|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
معرفت و علم
+ العلم ادراک الشی بحقيقته
علم درک حقیقی از اشیاست
معرفت به میزان شناخت ما از اشیا گفته می شود.
المعرفه و العرفان ادراک الشی بتفکر و تدبر لاثره، و هو اخص من العلم، و يضاده الانکار
معرفت و عرفان به درک نمودن اشیاء با تفکر و تدبر در آثار آنها گفته می شود
تفاوت علم و معرفت
1. معرفت اخص از علم است (و لفظ علم عام تر از لفظ معرفت است)
2. متضاد لفظ معرفت لفظ انکار است ( در حالی که متضاد لفظ علم، جهل می باشد)
مفردات راغب
….
+ آگوست کنت میگفت.. علم عبارت است از شناخت قوانین حقیقی پدیده های طبیعی، که راهی برای حصول آن، جز تجربه وجود ندارد....
دقیقا....در هر دوانسان به سکون و آرامش می رسد....یک جایی گفتم...که معرفت در علم نارسایی استعمال می شود که از طریق تفکربه آن دسترسی حاصل می گردد...
….
+ علم یعنی دانش
….
+ این تعریف امروزی علم است...که با اصل ابطال گرایی پوپر همه روزنه ها برای ورود غیر علم بسته شده است.....
راغب علم را براساس قرآن تعریف کرده....ودر دو حالت می داند...یکم: ادراک ذات شی...دوم: حکم بر شی از طریق وجود چیزی که در آن شی وجود دارد یا نفی شیی از آن، که از آن شی نفی شده است...نوع اول را متعددی به یک مفعول می داند و نوع دوم را متعددی به دو مفعول.....
درکل حرفهای بنده این مراجع دخیل بودند....ابوالحسین بن فارس وفات 395...مجددالدین محمد بن یعقوب فیروز آبادی وفات 817....اسماعیل بن حماد جوهری وفات 393...حسین بن محمد، معروف به راغب اصفهانی وفات 502...محمد بن عمر بکری مشهور به فخر رازی وفات 606....عبدالملک بن عبدالله مشهور به جوینی وفات 478...محمد بن محمد طوسی مشهور به امام غزالی وفات 505.....عبدالرحمن بن احمد ایجی......محمد بن الطیب ابوبکر، مشهور به باقلانی وفات 403....قاضی عبدالجبار همدانی وفات 415..........خلاصه آنچه امشب در حضور شما ذکر کردید خلاصه ای از یکی از مقالات این بنده بود.....امیدوارم لذت برده باشید و از کاستی های آن بگذرید....
….
+ هر گاه از شکست دیگران ، بیشتر از شکست خود، ناراحت شدیم و از پیروزی دیگران ، خوشحال تر از پیروزی خود؛ در مدار توحید هستیم.
بزرگترین نشانه برون رفت از مدار توحید؛ آرزو یا تلاش برای شکست دیگران و پیروزی خود است.
فرد توحید محور هنگام تبادل نظر و بحث ، نخست به دنبال افزایش دانایی خود است، نه دیگران و هنگام درگیری و در دادگاه وجدان به دنبال یافتن دلایل بر اثبات گناه خود است ؛نه دیگران.
هر اندازه کمکار تر باشیم و هر اندازه منفعل تر و ساکن تر؛ به مرگ که بالاترین درجه سکون و بیکاری است؛ نزدیک تر شده ایم. با مرگ آنقدر بیکار شده ایم که هتا مغز و قلبمان هم ساکن و بیکار و منفعل میشود.
….
+ سکون پس از مرگ را چگونه درک کرده اید ؟
….
+ بیحرکتی و انفعال و نداشتن پاسخ به محرکها ، هنگام مرگ به بالاترین میزانی که در فهمکنونی ماست میرسد.هر اندازه پاسخ ما به محرکها کمتر شد؛ به مرگ نزدیکتر میشویم.
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند(منفعل و بدون پاسخ درست و شایسته باشد) نقش بود بر دیوار(به مرگ نزدیکتر شده است).
….
+ انسان بی هوش هم به محرکها پاسخ نمی دهد .
تعریف شما از مرگ چیست ؟
….
+ سلام دقیقا مرگ یعنی چی ؟؟؟تعریف جامع و کاملی میخوام اگر لطف کنید
….
+ بیهوشی به نوعی آدم را منفعل و بی خاصیت میکند؛ ولی نه تا اندازه مرگ.
مرگ پایان نخستین مرحله زندگی است و پیری جاده عبور آدمی بسوی مرگ است.اندیشه در باره مرگ ؛ یافتن راهی است برای رفع حالت انفعال و سکون و یکسانی و بی خاصیتی.
….
+ سلام من فکر میکردم مرگ یعنی اینکه مغز ار فعالیت حیاطی بایسته یعنی متابولیسیم تولید و مصرف انرژیش صفر بشه
….
+ مرگ یک تمدن یا مرگ یک قوم در پی انفعال و بی خاصیتی و سکون صاحبان آن تمدن یا مردم آن قوم رخ میدهد.
….
+ متوجه سکون و انفعال نشدم اما دکتر دینانی تعبیری از مرگ دارد که به پست دکتر میری مربوط است ، دکتر دینانی انسانی را که اهل تفکر نیست مرده می پندارد .
اما به این سوال پاسخ ندادید که تعریف مرگ چیست ؟
….
+ آری و در پی آن آنچه هویدا میشود، سکون کامل و بی خاصیتی کامل و انفلال کامل میتواند باشد.
….
+ بیهوشی که "در زندگی" دیگر به هوش نیاید!
….
+ مرگ از منظر فلاسفه اسلامی
به طور کلی در فلسفه اسلامی سه دیدگاه عمده در باب حقیقت مرگ ارائه شده است که میتوان آنها را دیدگاه سینوی، اشراقی و صدرایی نامید. این سه دیدگاه پس از قبول دو ساحتی بودن حقیقت انسان (نفس مجرد و بدن مادی) حقیقت مرگ را جدایی نفس مجرد از بدن مادی معرفی میکنند. هرچند پیروان این سه نظریه در تعریف خود از بدن مادی اختلاف عمدهای ندارند، اما در باب چیستی این حقیقت مجرد ـ که آن را نفس مینامند ـ بین آنها اختلاف آرا به چشم میخورد.
هریک از این سه دیدگاه دارای مولفههای مفهومی خاص خود هستند که براساس آنها چیستی حقیقت مرگ تفسیر میشود. از این رو از آنجا که در نظریه سینوی صرفا تجرد قوه ناطقه مورد پذیرش قرار گرفته است مرگ عبارت خواهد بود از جدائی قوه مجرد نفس (ناطقه) از بدن مادی، اما نزد پیروان نظریه اشراقی که تمام قوای نفس را از ابتدا مجرد میدانند همانا مرگ جدایی نفس مجرد (با تمام قوای خود) از بدن مادی است.
در نظریه صدرایی مرگ به مرگ اضطراری، طبیعی و ارادی تقسیم میشود. با توجه به مبانی نظریه صدرایی از جمله حرکت جوهری نفس، حدوث من البدن نفس و... مرگ اضطراری عبارت است از جدایی نفس تجرد یافته از بدن مادی.
با مقایسه این سه نظریه با آراء فیلسوفان یونان (افلاطون، ارسطو و افلوطین) در باب حقیقت مرگ روشن میشود که نظریه صدرایی دارای نوآوریهایی در باب مبانی (موادی همچون اصالت وجود، تشکیک وجود، اشتداد وجودی و...) و عامل اساسی مرگ (قوت یافتن نفس در مسیر حرکت جوهری خود) است.
مرگ همانگونه که با نگره طبیعی قابل کاوش است از دیدگاه به اصطلاح متافیزیکی نیز قابل بررسی است، چنانکه بررسی نیز شده است. ملاصدرا، فیلسوف و حکیم حکمت متعالیه مبنای جدیدی را درباره مرگ ابداع کرد. او در یک تعریف کوتاه میگوید مرگ یعنی تکامل روح یا نفس انسانی و بینیازی آن به بدن و خروج آن از بدن به دلیل بینیازی و کمال.
مبنای فلسفی ملاصدرا در اینجا دو اصل فلسفی است: یکی اینکه برخلاف نظریه اشراق و مشایی که افلاطون نیز میگوید روح قبل از بدن در آسمان وجود داشته و سپس در بدن و جسم انسان جای میگیرد.
ملاصدرا میگوید در ابتدا بدن انسان به وجود میآید و از این ناحیه روح به تدریج ظاهر میشود و روح به نحوی که محقق شد راه تکامل را مییابد. ملاصدرا با این اصل فلسفی میگوید روح حدوث ملکوتی ندارد، بلکه از همین بدن سرچشمه میگیرد.
اصل دوم اصل حرکت جوهری است، طبق این نظریه که از ابداعات ملاصدرا است همیشه اشیا در ذات خود حرکت دارند نه در کیفیت و کمیت. براساس این اصل، نفس انسان همگام با روح و حرکت جوهری تکامل مییابد. رابطه بدن با روح در نظر ملاصدرا را با فلاسفه پیشین متفاوت است. مرگ طبیعی در نظر این فیلسوف الهی به سبب اعراض از بدن است.
….
+ مرگ آخرین ایستگاه مرحله اول زندگی است. با مرگ همه پاره های بدن آدمی منفعل و ساکن و بی جنب و جوش و بی خاصیت میشوند.
تفکر هم یک مغز درست و حسابی و تلاشی درخور برای کسب دانش و درستی میخواهد.
هر کس پرتلاس تر؛ زنده تر
….
+ مرگ یعنی خاموشی قوه اگاهی انسان
مگر چند دنیا داریم
همین جهان است و دیگر هیچ
مرگ نیز خاموشی قوه اگاهی انسان است
….
+ مرحله ی اول زندگی یعنی چه ؟
یعنی مراحل دیگری وجود دارد ؟
چگونه فهمیده اید ؟
پس شما پیش فرضی دارید و با استناد به دین ، مطرح کرده اید
….
+ آری . جهان پر است از مدارهای بیشماری که در عین استقلال ، به هم پیوسته اند. هیچ چیزی نمیشود یافت که به روشی با دیگر چیزها نپیوسته باشد.
….
+ دوست ما درخواست یک تعریف جامع و کامل کردند
نه تعریف یک اتیست یا مسلمان
….
+ از منظر فلاسفه اسلامی به خصوص صدرا
عوالم به
1.مادی
2.مثالی یا برزخی
3.عقلی
و 4.توحیدی
تقسیم میشود،که همه یک حقیقت در طول هم ولی دارای مراتب اند.
ایشان با اقامه برهان، برای انسان، قوس نزولی و صعودی از عالم توحید به عالم دنیا و سپس از عالم دنیا به عالم توحید اثبات میکند.
موید کلامشان هم آیه شریفه انا لله و انا الیه راجعون است
….
+ آقای بابایی ، این مطالب خوب است اما فقط ادعاست .
مدارهای بیشماری که مستقل اند اما پیوسته اند
مدارها ؟ بیشمار؟ مستقل ؟ پیوسته ؟
….
+ البته این قوس نزولی و صعودی از مبانی عرفان نظری است که صدرا در دستگاه فلسفی خود بر آن اقامه برهان نموده.....
….
+ البته من فکر میکنم تعریف چنین پدیده ای شاید نا ممکن باشه چرا که در حیطه ی ادراک عقل نیست لذا ما صرفا میتونیم به وسیله ی باریک در اندیشی پیرامون این پدیده در این خصوص گمانه زنی کنیم و یا هم از نظرات سایر اندیشمندان در این مورد در جهت توجیه و توضیح استفاده کنیم.
بنا بر این شاید ناگذیر باشیم به ارایه س نظرات متالهان اسلامی و آتییست و سایرین...
….
+ مانند چرخه ماده و انرژی. یا چرخه آب
از همان زمان تشکیل نطفه(چرخه زندگی)؛ پیری سلولها(چرخه مرگ)آغاز می گردد و با گذر زمان همه دستگاههای بدن بسوی کمکار شدن و در پایان بیکار شدن میروند.
اگر بشود پیری(حرکت بسوی بی خاصیتی و سکون وانفعال) را پیشگیری کرد؛ به جاودانگی نزدیک خواهیم شد.
روشن است که هر چه کمکارتر و منفعل تر و بی خاصیت تر؛ به مرگ نزدیک تر.
….
+ شما از مرگ یک تعریف مکانیکال دارید در حالیکه این ظاهر مرگ است ، مواجهه ی اصیل و ذاتگرایانه با مرگ ، دقیقا همان چیزی است که دکتر میری بدان اشاره داشته و دکتر دینانی شمای کلی از آن ارائه کرد .
ممکن است انسان به همه محرکهای فیزیکی و روانی پاسخ دهد اما مرده ای بیش نباشد .
….
+ من قبلا هم گفتم که گمان میکنم باید بین تعریف یک چیز و شناخت یک چیز تفاوت قائل باشیم
ما مرگ را نمیشناسیم؛ همانطور که هیچ چیز را کامل نمیشناسیم
ولی تعریف جامع کردن شاید کار سختی باشه ولی محال نیست
تعریف به این معنا که بدانیم این لفظ به چه اشاره دارد در کلی ترین شکل
من خوشحال میشم کسی از تعریفی که ارائه کردم ایراد بگیره
….
+ چنین فردی مرده نیست ؛بلکه به مرگ نزدیکتر شده است. بیکاری و بی عاری و سستی کامل، مساوی مرگ است
….
+ باید نقطه نظر تعریف این مفهوم مشخص باشد
مثلا از نظر پزشکی
یا از نظر کدام مکتب فلسفی و ادبی و...
ضمن اینکه هیچ انسانی بدون موضع نیست و وقتی برداشت خود را ارائه می دهد در واقع از موضع شخص خود با مسئله روبرو می شود
نمی توانیم در ساحت تعریف پزشکی و فلسفه و ادبیات و روانشناسی را در هم بیامیزیم.
….
+ شما در صورتی در این خصوص میتوانید تعریف جامعه ای ارایه بدید که در ابتدای امر مطمین بشید تلقی تمام هفت میلیارد و اندی انسان زنده ی فعلی با شما یکسانه و اونها هم همان مواجهه ی ذهنی شما رو با این پدیده دارند که این فکر میگنم ممکن نیست. اما چیزی که شما مد نظرتونه فکر میکنم بیشتر یک وصف کلی باشه تا یک تعریف جامع چرا که تعریف جامع باید همه جانبه و شامل جزییات هم باشه.
….
+ درسته
منظورم از جامع مطلق نبود
نه اینکه تمام جنبه ها را در نظر بگیرد بلکه بیشترین تعداد جنبه های ممکن را در نظر بگیرد هر چه بیشتر جامع تر
مثلا تعریفی که من کردم رو یک اتیست نمیتونه انکار کنه ولی همزمان احتمال به هوش آمدن در فراسوی زندگی را هم در نظر میگیره
….
+ ببینید
تعریف شما بیشتر جنبه ادبی دارد
مثلا شخصی در شعر یا نثری از ایهام استفاده می کند و میشود از آن چند برداشت کرد...
اینکه چند موضع مخالف و یا ناهمسو نتوانند ایراد بگیرند حسن و نشانه جامع و کامل بودن نیست.
مثلا مفهومی مثل کوانتوم رو جوری تعریف کنیم همه چه فیزیکدانان کوانتوم چه کسانی که معتقدند که روانشناسی کوانتومی داریم چه موفقیت به روش کوانتومی!!! همه راضی باشند.
زمینه تعریف باید مشخص باشد
اگر منشا یک مفهوم در رشته خاصیست نمی توان در رشته ای دیگر با همان مختصات تعریف کرد.
یک مثال ساده دیگه
شخصی می گوید جوش آوردم یعنی به نقطه جوش رسیدم!
خب تعریف فیزیکی نقطه جوش را می دانیم
آیا منظور این شخص همان تعریف فیزیکی است؟
مسلما خیر کنایه از عصبانیت یا عدم تحمل شرایط است.
پس نمی توانیم نقطه جوش رو طوری تعریف کنیم همه راضی باشند.
فیزیک اینطور تعریف کرده
در ادبیات شفاهی طور دیگر
یا مفهوم انرژی
در فیزیک تعریف خودش را دارد ولی به طور فراگیر وارد فرهنگ مردم شده
عجب انرژی مثبتی داشت...
آیا منظور مردم همان انرژیست خیر
و....
….
+ در نگاه توحیدی پاسداشت حقوق دیگران و خوشبختی و زدودن فقر از دامان دیگران بسیار مهمتر از نگهداشت حقوق و ثروت و آبروی خود است. اینکه علی (ع) کفشش کهنه ترین است، ناشی از زهد نیست؛ ناشی از نگاه توحیدی اوست که بهترین کفشها را برای مردمش میخواهد نه خودش ،چون مسوول مدیریت آنهاست.
….
+ خب کما هم میتواحد بیهوشی باشد که به هوش نیاید .یا انجماد پیکر انسان یا جاندار .انجه گفتید میتداند بیهوشی طولانی مدت باشد ولی مرگ متفاوت از این است
این تعریف برای اینکه به نتیجه ای برسد باید یک فرض در نظر گرفته شود یعنی دو ساحتی بودن انسان .این فرض ایا کاملا قابل ازمایش میباشد یا صرفا فقط فرض است که باید انرا اصل در نظر گرفت.با دوساحتی در نظر گرفتن این انسان سوالهای بیشتری پیش می اید که نمونه ای از ان این است که من چیست من روح است یا جسم یا هردو یا این من هم چیزی جدای از جسم و روح است چون وقتی میخواهیم جسم خود را معرفی کنیم میگوییم دست من پای من جسم من و در صورت اشاره به روح میگوییم روح من این "من "فقط روح نیست این "من" فقط جسم نیست اگر روح از جسم جدا شود حتی اگر انرا تکامل روح بنامیم (که این فقط تعبییری است که قابل ازمایش نیست میتوان ادعا نمود که ابتدا روح نابود میشود انگونه که زمانی نبوده و بعدا به وجود امده است ) حتی با فرض تکامل روح باز با جدا شدن روح من از جسم من این "من"نابود شده و دیگر ان"من"قبلی نیست .واگر بگوییم اصل من روح من است باز تمام من فقط روح من نیست .
….
+ به این سختی نیست که شما دارید میپیچانید
ابتدا انسان همان جسم است در مسیر تکامل بعضی ها در حد همان سنگ باقی میمانند بعضی ها در حد نباتات و برخی در حد گاو و خر و گرگ و پلنگ و موش و مار اوحدی از ناس به مرتبه انسانیت میرسند که ایشان جسمشان مرکب روحشان است
همه ایشان نفس دارند اما نفسشان در یک حد نفیس نیست دارای مراتب است
بنده عکس شما می اندیشم حقیقت مرتبه ای از واقعیت است که ما آن را می اندیشیم
شاید بشود این ادعا را کرد حقیقت را «ما» از واقعیت می سازیم
….
+ اما من فکر میکنم واقعیت بخشی از حقیقت است که الان وجود دارد یا اتفاق افتاده یا به ان فکر شده .تمام حقیقا را شامل نمیشود
….
+ بنده شما را از افکارتان جدا می بینم افکار شما همه وجود شما نیست
اصلا ممکن است به علتی خارج از وجود شما بر شما عارض شده باشد نه اینکه از درون خودتان جوشیده باشد
لذا اشکال افکارتان را به خودتان نسبت نمی دهم
پس شما اگر چه نظرتان غلط باشد باز هم برای بنده محترم هستید و تلاش می کنم که نظرتان اصلاح شود
شاید اختلاف نظر ناشی از تفاوت در نامگذاری باشد یا اختلاف در مرتبه مورد بحث
علی ای حال به نظر حقیر آنچه حقیقت مطلق است را اگر واقعیت نامگذاری کنیم و حقایق نسبی و آنچه را ما با آن سروکار داریم واقعیت(محدود) کمتر رهزن خیال خواهد بود
بنده نمی توانم سیاهی را سفید نامگذاری کنم و از دیدن آن مشعوف شوم
فکر خودم را در واقعیت موثر نمی دانم اما به حواسم اطمینان دارم هر چند ممکن است گاهی خطا کند که اگر من بیدار باشم متوجه خطا خواهم شد
….
+ هيچ كسي در پي نامگذاري سياه به سفيد و بالعكس نيست كه اگر باشد جاي شك و ترديد است و بس
و لكن بنده به شدت مخالف اين امرم كه تنها نظر خود را درست بدانيم و از همان اول به اصلاح بپردازيم حداقل در مورد خودم به كلام مولا علي ع واقفم كه كسي كه نتواند خودرا اصلاح كند،نميتواند ديگران را اصلاح كند زين بار بيشتر در فكر اصلاح خويشم
مانا باشيد
….
+ همه ی فلاسفه چشم به فیزیک کوانتوم و زیست شناسی و علوم اعصاب و روان دوخته اند تا شاید بتوانند معماها و اسرار اصلی فلسفه را کشف کنند.
….
+ به نظر من امروزه فلسفيدن اساسي جز با داشتن درك قابل تاملي از فيزيك، زيست شناسي ، نورولوژي پيشرفته و تاريخ علم ممكن نيست!!
….
+ زبان شناسی و فلسفه ی زبان از همه ی این علوم مهم تر به نظر می آیند!
باز هم به نظر می آید این علوم پایه و نیز علوم دیگر، وابسته به «زبان» هستند، و نیز تمامی شناختهای دیگری که انسان دارد، بدون زبان امکان بروز و ظهور نمی یافته اند و بنا بر این باید این ریشه ای ترین عامل را مورد شناخت و بررسی قرار داد!
….
+ بنظر میاد سکولار بهتر است از غیر توحیدی
حکومت توحیدی مبهم است.
….
+ به نظر من ریاضی از همه علوم مهمتر لازمتره
تمام علوم به ریاضی نیاز دارن
….
+ ریاضی در واقع یک زبان است. اگر پایه ی همه ی علوم پایه یا علوم دیگری که زمانی که بخواهند مورد اعتماد و اعتنا واقع شوند، به سمت استفاده از ریاضی می روند ریاضیات است و ریاضیات در واقع زبان دقیقی است برای بیان مفاهیم و مقاصد، می توان نتیجه گرفت که؛ همه چیز زبان است. هر چه این زبان دقیق تر و غیر ابهام آلود تر شود، چنانکه در. یاضیات، چنین است، اعتماد به آنچه توسط آن زبان گفته می شود، بیشتر میشود. ریاضیات مگر چیز دیگری غیر از زیان است!؟
….
+ بله زبان عبارت است از مجموعه نشانه ها از هر ان چه که در ارتباط بین انسان ها بکار می رود.
در حالی که ریاضیات عبارت است از مجموعه نشانه ها که انسان بوسیله ان محیط پیرامون را درک و ترسیم می کند.
….
+ درست است؛ زبان یعنی؛ علائم قراردادی منتقل کننده ی مفاهیم؛ علائم راهنمائی و رانندگی یک «زبان» است و علائم اشاره ای که کر و لال ها استفاده می کنند نیز زبان است و انواع دیگر قراردادی علائم منتقل کننده ی مفاهیم هم زبان هستند. ریاضیات هم از علائم قراردادی منتقل کننده ی مفاهیم تشکیل شده است.
….
+ بله ولی زبان ریاضی با زبان به معنای عام تفاوت دارد.
می توان هر دو را یکی دانست و زبان نامید ولی برای جلوگیری از ابهام بهتر است تفکیک قائل شد.
….
+ عطف عنایت به عالمان گذشته عین حرمت نهادن و اعلام وفاداری به لوازم و مدلولات عقلانیت است. اگر در میان ما به حافظ ,مولوی ,شافعی , ابوحنیفه و...توجه می شو در عوض در میان غربیان و حتی عالمان برجسته شان نیزتوجه به افلاطون ,ارسطو , آگوستین , آکوینی و... فراوان مشاهده می شود. فرق فارق فقط می تواند در نحوه این رویارویی باشد که اخلاف در مقام مواجهه با عالمان سلف چقدر تونسته اند از حمالی تابوت گذشتگان و پوسیده شدن در تعزیز و اکرام آنان رهیده و به جای رویکردی منقادانه , رهیافتی منتقدانه را اختیار نموده اند.
….
+ به نظر می آید که برای آن که درک بهتری از وسیله ای که مانند نفس کشیدن این همه حیاتی است و درست مثل نفس کشیدن از کنار آن بدون کنجکاوی به اهمیت آن عبور می کنیم، یعنی «زبان» لازم است به یاد بیاوریم که چه نسبتی بین زبان معمولی و دیگر زبانها، از جمله ریاضی یا زبان بدن برقرار است؟ آیا این زبان ها ماهیت شان با هم متفاوت است یا آن که مشابه است؟
زبان بدن نوعی زبان ابهام آلود است اما زبان ریاضی در صورت تسلط بر آن، ابهام کمتری دارد، در انتقال مفاهیم
….
