|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
عین و ذهن
+ اگر مفهوم رنگ و يا حقيقت رنگ براى يك انسان با يك زنبور فرق داشته باشد در انصورت ثابت ميشود كه حقيقتى مستقل از شناخت وجود ندارد.
بعبارت ديگر حقيقت رنگ براى زنبور با حقيقت رنگ براى يك انسان فرق ميكند.
گويا شما تعريف رنگ از نظر علم فيزيك را مساوى حقيقت گرفته ايد و آنرا از ديد يك زنبور هم تاييد كرديد.
….
+ نظرم اینه که کشفش هر زمانی که انجام شده باشه "وجود حقیقت" با وجوده هر چه هستو هر چه نیست همراهه.
….
+ منظورم اینه که خصوصیت هایی که خواص رنگ را باعث میشن مستقل از نظام شناختی انسان هستن. ما خیلی از طول موج ها رو رنگ به حساب نمیاریم.
خواص دیگری رو هم رنگ به حساب میاریم، در صورتی که خطای بینایی هست و با ابزار های دیگر، شناخت ما نسبت به این پدیده ها دستخوش تغییر میشه.
….
+ چيزيكه از موضوع شناخت رنگ ميتوان فهميد اين است كه دريافت هاى حسى از طريق وسايل مختلف به شكل هاى مختلفى قابل شناسايى هست.
اما همه آنها مجددن برميگردد به توالى امور بين انسان و موضوع شناخت.
….
+ من کی این حرفو زدم؟
این حرف شما تهمته و زیر سوال بردن شخصیت یک هم نوع .
واگرنه بارها تکرار کردم که این نظرمه.نگفتم کسی باید قبولش کنه
دیروزم یکی از دوستان یه بحث ساده رو از عصر تا شب ادامه داد.
بهتره به نظرات هم احترام بزاریم. و انتقادیم هست به مطلب وارد شه نه شخصیت طرفم نشونه بریم
….
+ واقعیت شرایط شناختی خودمان را،
اینکه فقط سه واژه برای توصیف واقعیت رنگ در اختیار داشته باشیم یا هزاران واژه، یا اصلا حس بینایی نداشته باشیم،
با
حقیقت خصوصیت های فیزیکی، مکانیکی و هندسی مستقل از توانایی های شناختی ما
که باعث بروز خصوصیت هایی میشوند که مفهوم رنگ را در واقعیت عینی، ذهنی، مجازی و ...
مقایسه کنیم.
….
+ حقیقت همان واقعیت است که ما آن را در صدق و کذب یک گزاره پیگیری می کنیم، غیر از این بی معناست، بی معنا از آن رو که هر کلمه و عبارتی نتواند یک واقعیت را برای ما تداعی کند معنا ندارد. خش خش برای ما حرکت هر چیزی را بر روی هم در ذهن ما تداعی می کند مثل حرکت برگ ها.
هر آنچه که نتواند معیارهای صدق را برآورد نمایید صادق نیست و کاذب است، یک عبارت زمانی صادق است که قابل توجیه باشد. فرضا یک سراب در مثال آقای درودیان کاذب است چون فقط تجربه یک شخص در یک جمع در یک زمان می باشد، اگر در یک آن یک جمع یک چیز را با یک مشخصه در آن واحد در بیابان مشاهده کنند دیگر سراب نیست بلکه صادق وحقیقی است.
دقیقا، آن کلمه فاقد معنا خواهد بود.فرضا شما میگوید یک فرشته دیده اید،دیگران ازفرشته چه واقعیتی را تجسم می کنند آیا برای یک جمع کلمه فرشته یک واقعیت را تداعی می کند، کلمه آب در ذهن همه ما یک واقعیت را می سازد، اما کلمه فرشته یا پری یا ملایکه خیر ، پس مثل همان سراب خواهد بود.
اگر با یک مشخصه ببینند سراب نخواهد بود، اما اگر متفاوت باشد سراب است.که قاعدتا در مثال سراب متفاوت است.
جمع درمورد یک واقعیت هیچ وقت اشتباه نمی کنند، آب برای همه انسانها یک واقعیت را تداعی می کند، اما توهمات برای هر کسی به گونه ای خواهد بود خلاصه ما توهم با مشخصات یکسان برای یک جمع نخواهیم داشت.
….
+ کلمه موقعی ساخته میشه که یک مفهومی واقعیت عینی، حسی و یا حداقل ذهنی داشته باشه. مثل واژه های اساطیری.
ولی وقتی ما شناختی نسبت به پدیده ای نداریم، چه از نظر حسی یا حتی از نظر ذهنی.
آیا به خاطر این ناتوانی باید بگیم حقیقتی وجود نداره؟
….
+ بنده گفتم این تجربه صادق نخواهد بود، شخصی است...خیلی ها خیلی چیزها را ادعا می کنند اما این ادعا ها در ذهن جمع، حتی جمع هم فکر ایشان یک واقعیت با مشخصات یکسان را تداعی نمی کند. آیا این تجربه حقیقت است یا توهم؟
شما وقتی کلمه تردستی را بکار می برید، یک واقعیت مشترک را درذهن جمع ایجاد می کنید..
….
+ این تجربه واقعیت هست.
حتی یک امر ذهنی شخصی هم یک واقعیت هست. توهم هم واقعیت هست. جهان های مجازی که در بازی های کامپیوتری ساخته میشن و بر خلاف فیلم پایان های باز دارن هم واقعیت هستن. چون توسط حواس قابل دریافت هستن.
واقعیت هستن چون میشه حداقل توصیفشون کرد،
مثل جهان اتری، جهان مکانیکی، جهان نسبیت، و جهان ریسمان ها.
هر کدام واقعیت هستن.
ولی امر حقیقی چیز بزرگتری هست که به مرور از امر ذهنی به امر قابل بررسی تبدیل میشود. در بیشتر موارد شناخت کاملتر میشه، ولی در بعضی موارد ممکنه فرد یا افراد در مسیر شناخت دچار اشتباهات هم بشن.
