|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
وجدان و اخلاق
+ اگر بخواهيم به طور ريشه اي در مورد اخلاق صحبت كنيم بايد گفت
ريشه اخلاق سه چيز است :
منافع دنيوي مانند ثروت ، شهرت ، لذت ، راحتي و...
منافع اخروي مانند بهشت و لذت و راحتي جاودان
منافع الهي يا لقاء الله و تحقق همه كمالات خداي تعالي در وجود انسان
ريشه اخلاق و بلكه همه چيز ديكر يك امر فراديني است
كه همان وجدان اخلاقي و حجيت ذاتي عقل است
ولي اسلام جهت اصلي را قرب الي الله قرار مي دهد و جلب منافع دنيوي يا رسيدن به بهشت را به عنوان ابزار تلقي مي كند
و با وحي به تكميل عقل مي پردازد
و انسان را به أوج اخلاق يا معنويت به عنوان خليفة الله مي رساند
و همه كمالات خدا در اين موجود دوپا به نمايش گذاشته مي شود
مانند أنبياء و اولياء
و مسئله كفر و شرك و نفاق و ايمان و... بايد در اين راستا تحليل شود
….
+ چند چیز را در مورد اخلاق دینی بخصوص اسلام ذکر کنم....الف، اخلاق دینی هیچ چیزی را در مورد اخلاق تعریف نمی کند، فرضا در قرآن دزدی، زنا، قتل انسان بی گناه تعریف نگریده و قرآن تعاریف موجود در جامعه بدوی عربستان را پیش فرض احکام خود قرار داده، به عبارت دیگراخلاق و تعاریف آن امری انسانی و عقلانی است که قرآن پذیرفته است....ب، قرآن به این احکام با توجه به دین بودن خود جهت خود را می دهد، فرضا زنا در اسلام گناه است اما نه با زن دشمن.....ازدواج امری مقدس است، اما ازدواج جامعه دشمن در هنگام جهاد باطل است....قتل انسان بی گناه زشت است اما قتل کافر و مشرکی که فقط دین اسلام را قبول ندارد حلال است، این مسایل و برداشت ها حاصل وحی است و عقل آزاد از هر قیدی آنرا نخواهد پذیرفت....ج، دین فاقد قاتون اخلاقی همانند قانون طلایی کانت است، دین همه موارد بالا را در برخورد با دشمن می پذیرد اما ازبرخورد مشابه دشمن به همان روش اسلام ذکری به عمل نمی آورد....این دشمن گفتم در چارچوب دین تعریف گردیده و الا اگر دین را به کناری بگذاریم این دشمنی وجود نخواهد داشت....
….
+ خدا قوت
سخن این بود که با ایجاد غروری کاذب(باور به قدرقدرت بودن انسان در حالیکه گروهی کم و بیش ثابت کردند از نسل میمون هستیم)؛ آدمیان خود را مجاز به هر گونه دخل و تصرفی میدانند و این رویه به نابودی پاره هایی از هستی کشیده و پایان این مسیر بن بستی از نابودی کامل خواهد بود.
واژه دموکراسی و آزادیو... و بحث در باره آن واکنشی روانزاد به دیکتاتوریسم انسانها در برابر یکدیگر و هستی میباشد.
….
+ ريشه اخلاق وجدان و عقل است كه امر جهان شمولي است
و دين براي رشد همين فطرت اخلاقي وعقل دروني آمده است
طوري كه حس بي نهايت طلبي ارضاء شود
و اختلافي كه باعث هدر رفتن نيروها مي شود از جامعه رخت بربند
وظيفه اساسي دين رفع اختلافات نظري در اموري است كه عقل و و جدان بشري به تنهايي يا دست به دست هم دادن قادر به رفع أن نيست
نه اينكه بخواهد جاي عقل و و جدان را بگيرد
ولي همه امور اعتقادي ، اخلاقي و عملي أن مبتني بر فطرت و عقل است
زيرا دين براي شناخت و رشد هسته موجود بي نهايت طلبي به نام انسان امده است
تا او را به مطلوب خود كه خداست برساند
و همه خوبيهاي او را به عنوان خليفة الله در وجود او به نمايش بگذارد
علامه طباطبايي در الميزان عقل را با نقل تطبيق داده است
و تفسيري از دين به دست داده اند كه شايد صد سال ديكر جهان به رشدي برسد كه متوجه اهميت ان بشود
….
+ بنده با توجه به موارد بالا و موارد دیگری همانند برده داری، کنیز، عدم برابری زن و مرد در دیه و شهادت، دین را فاقد وجاهت اخلاقی فرادینی ، جهانی و انسانی میدانم.....
بنده از ارث که پا در عدالت می گذارد چیزی در موارد بالا ذکر نکردم، بلکه آنچه گفتم بر می گردد به ارزش ذاتی انسان ، انسانها باید چه زن و چه مرد چه دشمن و چه دوست چه آزاد چه اسیر چه کافر چه دیندار از نظر اخلاقی باید برابر باشند....
….
+ بنده فهمیدم نظر شما چیست من سوالم این است که از منظر فلسفی کجا ثابت شده است عدالت یعنی تساوی و تساوی یعنی عدالت؟
….
+ گفتم، بنده از ارزش ذاتی انسان گفتم، و شان انسان را برابر و بدون قیمت می دانم.....بحث عدالت و حکمت را مطرح ننموده ام....
….
