خود بوده اند.
یعنی درحقیقت اسیر خودکاذب؛
ورهایی وقتی است که از خوددروغین رها شوند.
جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند**جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند
جمله شاهان پست پست خویش را**جمله خلقان مست مست خویش را
می شود صیاد مرغان را شکار**تا کند ناگاه ایشان را شکار
وراه رهایی رجوع به خود حقیقی است:
طوطیی کآید ز وحی آواز او**پیش از آغاز وجود آغاز او
اندرون تست آن طوطی نهان**عکس او را دیده تو بر این و آن
می برد شادیت را تو شاد ازو**می پذیری ظلم را چون داد ازو
ای که جان را بهر تن می سوختی**سوختی جان را و تن افروختی
سوختم من سوخته خواهد کسی**تا زمن آتش زند اندر خسی
سوخته چون قابل آتش بود**سوخته بستان که آتشکش بود
ای دریغا ای دریغا ای دریغ**کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد**شیر هجر آشفته و خونریز شد
آنک او هشیار خود تندست و مست**چون بود چون او قدح گیرد به دست
شیر مستی کز صفت بیرون بود**از بسیط مرغزار افزون بود
قافیه اندیشم و دلدار من**گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیه اندیش من**قافیهٔ دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن**حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم**تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان**با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل**و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد**حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی**من نه اثباتم منم بی ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم**پس کسی درناکسی دربافتم
….
+ خودکشی تاریخی و فروریختن تار و پود فرهنگی که ریشه در هزاره ها دارد و تعریف زندگی و اخلاق با یک دید تونلی سنت گرای محض؛ قدرت و بنیه و ساختار انسانیت مردم را ویران کرده است و هنوز هم به دنبال راهکارهایی برای حذف علم و ابداعات علمی هستیم. تفرقه فکری و تفرقه ایدوولوژیک مذهبی بدتدین ضربه ها را به ساختمان اخلاق زده است و ما هنوز به دنبال مسکن و تب بر هستیم!!!! وااسفا
….
+ متشكرم
اتفاقا انحطاط اخلاقي در فضاي مجازي بايد به طور جدي جاي نگراني داشته باشد. چون حضور وتاثيرش همين الان هم دارد كم كم از فضاي حقيقي بيشتر مي شود. در سال هاي آينده كه تاثيرش افزايش مي يابد
فضاي مجازي هم اكنون مانند كوه يخي است كه تازه سر كوچك آن در كشور ما پيدا شده است. در يكي دو دهه آينده مشخص شد كه چگونه فرهنگ، اخلاق، آداب و رسوم، روابط و مناسبات، باورهاي اجتماعي ، شيوه و سبك زندگي و.... را تغيير داده است
بله. اعتمادسازي نكته مهمي است. كه البته دو طرف دارد. شهروندان و حكومت. هر دو بايد نسبت به يكديگر رفتارهاي اعتمادساز داشته باشند. نمي شود فقط از يك طرف انتظار داشت.
البته فرايند جلب اعتماد هم امري زمان بر و قدم به قدم است.
اگر درباره موضوع آينده پژوهي اخفا است واضح تر بفرماييد مقصودتان چيست
….
+ طی ۴۰ سال گذشته هر ستونی که میشد روی آن ساختمانی را بنا کرد ویران نمودیم و الان با امتی متزلزل رو به روییم که هیچ ستونی ندارند تا بدان اتکا کنند.
….
+ بله
و سرعت پیشرفت فناوری خیلی بیشتر از سرعت فرایند اعتماد سازی سازی هست و این جای نگرانی دارد.
همچنین در آموزش هم به شدت ضعف داریم.
مقایسه با آموزش های کودکان سایر ممالک شکاف بزرگی را مشخص میکند.
به گونه ای که خانواده های آگاه باور دارند که در سیشتم آموزشی ( نه فقظ مدرسه) آموزش کودکان و نوجوانان همیشه موکول به آینده شده و به نوعی رفع تکلیف مسئولین را نمایان میکند.
کودکان، جوانان و متعاقبا مردم ما آسیب پذیر تر از همنوعان خود در سایر نقاط جهان، در مواجهه با بحران ها و آسیب ها و حتی پدیده های روزمره هستند.
فضای مجازی جز خیلی خیلی کوچکی هست.
و اثرات مثبت خیلی زیادی داشته است تا الان
به طور مثال تاریخ صد و اندی ساله رواج جوک های قومیتی را ظرف یک مدت کوتاه، تا قبل از سال ۱۳۹۵ در هم پیچید.
موارد متعددی از فواید فضای مجازی فراگیر را میتوانیم ذکر کنیم.
ابزار کارآمد به دست بشر برسد به سعادت میرسد.
ابزار هم نه فقط ابزار فیزیکی. آموزش و بسته های اطلاعاتی هم ابزار هستند.
….
+ اخلاق را به دین گره کور زدیم(مانند سیاست و شبه علم سازیهای من درآوردی دیگر) و دین را ملک شخصی روحانیتی نهادیم که در سیطره استعمار بود و هست و با فروپاشی تقدس روحانیت در پی فعالیتهای مخرب و دین گریزی و حرکت در خلاف جهت توحید( برخی یا شاید بسیاری از این گروه)؛ ستونهای دین فرو ریخت و در پی آن ساختمان اخلاق نیز به خاکستری تبدیل شد و ما تلگرام را فیلتر میکنیم که نمادی از مبارزه رو در رو با علم است و همه هستی میداند که مبارزه با علم به شکست می انجامد و کار خلاف عقلیست که گویا نداریم.
بر دانشمندان است تا روشن سازند اخلاق در پیوند با مردم و هستی ایجاد شد و ربطی به دین ندارد و دین نیز ملک شخصی هیچ گروهی نیست و خدا آزاد است و در بند و حصر هتا پیامبران نیست. خدا آزاد و مستقل است .
….
+ در کنفرانس با موضوع آگاهی ،خودآگاهی ،مغز و ذهن جناب دکتر وکیلی به پرسشهای کلیدی زیر پاسخ خواهند گفت :
۱) چه ارتباطی میان ساز و کارهای عصبشناختی مغز و پدیدهی روانشناختیِ آگاهی و خودآگاهی برقرار است؟ اینها یک چیز هستند یا با دو واقعیت مستقل سر و کار داریم؟
۲) اگر -چنان که توافق عمومی امروزین است و من هم با آن موافقم- حالات روانی و خودآگاهی چیزی جز فعالیت مدارهای عصبی نباشد، چطور میشود بین اموری مثل خشم و ترس و لذت و افکار با رخدادهای نورونی پیوند برقرار کرد؟ آیا ارتباطی یک به یک میان یک نورون یا یک بخش از مغز با یک اندیشه یا حال برقرار است؟ یا این که شبکهایست عصبی که شبکهای از روندهای روانی را ایجاد میکند؟
۳) مغز انسان و جانوران چه تفاوتی با هم دارد؟ آیا برای جانوران هم میتوان آگاهی و خودآگاهی و حالات روانی در نظر گرفت؟
۴) مغز چگونه تکامل پیدا کرده؟ از چه دورانی به بعد آگاهی و خودآگاهی در جانوران و اجداد انسان پدیدار شده؟ تعریف دقیق این مفاهیم کدام است؟
۵) شالوده و زیربنای حالات روانی و مرکزیترین بخش از پردازش عصبی کدام است؟ اینها ارتباطی با هم دارند یا نه؟ آیا اینها در سایر جانوران هم وجود دارند؟
پیشنهاد ما به دوستان علاقمند جهت استفاده بهینه از نشست این است که کتابهای تألیفی دکتر وکیلی را مطالعه نمایند که فایل پی دی اف کتابها تقدیم می گردد .
1_ کالبد شناسی آگاهی
2_مغز خفته
3_ جامعه شناسی جوک و خنده
….
+ احساس می کنم به مطلب پایانی حقیر توجه نکردید اصل مطلب در خود حضور است من و شما تهت یک جنس و نوع و فصل مشترک هستیم در علم حضوری هم اشتراک داریم اگه علم حضوری من با شما متفاوت بود برهانی که ابن سینا در اشارات تهت عنوان انسان معلق تقریر کرده بود به درد خودش میخورد شما می فرمایید به چه علم حضوری داریم؟به خود علم حضوری داریم و منظور از این خود نه مجید ولی پور یا حامد درودیان بلکه نفس ناطقه انسانی ست که شما بهتر از من می دانید که این ناطقییت نه فصل اشتقاقی بلکه فصل منطقی ست و اگر در فصل منطقی با هم مشترکیم چطور در اشتقاق اش نباشیم من و شما در ان خود با هم مشترکیم و باز میگویم خود نه به معنی خود مجید ولی پور ، که مجید ولی پور یک اسم بیشتر نیست ، خود نفس ناطقه انسانی ست مشترک بین من و شما به همین دلیل میگویم من می توانم تجربه خود نفس ناطقه حامد درودیان را داشته باشم
و می ماند واحد بودن تجربه ی که من و شما با ان رو به رو می شویم چه حسی چه فرا حسی فرض بفرمایید من شما با تصویر یک گل رو به رو می شویم و هر دو برداشتی متفاوت داریم تفاوت از ناحیه گل نیست .چرا؟چون در خارج یک گل بیشتر نیست پس تفاوت از کجا ناشی می شود ؟ از من و شما . از من و شما چون دوتاییم؟؟؟ نه چون ثابت شد که در جنس و فصل با هم مشترکیم.پس تفاوت در چیست ؟در موانعی که بین من و تصویر گل وجود دارد.ایا معیاری هست که بگوید برداشت حقیقی از ان کیست ؟من فکر میکنم بله همان نفس انسان تنها با خط کش او می توان خود او را اندازه گرفت و نه نفس مجید یا حامد. ایا برداشت مجید از گل به حامد قابل انتقال است ؟ نه در قالب کلمات .چرا ؟چون ان دریافت حضوری را به محض این که در قالب کلمات بریزی تبدیل به حصول می شود نه حضور .پس چگونه حامد و مجید در مواجه با ان گل واحد یک برداشت واحد می توانند داشته باشند ؟با بر طرف کردن موانع به گونه ایی که فقط نفس ناطقه باشد و ان گل نه نفس مجید و نفس حامد ، در ان صورت باز هم ان برداشت مشترک بین این دو قابل انتقال به هم هست ؟نه چون این دو راهی جز تکلم برای ارتباط با هم ندارند
نمیدونم اقا حامد شاید در مراتب بالاتر راهی برای ارتباط وجود داشته باشد غیر از تکلم به هر حال من و شما روزی این بدن عنصری را ترک می کنیم شاید در اون مرتبه بتونیم این مفاهیم را بدون حرف و صوت به یک دیگر انتقال بدیم 🌹
….
+ سلام پیامبر(ص) پیش از بعثت اخلاقمند ،امین و درستکار بودو برای اینکه خلق عظیم و دانش بسیاری داشت، به پیامبری برگزیده شد. اکنون مردمی هستند بسیار اخلاقمند؛ ولی پیامبری ندارند و اهل دیانتی نیز نیستند. دین فرایندی است برای تعیین چگونگی ارتباط متقابل انسان،هستی و خدا و اگر چه در باره پاره ای از امور مانند اخلاق و روش زندگی آموزه هایی دارد؛ از همه امور جداست و هر کاری که قرار است از آدمی سربزند دارای فرمول و قاعده ای درست است که باید کشف شده و عملیاتی شود.
….
+ درعين حالي كه حرف شما از لحاظ سلامت فطري مورد قبول است
و همين سلامت يا اخلاق فطري منشأ گرايش انسان به كمال است
ولي معنويت يا كمالي كه از طريق عقائد ، اخلاق و عمليات عبادي و معاملاتي ديني به دست مي دهد
انسان را به أوج كمال يا معنويت مي رساند
و تمام اسماء الهي را در وجود انسان زنده مي كند
چنان كه در انبياء و اولياء الهي مي بينيم
….