+ باید کاربرد را در نظر گرفت یعنی بر اساس کاربرد یک زبان خاص ان را تعریف کرد و به ان هویت داد.
اگر کاربرد ما مشخص شود زبان مورد استفاده در ان زمینه راحت تر قابل حلاجی است.
یقینا ریاضی جامع ترین نوع زبان است که طبیعتا در موارد تخصصی استفاده می شود.
و زبان بدن هم در رفتار های اجتماعی و روانشناسی کاربرد دارد.
زبان به طور کل ناشی از ارتباط است و ریاضی زبان محاسبه بوده و هست.
….
+ اگر قرارمان این نباشد که کاربرد هر زبان را مشخص کنیم بلکه قرار بگذاریم که کشف کنیم که چه عاملی، اساسی ترین نقش را در کسب انواع ادراک و شناخت بازی می کند، آن وقت مسیری که طی شد ناگزیر خواهد شد!
….
+ منطق ابزاری است برای تفکر صحیح و جلوگیری از خطای در تفکر و متد صحیح استدلال را به ما میآموزد،
منطق بهترین ابزار برای فلسفه است.
اتفاقا مردم در زندگی روزمره بسیار درگیر منطق هستند بدون اینکه خودشان بدانند،،
وقتی با خود فکر میکنیم، سعی میکنیم منطقی باشد، البته اکثر مواقع مغالطه میکنیم حتی با خودمان،
اما شاید سه عامل باعث شود ما از فواید منطق محروم بمانیم
1_سهو و خطا
2_جهل به قوانین منطقی
3_هوا و هوس شخصی
مورد سوم، به اخلاق برمیگردد و با علوم نظری قابل درمان نیست!
اتفاقا ذهن امروزی یا دیروزی، اصلاً منطقی نیست، وهم زده است!
….
+ بنده معتقد هستم که اصلی ترین نقش را «زبان» ایفا میکند و بحث بر سر این نبود که کدام زبان این نقش را بازی میکند، و من ربان خاصی مد نظرم نبود بلکه «زبان» به طور کلی، به نظرم مهم ترین نقش را بازی می کند که در ادامه ی پستها هم دائم بر این موضوع تمرکز کرده بودم.
….
+ "خب کما هم میتواحد بیهوشی باشد که به هوش نیاید ."
دقیقا به همین دلیل میبرنش قبرستان؛ مثل مرگ مغزی
شاید نبرنش قبرستان؟ دو حالت بیشتر نداره؛ یا امید به بهوش آمدنش دارند که در این صورت با تعریف من سازگار نیست و یا کلا دوست دارند نگه داری کنند که خوب مثل میت روی زمین مانده میشه حکایتش
"یا انجماد پیکر انسان یا جاندار ."
مگر انجماد با هدف بازیابی صورت نمی گیره؟
"انجه گفتید میتداند بیهوشی طولانی مدت باشد ولی مرگ متفاوت از این است"
بیهوشی که دیگر به هوش نیاید(در زندگی)؛ یعنی بیهوشی ابدی
اما ابدیت یا بینهایت کجا و طولانی بودن کجا؟
هر بینهایتی طولانی ست اما هر طولانی بینهایت نیست!
….
+ از نظر پزشکی توقف فعالیت مغز را مرگ گویند
که این مساله با عدم ثبت فعالیت الکتریکی مغز مسجل می شود
کوما یا حتی زندگی نباتی جزو مرگ نیست
چون مغز فعالیت الکتریکی قابل ثبت به وسیله دستگاه نوار مغز یا EEG هست
….
+ سخن شما درسته از لحاظ پزشکی
ولی من شخصا مرگ رو با بیهوشی برابر میگیرم (که دیگر به هوش نیاید در زندگی)، خواه این بیهوشی با فعالیت مغز همراه باشه خواه نباشه
فعالیت هیچ بخشی از جسم معیار نیست برای تعریف من
همانطور که از نظر پزشکی در مرگ مغزی فعالیت قلب معیار نیست
….
+ بله من هم با شما هم عقیده ام
زبان معیار اصلی ارتباط است و مفاهیم فلسفی در ارتباط اصالت می یابد.
….
+ این توضیح لازم است
که در زندگی نباتی فرد هیچ گونه دریافتی از بیرون ندارد
اما زنده است
و احتمال هوشیاری وی وجود دارد حتی گاهی بعد از چند دهه
در مورد قلب از نظر پزشکی صرفا یک عضو چون کبد کلیه و...
و هیچ ارتباطی با ان دل یا قلب ادبی و فلسفی و... ندارد
و کسی که فعالیت مغزی ندارد ولی قلب سالم دارد[ کاداور یا جسد] حساب می شود
و تنها کاربردش اهدای عضو است
و عملا جناره خطاب می شود
….
+ البته وقتی من در تعریف میگویم؛ دیگر به هوش نیاید در زندگی؛ دیگه نباید سخن از احتمال بهوش آمدن کنم! اینکه پزشکان نتوانند با قطعیت بگویند که آیا کسی که در کما هست امیدی به بازگشت دارد یا نه محدودیت آنهاست نه تعریف بنده!
در ادامه هم که گفتم "از لحاظ پزشکی" سخن درست هست من مخالفتی ندارم
از اونجایی که من شخصا معتقد به روح هستم و جسم را و در نتیجه مغز را مرکب روح میدانم برام مهم نیست که این مرکب مغز مقداری فعالیت دارد یا اصلا فعالیت ندارد بلکه مهم این است که وقت پیاده شدن است!
البته تعریف من بگونه ای هست که میتوان وجود سوارکاری بنام روح را انکار کرد!
….
+ سلام
بنظر میاد شما هوشیار بودن را زنده می پندارید و عدم هوشیاری را مرگ
خوب این تعریف حرف شما درست است اما این ارتباطی به مرگ بیولوژیک ندارد و تعریف خاص از مرگ است
البته هدف من از کامنت صرفا توضیح مرگ از نظر پزشکی است
محدودیت پزشکی هم در این مورد وجود ندارد هر کس که فعالیت مغزی دارد زنده است و فقط بیمار
وانکه ندارد مرده است
….
+ من به امید اینکه به سوالات فلسفی من پاسخهای روشنی داده شود شروع به مطالعه فلسفه نمودم اما از وقتی که فلسفه مطالعه می کنم تا کنون هیچ یک از سوالات من پاسخ روشنی دریافت نکردهاند تنها فایده ی مطالعه فلسفه برای من این بوده است که میدانم که در تاملات فلسفی خودم تنها نیستم و همدرد های بسیار دیگری دارم
….
+ کتاب نیروی حالِ(Power of Now) اکهارت تول را ببینید. او هم به این وضعیت رسیده بود و نزدیک به خودکشی بود اما ناگهان رویدادی درونی و خودآگاهانه برایش رخ داد ... یک پَرِشی نیاز دارد.
….
+ حرف شما درسته
هدف من هم این بود چون دوست ما گفتند یک تعریف جامع ارائه بدید تلاشم این بود که کلی ترین تعریف ممکن را بگم که نه سیخ بسوزه و نه کباب! هرچند خودم متوجه کاستی هاش هستم ولی دست کم گمان من بر این هست که در بین تعاریفی که میشه نه این که این تعریف نشه ازش ایراد گرفت بلکه نسبت به تعاریف دیگه سخت تر بشه بهش گیر داد!
….
+ عرض ادب و احترام
اگر فلسفه را به این امید آغاز کرده اید که پاسخ روشن به سوالتان داده شود یا بهتر بگویم پاسخی که جمیع عقلا را قانع کند متاسفانه یا خوشبختانه هر چه جلوتر بروید بیشتر ناامید می شوید.
من نمی دانم سوالاتتان چیست ولی فلسفیدن از نظر من یک فرآیند است که از ابتدای تاریخ اندیشه بوده و مهم ترین قدم فلسفیدن نه پاسخ دادن بلکه درست سوال پرسیدن و سوال درست پرسیدن است.
در دوره نوجوانی پانزده شانزده سالگی مثل بسیاری از دوستان پر از سوال بودم و به این امید که کتابی باشد که جواب همه سوالاتم را داشته باشد و یا انسانی که تمام پاسخ ها را بداند ولی به مرور متوجه شدم این اتفاق نمی افتد
همچنان که شما پیش می روید سوال عمیق تر می شود و تحلیل شما تغییر می کند.
دیگر پاسخی که در پانزده سالگی شما را قانع می کرد در بیست سالگی این توانایی را ندارد.
با بیان بهتر درست است که ظاهر سوال شما در بیست سالگی همان ظاهر سوال پانزده سالگیست ولی به اندازه تمام تجربه ها و مطالعات و دیده ها و شنیده های شما در آن پنج سال وضعیت تغییر کرده.
….
+ فکر می کنم تنها راه خروج از این بن بست همین باشه که بلاخره به یه جزمیتی اقدام کنیم اقدامی ارادی و اختیاری. البته عیبش اینه که این جزمیت یعنی پایان جستجو برای یافتن حقیقت و فکر می کنم زیاد جالب هم نباشه اما بلاخره تنها راه خروج از این بن بست فلسفیه. و اینکه برای انتخاب این نوع جزمیت انسان باید خیلی خیلی احتیاط کند تا گرفتار جزمیت های منفی و ویرانگر نشه. شاید دین ارثی از نظر مصلحت بهترین گزینه باشد یعنی درست به همان مرحله اولی برگردیم که از آن شروع به حرکت و جستجو کردیم.
….
+ اکهارت تله، راه حل را نه در تفلسف بلکه در کنار گذاشتن فکرهای غیر کاربردی واضافی میداند؛ نوعی پراگاتیسم ناب که؛ هر آنچه اعتباری است را باید کنار گذاشت و فقط به آنچه که غیر اعتباری است اهمیت داد.
او مثلا «زمان» را یک موضوع اعتباری و قراردادی میداند تا برسد به مسائل دیگر.
بله. این نکته ی مهمی بود که او البته کاشفش نبوده و در عرفان هندی که اکهارت با آن آشنایی قبلی داشته تاکید زیاد میشود
….
+ برای خودش آشکار شد در اون لحظه، انگار به سیاه چاله ای درافتد نه که از جایی وام بگیرد حتی اگر شنیده باشد. او مضطر بود در اون لحظه. ناگهان نور آگاهی تابید. او سه ماه بعد را مست گونه زندگی کرد البته از نوع مثبتش. 😊
….
+ مفاهیم فلسفی از این دست را نمی شود با لغتنامه و دیکشنری فهم کرد چون اولا این ها مفاهیم فلسفی اند و فارغ از اینکه در هر نظام فلسفی تعریف ویژه ای دارند، دارای تاریخمندی هم هستند. یکی از مشکلات بحران مفاهیم در ایران این است که به تاریخمندی مفاهیم توجه نمی شود و معمولا دنبال معادل های دم دستی اند. یعنی کسی که این سوال را طرح می کند اساسا به این تاریخمندی توجه ندارد.
تفاوتی نمی کند آن هم بخصوص در هایدگری که به تمام این تاریخمندی مفاهیم توجه بسیار ویژه ای دارد و مفاهیم را چنان زیر و زبر می کند که تمام پتانسیل هایش در تاریخ فلسفه را نشان دهد.
….
+ اکهارت تله به دلیل داشتن ذهنیت غربی؛ عرفان هندی و شرقی را خیلی کاربردی مطرح میکند و برای جذب مخاطب مقدار کمی هم چاشنی شاعرانه و ماورائی به حرفهایش اضافه می کند. اما از این نظر که عرفان به شدت ماورای زمینی و غیر تکنیکال شرق را صورتی غربی و کاربردی می دهد کار ارزشمندی میکند.
….
+ به هر حال که من با پرسیدن این سوال قصدم توهین به تفکرات افراد عمیق نگر نیست و من در همین سطح خودم احساس میکنم این دو واژه و چندین واژه دیگه مثل پست مدرنیته و مدرنیته و اینا مدام استفاده میشه اما انگار هیچکس تعریفی براشون نداره فقط هی استفاده میشه 🤷🏻♂️برای همین گفتم اگر کسی میتونه کمکی بکنه ممنون میشم🙏🏻🥀
….
+ البته باید در نظر داشت که صحبت هایش از جنس تجربه زیسته است نه فقط ذهنیات و نظریات. از آن آگاهی های قبلی اش صرفا برای تبیین حالش و توضیح مکانیسم موضوع ممکن است استفاده نماید. مثل مولوی با آن همه اطلاعات اما بعد از برخورد با شمس. حالا آن اطلاعات معنی میدهد در جای خود. دیگر صرفا ذهنی و نظری نیست.
….
+ دلیلش چیزی هست که من مدام ادعا میکنم که ملت در عمل با قلب فکر میکنند نه با عقل
عقلانیت یک چیز فرمالیته هست عملا!
….
+ اکهارت راه خوشبختی را نه در تفکرات فلسفی پایان ناپذیر بلکه در بودن در زمان حال می داند و بر عکس عرفای شرق، صرفا هدف را نشان نمی دهد بلکه روش و راه رسیدن به هدف را که همان بودن در زمانحال است را نیز نشان می دهد. اگر در عرفان شرق گفته می شود که؛ «صوفی ابن الوقت است ای پسر» یعنی در زمان حال به سر می برد، یا؛ «فکرت از ماضیو مستقبل بود —- چون ازین دو رست مشکل حل شود»، بدون آنکه روش رستن از این ماضیمستقبلبه صورت واضحی شرح داده شود، اکهارت روش را هم نشان می دهد و از این نظر خیلی کاربردی برخورد می کند.
….
+ البته در تصوف(نظیر روش مولوی) سلوک عملی داریم که صرفا قابل انتقال با کلمات نیست. کلیات را میشود گفت.
….
+ راه و طریق مولوی این استعداد را دارد که منجر به مرید و مرشد بازی شده و میشود و ابری از ابهامات و کرامات و طی الارض کردن و سیخ از دهان عبور دادن و روی آب راه رفتن هم فرصت مطرح شدن می یابند کما اینکه در هند هم همینطور است و کلی موانع و مشکلات دیگر. اما آنچه که اکهارت مطرح می کند روشی است که هر کسی به تنهایی میتواند آن را استفاده کند.
….
+ آنچه که من از سوژه و ابژه متوجه شدهام این است که سوژه بیشتر به وجود و ذهن خود شخص بر می گردد اما ابژه در رابطه با دیگران یا اشیا و سایر موجودات خارج از وجود و ذهن شخص هستش. حالا نمیدونم تا چه حد صحیحه
….
+ مولوی نیز تجربه زیسته خود را بیان میدارد نه تئوری یا فرضیات ذهنی را. البته آنچه اکهارت تول به آن رسیده و مطرح میکند و راهکار میدهد، به نظر من صرفا مقدمه ایست برای تجربیات فرا زمانی-مکانی مولوی.
به مرشد اشاره کردید. اگر شمس نبود مولوی کجا بود؟
بنابراین هر کسی هر چه برداشت میکند از او به خودش مربوط است. مولوی احوالات آگاهی خود را بیان میدارد.
….
+ مزایای مولوی از نظر من فارسی زبان؛ زیبایی بی نظیر بعضی اشعار او ۲- مقدمه ای برای بالا رفتن از نردبام صعود به جهانی غیر از آنچه که عوام به آن مشغولند و مسغولم. ایرادات مولوی و عرفان شرقی؛ ۱- مبهم گویی و فقط امر و دستور صادر کردن که «چنین باش» و «چنان باش» ۲- استدلال ضعیف در حتی همین چنان بودن ها؛ نمونه؛ مولوی میگوید ؛ جمله ی نامرادی ات از طلب مراد توست —- طالب نامراد شو تا که مراد آیدت (نقل به مضمون)، خوب دقت نمی کند که همین «طالب نامراد بودن» هم خودش نشان از «من» و طالب بودن دارد، و این ضعفی است که در تمامی عرفان ایرانی وجود دارد که نمونه هایش بسیار است و در عرفان هندی از نوع سطحی آن هم این ضعف وجود دارد.
که دلایل خاص خودش را می تواند داشته باشد. من به هیچ وجه یک نگاه غیر تاریخی و غیر زمینی به امکاناتی که معناگرایی میتواند در اختیار انسان بگذارد را نمی توانم بپذیرم.
مولوی در زمانی میزیسته که کلی از کشفیات عظیمیکه مثلا اکهارت تله از آنها استفاده میکند روی نداده بوده؛ مثلا فلسفه ی زیان
اکهارت این شهامت را دارد که با استفاده از دستاوردهای امروزیبگوید؛ دکارت اشتباه میکرده
متاسفانه عرفان شرق و بالاخص عرفان ایرانی پشت بازی با کلمات گیر کرده و هیچ کاربرد ملموس روزمره ای نداشته و ندارد
اما معنا گرایی اکهارت هم پایه ی استدلالی علمی و قوی ای دارد و هم کاربردی و ملموس است
….
+ به نظر من استحاله ی کامل در معشوق بسیار خطرناک است. باید اندکی من را هم باقی گذاشت
….
+ همین اندکی من حجاب "من" است. 😊
وگرنه:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
متد بودن در زمان حالِ اکهارت تول هم "من" مجازیِ ذهنی را زایل میکند و شرایط ظهور من حقیقی را فراهم مینماید.
….
+ معادل این مساله در افکار اکهارت این است؛ ما با ۲ نوع مساله روبرو هستیم؛ مسائل اعتباری یا سوبژکتیو و مسائل غیراعتباری یا ابژکتیو. برای حل مسائل غیر اعتباری باید به گذشته و آینده برویم و از «من» و زمان و مقایسه و کلی چیزهای دیگر استفاده کنیم. اما در مورد مسائل اعتباری نباید این کارها را بکنیم بلکه باید بر ذهن خود لگام بزنیم، زیرا؛ «ذهن اگر به حال خودش رها شود، فاجعه ها می آفریند»، اما کار مهمی که اکهارت میکند این است که راه جلوگیری از رها شدن ذهن به حال خودش را به صورت عملی و کاربردی وبدون وابستگی به عاملی بیرونی مثل معشوق یا مرشد یا هر چیز دیگری نیز نشان میدهد!
خوب حافظ نمیگه چگونه و با چه تکنیکی این «خود» را از میان باید برداشت و مولوی هم نمیگه و اگر بگویند به یک عاملی بیرون از خود وابسته است اما راه اکهارت چنین نیست.
اکهارت که با استفاده از فلسفه زبان و زبان شناسی حرفهایش را مستدل میکند دبستان است و دیگرانی که رمانی می زیسته اند که نمی توانسته اند از این دستاوردها استفاده کنند دانشگاه بوده اند؟!
افکار اکهارت این است؛ ما با ۲ نوع مساله روبرو هستیم؛ مسائل اعتباری یا سوبژکتیو و مسائل غیراعتباری یا ابژکتیو. برای حل مسائل غیر اعتباری باید به گذشته و آینده برویم و از «من» و زمان و مقایسه و کلی چیزهای دیگر استفاده کنیم. اما در مورد مسائل اعتباری نباید این کارها را بکنیم بلکه باید بر ذهن خود لگام بزنیم، زیرا؛ «ذهن اگر به حال خودش رها شود، فاجعه ها می آفریند»، اما کار مهمی که اکهارت میکند این است که راه جلوگیری از رها شدن ذهن به حال خودش را به صورت عملی و کاربردی وبدون وابستگی به عاملی بیرونی مثل معشوق یا مرشد یا هر چیز دیگری نیز نشان میدهد!
….
+ او در کتاب زمینی نو(A New Earth) میگوید که در واقع "من حقیقی" شما یا حقیقت شما دارد خود را با ذهن و بدن و عواطف یکی میپندارد. اما شما اینها نیستید. هستی نابید.
در کتاب نیروی حال متد ارائه میکند که چگونه بودن در زمان حال این من فرضی و همذاتپندارانه را زائل مینماید و حقیقت سرورمند و بی زمان و مکان و نامحدود شما هویدا میگردد.
تکنیک میدهد. کتاب نیروی حال را بخوانید. مثلا توجه به هر حرکتتان میتواند شما را در حال نگه دارد و از فضای فرضی ذهن که منی فرضی و محدود میسازد خارج نماید.
….
+ خواهش. اکهارت از کلمات خاص خودش استفاده می کند تا راه حل مورد نظرش را برای رها شدن از مسائل اعتباری ارائه کند. اما خلاصه ی راه حلهای او برای مسائل اعتباری همان است که عنوان کتاب او هست؛ قدرت ناشی از بودن در زمان حال؛ the power of now : برای این کار تکنیکهای مختلفی را پیشنهاد میکند؛ توجه به دم و باز دم، مطرح کردن سؤالهایی نظیر؛ فکر بعدی ای که به ذهن هجوم خواهد آورد چیست؟ یا توجه به ضربان قلب و ...
….
+ ببخشید چرا بیهوده ؟
تا اونجایی که من میدونم علوم تجربی با پیشرفت خود به شدت در فلسفه تاثیر گذار بوده اند . فلسفه به خودی خود در کارکرد جهان تاثیری نداره ، یعنی مثلا چه شما قائل به جبر باشید چه اختیار ، دنیا طبق قوانین طبیعت به کار خود ادامه میده . اما پیشرفت در علوم تجربی و کشف قوانین طبیعت بوده که در فلسفه و نگرش انسان به جهان تاثیر گذار بوده.
….
+ عرض ادب و احترام
طبیعیست که همه بزرگواران و اندیشمندان عزیز در فضای رسانه ای متاثر از درگذشت جناب شایگان با پیام هایی تاسف و همدردیشون رو ابراز کنند و گاهی یادآوری خاطرات مشترک داشته باشند.
ولی به نظرم با توجه به فضای گروه و حضور استادان زمانی تعیین شود برای نقد و نظر در مورد آرای ایشان.
شاید عزیزان بفرمایند الان فرصت مناسبی نیست ولی به نظر بنده با توجه به سابقه ذهنی که دارم بزرگترین سپاس و تقدیری که می توان از این شخصیت داشت نه مدح و اسطوره سازی بلکه نقد و بررسی آرای ایشان است.
مثلا همین کتاب آسیا در برابر غرب
بزرگوارانی که این کتاب را مطالعه کردند می توانیم از بررسی این کتاب شروع کنیم.
یا بررسی تفاوت ها و شباهت های دیدگاه شایگان و سایر متفکرین مثلا در مسئله تقابل با غرب
….
+ به نظر بنده حقیر میتوان گفت اولین عامل موثر وجود نیروهای است که روی کل جامعه اثر میگذارد رسانه های یک طرفه که به خواست با ناخواست به کل جهت میدهند و جامعه را به یک سمت رشد (هدایت ) میکنند دوم همگونی ها نا همگونیه تفکرات کلی جامعه (انچه از قبل به ارث رسیده یا جدید بوجود امده و مقبولیت پیدا کرده ) با ان نیروهای جهت دهنده است و سوم قبول اینکه بیسوادی بهتر از با سوادی است (در این جامعه) البته اکثر عامه سواد را صرفا توانای خواندن و نوشتن میدانند این سه دست به دست هم داده اند و از بسیاری از پیشرفت ها منجمله پیشرفت تفکر در جامعه جلو گیری میکنند .البته اگر از دوستان میتوانند گفته هایم را اصلاح و ایرادهای ان را بگویند سپاسگزار خواهم بود
….
+ مکانیسم شناخت در علوم انسانی که در غرب مورد استفاده قرار می گیرد ، به نظرم مکانیسم قابل قبولی است و به نتایج خوبی هم رسیده اند .
ما مکانیسم شناخت قابل بحثی نداریم .
نظام معرفتی داریم که بسیار عمیق و دقیق است اما مکانیسمی که بتواند این نظام معرفتی را در تمام سطوح تسری دهد را معرفی نکرده ایم .
لذا غرب با نظام معرفتی زمینی اش ، نتایج قابل قبولی گرفته اما ما نظام معرفتی مان هنوز معرفی نشده و عملا چیزی مشاهده نمی شود .
قرار نیست که ما شاخه علمی معرفی کنیم بلکه ما نیازمند اندیشمندانی هستیم که آزادانه بیاندیشند و حاصل اندیشه ورزیها را به جامعه تزریق کنند تا نقد شود و از میان این نقدها و نظرها به مکانیسمی دست یابیم .
اولا چنین زیر ساختی وجود ندارد ثانیا دستیابی به چنین مکانیسمی نیازمند زمان است ، علم را نمی توان بدون گذر زمان تحصیل کرد .
شما سیر تاریخی تفکر در غرب را ببینید ، مدام ایده بود و نقد و آزادی در اندیشه زیر ساخت مهم دستیابی بر این نتایج بوده است .
پس تعریف چنین مکانیسمی متولی نمی خواهد ، به اندیشه و تضارب آراء در متن جامعه نیاز هست تا در طی چنین روندی ، مکانیسمی به ظهور برسد .