ولی سوال اینجاست. در سال ۴۰۰ قبل از میلاد، جهان مکانیکی نیوتن واقعیت نداشت، حقیقت هم نداشت؟
….
+ شما چگونه میگوید توهم واقعیت است، اگر توهم صادق باشدخود بخود توهم نیست؟ کسی نگفته بازی کامپیوتری واقعیت نیست یا فیلم پسر شجاع، چون برای همه ما بازی کامپیوتری و فیلم صادق هستند. فرضا همه ما در در مورد مشخصات یک بازی تجربه مشترک داریم.
از روزی که جهان وجود داۺته همه می دانند که سیب وقتی می افتد روبه پایین پرتاب می شود، یا قوانین دیگر حرکت و این یک تجربه مشترک انسانی بوده......تنها کاری که نیوتن و دیگر دانشمندان انجام دادند فرموله نمودن این رخدادها بود.
….
+ مشخصه، چون انواع توهم قابل توصیف هستن.
حتی در آسیب های مشخص شناختی، نمودهای مشترک بین مبتلایان دارن.
توهم واقعیتی هست که بر حواس فرد یا افراد واقع شده.
کسی که دچار توهم شنیداری شده، نمیشه انکارش کرد چون واقعا حواس فرد درگیرش هست، حتی به کیفیت شنیدن یک صدای فیزیکی.
ولی حقیقت امر چیز دیگری هست.
کذب و صدق امری نسبی هستن.
ولی سوالم در مورد وجود یا عدم هست. امری که کاذب هست یا صادق وجود هم داره.
آیا کذب و صدق امری رو نتونیم اثبات کنیم و یا حداقل صورت بندی کنیم، آیا وجود هم نداره؟ چیزی که در واقعیت ذهنی هم نگنجه آیا حقیقت هم نداره؟
نه
خیلی عمیق تر از اینها.
چیستی سقوط اجسام برای نیوتن تعریف دیگری داشت.
همینطور ماهیت هوا برای یونانیان.
جاذبه و سقوط اجسام به کنار.
در مورد ماهیت زمان و مکان دانشمندان و فیلسوفان کارهای بزرگی انجام دادن که قبل از آن حتی واقعیت ذهنی هم نبود.
….
+ وقتی کلمه توهم را بکار می برید خودبخود از یک تجربه شخصی سخن می گوید که صادق نیست. توهم چگونه واقعیت دارد در حالیکه ما آنرا توهم می نامیم. در بالا هم گفتم تجارب شخصی فرد که در ذهن دیگران ایجاد یک واقعیت نکند توهم است و واقعیت ندارد، مثل همان سراب.....میشه بحث رو موقع دیگری ادامه بدهیم، خواب چشمانم را گرفته تقریبا می ترسم دچار توهم شوم.با اجازه......
….
+ توهم امری هست که برای حواس واقعیت داره.
توهم فردی داریم. توهم مشترک داریم، توهم جمعی هم داریم.
مثل انواع بیماری ها و آسیب های مغزی یا خطای دید، دژاوو، سراب و ...
دلیلی وجود نداره یک امر فردی همیشه کاذب باشه و یک امر جمعی همیشه صادق.
….
+ همین مطلبی را که فرمودید و به آن معتقدید آیا ساختید یا کشف کردید؟
اگر کشف کردید که در گفته خود تناقض دارید اگر ساختید پس اعتقاد شما جنبه شخصی دارد و با انتشار ان مصداق همان فیلسوفی هستید که فرمودید بدون مسئولیت است
….
+ اما فکر نمی کنم این معیار خوبی باشد. بسياری از مفاهيم انسانی در عين صادق بودن قابليت تعمیم ندارند. مثال بارزش در مفهوم وجود خدا و یا انتخاب اديان متجلی است. مفاهیم انسانی و ذهنی هم جمعی اند و هم شخصي و این ها جزو ذات پندارند و نه شاخصي برای تمییز صدق و کذب. . .
….
+ اسپینوزا در رساله ی الهی-سیاسی میگه عجیبه در طول تاریخ انسان در مقابل استبداد از خودش مقاومت نشون می داده. چه نیرو و قدرتی در ذات انسان به جز «کوشش برای حفظ ذات»(به مثابه ی نیرو/عمل) وجود داره که اینطور مقاومت هسته ی مرکزی شکل گیری تاریخ میشه.
حیف شد آقای دباغ کنفرانسشون درباره ی اسپینوزا لغو شد. متاسفانه در ایران اقبال چندانی به اسپینوزا نمیشه. تمام فلسفه ی اسپینوزا روی آزاد «شدن» انسان و سرریز شدن مازاد نیروها از پس تاثرهای شاده. این را بدون هیچ جهت گیری و علاقه ی شخصی عرض می کنم که کتاب «اخلاق» اسپینوزا انسان ساز است. نه اخلاق بردگی و بندگی است و نه تمسک به ارزش های بت واره ی کلی. زمانی که اسپینوزا ذات هر انسان را تکین می داند و «خوبی» را قرین شادی و سرشاری نیرو در نظر می گیرد و نشان می دهد که چطور انسان در دام انفعالات روانی اش اسیر است و چگونه باید به یاری عقل علل آن را بفهمد تا «کنش گر» شود این از سرتا پا آموزه ی «آزادی» است.
….
+ مطلبی که شما در ابتدا عنوان کردید مرا به یاد بحث در حوزه معرفت شناسی انداخت انجا در ابتدای بحث با این پرسش رو به رو می شویم که قبل از هر چیز ایا معرفتی وجود دارد یا نه و ان معرفت کسب یا به قولی کشف کردنی است یا نه حقیر فکر می کنم پاسخ به این پرسش مارا از جبر (باید) انتخاب بین ساختنی دانستن و یا کشف شدنی بودن حقیقت بی نیاز می کند نقطه شروع باید نشان داده شود در آن شکی نیست اما این نقطه شروع باید مورد قبول من و شما و هر کسی که ادعا می کند دارای منطق و فکر فلسفیست باشد در غیر این صورت ان حقیقت چه ساختنی و چه کشف کردنی به چه کار آید حقیقتی که تصنعیست و حاکی از هیچ نیست چه سود جز ضایع کردن وقت شریف جدای این مطلب من هم احساس میکنم شاید ان حقیقت کشف شدنی ساختنی هم باشد به تعبیری به هر حال همه اصول و قواعد منطقی و فلسفی از ابتدا در دسترس ما نبودند و همه اینها حاصل ساخت و پرداخت عقل اندیشمندان بزرگ این فنون بود
….