+ بنده عرضم اينست كه اگر قانون جاذبه وجود دارد بخاطر اينست كه در جهان بيرون قابل كشف است .
اما قوانين اخلاقى ، مفاهيمى مثل عدالت و ... همه ساخته مغز و ذهن انسان ها است و چيزى نيست كه از طريق كند و كاو در جهان بيرونى ، بدست آمده باشد و كشف شده باشد.
….
+ اینکه می گوییم اخلاق دینی، یعنی بر روی کمبود های این نوع اخلاق چشم بپوشیم......نباید فراموش کرد که اخلاق دینی یک اخلاق دورنی است که دامنه آن محدود به همان دین است.این نوع اخلاق دامنه خود را در قالب انسان بودن تعریف نمی کند بلکه هدف آن اجماع پیروان همان دین بوسیله این نوع اخلاق می باشد...این نوع اخلاق با تعریف انسانها در قالب مومن، فاسق، کافر و مشرک نوع برخورد را برای پیروان خود تعریف می کند و انسان بودن انسانهای دیگر را ملاک نوع برخورد اخلاقی نمی داند.....
*** از بیانات اعضا در تاریخ 11 ژوئن 2018
هستی از نظر هایدگر
+ روزه گرفتن تمام دین نیست ، بلکه یکی از شعائر و احکام دینی است .
بخش عملگرایی روزه ،نیازمند تمرین است ، بخش معناشناختی آن با رشد عقلانی تحقق می یابد ،لذا تجربه عملی پیش نیاز معناشناسی در امر روزه است .
….
+ بحث و نقد من به روزه گرفتن تنها نيست
بلکه به فهم نکردن کليت ديني است که به شکل مورثي به ما مي رسد
بدون تحقيق
و جالب است که در اسلام تاکيد شده اصول دين تحقيقي است و نه تقليدي
و دين تقليدي از هيچ کس پذيرفته نيست
در شيوه مسلمان شدن علي (فارغ از راست و دروغش )دقت کنيم
بعد از اينکه محمد از او خواست مسلمان بشود گفت بگذار فکر کنم و با پدرم مشورت کنم بعد پاسخت را مي دهم
….
+ كسانيكه بخواهند انس وجودى خود را با دترمنيسم تاريخى و جغرافيايى توجيه كنند هيچگاه توضيحى براى اينهمه تغييرات ندارند.
كسانى مثل اسپينوزا ، نيچه ، سارتر و با هايدگر در خانواده هاى بسيار مذهبى رشد كردند و پدران آنها از اصحاب كليسا بودند و قرار بود كه آنها نيز مثل پدران خود و مثل همان سنت مانوس ، دوباره همان انس وجودى ( مذهبى - مسيحى ) را كپى و تكرار كنند.
اما آنها (اسپينوزا ، نيچه ...) نشان دادند كه چيزى بنام جبر محيط بى معنا است.
بعبارت ديگر اگر اسبينوزا در ايران هم بود باز قبل از هر چيز او اسپينوزا بود و اين او بود كه آينده را ميساخت نه اينكه گذشته از روى او هم بگذرد و او را به زانو درآورد.
….
+ تمایز اندیشمندان به تمایز موضوع اندیشه اشان است. من فکر می کنم برای روشن شدن موضوع بحث اول باید این سوال طرح شود که "مشکل" ما امروز چیست و با کدام اندیشه و یا اندیشمندی می توان مشکل مورد نظر را طرح کرد. اگر به این شیوه عمل شود در اینصورت نمی توان علامه طباطبایی و سیدجواد طباطبایی را باهم در معرض انتخاب قرار داد، و هکذا خیلی از نامهای دیگر این لیست، مثل تاجزاده و سعید حجاریان که اصلا در عنوان اندیشمند نمی گنجند.
….
+ ده ها دیدگاه مختلف وجود دارد در این باب
هنوز هم کم نیستند کسانی که قائل به تجرد نفسند حتی در غرب
بسیاری از نظرات فلسفی هم بسیار نو هستند ، مانده تا مانایی شان زیر تیغ نقد روشن بشه
چه رسد به اکتشافات علمی اثرگذار بر این حوزه
و چه رسد به یکسری تجربیات که خیلی بعیده ایشان روی خوش بدان نشان دهد ( و توسط حتی بعضی متخصصان مغز و اعصاب پذیرفته شده )
….
+ یک ذات بیشتر در جهان نیست. باقی، جلوات و ظهورات همان یک ذاتند.
در این آیه "ذات حمل" به معنی زن باردار(آبستن) است. در اینجا "ذات" مونث "ذو" است به معنی دارنده ی(بار)، نه "ذات" به معنی خود یا جوهر چیزی. یعنی هر آبستن(در آن روز که آن ساعت و زلزله را ببیند) بار رحم را بیفکند.
البته در تفسیر، مقصود از آبستن و صاحب حمل، هر چیزی است که در آن چیز دیگری پنهان و مخفی باشد، چون آنروز زمین سنگینی ها و پنهان شده هایش را بیرون میاندازد.
….
+ اینها که در بخش اول آوردید در حد تفسیر ظاهری یعنی ترجمه است وقتی قرآن قابل ترجمه نیست بخش دوم تأیید وجود ذات است، مثل علیم بذات الصدور ...
….
+ قرآن قابل ترجمه نیست؟
یعنی یک نفر که عربی نمیداند از کلام الهی بی بهره میماند؟
اما معنی ذات در "علیم بذات الصدور" با معنی اش در "کل ذات حمل" فرق دارد. عبارت اول یعنی او داناست به بواطن سینه ها، اما دومی یعنی هر صاحب باری. در دومی ذات، مونث "ذو" به معنی دارنده است و در اولی به معنی پنهانی ها. شما که میدانید بعضی از کلمات عربی معانی متعدد دارند در جاهای مختلف.
اما آنچه منظور من بود معنی دیگر ذات است بغیر از دو مورد فوق. منظور من ذات به معنی حقیقت هر چیز بود که خداست.
منظورم این است که اگر مترجم به زبان عربی و وجوه و معانی متعدد کلمات در عبارات مختلف اشراف داشته باشد و بهمراه آن دارای آگاهی معنوی هم باشد، سهم خواننده ای که عربی نمیداند از فهم قرآن بیشتر میشود.
….
+ قابل تامله بله اصولا حتی نظرات عامیانه هم جای تامل داره . ولی خب روایتی هم که بوده مورد تایید حوزه علمیست که منتشر کردن.
هرچند پیش از این مسائل ، مسائل مبهم دیگه ای هم وجود داره
….
+ چارچوب علت ومعلول و قرآن.......قرآن نه از مبادی و علل یک موجود هست شده، بلکه از آفریننده ای که جهان را ایجاد کرده است، می پرسد و آن را تنها خدای آفریننده می داند، که البته در این میان اصلا نه یک رابطه علی، بلکه تنها به رابطه فاعل-فعلی می اندیشد. خدای قرآن چنان که بخواهیم به مقایسه ای چند دست بزنیم، نه چون دمیورژ افلاطونی معمار جهان است که در ماده ای از پیش موجود نظم ایجاد کند، و نه چونان محرک غیرمتحرک اسطویی، که به عنوان چنین محرکی علتaition و مبدا arche همه کون و فسادها باشد. همچنین محال است که بتوان او را با خدای نخستین ur_erste و یگانه نخستین ur_ein افلوطینی، یعنی با فراموجودی بری از صفات یکی پنداشت.....به علاوه نمی توان از راه اشیا تجربی دستخوش زمان و تغییر به خدای قرآن رسید و او را همچون یک فیلسوف با نام هایی از قبیل لایتغیر، غیر متحرک و ابدی توصیف کرد.
….
+ اعتراض مـهمّی که به سخن من میشود،این است که غزالی از راه جدل وارد شـده و فـیلسوفان را مـلامت کرده است که آراء آنها با اصول دیانت،منافات دارد.این اعتراض،از نظر عقل انتزاعی موجّه مینماید.یعنی در تاریخ فـلسفه اسـلامی،به آسانی نمیتوان غزالی را در کنار سهروردی قرار داد و هم ادامهدهنده راه فارابی و ابن سینا دانست؛امـا جـدل غـزالی،جدل با گذشتگان نبود،بلکه ماده تأمل برای فیلسوفانی بود که بعد از او آمدند و در بحثهای خود اشـکالهای غزالی را در نظرداشتند.
بیایید اندکی فکر کنیم که چرا هیچ فیلسوفی در شرق عالم اسـلام به غزالی پاسخ نداد و مـثل ابـن رشد کتابی در ردّ تهافت الفلاسفة ننوشت؟(و ابن رشد که از مغرب به آن پرداخت،فلسفه اسلامی را در مسیر دیگر انداخت).
فلاسفه جهان اسلام،گرچه پاسخ مستقیم به غزالی ندادند،شاید کتاب او رامجموعه تذکر تلقی کردند و در آن تذکرهها اندیشیدند و کوشیدند که فلسفه را چنان بادیانت جمع کنند که آن اشکالها وارد نباشد یا کمتر وارد باشد.پیداست که همچنان میتوان پرسید که آیا فلسفه بزرگانی چون میر داماد و ملا صدرا و اخلاف ایشان کـه غالبا عـلمای دین هم بودند،یکسره با دین مطابق است؟پیداست که پاسخ قابل قبول همه اهل فلسفه،به این پرسش نمیتوان داد.ولی مسأله در اینجا این نیست که بهطورکلی،دین و فلسفه باهم چه نـسبت دارنـد که کسی بگوید چون این دو،دو چیزمتفاوتاند،کوشش برای یکی کردن آنها به جایی نمیرسد.مسأله حد اقل برای من این است که طرح فلسفه اسلامی در آغاز و از آغاز این بوده اسـت کـه یک انتوتئولوژی متعادل و متناسب پدید آید و این کوشش،بیهوده و بیثمر نبوده است.من گمان میکنم ابن رشد که به غزالی پاسخ داد،پیش از سهروردی و نصیر الدین طوسی و جلال الدین دوانی و میر دامـاد و مـلا صـدرا و...به آثار و آراء او توجه و اعتنانکرد.
ابـن رشـد،طـرح مسائل غزالی را بیوجه میدانست و به این جهت با او به کلی مخالف بود.اما فیلسوفان عالم اسلام در طرح کلی فلسفه با غزالی هـمراه بـودند،یـعنی همه میخواستند به فلسفهای برسند که عین دین بـاشد.اخـتلاف در این بود که فیلسوفان،فلسفه خود را معارض با دین نمیدانستند و غزالی از این بابت با آنان موافق نبود و سعیشان را بیتهافت نمیدانست.یـعنی غـزالی بـا راه فلسفه و عقل فلسفی مخالف نبود،بلکه میگفت که آنها در این راه لغـزشها داشتهاند.
….
+ بحث مورد نظر مفصل بود و مطالب هم زیاد و فقط بخشی از مطالب به کنفرانس امشب رسید.
فعلاً خیلی به این بحث معروف پراگماتیست ها که حقیقت یعنی مطابقت با منفعت نپرداختم. اما درواقع در سنت فلسفی خود ما منفعت هرچند مطابق حقیقت نیست ولی ملازم آن هست.
این تا حد زیاد با نظر پراگماتیست ها متفاوت است و آنها به نوعی برای خلاصی از دیلمای عقل و حس یا تمایز مشهور فلسفه به این نظریه پرداختند.
….
+ پراگماتیست ها تلاش می کنند آگاهی رو طوری بیواسطه بکنند که هرچه امور گوناگون را به نوعی امر تجربی برگردانند. مثلاً خیلی از امور را شاید بتوان با نوروساینس و مغزشناسی توجیه کرد! تا این حد هم می روند. ولی هر اتفاقی هم بیفتد؛ هرگز نباید از دایرۀ تجربه خارج شد.
کوآین از همین تز پراگماتیستی استفاده کرد و طبیعت گرایی در معرفت شناسی را وارد کرد. ولی نهایتاً شکاف مذکور در متن را تا حد ترجمه ناپذیری سوق داد و این مجدداً به نسبی گرایی و شکاکیت انجامید.