نظام معرفتی که توسط دین و تمدن اسلام مورد تأیید است نظام معرفتی توحیدی است که مدعی هستیم هیچ نظام معرفتی به پایداری توحید نیست و نظام معرفتی توحید چاره راه انسان است در همه اعصار .
اما این یک نگاه کلی است ، آیا مکانیسمی تعریف کرده ایم که در همه عرصه ها نظام معرفتی توحیدی به نحوی ساختارمند خودنمایی کند ؟
اگر بخواهیم به چنین ساختاری دست پیدا کنیم باید آزادی بیان در سطح جامعه بدون هیچ محدودیت و ملاحظه ای مد نظر قرار گیرد .
باید دیدگاه های مختلف مطرح شوند نه اینکه بنا به ملاحظاتی خودسانسوری اعمال گردد .
مثلا بحثی این روزها مطرح است با عنوان علم دینی ، مطمئنا دیدگاههای قابل ملاحظه و تأملی وجود دارند که می توانند به روشن شدن بحث کمک کنند اما از اظهار وجود خودداری می کنند .
در چنین شرایطی همه باید بپذیریم که توحید خوب است و همه مؤلفه های نظام ما هم خوب هستند و هیچ مشکلی نداریم ، معرفت ما هم کامل است .الحمدلله .
….
+ منظورتان از آزاد اندیشی چیست؟
یعنی پیش فرضهای دینی ، فرهنگی ، سیاسی و ... مد نظرتان است؟
لازمه تزریق اندیشه اندیشمندان به جامعه، ظرفیت پذیرش جامعه هم هست زیرا ممکن است نتایج نامطلوب داشته باشد!
مثل آنچیزی که دوستمان گفتند: اگر تفکر غالب یا جامعه آن باشد که جهل بهتر از علم است،چه میشود اگر آراء انیشمندان به جامعه تزریق شود؟
….
+ این خودشیفتگی و هویت توپر معلول عجز ما دربرابر ساحتی است که فقدان چیزی اسباب آزار ما است و هویت توپر پوشالی خود را واکنشی در برابر این فقدان نشان می دهیم.
….
+ همین که شما می فرمایید نتایج نا مطلوب ، یعنی سانسور .
قرار است که به یک مکانیسم دست پیدا کنیم ، کار ساده ای نیست ، بخشنامه ای نمی توان مکانیسم شناخت معرفی کرد .
تنها راه ، آزادی بیان است .
اگر آزادی بیان ، در همه ی عرصه ها وجود داشته باشد و اندیشه ها مطرح گردند و تضارب آراء صورت پذیرد می توان امیدوار بود که به نتایجی خواهیم رسید اما نه در پنج سال یا ده سال ، بلکه دو قرن بطور مستمر و نقادانه .
نظام معرفتی توحید ، نیاز به معرفی ندارد ، به نحوی شخصی می دانیم که انسان نهایتا باید به آن تن در دهد اما ما مکانیسمی برای آن معرفی نکرده ایم ، همه خدا شده ایم اما نمی دانیم چگونه .
….
+ خود این نطام توحیدی اتفاقا در دل خود جایگاه این فقدان را با امری متعالی پر می کند و این عجز درونی در برابر امر متعالی منجر به خودشیفتگی واکنشی دربرابر آنتاگونیست های غیر متعالی می شود.
….
+ ببینید ، ایجاد آزادی هم نیازمند تفکر است .
منظور این نیست که فردا همه مطبوعات آزاد شوند ، تریبونها کنترل نشوند و.....بلکه رسیدن به آزادی هم خود نیازمند گذر زمان است و اینها همگی در بستر جامعه شکل می گیرد و باید مسیر خاص خودش را طی کند ، مطمئنا کار ساده ای نخواهد بود ، خونها ریخته خواهد شد و زندانها پر و خالی خواهند شد و........
ما که ادعای کمال نداریم بلکه سرمایه ای در دین داریم که توپر است ، اما مکانیسمی جهت پیاده سازی آن در دست نیست و این مکانیسم باید توسط ما تعریف شود و به بحث گذاشته شود ، آنچنانکه غرب چنین مسیری را طی کرد و مسیر علم همین است ولاغیر .
*** از بیانات اعضا در تاریخ 23 مارس 2018
کاربرد ریاضیات
+ البته این تنها نفع مادی ریاضیات بود
از لحاظ کمک به تعالی ذهنی و دانشی بشر نسبت به خود و زندگی و جهان ریاضیات هیچ خاصیتی ندارد
خلاصه تر ریاضیات هیچ کاربردی در زندگی ندارد
بهنظرم همین فیزیک را از زیبائی انداخته است
فیزیک نظری زیباتر است
….
+ من الان متوجه صحبتتون نمیشم
الان مسئله زیبائی هست یا استفاده ؟ اصلا موضوع چیه
زیبائی واقعا امر شخصی هست من میتونم از یک مبحث خوشم بیاد یا نیاد
….
+ من صرفا منظورم اهمیت ریاضیات در علم فیزیک بود نه مسئله تکامل معنوی و غیره.
ابزار و شرایط تکامل انسانی امور دیگری اند.
….
+ به نظر بنده علوم به شدت به هم وابسته اند نمیتونیم جبهه گیری کنیم بگیم فلسفه از ریاضی بهتره یا ریاضی بهتر از فلسفه هرکدوم دریک راستا حرکت میکنن اونم کمک به بشریت برای درک جهان هستی.
….
+ زیبایی امری کلی است و بین همگان ادراک زیبایی یکسان است. امر زیبا به طور جهانشمول زیباست.
….
+ ابن جمله ریاضی هیچ کاربردی در زندگی ندارد مرا به یاد لطیفه رایج انداخت فلان اتفاق هم افتاد اما نفهمیدم انتگرال به چه درد میخوره
تا منظور شما از کاربرد و زندگی چه باشد؟
همین هنری که شما می فرمایید
شما از کاربرد های ریاضیات در هنر اطلاع دارید؟
مثلا مفهوم نسبت طلایی
یا بحث سازها در موسیقی
معماری تلفیق هنر و مهندسی ست که پایه ان ریاضیات است
این حکم که این علمکاربردی در زندگی ندارد و یا خاصیتی ندارد باید مشخص شود که خاصیت چیست و کاربرد کدام است؟
به قول گالیله ریاضیات زبان طبیعت است.
در حد چهار عمل اصلی که در زندگی کاربرد دارد!
زندگی مگر چیست؟
محاسبات برای ساختن ابزار و وسایل زندگی و وسایل نقلیه و ساختمان و راه و ...همه و همه با فرمول های ریاضی امکانپذیر شده.
….
+ بله در واقع ریاضیات تکینگی که بسیار صعب الفهم هست، به همین نقطه اشاره دارد که همه چیز از آن است. خط و سطح و حجم و غیره. و به "یک" ای اشاره دارد که مثل یک معمولی نیست بلکه در همه چیز جاری است.
جالب است که علی(ع) هم از نقطه صحبت میکند و ولایت یا مقام مشیت را به آن ربط میدهد.
….
+ فیزیک نظری چیست؟
شما چه برداشتی از فیزیک نظری دارید؟
برایم عجیب است.
اتفاقا فیزیک نظری فوق العاده ریاضیات پیچیده و دشواری دارد.
یا جایی فرمودین اقتصاد نظری
برادر من در اقتصاد نظری اتفاقا اقتصاد سنجی و مدل های ریاضی مهم است.
با پسوند نظری، ریاضی از مفهومی حذف می شود!!!
….
+ دوستانی که ریاضی را نازیبا میبینند و میگویند ریاضی علم را نازیبا کرده ،اصولا مشخص کنند چه تعریفی از زیبایی دارند و نسبت ان با علومچیست؟
….
+ قابل اثبات نیست چون از حیطه ی توصیف با مفاهیم فاهمه فراتر می رود بنابراین نمی شود همچون یک قانون کلی به صورت ابژکتیو اثبات نظری کرد. چون اساسا قانون مشخصی ندارد.
اختلاف سلیقه هم نمی باشد. سلیقه متوجه موضوعی در عین داده شده است یعنی غرض دارد ولی زیبایی نه ذوق به عین یا امری خاص در عین، بلکه صورت عین در ساحت ادراک آن هم بدون هیچگونه سوگیری است.
….
+ ببینید افلاطون که یک فیلسوف است و در آکادمی خودش از خیلی از چهره های مطرح ان زمان دعوت به عمل میاورد یک جمله مینویسد (هرکه ریاضی نداند وارد نشود)افلاطون فهمی دارد که ریاضی زبان فهم طبیعت است ریاضی زبان استدلاال است به همین دلیل میان ان همه دانش به ریاضی اشاره میکند
….
+ ریاضیات برای انسان کاربرد دارند ولی به هیچ درد زندگی نمی خورن
شما صد کتاب ریاضی محض بخون ایا در نوع نگرش شما به زندگی تغییری ایجاد میکنه
علوم انسانی همگی به درد زندگی انسان میخورن و خرد و دانش انسان را تعالی میبخشند ولی فاقد این اثرات است
….
+ من خواندم و اتفاقا در نگرش من تغییر ایجاد کرده
کتاب ریاضی محض نداریم رشته ریاضی محض داریم
مثلا در ریاضیات محض جبر و انالیر و هندسه می خوانند و تمرکز روی این زمینه هاست و در ریاضیات کاربردی سیستم های دینامیکی و ریاصیات مالی و تحقیق در عملیات و معادلات دیفرانسیل که در سایر علوم کاربرد مشخص دارند .
برای انسان کاربرد دارند ولی به هیج درد زندگی نمیخورد را من نفهمیدم متاسفانه؟
مثلا ادبیات و هنر کاربرد ندارد و به درد زندگی میخورد؟
اصولا به درد خوردن در تعریف شما یعنی چه؟
شما یک نظام منسجم اندیشه ای دارید؟
فرمودید علوم انسانی همگی به درد میخورند و خرد و دانش انسان را تعالی می بخشن...
ریاضیات یا فیزیک تعالی نمی بخشند؟
….
+ ولی اگر به راستی میشد زبان ریاضی را اول بدون اعداد توضیح داد وفرد را با ریاضی و استدلال اشنا کرد بعد سراغ فرمولها و اعداد پیچیده رفت لذت بعضی افراد که از فهمیدن ریاضی واهمه دارند برطرف میشد.
….
+ معنای حرف من چیزی پنهان بود که شما موفق به استخراجش نشدی
ببینید بعضی علوم به رفاه مادی انسان کمک می کنند ولی بینش و درک انسان را نسبت به خود زندگی و تغییر نمیدهند
من روانشناسی بخوانم در زندگی ام اثر می گذارد
جامعه شناسی و فلسفه هم همین گونه اند ولی زیست و مهندسی و مکانیک و پزشکی و ریاضیات به کار زندگی نمی ایند و تنها درخدمت رفاه انسان هستند
….
+ اینکه همه نمیفهمند دلیل بر ضعف علم نیست ،کتاب هستی وزمان هایدگر را حتی خیلی ار اساتید فلسفه متوجه نمیشوند دلیل بر ضعف کتابه ،الان یک شمیسیت بیاد برای ما موازنه های شیمی را بیان کنه ایا همه ما متوجه میشویم ،اتفاقا نقطه ضعفی که متفکران علوم انسانی ناراحت میکنه اینکه چون دیگران فکر میکنند درک میکنند بدون دانش به خودشون اجازه نظر دادن میدهند
….
+ حداقل عالم طبیعت بر اساس قواعد ریاضی و هندسی خلق شده،
دلیل اشمئزاز ما از ریاضی شاید این باشد که، علوم ریاضی یک مرتبه بالاتر از علوم حسی و تجربی است، یعنی چون از حواس ما دورتر است، برای اکثر مردم نامأنوس است،
….
+ به نظرتان چرا در روان شناسی دروس زیر شاخه ریاضی تدریس می شود؟
آمار توصیفی و استنباطی
به جرئت در بسیاری از رشته های علوم انسانی مثل اقتصاد و جامعه شناسی و روانشناسی هم دروس زیر شاخه ریاضی تدریس می شود.
حال منظور شما ادبیات است بحث دیگریست
ولی در رشته فلسفه هم تا درس پیش نیاز منطق گذرانده نشود نمی توانند وارد دروس فلسفی شوند...
….
+ در گذشته یکی از شروط یادگیری فلسفه، گذراندن دروس هندسه بود!
( البته منطق هم جای خود را دارد)
….
+ اصولا فکر کردن برای اکثریت ادم ها کاری منفور است
ریاضی فقط محاسبه نیست ،بیش از محاسبه شیوه تفکر است ،استدلال است درک هستی و کشف قواعد هستی است
….
+ دوست گرامی ریاضی در جای خودش لازم و مفیده و ما انکار نمی کنیم روانشناسی و جامعه شناسی برای انجام تحقیقات و دسته بندی اطلاعات از ریاضیات کمک می گیرن ولی اینا ربطی به سخن من ندارند
تمام حرف من اینه شما اگه تمام کتب ریاضی رو بخونی و یاد بگیری یک جملشون به درد زندگیت نمیخوره و اگاهی انسان را هیچ تغییری نمیدهد تنها محاسبات انسان را قوی می کند
خشک ترین انسان ها و حالگیرترین کلاس های درس مربوط به ریاضی هستند
….
+ به نظر من هم کسی که قدری فیزیک و ریاضی میداند دید بازتری دارد و در علوم انسانی هم موفق تر است و مسائل را بهتر میتواند به هم ربط دهد و نظام جهان را بهتر درک کند.
….
+ جالبه که ادمی چون دکارت که فلسفه اش قرن هاست تاثیر ایجاد کرده وبعتوان یک ریاصیدان بزرگشناخته میشه هیچ تاثیری نتونسته بداره
….
+ خیام مثلا هم ریاضیدان است و هم حکیم. شیخ بهایی هم به علوم زمانش مسلط بود و هم ابتکار در مهندسی داشت و هم عرفان و مثالها زیاد است.
برادر گرامی، ریاضی و فیزیک نظام جهان آفرینش را تبیین میکنند. ما هم جزو جهانیم. تمام قوانین یکسان است و در جنبه های مختلف کاربرد دارد. این به جهان بینی انسان کمک میکند.
….
+ پل اردوش احساسش دربارهٔ غیرقابل وصف بودن ریاضیات را چنین بیان کرد: «اعداد برای چه زیبا هستند؟ مانند این است که بپرسیم چرا سمفونی ۹ بتهوون زیبا است. اگر دلیل آن را نمیدانید کسی هم نمیتواند آن را به شما بگوید. من میدانم که اعداد زیبایند. اگر آنها زیبا نباشند پس هیچ چیز زیبا نیست.»[۲]
زیبایی یک حس است یک درک است
لذت بردن از یک پدیده
….
+ لذت بردن که زیبایی معنا نمی دهد .
مثلا من از خورشت قورمه سبزی لذت می برم ، یعنی زیباست ؟
….
+ امر زیبا گویا به تناسب و هارمونی اجزاء هم مربوط است.
….
+ زیبایی یک خاصیت درونی و ذهنی است نه بیرونی
….
+ همین که عرض کردم در ذهن بنده هم هست. مثل تناسب اعضای چهره با هم، هارمونی رنگهای طبیعت و غیره.
….
+ چرا برای یکی زیباست برای دیگری نازیبا ؟
اگر تعریف ما از زیبایی دقیق باشد همه باید یکجور بفهمند
….
+ یعنی نظم، زیبایی پدید میاورد.
معمولا کسی که خیلی زیباست، یا طبیعتی که خیلی زیباست و امر پسندیده اخلاقی که زیباست، برای همه زیباست چون فطرت ما این نظم و هارمونی و تناسب را درک میکند.
….
+ لزوما نه
ببینید خیلی از حس ها ناشی از تجربه های پیشین و نهفته در ضمیر ناخود اگاه اند
فرض کنید کسی که در دریا عزیزی را از دست داده ممکنه از دریا متنفر باشه
یا کسی که در کودکی سوخته باشه
شدیدا به اب سرد گرایش پیدا می کنه
….
+ فلسفه هم ممکن است برای کسی زیبا یا نازیبا گردد. شاید طریق مواجهه با یا معرفی مطلبی هم دخیل باشد.
….
+ استثنائات را کاری نداریم .
مثلا یک قطعه موسیقی ، برای عده ای زیباست برای خیل عظیمی نازیبا .
یا تابلو نقاشی ، یا زندگی
برخی زندگی را زیبا می بینند اما برخی اصلا نمی فهمند که زندگی زیباست یعنی چه ؟
پس باید تعریف دقیقتری از زیبایی ارائه کنیم تا جهانشمول باشد
….
+ معتقدم
زیبایی یک امر حسی و فردی است
جهانشمول نیست
توانایی درک زیبایی ها متفاوت است
حتی یک فرد گاهی چیزی را زشت می پندارد ولی ممکنست بعدا ان چیز در نظرش زیبا شود
بنظرم اینطور نیست
انسانها اغلب تحت تاثیر تبلیغات قرار می گیرند
الان مردم وجود شکم یا دماغ پهن را زشت می دانند
قبلا اینطور نبود
الان هم بعضی جاها هنوز داشتن شکم را نیک می دانند
قبلا سیاه و سبزه پیش اروپایی زیبا بود الان نیست
وقس علی هذا
بنظر من زیبایی یک امر ذاتی نیست
استاد من صحبت شما را رد نمی کنم
اما معتقدم این نوع زیبایی حقیقی نیست
ان هنر پیشه را به قبایلی که اصلا وی را نمی شناسند نشان دهی نظرات متفاوت می گیری
خیلی از اثار بزرگ هنری
قرنها بعد زیبا و مهم شناخته شدند
اتفاقا من می گم این مساله ذاتی یا فطری نیست
تحت شرایط اجتماعی وتربیت است
….
+ دقیقترش :
هارمونی و نظم بین اجزاء متضاد .
موسیقی ، از کنار هم قرار گرفتن نت های زیر و بم «متضاد »، با کشش های متفاوت «متضاد »و با هارمونی خاص ، به وجود می آید که حس زیبایی شناختی ما را بر می انگیزد و ما آنرا زیبا می یابیم .
ریاضیات هم به دلیل آنکه از امور متضاد مانند معلوم و مجهول ، ضرب و تقسیم ، توان و جذر ، مشتق و انتگرال و.........تشکیل می یابد و با نظمی خاص آنها را در کنار هم می چیند تا شناختی را ایجاد کند ، زیبا فهم می شود .
کسانی که زندگی را زیبا می فهمند ، شکست ها و پیروزیها ، غمها و غصه ها ، لبخند ها و گریه ها و........را با نظم و هارمونی درک می کنند لذا زندگی را زیبا تفسیر می کنند
….
+ کدام نظم و هارمونی دوست گرامی
زیبائی یک حس درونیه که در بیرون از انسان وجود ندارد
….
+ ذاتی بودن به چه معنایی ؟
یعنی زیبایی در هستی وجود دارد و ما آنرا می یابیم ؟
….
+ شخصا
معتقدم
که زیبا دیدن واقعا یک ability است
ودرواقع بیشتر از اثر دید ان فرد موثره
….
+ یعنی فطرت ما آن هارمونی و نظم و تعالی متجلی را تشخیص میدهد چون با آن سنخیت دارد.
….
+ کاربرد صفاتی مثل زشت و زیبا برای علوم تناسبی ندارد،مگر ما علم زشت هم داریم؟!
حالا مفهوم و مصداق زیبایی در فلسفه چیست؟ بحثش جداست...
هر کسی بنا بر طبع و خلقیاتش، نسبت به بعضی از علوم بیشتر متمایل است،
اگر هم کلا به علم بی علاقه باشد، روحش بیمار است،
….
+ در بیرون نظم و هارمونی بین اجزاء میتونه وجود داشته باشه که حس زیبایی میده مثل تناسب لب و دهان در کسی یا خطوطی در معماری یا هارمونی رنگهایی در طبیعت یا حتی لباسی.
….
+ البته حس زیبایی شناختی ،امری تکاملی است .
شاید این حس فطری باشد اما به مرور زمان تکامل می یابد ، مثلا یک کودک از دیدن تابلوی نقاشی کمال الملک ، آنرا زیبا درک نمی کند .
لذا درک زیبایی به شناخت هم مربوط می شود .
یک موزیسین از یک قطعه موسیقی عمقی از زیبایی را درک می کند که انسان عادی عاجز است .
….
+ بنده از صفت زیبائی برای قضاوت دخالت ریاضی در علوم استفاده کردم
معنای مورد نظر من از این واژه ان زیبائی معمول نبود بلکه به صورت استعاره به کار بردم
منظورم از نازیبا بودن دخالت غیرصحیح و بیش از اندازه ریاضی در علوم اشتباه بودن این کار بود که باعث سخت تر و پرهزینه تر و پیچیدگی بیشتر علوم میشه
بسیاری از علوم اگر به صورت نظری بیان شوند بسیار راحت فهم تر هستند ولی ریاضی انها را دشوار می کند درصورتی ک بسیاری موارد نیازمند حضور ریاضی هم نیستن
….
+ بله ، اما این یک تعریف علمی نیست، یک گزاره خبری نیست، یک جمله انشائی است، برای بیان احساسات، که صدق و کذب ندارد
….
+ نه دوست گرامی مخالفم
نوع درک پدیده های بیرونی تماما متاثر از ذات و ذهن ماست
زیبائی یک چیزی درونی است نمی توان نظم را اصلی برای زیبائی دانست
بی نظمی های بسیاری زیبا به چشم میایند
ویل دورانت و شوپنهاور و کانت همگی زیبایی را خاصیتی درونی میدانند
….
+ پس چون شناخت و سطح شناخت در درک زیبایی مؤثر است لذا کسانی ریاضیات را زیبا می فهمند که شناخت دقیقتری از مفاهیم ریاضیاتی دارند .
بالاتر یک تساوی ریاضیاتی را تقدیم کردم ، یکی از عدد یک ، یک صدم کم کرده و به توان 365 رسانده بود و دیگری به عدد یک ،یک صدم اضافه کرده و به توان 365 رسانده است .
حاصل این دو عمل بسیار عجیب و متفاوت بود ، در حالیکه نباید عدد یک صدم خیلی تأثیرگذار باشد در جمع یا در تفریق انجام شده و این نشان می دهد که گاهی ذهن ما ظرایف را نمی تواند تشخیص دهد اما علم ریاضیات با دقت بالایی ، آنها را تفسیر می کند و عینی می کند .
….
+ من هم زیبایی را فطری میدانم. آن بی نظمی ظاهری بیرونی خود بر مبنای نظمی است اگر زیباست. اگر بی تناسبی باشد، به نظرتان زیبا نمی آید مثلا اگر یکی از گوشهای من قد قابلمه باشد. 😊
….
+ بله فرمایش شما تا جایی که به اصل مسائل علم صدمه نزند، صحیح است،
خصوصاً برای نوآموزان و علاقه مندان غیر حرفه ای مثلاً فیزیک، هر چه ساده تر و بدون فرمول تر باشد، بهتر است،
اما وقتی بحث کاربردی و تخصصی بشود، ناچار باید از رياضيات استفاده شود
عين همین مطلب در مورد فلسفه هم صادق است...
سئوال : آیا مطالب شگفت انگیزی که در مورد اعداد جادویی، یا توالی فیبوناچی در بعضی از سایت ها مثل یوتیوب منتشر میشود، اغراق آمیز است یا حقیقت دارد؟ بنده خودم سررشته ای در ریاضیات ندارم
….
+ من در ریاضی خیلی تبحر ندارم و اینها را که فرمودید نمیدانم. شاید دیگر دوستانی باشند در گروه که اطلاع داشته باشند یا میتوانم از اساتیدی سوال کنم.
….
+ من این دو کتاب افسون ریاضیات و ریاضیات و مونالیزا را برای کسانی که رشته تحصیلیشان ریاضی نبوده ولی علاقه مند به مطالعه هستند معرفی میکنم
مطمین هستم اگر نظرشان در مورد ریاضی را قبلا با تعابیری مثل خشک و خشن و بی روح بیان می کردند با مطالعه این دو کتاب عوض می شود
….
+ دنباله ی فیبوناتچی یک دنباله بازگشتی است که اگر فرمول بازگشتی آنرا به شکل صریح بیان کنیم و n را به بینهایت میل دهیم به یک عدد کسری می رسیم که به عدد طلایی معروف است .
اگر این عدد یا مضارب آنرا در قاب عکس یا قاب تابلو نقاشی برای طول و عرض قاب به کار ببریم تصویر تابلو زیباتر به نظر می رسد ، در طول و عرض قاب تلویزیون از مضارب این عدد استفاده می شود
….