+ تعيين دقيق هدف غايي انسان
چون همه چيز بر مبناي تعيين مقصد نهايي شكل مي گيرد
بدون تعيين مقصد هر راهي بيراهه است
مثل اين است كه شما مسافر جايي باشيد ولي نمي دانيد كجا
مثل همين كاري كه اكثر مردم دنيا به آن مشغولند
از جمله در همين گروه
چه دليلي دارد قبل تعيين مقصد نهايي بخواهيم مسائل ديگر را حل كنيم ؟
ولي بعد از تعيين مقصد مي توانيم مسيري را با كمترين هزينه و بيشترين سود انتخاب نماييم
….
+ سلام...در قرآن یک سری آیات داریم به عنوان آیات احکام، این آیات سیره و روش برخورد پبامبر و مسلمین را مشخص می نماید،آیه مد نظر علامه شامل آیات کلی میباشد و در دایره احکام قرار نمی گیرد
….
+ جعفری و مطهری و صالحی نجف آبادی و طباطبایی عالم تفسیر بوده اند و چنین دریافتها و مشابهش را داشته اند
….
+ اگر ده آیه اول سوره توبه را مطالعه فرمایید و مطمن هستم می دانید که حتی کفار دارای معاهده با مسلمین هم از دایره حرفای بنده خارج نیستند...
بحث اخلاق بود...اخلاق دینی. که بنده اخلاق دینی را انسانی و جهانی نمیدانم.....با توجه به مواردی که ذکر نموده ام....
اگر هر فرضیه ای را چه از نظر دانشمندان و چه دین پیش فرض وجود انسان یا آینده انسان قرار دهیم، بحث انسان موجود عاقل را به انحراف کشیده ایم.......هیچ کدام از این فرضیه ها ثابت شده نیستند....
آقا سعید بنده بجز المیزان این تفاسیر را که شما فرمودید در منزل ندارم....اما علاوه بر المیزان دو تفسیر دیگر لاهیجی و فیض کاشانی را در مورد آیات 1 تا 10 سوره توبه نگاه کردم......با حرفهای بنده فرقی ندارند اگر خواهان باشید عکس آن تفاسیر را ارسال نمایم....
….
+ قبل از هر چیز تشکر می کنم که با صبر و حوصله به حقیر پاسخ می دهید ، من فکر میکنم متوجه شده باشم که چرا من و شما بر سر این موضوع نمی توانیم به توافق برسیم،شما فرمودید که( نفس ناطقه انسانی من مفهوما با نفس ناطقه شما مشترک است نه وجودا) من فکر می کنم مشکل من و شما همینجاست من احساس میکنم شما در نفس ناطقه انسانی خود تفاوت ذاتی قایل اید با نفس ناطقه انسانی من یعنی اینها در مفهوم با هم مشترک اند نه ذاتن و مخالفت من با شما همین جاست چون همه حرف من این است که نفس ناطقه انسانی من و شما ذاتن با هم مشترک است،چرا؟؟؟چون اگر ذاتن با هم مشترک نبود برهان ابن سینا تهت عنوان انسان معلق نهایتا نفس خودش را اثبات می کرد نه نفس من و شما.
فرمودید که برهان ابن سینا در واقع برهان نیست چون صورت استدلالی ندارد برای همین از انسان معلق تهت عنوان تنبیه یاد کرده است فرمایش شما را قبول دارم اما جناب درودیان شما اگر بهتر از ایشان تقریری سراغ دارید که صد در صد صورت استدلالی داشته برای حقیر بیان کنید تا استفاده کنم اگر شما بر سر این ایرادی که دارید باقی بمانید که نفس اثبات نمی شود برای اثبات نفس تقریرات زیادی اورده اند که احتمالا هیچ کدام صد در صد صورت استدلالی ندارد،من فکر می کنم علت این که انسان معلق ابن سینا صورت استدلالی ندارد بخاطر عظمت مسئله است نه ناتوانی شیخ وگرنه شما بهتر از من میدانید که شیخ الرییس عقلی صرف است.باری
سوای این مسائل مشتاقم دلیل شمارا برای این که می فرمایید نفوس من و شما وجودا مشترک نیست چیست؟
شما در ادامه فرمودید بنده اصالت را به ماهیت دادم نه وجود چرا چون از جنس و فصل سخن گفتم وا از شما پرسیدم که اگر در جنس و فصل با هم اشتراک داریم یا فصل منطقی باهم اشتراک داریم چرا در فصل اشتقاقی با هم مشترک نباشیم ، این که من اصالت را به ماهیت دادم برداشت غلطی است، به این دلیل که من مثالهای بالا چندین بار گفتم که دلیل برداشت متفاوت من و شما از یا شهود واحد بخاطر وجود موانع بین من و ان شهود واحد است.ایا شما از این مثال غیر از اصالت وجود برداشت میکنید؟مگر قرار بر این نبود که اختلاف در وجود در شدت و ضعف ، تقدم و تاخر است. ایا مثال من تشکیک در وجود نبود؟؟
شما از حقیر ایراد گرفتید که از مفهوم وجود صحبت می کنم و شما از خود وجود،ایا اگر من از شما ایراد بگیرم که همین جمله من از خود وجود صحبت میکنم مفهومی است به خطا رفتم ؟
قبلا به شما عرض کردم که بخاطر عظمت مسئله حضور است که همه کلمات مفهومی میشود چون هر چقدر هم که گفتار من از حضور دقیق باشد باز هم حصول است و شما باز می توانید مرا به اصالت الماهوی بدون متهم کنید چون از حصول سخن گفتم نه حضور
باز هم از شما تشکر می کنم و بدانید از فرمایشات شما واقعا استفاده می کنم و بدانید انچه که مرا دوستار فلسفه کرد همین حقیقت نفس ناطقه انسانی بود که حقیقتا اقرار می کنم که طفل راهم و یک دریا سوال بنده را از دعای خیر خودتان بی نصیب نذارید باز هم اگر فرمایشی بود در خدمتم
….