پراگماتیسم از تحلیل آگاهی به مثابه حیث التفاتی عاجز است! با پیشرفت نوروساینس هم باز سوالات بسیاری مطرح خواهد شد.
از برخی لحاظ ها؛ بزرگترین آنتی تز پراگماتیست ها در بحث آگاهی در خود غرب میتواند هایدگر باشد که معتقد است نباید از هستی غافل شد.
ولی پراگماتیست ابایی ندارد از هستی غافل شود.
می دانیم که کسی مثل جان دیویی با ذهن شناسی به سبک ارسطویی به شدت مخالف بود و ذهن ارسطویی را مخزن مفاهیم می دانست؛ درحالیکه خودش معتقد بود تجربه خودش همۀ ابزار لازم را داراست.
اصطلاح دیویی برای توصیف تجربه این بود که:
پر از استنباط است؛ یعنی می تواند به شما در فهم نیازها و فهم ها و چیزهای دیگر کمک کند؛
پربیراه نیست که سبک معرفی او از تجربه؛ آدم را یاد اخترشناسان اولیه می اندازد که بدون هیچ ابزاری از طریق رصد ماه و ستارگان مسیریابی می کردند.
آنچه دیویی و یارانش به ما می گویند این است که در آگاهی خبری نیست جز اینکه یک بده و بستان بین انسان و تجربه است.
بهترین وسیله برای پراگماتیستها عبارت از غنای تجربه است.
کوآین خیلی تحت تاثیر چنین چیزی بود درحالیکه شاگردش دیویدسن هرگز.
….
+ خوب بدنبال ذات و ماهیت و جوهر می روند و خلاصه دور باطلی از وجود و هستی مقدم شده بر ماهیت یا بلعکس ...باری بیچاره گمراهی ابدی بشریت ...راسل هم آمد منطق را خلاصه کرد در ابتدای ماده ....
….
+ نقدهای شاعرانۀ قرن بیستمی در اینجا منظور نیست والا دون کیشوت سروانتس به بهترین شکل انتقادها رو بیان کرده.
بله درواقع هدف حفظ تجربه گرایی با بیشترین برد است ولی ماتریالیسم به سختی قادر به چنین حفظ کردنی بوده. فعلاً طبیعت گرایی بر اساس علوم پیشرفته این وظیفه رو به عهده گرفته.
….
+ عرض ادب و ممنون از زحمتی که برای تهیه فایل ها می کشید.
نکته ای در مورد هایدگر داشتم.
می دانیم که رورتی حتی از تفکر هایدگر در کتاب هستی و زمان تصویری پراگماتیستی ارائه می کند و می گوید من کتاب هستی و زمان را حاوی استدلال هایی پراگماتیستی علیه افلاطون و دکارت تفسیر می کنم.
نظر شما چیست؟
….
+ بله ظاهراً این شگرد رورتی بوده در خوانش فیلسوفان جدید که دیویدسن هم خیلی از این مسئله شکایت داشته.
با این حال می توان با رورتی همدلی نمود از این حیث که افلاطون حقیقت را برای خود حقیقت معنا می کند و تا حد زیاد به نقش این جهانی حقیقت بی توجه هست (که البته این خودش قابل بحث است)؛ اما هایدگر هرچقدر هم اگزیستانس باشد هرگز از چهارچوب هستی ماتریال و جهان حسی خارج نمی شود. بهرحال هایدگر هم در بحث شناخت تجربه گراست با این فرق که از علم گرایی مفرط چندان دفاع نمی کند و معتقد است نباید به اسم علم از حقایق زیرین و اگزیستانسیال که علم قادر به درک فحوای آنها نیست خارج شد. از این حیث می توان به این فرق پراگماتیستی وی با افلاطون اذعان کرد.
اما در باب دکارت هم طبیعتاً با تمایز سوژه و ابژه مخالف بود و معتقد نبود که دازاین از هستی جدا باشد بطوری که برای شناخت نیاز به واسطه باشد.
….
+ اتفاقا دنکیشوت ها و سانچوپانزها همراه با خر معروفشان بزرگترین خدمات را به شوالیه گری های بعد از قرون وسطی به انجام رساندند و نتایجش نیز در این دهه دوم قرن ۲۱ و این همه آشفته گی محض در اندیشه و عمل به قواعد انسانی مشخص است!
….
+ دقیقاً!
آنها آنتی تزهای خوبی بودند برای خواب دگماتیستی گذشتگان.
طبیعتاً باید با دون کیشوت همدلی کرد اما نه تا این حد که گذشته را به کل انکار کرد.
….
+ خانم قزلباش عزیز، بسیار سپاس بابت مطالب خوب و عمیق
چرا پراگماتیست ها از هستی غافل هستند ؟ منظورم این است که پراگماتیست ها در چه مواقعی به هستی توجه ندارد ؟ر فهم تاریخ میتواند به مـا یـاری رسـاند.
….
+ دقیقاً!
آنها آنتی تزهای خوبی بودند برای خواب دگماتیستی گذشتگان.
طبیعتاً باید با دون کیشوت همدلی کرد اما نه تا این حد که گذشته را به کل انکار کرد.
….
+ خانم قزلباش عزیز، بسیار سپاس بابت مطالب خوب و عمیق
چرا پراگماتیست ها از هستی غافل هستند ؟ منظورم این است که پراگماتیست ها در چه مواقعی به هستی توجه ندارد ؟
….
+ ممنون از لطف شما.
برای اینکه هستی یک امر بزرگتر و کلی تر از تجربه است و در این صورت امکان دارد به مشکلات متافیزیک گذشته دچار شوند درحالیکه پراگماتیسم خودش در مقام یک راه حل بود و کم کم مکتب یا نگرش شد.
پراگماتیسم نهایتاً به دنبال چیزی است که کاربرد و منفعت داشته باشد و نه چیزی بیشتر. یعنی تبیین ها ساده تر شوند؛
مثلاً آن دستگاههای عظیم عقلانی یا حتی تجربی و سیستماتیک سبک تر و ملموس تر شوند. در واقع یعنی ساده ترین راه.
به همین دلیل هستی برای آنها در حد تجربه اهمیت دارد. آنها از هستی بماهوتجربه غافل نیستند بلکه از آن هستی که امثال هایدگر مدنظر دارند؛ یعنی لایۀ زیرین امور ـ که در گذشته لایۀ متافیزیکی محسوب می شد ـ دوری می کنند.
تبدیل ابژه های گوناگون به داده های حسی و با مرجعیت اشیای محسوس؛ ساده ترین و بیواسطه ترین سبک آگاهی است. درواقع نوعی بازگشت به common sense هم هست.
پراگماتیست ها تا حد امکان سعی می کنند اکسترنال باقی بمانند و از امور درونی بپرهیزند.
….
+ خانم قزلباش خسته نباشید، تفاوت یوتیلیتاریانیسم یا فایده گرایی با پراگماتیزم در چیست؟
….
+ به نظرم هایدگر با طرح دازاین ، سعی دارد که اکسترنال باقی بماند و تجربه گرایی در فلسفه دازاین نقش بسزایی دارد .
اما چرا هایدگر را در مقابل پراگماتیست قرار دادید ؟
….
+ ممنون از شما.
یوتیلیتاریسم یا فایده باوری فکر کنم یک مکتب در اخلاق و سیاست باشد؛ یعنی منفعت نتیجۀ عمل.
به نظرم پراگماتیسم یک نگرش وسیع نسبت به مثلاً متافیزیک باوری است. یعنی شما برای توجیه فرضاً مسئلۀ آگاهی نیاز ندارید به سیستم های متافیزیکی متوسل شوید، بلکه هر سیستمی که کارکرد بیرونی داشته باشد برحق است. یعنی نسبت حق و نفع در بررسی اصول.
یوتیلیتاریسم می تواند در ذیل پراگماتیسم باشد؛ یعنی در فضای پراگماتیک و عملی، می توان از اخلاق فایده گرا سود برد.
….
+ ممنونم.
میشه گفت؛ پراگماتیزم یک دیدگاه فلسفی است و فایده گرایی یک مکتب اخلاقی؟
….
+ دقیقاً همینطوره و هایدگر علیرغم آن حرف های اگزیستانسی، به شدت محتاط است که پا را از طبیعت گرایی فراتر نگذارد. مثل رواقی ها که در برخی جاها ارسطویی بودند اما به طبیعت وفادار ماندند.
در پراگماتیسم گفتیم که بخش های مهمی از آگاهی انسان همچون حیث التفاتی نادیده انگاشته شد و ذهن هم کنار رفت.
هایدگر مخالف نبود سیستم عقل و ذهن انکار شود، اما با آن بخش حیث التفاتی مشکل داشت. بهرحال از هوسرل متاثر بود. حیث التفاتی بخشی از امور درونی و نفسانی و احساسی انسان است (کیفیات نفسانی) یا چیزهایی مثل تاریخ و فرهنگ و هنر و قدمت و غیره.
پراگماتیست های اولیه تجربه گرای افراطی بودند و فقط حسیات را متعلق آگاهی می دانستند. این دیدگاه بعدها تا حدی تعدیل شد.
هایدگر معتقد بود نگاه پراگماتیک به طبیعت و انسان باعث بحران شده و باید روح (مثلاً آوای هستی) این هستنده ها را دریافت.
پراگماتیست ها خیلی علم باور شدند و هایدگر عمیقاً با این مسئله مشکل داشت.
بهرحال عملگرایی کمی وسیع تر از فایده گرایی است. عمل گرایی یعنی کارکرد و کابرد و فایده. شاید در دومی (یوتیلیتاریسم) سودانگاری مناسب تر باشد. در پراگماتیسم کاربردی بودن خیلی مهم است. با این حال هر دو می توانند یک مکتب فلسفی باشند.
….
+ سلام. «هستی » در معنایی که هایدگر مراد میکند ، چیه ؟
….
+ سلام. اگر سوالتون مربوط به کنفرانس هست باید بگم هستی در اینجا مراد نحوۀ وجود و حضور است. مثلاً در نگاه ریاضیدان و فیزیکدان همۀ اشیا دارای اندازه و ابعاد هستند و می توان آنها را اندازه گرفت و مهندسی کرد و نهایتاً این ذوابعادی به درد ساختمان سازی و پل سازی و شهرسازی ... میخورد.
مخصوصاً که فرض کنیم چوب های درختان دهکدۀ مورد علاقۀ هایدگر را برای تمدن سازی قطع می کردند. هایدگر معتقد بود این چوب ها صرفاً قطعات ذوابعاد و قابل طراحی نیستند بلکه اینها متعلق فرهنگی و تاریخی آن منطقه هستند و اگر همۀ این درختان بریده شود آن منطقه بخشی از تاریخ خود را از دست خواهد داد.
همانطور که روح راین روح آلمان است.
این چیزها با علم گرایی جور درنمی آید. علم به دنبال کاربرد است نه ماهیت.
از این حیث باید هستی را در هایدگر فهمید.
….
+ دردی که باعث تخریب محیط زیست و صنعتی کردن جوامع و جهان ما شد دقیقا ریشه در فایده گرایی داشت و این فایده گرایی مطابق خواست سرمایه داری بود.به عنوان نمونه وضعیت اسفبار و تخریب محیط زیست ایران بعد از انقلاب اسلامی در عناوین مختلف از جمله سازندگی یا خودکفایی و طرح های عملگرایی که عواملی مثل خشک شدن رودخانه ها و ریزگردها و گرمای هوا و آلودگی های زیست محیطی و تولیداتی که بدون توجه به هستی بنیان گذاشته شده و امروز کار به جایی رسیده که نگاه جامعه در حسرت هستی به عدم دوخته شده و سالهاست به هیچ رسیده ایم اما بوق و کرنای عناوین علمی شدن و اتمی شدن را به عنوان حق مسلم در همه جای رسانه و آموزش می بینیم و می شنویم آثار تخریبی هنوز هم برای این مدعیان عملگرایی مشهود نیست و اینها دچار کوری از نوع هیستریک هستند و سرنوشت انسان هنگامیکه در اجزای شناخت قائل به حذف باشد چیزی بیش از این هم نخواهد بود.