+ در مورد توالی فیبوناچی، آیا صحت دارد که، این تناسبات در چشم و تناسبات صورت، دی ان ای، ساختار کهکشان های مارپیچی، گلها و گیاهان ووو مشترک است؟؟
در مورد توالی فیبوناچی، آیا صحت دارد که، این تناسبات در چشم و تناسبات صورت، دی ان ای، ساختار کهکشان های مارپیچی، گلها و گیاهان ووو مشترک است؟؟
….
+ مبنای آن هم چنین است که از افزودن دو عدد سمت چپ به هم، عدد سمت راست به دست می آید.
تعریف نسبت طلایی:
در هر پاره-خطی نقطه ای هست که خط را چنان تقسیم می کند که نسبت پاره ی کوچکتر به بزرگتر برابر با نسبت پاره ی بزرگتر به کل خط است. آن نسبت، نسبت طلایی ست.
اعداد فیبوناچی، بر اساس نسبت طلایی به دست می آیند.
….
+ در مورد توالی فیبوناچی، آیا صحت دارد که، این تناسبات در چشم و تناسبات صورت، دی ان ای، ساختار کهکشان های مارپیچی، گلها و گیاهان ووو مشترک است؟؟
….
+ دنباله فیبوناتچی ،به عدد طلایی میل می کنند
نسبت طلایی ، برای دو عدد بکار می رود ، مثل طول و عرض یک مستطیل .
البته عدد طلایی مورد نظر هم در نسبت طلایی صدق می کند ، ولی الان دقیقا حضور ذهن ندارم 🙏
….
+ اعداد فیبوناچی اصطلاحی ست که به توالی فیبوناچی اطلاق می شود.
….
+ نه من بیشتر دارم استفاده میکنم با اینکه احساس میکنم همه چیز نظم و نظام و قانون و هارمونی دارد در عالم.
قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْ ءٍ قَدْراً
قرآن کریم
….
+ استنباط من هم این است که قدر الهی همان علم ریاضیات به معنای عام آن است
….
+ سلسله ی توالی فیبوناچی:
۱،۲،۳،۵،۸،...
اعداد(نسبت های)فیبوناچی
۱/۲،۲/۳،۳/۵،...
….
+ در مورد نسبت طلایی در منابع علمی معتبر هم این موارد ذکر شده
نسبت طلایی در بدن انسان یا در طبیعت و... توسط بسیاری تایید شده
در دنباله فیبوناچی نسبت عدد به عدد قبلی تقریبانتزدیک نسبت طلایی ست ۱.۶۱۸ یا همان فی
فکر میکنم استخوان های انسان را داوینچی گفته و بحث کهکشانمارپیچی را کپلر...
….
+ عدد في یا پی؟! ببخشید البته
….
+ عدد فی
عدد پی که بحث دیگریست
….
+ ۶۲ درصد و ۳۸ درصد هر دو نسبت فیبوناچی اند.
فی اول نام فیبوناچی ست که بزرگترین ریاضی-دان قرن ۱۲ اروپا ست.
….
+ بله
تا انجا که یادم هست از این اعداد در اقتصاد در تحلیل تکنیکال بازار سهام استفاده می کنند
….
+ کشف سلسله ی اعداد فیبوناچی، متعاقب حل معمایی موسوم به معمای خرگوش ها مطروحه از سوی فردریک پادشاه وقت پروس بوده است.
بله تئوری امواج الیوت
….
+ آیا عدد طلایی یا توالی فیبوناچی در فیزیک کوانتوم هم رد پایی دارد؟!
….
+ حیرت انگیزترین کار علم ریاضی این است که واقعیتی که محدودیت ندارد را در یک رابطه ی نیم خطی و ذهنی خلاصه می کند سپس آنطور که تمایل دارد آنرا تغییر می دهد یا تصحیح می کند .
ابژه های ریاضیاتی لشگری از سربازان هستند که به جنگ واقعیتها می روند و آنچنان در کنار هم قرار می گیرند که با خطایی بسیار بسیار ناچیز ،واقعیت را تعریف می کنند .
….
+ به همین خاطر در پاسخ به دوست عزیزمون که فرمودن ریاضیات و فیزیک و ...هیچ تغییری در نگرش ما ایجاد نمی کنند سرد و خشن و خشک و بی روح هستند و موجب تعالی و رشد و افزایش بینش نمی شوند و درک انسان را تغییر نمی دهند عرض کردم احتمالا روش تدریس ریاضی به شما یا مطالعه ریاضی توسط شما با روش مرسوم و ...این باور را در شما به وجود آورده
….
+ باسلام ریاضیات در تمام اجزا زندگی بشر رسوخ دارد. رشد و پیشرفت بیشتر علوم طبیعی وابسته به رشد ریاضی و درک ریاضی فیزیکدان و شیمدان است.
متاسفانه مشکل همه ما این هست که در همه رشته ها و زمینه ها که مربوط به تخصص ما نیست نظر میدهیم. ریاضی دانشیست که یکی از راز امیز ترین و پرکاربرد ترین دانشها در زندگی بشر هست. و ادامه علم بدون ان ناممکن است
ریاضی هم خودش زیبایی دارد و هم بیشتر کاربردش که درک ریاضی هست زیبایی بسیار دارد. توصیف ریاضی از پدید بینهایت دقیق هست. و یکی از زیبایی ها خود ریاضیات جدای از دخالتش در علوم بینهایت دقت و نامتنهاهی بودن.
….
+ عرض ادب
تقسیم بندی گزاره های تحلیلی و ترکیبی از زمان هیوم جدی شد و با کانت ادامه پیدا کرد.
این تقسیم بندی بعدها بنیان اندیشه پوزیتیویست های منطقی شد مثل کارناپ که نتیجه گرفت گزاره های متافیزیکی بی معنا هستند چون نه ترکیبیند نه تحلیلی.
کواین فردیست که این مرز را برداشت که روشی که به کار برد در جای خود قابل بحث است.
اما در مورد سوال شما
جوابی که بدون توجه به بحث کواین می توانیم بدهیم
گزاره خدا وجود دارد ترکیبی نیست
چرا؟
چون قابل ازمون پذیری و تجربه نیست.
تحلیلی هم نیست.
چرا؟
گزاره های تحلیلی، گزاره هایی هستند که صرفا به خاطر معنای واژه های بکار رفته در آنها صادقند.
چرا که صدق این گزاره از تصور خدا و وجود بدست نمی آید.
کارناپ و کواین دو رویکرد مخالف دارند.
کارناپ گزاره های متافیزیکی را بی معنا می داند چون نه ترکیبیند نه تحلیلی ولی نظر کواین متفاوت است
….
+ سلام، نظرتون در مورد دیدگاه زیر چیست? از نظر بنده اگر در این قضیه، موضوع و محمول و حکم رو از هم تفکیک کنیم، یعنی:
خدا -----> موضوع
وجود-----> محمول
وجود داشتن خدا-----> حکم
با توجه به توصیحاتی که در بالا ارایه شده ایا با تجزیه و تحلیلی که بر روی خدا انجام بدیم ایا میشه از این موضوع(خدا) محمول(وجود) رو مشتق کرد یا خیر.
اگر بتوانبم وجود رو از خدا مشتق کنیم میتونیم بگیم خدا یک حکم تحلیلی هست، اگر نه یک حکم تحلیلی هست،
برای پاسخ به این سوال اول باید بفهمیم خود محمول (یعنی وجود) چی هست؟ یعنی قبل از اینکه ما بخوایم ثابت کنیم قضیه "خدا وجود دارد" باید در صدد ثبوت وجود بر بیایم
مثلا میگم درخت سیب وجود دارد، اینجا ثبوت وجود وابسطه به درخت سیب هست که درخت سیب برای ادراک با توجه منابع شناخت ما صورت میگیره، یعنی ثبوت وجود وابسطه به یکی از منابع شناخت ما هست که درخت با استفاده از اون ادراک میشه، اینجا قوای حسی منبع شناخت ماست
در مورد قصیه "خدا وجود دارد" ثبوت وجود وابسطه منبع شناختی هست که خدا بوسیله اون ادراک میشه،
یعنی ما اگر نتونیم منبع شناختی رو معرفی کنبم که خدا رو باهاش ادراک کنیم، این یعنی داریم به یک موضوع مبهم محمولی رو روش حمل میکنیم، پس "خدا وجود دارد" تا زمانی که منبع شناختی رو معرفی نکنیم که خدارو اداراک کنیم باهاش یک حکم ترکیبی هست،
….
+ بنیاد اندیشه گزاره ها را حتی می توان در کتاب های آکویناس دید که توسط گادامر بررسی شده....منطق گزاره ای به معنای تحلیلی و ترکیبی را لایبنیتس بنیاد نهاده که توسط کانت با ایجاد گزاره ترکیبی پیشینی بسط یافت...کواین هم که از شاگردان کارناب بود و فلسفه اش طبیعت گرایی بود، متا فیزیک در آن جایی نداشت....مگر اینکه ریاضیات را هم متافیزیکی بدانیم،که بعضی از فلاسفه این کار را کرده اند....که آنهم اگر کواین طبیعی می داند نباید با بحث خدا خلط کرد.....بحث گزاره ها در منطق فرگه دیگر موضوع و محمول نیست....از زمان فرگه به بعد گزاره جمله ای منطقی و معنا دار تعریف شده...بحث معناداری را ویتگنشتاین در بحث بازی های زبانی به اوج خود رساند....امروز ما با نوع دیگر ازمعرفت شناسی برخورد داریم...که می توان در فلسفه جان سرل دید....در این منطق علاوه بر معنا با بازخوانی مجدد فرگه سرو کار داریم که بتوان وسعت گزاره ها را بیشتر از قبل دانست....
درست است که گزاره جمله ایست خبری که بررسی آن منوط به صدق یا کذب است.....اما نباید فراموش کرد معنای یک جمله گزاره ای در همه زبان ها باید یک معنا داشته باشد، مثلا باران مرطوب است در همه زبان ها معنی دارد...اما خدا وجود دارد برای یک بودایی معنای ندارد...پس جمله خدا وجود دارد فاقد اعتبار گزاره ای است چون برای همه ملت ها خدا معنای را که برای پیروان ادیان ابراهیمی دارد ندارد....جملات دیگری هم مثل این که بگویم...جنگ جهانی اول در 1920 تمام شد، چون در اصل درست نیست نمی توانند گزاره باشند
….
+ علم اساسا قائم به ذات است یعنی خود علم خودش را تعریف می کند .
هر تعریف جدید از علم که شهرت بیابد و مقبول واقع شود تعریف علم را دگرگون می کند.
از این رو فلسفه علم ریشه علوم است . دیدگاه های متفاوت و متضاد از علم و به ویژه تفاوت در علوم انسانی و تجربی مسئله ایست که گزاره علمی در چهارچوب علوم انسانی را به چالش می کشد. مسئله خداوند و ایمان به او در دو زمینه مختلف قابل بحث است. اول بحث تاریخی است که پیدایش این مفهوم از کجا بوده و چگونه تکامل یافته است. بحث دوم ایمان است که خداوند چگونه درک می شود و ایا مستقلا قابل شناخت است.
خداوند و بحث ایمان
این که انسان نمی تواند به خداوند یقین پیدا کند ریشه در فلسفه دین دارد که خداوند ایمان به خودش را در پاکی و کفر به خودش را در ناپاکی قرار داده تا به این وسیله بندگان را هدایت کند.
….
+ ضمن عرض سلام و تبریک سال نو! 🌸
میخواستم دیروز این مطلب را آماده کنم اما بحث ریاضیات پیش آمد و از بیانات دوستان استفاده کردیم:
اصولا قرآن یا بعبارتی چیزی که از منبع علم صادر میشود(اگر به چنین چیزی قائل باشیم)، خلاف هیچ علمی نیست بلکه گاهی الهام بخش و خط دهنده به همین علوم تجربی، فلسفی، روانشناسی و غیره هم میتواند باشد با اینکه محوریت موضوعش اینها نیست. بعنوان مثال مسئله ای که شما مطرح کردید یعنی نظریه داروین با وجود نقدهایی که بر آن هست، اگر این نظریه کاملا درست هم باشد، مانعة الجمع با قرآن کریم نیست. آیه ۲۹ سوره حجر را مد نظر بگیرید:
فإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ
پس هرگاه معتدل و استوارش ساختم و از روح خود در او دميدم، پس سجدهكنان پيش او درافتيد.
این آراستن و متعادل کردن جسم یا مَرکَبِ روحِ انسان میتواند طی چند میلیارد سال بانجام برسد. از منظر الهی و عوالم لطیفه، طی این پروسه شاید تنها لحظه ای یا لحظاتی به طول انجامد که به این موضوع در نسبیت انیشتن هم که زمان برای ناظرهای گوناگون، متفاوت میگذرد دقیقا اشاره شده. در خود قرآن هم آمده که از منظر فردی در عوالم عالیه یا لطیف تر و بطنی تر وجودی، گذشت یک عمر زندگی زمینی چون چند ساعت است:
قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ - قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ
(خداوند) از آنان مىپرسد: شما در زمين چقدر درنگ کردید؟ مىگويند: يك روز يا بخشى از يك روز، پس از شمارشگران بپرس. (مومنون ۱۱۲ و ۱۱۳)
با توجه به نسبی بودن گذشت زمان نسبت به ناظرهای گوناگون با سرعت های متفاوت، گرانش محیطی جُدا و ابعاد مختلف وجودیشان، این "فاذا سویته" میتواند نسبت به ناظر زمینی طی چند میلیارد سال مراحل تکاملی رخ دهد، از تک یاخته های کف اقیانوس گرفته تا موجودات پیچیده تر و نهایتا جسم انسانی. وقتی این کالبد انسانی آراسته گردید و اعتدال یافت(اگر نظریه داروین درست باشد با وجود نقد و نقض های فراوان به آن)، حال قابلیت دریافت شعور جدیدی را پیدا میکند که بتواند با این جسم و ترکیب متعادل، همسو باشد؛ پس " و نفخت فیه من روحی" یعنی شعوری جدید و ویژه به این ترکیب القاء میگردد. "فقعوا له ساجدین"، حال میتواند مسجود ملائک باشد یا بعبارتی قوای مدبره عالم در اختیار و فرمانش قرار گیرد.
تابش ویژه ای از شعور که مربوط به خارج از اکوسیستم ماست و در واقع اکوسیستمِ مکان و زمان دار ما در این شعور شناور است، به انسان تعلق میگیرد. اصولا در فیزیک مدرن، وقتی چیزی به نام "شعور" وارد اکوسیستم ما میشود که طول و عرض و ارتفاع و زمان دارد، طی تحولاتی که ترجمه شدن شعور در دهانه اکوسیستم ما باشد به توابع امواج کوانتومی یا اصطلاحا نزول آن و برخورد این توابع به ابعاد مکان و زمان، تولید چرخش و انرژی و تارهای مرتعش و نهایتا ذرات بنیادی میکند که وظیفه مشخصی دارند و محاسبات ریاضی عملکردشان را آشکار کرده. مرحله بعدی، حیات و موجود زنده است حتی اگر تک یاخته ای باشد که واجد تابش شعور جدیدی است. سپس عقل غریزی حیوان که بهره و گیرندگی بیشتری از این شعور دارد؛ یعنی اصطلاحا گیاه و حیوان هم روح دارند اما بسیار بسیار ضعیف تر از انسان. مثلا غریزه حیوانی بسان نرم افزارهای کامپیوتری است که عملکرد تقریبا مشخص و پیش بینی شده ای دارد. در وضعیت انسانی یا عقل اختیاری و یا حتی کیفیت فراعقلی و عشق، شعور ویژه ای به انسان تعلق میگیرد و بر او تابش میشود، چراکه شرایط فراهم است. "فاذا سویته"، آن استوا و اعتدال لازم مهیا گردیده.
برای همین میبینیم که زندگی انسان تغییر میکند و مدام متحول میشود و صناعات و اختراعات و غیره پدید میاید، اما زندگی گوسفند طی دو میلیون سال همان است که بود.
دلیل دیگر بر این مدعا که انسان شعوری ویژه دریافت می نماید(و نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی)، این است که دانشمندان فیزیک متوجه شده اند که وقتی انسان به چیزی نگاه می کند، آن شیء، دیگر شیء قبلی نیست؛ با رد و بدل شدن فوتون یا ذرات نور بین چشم ما و آن شیء، انرژیِ الکترونهای شیء مزبور تغییر میکند؛ گاهی تغییر مدار میدهند و دوباره برمیگردند یا در مدار خود میمانند ولی سرعت و انرژی شان عوض میشود. در واقع آن شیء دیده شده شارژ می گردد و تجدید حیات میابد مثل باطری موبایل. اما آزمایش شده هنگامی که حیوان به چیزی مینگرد، تغییرات چشمگیری رخ نمیدهد. باز دو ناظر انسانی مختلف تغییرات متنوعی ایجاد میکنند؛ به این پروسه میگویند فرآیند خارج از مخروط نوری که به "شعور" مربوط است. فیزیک حیرت زده شد که انسان چه دارد؟ 🤔
یعنی هنگام دیدن اولیه تصویر و دریافت data توسط سیستم عصبی، فرآیندی یکسان در انسان و حیوان رخ میدهد؛ اما در پاسخ سیستم عصبی به تصویر(اصطلاحا شلیک عصبی) و رفت و آمد فوتون ها، متغیرهای موقتی وارد فرآیند شلیک انسان میشوند که نه ماده اند و نه ذره بنیادی و میتوانند بار مثبت و احیابخش و یا منفی و مخرب دا شته باشند، بسته به نگاه و انتخاب انسان؛ خروجی حیوان اما یکسان است. محاسبه شده که این تفاوت، به "شعور" مربوط میباشد.
به این موضوع در اصطلاح دینی، واجد "روح" الهی بودن میگویند در مورد انسان با اینکه پدیده های دیگر هم به میزان بسیار ضعیف تری واجدش هستند.
….
+ بستگی دارد به تعریفی که از وجود و خدا بدست می دهیم
هر دو ممکن است
….
+ لیس العلم بکثرة التعلیم و التعلم بل هو نور یقذفه الله فی قلب من یشاء
علم به زیادی یادگیری و یاد دادن نیست، بلکه نوری است که خداوند در قلب هر کس بخواهد می افکند. پیامبر(ص)
این چیزی که ما اصطلاحا امروزه به آن علم میگوییم، دانش و دانستگی و سواد و فضل است.
علم حقیقی زمانی است که عیانی باشد یا شما با معلوم یکی شده باشی تا آنرا بدانی وگرنه پیرامون آن صرفا اطلاعاتی داری یا سعی میکنی بفهمیش در حد فهمیدن نه تحقق وجودی.
….
+ علم و درک مفهوم علم در طول زمان متفاوت بوده است . و نیاز به پژوهش تاریخی دارد تا مفهوم ان در دوره های مختلف و ملل و جوامع گوناگون کشف شود.
علم در اسلام عبارت است از معرفت و دانشی که به عقلانیت رفتاری انجامد.
….
+ این هم تعریف خوبی است چون جهل به عقلانیت رفتاری نمی انجامد حتی اگر سواد ما زیاد باشد.
….
+ یعنی ما می توانیم با تزکیه روح...علم را بدست آوریم......اما آیا بعد از تزکیه ما علم راخودبخود بدست می آوریم یا بازهم باید خدا به ما بدهد.......در کل علم در قرآن حاصل تلاش انسان است یا خدا اگر بخواهد به هر کسی میدهد؟
….
+ البته حرفم این بود که
این حقیقت برای اکثریت تلخه
منم جزو اکثریت در نظر گرفتی!
اکثریت به معنای میان مایگی؛ نمودار تست آی کیو گواه است که اکثریت هوش میانه دارند
به گمانم بین تعریف زیبائی و شناخت زیبائی باید تفاوت قائل باشیم
برای من "لفظ" زیبائی اینطور تعریف میشه؛
زیبائی؛ جذابیت ژرف
یک نکته مهم که باید اشاره کنم این هست که منظور من از زیبائی ریاضیات، "مغز" ریاضیات هست نه پوست آن؛ چون من غیرجذاب یا حتی نازیبا پنداشتن مغز ریاضیات برام طبیعی هست اما زشت پنداشتن ریاضیات یک سوءتفاهمه فقط؛ حکایت اون کسی که پرسیدن موز چطوره؟ گفت جدای از تلخ بودنش هسته ی بزرگی داره!
….
+ پس این علم قرآنی که شما تعریف می کنید یک جور الهام است.....به نظر بنده علم در قرآن سه معنا دارد...الف)به معنای دیدن....مثل آیه 31 محمد.....ب) به معنای دانستن چنانکه در آیه 77 سوره بقره فرموده...ج) به معنای فرمان یا رخصت مثل آیه 166 سوره نسا.......علم به معنای دانستن را توضیح می دهم....
میشه از این به بعد بنویسید......آیا انسان می تواند با توجه به قرآن ذات شی یا انسان را درک کند؟
….
+ بله چون ذات همه اشیاء یکسان است و ذات خود انسان است. کافیه ذات خودش را درک کند.
من عرف نفسه فقد عرف ربه
پیامبر(ص)
فلسفه هایدگر هم اشاراتی به این موضوع دارد در بحث "دازاین".
….
+ سوال من این نبود...انسان آیا می تواند طبق قرآن ذات شی یا انسان را بشناسد؟
این جواب من نبود.....فرضا در آیه 60 انفال می فرماید...فان علمتوهن مومنت....پس اگر آنها را مومن دانستید....اینجا خدا قبول کرده که ما می توانیم بشناسیم....درست میگم؟ آیا خدا این شناخت ما رو قبول داره؟
….
+ بله این شناختی عادی است. اینجا آن علمِ مد نظر من نیست. شما ممکن است علم پیدا کنید که مثلا پسرخاله تان مهربان است. این علم به ذات اشیاء نیست.
علم در این آیه آن معنی خاص را نمیدهد.
معنی عرفی دارد.
….
+ علم به اشیا به دو شکل ممکن است،
علم به حقیقت اشیا
و
علم به ماهیت و وجهی از اشیا
در لسان دعا خواسته می شود که اللهم ارنی الاشیا کما هی.
یعنی همه نمی توانند اشیا را آنگونه که هستند بشناسند.
….
+ خدا کلمه علم رو برای شناخت مومن بودن بکار برده.....علم به ذات انسان....آیا خدا این علم رو قبول میکنه؟
….
+ علم در قران به معنای بینش معنوی است.
این علم تفاوت مومن و کافر است.
مومنان وابسته به مجموعه ای از دانش ها که باعث می شود ایمان اورند از دیگران متفاوتند .
….
+ قبول میکنی معرفت، در علم نارسایی استعمال می شود که از طریق تفکر به آن دسترسی حاصل می شود........ما نمیتوانیم بگویم الله یعرف کذا....اما می توانیم بگویم الله یعلم کذا....قبول دارید؟
….
+ نه معرفت گاهی قلبی است و همان مشاهده مستقیم نه حاصل ذهنیات.
….
+ فرمودید علم و معرفت نزدیک هم هستند....در بالا نشان دادم که برای خدا فرق دارند.....اما حرف شما راهم قبول کنم، چه دلیلی دارید یا بهتر بگویم چه تعریفی از این دو دارید؟
….
+ وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ
در اعراف رجالی هستند که همه را با سیمایشان میشناسند.
….
+ ما نمی توانیم...بگوییم خداوند نسبت به این امر معرفت دارد....بلکه می گویم علم دارد...
….
+ ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذاباطلا سبحانک فقنا عذاب النار
در خلقت آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانه هایی برای خردمندان است .
همان هایی که ایستاده و نشسته و وقت خفتن خدا را یاد می کنند و در خلقت آسمان ها و زمین تفکر نموده، می گویند: پروردگارا اینها را بیهوده نیافریدی و پاک و منزهی پس ما را از عذاب حفظ کن
ال عمران ۱۹۰ و ۱۹۱
نشانه برای خردمندان
تفکر در آسمانها و زمین...
چه نشانه هایی برای خردمندان می تواند باشد؟
دو نفر که هر دو در در این باب تفکر کنند و نفر اول در یکی از دانش های کیهان شناسی و نجوم و زمین شناسی و بیولوژی مطالعاتی داشته و دیگری نه تفاوتی ندارند؟
طبق آیه هر دو مسلمان باشند.
….
+ به نظرم خیلی از هم متمایز و جدا نیستند در کلام آن بزرگان مثلا در دعای کمیل از علی(ع) خطاب به خداوند: یا غایة آمال العارفین
در مورد علم هم که حدیثی دیگر از پیامبر ارائه شد که نوری است که خدا بر قلب هر که بخواهد میتاباند و یا باز در مورد معرفت: من عرف نفسه فقد عرف ربه.
….