+ خوانشی که اسپینوزا از مفهوم «خدا» دارد زیرآب هرگونه امر متعالی(خدا/قاضی) را می زند. هستی نیاز به توجیه و قضاوت امر متعالی نخواهد داشت و اسپینوزا این را در برابر تمام سنت های دینی علم می کند که دیگر نیاز به خدایی متعالی برای قضاوت هستی نیست. خدایی که نه عقل دارد و نه اراده و اساسا هیچگونه شمایل انسانی ندارد. خدایی که تمام اشیا و موجودات درونماندگار آن اند و بدون آن توان تصور درباره ی «حالات» وجود ندارد. تفسیر ماتریالیستی او از عالم هستی و خدا بود که دلیل حکم ارتداد او شد.
….
+ حقیر احساس می کنم طرح این سوال کمی بی انصافیست بهتر یا بدتر دانستن حقیقت ساختنی نسبت به کشف کردنی (یافتنی) یا بلعکس به همان اندازه نا خوشایند است که شخصی را مجبور به انتخاب یکی از دو راه کشف کردن و یا ساختن کنیم حال اجازه دهید حقیر این پرسش را از شما بپرسم که کشف حقیقتی که شمارا دچار تشویش نگرانی و دلهوره کند بهتر است یا بی خبری از ان؟
….
+ _ خشم و تند مزاجی های که هر روزه بر ما همچون اذرخش فرو می اید در قریب به اکثر موارد ناشی از یک ذهنیت قابل اجتناب است که فعلا انرا " هم تکمیل پنداریِ کردار جمعی " از ناحیه ی فرد عصبانی می نامم و این به چه معنا است ؟
_ شما صبح از خانه به قصد رفتن به محل کار خود سوار بر خودرو خود شده و در پشت چراغ قرمز انسانی دردمند را مشاهده می کنید که بسیار مفلوک و درمانده است . . دلتان به رحم می اید و یک اسکناس یکصد هزار ریالی به او می دهید . . خوب , تا بدینجای کار انکس که میل کمک به دیگری را داشته خودتان بوده اید .. در پی گذار از چهار راه اول و ایستادن در مقابل چراغ دوم , دفعتا با کودکی مواجه می شوید که بدون سوال کردن از شما شروع به تمیز کردن شیشه ی جلوی ماشینتان می کند .. شما یک اسکناس یکهزار تومانی به او می دهید ولی عقربه ی سنجشگر فرضی مشخص کننده ی کمیت تند خویی تان نشان می دهد که این پرداخت نه تنها از سر میل و رغبت انجام نشده که حتی کمی باعث عصبانیت شما هم شده است . در همین حین خانم فروشنده ی دوره گردی که دستمال های دوخته شده بتوسط خودش را می فروشد به کنار پنجره ی خودرو شما می اید و از شما می خواهد که از او دستمال بخرید ... در این احوال عقربه ی سنجش میزان عصبیت نشان می دهد که خشم شما بالا گرفته و به تند مزاجیِ فرساینده هم رسیده است !! چه , شما پنجره را به بالا کشیده و چند فحش ابدار را هم نثار ان ادم مفلوک می کنید !! ... حال مثالی دیگر :
_ شما می خواهید با دنده عقب از پارکینگ منزل خود خارج شوید و لیکن عبور مستمر عابرین که باید هر چه سریعتر به سرکار خود بروند مانع از حرکت شما می شود ..شما بدوا با زدن بوق از انها می خواهید که به شما راه دهند , حال انکه انها کمترین توجهی را بدین امر نمی کنند . . سرانجام شما شدیدا عصبانی شده و بدون توجه به ایشان و به قصد تهدید ایشان به اینکه اگر راه بشما ندهند انها را زیر خواهید گرفت حرکت کرده و همین حرکت ناگهانی باعث می شود که محکم به یکی از عابران برخورد کنید .. در این حال از ماشین خود پیاده شده و با داد و فریاد بانگ می زنید که فلان فلان شده ها من نیم ساعت است می خواهم خارج شوم و یکی بمن راه نمی دهد !!! .. باری ; انچه که شما بواقع انرا درک نمی کنید اینست که انهایی که نیم ساعت پیش بشما راه نداده اند هیچ ربطی را با انهایی که بواسطه ی عصبانیت از رفتار سخیف شما متضرر شده اند نداشته و لیکن شما بناحق و از سر " هم تکمیل پنداری کردار جمعی " با انها مواجه شده اید . یعنی تمامی عصبانیت شما ناشی از این باور مغلوط در شما است که می پندارید انسانها از رفتار های هم سان خود با خبر بوده و قصدی جز ازردن شما را نمی دارند !!! .. حال انکه ایشان اصلا روحشان هم خبر ندارد که مشکل شما با ادم های قبلی چه بوده و شما اصلا چه می خواهید از ایشان ؟ .. نتیجه انکه : ' هیچ گدایی نیست که در سر چهار راه دوم ایستاده باشد و در عین حال اینرا بداند که گدای دیگری در سر چهارراه اول موجبات عصبانیت شما را فراهم اورده .. و همین حکم را می شود به تمامی موارد مشابه نیز تعمیم داد . . بدین وصف اگر ما از این انگاره ی ناصواب که کردار ادمیان به شکل خطی متمم کردار دیگر ادمیان است دست بداریم , بخش عظیمی از رنج هایی که مستقیما از عدم تمایل ما به تفکر منبعث شده و به تبارز اسیب هایی بس جدی نیز می تواند خاتمه یابد , متوقف شده و امکان ورود به ذهن اشفته و روان دردمندمان را نمی یابند . درود .
….