….
+ بله درسته. نگاه توسعه گرا تا حد زیاد اسیر رقابت و سیاست است. با این حال توسعه گرایی می توانست و می تواند با حفظ زبان و هستی تاریخی و حیات فرهنگی ملت ها عجین باشد؛ منتها این عرصه دیگر مجال این مدل اگزیستانسی شدن نیست، زیرا عرصۀ دانش و قدرت است.
همۀ اینها بحث بحران هویت یابی و تنهایی انسان هست. بخصوص در قرن بیستم و تلاطم جنگ.
هایدگر نگران هست انسانها تبدیل به ماشین و ابزار شوند و این با نوعِ بودن و هستی آنها مغایر هست.
بحث معنای انسان و حیات او هست. انسان یک وجه اگزیستانسیال دارد که نمی توان نادیده انگاشت.
این رو هم لحاظ کنیم که دغدغۀ هایدگر از نوع کلاسیک ِ متافیزیکی نیست. دغدغۀ او انسان است و تنها در اواخر عمر گویا این دغدغه به خود هستی چرخش می یابد.
….
+ مگر تکنولوژی و این تحولات اخیر مدرن ، با نوع بودن انسان ناسازگاره ؟ چطور؟
….
+ بحث فیلسوف ما این نیست و تصور نمی کند تکنولوژی چیزی جدای از بودنِ انسان باشد و بلکه تکنولوژی نوعی بودن در دوران معاصر انسان است و باید آن را با اعتباربخشی توسط سنت گذشتگان معنا بخشید.
تکنولوژی اجتناب ناپذیر است، ولی اگر نوع نگاه انسان به هستی تغییر نکند، این هستی به محاق خواهد رفت. زیرا تکنولوژی نتیجۀ علم است و علم هم با وجه مقولی حیات کار دارد؛ یعنی سطح و ظاهر.
درحالیکه انسان و هستی یک سطح زیرین و اگزیستانس هم دارند که آن دیگر با علم قابل فهم نیست.
در اینجا نقش فلسفه و هنر پررنگ می شود. زیرا این دو برخلاف علم نگاه ابزاری به انسان ندارند و از سطح اپوفانتیک زبان به سطح اگزیستانسی آن عبور کرده اند.
هایدگر آگاه هست که پیشرفت تکنولوژی در قرن جدید بخصوص دهۀ شصت قرن بیستم چقدر به خود هنر رونق بخشید و یا حتی پاپ آرت محصولی از تکنولوژی بود.
به همین دلیل معتقد بود اگر آهن های روی راین روح تاریخی او را خدشه دار می سازد، اما ابزارهای الکترونیک در مثلاً موسیقی راک اندرول به همان اندازه می تواند بازتابی از وضعیت نوستالژیک تجربیات سرمستی و هنر یونانیان طبیعت دوست باشد.
پس هایدگر مخالف تکنولوژی نیست بلکه از مهیب بودن اثرات آن بیمناک هست.
البته غافل نمانیم که هایدگر در همان آوای هستی دنیا را ترک گفت و به نظرات مهیب تر شاگرد غیرمستقیمش فوکو مبنی بر روابط دانش و قدرت نرسید.
قبول دارم که دیگر آن میزان از روشنگری را هرگز تحمل نداشت. بالاخره فیلسوف اگزیستانس بود دیگر.
….
+ عرض ادب
بنده متوجه نشدم سخنتان به کلیه پست ها و کانال ها و فضای مجازی مرتبط می شود و یا با خواندن چند پست خاص به این نتیجه رسیدید و مفهوم نقطه اتکا مشترک برای من چندان روشن نیست .یک مثال از نقطه اتکا می زنید لزوم اشتراک حداقل یک مورد در بحث مشخص باشد؟
یعنی تعبیر من از فرمایش شما بحث و گفتگوی سالم گفتگوییست که حداقل یک نقطه اتکا مشترک داشته باشد وگرنه به منیت می انجامد! یا در بیان من مصداق جدل است...اگر درست دریافته باشم. در همین مورد یک مقال بزنید که چگونه نبود نقطه اتکا مشترک به منیت می انجامد؟
آیا نقطه اتکا مشترک منظورتان پیش فرض است ؟یا چه چیز دقیقا؟
اما به شخصه برای من روش مهم است نه نتیجه یا باورها و عقاید...
یعنی هر چند عقیده یا باور یا نظر یا رایی با نظرات من همسو باشد ولی روش کار از نظرم نادرست باشد جدی نقد و اشکال کرده ام.
همانطور که در نقدهایم به جناب شهرام فردین اینطور بود.
ولی اگر نظری با نظر من اختلاف داشت ولی روش کار آن را خوب ارزیابی کردم حتما برای من ارزشمند و مورد تایید است.
در مورد بسیاری از استادان و بزرگواران این گروه هم این رویه را مشاهده کردم.
با این روش نظرات شخصی را هم به بوته نقد می گذاریم و هراسی از به چالش کشیدن آنها نداریم.
چون هر نقدی یک پیشرفت است.
بنابراین منظور شما را از "راهی به جز بازگشت به منیت باقی نمانده" متوجه نمیشوم.
چرا اینطور است و بازگشت به منیت در ادبیات فلسفی چه معنایی دارد؟
من به شخصه هم به فضای مجازی نقد دارم و هم تغییرات و تحولات و باز شدن باب بحث های جدید که امر مبارکیست بدون این فضا ناممکن می بینم.
اینکه به تعداد تلفن همراه ،مرام وجود دارد منظورتان از مرام ،اگر مجموعه باورها و نظرات و مثلا تعبیر جهان بینی است که قبل از ظهور تکنولوژیهای نو هم این وضعیت وجود داشت و فقط در این عصر این مسئله به شکل متفاوتی بروز کرده است و امکان طرح بحث و نظر را با امکانات فراوانی مهیا کرده است.
من هیچ مشکلی نمی بینم هر فردی علائقش را فارغ از مطالعات و پیش زمینه و رشته کاری یا تحصیلیش در فضای مجازی دنبال کند.امری که در خارج از این فضا امکان آن یا مهیا نیست یا بسیار سخت است.اینکه انسان دغدغه ای داشته باشد و به دنبال دغدغه هایش برود چیز بدی نیست.
ما در حال یادگیری و سعی و خطا هستیم.
همه ما جامعه ایران.فرهنگ گفتگو به جای دعوا یا خودخوری و سکوت و پذیرش و جمله شاهکار "حق با شماست و نظر شما هم قابل احترام"
یا جمله "باشه تو درست میگی من اهل بحث و فلسفه بافی نیستم"
ما در حال برداشتن قدم های اول و شاید قبل از آن چهاردست و پا حرکت کردن در این عرصه هستیم.در این راه خطا می کنیم .تنش داریم.دعوا و جنجال داریم.ولی باید این مسیر را رفت و ناامید نشد و راهی جز این نیست.
برای همین عرض کردم نقد تنها راه پیشرفت است.
نقاط مشترک هم قرار نیست از جایی به بحث تزریق شود و یا ما منتظر باشیم از جایی به ما نازل شود و بعد بحث را شروع کنیم.
در بحث این نقاط پیدا می شود.۰
بنابراین نگران نباشیم که این طفل نوپای فرهنگ گفتگو زمین بخورد.با تمام آسیب ها گسترش شایعات و ...و هر آسیبی که شما فکر کنید فضای مجازی و تکنولوژی به همراه دارد ولی در نهایت لازم است از این مسیر عبور کنیم.
تجربه گفتگو در این فضا اشکالات کارمان را به ما نمایاند.
اشکالاتی که سالها پنهان می کردیم و یا چندان توجه نداشتیم.
و در نهایت نگران نباشیم که نقطه اتکای (اگر تعبیر شما را از نقطه اتکا درست دریافت کرده باشم) مشترک نداریم....
گاهی باید پای در راه بگذاریم و بدون تجربه کردن رانندگی با دیدن رانندگی دیگران ما راننده نمیشویم.هر چفدر آیین نامه را از حفظ باشیم و ساعتها با شبیه ساز تمرین کرده باشیم و ... بدون رانندگی ما راننده نمیشویم...
فکر می کنم بیت عطار در این زمینه مصداق دارد
تو پای به راه در نه و هیچ نپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
….
+ امروز در اين بازى جديد بنام فضاى مجازى ، توپ براى نود دقيقه تمام زير پاى شما است.
تا ديروز همه ما فقط تماشاچى بوديم.يكنفر بايد يك كتاب چاپ ميكرد و بقيه هم فقط ميتوانستند آنرا بخرند و بخوانند.
مركزيت اطلاعاتى و انتشاراتى و تبليغاتى از شكل انحصارى قديم در آمده است.همه ميتوانند استعدادهاى خود را به نمايش بگذارند.
اين يك فكت است.
فكت ديگر اينست كه اينك با آزاد سازى اين نيروها، تفرقه هاى فكرى هزار چندان شده است كه البته اين امر نتيجه طبيعى همان مركززاديى هاى اينترنتى است.
در خصوص تشخيص صحت و سقم فقدان نقطه اتكا مشترك هم كافىيست شما دو نفر را پيدا كنيد كه روى يك موضوع ، يك نظر مشترك داشته باشند.
مثلن در خصوص عرفان ، يا بحث هاى دينى ...
و اينرا هم بعنوان فكت سوم ميتوان نام برد.
….
+ بنده معلومات قرآنی کمی دارم صحبت شمارو درباره تقاضای حضرت موسی از خدا برای رویت شندیم سوالی دارم از جناب عالی می پرسم محبت می کنید اگر پاسخ بدهید
به لحاظ دینی حضرت موسی را انسان کامل عصر خود می دانیم ایا درخواست رویت یک امر مجرد ان هم با چشم سر درخواستی سفیهانه نیست؟
….
+ در مورد مقاله ای که فرستادی چند نکته در نظرم هست که شاید یک جور نقد نگاه داوری است همین.
خیر
سفیهانه نمی بینم اگر سفیهانه بود خداوند بدون تعارف می گفت از سفیهان یا از جاهلان نباش مانند قضیه پسر نوح.
منتها موسی نمی فرماید ارنی می گوید ارنی انظر الیک.
فهم بنده ای است که دارد می گوید اگر راهی دارد به من نشان بده تا به تو نظر کنم بر خلاف قوم بنی اسرائیل که می گفتند ارنا الله جهره که یک جور حس-گرائی مطلق و پوزیتیویسم آشکار بود.
….
+ عرض ادب مجدد
جمله به جمله نظرم عرض می کنم .
با پیشرفت تکنولوژی و خصوصا فصای سایبر و شبکه های مجازی امروز ارائه نظر و به اشتراک گذاشتن آرا بسیار راحت و ارزان و سریع نسبت به گذشته شده است.فکر نمی کنم این سه مورد یعنی سهولت ،ارزانی و سرعت فی نفسه ایراد باشند با تعبیر شما "توپ نود دقیقه زیر پای ماست"
بله .هر لحظه می توانید نظر و رای خود را با میلیونها نفر مخاطب به اشتراک بگذارید.
"همه می توانند استعداد های خود را به نمایش بگذارند"
بله.این هم نکته درستیست.
ولی در مورد تفرقه فکری که دقیقا معنای آن را متوجه نمیشوم و برایم مبهم است.
اگر به معنای اختلاف در رای و نظر و عقیده باشد که به نظر من باز هم نمی تواند نکته منفی باشد.
نقطه اتکا را هم اگر به معنی نظر مشترک باشد که البته فکر نمی کنم تعبیر مناسبی معادل رای باشد البته با این نتیجه گیری شما همدل نیستم.
که شما به عنوان فکت عنوان کردید.
شاید در گذشته اختلاف بیشتر در سطح نخبگان جامعه بود ولی اکنون به واسطه رسانه اخبار و اطلاعات در لحظه به مخاطب می رسد حال فارغ از ارزش گذاری سطحی و عمیق هر فردی تحلیل خود را دارد .ممکن است شما بگویید بله نود درصد این نظرات و تحلیل ها و ...غیر کارشناسی و غیر دقیق و سطحی است.خب باشد.