+ ادعای ردپای انسان و دایناسور حاصل چند پدیده به اشتباه شناسایی شده و ساختگی است. آثار ردپای کشیده و دراز غیرعادی که گمان میرفت ردپای انسان است تحت تاثیر ردپای دایناسوری که بر روی دوپا راه میرفت تشکیل شده است. ردپای به جا مانده از این دایناسور بسیار شبیه انسان است. ولی مشاهدات به خوبی نشان دادند که فرم سه انگشتی دایناسورها در این ردپاها وجود دارد.
….
+ آقا سعید من زیاد به تفاسیر جدید که تحت تاثیر تفکرات غرب نوشته شده باور ندارم، اکثر تفاسیری که میخوانم قدیم هستن، فرضا تفاسیر شیعه فرات، قمی، کاشانی ، لاهیجی و المیزان را در منزل دارم و به محض مراجعه همه را نگاه کردم، همه آنها با حرفای من همخوانی داشتند......شما هم نگاه بفرمایید.
….
+ برادر عزیز
بحث یکی دو آیه نیست
ولی این بزرگانی که گفتم استدلالهایشان کاملا سنتی است و با ارجاع امانت دارانه به متن
علمای قدیم هم باید دید در چه زمانی نوشتند کتاب را مثلا اگر شیعه بوده در زمان صفوی بوده یا نه ، معتزلی اشعری حنبلی و... همه اینها تاثیر گذاره
وانگهی مهم ارجاع به متن هست
مثلا مطهری و صالحی ارجاع متنشان از شریعتی خیلی بیشتره ولی نتیجه گیریهای صلح طلبانه تری از او میکنند چون تحت تاثیر گفتمان چپ بوده
….
+ بله حتی نقاشی های دیواری متعدد، نقش های روی ظروف مختلف در سراسر جهان و ... که دو علت دارد، یا بعضی از دایناسورها توانسته اند تا عصر انسانی حیات خود را حفظ کنند، یا باقیمانده سنگواره های دایناسورها توسط انسان های عصر باستان کشف شده بود.
مدارک علمی در حال حاضر اثبات کرده اند که دست کم همه دایناسور ها یکسره نابود نشده اند و با تغییرات ریختی و زیستی به بقای خود ادامه داده اند.
باید به هوشمندی و امکان وجودش مستقل از حیات انسانی یا حیات زمینی توجه بیشتری داشته باشیم.
….
+ تعریف شما زمانی از عدم احتیاج انسان نترس به اخلاق صحیح خواهد بود که فرد مذکور فاقد خرد باشد....اما درمورد اجتماع هم درست گفتید.....اما یک سوال آیا انسان تنها احتیاجی به اخلاق دارد؟
….
+ فیلسوفها نیز، در حاضر پیشرفتهای عصبشناسی را به بحثهای خود در مورد آزادی اراده (اختیار) وارد کردهاند. هلن بیبی، استاد فلسفه در دانشگاه منچستر میگوید، خیلیها از آنچه که عصبشناسان میگویند، شگفتزده نشدهاند. او میگوید: “یک مکتب فلسفی بزرگ وجود دارد که من هم طرفدار آن هستم، که میگوید حتی اگر هر چیزی که ما انجام میدهیم، سببی داشته باشد که کاملاً انجام آن را توجیه کند، باز هم عمل آزادانه کاملاً امکانپذیر است. پیش از لیبت هم، اکثر ما فکر میکردیم که علل پیشین وجود دارند، تنها نمیدانستیم که این علل چه هستند.”
بیبی باور دارد که یک نگاه همه جانبه به تجربۀ بشر آشکار میسازد که عصبشناسی تنها بخشی از داستان را روایت میکند. او میگوید: “مثلاً فرض کنید که به یک میلیون سال گذشته تنها از نظر مولکولی محض نگاه کنید، در این صورت فرآیندهای تکاملی یا رفتار حیوانات را متوجه نخواهید شد. شما میتوانید داستانتان را با استفاده از فیزیک و شیمی از لحاظ علت و معلولی توجیه کنید، اما در عین حال از چیزهای خیلی مهم دیگری غفلت ورزیدهاید. اگر به مغز به دید یک ماشین عصبی نگاه کنید، مطمئناً آزادی اراده را در آن پیدا نخواهید کرد، چرا که این سطحی از تبیین نیست که در آن آزادی اراده خود را نشان میدهد.” وی میافزاید: “چه نیازی هست که حتماً جبرگرایی دروغ باشد، تا ما اختیار زندگی خودمان را در دست داشته باشیم؟ هیچ کدام از ما حس نمیکند که انگار اسلحه روی شقیقهاش گذاشتهاند که برای خودش چای درست کند یا مثلاً حس مردۀ متحرکی که ابزار خیمه شب بازی است را هم ندارد.”
درس واقعیای که میتوان از تحقیقات اخیر در مورد خودآگاهی و تصمیمگیری در بشر گرفت این است که هم عصبشناسان و هم فلاسفه به این موضوع واقفند که ما رباتهایی نیستیم که نقشهای از پیش تعیینشدهای را ایفا میکنیم. ما میدانیم که مغز برای تطبیق با تجربۀ بینهایت غنیِ انسان بودن، فرآیندهای بینهایت پیچیدهای دارد و پژوهشهای فعلی تنها، در حال حاضر در حال کاویدن گوشهای بسیاری کوچکی از همۀ اینهاست. تصمیمگیری راجع به فشار دادن یک دکمه، یک چیز است و تصمیمگیری راجع به ازدواج با یک فرد، به کل چیز دیگری است. رد کردن آزادی اراده حالا حالاها کار دارد.