+ آیا ما علم هندسه را کشف می کنیم یا می سازیم ؟
اگر در جهان بیرون چرخی وجود دارد حتما دست انسانی در کارست اما انسان به برکت وجود اشکال کروی شکل در خارج دست به ابداع چرخ زده پس انسان با نگاه به جهان خارج و کشف مفاهیمی مانند دایره و کره دست به ساخت وسیله ای چون چرخ می زند
….
+ یک سوالیی برام مطرح شده به نظر شما به صورت کلی فضاهای رسانه ای ( رسانه به معنی خاص یعنی مجله و کتاب و اینا را در نظر نگیرید) تا چه حد برای انتقال مفاهیم فلسفی توانایی دارن؟ به بیان دیگه با این یادداشت ها و بحث هایی که به این صورت شکل میگیرن(فارغ از نشست ها و کلاس ها ) در اصل دارن عوام (به معنی فلسفه نخوانده هایی مثل خودم) رو فلسفی میکنن یا فلسفه رو عوام میکنن؟
….
+ به نسبت ابزار خوبی هست.
نقصی اگر هست، بیشتر نقص نظام زبانی هست که انتقال مفاهیم رو سخت میکنه. سواد ما هم که به کنار.
خیلی هیجان انگیز و کارآمد هست، آن زمانی که به سیستم زبانی برای انتقال و توصیف مفاهیم نیاز نداشته باشیم.
حتی از این هیجان انگیزتر،
محدودیت مفاهیمی که در چارچوب زمان قرار دارن و به اصطلاح آفلاین هستن، از این محدودیت خلاص بشن.
….
+ میدونید از این نظر بهش نگاه نمیکنم ، من دو جنبه بد توش میبینم
یکی اینکه ما مییاییم تفکر متفکرین رو از اون قالب محتوایی خودش خارج میکنیم
و دیگری اینکه اون علاقه ای که گاهی در ما برای فلسفیدن ایجاد میشه رو با این یادداشت های پراکنده ونامنسجم کور میکنیم
(البته من که تو هیچ دسته قرار نمیگیرم نه با فلاسفه اشنایی خاصی دارم نه خودم در حد فلسفیدن ام)
سوالم اینجا شکل مییگیره که این فضا باعث ابتذال و از بین رفتن تفکر متفکرین و از طرفی کور شدن اون ذوق فلسفی با یادداشت های مکرر نا پیوسته نشده؟
….
+ فلسفه اساسا محصولی قابل انتقال و ارائه نیست، فلسفه در قاموس کلام محصول فرآیند فلسفیدن هست و این محصول اساسا تنها در ناخودآگاه پدید میآید و همانجا محو میگردد.
آنچه که قالب کلمه و زبان (در هر یک از مصادیق اش، از کتاب گرفته تا رسانه) منتقل میشود نوعِ فرمولنویسی فیلسوف است.
تمام محیط ها قابلیت انتقال این کد نویسی فیلسوفانه را دارند - از اتمسفر نشانه های هنری منجمله یک تابلو نقاشی گرفته تا متنِ مُدَوَنِ نوشتاریِ یک کتاب - نکته در اینجاست که اتمسفر درست شناخته شود و المان های ترسیمی آن به طور کارآمد در دستان مولفِ آگاه قرار بگیرند.
….
+ مسله همین جاست، اگر ما بیایم و بین آنچه تداعی کننده یک واقعیت است و آنچه تداعی کننده واقعیت نیست فرق نگذاریم مشکل ایجاد می گردد.....بزرگترین مشکل تحمیل آنچه خواهد بود که برای شخص من واقعیت دارد اما می تواند برای دیگری یا دیگران یک توهم باشد. خدای شما خدای من نخواهد بود و برای یک انسان خارج از محدوده خدا پرستان خدای وجود ندارد.اگر من می گویم یک عبارت باید بتواند برای یک جمع یک واقعیت برابر را تداعی کند تا معنا دار و صادق باشد برای همین است که بنده خدا و باور خودم را که هیچ واقعیتی را تداعی نمیکند به عنوان یک واقعیت و حقیقت محرز به دیگران تحمیل نکنم......
….
+ نقد شمارو به سر کار خانوم قزلباش شنیدم فکر میکنم چندتا مسئله است که روشن شدنش خالی از لطف نباشد در نقدتان از ملاک و معیار سخن گفتید شما چه ملاک و معیاری را برای این مسئله که تجربیات شخصی انسان ها می تواند عین هم باشد را قابل قبول می دانید ایا خودتان معیاری دارید و این مسئله را با ان معیار می سنجد که ان را غیر قابل قبول می دانید یا صرفا منظورتان فهمیدن ان معیار است منظورتان از این که چه کسی یا کی می تواند تایید کند که فلان تجربه حسی من عینا همان تجربه دیگریست چیست شما به دنبال چه معیار قابل قبول می گردید چه معیاری را قابل قبول می دانید معیار شما برای قبول این مسیله باید چه فاکتور هایی داشته باشد که شما بپذیرید ایا برای قبول این مسئله که یک تجربه حسی میان دو انسان می تواند عینا یکی باشد معیاری مادی طلب می کنید از عشق و مشترک لفظی بودن ان سخن گفتید و فرمودید طبق فرمایش خانوم قزلباش معانی و مفاهیم تغییر میکنند ایا از تغییر مفاهیم را فی المثل تغییر مفهوم دایره به مثلث برداشت کردید ایا باور دارید که مفاهیم می توانند تشکیکی باشند و می شود از تغییر معانی و مفاهیم تشکیک معانی برداشت کرد از تجارب عرفانی سخن گفتید ایا می توانید تایید کنید که عرفای ما چیزی بیش از ما یا کمتر از ما داشتند ایا ما در تجربه انسان بودن با انها مشترک نیستیم مثالی بزنم می توانید تایید کنید یک پدر و مادر که فرزند خود را از دست دانند با نمونه مشابه خود که انها هم فرزند از دست دانند دارای یک تجربه عینا مشترک نبودند ایا در مسائل حسی وجدان برای شما معیار مناسبی هست از علم حضوری سخن گفتید که مفهوم سازی می کند می توانید تایید کنید وجود دارند اشخاصی که از علم حضوری بیشتر یا کمتری نسبت برخوردار باشند و این تفاوت در حضور باعث بشود که در مواجه با یک تجربه حسی مشترک نداشته باشند
….