+ ماده ی عرف در عربی دو ریشه دارد...یکی بر تتابع یک شی دلالت می کند که اجزای آن به یکدیگر متصل و پیوسته باشد.....دومی هم که مد نظر ماست بر سکون و آرامش دلالت دارد.....در زبان عربی گفته می شود: عرف فلان فلانا عرفانا و معرفه...یعنی..فلانی، فلان شخص دیگر را شناخت...یا می گویند هذا امر معروف.....یعنی این کار شناخته شده ای است...این حالات معنای دوم یعنی سکون و آرامش رادارند....زیرا کسی که چیزی را نشناسد، از آن گریزان و در انزجار است....از این رو معرفت حالتی است که مستلزم آرام گرفتن عارف به معروف است...یا شناسنده به شناسایی شونده...
….
+ علم اولین راهنماست و معرفت آخرین درجه و مرحله است. (غررالحکم و دررالکلم ص773)
کسی که از روی علم، داخل ایمان شودثابت می ماند و ایمانش او را سود بخشد و کسی که بدون علم داخل شود همچنان که داخل شده خارج می شود. (امام صادق اصول کافی ج1ص54)
سالم ماندن از لغزش در صورت تحقیق و تأمل است. (امام صادق بحارالانوار ج15ص234)
رسیدن به هر چیزی راهی دارد و راه دستیابی به بهشت برین، علم و معرفت است.(پیامبر اکرم
میزان الحکمه ج6ص466)
علم جز به پنج چیز به دست نمی آید: بسیار پرسیدن و خدمت مردان کردن و افعال و رفتار خویش را از بدی ها پاک ساختن و در شبها بیدار ماندن و از ذات ذی الجلال یاری و مدد خواستن.( امام علی نصایح ص222)
ای علی! در مسابقه ی تقرب به خداوند، اگر بر مرکب علم و دانایی و اندیشه سوار شوی از هر کس دیگری، حتی آنان که با نماز و روزه به سوی خدا می شتابند، پیشی می گیری و به قرب خداوند نایل می شوی.(پیامبر اکرم نهج البلاغه خطبه 156)
….
+ اما علم....ماده علم یک ریشه صحیح واحد است که بر وجود اثری در شی دلالت می کند که آن شی به وسیله ی آن اثر از سایر اشیا متمایز می گردد....علامه..نشان....علم...پرچم...علم هم نقطه مقابل جهل...فخر رازی، جوینی و غزالی بر این باورند که حد علم قابل تعریف نیست....اما باقلانی و باجی در تعریف علم گفته اند....علم عبارت است از معرفت معلوم، بر اساس آنچه که معلوم به وسیله آن چیز، آن گونه است.....ایجی می گوید...علم عبارت استاز صفتی که برای محل خود، تمییزی بین معانی را ایجاب می کند و احتمال تناقض نداشته باشد....قاضی عبدالجبار می گوید....علم عبارت است از معانی که مقتضی سکون و آرامش نفس عالم گردد....اما تفتازانی گفته است اکثر این تعاریف علم، دخیل اند و غیر علم را واردعلم نموده اند...
*** از بیانات اعضا در تاریخ 21 مارس 2018
اصالت وجود
….
+ بنابر اصالت وجود،یکی از مصادیق وجود و هستی،خیر است،و شر عدم و پوچی محض است!حال آنچه در عالم عینی و خارجی هست،خیر است نه شر....
یکبار است سخن ما درباره وجود و عدم مطلق است و دیگر بار سخن درباره وجود و عدم نسبی (و طبق اصطلاح فلسفه، عدم مضاف) است.
در فرض نخست، اصل مقایسه میان وجود و عدم صرفا کاری ذهنی و فاقد آثار واقعی و خارجی است زیرا عدم مطلق هیچ بهره ای از هستی ندارد تا سخن به اینجا برسد که آیا او برتر است یا وجود.
در فرض دوم گفته میشود عدم بهره ای از هستی را به تبع وجود دیگر دارد مثلا نابینایی بهره ای از وجود دارد البته به تبع و واسطه وجود بینایی یعنی نابینایی خود فاقد واقعیت و حقیقت است و تنها در کنار واقعیت و حقیقت بینایی است که میتوان آنرا تصور نمود و بهره ای از وجود برایش قایل شد. در این فرض میگوییم عدم به تبع وجود، بهره ای از واقعیت آن هم در ذهن یافته است. این خود نشان میدهد عدم مضاف و نسبی وابسته به وجود است و در این صورت، وجود برتر از عدم است زیرا وجود وابستگی به عدم ندارد اما عدم نسبی، وابستگی به وجود دارد. (نهایه الحکمه/ مرحله اول/ فصل چهارم)
….
+ گزاره ای که جهانشمول باشد و قابلیت بحث در حوزه های مختلف علمی را داشته باشد مانند علوم اجتماعی و..
….
+ § حقیقت قابلیت تبدیل به گزاره های علمی را ندارد
….
+ این که فرمودید دین را از سنخ ایمان میدانند، این در الاهیات مسیحی وارد است چون آنها گزاره های اعتقادی را منوط به ایمان میدانند. مثل تثلیث
اما در اسلام اعتقادات تحقیقی اند نه تقلیدی،پس اول یقین پیدا میشود و سپس این یقین به قلب سرایت داده میشود و میشود ایمان.
اگر علم را صورت شیء نزد عقل بدانیم،بنابر اصالت وجود و تشکیک وجود آن صورتی که ابتداء نزد عقل حاصل میشود علم است و وقتی در مرتبه شدیدتر به قلب سرایت کند میشود ایمان
پس علم و ایمان از یک سنخ اند اما با مرتبه متفاوت...
البته این برداشت بنده است...
پس وقتی ایمان که مرتبه شدید تر از علم است جهان شمول نباشد حتما علم جهان شمول نیست....
….
+ عدم مطلق نه در ذهن است نه در خارج آن
عدم نسبی در ذهن است
اما سؤال این است عروض و اتصاف عدم نسبی چگونه است؟
اگر بگوئید اصالت وجود
باید تشکیک در وجود را پذیرفته باشد
از نتایج و لوازم تشکیک پذیرفتن ضعف و شدت و مراتب در وجود است
و این مستلزم پذیرفتن نقص است و نقص نوعی عدم است
….
+ خوب تو این وسط جایگاه ایمان و اعتقاد کجابود شما بفرمایید خودشکن یعنی چی من میگم حوزه علم این امور را برنمی تابد و اصول خودش رو داره صدق و کذب مطرح هست نه ایمان وکفر
….
+ عدم معقول ثانی است.
این نقص که نوعی عدم است به اعتبار مرتبه وجودی و یک امر وجودی بهره ای از واقعیت آن هم در ذهن برده،پس عدم مضاف به واقع وابسته به وجود است،از خود چیزی ندارد...
بنده سوالی را در بالا عرض کردم،ممنون میشوم پاسخش را بدهید.
وقتی همه افراد تجربه کننده پس از بارها تجربه به یک نتیجه واحد میرسند در آنها باور به نتیجه حاصل میشود یا خیر؟
ابتدا علم به نتیجه و سپس باور و اعتقاد راسخ به نتیجه در افراد حاصل میشود.
….
+ کلیت دین و علم واجد مجرا و کانال و هم چنین نوع شناخت متفاوت هستند و اختلاط این دو نتیجه خوب و منطقی ندارد.
ولی در برخی گزاره ها و به قولی در بعضی از مواردی که گزاره های دینی بدان اشاره دارند این قابلیت مقدور است.
….
+ واژه ی یونانی " epoché" به معنای تعلیق "suspension " هست .از نظر هوسرل اپوخه یعنی پیش فرض ها درباره جهان بیرون تعلیق "در پرانتز قرار دادن " میشوند تا خود پدیدار شناخته بشه نه ذات اشیاء.
اپوخه یعنی قطع نظر از دنیای بیرون و پرداختن به خود پدیدار
….
+ 🧐🤔 چگونه است که خدا یکی است اما بینهایت است؟
آیا یک همان بینهایت است؟
آیا خدا یک واحد لایتجزا است یا یک مجموعه از بینهایت واحد بینهایت؟
شنیدم یکی می گفت خدا یکی است. یک کمتر از دو است. دو از خدا بیشتر است پس از خدا بیشتر هم وجود دارد
….
+ چند نوع واحد (یکی ) داریم
واحد حقیقی(وحدت حقه/وحدت غیر حقه(عام،خاص))
واحد غیر حقیقی
کدام منظورتان هست ؟
چیزیکه که وجودش عین وحدت باشد و با فرض بقاء آن، کثرت و فرد دوم برایش ممتنع است
بحث وحدث کثرت یکی از مباحث نسبتا سنگین فلسفی است که باید بصورت مبسوط در مورد ان اگر خواسته باشیم بحث کنیم
اساسا اینکه وحدت وصف است یا چیز دیگر بحث های زیادی است که نظر دقیق اینست که وحدث و کثرت از مقولات ثانی فلسفی هستند و از سنخ مفهوم ماهوی نیستند
#وحدت
#واحد_کثیر
….
+ خدا از نظر عددی چند است؟
….
+ صحت و حقیقت 2*2 = 4 و مفهوم استحاله اجتماع نقیضین از نظر عددی چند است به نظر شما؟
….
+ هر کدام یک است. یک معادله و یک گزاره
….
+ پس دو اجتماع نقیضین چیست ؟
….
+ آن هم هر کدام یک است. دو تا یک
….
+ ما واحد عددی اینگونه معرفی میکنیم :
شیء واحدی که از تکرارش، عدد به وجود آید
این نوع وحدت ذاتی نیست(وحدت غیر حقه) بلکه وحدت نوعی وصف وجود به حساب می اید
اطلاق چنین واحد برخداوند صحیح نیست بلکه محال است
….
+ از تکرار شی واحد عدد به وجود میاد؟ مگه خود اون شی یک عدد نیست؟ مطمئنید این تعریف درسته؟
مگر آن شی از بینهایت جزء مینیما درست نشده؟
از تکرار شی چرا عدد به وجود میاد؟ چه ارتباطی بین شی و عدد وجود دارد؟
….
+ به همین جهت است که میگوییم واحد عددی حقیقی نیست بلکه واحد غیر حقیقی است
در کل واحد عددی یک نوع وصفی است که ذهن ما انتزاع میکند و حقیقتی ندارد
….
+ هر چیزی برای خودش یک است که شاید با چیزهای دیگری یک واحد بزرگتر تشکیل دهد و یا خودش از واحدهای کوچکتری به وجود آمده باشد
بله اینکه انتزاعی است را موافقم اما مگر کل وجود خودش یک وجود نیست؟
….
+ یک است یعنی چی ؟
ان وحدتی که شما میگویید شاید وحدت در نوع باشد که یک وحدت غیر حقیقی دیگری است باز
صرف الوجود(محض وجود) همان وحدت حقه حقیقیه است
….
+ ما یک هستی داریم یا دو هستی؟
….
+ بله یک هستی داریم
اما این یکی، یک حقیقی است نه یک عددی
یک هستی داریم یعنی فرض دوم برای این یک معنا ندارد و همین معنی وحدت حقیقه حقیقی است
….
+ خب اکنون خدا زیر مجموعه ای از این وحدت حقه است یا کل آن؟
….
+ همانطور که عرض شد مفهوم وحدث و کثرت از معقولات ثانی فلسفی است فلذا مابازاء خارجی ندارد هرچند منشا انتزاع خارجی دارد
….
+ دو یا سه یا چهار حقیقی هم داریم؟
….
+ دو و سه و چهار مقام واحد حقیقی نیستند بلکه کثیر مقابل واحد حقیقی است
کثیر حقه چیزی است که فرض کثرت ان ممکن باشد مانند افراد تحت نوع انسان
….
+ مثلا یک خط از بی نهایت نقطه ی بدون بعد درست شده! چگونه است که از بینهایت تک نقطه ی بی بعد، یک بعد درست شده؟ پس ما به ازاء داریم فقط درکش نمی کنیم درسته؟
….
+ به تعاریف و شروح معقول ثانی فلسفی مراجعه نمایید
اولا باید معنی معقول فهمیده شود که با محسوس تفاوت دارد
ثانیا تفاوت ان با معقول اول و دوم روشن شود
….
+ 2 × infinite = infinite
3 × infinite = infinite
==>
2 × infinite = 3 × infinite
==>
2 = 3
….
+ این سوال شماست؟
خب مشخصه
اشتباه شما از اونجا ناشی میشه که در دو طرف تساوی بی نهایت رو به اصطلاح با هم زدین یا فاکتور گرفتین و بعد حذف کردین...این امکان نداره
برای اینکه از دو طرف تساوی عاملی رو فاکتور بگیریم و بعد حذف کنیم باید دو طرف تساوی رو بر اون عامل تقسیم کنیم
بی نهایت تقسیم بر بی نهایت که جوابش یک نمیشه!!!
….
+ یعنی همه ی بینهایتها با هم مساوی نیستند؟
مثلا بینهایت حاصل از مجموعه ی اعداد صحیح دو برابر بینهایت حاصل از مجموعه ی اعداد زوج است؟
….
+ توجه عرض بنده نشدین
یک بحثی هست در حد ...
شما در حساب دیفرانسیل و انتگرال و ریاضیات پایه دانشگاه بحث حد رو دارین...
ما مفهومی داریم به ناممبهم ...
مثلا در بحث حد 0/0 مبهمه...یا بی نهایت تقسیم بر بی نهایت مبهمه...باید رفع ابهام بشه
ولی در غیر بحث حدود
مفهوم اعمال اصلی فقط برای اعداد صادقه
باید در مورد مفهوم بی نهایت صحبت کنیم
بی نهایت عدد نیست که بگیم دو بی نهایت با هم مساوی هستند
….
+ 2×infinite =infinite
infinite×infinite=infinite
infinite=2
???
….
+ چرا اصلا کار خودتون رو با بی نهایت سخت میکنین
همین تساوی ساده 2x0 مساوی 3×0
پس می تونیم صفرها رو بزنیم 2 و 3 پس برابرند؟
نمی توانیم ما به شرطی تقسیم میکنیم که مخرج صفر نباشد
اصلا تعریف تقسیم اینطور است
….
+ درسته
اگر امر بی نهایت درک شود دیگر بینهایت نیست
اما ما درک میکنیم که بینهایتی هست و احکامی دارد
….
+ ببینید ما یک بی نهایت فیزیکی داریم یک بی نهایت ریاضی
در انالیز حقیقی و آنالیز مختلط و نظریه مجموعه ها در ریاضیات با این مفهومکار می کنیم و برای ما کاملا تعریف شده است.
اما در فیزیک متفاوت است.
در مورد صفر که فرمودین عرض کردم ما تعاریف و مفاهیم اولیه را در نظر نمی گیریم و وقتی پایه های اصلی شکل نگرفته باشد گرفتار مغالطات می شویم همین که همه انسانها شاخ دارند و صفر شاخ دارند یعنی ما صفر را نشناخته ایم...
دقیقا مشابه مثال قبلی که زدم
تعریف تقسیم اصلا به شرطیست که مخرج صفر نباشد وقتی ما صفر را از دو طرف تساوی حذف می کنیم یعنی از ابتدا تعریف تقسیم را نمی دانستیم
….
+ در تهافت الفلاسفه، غزالی در رد ادعاهای فلاسفه استدلالهایی می آورد که دقیقا می توان با همان استدلالها مواضع دینی اش را هم رد کرد.
نظر شما چیست
….
+ عالمان مسلمان فارغ از فرگشت انسان مخالفت خاصی ندارند
….
+ بنده متوجه نشدم
فرمودین جمیع عالمان مسلمان با فرگشت مخالفتی ندارند؟
….
+ و این هم بزرگترین کج فهمی آنان از زبان علم است.آنان هنوز هم متوجه علم نشده اند و مانند همه چیز با علم هم گزینشی برخورد میکنند.طرح عظیم فرگشت بدون در نظر گرفتن انسان بسیار متوهمانه و مسخره است.
….
+ اکثر قریب به اتفاقشان به جز فرگشت انسان مشکلی ندارند
….
+ می دانیم که مثلا سید حسین نصر از مخالفان جدی فرگشت است.
یا رمضان البوطی از علمای معروف جهان عرب بودکه چند سال پیش فوت کرد. در کتاب کبری الیقینیات الکیوانیه فرگشت را نقد جدی کرده.
یا الزندانی رییس دانشگاه ایمان که فارغ التحصیل شیمی و زیست شناسی و هم اکنون در قید حیات هستند فرگشت را افسانه ای خوانده که ماتریالیست ها علیه کلیسا ارائه کردند و قدرت های استعماری آن را گسترش دادند.
یا داود سلیمان جلاجل که در کتابش با عنوان اسلام و فرگشت زیست شناختی آفرینش آدم رو معجزه آسا دانسته و....
….
+ البته بعضی مثل آیه الله مشکینی و حجة الاسلام خسروپناه یا احمدالحسن فرگشت انسان را با قرآن متعارض نمیدانند
به جز نصر بقیه ایرانی نیستند
نصر هم در آمریکا استاد فلسفه است نه از علما و مراجع شیعه ایرانی
اکتار هم البته مخالف فرگشته به طور کل
….
+ بر طبق روایات( و بعضی از آیات،) پیش از انسان، انسانهای دیگری هم بر روی زمین یا غیر آن زندگی کرده اند، و میکنند، و بعد از ما هم و به موازات ما هم چنین خواهد بود
بنابراین نظریه فرگشت، شاید چندان تناقضی با انسانهای منتهی به نسل حضرت آدم، نداشته باشد.
….
+ خداوند احد من الموجودات است یا خیر ؟
منظورم اینه خدا موجود متشخص است یا نا متشخص ؟
اگر متشخص هستش ممکنه انسان وار و نا انسان وار باشه .
هر سه حالت هم در قرآن هست
متشخص انسان وار : فلما آسفونا انتقمنا منهم
متشخص نا انسان وار : لیس کمثله شی
1. هیچ چیزی مثل خدا نیست
2. انسان هم نسبت به خدا چیر است
پس خدا و انسان مثل هم نیستند
نامتشخص : هوالاول و الآخر و الظاهر و الباطن
….
+ توحید قانونی است در هستی، بسان دیگر قوانین و معنای آن عمل به وظیفه و دوری از خداشدن و خود خداپنداری است.
همه معادلات هستی بر پایه توحید رخ میدهد. همه ذرات هستی در حال عمل به وظیفه هستند و کارشان را هتا یک لحظه هم ترک نکرده و ادعای برتری بر دیگری و خدایی ندارند.
آنجا که سلولهای بدن از مدار توحید خارج شده و به رشد تند و تهاجم به دیگر بافتها دست میزنند و زیاده خواه میشوند ؛کارشان مایه نابودی کل بدن و خودشان شده و در کمتر از چند سال یا ماه و گاهی روز به مرگ بوده (موجود) می انجامند. سرطان، فرار سلولهای بدن از مدار توحید است.
میبینیم که حاکمان از گذشته تا اکنون، سرطان جوامع هستند و مایه نابودی خود و جامعه میشوند؛ چون به دنبال خدا شدن هستند و به وظایف خود به عنوان پاره ای از پاره های هستی آگاه نبوده و به وظایفشان در برابر خود و هستی پایبند نیستند.
….
+ شما این معرفت رو چه جوری بدست آوردید؟
….
+ دین که وجود نداره تا چیزی رو به خودش نسبت بده یا رد کنه این افراددیندارهستن که برای خوب جلوه دادن دینشون دست بهداین گزینشها میزنن ولی در عملی بیشترین جنایتهارو میکنن
….
+ همه پاره های هستی بطور شگفت آوری با یکدیگر پیوند دارند و بین آنها کنشها و واکنشهایی به هم پیوسته در جریان است . این پیوندها در میان آدمیان نیست یا کمتر است و به گمانم مایه گسستگی میان آدمها، تلاش برای خداشدن به واسطه هوش است.
….
+ موافقم ،دقیقا خواستم یک نفر اینو بگه ،تا بعرضتون برسونم که دین تا قبل از اینکه ثابت بشه توسط علم یک وهم ضروریست برای تکامل بشری و حرکت ایشان از نقطه آ به نقطه ب
….
+ آدمیان در تلاشند تا خدا شوند و این خواست شدنی نیست و تا اکنون مایه جنگهای عقیدتی و غیر عقیدتی شده و مواد و انرژی های زیادی را به هدر داده است.
….
+ عرض ادب
"دین قبل از اینکه ثابت بشه بوسیله علم وهمضروریست برای تکامل بشر"
میشه یک توضیحی بدین در مورد این گزاره
به نظرتان مبهم نیست؟
دین اثبات شود؟
علم معیار اثبات دین؟
کدام علم؟ کدام شاخه از علم؟ چرا علم باید اثبات کند؟
بعد مفهوم دین ...منظور تون از دین ادیان ابراهیمی ست؟
منظورتان از اثبات چیست؟
اثبات در فلسفه معنایی دارد
در علوم تجربی به معنای مشاهده و آزمایش است
دقیقا کدام عنصر دین بوسیله مشاهده و آزمایش باید اثبات شود؟
برای چه کسی اثبات شود؟
مگر استدلال ها جهان شمول است؟
مثلا گزاره های دینی مثل آب خالص در فشار معین در دمای ۱۰۰ درجه سلسیوس به جوش می آید که گزاره علم تجربی ست باشد؟
۲ بعلاوه ۲ مساوی ۴ هم گزاره ریاضیست
مثل این باشد؟
ما علوم تجربی انسانی هم داریم
دقیقا گزاره های دینی با کدام علم اثبات شوند؟ و چگونه.
مثلا بگویند آزمایش فلان اثبات کرد که ....
هیچ دانشمندی در فرمول هایش پارامتر خدا را دخالت نمی دهد.پارامترها فیزیکی هستند.
مثال میزنم
مثلا کسی بگوید اگر خدا نبود فلان فرمول تغییر می کرد؟ شما شنیدید؟
ما هزاران دانشمند داریم که گرایش های متفاوت دارند
در باور به خدا یکسان نیستند
بعد وهم یعنی چه؟
تفاوت وهم و ظن و شک در چیست؟
بعد در مورد تکامل منطورتان از تکامل دقیقا چیست و چرا دین با همان تعریف خودتان ضروریست برای تکامل؟
….
+ این تنها یک باور است ولی انگار آدمی رد پای این قانون را همه جا میبیند .
مایه بسط و تکامل هستی عمل همه پاره های هستی بر پایه قانون توحید است و مایه بنیادین نکبت و بدبختی آدمیان؛ فرار از قانون توحید است..
….
+ شما چرا اسرار دارید، جملات دینی را گزاره تعریف کنید، و معرفت دینی را با معرفت علمی مقایسه کنید.....در بحث دین راحت ترین نوع بررسی به نظر من بحث معنا شناسی است.....آیا کلمات، عبارات و جملات دینی معنا دار هستند؟و آیا این نوع جملات اگر گزاره شوند از نظر فلسفی معرفت یا صادق خواهند بود؟
….
+ فرمودند علم باید دین اثبات کند
گزاره جمله ایست که می تواند کاذب یا صادق باشد هر چند کذب و صدقش را ما ندانیم.
الان شما بفرمایید ان کلمات و جملات چه هستند اگر گزاره نیستند؟
….
+ گزاره به شرطی گزاره است که در هر همه زبان ها همان معنا راداشته باشد.......یعنی چه ژاپنی،چه هندی و چه در میان اسکیموها و قبایل وحشی آمازون.....فرضا جمله باران مرطوب است، و در همه زبان های دنیا باتوجه به اعتبار آن، یک گزاره است ولی ادیان ابراهیمی راه نجات انسان هستند، محمد پیامبر خداست، گزاره نیستند....چون برای یک هندی ، و ژاپنی جمله فاقد اعتبار گزاره است.....
زمانی دین رو با گزاره های علمی میتونیم بسنجیم...که دین ادعای علم بودن داشته باشد.....اما هنگامیکه دین چنین ادعای نکرده این مقایسه درست نخواهد بود....پوپر شرط ابطال پذیری رو برای رد علمی بودن بعضی از تخصص ها تنظیم کرد که ادعای علمی بودن را داشتند...مثل روانشتاسی....دین هم اگر ادعای علمی بودن کند قاعدتا با تیغ پوپر طرف خواهد شد.....
بهشت وجود دارد....جهنم وجود دارد.....و خیلی ازاین جملات گزاره نیستند....حتی جملات اخلاقی هم گزاره نیستند....
….
+ گزاره خدا واجب الوجود است گزاره دینی هست یا نه؟
….
+ این یک عبارت یا جمله است....گزاره نیست....
….
+ عزیز گزاره هست چون صدق وکذب بردارهست
گزاره ای فلسفی ایست
….