….
+ میشه گفت در آزمایش لیبت، احساس اراده آزاد را اندازه گیری کرده است. از این دیدگاه نگاه کنیم، برای خود مغز خیلی مهم هست که اعلام کند من این عمل را از روی اختیار انجام دادم (همان احساس اراده آزاد که توالی زمانی اش اندازه گیری شد)، و نه تحت تاثیر تحریکات بیرونی و بدون اختیار (در آزمایش تحریک الکتریکی لیناس). این آزمایشات حتی میتواند وجود مغهوم اراده آزاد را هم تایید کرده باشد. چون نشان میدهد که مغز علاقه دارد (حداقل) فعالیت های خود را از روی احساس اختیار انجام دهد و به نوعی جبر گریز است. تقسیم بندی اختیار و جبر توسط خود مغز، چه چیزی را نشان میدهد؟
….
+ وحي چيزي جز مكمل عقل و براي رشد وجدان بي نهايت طلب انسان نيست
مشكل اين است كه شما دين را در حد فقه مصطلح تقليل مي دهيد
و سپس مبتني بر اين فرض اخلاق ديني را انساني نمي دانيد
دين شامل اعتقاد ، اخلاق و عمل است
و عمل نيز شامل رابطه خدا و خلق است
و رابطه با خلق با توجه به عقلانيت زمان و درجه تمدن و مسائل جديد همواره قابل تغيير ، اصلاح و تكامل است
مشروط به اينكه اين تغيير در قالب دو بعد اخلاق و عقائد باشد
و مشروط به اينكه در نهايت اصل عدالت يا حسن و قبح عقلي زير سؤال نرود
در مورد برده داري اين برده داري در اسلام نبوده است
بلكه از قبل از اسلام بوده و اسلام برنامه علمي و تربيتي و مالي براي ازادي أنها طراحي كرده است
ما در اسلام كتاب برده داري نداريم
كتاب العتق يعني كتاب أزادي داريم
در مورد ديه و شهادت بايد ببينيم اين حكم اسلام به خاطر اين است كه ارزش انساني زن كمتر از مرد است ؟
اينكه با همه أيات قران منافات دارد
از جمله همين آيه ان اكرمكم عند الله أتقيكم
پس ممكن است اين تفاوت حكم به چيزهاي ديگري برمي گردد كه ما نمي دانيم
مثلا مسئوليتهاي مرد از نظر اقتصادي و تأمين زندگي و هم چنين غلبه عواطف در زنان و تعقلي مردان و...
از طرفي اين تفاوتها كه چندان تآثير ي در وضعيت جامعه از نظر اجرايي ندارد و قابل تغيير متناسب با زمان و مكان است،
نمي تواند نظام اعتقادي و اخلاقي عظيم دين خاتم و كتاب ان كه معجزه است و پيامبر ان كه انك لعلي خلق عظيم است
زير سؤال ببرد
….
+ از منظر جالبی به موضوع فضای مجازی نگاه کردید
تاثیر فضای مجازی بر اصلاح رفتار دیگران، به ویژه مدیران جامعه، نکته غیرقابل تردیدی است. هم اکنون یکی از دوستان طلبه در حال نگارش پایان نامه ای در این زمینه است.
اما مسئله مهمی که در آینده پژوهی این فضا باید به آن توجه کرد این است که این درست است که شاید درباره آینده نتوان با قطعیت کامل حرف زد ولی از آن طرف هر ادعا یا پیش بینی در ابن زمینهباید متکی به «ادله یا شواهد و قرائن» باشد تا بتوان به آن اعتماد کرد. و گرنه ما با مجموعه ای از پیش بینی های متضاد و غیرمفید مواجه می شویم. که نه قابل رد است نه پذیرش.
وقتی شما میگویید در آینده فضای مجازی تاثیر نظارتی یا آگاهی بخشی یا اخلاقی خود را از دست می دهد لازم است برای آنها اگر دلیل هم نمی آورید دست کم شواهد یا قرائنی بیاورید.
باز هم تشکر از تکاتی که بیان کردید
….
+ متوجه فرمایش شما شدم
فقط دو پرسش دیگر از شما دارم محبت کنید پاسخ بدید ممنون می شم
اگر فرمایش شما درست باشد و آن وجود حضوری ما مختص به خود ما باشد نه دیگری و اگر برداشت ما از مواجه با یک امر شهودی مختص به خود ما باشد نه دیگری و به همین سبب آن برداشت غیر قابل انتقال به غیر باشد پس ما چگونه به وحدت می رسیم ؟
و اساساً چرا باید درباره این تجربیات با هم صحبت کنیم وقتی تجربیات ما با هم متفاوت است و نه تایید و تکذیب ما برای دیگری فایده ایی دارد ؟
….