+ به اعتقاد بنده حقیقت نه ساختنی هست و نه کشف شدنی
هر چیزِ کشف شدنی زمانی که در بسترِ موجودیت قدم میگذارد (بخوانید کشف میشود) تبدیل به واقعیت میشود از اینرو هر آنچه که مکشوف است واقعی ست.
اما دربارهی "ساختن" باید گفت که فرآیند ساختن متکی به ابزار و شکل دهندگی ست حال اینکه حقیقت بسیار بیشکل و بیقواره ست، چگونه کسی می تواند چیزی بسازد که تجسمی از ابعاد و توپولوژی آن نداشته باشد ؟
بنده معتقدم حقیقت تداعیپذیر و قابلپدیداری موضعی ست. یعنی ما میتوانیم قسمتی از حقیقت را در ذهن تجسم کنیم، آنهم در یک چارچوب و نظامِ مهآلود و مبهم
حقیقت تنها در پسِ کلمات زنده است، کلماتی که به واقعیت های پیرامونِ ما جان میبخشند و به عبارت دیگر واقعیت ها هویت و اعتبار خود را از تداعیِ میزان تطابق آنها با حقیقتی که واصفِ آنهاست دریافت میکنند.
به طور مثال دقت داشته باشیم که "حقیقتِ زیبایی" تنها در پسِ کلمهی "زیبا" نهفته است چراکه تنها اتمسفری که میتواند ظرفیت پذیرشِ یک زیبایی بینهایت را داشته باشد فقط خودِ کلمه مورد اشاره است همینطور که در هیچ کجای جهان جسمی وجود ندارد که بتوان پذیرفت آن جسم "نهایت زیبایی" ست و مصداقی از حقیقتِ زیبایی
اما با این حال ما برای هویت بخشی به یک "گُل" از کلمه ی "زیبا" و سایه اندازی حقیقتِ زیبایی بر روی ماهیت گُل استفاده میکنیم. وقتی میگوییم :
" این گُلِ زیبا را برایِ تو خریدم"
هم منِ متکلم و هم اویِ مخاطب می دانیم که این گلنهایت زیبایی را درون خود ندارد چراکه نمی توان تضمین کرد این گُل زیباترین گُل تاریخ باشد ! از این رو هویتِ موجودِ ملموسی مثلِ گُل وابسته به کلمه ایست که بر رویِ وجودِ او سایه می اندازد " گُلِ خوشبو" ؛ " گُلِ زیبا"
از این رو حقیقت هیج جایی و حتی هیچ چیزی جز کلمه نیست.
….
+ البته ذات حقیقت که بسته به میل ما تغییر نمیکند تا انتخاب کنیم که چطور باشد بهتر است. در واقع پرسش شما انگار دیدگاه دوم را پیشفرض گرفته.
اما بهرحال شاید دیدگاه درست نه ساختن (جعل بنا به میل) باشد نه یافتن(تماشای ابژه ها).. 😊
….
+ مدرنیزم نوعی از خودبیگانگی بود وپسا مدرن،اوج از خودبیگانگی.
انسان که شیفته تکنولوژی شد، نمیدانست که غول تکنولوژی که خودش بوجود اورده بود، روزی چنان اورا مقهورخود میکند که تمام خلقیات وافکار وتمایلات وروحیات اورا عوض خواهد کرد.
تخریب بنیان خانواده
حرص زیاد ثروت
بی تفاوتی به دیگران
ودر نهایت پوچی
….
+ در رابطه با پرسش اول باید عرض کنم نمی دانم در رابطه با پرسش دوم باید عرض کنم بله سوای اعتقاداتی که از کودکی با ان بزرگ شدم فکر میکنم بله اما در رابطه با پرسش سوم باید عرض کنم منظور من از سوال کشف حقیقتی که شمارا دچار تشویش نگرانی و دلهوره کند صرفا جنب تنبیهی داشت نسبت به پرسش شما از دوست دیگر که چندان پرسش فلسفی به نظر می امد
….
+ اگر بحث معرفت شناسی باشد، دین و الهیات فاقد قابلیت گزاره شدن می باشند.......یعنی اصلا در معرفت شناسی قابلیت بررسی ندارند.....بحث صدق و کذب بنده در معنا شناسی بود....
….
+ عرض ادب
این مواردی که فرمودید همه نتیجه ظهور تکنولوژی است؟
یعنی پوچی قبل از دوران مدرن یا سیصد سال اخیر نبوده؟
چطور تک عاملی تحلیل می کنید؟
ممکن نیست استفاده درست از یک فرآورده تکنولوژی به تقویت بنیان خانواده یا هدفمند شدن یا فعالیت های خیرخواهانه و گسترش آگاهی و...منجر شود؟
که البته شده...در تمام این موارد نمونه های بسیاری زیادی وجود دارد.
….
+ لطفا تفسیر هایدگر از تکنولوژی زا ملاحظه بفرمایید.
انسان که نخواست مصنوع بودنش اوسط خداوند را بپذیرد،
خدا هم چنان مقدر کرد که او مسخر مصنوعش بشود.
الان تکنولوژی -در معنای عمیقش- که آدمی را برحسب مقتضیاتش،می سازد.
روح تکنولوژی،کارگردان ناپیدای روان آدمیان است.
اثار رنه گنون وسایر "سنت گرایان" راهنمای خوبی است.
….
+ به نظر بنده مدرنیته حاصل کمبود سنت است، سنت در تاریخ وقتی احساس کمبود کرده به ناچار کمبود خود را با چیزهای جدید رفع نموده و تجدید بنا نموده، اما در تاریخ معاصر فاصله سنت با مدرنیته در کشورهای در حال توسعه فروان بوده و به ناچار این رفع نیاز مستلزم دورخیز بلندی خواهد بود که موجب بریدن این ملت ها از سنت و حیران در فاصله موجود می شود.......به نظر بنده این مشکلات در نسل های آینده قابل اغماض می باشد.