+ گزاره از نظر معرفت شناسان یعنی جمله ای که صادق یا کاذب باشد..و صدق آن منوط به موجه بودن آن باشد.....خدا باور است میتواند برای شما واجب الوجود باشد و برای دیگری نباشد......از نظر معنا شناسی،کلمه خدا معنادار نیست چون در ذهن شما تولید هیچ نوع واقعیتی را نمی کند و چون کلمه خدا معنا دار نیست....جمله خدا واجبالوجود است فاقد وجاهت گزاره ای است.......در میان خیلی از مردمان هم خدا معنا ندارد نمونه بارزش بودایی ها
….
+ یعنی شما میان ساحت دین و ساحت فلسفه قائل به فاصله هستید.
نمیشود یک خوانشی از دین داشت که فلسفی هم باشد
….
+ این جملات به نظرتان دینیست یا فلسفی؟
کائِن لا عَنْ حَدَث
مَوْجُود لا عَنْ عَدَم
….
+ به نظر باید به بعضی مطالب دوباره رجوع کرد،در منطق گزاره شخصی از انواع گزاره محسوب میشود.
اینکه فرمودید دین ادعای علم بودن نکرده،ادعای بسیار سنگینی است!
انا مدینه العلم و علی بابها که مشهور نبوی است و انشاء الله هر هفته در دعای ندبه خوانده میشود.
این بی انصافی است که نبینیم و ادعا کنیم نیست.
بنابر فلسفه اسلامی و خصوصا صدرا امام انسان کامل است،واسطه فیض است،چطور گزاره هایشان علمی نیست؟
….
+ علم درزبان عربی همان معرفت است، نه علم به معنای فیزیک و شیمی......دین میتواند یک نوع معرفت باشد...اما نه علمی و نه فلسفی.
معنا داری بحثی است در خانواده فلسفه زبان....اثبات پذیری مربوط به فلسفه علم است......دو شاخه فلسفه هستند یکی با زبان سرو کار دارد دیگری با آزمایش...
….
+ آیا این نظر نمیتواند علتش این باشد که شما جز فهم گزاره ای از دین فهم دیگری را نمیتوانید مفروض بگیرید.
به زعم من این اولین خطای روشنفکری است که باعث میشود روشنفکری در ورطه سکولاریسم بیفتد
وقتی میگوییم دین به هیچ وجه امکان جمع شدن با علوم را ندارد. بخاطر این است که ما در حقیقت از پایین به بالا نگاه میکنیم و اصلا بر این اصل اشراف نداریم که ساحت هایی مافوق دین گزاره ای و علم هست که میتواند این دو را درون خودش جای بدهد.
برای رسیدن به چنین بینشی ضرورت عقلی ایجاب میکند که شما از این دو ساحت گذر کرده باشی.
….
+ علم هر معرفتی را شامل می شود
فیزیک
شیمی
حقوق
ادبیات
فلسفه
جادو
یوگا
سیاست
….
+ در بحث اپیستمه شما ما دو نوع برخورد داریم....یکی با چون و چرایی عقل....و دیگری حس و تجربه....اولی به معرفت فلسفی می رسد و دومی هم به معرفت فلسفی در گزاره های ترکیبی و هم به معرفت علمی در کارهای صرفا آزمایشگاهی.....
….
+ هر انچه قابل اثبات باشه در دایره علم تعلق میگیره و هر انچه در ذهن متوصر بشیم به دایره دین و تا حدودی فلسفه تعلق داره
….
+ چرا فهم های متعددی را میتوانم مفروض بگیرم ولی قرار نیست انها باهم قابل جمع شدن باشن حیطه علم با حیطه دین در فضاهای کاملا متفاوت رشد کرده اند وگزاره دینی علمی نمیشود وگزتره علمی نیز دینی نمیشود
….
+ علم تعاریف زیاد دارد،اینکه یک تعریف را نسبت دهیم شاهد مستدل میخواهد!
اگر علم معرفت است،نمیتواند معرفت فلسفی از انواع آن باشد؟
….
+ با توجه به اصل ابطال پذیری پوپر فقط مسایلی علم هستند که قابلیت ابطال داشته باشند...فرضا، امروز ما جاذبه داریم و برای آن رابطه ای وجود دارد....اما شاید فردا جاذبه نباشد...پس رابطه مربوطه نیز باطل است.....علم یعنی این....
….
+ شما اثبات بفرمایید علم در عربی غیر از علوم تجربی و ریاضی را شامل می شود؟
چون با مراجعه به معجم ها من غیر عرب زبان و غیر متخصص اینطور نمیفهمم
….
+ وقتی میگوییم دین به هیچ وجه امکان جمع شدن با علوم را ندارد. بخاطر این است که ما در حقیقت از پایین به بالا نگاه میکنیم و اصلا بر این اصل اشراف نداریم که ساحت هایی مافوق دین گزاره ای و علم هست که میتواند این دو را درون خودش جای بدهد.
برای رسیدن به چنین بینشی ضرورت عقلی ایجاب میکند که شما از این دو ساحت گذر کرده باشی.
….
+ قابلیت ابطال دیگه چه شرطیه؟؟
زمین در منظومه شمسی به سر میبرد
این یک علم است حالا طبق ادعای شما و اصل ابطال پذیری پوپر باید چگونه ان را از امتحان سخت ابطال پذیر بودن گذر بدیم که عنوان علم بگیرن؟؟؟؟
….
+ گفتم کلمه علم در زبان عربی بیشتر به معنای معرفت بکار رفته، نه معرفت علمی به معنای فیزیک و شیمی....میتوانی کتاب ابن فارس در قرن چهارم را نگاه فرمایید.....اما امروز هر معرفتی علمی نیست، معرفت علمی داریم، معرفت دینی داریم، معرفت فلسفی داریم،معرفت اشراقی یا تصوف را هم داریم.....
فرضا مسلمین میگویند علوم قرآنی....این به معنای علم امروزی نیست...بلکه معنای معرفت را دارد....و الا که قرآن علم نیست، یک نوع معرفت دینی است یا معرفت وحیانی....
….
+ علم امروزی یعنی چه؟
عرضم این است مگر در گذشته فیزیک و شیمی و ریاضی نبوده؟
یا تصور می کنیم علوم تحربی متعلق به سه قرن اخیر است؟
علم کیمیا
علم حساب
و...در زمانپیامبر وجود نداشته ؟
….
+ در علم بودن فیزیک و شیمی شک نیست...اما علم در اسلام در هر موردی بکار می رود....که در آن حالات معنای معرفت می یابد....
….
+ مسئله این است که ساحت عقلانیت قدسی از جنس بین الاذهانی نیست و برای به تصویر دراودن و قابل فهم کردن ان چاره ای نداریم جز این که آن را در کانتکست علم تجربی برای مخاطب به تصویر بکشیم.
و این تصویر برای مخاطب خاص در این کانتکست، منجر به شناخت علم خواهد شد نه درک معلوم
….
+ آگاهی رو به چه صورت تعریف میکنید الان اگه بنده بیام بگم به من وحی شده و خدا منو فرستاده برای هدایت شما چه معیاری وجود داره که شما بفهمید من در ادعای خودم صادق هستم یا نه
….
+ علم امروزی تابع شرایط پوپر است....دیگرنمی توان به هر امری گفت علم، مگر شرایط ابطال پذیری راداشته باشد....
….
+ بله
ودر جواب نظریه عدمی بودن شر که شما به فلاسفه اسلامی منتسب کردین ولی فرمودن متعلق به دوران افلاطون بود چه پاسخی دادین؟
شما موضعتون نقد و حمله به عبارتی موسوم به فلسفه اسلامیه
به نظرمپس نیاز نیست جلو برویم...
حالا شما بین کسانی که این نظریه را قبول دارند و متوهم هستند اسلامی و غیر اسلامی فرق میگذاری
….
+ شما اگر بصیرت دینی، معنوی را برای منی که در ساحت علم تجربی زیست میکنم و عقلانیتم از جنس بین الاذهانی است در قالب علم بتوانی به تصویر بکشی. میتواند در من حرکت ایجاد بکند. البته انچنان که بالاتر عرض کردم منجر به شناخت معلوم نمیشود. ولی جزمیت مرا که دچار تردید میکند.!
و اگر اگزیستانسم کاملا بر روی ان ساحت بسته نشده باشد. میتواند مرا راهی ی ، راهی بکند که در نهایت منجر به مواجهه با حقیقت استعلایی میشود. و ساحت علم و دین آنجا با هم جمع میشود. در این صورت اگر از بالا به پایین نگاه بکنید علم و دین را در امتداد هم میبینید
….
+ در اسلام به هر معرفتی میگفتند علم...علم تفسیر، علم حدیث، علم نحو، علم صرف و کسانی که این علوم را می دانستند به علما مشهور بودند.......اما امروزه فقط علوم تجربی علم محسوب می گردند علومی که خاصیت ابطال پذیری را داشته باشند...مثل فیزیک، شیمی و از این نوع.......این علوم در طول تاریخ هم علم بوده اند....اما مابقی امور معرفت تلقی می گردند و در دایره تعریف علمی قرار نمی گیرند......والسلام....شب دوستان عزیز بخیر
….
+ من در وسط بحث غائب شدم و نمیدانم پس از چه گذشت و چه ها گفتند صرفا تا حد سوال بودیم
مسئله عدمی بودن شر اگر منتسب به هر مکتب یا فیلسوفی باشه چه اسلامی چه غیر اسلامی من با ان مخالفم و برای بحث پیرامون ان توشه ام از استدلال پر است
….
+ مثلا این حدیث امام علی را چطور تفسیر می فرمایید؟
حكمت گمشده مومن است پس آن را به چنگ آوريد ولو اينكه بخواهيد از دست مشركان بگيريد
معنی دارد كه اینجا حکمت به معنای علوم دينی باشد؟
احادیث متعددی از ائمه داریم که با توجه به شواهد تاریخی توصیه به یادگیری علوم غیر دینیست...
پس علم در روایات ائمه به معنای علوم تجربی هم می تواند باشد
شبتون خوش
….
+ بحث باید ذهنی باشه نه خودت خنثی باشی و صرفا از فلان فیلسوف پاسخ به میدان بیاوری و خودتو هم مبرا از ان دیدگاه بدانی
….
+ دوست عزیز شما حالت عجیبی دارید همه چیز رو باهم میبافید واقعا حقیقت استعلایی از کجاش دین استخراج میشه که شما فرمودین بهدش مگر انسان میتواند از بالا به پایین بنگرد هر شخصی در مواجهه با هر پدیده ای با ذهنیت وپیش فرضهای خودش با ان پدیده مواجه میشودداین اصطلاحات برای ۱۰قرن پیش هست الان کلا رد شده این نگاه بالا به پایین
….
+ بر طبق بیان حضرتعالی مبنی بر علم به معنای ابطال پذیری،سوالی از خدمتتان دارم؟
در تفسیر،حدیث،نحو،منطق،فلسفه و... اگر ابطال پذیری نیست پس این آراء و استدلالها و مبانی مختلف چیست؟
این همه مبنای تفسیری درباره آیات و روایات،کوفیون و بصریون در ادبیات،اصولیون و اخباریون،مشائیان و اشراقیان و صدرائیان در فلسفه؟
اینها هر کدام بر رد نظر غیرشان و اثبات نظر خودشان استدلال نموده اند....
….
+ اگر کامل تر بگوییم....پیامبر گفته است....اطبوالعلم و لو کان باسین.....در طلب علم باشیدحتی اگر در چین باشد.....اینجا می تواند جملات پیامبر و علی در اهمیت علم به معنای دانستن و معرفت باشد....و الا ما سندی از اینکه در صدر اسلام کسی از علم شیمی یا فیزیک خبر داشته باشد نداریم........
اقا رضای عزیز....اگر چه اینها در گذشته علم بودند، اما همه امروز معرفت هستند، یک نوع دانستن، چون شرایط تعریف امروزی علم راندارند....
….
+ به دلایلی چند!!
یک. اکثریت فلسفه اسلامی ساختن یا ارائه تصویری کاملا مشابه جهانبینی اسلام است
فلسفه اسلامی هیچگاه از دایره موضوعات مربوط به اسلام خارج نشده
هرگز با جهانبینی های اسلام زاویه پیدا نکرده مگر اقلیتی که ان هم به طریقی توجیه کردن
حالت انتزاعی داشتن فلسفه اسلامی و عدم کاوش حقیقت
وقتی فلسفه اسلامی را مطالعه می کنی حس می کنی ک هدف از پیش مشخص است
البته فلسفه اگر عنوان اسلامی پیدا کرد همین برای ردش کافی است
….
+ قرائت فلاسفه اسلامی مانند ابن سینا و ملاصدرا با قرائت سنتی فقها و متکلمان زمان خودشان از اصول دین یکسان بوده؟!.
برایم عجیب است پس چرا تکفیر شدند؟
….
+ عجب
اس و اساس معرفت توحیدی حقیقت استعلایی است.
از کی صحت ادعادها را با زمان می سنجند. بصیرت مگر دست آورد علم مدرن است که اصالتش را از دوره تاریخی و شکوفایی علمی بگیرد.؟؟
انسان هر چه بر علمش در مواجه با جهان افزوده شد و اصالت را به سوژه داد از حقیقت فاصله گرفت. و به اصطلاح تاریخ متافیزیک، تاریخ ا بسط سوبژکتیویسم است.
این که امروز علم تجربی در شکوفا ترین دوران خودش است. و هر چه بر وسعت ان افزوده میگردد از ساحت قدس دور میشود حرف عجیبی نیست. این روند طبیعی تاریخ است. و غایت عقل مدرن پایان تاریخ است.
….
+ ابن سینا در پایان عمر از دین عبور کرده بودند
….
+ آقا جان ندیده ایم ، میگیم نیست.
پیامبر اکرم از زاج سفید نام میبرن و ساخت محلول یاد میدن!
امیرالمومنین همین طور!
جابر بن حیان شاگرد کیست؟تخصصش چیست؟
همین اهل بیت میفرمایند هر آنچه از علم در شرق و غرب عالم است از ماست!
مستندی تصویری دارم که نشان میدهد کتب ائمه معصومین ما در موزه های فرانسه و انگلستان نگهداری میشود!
یکی از آنها کتابی است راجع به کیمیا از امام صادق!!!!
بنده در غفلتم عزیز....
….
+ برادر بزرگوارم
گمانمیکنم شما از روی شنیده ها قضاوت می کنید و در آثار و آرای این فلاسفه دقت نفرمودید
عبور از دین یعنی چه؟
پس چرا الان کتاب ابن سینا در حوزه تدریس می شود؟
تکلیف ملاصدرا چه؟
او هم عبور کرده بود؟
….
+ گویی تاریخ صرفا در این دوران است که دارد انسان و عقلانیت تولید میکند. و گذشتگان همگی تفاله هایی در شکل انسان بودند که فدای ظهور این دوره تاریخ شدند.
غافل از این که همگی دست اندر کار تحقق پایان تاریخ بودند.
اراده عقل کل مستقل از ارداه انسان است و حقیقت در هر دوره ای به فراخور زمان امکانات خودش را آشکار کرده و پروژه تحقق انسان ایده ال را به پیش برده است. و بر خلاف تصور اکثریت، امروز ما در تاریک ترین دوره از ادوار زیست بشر به سر میبریم
البته اگر اصالت را به انسانی بدهیم که حقیقتش را در نسبت با امر قدسی رقم میزند
….
+ ابن سینا دو بعد دارد
از ابتدا تا نزدیکای پایان عمر یک دیدگاه و جهانبینی داشته
ولی در سالهای پایانی عمر به اعتقادات پیشین خودش ناباور شده حتی تا مرز تکفیر هم پیش رفته بود
….
+ اتفاقا ابن سینا هر چه جلوتر رفت به عرفان اسلامی نزدیکتر شد....
علت تکفیرش هم عدم فهم مطالب فلسفی و عرفانیش از سوی اهل ظاهر بود....
شما لحن شفا را با لحن اشارات بررسی کنید....
ایشان رساله ای دارد به نام حی بن یقظان که اگر رجوع بفرمائید بحثش عرفان نظری است.....
فلسفه اسلامی نهایتش وادی عرفان است....
….
+ همه جهان مخلوق یک اراده است که به پیش می رود
حقیقت جهان تفسیری دیگر برای ما عرضه می کند خلاف تفاسیر دین باورانه
حیات از یک نطفه کوچک شروع شد تا به هوش انسان رسید
از این به بعد قصه جهان به همین هوش انسان مربوطه
که این هوش در کائنات چ خواهد کرد و تا کجا پیش خواهد رفت
زندگی پس از مرگ با حقیقت جهان در تضاده
….
+ بسیار خوب
این اراده آگاه است و هدف دارد یا بی شعور است.
لطفا خلط بین واقعیت و حقیقت نفرمائید. این که شناخت جهان را به کناری بگذاریم و به تغییر ان بیندیشیم. و از علم یک گوساله سامری بسازیم که آشوب و سردرگمی را با آن سرو سامانی بدهیم خودش با این که همه جهان مخلوق یک ارده است در تضاد خواهد شد.
این که اصالت را به سوبژه بدهیم و در فقدان نگاه تاریخی این اصالت را مستقل از حقیقت استعلایی بدانیم. یک بیخبری است. و یک بصیرت ناقص است. یک دکترین فشل است.
کائناتی که با پایان انرژی متاتر از بیگ بنگ (به ادعای دانشمندان ) فرو خواهد ریخت چه فرقی میکند که انسان تا کجایش را در نوردیده باشد. با این کلاه هم نمیشود عطش سیری ناپذیری جاودانگی انسان را و ترس از نابودی و فنایش را لاپوشانی کرد
….
+ من دستگاه تفکری و فلسفی دارم که با تعمق در حقیقت جهان ساخته شده است که تمام این سوالات را پاسخ میدهد
تنها سخن صدقی ک می توان در مورد هدف خلقت جهان ذکر کرد اینه ک جهان برای سرگرمی افریده شده
میل انسان به جاودانگی از غریزه عشق به زندگی نشئت می گیره و این عشق به زندگی حیله طبیعت برای تقلای جانداران برای حفظ حیاتشان است
در خدمتم
من ادعایی ندارم تنها حقیقت هستی را با نیروی تفکر به مطالعه نشسته ام و انچه در عقلم منعکس شده را بازگو کرده ام
متاسفانه باورهای مذهبی ما همگی اشتباه هستن
جهان سرتاسر پوچ و بی معنا است نمی توان هدفی برای ان اندیشید که زندگی را صرف ان کرد
نهاد ما معنای زندگی را برای ما میسازد ک وجود خارجی ندارد
….
+ منظورتان از دستگاه فلسفیتان عقل و تفکر شخصی خودتان است؟
….
+ منظورم یافته ها و شیوه جهانبینی است که با تفکر و مطالعه به ان رسیده ام البته ادعا نمی کنم ک خالی از نقص باشد
….
+ ّببخشید استاد جالب است چیزی که من حتی انرا درنیچه یا درفلاسفه دیگر دیدم همین بود که در نهایت به آن هدفی که در ذهن خود داشتند دست پیدا نکردند و درنتیجه دچار بحران معرفتی شدند اکثرا یا دیوانه شدند یا به سمت عرفان رو اوردند دلیل ان چیست؟
حتی شخصی مانند لنین که فیلسوف بود و ادعای زیادی در شناخت داشت و فلسفه هگل و مارکس تسلط داشت در زمان رهبری اش در شوروی سابق دیوانه شد و دست به جنایات زیادی زد.
….
+ ضمن عرض ادب و ارادت،حقیقتا بنده شاگرد کوچکی بیشتر نیستم و چیزی نمیدانم....
در مورد این مسئله باید تامل بشه،به نظر میاد یکی از دلائلش اینه که در علوم اسلامی فلسفه نسبت به عرفان حقیقتا علم آلی و ابزاری محسوب میشه،در صورتی که بعضی آن را اصالی میدانند....
حکیم الهی نهایتا از وادی ادراکات عقلی وارد ادراکات شهودی میشود و سپس در دستگاه فلسفیش آن را به قدر وسعش مدلل میکند مثل صدرا...
البته این فهم کوچک بنده اس....
….
+ به نظر میرسد در این برهه از زمان انسان به شدت دچار بحران معرفتی شناختی شده است و کسی هم نیست که بتواند اورا ازین بن بست بیرون بیارد و متاسفانه نتیجه ی ان پیوستن افرادی به مکاتب و فرقه های مختلف به ظاهر معنوی است که نشان میدهد انسان از اصل خویش دور مانده است.
وهمانطور که میدانید معرفت چیزی نیست که بشود تنها با تعقل به ان رسید.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 20 مارس 2018
فلسفه ذهن
+ بالزاک موضوع را مد نظر دارد ولی باید واقعیت ادبی به آن بدهد وگرنه نامش بالزاک نبود
به نظر من این رابطه دیالکتیکی نمی تواند باشد وگرنه تفاوت بین مدیوم ها معنایی نمی داشت. ولی می توانیم موضوع را این چنین صورت بندی کنیم که فرم و محتوا گرچه درهم سرشته اند و بدون هم در هنر معنایی ندارند ولی فرم، واقعیت فی نفسه را در ظرف واقعیت مدیوم خود می ریزد وگرنه نامش هنر نمی بود.
….
+ ما داریم از یک امر واقع صحبت می کنیم به عنوان واقعیت بیرونی و عینی. که در مورد بالزاک همان بلوارها و خیابان های پاریس است. که یک ابژه یا امر واقع است. ولی در سطحی دیگر با یک طرح داستانی. در طرح داستانی با یک سطح دیگری از واقعیت خود آن طرح روبرو می شویم که در هر حال واقعیتی است برای خودش چه سبک رئالیستی باشد چه سوررئالیستی یا اکسپرسیون یا ...
آقای دکتر کریمی این دو خلط نشود. خود یک مدیوم کارایی ها و کارکردهایش یک مسأله است. و در درون همان یک مدیوم هم آثار متفاوتند بسته به دو مسأله: یکی سبک دوران و دیگری سبک مؤلف.
….
+ بلوارها و خیابان های پاریس در یک رمان ادبی واقعیتی ادبی به خود می گیرند چرا که مناسبات بین آنها تفاوت دارد با یک عکس از این خیابان ها. در یک رمان حتی یک جاسیگاری نقش خود در فضاسازی دارد و در این فضاست که محتوا آشکار می شود.
….
+ ما می توانیم با بقیه همذات پنداری کنیم اما با خودمان هنگام ایفای نقشی که ما میدانیم خود ما هستیم نه شخصیت داستان چطور
در خصوص نگاه اسبها در مورد بازی و صحنه های فیلم هنگام ایفای نقش!! چه نظری دارید
منظورم این است که فرق بازیگر و اسب در بازی کردن یک نقش چیه؟
….
+ شما اگر تمرین بازیگری داشته باشید اگر یک جالباسی هم مقابلتان باشد می توانید بجای پارتنر باهاش صحبت کنید و حس بگیرید و تمرین کنید و مطابق نظر کارگردان عمل کنید. لزومی ندارد که حتماً همه ی عوامل آن صحنه در تمرین هم باشد. اینجا چه اتفاقی می افتد؟ ذهن بازیگر دارد فضاسازی می کند خود بخود. یعنی فرض می کند که آن روزی که به شهرک سینمایی خواهد رفت و در نقش کمال الملک ظاهر خواهد داشت چطور اجزای چهره اش را تغییر دهد و دستش را بلند کند. ذهن بازیگر در این لحظه ی تمرین در دو سطح است. هم در سطح داستان. و هم در سطح طرح آن فیلمنامه.
….
+ یعنی در سبک استانیسلاوسکی فرد نسبت به فرق خود به عنوان شخصیت و بازیگر بینش ندارد؟
….
+ در سبک استانیسلاوسکی حتماً و صد در صد، بازیگر باید در نقش فرو رود. سینمای آغاز هالیوود هم همینطور است. بازیگران در نقش فرو می رفتند و روند خطی روایت هم کاملاً مصداق بارز یک واقعیت از کل واحد آن فیلم بود. که اصطلاحاً بهش می گویند روایت خوش ساخت.
….
+ به نظرم امکان ندارد شخص نسبت به تفاوت خود با شخصیت بینشش را از دست بدهد. فقدان بینش حاکی از یک بیماری روانی است
….
+ درسته. همینطوره. خب این حالت در نقش فرو رفتن را کارگردانها از بازیگران می خواهند. ویوین لی، بازیگر بربادرفته و تراموایی به نام هوس، دچار همچین حالتی از افسردگی شد بعد از آن فیلم. او بازیگری بود که اسکار گرفته بود. و در بازی اش مجموعه ای از تضادها را به طور همزمان باید به نمایش می گذاشت. بازیگران گویا بعد از یک مدت بعضی از نقش ها در آنها تأثیر می گذارد.
….
+ ابنسينا و وحی
فارابی قبل از ابن سینا باب تحلیل وحی را در فلسفه اسلامی گشوده است.