این مرحله گذار از تقلید است.
جامعه ما نیاز به این گذار دارد.
ضمن اینکه اگر بخواهم نظر شما را با مسامحه بپذیرم که هیچ دو نفری نظر مشترک ندارند !!!
باید منظور شما را اینطور برداشت کنم که نه موضوعات کلی بلکه جزییات است.
عرفان و بحث های دینی را مبهم مطرح کردید.
من با بسیاری افراد در مواردی اشتراک نظر و در مواردی اختلاف دارم.
خب.این چه چیز را ثابت می کند؟
این اختلاف از نظر شما فی نفسه آسیب یا آفت است؟
یا می تواند منشا خیر هم باشد؟
در مثل مناقشه نیست. اینکه هیچ دو نفری اثر انگشت یکسان ندارند آسیب است؟
اینکه فرد پیروی از یک تفسیر واحد از یک موضوع گذر کند و قدم در مسیری بگذارد که البته عرض کردم با تمرین و سعی و خطا مقلد نباشد و در حیطه تفکر از تسلط یک اتوریته واحد خارج شود فکر نمی کنم بد باشد.
باز عرض می کنم نقدها زیاد است و آسیب و آفت ها به سادگی قابل چشم پوشی نیست.
ولی چه عاملی باعث می شود شما از اختلافات فکری به تفرقه که بار معنایی منفی دارد تعبیر کنید؟
اختلاف هیوم و کانت و هگل و....تفرقه است؟
سوال این است؟
در کجا و چه زمانی اختلافات فکری تبدیل به تفرقه می شود؟ آیا همیشه اختلاف معادل تفرقه و نتیجتا منفیست؟
عرض ادب
چها یا پنج سال پیش بود.ایشان عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بودند و طرح ورود به رشته فلسفه از مقطع ارشد را مطرح کردند.
با این تحلیل که فارغ التحصیل کارشناسی فلسفه نه می تواند معلم معارف شود نه شغل دیگری پیدا کند.عینا بیان خودشان است.معلم معارف!!!
احتمالا دغدغه اشتغال داشتند.
که باعث شد در تمام دانشکده های فلسفه و علوم انسانی کشور استادان و دانشجویان نامه بنویسند و امضا جمع کنند و به این طرح غیر کارشناسی و عجیب اعتراض کنند.
….
+ احتمالا در یکی دو هفته اخیر درباره ایشان و این طرح موضع گیریهایی شاهدیم و روشن تر میشه قضیه ولی من تعداد زیادی استاد فلسفه دیدم که از اوضاع تدریس مینالند بی هیچ پیشنهادی و بعضا مناسب مشابه ایشان و بالاترش را داشته اند
….
+ عرض ادب
ببینید این طرحمصداق از چاله به چاه افتادن است.
در اینکه سیستم آموزشی مشکلات ساختاری دارد شکی نیست.
این وضعیت از مقطع پیش دبستانی تا دانشگاه و دکترا شامل همه مقاطع و همه رشته ها می شود و البته به عللی که دو یا سه بار اشاره کردم در دانشگاه ها در رشته های علوم پایه و علوم انسانی وضعیت بدتر است.
در مورد رشته فلسفه هم همینطور.یکسری مشکلات قانونیست و مربوط به مجلس و مرکز عالی قانونگذاری آموزشی و فرهنگی یعنی شورای عالی انقلاب فرهنگیست.رخوت دانشجویان و سبک تدریس استادان و آیین نامه های آموزشی و وضعیت پایان نامه و رساله ها...
ولی حذف مقطع کارشناسی در یک رشته چه مهندسی چه علوم انسانی چه مشکلی حل می کند؟
مشکلات اشتغال فارغ التحصیلان حل می شود؟
کارشناس فلسفه باید معلم معارف شود؟
شما به چارت آموزشی ارشد و کارشناسی دقت کنید.
مگر میشود دروس پایه ای دوره کارشناسی را در چهار سال نخواند و مستقیم وارد در دوره دو ساله ارشد که یکسال آن حضور سر کلاس است، شد و انتظار داشت که در یکسال دانشجو بر دروس چهار سال تسلط پیدا کند؟
این که بسیاری دانشجویانی که به جایی رسیده اند می گویند ما پیشرفتمان را مدیون محیط دانشگاه نیستیم و بیشتر مطالعات شخصی یا استفاده از استادان و کلاسهای خارج از دانشگاه بوده درست است ولی حذف کارشناسی ،پاک کردن صورت مسیله است نه راه حل...
مشکل اشتغال رشته فلسفه هم بحث کارشناسی و ارشد و دکترا نیست.
ما چند هزار فارغ التحصیل ارشد و دکترا هم داریم با مشکل اشتغال مواجهند.
مثلا فارغ التحصیلان کارشناسی مهندسی یا علوم پایه هم مشکل اشتغال دارند.راه حل این است ما مثلا ورودی مهندسی مکانیک را از ارشد انجام دهیم؟
….
+ با سپاس از اينكه نظر بنده را مد نظر قرار داديد.
بنده كاملن به قابل نقد بودن نظرات معتقد هستم.
در خصوص فكتى بنام تفرقه فكرى ، بايد اذعان كرد كه جهان بيرون بسيار پيچيده است.
بطور مثال در مقابل فكتى بنام تفرقه فكرى ، ما با فكت ديگرى روبرو هستيم كه عبارتست از وحدت فكرى.
ميگويند چهل ميليون ايرانى كاربر تلگرام هستند.خوب اين خودش يكنوع اتحاد است.
بعبارت ديگر طبيعت تكنولوژى ، هم وحدت ساز است وهم كثرت ساز.
و باز در سطحى ديگر ، همين تلكرام كه باعث وحدت و شركت چهل ميليون ايرانى شده است ، در كنار بقيه برنامه هاى ديگر ، باعث تفرقه ملل مختلف شده است.
بطور مثال در كشور ديگرى ميليونها نفر در برنامه اى بنام اسنپ چت ، شركت و فعاليت دارند كه خود بخود امكان برقرارى ارتباط بين مردم اندو كشور را سختتر ميكند.
….
+ Reza Babaei:
کوتاهی بزرگ در رخداد جنگ ایران و عراق بر گردن روشنفکران و همه مردم است. پس از سرنگونی سلطنت و شکست دیکتاتور همه به خانه هاشان رفتند و با خیالی آسوده به خوابی عمیق فرورفتند . مردم باید تا به دست آوردن آنچه بخاطرش قیام کرده بودند از خیابانها به خانه ها نمیرفتند. پیگیری نکردن مطالبات مدنی و حقوق حقه انسانی، باعث شد مدیران و حاکمان آن روزگار بجای تفکر و تصمیم گیری برای دادن مطالبات مردم به فکر های دیگر و تصمیمات دیگری بپردازند. امروز نیز ساکت ماندن مردم و روشنفکران و دانشمندان و متخصصان ؛ دولت و حکومت را متقاعد خواهد کرد که بجای پرداختن به گرفتاریهای بیشمار مردمش بر طبل برتری طلبی بنوازد و جنگهای خانمان برانداز بعدی در راه است.آنچه مردم بخواهند؛ حکومتها بدانها خواهند داد.
….
+ عرض ادب جناب دکتر مروتی
خواهشی داشتم.
امکان دارد مطالبی مشابه این پست مربوط به مطالعات ادیان و عرفان،خصوصا مسائل مربوط به مناسک که در مورد هر دین و آیین نیازمند توضیح اسطوره شناسی و مردم شناسیست منابع مورد استفاده خود را در پایان پست ذکر بفرمایید؟
و یک نکته شاید نقد باشد.
شما آیین جین و اهل حق را اشاره کردید.
ولی به یک آیین یا دین مشهورتر حداقل در میان پارسیان اشاره نداشتید.
اگر بحث سلیقه ای و گزینشی نیست حداقل در کنار چند آیینی که البته با مشخصات متفاوت روزه را ردیابی کرده و تطبیق دادید می توانستید به آیین زرتشت هم اشاره کنید.
درپاسخ به این پست شما،یک نفر ممکن است بگوید در دین زرتشت چطور؟
و خب پاسخ این است که روزه به این شکل و با این تعریف به شدت در آیین زرتشت نکوهیده است.
در وندیداد شرح داده شده و علت آن هم توانایی برای نیایش و کشاورزی و...و به یک تعبیر کار و عبادت است.شاید بتوان باز به تعبیر من حق الله و حق الناس را در علت این نکوهش دید.
و می دانیم که در اوستا بر پاک نگهداشتن هفت عضو بدن،دو دست و دو پا و دو چشم و زبان تاکید و از آن به عنوان روزه یاد شده است.
نکته ای که در روایت اسلامی هم به عنوان روزه جوارح یا سطح ۲ یاد میشود.
روزه پرهیز از خوردن و آشامیدن و مبطلات، روزه جوارح که گاهی در روایات با جزییات روزه زبان و یا روزه گوش و زبان و چشم ذکر شده، و روزه فکر یا قلب...
در فرمایشات معصومین هم مکررا در کنار خیرات و برکات روزه بر روزه جوارح و روزه فکر یا قلب تاکید شده است.
فقط یک نمونه از بحار ذکر می کنم.
حضرت زهرا فرمود
روزه داري كه زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نكرده روزه اش به چه كارش خواهد آمد.
و نکته پایانی من برای تکمیل مطلبم در مورد روزه در آیین زرتشت آن چهار روز در ماه پرهیز از گوشت فلسفه اش پرهیز از قربانی کردن حیوانات و احترام به همه موجودات است و از این نظر با سایر آیین هایی که روزه نخوردن و نیاشامیدن به طور کل دارند متفاوت است.
در مورد روزه هایی که در آیین های دیگر فرمودید هم بحث زیاد است.
انشاءالله در فرصتی دیگر.
….
+ حقیقت مستقل از شناخت وجود دارد.
قسمتی از حقیقت که نسبتا ملموس هست واقعیت هست. واقعیت توسط هوشمندی تا حدی قابل درک هست و هم قابل ساخت. نظام های زبانی، اجتماعی، مجازی و ...
این ابزار ها و نظام ها که مخلوطی از هوشمندی انسان و خصوصیت های طبیعی و توانایی های تکنولوژی هم به شناخت نسبی از حقیقت کمک میکنند، هم واقعیت هایی میسازند که به نحوی روایتی از حقیقت هست.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 9 ژوئن 2018
شکاکیت
+ اینکه «شرط اول در فلسفه فروتنیه» بر فرض قبول هم ربطی به عرض بنده«... پس بحثی ندارم
ارزوی موفقیت براتون دارم
این مباحث از جمله مسایلی است که بزرگان فلسفله درمانده اند...» نداره البته چنین شرطی هم در کار نیست... حرف بنده ناظر بر واقع بود و نگاه اخلاقی یک بحث ثانوی است و از لحاظ آموزشی کسی که تحصیلات عالیه فلسفی نداره چه لزومی داره که بیاد در خصوص موضوعات اصلی و بنیادین نظر پردازی کنه؟ در واقع چنین فردی از تواضع عبور کرده و متوجه هم نیس ...چرا بزرگان فلسفه در خصوص موضوعات این چنینی، اینگونه مباحث را طرح نکرده اند؟ ... ناگفته پیداست و متاسفانه ماها بجای تحصیل از مسیر درست ناخوانده استاد شده ایم... می پرسیم استدلالتون چیه؟ جوابی در کار نیس... حال تواضع غیرواقع به چه کار میاد؟! تواضع در جایی است که وضعی در کار باشد و در اینجا اصلا وضعی نیست
موفق باشین
….
+ البته برای فهم قرآن نیاز به تقلید نیست
فقط باید نظر صاحب نظران را شنید
به هر حال سه نظریه هست در اینجا که به نظر من از نظر قرآن هیچ کدام قطعی نیست
….