….
+ پوچی قبل از دوران مدرن، کلانروایت جوامع نبوده. و یاس در گذشته نیز معادل پوچی و نهیلیسم ناشی از مدرنیسم نبوده است.
تکنولوژی یعنی امر ابزاری و در گذشته نیز ابزارهایی وجود داشت. اما ماهیت تکنولوژی مدرن اساسا با تکنولوژی گذشته متفاوت است. بنیان تکنولوژی مدرن همانطور که از نام آن پیداست، بر نگرش به جهان به مثابه منبع ثابت است... و این ناشی از نگاه نظری و سوبژکتیویستی در تکنولوژی جدید بوده که بر علوم دقیقه و اثباتی استوار است.
لذا تکنولوژی که قبلا خود نوعی کشف حجاب و پدیدار کردن امر بالقوه بود، اکنون امری تعرضآمیز شده که مانع از این میشود که موجودات خود را آنطور که هستند نشان دهند. لذا شاهد این هستیم که مدرنیته و تکنولوژی حتی خود انسان و فهم او را نیز به منبع و ابژه تبدیل کرده است. بعنوان مثال جنبش فمنیستی، نقش زن و مرد را یک نقش حیوانی میداند که با دگرگونی در نیاز های مادی، نقش او نیز باید تغییر کند. در دوره غارنشینی بود که نقش زن در خانواده، امور درون خانه بود و نقش مرد امور بیرون از خانه. حتی در گذشته بود که مرد ها نمیتوانستند باردار شوند. اما اکنون که میتوانند! بنابرین همه چیز را دستخوش این نگرش ابزاری میکند و بیرحمانه تک تک دستاوردهای تمدن انسانی را زیر بولدوزر های شکاکیت نظری اش تخریب میکند.
….
+ کاملا متوجه فرمایش شما شدم من هم مثل شما معتقدم وقتی ما شاهد یک تجربه کاملا حضوری هستیم (بدون واسطه) هر گاهی می خواهیم این تجربه حضوری را با دیگران به اشتراک بگذاریم ناچار از ان تجربه مفهوم سازی می کنیم تا ان تجربه قابل انتقال به غیر باشد که این هم نقصهایی دارد که شما بهتر از من بیان کردید حتما شنیدید که میگویند وصف العیش نصف العیش،ببینید جناب اقای درودیان سوای این که اگر من و شما بخواهیم خود این غیر قابل انتقال بودن را برای هم در قالب مصادیق بیان کنیم که فی المثل فیلم دیدن ، دریا ، عشق کذا و کذا من میتوانم فرمایش شما را رد کنم با اوردن همان مصادیق اما به صورت عکس یعنی بگویم که بله من فیلمی دیدم و لذت بردم و اتفاقا دوست بنده هم دید و او هم لذت برد و شما بهتر می دانید که اینگونه بحث مصداقی راه بجایی ندارد،بحث من این نیست بحث من این است که تجربی حضوری عینا برای همه هست اما اگر ان تجربه حضوری مثلا من نسبت با شما متفاوت است نه از جهت ان تجربه بلکه از جهت موانع ایست بین من و ان تجربه وجود دارد حال شما می توانید بگوید خب که چه باز هم حرف من درست است که میگویم این تجربه غیر قابل انتقال است می توانید بگویید من اگر از ان تجربه برای تو بگویم ان تجربه من به تمامه به تو انتقال داده نشده چون تو در دریافت هنگام مواجه با ان تجربه دچار کمی و کاستی بودی و من به شما میگویم اگر ان موانع پیش روی من مرتفع شود ان تجربه من صد در صد مطابق با تجربه شماست
و شما هر وقت از ان تجربه حضوری برای من سخن بگویید من صد در صد متوجه منظور نظر شما هستم نه از ان جهت که تجربه را در قابل کلمات انتقال دادید بلکه از ان جهت که من هم شاهد ان تجربه بدون مانع بودم
….
+ هم انسان مدعی تمدن از اینکه در
اسارت تکنولوژیست ،
و هم انسان مدعی دین ازاینکه دراسارت تعصبات و
خرافات و تحجر وجمودند ؛
به خط پایان رسیدند ...
حال اگر هر دو با آگاهی و درست به
به حذف تمام تجارب اشتباه شان
فائق آیند ؛
در آینده نه چندان دور به
یک فهم درست از
زندگی دست خواهند یافت
و از اسارتها رها خواهند شد ...
و به ارزشمندی و نقش خود بعنوان
"عصاره هستی "
در
"کارگاه هستی " در تمام ابعاد
دست می یابد ...
و همه تجارب پر هزینه ناگوار انسان به
این آگاهی و رهایی امید بخش
می ارزد ...
….
+ هم انسان مدرن وهم انسان درگیرخرافات وتعصبات،
اسیربرساخته های خود بوده اند.
یعنی درحقیقت اسیر خودکاذب؛
ورهایی وقتی است که از خوددروغین رها شوند.
جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند**جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند
جمله شاهان پست پست خویش را**جمله خلقان مست مست خویش را
می شود صیاد مرغان را شکار**تا کند ناگاه ایشان را شکار
وراه رهایی رجوع به خود حقیقی است:
طوطیی کآید ز وحی آواز او**پیش از آغاز وجود آغاز او
اندرون تست آن طوطی نهان**عکس او را دیده تو بر این و آن
می برد شادیت را تو شاد ازو**می پذیری ظلم را چون داد ازو
ای که جان را بهر تن می سوختی**سوختی جان را و تن افروختی
سوختم من سوخته خواهد کسی**تا زمن آتش زند اندر خسی
سوخته چون قابل آتش بود**سوخته بستان که آتشکش بود
ای دریغا ای دریغا ای دریغ**کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد**شیر هجر آشفته و خونریز شد
آنک او هشیار خود تندست و مست**چون بود چون او قدح گیرد به دست
شیر مستی کز صفت بیرون بود**از بسیط مرغزار افزون بود
قافیه اندیشم و دلدار من**گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیه اندیش من**قافیهٔ دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن**حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم**تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان**با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل**و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد**حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی**من نه اثباتم منم بی ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم**پس کسی درناکسی دربافتم
….