اما ابن سینا برخلاف فارابی معتقد است كه نفس نبی با برخورداری از عقل قدسی، علوم موجود در عقل فعال را بدون كسب و انديشه دريافت می كند، برخلاف فيلسوف كه برای كسب آن، محتاج فكر و انديشه است.
ابنسينا بر اساس مبانی خود درباره ماهيت ادراك، مدركات كلی را از سنخ علوم حصولی می داند.
از نظر او، نفس انسان پس از حصول استعداد، آماده دريافت علوم وحيانی از عقل فعال می شود اما اين نحوه ارتباط با عقل فعال، به هيچ روی از نوع اتحاد نيست؛ بلكه عقل فعال اين علوم را بهصورت مفاهيم حصولی در نفس و قوای ادراكی ايجاد می كند و البته نفس نبی در دريافت اين علوم، دچار خطا و اشتباه نمی شود؛ زيرا در نهايت كمال است؛ درحالی كه در تبيين فيلسوفان بعدی همچون ملاصدرا كه در باب ماهيت ادراك معتقد به اتحاد عاقل و معقول است، نفس نبی با عقل فعال متحد می شود و علوم دريافتی از سنخ علم حضوری اند كه خطا و اشتباه در آن اصلا قابل تصور نيست.
نكته ديگر اينكه ابنسينا در تبيين علوم جزئی وحيانی، الفاظ و رویت فرشته وحی، هرچند خزانه اين علوم را نفوس فلكی می داند، در اثنای تحليل خود، كمتر به نقش آنها می پردازد و علوم جزئی وحيانی را محصول محاكات متخيله نبی می داند. بنابراين در تحليل ابنسينا، قوه متخيله نبی نقش اساسی در فرايند نزول وحی دارد و تمامی صور و الفاظ وحيانی و حتی رويت خود فرشته وحی، ساخته و پرداخته متخيله نيرومند نبی است كه به نهايت كمال خود رسيده و در اين محاكات، ره به خطا نمی برد.
اما ملاصدرا كه بهتبع سهروردی وجود عالم مثال را پذيرفته، معتقد است كه صور تنزليافته و ممثل حقايق وحيانی، در عالم مثال موجودند و نفس نبی بر اثر برخورداری از متخيله نيرومند، با اين عالم متحد می شود و اين صور را در آنجا مشاهده می كند.
ضمن اینکه ابنسينا در تبيين خود، از مبحث نفوس فلكی كه مربوط به هيئت منسوخ بطلميوسی است، بهره گرفته و اين قسمت از نظریه او، امروزه نيازمند ترميم و بازسازی بر اساس مباحث كيهانشناسی جديد می باشد.
….
+ حیث التفاتی (intentionality ) یکی از معیارهای ذهنی بودن امری هست چه ربطی به ابژکتیو بودن دارد؟
….
+ این تحلیل برای هر دو جهان مسیحیت و اسلام خطرناک بود؛ در جهان مسیحیت از آنرو که با تصدیق امکان اتصال به عقل فعال برای عموم، پایهٔ مرجعیت واحد مطلقعنان کلیسا را میلرزاند. لذا این حدس مطرح شده که یک دلیلی که برای حمایت از ابنرشدیان صورت گرفته، تلاش برای عقب نشاندن و اضمحلال جریان ابنسیناییها در مغربزمین بود.
در عالم اسلام نیز چون با ارجاع لفظ وحی به نبی میتوانست باب تأویل را فراختر سازد، عمیقاً برای جریان نصگرا خطرناک مینمود، خاصه اینکه بنا به گزارش غزالی، اسماعیلیه صریحاً از آن بهره میبردند👇🏼
….
+ معنا مگر غیر از این است که یا به صورت ابژکتیو یا به صورت سوبژکتیو یا ترکیبی از این دو بدست می آید؟
….
+ احسنت! حیث التفاتی یا قصد چیزی یعنی یافتن معنا در آن! ابژکتیو و سوبژکتیوش بستگی به مکانیسم بعدی شناخت دارد.
یکی ایده آلیست میشه یکی رئالیست میشه یکی نومینالیست و ...
….
+ پوریتویستها تلاش می کنند که معنا را به صورت ابژکتیو بدست آورند و مخالفین آنها می گویند که معنا را نمی توان به صورت ابژکتیو بدست آورد و بنا بر این به صورت سوبژکتیو باید به معنا برخورد کرد. بنا بر این از همان ابتدای روبرو شدن با معنا یا باید ابژکتیویستی با آن برخورد کرد یا سوبژکتیویستی یا ترکیب این دو را استفاده کرد. مرحله ی بعد کجاست؟!
«ایمان گرایان» سوبژکتیو برخورد می کنند، «واقع گرایان» ادعا می کنند ابژکتیویستی برخورد می کنند، مرحله ی بعدی وجود ندارد!
….
+ ماهیت را حکماء سه جور لحاظ می کنند
بشرط شیء
بشرط لا
لا بشرط
منظور شما کدام است؟
….
+ و معلومه که ماهیت ذهنی وجود خارجی نداره
….
+ مبانی نگاه عینیت خواه یا به عبارتی دیگر پوزیتیویستی و استوانه های تفکر ذهنیت خواه را تأویل، یعنی درک درونی تشکیل می دهد. تأویل در پروسه تفکر و ارزیابی آن اساس کار است. به همین دلیل از همه چیز و هر آنچه که هست، قرائتهای متفاوت وجود دارد. این واقعیتی است که بسیاری از مکاتب فکری در تاریخ آن را انکار کرده اند.
….
+ دیروز شایگان و سروش دباغ و امروز نیز حسین بشیریه. همگی پی بردند که چگونه سیطره ی ایدئولوژی مانع اندیشیدن به نحو راستین در بنیادها شده است.
….
+ صرفنظر از این که نگاه عینت خواه درست است یا نگاه ذهنیت خواه، به نظر می رسد برای رشد فکر فلسفی و نیز جلوگیری از گیجی لازم است مشکلات مربوط به مرحله ی ماقبل بحث های فلسفی را حل کنیم؛ مشکل زبان و کلماتی که برای همه روشن باشد.
….
+ با این نگاه خیلی موافقم، زیرا فلسفه یعنی تشریح هستندگی وجود با واژه ها. مشکل اینجاست که ذهنیت انسان عرصه های گفتگوی ممکن را با تعاریف خاص واژه ها و کاربرد متفاوت آنها تبدیل به عرصه نبرد اندیشه ها کرده است. من مبانی مبحث وجود را در دستگاه فکری هایدگر از این منظر مردود می دانم.
….
+ در فلسفه ذهن یکی از معیارهای تمایز ذهن /بدن (mind /body ) حیث التفاتی (intentionality ) بودن امور ذهنی هست که اولین بار برنتانو مطرح کرد.
….
+ بله، فلسفه به شدت وابسته به زبان و کلمات است و هر چه که این ابزارهای مورد استفاده ی در فلسفه از کارایی و وضوح و دقت بیشتری برخوردار باشند، استفاده کنندگان از ابزارها بهتر می توانند به اهداف خود نزدیک شوند. اما متأسفانه در ایران در زمینه ی فلسفه این ابزارها بسیار غیردقیق و دچار بلبشو هستند.
….
+ رهایی از چنبره رویکر د اید ئولوژیک و در عوض اختیار کردن رودیکرد معرفت طلبانه , برغم ممکن بودنش , کاری بس ثقیل می باشد.
….
+ ممنونم و سپاسگزار. من فلسفه هگل را مبنای دیالکتیک فاشیسم می دانم، ولی او بدرستی گفته است که فلسفه یعنی تفاهم واژه ها، واژه هایی که از درون انسان برمی خیزند و جهان بیرون را ترسیم می کنند. شاید یکی از دلایل عدم سیستم واژگان فلسفی منسجم در ایران این باشد که در مباحث بیشتر واژگان غربی را به عاریه می گیریم که جهانی دیگر در درون و جانمایه آن پنهان است.
….
+ بله و متشکر از توضیح تان. خود هگل یکی از خدماتی که به آلمانی زبانها کرد، این بود که معادلهای دقیقی برای اصطلاحات فلسفی و زبان فلسفی رایج در آن دوران که لاتین بود پیدا کرد و این خیلی به رشد فلسفه و فلسفیدن در آلمان کمک کرد، به نظر می آید ما نیازمند چنین کاری هستیم که دیگر انرژی مان صرف به توافق رسیدن بر سر معنای اصطلاحات و کلمات نباشد. واضح است که نسبیت حاکم است و هیچگاه نمی توان به طور ۱۰۰ در ۱۰۰ از ابهام رها شد اما تصور من این است که کسانی که در ایران به مسائل عمیق فلسفی می خواهند بپردازند، از مرحله ای به بعد؛ مجبور هستند؛ یا از اصطلاحات عربی استفاده کنند یا از اصطلاحات زبانهای غربی و می توان حدس زد که نتیجه چنین وضعی چه خواهد شد.
….
+ در فیزیک ذرات بنیادی مفهومی به نام سوپرپوزیشن وجود دارد که وجود ناظر (سوژه) در آن برای تعیین حالت موج یا ذره ضروری است. جهان نیز همینطور است اگر ذهن وجود نداشته باشد و به پدیده ها معنا ندهد و حالت ذهنی ایجاد نشود کل جهان گویی در حالتی نامعین و برهمنهی قرار دارد.
موبایل را مثال میزنم
عکسها و فیلمها و صداها و ... در حافظه وجود ندارند آنچه در حافظه وجود دارد داده های دیجیتال صفر و یک است که هیچ معنا و موجودیت معناداری ندارند. اما وقتی به صفحه نمایش یا بلندگوها می آیند موجودیت پیدا می کنند و حتی در این مرحله هم موجودیت ندارند چون به امواج الکترومغناطیسی و مکانیکی نور و صدا تبدیل می شوند که فاقد معنا و موجودیت معنادار هستند و باید ذهنی وجود داشته باشد تا در آن به حالات ذهنی رنگ و صدا و معنا تبدیل شوند وگرنه در همان حالت نامتعینی و بیمعنایی خواهند ماند.
….
+ درسته قبول دارم، هگل اندیشمند غول پیکری است و مثل کانت برای سیر حکمت در اروپا سیستمهای کلانی را به عرصه وجود آورده است. مشکل اساسی در کشور ما این است که کاربرد واژه های غربی به گونه ای تبدیل به پرستیژ شده است. من سالهاست که زیاد فارسی صحبت نکرده ام و از فارسی خواندن و فارسی نوشتن لذت درونی می برم. فکر می کنم که نسل جوان می تواند به گونه شناسی تاریخ تفکر در ایران برگردد و جهان را با سیستم واژگانی خود ترسیم کند و از عربی هم که زبانی بسیار فلسفی است کمک بگیرد.
….
+ سلام. احتمال این که موضوعی به نام «گربه ی شرودینگر» را خوانده باشید زیاد است. به فرض که مرگ گربه در آن آزمایش واقعا بستگی به ذهنیت ناظر داشته باشد. آیا در جهان نیوتونی که زندگی روزمره است نیز چنین است؟ یا در جهان ماکسولی که قوانین الکترومغناطیس تابع ذهنیت ناظر نیستند یا در جهان انرژی های عظیم انشتینی؟ آیا فرمول معروف انشتین بر اساس ذهنیت ناظر تغییر می کند؟
….
+ اینطور نیست. فلسفه فاقد دستاورد است. فلسفه مثل جذر و مد می ماند. می رود و می آید. بسیاری از پرسشهای فلسفی هزاران بار تکرار شده اند و این روند تغییر نخواهد کرد. اولین سئوال فلسفه اسلامی مبحث وجود است. هایدگر در آغاز کتابش "هستی و زمان"مدعی است که هیچکس در جهان مسئله وجود را مطرح نکرده است و تنها اوست که برای اولین بار این مشکل را دیده است.
آفرین. من روانشناس هستم و این جمله را کاملا بجا ارزیابی می کنم. طرزتکلم بیان طرزتفکر است. لذا تفکر و زبان با هم در ارتباط هستند. ما با بالابردن تیزبینی فکری می توانیم سیستم واژگانی خود را هم بپرورانیم. اگر این را درونی کنیم، می توانیم در مسیر تفکر فلسفی قرار بگیریم.
فاکتهای تاریخی بخوبی نشان می دهند که مباحث فلسفی مغرب زمین یک گفتمان درون فرهنگی است. آنها خود را مرکز و ما را پیرامون هم نمی دانند. ما باید در نوع نگاهمان تغییر ایجاد کنیم تا راه برای تفکر باز شود
….
+ هایدگر اصلا چارچوب دکارتی سوژه / ابژه یا ذهنی / عینی رو قبول نداشت.
در جهان بودگی (Dasein ) قبل از شناخت جهان هست اصلا ذهن /عین مطرح نمیشه .
….
+ به خاطر اینکه ابژه های ذهنی بر ابژه های عینی برای هایدگر اولویت ندارند، بلکه تحلیل اونتولوژیک پیش از سوبژکتیویته سوژه برای هایدگر اولویت دارد، برای هایدگر پردازش شالوده و پایگاه هستی شناسی مهم است، او اساسا از بکارگیری عین و ذهن خودداری می کند. چون هستی همانگونه که هست برای او مهم است.
….
+ خب این سوژه و ابژه در اینجا به حمل شایع بحث شده! یعنی مرحلۀ معرفت شناسی دازاین هست و اون موضع هایدگر رو نقض نمیکنه!
یعنی نظر هایدگر رو خراب نمیکنه! بلکه نظرش رو توسعه میده صرفاً!
….
+ ذهنیت برای هایدگر اصلا مهم نیست، هایدگر می گوید تا هستی یک هستنده بر شما آشکار نشود راه به ذهنیت و تفکرش نخواهید برد، تفکر اصیل از هستی آغاز می کند بعد به هستنده ها می پردازد، ذهنیت نحوه هستی یک هستنده است که هستی اش به نحوی انتولوژیک اثبات شده است.
….
+ خب این که درسته!
ثانیاً ذهنیت به لحاظ معنایی خیلی گسترده است! فقط تو ذهنیت هوسرلی منبعث از هگل یا کانت نمونین! تو اگزیستانسیالیسم هم ذهنیت هست منتها به زبان خودشون!
….
+ معرفت شناسی دازاین عبارت غریبی هست. هایدگر برای گریز از ثنویت دکارتی، اصطلاح دازاین را به کار میبرد یعنی ما قبل از اینکه جهان را بشناسیم در جهان وجود داریم بنابراین اصلا ابژه /سوژه یا ابژکتیو /سوبژکتیو مطرح نمیشه
….
+ این نکتۀ خوبیه! منم موافقم. منتها معتقدم میشه برنتانویی در این مورد بحث کرد طوری که هایدگرش هم خیلی آسیب نبینه! تو ذهن خود من این بود، ولی شاید نویسنده نظر دیگه ای داشته!
….
+ یک سوال
آیا اینکه می گویند مثلا هایدگر تجربه گرا یا کانت ذهنگرا بود و فلسفه اشان را بر آن مبنا چیده اند آیا واقعا آنها غیر از آن نمی اندیشیدند و تماما معتقد به فلسفه خود بودند و دیگران را تخطئه می کردند؟
….
+ ما اجازه نداریم خارج از ساختار اصطلاح شناسی فلاسفه قدم از قدم برداریم، وگرنه سردرگم خواهیم شد، ذهنیت در فلسفه همان سوبژکتیوته است، یعنی فعلیت فاعل درون ذاتی شناسانده. بین سوژه و ابژه در سنت فلسفی غرب فاصله ای وجود دارد، بین شناسنده و شناخته شده، هر تفکری در این سنت مستلزم فاصله گذاری است، هایدگر می گوید این تنها نحوه تفکر نیست، او تفکر اگزیستانسال را معرفی می کند که اساسا بازی پیشین را بهم می زند، بنابراین وقتی وارد گفتمان هایدگر می شویم حق نداریم از اصطلاحات پیشین استفاده کنیم.
درست است ما به جای معرفت شناسی هایدگر باید بگویم هستی شناسی هایدگر. یا هستی کاوی، یا تحلیل هستی...
….
+ البته این نکته که آیا میشه از این چارچوب سوژه /ابژه فرار کرد چون هایدگر خودش هم چه بخواد چه نخواد یه انسان هست که دعوی شناخت هستی را داره نکته ظریفی هست
….
+ این یک اشتباه بزرگ است، هایدگر یک انسان است که دعوی شناخت دارد، بله درست است، اما این شناخت و تفکر و تعمق او معطوف به چه چیزی است این مهم است، شناخت او متوجه شناخت و تفکر نیست، بر همین اساس معرفت شناسی نیست، او هستی شناس است، و این شناسایی معطوف به هستی است. او دراین باره هم بارها بحث کرده است مفاهیم او بسیار روشن بیان شده است.
….
+ درسته این ادعای خود هایدگر هست اما هستی سخن نمیگه این هایدگر هست که سخن میگه وقتی حرف از شناخت هست این دوگانه سوژه / ابژه گریز ناپذیر هست . سخن از هستی شناسی (ontology )،متضمن نوعی شناخت هست
….
+ بحث خوبی است، اما هر کدام از این پرسشها را پیشاپیش هایدگر پاسخ داده است، با هرکدام ازینها وارد تحلیل های بعدی هایدگر می شویم.
هستی چگونه شناخته می شود؟ آیا به وسیله خرد و عقلانیت شناخته می شود؟ اگر شناخت محل کشف هستی است پس باید خود هستی به مثابه ابژه در گرفته شود و دوباره وارد ثنویت دکارتی می شویم.
پاسخ هایدگر این است که ما پیش از آنکه نایل به شناخت شویم در جهان هستیم، و زمانی هم دست در کار شناخت جهان می بریم، باز هستی بر ما آشکار است، اما برای بیان این ویژگی و خصلت هستی باید از عقل و منطق استفاده کنیم؟ پاسخ منفی است، اما هر تحلیلی نیازمند استفاده از خرد و عقلانیت است، با این حال در جهان بودن ما متضمن عقلانیت نیست پس چیزی هم درون ما باید وجود داشت باشد که بدون بکار گیری تحلیل عقلانی بر ما آشکار باشد، هایدگر برای بیان این تحلیل غیر عقلانی هستی، زبان را پیشنهاد می کند، زبان خانه وجود است، زبان نیز پیشاپیش محمول هستی است و هر واژه خود دلالت دارد بر هستی هستنده.
….
+ علیرغم آنچه گفتم، باز در این مورد فکر میکنم و نظرم رو میگم. اینکه معرفت شناسی هایدگر چه جور تعبیری هست! برای خود منم دردناکه ولی نظرم اینه میشه با برنتانو یکاریش کرد!
إنشاءلله مطالعه میکنم خدمتتون میگم.
ممنون.
….
+ درست میگین اما باز دعوی خود هایدگر را تکرار می کنید من خودم هم حرف هایدگر را قبول دارم بحث من این بود که هایدگر به عنوان یک انسان نمیتونه از چهارچوب های شناختی فرار کنه ضمن اینکه زبان اگر هم خانه وجود باشه پر از چاله و چوله هست که بعضی ها تا آخر عمر شون از این چاله و چوله ها خارج نمیشن مثل نظام های متافیزیکی و دینی
….
+ حیث التفاتی برنتانو......عبارت است از عمل یا امری ذهنی، که معطوف به شی، چیزی یا کسی باشد....برنتانو اعتقاد داشت که تحسین باید به شی یا کسی بر گردد و یا انسان نمی ترسد مگر از شی یا کسی و اگر تعجب کرده، باید از چیزی تعجب کرده باشد.......
….
+ در افتادن با هایدگر غیرممکن است، در افتادن با کانت و دکارت ممکن است، حتی نیچه بوسیله خود هایدگر و فیلسوفان بزرگ دیگر، هر نو آموز فلسفه باید بداند که ما وقتی درون سنت فلسفی میاندیشیم تنها به مدد خود فیلسوفان می توانیم فلسفه ها را نقد کنیم.
برای مثال بین هایدگر و سارتر می توانیم موضع سارتر بپسندیم اما نمی توانیم، چهارچوب فلسفه فیلسوفان را خودخواسته تغییر بدهیم،
مثلا می توانیم بگویم من هایدگر را نمی پسندم من سارتر را می پسندم و بوسیله سارتر فکر کنیم. یا بگوییم من مارکس و هگل را می پسندم چرا که مارکس و هگل انقلابی هستند و هایدگر انقلابی نیست
….
+ هایدگر و معرفت شناسی.....در منطق می گویم، یک گزاره اگر وتنها اگر مطابق با واقعیت باشد حقیقت است....اما هایدگر اعتقاد دارد حقیقت عبارت است از ناپوشیدگی و عریان بودن و می گوید حقیقت فقط آنجا و آن وقت وجود دارد که دازاین وجود داشته باشد....هایدگر دو دلیل برای در ابطال حقیقت منطقی در قالب گزاره ها دارد او میگوید اگر منطق گزاره ها درست باشد، در اولین قدم باید گزاره ای داشته باشیم که بتواند با واقعیت مطابقت داشته باشد، و در دومین قدم واقعیتی را داشته باشیم که آن گزاره با آن مطابقت کند. اما هیچ کدام از این دو قدم هم نمی تواند وظیفه خود را که نظریه منطق گزاره ها به عهده آنها گذاشته است انجام دهند....اما تعریف هایدگر از گزاره هم خاص است...هایدگر هر جمله ای را گزاره می داند، حتی اشاره شما به چکش، یا گفتن اینکه(( سنگین است)) چون منظور گوینده سنگینی چکش است، در نهایت هایدگر حتی صداهای محض را گزاره می داند....
….
+ هایدگر حقیقت منطقی گذاره ها را ابطال نمی کند، هایدگر آنها را غیرمهم می شمارد، او می گوید تقدم ندارند.
شاید بهترین مثالی که می توان زد برای روشنی تبیین کامو در افسانه سیزیف است که گفت تنها مسئله مهم فلسفه این است که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا خیر؟ اینکه جهان دارای دو بعد یا عقل دارای نه یا دوازده مقوله است [ اشاره به کانت] مسایل دست دوم اند.
برای هایدگر هم گذاره های منطقی دست دوم اند.
….
+ در بالا هم گفتم آنها را کافی نمی داند....اینکه کافی نمی داند درست است، ویتگنشتاین و جان سرل هم کافی نمی دانستند...مشکل اینجاست که هایدگر هر چیزی را گزاره می داند، و وقتی بودن دازاین در هروقت و هرجا را حقیقت می داند، یعنی کردار، رفتار و گفتار دازاین می تواند حقیقت باشد....من این توهم هایدگر را ناشی از پدیدارشناس بودن او می دانم....هوسرل می گفت هر سخن بی معنی برای ما معنا پیدا میکند.....یعنی ما حتی به سخنان بی معنی باید معنا ببخشیم....هایدگر این امر را از هوسرل گرفت و در نهایت میگه:آنچه ما بدوا می شنویم به هیچ وجه همهمه یا مجموعه ای از صداها نیست، بلکه واگن غژغژ کننده و موتور سیکلت است. ما ستون سربازان در حال رژه، باد شمال، دارکوب نوک زننده و آتش ترق ترق کنان را می شنویم......دغدغه ویتگنشتاین، دامت و سرل از این نوع نیست، سرل درپی گزاره سازی از جملات قولی است و ویتگنشتاین ناکام در ساخت و بررسی گزاره های اخلاقی....
….
+ شاید برای هوسرل که پدیده شناس است، اما برای هایدگر به این سادگی ها هم نیست، از یک جهت باید دانست که هایدگر شکاک نیست و حقیقت بی هیچ شک و شبه ای برای او آشکار است، اما این شکار شدن بدون زحمت هم نیست، او می گوید رسیدن به حقیقت مستلزم آشکار سازی از هستی است که متافیزیک غرب تا کنون آن را در حجاب افکنده است، و دوم تلاش در جهت پرسش از هستی، حقیقت هستی را بی واسطه آشکار می کند. کسی که این حقیقت را قادر است آشکار کند دازاین است که خود نیز نیازمند کشف حجاب از حقیفت خود است، دازاین اما در تحلیل بدوی در زندگی هر روزینه اش فهمیده می شود، یک دازایان معمولی، اما هایدگر معتقد بود بدون تخریب دازاین هر روزه می توان به سمت دازاین متعالی گام برداشت، دازاینی که آزاد است و آفریننده و تن به استبداد نمی دهد.
….
+ حرفای شما کاملا درست است.....اما بیایم و هایدگر را خوب بررسی کنیم....اگر بگویم هر گزاره معنا داری از کلمات معنا داری تشکیل شده است که در یک مخاطب معنا های مد نظر گوینده را ایجاد کند. مشروط به این خواهد بود که هر واژه ای معنای تثبیت شده ای مشترکی را در ذهن مخاطب ایجاد کند(با شرط هم زمانی گوینده و شنوده و هم زبان بودن) اما هایدگر در نیچه می گوید: حیات زبان واقعی در تکثر معناست، تبدیل واژگان زنده و پویا به انعطاف پذیری یک توالی نشانه ها، که به طور مکانیکی تثبیت شده و تک معناست، به معنای مرگ زبان و انجماد و نابودی دازاین است...آقا حامد علاوه بر بحث های قبلی، در تکثر معنا برای یک واژه آیا گزاره یک معنا پیدا میکند یا چند معنا؟و آیا با این شرایط گزاره را می توان ایجاد کرد؟
….