+ حالا یک سوال
چرا با وجود اینکه قرآن خودش رو مبین و تبیان لکل شی توصیف کرده هنوز با وجود این همه مفسرین هنوز ما از درک خیلی از مقصودهای قرآنی ناتوانیم؟
….
+ خدای وحدت وجودی به لحاظ منطقی و ساختاری در تضاد با خدای متشخص انسانوار قرآن هست .. و من از این جهت حق رو به جناب ملکیان و دیگر متکلمان و فقیهان مخالف قرائت وحدت وجودی میدم .. این دو فهم از خدا مانع الجمع هستند ..
….
+ خب این لزوما غلط بودن رو نمیرسونه
بعلاوه اینکه تحلیل جناب ملکیان در سخنرانیشون فرا دینی بود. و به طور کلی دیدگاه های مختلف درباره خدا رو ذیل سه دسته تقسیم بندی کردن
….
+ شاید صرفا تشبیه باشه.یعنی عملکردها رو مثال میزنه
برای مثال دست تشبیهی باشه برای گره گشایی یا تنبیه یا تشویق کردن
یا صورت تشبیهی از مشاهده ی صفات خداوند
….
+ فکر میکنم وهابیت در فرق اسلامی همچین دیدگاه انسان واری نسبت به خدا داشته باشه
….
+ تحول ابوت برای غیر آدم ثابت می کند که خلاف بنی آدم بودن و پدر نداشتن آدم است.
….
+ شنیدم مخالف کلام هم هستند حتی ولی این حرف را بعیده بزنند لزومی هم نداره
….
+ دوستان ببخشید فکر کنم مستقیما به صرفا متن بعضی گفته ها میپردازید
البته من که دانش کمی در این باره دارم ولی مثلا
در جایی از قران خداوند میگه که...
و به یقین انسان را از عصاره ای از گِل افریدیم
خیلی جاها خوندم یا شنیدم که نستقیما به خود گل اشاره میکنن در صورتی که عصاره ی گل درصد زیادیشو آب تشکیل داده
یعنی آب به خاک برتری داشته
….
+ اگر علی را از قران بگیرید قطعا گمراهی به بار میاره
باید برای خدا دست و پا فرض کنیم
خود قران ما را دعوت میکند برای فهم قران به در خونه پیغمبر و من تبع ایشان اهل بیت ع
….
+ در علم کلام با ادله متقن اثبات میشود که تغییر و تبدل در ذات باری تعالی راه ندارد و همه صفات و کمالات ثابت بوده و عین ذات باری تعالی است. یکی از موارد تغییر و تبدل، تغییر در حالات خداوند متعال است مثل دوست داشتن و غضب کردن؛ غضب کردن به این معنا است که او ابتدا حالت آرامشی را داشته، سپس نسبت به امری عصبانی شده و غضب میکند؛ این مطلب به معنای تغییر در خداوند متعال است که طبق ادله عقلی محال است. این در حالی است که اگر به قرآن رجوع کنیم در سوره زخرف آیه ۵۵ خداوند متعال غضب را به خود نسبت میدهد و میفرماید: «فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِینَ: هنگامى که ما را به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتیم و همه را غرق کردیم». حال باید پرسید آیا این آیه با ادله عقلی تعارض دارد و حالت خداوند متعال تغییر کرده یا خیر؟
اگر به کلام اهل بیت (علیهم السلام) که مفسرین واقعی کلام خداوند متعال هستند، رجوع کنیم، خواهیم دید که این آیه را به نحو دیگری معنا کردهاند؛ به طور مثال امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه فرمودند: «خشم و اندوه خداوند متعال، مانند خشم ما نمیباشد؛ بلکه خداوند انسانهای شایستهاى مخصوص به خود را آفرید که آنان، محزون و برآشفته میشوند، یا خشنود و خوشحال، آنان انسانهایى عاقبت اندیش و چاره جویند که خداوند خوشنودى آنان را موجب شادمانى خود و خشم توأم با اندوه ایشان را خشم و اندوه خود میداند؛ چرا که پروردگار، آنان را براى دعوت مردم به سوى خود فرستاد، تا راه خداپرستى را به مردم نشان دهند، و بدین جهت، به چنان مرتبه بلندى دست یافتهاند که خشم و خرسندى آنها با رضا و غضب خدا یکى شده است. و در این آیه منظور خدا آن نیست که خشم و اندوه به آن معنا که بین بندگانش معروف است، به او دست میدهد».
….
+ جایی میخوندم در زمانی که پیامبر عده ای رو مامور نوشتن ایات کرد
بعصی به پیامبر پیشنهاد در تغییر در ایات رو جهت فهم بهتر مخاطبین میکردن.
شاید شاید نهج البلاغه ای که از حضرت علی هست و ازونجایی که ایشان به پیامبر خیلی نزدیک بودن شاید منظور اصلی ایات (نقل شده از خود پیامبر) رو بشه بیشتر از خوده قران در نهج البلاغه متوجه شد
….
+ اولا بنده نگفتم احادیث را فله ای بپدیریم.عرض کردم نیاز به بررسی و تحقیق دارد
دوما عقل حکم میکند کتب مخصوصا کتب مجمل و عمیق نیاز به مفسر دارد
سوما خود قران گفته لتبین ناس.اتاکم الرسول و خذوا
….
+ تمام حرفم اين است شيعه براي اينکه تفسير به راي کند و تفسير به مطلوب کند داستان تفسير را انحصاري مي کند اول اهل بيت و بعد چون اهل بيتي موحود نيست ارجاع مي دهند به کاسبان دين يعني اخوندها
اين کار عين دکان داري و انحصاري کردن فهم دين است و باطل
….
+ من هم موافقم که خیلی جاها انحصاری تفسیر شده
و اصلا هنوز در تفسیر ساده قرآن هم موندیم چون مفسرانمون مخصوصا در شیعیان اکثرا دارای صلاحیت نیستن
….
+ خیر تند نرو دوست عزیز
خود قران و پیامبر فرموده و عقلی هست
در ضمن انحصاری نیست ممکن بعضی ایات را بفممیم مراد حقیر هدف و نهایت قران
و کل قران است
من در مبانی با شما اختلاف دارم
بنده وقتی به چیزی یقین کنم ولو ممکنه جهل مرکب باشد یقین کردم
از شکاکیت گرایی بدورم
اولا قران فعلی به شهادت اکثر علما شیعه و سنی و عقل تحریف نشده
دوما عرض کردم با تفقه و اجتهاد میشه در احادیث سیر کرد و از انها استفاده کزد
نمیشه به بهانه های واهی احادیث را رد کرد بررسی کنید متوجه میشید
….
+ بسيار خوب
پس بفرماييد دين نه اكتشاف است و نه اختراع .
يعنى چيزى بنام دين نداريم ؟
اگر داريم بفرماييد از كجا آمده است؟
انسان نياز را هم كشف ميكند و هم اختراع.
به دنبال غذا رفتن حاصل يك نياز است .
سپس شما غذا را يا اكتشاف ميكنيد يا اختراع.
حتا خود نياز را هم ميتوان اختراع كرد. هر چند بطور طبيعى خوردن و خوابيدن جزو كشفيات درونى است.
….
+ خلق قانون برای بشر یک اختراعه یا اکتشاف
دین هم نوعی قانونه
قانون یک نظمه
نظم یک نیاز لازم برای انسانه
پس این هم اکتشافه
اما در مقابل معنی اختراع به ایجاد دین نمیخوره
ببخشید اینم اضافه کنم
البته دانشم کمه اما ...
شما در اختراع حق نقد و حتی حذف دارید
اما در دین نه
شما در اختراعات میتونید نتایجش رو پیش بینی کنید
اما در دین خیلی از مقاصد نا معلومه
در صمن اختراع هدفی علمی و قابل فهم داره
اما در دین پیچیدگیها اجازه ی درک برای همه رو نمیده
و تفاوتهای دیگه ...
….
+ خوب با اين حساب اگر دين حاصل يك كشف باشد و شما ادعا كنيد كه اين كشف هم منشا درونى دارد و هم منطق درونى بايد قبول كنيد كه در خارج از ذهن ( جهان بيرون ) چنين چيزى بنام دين وجود ندارد و در واقع براى ديگرى يك اختراع محسوب ميشود.
….
+ اگر دین حاصل تفکر بود یا به زبان دیگر نتیجه تعقل، پس دین امری عقلانی خواهد بود و عقلا هم قادر به ایجاد دین می باشند. اما دین در اصول و در فروع عقلانی نیست، و خود دین آنرا وحیانی و الهی معرفی می کند.
….
+ ادعا نیست . نوع ایجادش در منطق آدمی و تعاریف اختراعو اکتشاف به این صورته
من در حقیقت دین رو قانون میبینم همونطور که میدونید نام قانون الهی رو بهش دادن
و توضیحم حول قانون بود.
حالا اینکه این قانون ورای ذهن ما صادر شده یا خیر بحث دیگریه
اما بیش از اینکه اختراع باشه اکتشافه.
….
+ مسئله اصلى عبارتست از اينكه آيا چيزى در بيرون است و شما آنرا پيدا ميكنيد و يا نه .
بطور مثال بشر چرخ را اختراع كرد. يعنى چيزى را كه در بيرون وجود نداشت بوجود آورد.
اما بشر جدول تناوبى عناصر را پيدا كرد و حتا آنهايي را هم كه پيدا نكرده بود جايشان در جدول خالى بود تا اينكه بعد پيدايشان كردند.
….
+ مشکل اینه که کل معیار شما از کشف جدول تناوبی شده
انواع مختلفی درش هست
چه اختراع چه اکتشاف.
در هر صورت قانون در صورتی که قرار بر زندگی مسالمت آمیز باشه یک نیاز طبیعی حساب میاد
و اگرنه خیر لزوما اینطور نیست
من امشب اومدم بهتر از فرمایشتوت بهره میبرم
فعلا مرخص میشم
….
+ پس با اين حساب دين براي انسان است نه انسان براي دين
دين آمده که يک سري قوانين را براي بهتر زندگي کردن انسان ها تبيين کند
و در هر دوره بنا به ضرورت نياز هاي انسان هاي آن دوره قوانين خاص آن دوره را آورده
پس مي توان نتيجه گرفت تمام قوانين اديان تاريخي در اين دوره اجرايش ضرورتي ندارد چون انسان ،انسان ديگري شده و دوره دوره ديگري است
….
+ قاضی عبدالجبار در شرح اصول الخمسه مطلبی رو در مخلوق بودن قرآن میگه: بعضی از بخشهای قرآن بر بعضی از بخشهای دیگر آن تقدم دارد و هر چیزی که چنین خصوصیتی داشته باشد نمی تواند قدیم باشد. زیرا قدیم آن استکه غیر آن بر آن تقدم نداشته باشد. این مطلب بدین بیان روشن می شود که میبینیم مثلا در این فرموده خداوند; الحمدالله..همزه بر حرف لام و لام بر حرف حا تقدم دارد و این قدم را ثابت نمی کند و چنین وضعی در همه قرآن وجود دارد....
….
+ یادداشت فوق براساس شواهد و قراین اجماعی نگاشته شده و به اصطلاح از مشهورات سیره حکومت علوی به شمار می آید
….
+ بنده از شما مرجع طلب کردم....در مورد اصلاحات اقتصادی،رابطه خوارج با معاویه، از مدارای با مخالفان، نفوذ اصحاب در حکومت خلفای پیشین بخصوص دو خلیفه اول، برداشت از بیت المال در زمان خلفای اول و دوم برای یک سری از اصحاب و حتی عثمان......
و در مورد نماز تراویح....اگر این نماز،اصل نماز، بدعت بوده چرا علی بن ابیطالب آنرا نهی نکرد،در مورد دوست مون هم لازم به ذکر است که علی در نهج البلاغه تایید مهاجر و انصار رو در خلافت خودشون در مقابل حکومت خود خوانده معاویه دلیل قرار میده
….
+ ….