+ خودکشی تاریخی و فروریختن تار و پود فرهنگی که ریشه در هزاره ها دارد و تعریف زندگی و اخلاق با یک دید تونلی سنت گرای محض؛ قدرت و بنیه و ساختار انسانیت مردم را ویران کرده است و هنوز هم به دنبال راهکارهایی برای حذف علم و ابداعات علمی هستیم. تفرقه فکری و تفرقه ایدوولوژیک مذهبی بدتدین ضربه ها را به ساختمان اخلاق زده است و ما هنوز به دنبال مسکن و تب بر هستیم!!!! وااسفا
….
+ متشكرم
اتفاقا انحطاط اخلاقي در فضاي مجازي بايد به طور جدي جاي نگراني داشته باشد. چون حضور وتاثيرش همين الان هم دارد كم كم از فضاي حقيقي بيشتر مي شود. در سال هاي آينده كه تاثيرش افزايش مي يابد
فضاي مجازي هم اكنون مانند كوه يخي است كه تازه سر كوچك آن در كشور ما پيدا شده است. در يكي دو دهه آينده مشخص شد كه چگونه فرهنگ، اخلاق، آداب و رسوم، روابط و مناسبات، باورهاي اجتماعي ، شيوه و سبك زندگي و.... را تغيير داده است
بله. اعتمادسازي نكته مهمي است. كه البته دو طرف دارد. شهروندان و حكومت. هر دو بايد نسبت به يكديگر رفتارهاي اعتمادساز داشته باشند. نمي شود فقط از يك طرف انتظار داشت.
البته فرايند جلب اعتماد هم امري زمان بر و قدم به قدم است.
اگر درباره موضوع آينده پژوهي اخفا است واضح تر بفرماييد مقصودتان چيست
….
+ طی ۴۰ سال گذشته هر ستونی که میشد روی آن ساختمانی را بنا کرد ویران نمودیم و الان با امتی متزلزل رو به روییم که هیچ ستونی ندارند تا بدان اتکا کنند.
….
+ بله
و سرعت پیشرفت فناوری خیلی بیشتر از سرعت فرایند اعتماد سازی سازی هست و این جای نگرانی دارد.
همچنین در آموزش هم به شدت ضعف داریم.
مقایسه با آموزش های کودکان سایر ممالک شکاف بزرگی را مشخص میکند.
به گونه ای که خانواده های آگاه باور دارند که در سیشتم آموزشی ( نه فقظ مدرسه) آموزش کودکان و نوجوانان همیشه موکول به آینده شده و به نوعی رفع تکلیف مسئولین را نمایان میکند.
کودکان، جوانان و متعاقبا مردم ما آسیب پذیر تر از همنوعان خود در سایر نقاط جهان، در مواجهه با بحران ها و آسیب ها و حتی پدیده های روزمره هستند.
فضای مجازی جز خیلی خیلی کوچکی هست.
و اثرات مثبت خیلی زیادی داشته است تا الان
به طور مثال تاریخ صد و اندی ساله رواج جوک های قومیتی را ظرف یک مدت کوتاه، تا قبل از سال ۱۳۹۵ در هم پیچید.
موارد متعددی از فواید فضای مجازی فراگیر را میتوانیم ذکر کنیم.
ابزار کارآمد به دست بشر برسد به سعادت میرسد.
ابزار هم نه فقط ابزار فیزیکی. آموزش و بسته های اطلاعاتی هم ابزار هستند.
….
+ اخلاق را به دین گره کور زدیم(مانند سیاست و شبه علم سازیهای من درآوردی دیگر) و دین را ملک شخصی روحانیتی نهادیم که در سیطره استعمار بود و هست و با فروپاشی تقدس روحانیت در پی فعالیتهای مخرب و دین گریزی و حرکت در خلاف جهت توحید( برخی یا شاید بسیاری از این گروه)؛ ستونهای دین فرو ریخت و در پی آن ساختمان اخلاق نیز به خاکستری تبدیل شد و ما تلگرام را فیلتر میکنیم که نمادی از مبارزه رو در رو با علم است و همه هستی میداند که مبارزه با علم به شکست می انجامد و کار خلاف عقلیست که گویا نداریم.
بر دانشمندان است تا روشن سازند اخلاق در پیوند با مردم و هستی ایجاد شد و ربطی به دین ندارد و دین نیز ملک شخصی هیچ گروهی نیست و خدا آزاد است و در بند و حصر هتا پیامبران نیست. خدا آزاد و مستقل است .
….
+ در کنفرانس با موضوع آگاهی ،خودآگاهی ،مغز و ذهن جناب دکتر وکیلی به پرسشهای کلیدی زیر پاسخ خواهند گفت :
۱) چه ارتباطی میان ساز و کارهای عصبشناختی مغز و پدیدهی روانشناختیِ آگاهی و خودآگاهی برقرار است؟ اینها یک چیز هستند یا با دو واقعیت مستقل سر و کار داریم؟
۲) اگر -چنان که توافق عمومی امروزین است و من هم با آن موافقم- حالات روانی و خودآگاهی چیزی جز فعالیت مدارهای عصبی نباشد، چطور میشود بین اموری مثل خشم و ترس و لذت و افکار با رخدادهای نورونی پیوند برقرار کرد؟ آیا ارتباطی یک به یک میان یک نورون یا یک بخش از مغز با یک اندیشه یا حال برقرار است؟ یا این که شبکهایست عصبی که شبکهای از روندهای روانی را ایجاد میکند؟
۳) مغز انسان و جانوران چه تفاوتی با هم دارد؟ آیا برای جانوران هم میتوان آگاهی و خودآگاهی و حالات روانی در نظر گرفت؟
۴) مغز چگونه تکامل پیدا کرده؟ از چه دورانی به بعد آگاهی و خودآگاهی در جانوران و اجداد انسان پدیدار شده؟ تعریف دقیق این مفاهیم کدام است؟
۵) شالوده و زیربنای حالات روانی و مرکزیترین بخش از پردازش عصبی کدام است؟ اینها ارتباطی با هم دارند یا نه؟ آیا اینها در سایر جانوران هم وجود دارند؟
پیشنهاد ما به دوستان علاقمند جهت استفاده بهینه از نشست این است که کتابهای تألیفی دکتر وکیلی را مطالعه نمایند که فایل پی دی اف کتابها تقدیم می گردد .