+ شادی:
«سنگینیِ سایه ی غولی به نام"منِ مفعولی" در جامعه ایران
سبک زندگی یکدست، دغدغه های مشابه، نگاه های یکسان و حتی نحوه یکسانِ چیدمانِ مبلمان در منازل، همگی نشان از این دارد که رسانه ها متاسفانه کارشان را به درستی انجام داده اند. از سوی دیگر اگر در خانواده ای فرهنگی به دنیا آمده ایم به دنبال فرهنگ و ادب می رویم و اگر در خانواده بازاری رشد و نمو پیدا کرده ایم به دنبال بازار و تجارت می رویم. پس سهم علایق شخصی چه می شود؟؟؟
جامعه شناسی به نام"مید" بر این باور است که هر انسانی از یک "منِ مفعولی" و یک "منِ فاعلی" تشکیل شده است. منِ مفعولی همان ارزش های جامعه، فشار ساختارها، نگاه های جامعه یا به قول عامیانه همان "حرف همسایه" است و منِ فاعلی نیز همان خواسته ها ، علایق و استعداد های شخصی می باشد. در تصمیم گیری برای هر کاری میان این دو "مَن" جنگ و جدل وجود دارد که محصول این جنگ و جدل ها تصمیمی است که می گیریم. حال یا منِ فاعلی برنده این مبارزه می شود یا منِ مفعولی. در جوامع پیشرفته اغلب اوقات منِ فاعلی به علت سرکِش بودن، پیروز میدان می باشد بنابراین در چنین جوامعی خلاقیت فزونی می یابد، استعدادها شکوفا می شود و یک دستی از بین می رود به همین خاطر شاهد تنوع در همه ی عرصه های زندگی می شویم، در نتیجه راه های گوناگونی برای رسیدن به مقصد و احساس خوشبختی در افراد بوجود می آید. اما متاسفانه در جامعه ایرانی منِ مفعولی بر زندگانی همگان سایه انداخته است: فی المثل برای دخترانمان تنها دو راه وجود دارد ازدواج یا دانشگاه!! دخترانی که برای فرار از برچسبِ "پیر دختر" به هر شکلی خواهان آن هستند که راهی خانه ی بخت شوند بدون توجه به پیشوند این بخت، چه خوش باشد و چه بد!!. دختران و پسران هنرمندی که برای فرار از برچسبِ "تنبلی و نادانی" بدون علاقه راهی دانشگاه می شوند. زنان و مردانی که برای فرار از برچسبِ "مطلقه" یک عمر تن به زندگی زناشویی می دهند. زنان و مردانی که برای فرار از برچسبِ "نازایی"، پدر و مادر می شوند. زنان یا مردانِ همسر از دست داده، برای فرار از برچسبِ "بی عاطفگی" تن به ازدواج مجدد نمی دهند. مراسمات عروسی هم بماند، برای فرار از برچسبِ "خِساست" چه وام ها که نمی گیریم. پسران و دختران تحصیل کرده ای که از انتخاب رشته تحصیلی خود پشیمانند اما برای فرار از برچسب "سُست عنصری" همچنان راه خود را با ناامیدی ادامه می دهند. در مراسمات عزاداریِ آشنایان هم، باوجود فرسنگها فاصله برای فرار از برچسبِ "بی معرفتی" حتما حضور به عمل می رسانیم. به راستی که سهمِ منِ فاعلی و علایق شخصی چه می شود؟؟؟
✍️محسن کلهرنیا گلکار
☘️کندوکاوهای اجتماعی☘️
….
+ اگر دین را راهی بسوی خدا معرفی کنیم خودبخود فلسفه نخواهد بود، چون در دین در این تعریف یک سری احکام و دستورات کامل است.....اما فرضا ما پیروان کنفسیوس را یک دین می نامیم در این حالت ما با یک فیلسوف برخورد داریم که ادعای خدا شناسی ندارد.....در هر حالت اگر یک دین را هم فلسفی بنامیم باید تعریف دین را تغییر داده باشیم....
….
+ عرض ادب
اینکه کدام درست است را متوجه نمیشوم.
ولی بستگی به تعریف ما از فلسفه و دین با یک نگاه هم فلسفه دین داریم و هم دینداری فلسفی
فلسفه را اینگونه نیز تعریف کرده اند:
الفلسفه هی التشبه بالاله بقدر الطاقه البشریه
با این تعریف می شود گفت دینداری فلسفی هم داریم
مثل تقسیم بندی دکتر سروش
دینداری معرفت اندیش را شاید همان دینداری فلسفی بتوان گفت.
….
+ ۱) چه ارتباطی میان ساز و کارهای عصبشناختی مغز و پدیدهی روانشناختیِ آگاهی و خودآگاهی برقرار است؟ اینها یک چیز هستند یا با دو واقعیت مستقل سر و کار داریم؟
۲) اگر -چنان که توافق عمومی امروزین است و من هم با آن موافقم- حالات روانی و خودآگاهی چیزی جز فعالیت مدارهای عصبی نباشد، چطور میشود بین اموری مثل خشم و ترس و لذت و افکار با رخدادهای نورونی پیوند برقرار کرد؟ آیا ارتباطی یک به یک میان یک نورون یا یک بخش از مغز با یک اندیشه یا حال برقرار است؟ یا این که شبکهایست عصبی که شبکهای از روندهای روانی را ایجاد میکند؟
۳) مغز انسان و جانوران چه تفاوتی با هم دارد؟ آیا برای جانوران هم میتوان آگاهی و خودآگاهی و حالات روانی در نظر گرفت؟
۴) مغز چگونه تکامل پیدا کرده؟ از چه دورانی به بعد آگاهی و خودآگاهی در جانوران و اجداد انسان پدیدار شده؟ تعریف دقیق این مفاهیم کدام است؟
۵) شالوده و زیربنای حالات روانی و مرکزیترین بخش از پردازش عصبی کدام است؟ اینها ارتباطی با هم دارند یا نه؟ آیا اینها در سایر جانوران هم وجود دارند؟
درود. تعریف من چنین است که آگاهی عبارت است از پردازش اطلاعات محیط در درون سیستم و شکلگیری یک بازنمایی ذهنی (یعنی انعکاسی و تصویری رمزگذاری شده از جهان)، در حالی که خودآگاهی به پردازشی در یک مرتبه بالاتر دلالت میکند. یعنی خود همین بازنمایی را نیز یک بار دیگر بازنمایی میکند و رمزگانی برای خود فرایند رمزگذاری تصویر جهان ابداع میکند. از دید من این تمایز میان آگاهی و خودآگاهی است.