+ ماهیتی که در عالم خارج با وجود متحد است و به هستی وجود موجود است
ان الوجود عارض المهیه
تصورا واتحدا هویه
….
+ اشتراک در معنا در تعریف گزاره، شرط گزاره بودن است که هایدگر آنرا منوط به دازاین می کند.....یعنی طبق نظر هایدگر، هر کسی زبانی خصوصی در قالب یک زبان خواهد داشت......در ادامه بحث این جمله آلن بدیو را نقل میکنم که در مورد معرفت شناسی هایدگر می گوید: عمارت فلسفی هایدگر در خصوص پرسش حقیقت جز شعر هیچ پاسخ دیگری را روا نمی دارد....
جهت مزاح.....آقا حامد هایدگر در جایی می گوید: گزاره ها جایگاه شایسته حقیقت نیستند.....یک سوال، اگر جمله خود هایدگر هم که یک گزاره است را می توان جایگاهی شایسته برای حقیقت دانست؟
….
+ مجموعه«تفکر اثربخش» مشتمل بر ده کتاب است، که از صدای عقل شروع می شود و به تباهی تفکر ختم می گردد۰
….
+ ي سوال
فلسفه اول در ايران بوده و بعد ب غرب رفته؟
….
+ بدیو و دلوز دشمنان هایدگر هستند اما هیچکدام پاسخ های درخوری به فلسفه او نداده اند و من معتقد نیستم از عمارت فلسفی هایدگر تنها شعر بر می آید بلکه من معتقدم جنبش انسان گرایی غرب با هایدگر به اوج خودش می رسد هرچند هایدگر این لفظ را بر خود نمی پذیرد و خود را انسان گرا نمی داند، خصوصا هایدگر دوم که تنها به وجود می اندیشد. اما به هرحال تنها موجودی که می توان وجود را فهم و کشف کند انسان است.
….
+ آن ماهیت بشرط شیء است
….
+ اگر این گذاره به وجود دلالت داشته باشد حقیقت است، هایدگر پست مدرنیسم نیست و تنها متافیزیک را واسازی می کند و نه کل فلسفه و حقیقت را
….
+ فکر کنم منظورم رو درست نگفتم........هایدگر میگه: گزاره ها شایستگی حقیقت را ندارند.....سوال من اینه: با توجه به اینکه خود جمله هایدگر یک گزاره است....می توانیم بگوییم که خود جمله هایدگر هم شایستگی حقیقت را ندارد؟...
….
+ تا جایی که از هایدگر می دانم(و به قول یکی از مفسران او) یکی از دلایل چرخش هایدگر از هستی و زمان این بود که همچنان این سطح زبان را برای رابطه ای اصیل با هستی مناسب نمی دید چرا که این نوع فلسفیدن همچنان برای متافیزیک جا باز می گذاشت. رفته، رفته از هستی و زمان به بعد نیز کلا نوع مواجهه ی هایدگر با مساله ی هستی دگرگون می شود و از آن اتقان گزاره های او در هستی و زمان نیز خبری نیست.
برخی از مفاهیم بکار رفته در کتاب «هستی و زمان» رجعتی به فلسفه ی استعلایی کانت است. بسیاری از مفاهیم فلسفه ی او استعلایی باقی می مانند استعلایی، افق، شرط امکان و... به همین جهت هایدگر سعی کرد در چرخش بعدی خود این مفاهیم استعلایی را حذف کند چون مادام که این مفاهیم استعلایی حاضر باشند همچنان در سنت متافیزیکی می اندیشد، با اینکه هایدگر بسیار تلاش می کرد که برخوردی انتولوژیک با مساله ی هستی داشته باشد.
….
+ هایدگر درمورد مکان مندی می گوید: دازاین حتی حس جهت یابی خود را را از جهانی که او را در برگرفته به دست نمی آورد. جهان مکان مند است زیرا دازاین مکان مند است. دازاینی که به خوبی مسکریش یا فرایبورگ را می شناسد، طبیعی است که ماربورگ یا برلین را نشناسد......هایدگر در جمله اول منکر استعلا است...در جمله دوم فکر میکنیم که استعلا را قبول دارد ولی وقتی مثالی را که آورده میخوانی مطمن میشوی که معتقد به استعلا نیست.......
….
+ استعلا به نوعی ذات دازاین است در استعلای دازاین به سوی موجودات در کلیت آنها و سپس هستی است. من نگفتم هایدگر کانتی با موضوع برخورد می کند به هیچ عنوان. گفتم بعضی از اصطلاحات او در هستی و زمان طنین کانتی داشت.
هر فیلسوفی بعد از کانت به ناچار بایست تکلیف خود را با کانت مشخص کند که نسبت به او چه موضعی دارد. دست کم من هیچ فیلسوفی بعد از کانت ندیدم که با او درگیر نشده باشد.
….
+ بعد از کانت....همه پایه های فلسفه ریشه در کانت دارد....فیلسوفان یا با کانت بوده اند یا مخالف کانت....آنان هم که مخالف کانت هستند ریشه مخالفت خود را از کانت گرفته اند.....
….
+ حقیقتش اراده بی شناخت نمیدونم چیه☹️
اما چیزی که من از شوپنهاور فهمیدم اینه که میگه یک اراده ای هست که داره مارو کاملا کنترل میکنه و ما فقط توهمی از انتخاب داریم
بعد در توضیح اینکه این اراده چیه هم:
اینکه هرچیزی تو این جهان هست جلوه ای از اون اراده هستش
و ما میدونیم در حرکته اما چگونگی حرکتش اگاه نیستیم
و...
فقط چیزی که هست ممکنه من همینم اشتباه فهمیده باشم پس اگر شوپنهاور اصلا اینو نمیگه هم لطفا بهم بگید🤷♂🤦♂
….
+ شایداز نظر هایدگر گذاره ها همه متافیزیکی اند، با این حال نیچه هم می گوید هر گذاره پیشداوری است، پس این گذاره او پیشداوری است، پست مدرنیسن ها می گویند هیچ حقیقتی وجود ندارد، این گذاره هم چنین است.
می توان ازین روش که فلسفه قاره ای پر از تناقض است استفاده کرد. اما کافی نیست.
برای مثال برای نیچه گذاره ها تنها ابزارند و از آن عبور می کند تا به مقصود خود برسد، در بازی های زبانی نمی ماند، او به شور زندگی می اندیشد و زبان بهانه برای اعتلای آن و برداشتن موانع آن است.
….
+ شوپنهاور در جهان همچون اراده و تصور می گوید: نزد من اراده ای بی شناخت بنیان واقعیت امور است....و آنرا نیرو و انرژی هم می نامد....در پاسخ به اینکه کل این نیرو یاانرژی از کجا می آید....شوپنهاور میگوید: این پرسش به این معناست که این انرژی مشتق است و خودش نهایی نیست، اما در جهان پدیدارها چیز دیگری در ورای این انرژی وجود ندارد.... اما بنده شاید اشتباه کنم چون زیاد شوپنهاوری نیستم....
….
+ در مورد متافیزیک به نظر حق با کانت است، کانت می گوید چرا ما به دانش متافیزیکی نیازمندیم چون در طبیعت و سرشت انسانی ماست، هایدگر می خواهد متافیزیک را ریشه کن کند، هیچ وقت تعصب او را در این زمینه نفهمیدم.
….
+ اهان یعنی این انرژی خودش خالق نیست فقط عمیق ترین لایه جهان ماست?
….
+ قصدم مزاح بود از بیان اون جمله هایدگر......اما در مورد دلوز و آلن بدیو....به زعم بنده آلن بدیو از هایدگر دفاع میکند، آن هم دفاع های زیبا که در نهایت هم هایدگر را برحق میداند.....فرضا در جایی می گوید...که منطق گزاره ها چارچوبی خیلی تنگ و ناعادلانه برای شناخت واقعیت و حقیقت است....اگر خوب یادم باشد در دفاع از نظریات هایده گر می گوید....
شوپنهاور حرفی از خالق بودن انرژی نمی زند.....شاید شوپنهاور از قانون بقای انرژی خبر داشته....چون اگر قبول کرد که انرژی در جهان ثابت است و فقط تغییر حالت میدهد و حالتهای مردم و جهان از این تغییر حالت است.....حرف شوپنهاور درست است....
….
+ حقیقت در همان مزاح است.
الن بدیو خردگرا نیست و در فلسفه قاره ای می اندیشد اما بدیو نقد های تندی نسبت به هایدگر دارد، از تفسیر زور چپان او از نیچه تا ایده پایان متافیزیک تا دشمنی هایدگر با افلاطون، تا ضد تکنولوژی بودن هایدگر و...
….
+ اما اخه از طرفی میگن که هرچیزی در این جهان هست جلوه ای از اونه
من گفتم با توجه به دیدگاه شرقی بودایی شوپنهاور شاید منظور از این جلوه کردن همون خلق کردن باشه🤷♂
….
+ شما بهتر از من شوپنهاور را می شناسید.....گفتم قبول بقای انرژی خلقت را هم میتواند تعریف کند، که نسبیت خاص انیشتین هم انرژی را در رابطه مستقیم با جرم و سرعت نور تعریف می کند....و اگر رابطه را بر حسب جرم بنویسیم انرژی و جرم بازهم رابطه مستقیم دارند و این سرعت نور است که معکوس عمل می کند.....
….
+ نه نه منم منظورم خدای ادیان ابراهیمی نیست
سوالم اینه خدای شوپنهاور اینقدر بد هستش?!
یا اصلا این نیرو کور مثلا یک قانون فیزیکی هستش و جزیی از همین جهان نه چیزی فراتر,?
….
+ اولا خدا تلقی اراده و خواستی که شوپنهاور ازش حرف میزنه زیاد تعبیر قشنگی نیست . شوپنهاور هر چیز قابل شناخت و ادراک در این جهان رو نمودی از اون اراده حاکم میدونه . نه منظورش قانون فیزیکی نیست . قبل از شوپنهاور کانت نظریه ش این بود که ما نمیتونیم پی ببریم که در حقیقت این جهان چیزهست و ما فقط نمود هاش رو میبینیم اما شوپنهاور یه قدم از کانت جلو رفت و این شی فی نفسه رو اراده نامید .
….
+ شوپنهاور نقدی که بر کانت کرد این بود که برخلاف کانت که برای هر شی یک شی فی نفسه درنظر میگرفت او می گفت فقط یک شی فی نفسه است... نام این شی فی نفسه رو اراده گذاشت.
به عقیده او در عالم پدیدار ها بین آنها تفاوت وجود دارد که به دلیل دو معیار مکان و زمان است ولی عالم نومن که به مکان زمان وابسته نیست پس شی های فی نفسه نداریم که متفاوت باشند .پس یگانه تلقی میکرد...
….
+ وجود ربط یا ارتباط لزومن به معنای علیت نیست
در بحث شدت و ضعف هم باید بگم در فلسفه خودمان شدت و ضعف به عنوان حقیقت و رقیقت مطرح می شود
….
+ جالب این که یکی از مشهورترین جملات ویتگنشتاین این است؛ «هر آنچه دربارهاش نتوان سخن گفت، باید درباره آن خاموش ماند» و قصد او هم این بوده که فلسفه را از ابهامی که دارد بیرون آورد. اما کمتر کسی می تواند دقیقا نوشته های او را بفهمد.
در واقع او می خواست فلسفه شبیه ریاضیات شود که کمترین تفسیرها برای فهم گزاره های آن لازم باشد اما خودش طوری نوشته است که بیشترین تفسیرها هم هنوز نتوانسته باعث فهم دقیق او بشود.
«هر آنچه درباره اش نتوان سخن گفت، باید درباره آن خاموش ماند»، در واقع صورت پیچیده شده ی این جمله ی بسیار ساده است؛ وقتی که حرف می زنیم بهتر است مقصود خود را واضح بیان کنیم. او مانند مولوی در خود بیت؛ پای استدلالیان چوبین بود —- پای چوبین سخت بی تمکین بود، عمل کرده؛ خودش اصرار دارد که جملات باید وضوح داشته باشند اما همین جمله را غیر واضح بیان می کند. مانند مولوی در بیتی که نوشته شد؛ خودش از استدلال استفاده می کند تا ثابت کند که استدلال درست نیست.
به عبارت باز هم ساده تر؛ او از مبهم گویی استفاده می کند تا ثابت کند که نباید مبهم گویی کرد!
….
+ بله مگر اینکه کوانتومی ببینیم. آن قابلیت هم میتواند آشکار شود چون همین دستگاه بینایی ما، ذاتش کوانتومی است.
….
+ در فیزیک ذرات بنیادی مفهومی به نام سوپرپوزیشن وجود دارد که وجود ناظر (سوژه) در آن برای تعیین حالت موج یا ذره ضروری است. جهان نیز همینطور است اگر ذهن وجود نداشته باشد و به پدیده ها معنا ندهد و حالت ذهنی ایجاد نشود کل جهان گویی در حالتی نامعین و برهمنهی قرار دارد.
موبایل را مثال میزنم
عکسها و فیلمها و صداها و ... در حافظه وجود ندارند آنچه در حافظه وجود دارد داده های دیجیتال صفر و یک است که هیچ معنا و موجودیت معناداری ندارند. اما وقتی به صفحه نمایش یا بلندگوها می آیند موجودیت پیدا می کنند و حتی در این مرحله هم موجودیت ندارند چون به امواج الکترومغناطیسی و مکانیکی نور و صدا تبدیل می شوند که فاقد معنا و موجودیت معنادار هستند و باید ذهنی وجود داشته باشد تا در آن به حالات ذهنی رنگ و صدا و معنا تبدیل شوند وگرنه در همان حالت نامتعینی و بیمعنایی خواهند ماند.
….
+ خب عرفان و فلسفه هم نوعی علم اند برای بررسی هستی با رویکردهای متنوع. همچنین علوم تجربی. اگر رویکرد ها دقیق باشد، باید همه این متدها به یکسو اشاره نمایند چون یک جهان بیش نداریم که میشود از منظرهای مختلف بررسی اش کرد. اینطوری میتوان از رویکردهای موازی هم حداقل برای درک مطلب بهره جست.
….
+ یعنی چه که فلسفه و عرفان هم نوعی علمند؟
….
+ یعنی طریقی برای دانستن اند.
….
+ خب
حالا فرض کنین من ادعا میکنم این واسطه ها که ذهن من رو کوبیدن دقیقا خود شی رو به من نشون دادن
شما که نمیدونین خود شی چیه چجوری میخواین بگین که این خود شی نبوده و خود شی یه چیز دیگس؟
….
+ حتی واسطه ها هم وارد ذهن نمی شوند یعنی امواج مکانیکی صدا و امواج الکترومغناطیسی یا ذرات فوتون هم که از جانب شی گسیل شده اند وارد ذهن نمی شوند. ذهن می داند که نامه رسان همان کسی نیست که نامه را فرستاده است.
….
+ ادعا نیست. از تمام اشیاء و ذرات، اطلاعات کوانتومی ساطع میشود که به آنها توابع امواج کوانتومی میگویند و این توابع در گیرنده ها، یا اکوسیستم ها ترجمه میگردد. نامه رسان ها، ذرات کوانتومی هستند از قبیل فوتون، گلئون، گرویتون و غیره. و نامه رسان، خود شیء نیست. اطلاعات را جابجا میکند. اینها محاسبات ریاضی دارد الان در علم.
سلسله اعصاب ما اطلاعات کوانتومی را دریافت میکند، ترجمه میکند، به مغز میفرستد. مغز واکنش نشان میدهد و موادی در بدن ترشح میکند. ما میبینیم یا حس میکنیم یا عکس العمل نشان میدهیم.
خود ذرات از تار مرتعش تشکیل شده اند که جرم ندارد، صرفا ارتعاش حاوی اطلاعات است. آن اطلاعات نیز از چیزی به نام شعور نشأت میگیرد.
ماهیت شعور را فعلا نمیدانند اما عملکردش بسیار منظم است و آثارش را محاسبه ریاضی میکنند.
….
+ ذرات انحناهایی هستند که در فابریک فضا ایجاد شده اند. مانند صفحات ضبط صدای قدیمی که صدا با ایجاد برجستگی ها و فرورفتگیهایی بر سطح یک صفحه فلزی ضبط می شد. ما در واقع بر صفحه ی سه بعدی یا شاید چندین بعدی فضا ضبط شده ایم
….
+ من دقیق متوجه منظورتون نمیشم
اگه منظورتون از تار مرتعش استرینگ تعوری هست که خود ادوارد ویتن اینطوری حتمی راجع بهش صحبت نمیکنه
چیزی که ما الان داریم میبینیم اینه که دنیا همون چیزیه که شما بهش نامه رسان میگین
درسته؟
….
+ ما مانند همان ذره ی الکترون فاینمن هستیم که خودش، خودش را اندازه می گرفت. یعنی ما خارج از سیستم ناظر و شی نیستیم اما ذهن یک فرافکن یا پروجکشنی از این به ما میدهد.
هیچ دوربینی نمی تواند از اجزای درون خود فیلمبرداری کند
ما در خود محبوسیم و قادر به درک خود نیستیم
گیرم ما چشم جهان به خودش هستیم و از جنس خود جهان هستیم. گیرم ما دریچه ی جهان برای درک آن هستیم، آیا جهان خودش توانسته بر خودش آگاه شود؟ آیا در فراکتال کوچکتر ما می توانیم بر خودمان آگاه شویم؟ اگر جهان بتواند آگاه شود پس ما هم میتوانیم آگاه شویم
آیا خودآگاهی ما، یعنی از خود آگاه شده ایم؟ اگر از خود آگاهیم آیا این آگاهی صادق است؟ شاید یک شیطان فریبکار اینگونه به ما القا کرده
….
+ جهان شوید جهان را درک میکنید. جهان هستیم، نمیدانیم چون از منظر ذهن مینگریم. این(واقعیت و مجاز) خاموش شود، آن(حقیقت) روشن میشود.
اتزعم انک جرم صغیر ...
آیا گمان میکنی جرم کوچکی هستی ولی در تو عالم اکبر پیچیده ... علی(ع)
….
+ خب طبیعتا تو گروه کسانی هستند که عالم و عارف به قواعد ادبیات عرب و لغات آن هستند.....
قرآن بهترین راه شناخت خداست
مابقی راهها فقط ذهنیات انسانهاست.
خیلی از آیات هم تفسیر نیاز ندارند خیلی واضح و روشن هستند.
فلسفه ربطی به قرآن ندارد.
قرآن کتاب الهی و فلسفه کتاب بشر و ذهنیات اوست.
در قواعد فلسفی تغییرات زیادی هست برخلاف قرآن کریم.
لا تبدیل لکلمات الله.....
….
+ در انتهای این کران جهان چیزی وجود ندارد و در انتهای آن کران هم چیزی وجود ندارد. پس هر دو کران به هم متصل هستند چون چیزی بینشان وجود ندارد
قبل از تولد، من وجود ندارم. بعد از مرگ هم وجود ندارم این ور نیستی من عدم است. آنور نیستی من هم عدم است. چون دوطرف خط زمانی وجود من، عدم است پس هر دو طرف یعنی مرگ و زندگی من به هم متصل اند و بین این دو هیچ فاصله ای وجود ندارد.
نه فیلسوفان فرصت خواندن علم و آگاهی یافتن از علوم مختلف را دارند و نه دانشمندان فرصت خواندن تخصصی فلسفه را دارند. هر چه فیلسوف از علم می گوید ناقص و ناشی از درک ناقص علوم است و هر چه دانشمندان از فلسفه سخن می گویند ناقص و ناشی از درک ناقص آن است.
پس علم و فلسفه نمی توانند در یک شخص جمع شوند و همزمان هم دانشمندان و هم فیلسوفان محصولات فکریش را تایید کنند.
….
+ به نظر من اپوخه هایدگر محدود وسیع تری را نسبت به اپوخه هوسرل در بر می گیرد...هوسرل یک هستی یک قهوه را با تعلیق استعلا بررسی می کرد....تعلیق استعلا در مورد گذشته و آینده زمان و مکان صورت می گیرد....یعنی فنجان و قهوه از کجا آمده اند چرا آمده اند و چه خواهند شد برای هوسرل مهم نبود....هوسرل قهوه را می دید و فقط ذات قهوه را در مکان و زمان حضور قهوه بررسی می کرد.....اما هایدگر هستی، زمان، مکان را بررسی میکند آن هم با تعلیق استعلا.....هستی مدنظر هایدگر همان است که هست بدون بررسی گذشته آن، دازاین وقتی هست دازاین است از کجا آمده و به کجا می شود مهم نیست..زمان هم در نظر هایدگر همین است.....اپوخه مد نظر هایدگر وسیع تر از هوسرل است، جهانیست.....
….
+ بار دیگر فلسفه در خدمت ایدوولوژی و باور.
هتا در یک خانواده، همگی زبان و ادبسار یکسانی ندارند.
باور به داشتن نژاد یکسان علیرغم رسوم و گویش های گوناگون چه زیانی دارد؟
بهتر است به درخت خود برگ و بارهایی از دانش و درستی بیفزاییم؛ نه اینکه برای خوشایند برخی و بدآیند گروهی دیگر ریشه هایمان را انکار کنیم.
گرایش به قانون توحید مایه پیوند استوار همه جهانیان خواهد شد و نخستین گام در این راه حذف همه نامها و نشانها از ادبسار (ادبیات) دین است.
….
+ حتی یک ماده ی جامد و خشکی مانند آجر برای اینکه آجر بماند و مدتی در زمان استمرار یابد نیاز به جاری بودن مداوم قوانین فیزیکی بر اجزایش و محیط و فضایی دارد که در آن واقع است.
قوانین همیشه جاری هستند و لحظه ای نیست که از جریان بیفتند.
این اراده ای که این جریان را استمرار می دهد چیست؟
….
+ خدا چه جوری چیزی که نداره رو اعطا میکنه ؟ شیطون چه جوری خلق شده؟( اگرقبول کنیم صفتی هست که در خدا نیست پس خدا کامل نیست .)
اگر جواب داده بشه بدی نبود خوبیه اصلا برای من قانع کننده نیست در این صورت من میگم شیطان خالق خداست و خوبی نبود بدی هست شیطان بدی هاشو به خدا نداده خوب شده
با اینکه این صفات همگی سلبی ایجابی نیستن که بعنوان مثال ایا خدمت به دیگران نبودنش میشه ظلم به دیگران یا خدمت نکردن به دیگران؟
شیطان ظلم میکنه نه اینکه خدمت نمیکنه
عشق نبودنش میشه اذیت دیگران یا میشه عاشق نبودن ؟
شیطان اذیت میکنه
رحمت نداشتن هم همینطور و ....
بخشی از صفات هستن مثل راست و دروغ و آنهم شرط سخن دارد
یعنی هرکس راست نمیگه دلیل نیست که دروغ میگه ممکنه ساکت باشه مگه اینکه حرف بزنه و اونوقت مجبوره دروغ بگه
….
+ حضرت آیت الله جوادی تعبیری دارند که شیطان سگ خداست،آنهایی را که با صاحب خانه آشنا هستند رها میکند و آنهایی را که غریبه هستند میگیرد و رها نمی کند.
بنا بر فلسفه اسلامی نظام خلقت احسن است و شری وجود نداره!
شیطان وظیفه اش را انجام میدهد....
….
+ شما می فرمایید شر امر وجودیست؟
بعد فرمودید فلسفه اسلامی همه توجیه است
خب بفرمایید استدلال فلسفه اسلامی بر عدمی بودن شر چیست که مطابق نظر شما توجیه است و آن را نقد می فرمایید
….
+ همین که میگن شر همان غیبت خیر است همین یک توجیه دروغین و غیر واقعی است
جنگ
فقر
بیماری
زجر
رنج
درد
حسادت
همه و همه شر هستند و وجود دارند
….
+ دقیقا من همین ایراد رو دارم به نظر من
شر خودش وجود داره
چون اگر بگیم شر نبود خیر است به همین منوال میتونیم بگیم خیر نبود شر است و این دو جمله هیچکدوم بردیگری درست تر نمیتونه باشه
و مشکل دوم همون چیزی که گفتم درسته در صفات سلبی ایجابی این ویژگی صدق میکنه اما همونجور که سعی کردم مثال بزنم انگار همیشه هم اینجوری نیست.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 19 مارس 2018
|
|