+ در طبقات جلد سوم، ص 243 آمده که عمر غنایم و خراج را بین مردم تقسیم می کرد. اما این امر در زمان پیامبر هم رایج بود و پیامبر با خمس همین کار را می کرد...حتی عمر این تقسیمات رو تو دفاتر ذکر می کرد...نکته بعدی که تو طبقات اومده اینه که عمرهر کسی را حاکم می کرد، ثروتش رو می نوشت، و بعد از اتمام کار ثروت شخصرو محاسبه مازاد بر ثروت و درآمد معقول رو از ایشان پسمی گرفت.....جالبه که همه اصحاب از این مزایا برخوردار بودن و حتی علی بن ابیطالب هم....
….
+ در مورد این تقسیم هم نزدیکی با پیامبر شرط بود...مثلا زمانیکه برای عمر بن ابوسلمه مقرری چهار هزار دینار تعیین کرد و اصحاب اعتراض نمودند...گفت به واسطه قرب و مکان او نزد پیامبر.
….
+ خب ببینید الانشم قانون برای یه عده از انسانهاست و یه جاهایی هم انسانها برای قانونن.
بستگی داره ازش بخوایم چه استفاده ای کنیم و تا چه حد روش کنترل داشته باشیم
ولی اینم بدونیم اصولا انسان یک بعد قانون گریز داره
میشه قوانین رو بروزش کرد ولی متاسفانه یا خوشبختانه سیستم ذهنی و تفکراتی که به نسل بعد تزریق میشه هم بروز میشه.
از نظر شیعه هم بخوام بگم امام علی سخنی گفتن با این مضمون که فرزندانتون رو طبق دورانو شرایط خودتون تربیت کنید
هرچند این سخن رو هم چون در جاهایی اصل عملکرد بعضی رو زیر سوال میبره با منبع نامعتبر فرض گرفتن
….
+ نقد و بررسی و تحقیق غیر شکاکیت است.بالاخره وقتی یقین کردیم یقین است ولو جهل مرکب باشد.زیرا جهل مرکب ارم خاصی ندارد
شما ممکنه استدلال کنی و یقین بنده را بشکنی ولی مادامی که یقین کردیم کردیم
بنده اخباری نیستم .رجوع به روایات در فهم قران و توحید شرط عقل است.منتهی باید دقت کنیم و از تکنیک ها در بررسی احادیث استفاده کنیم
قبل و بعدش هم منافاتی با عرایض بنده ندارد.در هر صورت باید از حجت خدا تبعبت کرد
….
+ دقیقا خودتون جواب سوال احتمالیم رو در خصوص متن بعدیتون دادین
تبعیت باید آگاهانه باشه
چون اگر قرار بر زدن شاخو برگها باشه میوه ای هم ثمر نمیرسه
برای همین عرض کردم به قبلش توجه کنید چون به اندازه اصل مفهوم اهمیت داره.
اگر قرار بر این باشه گزینشی عمل کنیم پس نباید گلایه ای از پیروان فرقه هایی که قبولشون نداریم داشته باشیم.
امیدوارم منظورم رو درست منتقل کرده باشم
من جسارت نکردم.عرضم بی عقلی نبود.من دوستانه دارم باشما صحبت میکنم مشکل اینه شما من رو مقابل خودتون میدونید
دارم میگم نباید گزینشی عمل کرد یا اینکه اون قسمت رو نوشتید بدون اینکه به قبلش نگاه کنید برای همین شما در ترجمه دچار اشتباه شدید واگرنه قطعا اینطور نمیشد
من حتی میگم درباره پیامبر هم باید تحقیق کرد
حق از هر نظر قابل جستجو هست
حتی خدا هم درباره خودش به ما سفارش بر تحقیق کرده .
توجه کنید چقدر توصیه شدیم که در نعماتو خلق خدا تامل کنیم؟
این یعنی خدا هم نمیخواهد کور کورانه از او پیروی کنیم
….
+ راه تحقیق باز است.ما بحث درون دینی کردیم.تحقیق کردم یک بحث است .پدیرش حق حرف دیگری است
….
+ ببینید شما نگاهتون فرادینی نیست برای همین دره خانه رو بستید
من هم که اجازه ورود ندارم چون کلیدام به دره خونتون نمیخوره
واگرنه در تمام ادیانو فرقه ها هر کسی که غیر از خودشون باشه کافر تلقی میشه.غیر از اینه؟
….
+ خیر .ما مستضعف داریم .در تمام ادیان الهی مشترکاتی هست برای موحدین مثل حدوث عالم
فرق بین ملحد و موحد این است که عالم را حادث بداند موحد
….
+ اقای ایراندوست با اجازه یکی از شرایط کفر رو بگم شاید در ادامه بحثهاتون با عزیزان دیگه کمی مساله رو روشن کنه
یکی از شرایطش اطاعت نکردن از فرمان خداست
در اسلام امده باید ادیان دیگه به اخرین پیامبر و دینش ایمان بیارن
پس سرپیچی ازین یعنی کفر.
….
+ اگر شب قدر را در متوسط سالانه آن حساب کنیم و آن شب را شبی محاسبه کنیم که مبنای محاسبه ما سرعت نور باشد تقریبا این زمان معادل 1000 ماه است....پس وقتی در قرآن می گوید شبی برابر با هزار ماه درست می گوید....اما شب محدود نیست، تقریبا یک شب بطور میانگین در گردش وضعی کره زمین معادل 24 ساعت است. آیا می توان گفت که این شب از غروب مدینه تا اذان صبح همانجاست و شامل مناطق دیگر که با این فاصله زمانی اورلب نمی شود، نمی باشد؟
….
+ ما از نقاشی خود جدا هستیم اما در مورد خداوند، نقاش و نقش و عمل نقاشی با هم اند و یکی اند. شبیه تصاویر ذهنی ای که شما در ذهنتان میسازید که جدای از شما نیستند و قائم به شمایند.
وجه اول تفسیری فکر میکنم به نظر من نزدیکه که به هر جا بنگریم روی حق را میبینیم. اما از منظر دوم تفسیر که در انتها آمده شبیه بحث شما بود که توجه خدا به همه جا هست.
یعنی از منظر اول، همه چیز، صورِ متجلی و مشهود حق اند.
….
+ اگر قبول کردید وجه الله معادل صور الله نیست بحث قابل ادامه است.
….
+ وجه در فارسی معنی صورت، رخ و چهره میدهد. اما با معنی بنیادی ترش هم(یعنی واسطه توجه ما به چیزی) باز بدون صورت ممکن نیست یعنی وجه، بدون صورت، جلوه و بروزی ندارد.
….
+ قصد دخالت در بحث را ندارم....اما سبب نزول آیه والله المشرق المغرب... تغییر قبله بود، که به زعم خیلی از مفسرین این آیه به آیه بعد که میگه روبه مسجد الحرام نماز بخوانید منسوخ شده....التقان سیوطی قسمت ناسخ المنسوخ.....ببخشید.
….
+ آخر من قبلا بسکتبال بازی میکردم.
ولی صور متجلی و مشهود حق به وجهه الهی مربوط است. یعنی شما با این ظهورات و بروزات، او را میبینید و میشناسید وگرنه در بُعدِ نامتجلی، وجهه و صورتی ندارد.
خودتان میدانید.
فقط یک نکته عرض کنم و آن اینکه وجه و وجهه حق، چیزی است که بوسیله آن ما به حق توجه میکنیم و این امر بدون صُوَر و صورتها ممکن نیست. هر صورتی ما را به وجهه ای الهی رهنمون می سازد. یعنی تمام صور، آیه و آینه اند و وجهه الهی را بروز میدهند با حالات و اسامی و صفات مختلف. بُعدِ مشهود و متجلی حق به همین معناست. یعنی بُعدی که مربوط به نمود هاست اعم از صور مادی و ملکوتی و غیره. بُعد نامتجلی حق هم داریم که بی صورت است. بنابراین اصلا بحث شهود و تجلی نبود، بلکه بحث بود و نمود است.
صورت از بیصورتی آمد برون
باز شد کانا الیه راجعون
من فعلا از شهود حرفی نزدم. عرض کردم بُعد مشهود حق. یعنی وجهه قابل دیدن او. یعنی مشهودات و صُوَر.
ظهور یعنی ظاهر شدن حقِ(بیصورت) در مشهودات و صُوَر.
تجلی هم یعنی جلوه حق در مشهودات مادی و معنوی.
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
(قرآن کریم)
….
+ شهود را تعریف نکردید و در جملات بعد مشهودت را استفاده کردید که از مشتقات شهود است
ظهور یعنی ظاهر شدن؟!
تجلی هم یعنی جلوه؟!
آیا متوجه هستید تعریف غیر از شرح لفظ است؟
مطلقن نمی شود شهود را برای محسوسات مادی بکار برد ادبیات قرآن این نیست.
نظر، بصر، رأی، کسب و شهود یک معنا ندارند
شما همه چیز را پوزیتیو و مادی می کنید طبیعتا خدا هم باید مانند ما ذهن داشته باشد دیگر.
….
+ اگر فارسی میخواهید، ظهور، پدیدار شدن حق است در مظاهر و صُوَر و پدیده ها.
تجلی نیز آشکار شدن اوست در متجلیات یعنی در چیزهای آشکار.
منظورم از مشهود، قابل دیدن و ادراک بود.
….
+ در مورد باور من فکر میکنم آقای دینانی اشتباه می کنند و در این مورد حق با ویتگنشتاین است و دیگر فلاسفه غرب....برخلاف آقای دینانی ویتگنشتاین باور رو حاصل تفکر نمیدونه، بلکه میگه ما انسان ها باور میکنیم بعد که باور کردیم بر روی آن باور تفکر، بچه باور میکنه که اونی که اونرو در بغل می گیره مادره، اما سالها می گذرد تا معنی مادر را می فهمد.....در اصل کلمه اعتقاد یا باور معادل کلمه یونای دکسا است یعنی امری که پذیرفته شده بدون آنکه ادراک حسی شده باشد و یا از چون چرایی عقل گذشته باشد....
درود....ویتگنشتاین یه جای دیگه میگه...درک بی اساس بودن باورهایمان دشوار است.....نورمن ملکم درمقاله بی اساس بودن باور در شرح جمله ویتگنشتاین میگه: وی به این می اندیشید که پذیرش صرفی که بر هیچ دلیلی استوار نیست چه قدر در زندگی ما موثر است. این مطلب در مورد کودکان خردسال روشن است. به آنان نام اشیا گفته می شود، آنان می پذیرند، بدون آنکه دنبال دلیل باشند و کودک تا زمانی که چیزهای زیادی را یاد نگرفته نمی تواند دنبال ادله باشد یا حتی به چیزی شک کند.ویتگنشتاین میگه کودک با باور به سخن بزرگ ترها یاد می گیردو شک پس از باور به وجود می آید....ملکم درادامه میگه آن چه درکش دشوارتر است این است که زندگی بزرگسالان تحصیل کرده فرهیخته نیز توسط باور های بی اساس شکل می گیرد. منظور باورهای بی اهمیت نیست بلکه باورهای بنیادین است.......اگر حرف ملکم را خلاصه کنم ما بدون دلیل به خیلی از مسایل باور داریم که برای آنها دلیلی نداریم.....در بحث معرفت شناسی نیز باور به تنهایی امر پذیرفته شده ای نیست، ما در معرفت شناسی باوری را می پذیریم، که اولا صادق باشد و دوما موجه....خیلی از باورها فقط برای یک نفر صادق و موجه هستند مثلا تجارب دینی، و برای دیگران نمی توان آنها را صادق و موجه دانست، این امور در چارچوب معرفت فلسفی قرار نمی گیرند....در بحث معناشناسی نیز هر امر معناداری باید یک واقعیت ذهنی و بیرونی را در فرد و افراد ایجاد کند و الا فاقد معنا خواهد بود، خیلی از باورهای ما در این چارچوب نیز بی معنا خواهند بود....
….
+ اینکه کسی برای باورش( عرفانی، دینی ، تجربی و ...) توجیهی ندارد یا فقط پذیرفته لزومن به این معنا نیست نتوان آن باور را توجیه نمود بستگی به دستگاه معرفت شناسی و نظریات توجیه حاکم دارد.