بله، لکان به ساختگرایان نزدیک است و این گروه زیر تاثیر آرای مارکس ذهن و آگاهی را امری اجتماعی و برساخته میدانند. دیدگاهشان به نظرم نادرست است و شواهد و دادههای زیادی در رد آن داریم. یک نمونهاش آن که آگاهی و خودآگاهی -در معنای آزمایشگاهی کلمه- در گونههایی جز انسان که ساخت اجتماعی به کلی متفاوتی دارند هم نمایان است، و این به خاطر ساختار پردازشی مشترک در مغزهاست و نه نهادهای جمعی.
به احتمال زیاد این گزاره درست است. دست کم ما آزمایشی و دادهای نداریم که نشان دهد سوسک علاوه بر ادراکی که از بدن خود و محیط دارد، ارتباط میان این دو را به شکلی مجزا رمزگذاری و پردازش میکند و این شرط خودآگاهی است.
دربارهی گونهی ما بیشک خودآگاهی از ابتدای کار وجود داشته، چون یکی از نمودهای مهم آن که تولید هنر و خودآرایی است از حدود صد هزار سال پیش ردپاهایی از خود به جا گذاشته. به احتمال زیاد گونههای نزدیک به انسان و نیاکان ما از زمان تکامل خانوادهی انسانریختها (هومینیدها) خودآگاه بودهاند. چون شامپانزهها و گوریلها هم مثلا از آزمایش آینه سربلند بیرون میآیند.
….
+ قیاس علم زیست شناسی
با روانشناسی
مع الفارق است
مگر اینکه احوالات سوسک را به احوالات ادمی تقلیل بفرمایید
….
+ پیشداشتی در سخنتان است و آن هم این که پدیدارهای انسانی و جانوری یا رخدادهای روانی و زیستی به ساحتهایی به کلی مستقل و نامربوط تعلق دارند. چنین پیشفرض فربهی نیازمند بحث و اثبات است. از دید من نادرست هم هست :)
یک ایراد روششناسانه است. یعنی باید نشان دهید چرا روش روانشناسی و زیستشناسی را به کلی جدای از هم فرض کردهاید. وقتی در میدان علم از پدیداری مثل ذهن یا آگاهی یا مشابه اینها حرف میزنیم قاعدتا امری عینی و تجربی و روشن سخن در میان است که نمودهایش را در جانوران هم مثل انسان میتوان ردیابی کرد، و رگ و ریشههای زیستی بروز روانیاش را میتوان مورد پرسش قرار داد.
ایراد دیگر فلسفی است. در چنین جداسازیهایی سیطره پیشداشتهایی متافیزیکی نمایان است که جای نقد دارند.
یعنی مثلا باید دید چرا فرض میکنید رخدادهای روانی و زیستی از نظر هستیشناسانه به هم مربوط -یا حتا درهم تنیده و همسان- نیستند؟ در حالی که دادههای فراوانی داریم که همین را نشان میدهد.
….
+ بنظر میرسد که در عالم واقع بیشتر از دونوع آگاهی وجود ندارد آگاهی من و آگاهی تو (شما) و این آگاهی دوم نیاز به وجود منبع دیگری از آگاهیست که باز در حقیقت آگاهی صرف است ، مگر اینکه مقوله آگاهی را و آگاهی به آگاهی را از مقوله آگاهی به غیر آگاهی تفکیک کنیم .
چگونه یک انسان در خود میتواند به این آگاهی دست یابد که دیگری به آگاهی از آگاهی خود ، غیر ویا مقوله ای غیر از آگاهی خود و غیر رسیده است؟
….
+ نه فکر نمیکنم ردهبندی درستی باشد. آگاهی من و شما از یک جنس است. تفاوت فقط در شیوهی دسترسی به محتوای آن است که هرکس به آگاهی خودش دسترسی بیواسطه دارد، یا دست کم فکر میکند که دارد.
….
+ توماس نیگل اشاره می کند بر اینکه ذهن ما کارویژه هایی دارد مانند اندیشیدن به ریاضیات، متافیزیک و اموری انتزاعی که این کارکردها از حیث نگاه ماتریالیستی/ فرگشتی ضرورتی و سودمندی برای بقا و انطباق موجود ندارند! وجود اینگونه عملکردها در تئوری سیستم های پیچیده شما چگونه توجیه می شود؟
….
+ من در دیدگاه سیستمی به موضوع مینگرم که به کل با تقلیل و فروکاستگرایی ناسازگار است. اما این دیدگاه در ضمن میانرشتهای هم هست. یعنی فرض من آن است که علوم مختلف دربارهی یک دنیا و یک هستی بیرونی یکسان سخن می گویند و بنابراین گاه پدیدههایی یکسان را در سطوحی متفاوت از پیچیدگی و با زبانها و روشهای متفاوت توصیف میکنند. یعنی بخش مهمی از اختلاف نظرها و تمایزهای مفهومی چه بسا از روشهای متفاوت و مرزبندیهای مصنوعی نظامهای دانایی برخاسته باشند و وقتی به موضوعشان بنگریم و روششناسی گستردهتری را بر همه حاکم کنیم، از میان رخت بربندد.