1_ کالبد شناسی آگاهی
2_مغز خفته
3_ جامعه شناسی جوک و خنده
….
+ احساس می کنم به مطلب پایانی حقیر توجه نکردید اصل مطلب در خود حضور است من و شما تهت یک جنس و نوع و فصل مشترک هستیم در علم حضوری هم اشتراک داریم اگه علم حضوری من با شما متفاوت بود برهانی که ابن سینا در اشارات تهت عنوان انسان معلق تقریر کرده بود به درد خودش میخورد شما می فرمایید به چه علم حضوری داریم؟به خود علم حضوری داریم و منظور از این خود نه مجید ولی پور یا حامد درودیان بلکه نفس ناطقه انسانی ست که شما بهتر از من می دانید که این ناطقییت نه فصل اشتقاقی بلکه فصل منطقی ست و اگر در فصل منطقی با هم مشترکیم چطور در اشتقاق اش نباشیم من و شما در ان خود با هم مشترکیم و باز میگویم خود نه به معنی خود مجید ولی پور ، که مجید ولی پور یک اسم بیشتر نیست ، خود نفس ناطقه انسانی ست مشترک بین من و شما به همین دلیل میگویم من می توانم تجربه خود نفس ناطقه حامد درودیان را داشته باشم
و می ماند واحد بودن تجربه ی که من و شما با ان رو به رو می شویم چه حسی چه فرا حسی فرض بفرمایید من شما با تصویر یک گل رو به رو می شویم و هر دو برداشتی متفاوت داریم تفاوت از ناحیه گل نیست .چرا؟چون در خارج یک گل بیشتر نیست پس تفاوت از کجا ناشی می شود ؟ از من و شما . از من و شما چون دوتاییم؟؟؟ نه چون ثابت شد که در جنس و فصل با هم مشترکیم.پس تفاوت در چیست ؟در موانعی که بین من و تصویر گل وجود دارد.ایا معیاری هست که بگوید برداشت حقیقی از ان کیست ؟من فکر میکنم بله همان نفس انسان تنها با خط کش او می توان خود او را اندازه گرفت و نه نفس مجید یا حامد. ایا برداشت مجید از گل به حامد قابل انتقال است ؟ نه در قالب کلمات .چرا ؟چون ان دریافت حضوری را به محض این که در قالب کلمات بریزی تبدیل به حصول می شود نه حضور .پس چگونه حامد و مجید در مواجه با ان گل واحد یک برداشت واحد می توانند داشته باشند ؟با بر طرف کردن موانع به گونه ایی که فقط نفس ناطقه باشد و ان گل نه نفس مجید و نفس حامد ، در ان صورت باز هم ان برداشت مشترک بین این دو قابل انتقال به هم هست ؟نه چون این دو راهی جز تکلم برای ارتباط با هم ندارند
نمیدونم اقا حامد شاید در مراتب بالاتر راهی برای ارتباط وجود داشته باشد غیر از تکلم به هر حال من و شما روزی این بدن عنصری را ترک می کنیم شاید در اون مرتبه بتونیم این مفاهیم را بدون حرف و صوت به یک دیگر انتقال بدیم 🌹
….
+ سلام پیامبر(ص) پیش از بعثت اخلاقمند ،امین و درستکار بودو برای اینکه خلق عظیم و دانش بسیاری داشت، به پیامبری برگزیده شد. اکنون مردمی هستند بسیار اخلاقمند؛ ولی پیامبری ندارند و اهل دیانتی نیز نیستند. دین فرایندی است برای تعیین چگونگی ارتباط متقابل انسان،هستی و خدا و اگر چه در باره پاره ای از امور مانند اخلاق و روش زندگی آموزه هایی دارد؛ از همه امور جداست و هر کاری که قرار است از آدمی سربزند دارای فرمول و قاعده ای درست است که باید کشف شده و عملیاتی شود.
….
+ درعين حالي كه حرف شما از لحاظ سلامت فطري مورد قبول است
و همين سلامت يا اخلاق فطري منشأ گرايش انسان به كمال است
ولي معنويت يا كمالي كه از طريق عقائد ، اخلاق و عمليات عبادي و معاملاتي ديني به دست مي دهد
انسان را به أوج كمال يا معنويت مي رساند
و تمام اسماء الهي را در وجود انسان زنده مي كند
چنان كه در انبياء و اولياء الهي مي بينيم
….
+ بنده عرضم اينست كه اگر قانون جاذبه وجود دارد بخاطر اينست كه در جهان بيرون قابل كشف است .
اما قوانين اخلاقى ، مفاهيمى مثل عدالت و ... همه ساخته مغز و ذهن انسان ها است و چيزى نيست كه از طريق كند و كاو در جهان بيرونى ، بدست آمده باشد و كشف شده باشد.
….
+ اینکه می گوییم اخلاق دینی، یعنی بر روی کمبود های این نوع اخلاق چشم بپوشیم......نباید فراموش کرد که اخلاق دینی یک اخلاق دورنی است که دامنه آن محدود به همان دین است.این نوع اخلاق دامنه خود را در قالب انسان بودن تعریف نمی کند بلکه هدف آن اجماع پیروان همان دین بوسیله این نوع اخلاق می باشد...این نوع اخلاق با تعریف انسانها در قالب مومن، فاسق، کافر و مشرک نوع برخورد را برای پیروان خود تعریف می کند و انسان بودن انسانهای دیگر را ملاک نوع برخورد اخلاقی نمی داند.....
*** از بیانات اعضا در تاریخ 11 ژوئن 2018
|
|