….
+ خب شما هم نقاشی رو مثال زدید اونجا فرق نمیکرد اینجا فرق میکنه؟
در هر صورت سه مرحله رو نام بردید (نقاش نقش عمل)
درمورد نقاشی هم باز میشه همین رو گفت
نقاش نقش(هرچند ساخته ذهن) عمل به نقشنگاری
….
+ بنده در متن گفتم، معرفت شناسی فلسفی، و الا بنده در دستگاه معرفت دینی، وحی را هم قبول دارم......فکر میکنم باور تعریف شده آقای دینانی هم در چارچوب فلسفه باشد.....
همه باورهاتون رو حالا هم بسنجید....اکثرا بدون تفکر هستند....درمورد خود من باور دارم بچه هام زیبا هستند، باور دارم بهترین مادر رو دارم، باور دارم بعد از مرگ زنده میشوم، برای رضای خدا روزه می گیرم، باور دارم اگر مسلمان خوبی باشم به بهشت می روم، باوردارم قرآن کتاب خداست و در نهایت باور دارم که خدا هست......اما همه اینا فقط باور منه و هیچ کدوم معرفت فلسفی نیست،نه از آنها درکی تجربی دارم و نه از چون چرایی تیغ خرد جان سالم به در می برند.....
….
+ حالا صرفا نقاشی یک مثال هست در شناخت انچه که در قدرت درک فعلی آدمی وجود داره
اگر منظورتون وجود پدیده خالقو خلقت فقط در این بعده که باید عرض کنم ....
وقتی قرار باشه جدایه از پیامهایی که معتقدیم از سمت خداست نتیجه بگیریم پس کمی بازتر به مساله نگاه کنیم ...
مثلا اگر نیرویی ورای آنچه هست موجب بوجود آوردن هستی شده ...
پس پدیده ها رو هم بوجود آورده
و شاید الان با بیان این حرف بحث پیچیده تر بشه
اما ممکنه آنچه خالق میدونیم پدیده ی خلقت رو صرفا در این بعد گنجانده باشه.
….
+ هم ویتگنشتاین و هم جان سرل...درخیلی موارد گزاره ها را ناقص می دانند....اما در امور شخصی نقص فقط از گزاره نیست، صدق و کذب این امور به آسانی مشخص نمی شود.
….
+ چون اگر قرار باشه ما مثالهای دیگه ای غیر از مثال نقاشیو کوزه گریو امثالهم بزنیم باید واستیم خوده خدا بیادو مستقیما بگه که چه خبره .
واگرنه مشخصا در دنیا اونقدر موجودات با صورتهای مختلف خلق شدن که نمیشه گفت خدا رو باید دارای میلیاردها و تیلیاردها صورت دونست.
اشاره ی قرآن صرفا به بحث فهم بهتر خصوصیات خداوند بوده
که چطورو چگونه میشه خداوند رو متصور شد
….
+ این صُوَر و پدیده ها ظهورات و کلمات خداوندند که تمامی ندارند:
وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
و اگر هر درخت روی زمین (در کف نویسندگان عالم) قلم شود و آب دریا به اضافه هفت دریای دیگر مرکب گردد، باز نگارش کلمات خدا (که موجودات بینهایت کتاب آفرینش است) ناتمام بماند، که همانا خدا را اقتدار بینهایت و حکمت بیپایان است.
(قرآن کریم)
….
+ من دیروزم یک بحثی با شما یا دوست دیگه ای داشتم که بی ربط با این گفته نیست.
که طبق این ایه ...
اگر قدرت خداوند بی پایان بوده و به قولی ته نداره
پس به سمت ابتدا هم بخوایم برگردیم به چنین چیزی بر میخوریم
یعنی خداوند از هر جهتی که حساب کنیم در هر زمانو مکانی بیکرانه و حتی فراتر از اون اشاره ی معروف که میگن خدا اولو آخره.
در حقیقت با این ایه هم بخوایم پیش بریم حتی اولو اخر هم برای خداوند گذر کردنی هست
به امید خدا برگشتم با ذهن اماده تری در خدمتم.
….
+ غزالي در اوایل به شدت حملاتی کرد ولی بعدها خودش منهج فلسفی داشت
اول کتاب مکاتیب رو می تونید ببینید که نامه به پادشاه نوشته که فقها گفتن غزالي کفريات فلاسفه رو تحویل میده و..
ابن تیمیه میگه شيخنا غزالي فلاسفه رو قورت داد ولی دیگه بیرون نداد
یا شیخ اکبر میگه
شيخنا غزالي رفت تو شکم فلاسفه و دیگه در نیومد
غزالي یه فیلسوف اورجينال هست
….
+ به نظر می رسد ملاصدرا از آرای غزالی هم متأثر شده باشد، هرچند نمی توانسته با اقوال کلامی و فلسفی او موافق باشد. یکی از مواردی که اثر و تأثیر غزالی را در آن می توان یافت، نحوهٔ طبقه بندی علوم در اکسیر العارفین است _شاید هم این تقسیم بندی با توجه به نظر میر فندرسکی در باب علوم تدوین شده باشد_.
ما و تاریخ فلسفه اسلامی
صفحه۳۶۳و۳۶۴
….
+ خسته نباشند ولی لازم به ذکر کسی که مقدم است می تواند بر متاخر اثر بگذارد نه بر عکس و در اسفار تشکیک از شیخ اشراق آمده و رفرنس داده شده است.
….
+ کسی مدعی بود صدرا در مؤلفه های اصلیِ فلسفه اش متأثر از غزالی یه؟
مضاف بر اینکه هر تأثیر ضعیفی میتونه بخشی از فلسفه صدرا رو جهت داده باشه
مسلمانان شرق عالم اسلام تلاش کردن نظام فلسفی رو جوری اصلاح کنن که پاسخ غزالی رو داده باشند شد سهروردی و صدرا
اما ابن رشد موجودیت فلسفه اسلامی رو انکار کرد و گفت فقط ارسطو
پس حرف های غزالی مانع ادامه یافتن سیر فلسفه نشد،
سوال اینه که چرا اینجا نشد و در جایی که ابن رشد نقدش کرده بود شد؟
پس اگه فلسفه در غرب عالم اسلام هم فرو ریخت نگذارید پای غزالی...
نه خانی اومده نه خانی رفته
مشکل جاییه که از یکطرف (در غرب عالم اسلام)متن غزالی رو اونقدر جدی میگیرید که شعله فلسفه رو خاموش میکنه و از طرف دیگه هیچ تأثیری نمیزاره، و فلسفه راه خودش رو میره
….
+ شاید دقیق نگم الان ولی میگه نوعی شعوبی گری را وارد فلسفه کردند خصوصا سهروردی
ابن سینا را هم به عقول عشره اش نقد جدی میکنه تا جایی که یادمه میگه مکتب نجرانیان (اسمش شاید این نباشه )را وارد فلسفه کرده
….
+ جناب آقای درودیان با سلام.........در موڔد تاثیر صدرا از غزالی اگر همان کتاب اسفار را نگاه کنید، صدرا بارها ازغزالی نقل نموده است و حتی در خیلی موارد از متن کتابهای غزالی در کتاب اسفار یافت میشود. این پیروی در نثر تا جایی پیش می رود که رساله سه اصل با کیمیا تشابه فراوانی دارد...
….
+ شادی:
Patriarchy پدرسالارى
این مفهوم که به صورت (patriarcate )نیز آمده است خانواده و حتی جامعه ای را میرساند که در آن مرد حکومت میکند .بدین سان، پدر سری نه تنها حکومت و برتری مرد در خانه است ،بلکه حکومت مردان درجامعه (Androcracy)را نیز میرساند و نه تنها دارای ابعاد سیاسی ،نظامی و اقتصادی است بلکه از بعد تربیتی و فرهنگی نیز برخوردار است .از این رو ،فرهنگ وبستر بین المللی چنین تعریفی از آن ارائه میدهد:« پدر سری نه تنها مرد سالاری است و برتری جسمی و اقتصادی مردان را در جامعه ابتدایی می رساند ،بلکه پدر نسبی را نیز شامل میشود.» از این معنای عام که بگذریم ،پدر سری با تفاوتهای بالنسبه محسوس توسط دانشمندان مطرح گردیده است :
1-در بین انسانشناسان ،پدر سری ،شکل خاص خانواده در جامعه ما قبل خط و کتابت را میرساند:
الف: به عنوان مثال (رادکلیف براون) بر این عقیده است که «یک جامعه را زمانی می توان پدر سرخواند که در آن پدر نسبی، پدر مکانی دیده شود ،همچنین میراث از آن افراد مذکر باشد ،جانشینی نیز توسط پسر صورت گیرد و قدرت در خانه در اختیار مرد باشد »
ب: از دیدگاه مالینوفسکی خانواده پدرسر« تنها خانوادهای است که در آن مرد قدرت مییابد ».
2-در بین جامعه شناسان ،دیدگاه ها در این مورد، تمایز بیشتری مییابند:
الف: برخی چون (ریچارد)، خانواده پدر سر را خانوادهای میدانند که در آن پدر نسبی به چشم میخورد و مردان بر جامعه حکومت میکنند.
ب:برخی دیگر ،نظیر (هویجز)،پدر سری را حکومت مطلقه مردان می دانند و آن را نمونه ای بسیار نادر تلقی میکند. نمونه ای که به نظر (هوبل)، چندان نیز با واقعیت انطباق ندارد .چه، به نظر وی ،«پدر جبار در گروه ها و جوامع ابتدایی جزاز جر وبحث های قرن ۱۹ در بین دانشمندان منبعث نمیشود».
3-روانکاوان نیز از جهاتی بسیار پدر سری را مطمح نظر قرار داده اند ،چه، عقده اودیپ و الکترا به ترتیب در خانوادههای پدر سر و مادر سر تبلور مییابند. سرکوب تمایلات کودک به هنگام برخورد آنان با قوانین اجتماعی در چنین خانوادههایی به حد اعلا تجلی میکند. با این همه روانکاوان تعریفی دقیق از این مفهوم ارائه نکرده اند
در هر حال، پدر سری علیرغم همه اختلاف های بین اندیشمندان علم انسان ویژگیهای چند مییابد .بدین قرار :
1- حاکی از اقتداروسیع مرد در خانه و هم در جامعه است .از این رو آن را ،در برابر مادر سری(matriarchy) که جزئی از قدرت در خانه و جامعه در آن به زن تفویض می شود ،پدیده تام می دانند.
2-با پدر مکانی، پدر نسبی، پدر تباری و پدرنامی همراه است
3-بردوگانگی جامعه با توجه به تباین شرایط زن و مرد در همه موارد (میراث، اعتبار، قدرت و....) متکی است. آنچنان که در آن اخلاق جنسی نیز دوگانه است.
4-مرد بودن فی نفسه حاکی از برتری در برابر زنان است و سن عامل ارجحیت و حاوی اعتبار است .چه در چنین جامعه ای،مسن بودن دال بر دارا بودن تجربیات انباشته جامعه است
….
+ اگر اسفار اربعه سفر چهارم از خلق به خلق را نگاه فرمایید، ترجمه محمد خواجوی....صدرا در ص 153 از تقسیم بندی غزالی از لذات نام می برد و عین مطالب احیا را ذکر می کند و در ص 177 به شرح نظر غزالی می پردازد و در ص 178 با این جمله شروع می کند که مراد غزالی.....کلمه مراد در امر فلسفی یعنی شرح نظر کسی از نظر آن فیلسوف......عینا مثل رابطه صدرا و سبزواری.....
….
+ مراد یعنی قصد گوینده از آن مطلب، اراده ای که از آن مطلب داشته به زعم ناقل که بشرح آن می پردازد.
خب حالا این را توسعه دهید که چه استفاده فلسفی صدرا از او نموده است. وقتی از تاثیر پذیری صدرا از غزالی می گوئیم مرادمان چیست؟
*** از بیانات اعضا در تاریخ 7 ژوئن 2018
|
|