با چنین گزارهای موافق نیستم و البته او نیز تا جایی که میدانم چنین چیزی نمیگوید. اندیشیدن به ریاضیات و فیزیک و حتا خلاقیت هنری بیشک کارکرد تکاملی دارند و در انتخاب طبیعی موثر بودهاند. سخن ناگل و بسیاری دیگر – که من هم بینشان هستم- آن است که پیچیدگی نظامهای نمادین انسانی و فرهنگی که بشر تولید کرده بیش از نیازهای زیستی پایهاش است. یعنی نوعی تورم نمادین در گونهی انسان داریم که بلاهای زیستمحیطی و رفتارهای پرخطای هومو ساپینس را هم رقم زده است. این هم البته توجیه تکاملی دارد و به رقابت درونگونهای انسان باز میگردد.
در خدمتم. کتاب کلاسیک «نظریهی عمومی سیستمها» از فون برتالنفی است که البته نیم قرن عمر دارد. کتابهای ادگار مورن (به خصوص اندیشهی پیچیدگی) و کتاب جدیدتر ملانی میچل هم خواندنی هستند. من هم کتابی به اسم «نظریهی سیستمهای پیچیده» دارم و مدل نظریام که مبتنی بر این نظریه است را در هفت کتاب منتشر کردهام که اغلب با اسم دیدگاه زُروان شناخته میشود. این کتابها چون ده پانزده سالی از عمرشان میگذرد در بازار یافت نمیشوند و نسخهی الکترونیکیشان را روی سایتم و کانالم گذاشتهام.
درود و سپاس. هوشمندی را اغلب در سطح بیناگونهای با دو شاخص سازگاری با متغیرهای پیشبینیناشده و پیچیدگی رفتار تعیین میکنند. در این معنی انسان در سطح خُرد از هوشمندترین گونههاست و در سطح کلان (به خاطر ویرانی محیط زیست) از کمهوشترینها! کلید هوشمندی انسان در سطح فردی بیشک مغز درشتش است که پیچیدهترین سیستم پردازشی بر سطح زمین است.
….
+ Roxan A:
وقتى ميپرسيد كدام درست است در واقع شما جايى براى غلط بودن آنها در نظر گرفته ايد.
اكنون بايد پرسيد اگر يك تركيب غلط است آيا منظور يك غلط دستورى است يا چيز ديگرى منظور است؟
ممكن است شما معتقد به قواعدى ( مثل قوانين دستور) براى تعيين غلط فلسفى و يا دينى باشيد كه در اينصورت برميگردد به انتخاب شما.
بطور مثال هگل معتقد است كه زبان دين شامل يكسرى روابط سمبوليك است.
در حاليكه زبان فلسفى شامل يكسرى روابط لوژيك ( منطق ) است.
….
+ دلیلتان را بفرمایید.
با منبع صحبت می کنیم.
با توجه به آیات قرآن اینطور نیست.
کلمه دین در لغت عرب و در آیات قرآن معانی مشخصی دارد.
عرض کردم حدیث
الناس علی دین ملوکهم
هیچ کجا اثری از ماوراء الطبیعه می بینید؟
بعد هم باید ماوراء الطبیعه را توضیح دهید.
آیه در سوره کافرون
لکم دینکم ولی دین
خطاب به بت پرستان است.دین شما برای خودتان دین من برای خودم.
یعنی هم بت پرستی دین است هم یکتاپرستی.
….
+ خوب بحث این است که دین مبنای بشری ندارد ، آنچه شما بدان قائل هستید سبک زندگی است نه به معنای بنیادینی که مد نظر ماست .
پرسش ما پرسشی بنیادین است .
فلسفه به معنای یونانی آن و دین به معنایی که ماوراء الطبیعه یکی از ارکان اصلی آن است .
می فرمایید دینداری معرفت اندیش
همین معرفت را اگر بخواهیم پی بگیریم و فلسفی بحث کنیم باید به فلسفه کانت و ...روجوع کنیم .
مهدی عزیز ، فلسفه یعنی فلسفه یونان ، مابقی تعاریفی است که ما بر آن افزوده ایم .
البته بعد از فهم فلسفه ی یونان می توانیم در فلسفه اسلامی هم مداقه کنیم
….
+ فلسفه دین مفهومی برون دینی است ولی دین فلسفی درون دینی است.
این نکته را فراموش نکنیم.
چطور شما تئولوژی که مفهوم فلسفه یونان است به دین معنا کردید؟
….
+ دین بیشتر از اینکه مجموعه ای از احکام باشد، یک بینش و جهانبینی نیست؟ (البته نه به معنای معرفتشناختی)
….
+ ترکیبش با فلسفه باید بر اساس فلسفه ی اصیل باشد ، یعنی مبدأ پیدایش فلسفه
….
+ کلمه فلسفه در مقابل سوفیا و سوفیست شکل گرفت.
یک روش بحث یک شیوه زیستن و...بود که فلسفه نام گرفت و فردی که از این شیوه پیروی می کرد فیلسوف
یعنی این شیوه تفکر و روش زیستن از همان دوران به وجود نیامده بلکه برای این معنا لفظی تعیین شده.
….
+ با دیدگاه ویتگنشتاین خیلی آشنایی ندارم اما بعید می دانم ایشان قائل به دین فلسفی باشند ،
….
+ سوال من چیز دیگری بود. پس سمبلیک نیست. منطق معادل واژه واقعیت عینی نیست. منطق به معنای قطعیت یا آن چه همگان می پذیرند هم نیست. منطق عبارت است از یک برداشت از واقعیت که حداقل یک انسان آن را بپذیرد.
….
+ شما ميتوانيد همه چيز را به كلمه تو خالى منطق فرو كنيد.
در واقع همان حدسم درست بود كه ميخواهيد خود را منطقى نشان دهيد تا شنونده فكر كند كه شما از موضع منطق دفاع ميكنيد.
اگر شما به چيزى بنام جبراييل اعتقاد داريد ، به چيزى بنام نزول او اعتقاد داريد و به چيزى بنام رساندن وحى از طريق جبراييل به ديگرى اعتقاد داريد و همه اينها را هم منطقى ميدانيد كه ديگر مشكلى باقى نميماند.
….
+ واقعا چنین فکر می کنید؟ خیر من این فضا را اتفاقا فرصت مناسبی میبینم که بدون تمایلات جاهلانه در محیط طبیعی بتوان به دانش پرداخت. و من به حقیقت عشق می ورزم
صداقت انسان ها نسبی است و هر کس صداقت بیشتری داشته باشد سخنان عجیب تر از وی قابل درک تر و پذیرش است. این یک منطق است برای پذیرش وحی
….
+ خیر. من تقریبا هیچ چیزی در مورد نظریات آقای دینانی نمی دانم. از متنی که شما فرستاده اید، می توانم بفهمم که ایشان به حد اقل ۲ «من» اعتقاد دارند، اما در آن قسمت آخر نمی دانم منظورشان همین تفاوت بین من مفهومی و من حضوری بوده یا چیز دیگری.
….
+ بله دیگه بستگی به تعریف فلسفه و دین داره که بالا گفتم
مثلا هایدگر فلسفه را بالذات یونانی میداند و طبیعتا این مسائلی که گفتید را فلسفه نمیداند یا مثلا مطالب حول و حوش مکاتب مختلف هند و چین و ژاپن را
….
+ دقیقا، به عبارت مشهور تر در اعتقادات جایی برای تقلید نیست!
اما انچه باعث میشه فقها در این زمینه هم ورود کنند مسئلهٔ ارتداد است که برای صدور حکم در این باره آقایون یک قرائت رسمی از دین ساختند و مخالفت با آن را تکفیر میکنند!
البته خطای این امر از لحاظ فقهی هم مسلم است!
….
+ سلام همینطوره شجاعتشون قابل تحسینه
ولی مطالبی که مطرح میکنند چند سالی هست که به زبان نواندیشان دینی مطرح شده ولی ایشون هیچ ارجاع و اشاره ای به آنان نمی کنند.
….
+ ارتداد دو گونه است
یعنی در دو حوزه بحث میشه
ولذا حکم ونتیجه واحدی نمیده
یکی در حوزه فقه.. ارتداد فقهی
ودیگری..در حوزه کلام وعقاید..ارتداد کلامی..
ارتداد کلامی واعتقادی قابل اجرایی نیست.چون در انجا تکلیف وتقلیدی نیست
M.A
خب
از انجا که ارتداد"ولایت" اشتراک لفظی است
هم در باب اعتقادات ما مرتد داریم
که در واقع منکر امام واز این قبیل اند
که نمیتوان کسی را به این خاطر محاکمه کرد.معرفت یا درست است یا غلط
اما در فقه
پیروان ان فقه ملزم به اطاعت از حکم یا فتوای مجتهد خود هستند گرچه انجا هم با تعدد اجتهاد سر وکار داریم.
….
+ ببینید تعریفی که خود فقها از ارتداد دارن عبارته از «انکار ضروریِ دین» در تعین ضروری دین هم هرچند اختلاف نظر است اما قدر متیقن خدا و نبوت و معاد(معاد رو هم بعضی نمی پذیرند) رو ضروری میدونن! تا جایی که بنده سراغ دارم در نظر فقها با انکار امامت کماکان فرد در محدوده اسلام باقی می ماند.
بنابراین تفکیکی از ارتداد به اعتقادی و فقهی، نداریم! فقها هم گفته اند اگرکسی منکرِ احکام و فقه اسلامی باشد ولی این انکار باعث انکار نبوت نشود ارتداد رخ نمی دهد.
البته اینکه فقها در عمل گاهی ارتداد را موسع تر میدانند به نظرم بیش تر علت داره تا دلیل، مختلف هست
….
+ مسئله این هست که اگر امر ولایت وامامت را مقوله فقهی بدانیم
یک بحث است
واینکه ان را کلامی بدانیم بحث دیگر
بیشتر بحث ارتداد دینی است نه مذهبی
یعنی اگر انتخاب دین با اراده وانتخاب وازاد باشد واجباری در پذیرش ان نباشد
چرا خروج از ان اختیاری نباشد.
این بحث را دکتر سروش در مقاله فقه در ترازو اگر اشتباه نکنم که مخاطب اش مرحوم منتظری بود نوشتند
ومن استنباط خود را از ان تقدیم کردم
موید باشید
….
+ ممنون بابت پیگیری اتان
به زعم بنده ، فلسفه ی دین ، ترکیب درستی است اما دین فلسفی به معنای یونانی فلسفه ، ترکیب درستی نیست چراکه ایمان و ماوراء الطبیعه مورد توجه قرار نگرفته و دینی به دست می دهد که الهیات در آن جایگاهی ندارد لذا با معنای دین در تناقض خواهد بود .
در مورد حجیت عقل ،به عرض برسانم که عقل در بعد زمینی آن مورد توجه است و انکار نمی شود اما آنجایی که می خواهیم خالق هستی را مورد توجه قرار دهیم عقل زمینی و محاسبه گر به بن بست می رسد لذا اینجا باید از ابزار دیگری به نام عشق ،قلب ، ایمان استفاده کرد تا بتوان عقل را ارتقاء داد و از مرتبه ی دیگری از عقل بهره جست .
*** از بیانات اعضا در تاریخ 12 ژوئن 2018
|
|