چیستی ها
 
 
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما
 
 

قیام امام حسین (ادامه) 

 

+ دوستان برای جلسات بعد برای اینکه بتوانیم درک صحیحی از تاریخ دوره امام حسین (ع) داشته باشیم   پیشنهاد می کنم یکبارکتاب تاریخ قیام و مقتل جامع سید الشهدا نوشته مهدی پیشوایی را تورق کنید

.....

+ بله، بعدا میگند فقط چهار نفر مخالف یزید بودند انگار همه با او موافق بودند.

 

ابن زیاد وقتی وارد کوفه شد جمله ای گفت که نشان می دهد چگونه بیعتی برای یزید گرفته شده،

 

گفت: سرهایی میبینم که رسیده است و زمان چیدن آنها فرا رسیده است.

.....

+ به جناب ایمان پیشنهاد می دهم به چند نکته توجه ویژه داشته باشند:

 

۱ تلقی خود را از مشروعیت یزید و مخالفین او و رفتار خشن حاکمان او از جمله ابن زیاد مطالعه دوباره داشته باشند.

 

مفاد صلحنامه و شرط اینکه خلافت به یزید نرسد را مطالعه کنند.

 

جنایات معاویه در حق شیعیان و از جمله حجربن عدی را مطالعه کنند.

 

۲ بحث های فلسفه اخلاق و اطلاق و تقیید ارزشها را مورد توجه قرار دهند.

 

۳ فهمشان از مشروعیت را تعمیم ندهند و ان را به مباحث فلسفه سیاسی واگذارند.

.....

+ چند تن از بنی هاشم و بنی عبدالمطلب در کربلا بودن؟

.....

+ نرفتن آنها با حسین به معنای بیعت کردن انها با یزید نیست..

 

وقایع پیچیده آن زمان نیاز به تامل بیشتر دارد.

.....

+ اگر با تفکر خوارج آشنا بودید این  سوال را مطرح نمی کردید. خوارج با همه مشکل داشتند و اصولا جز خود را شایسته اصلاح و حاکمیت جامعه نمی دانستند لذا اولا بیعت گرفتن از آنها مرح نبود ثانیا بواسطه خشک مغزی که داشتند با کمی بازی سیاسی می شد از آنها در راستای اهداف حکومت استفاده کرد. این بحث خود یک بحث مفصل و طولانی استکه این مجال زمان بیان آن نیست

.....

+ بهرحال جریان فکری بزرگی در اسلام بودند یا خیر؟؟

 

جالب است شما عبدالرحمان بن ابوبکر را جریان میدانید ولی خوارج را که سالها با امویان جنگیدن و برخلاف ائمه شیعه عافیت طلبی نکردند را جریان نمیدانید

.....

+ جنایات یزید در دوران خلافت کوتاهش

 

پرسش : یزید در دوران خلافتکوتاهش چه جنایات عظیمی به بار آورد؟پاسخ اجمالی:پاسخ تفصیلی: یزید در مدّت کوتاه خلافتخویش که سه سال و چند ماه بیشتر طول نکشید، جنایات بزرگى مرتکب شد که هر یک از آن ها به تنهایى براى رسوایى و ننگ وى و خاندانش کافى است. از میان آن ها به سه جنایت مهم اشاره مى شود:

 

1 ـ فاجعه خونین کربلا: مهمترین جنایتى که به دستوریزیددر ابتداى حکومت وى انجام شد، ماجراى خونین کربلاى سال 61 هجرى و شهادت امام حسین (علیه السلام) و یاران پاکباخته و با ایماناو و به اسارت بردن زنان و کودکان حریم نبوى(صلى اللهعلیه وآله) به دست عمّال وى مى باشد.

یزید در ابتداى حکومت خویش نامه اى به «ولید بن عتبه» ـ والى مدینه ـ نوشت و از وى خواست به هر قیمتى که شده از امام حسین(علیه السلام)، عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبیربراى او بیعتبگیرد.(1)

مطابق نقل «ابن عثم» هنگامى که یزیداز خوددارى امام حسین(علیه السلام) و عبداللّه بن زبیرآگاه شد، نامه دیگرى به ولید نوشت و در آن تاکید کرد که در صورت امتناع حسین(علیه السلام) از بیعت، سرش را براى من بفرست، تا جوایز فراوانى نصیب تو شود.(2)

با امتناع امام(علیه السلام) از بیعتو حرکت به سمت مکّه و کوفه، در نهایت کار به حادثه کربلا ختم شد.

ماجراى خونین کربلا و جنایات لشکریان یزیدو سرداران سپاه او در این واقعه در کتاب هاى شیعهو سنّى به طور مشروح آمده است و حتّى میان غیر مسلمانان نیز مورد بحث و بررسى قرار گرفته است و کتاب هاى فراوانى در این زمینه نوشته شده است.

2 ـ کشتار وسیع مردم مدینه: این فاجعه در ذى حجّه سال 63 هجرى واقع شد(3) و به واقعه «حرّه» نیز معروف است.(4)

پس از حادثه خونین کربلا و آگاهى مردم از ماهیّت یزیدو پلیدى و خباثت وى، و اعلام قیام و جهاداز سوى «عبداللّه بن حنظله غسیل الملایکه» و برخى دیگر از صاحب نفوذان، انقلاب خونینى در مدینه آغاز شد.

مردم مدینه نخست با عبداللّه بن حنظله تا پاى جانبیعتکردند و آنگاه «عثمان بن محمد بن ابوسفیان»، والى مدینه را بیرون کردند. بنى امیّه در منزل مروان بن حکم اجتماع کردند و همگى در آن جا محبوس شدند.

مردم مدینه یزیدرا از خلافتخلع کرده و به بدگویى و سبّ و لعن وى پرداختند. یزیدکه از ماجرا مطّلع شد، لشکر عظیمى فراهم ساخت و فرماندهى آن را به عهده مردى خونریز به نام «مسلم بن عقبه» گذاشت.(5)

این فرمانده سفّاک، پس از محاصره مدینه، مقاومت آنان را درهم شکست و به قتل و غارت مدینه پرداخت و کشتار وسیعى را در این شهر به راه انداخت.

ابن اثیر مى نویسد: مسلم بن عقبه، مدینه را سه روز بر لشکریانش مباحساخت که هرگونه بخواهند در آن عمل کنند. آنان به کشتار وسیع مردم پرداخته و اموال آنان را نیز غارت کردند.(6)

3 ـ آتش زدن کعبه: لشکر یزیدپس از غارت مدینه براى نبرد با عبداللّه بن زبیربه سوى مکّه حرکت کرد. مسرف بن عقبه در بین راه به هلاکت رسید.(7)

وى به هنگام مرگ، به سفارش یزید، «حصین بن نمیر» را به فرماندهى لشکر انتخاب کرد. لشکریان شام مکّه را محاصره کردند و ابن زبیررا که به مسجد الحرام پناهنده شده بود، مورد حمله قرار دادند. آنان با منجنیق، حرم الهى را آتش باران کردند که در نتیجه پرده ها و سقف کعبه آتش گرفت و سوخت.

مورّخان نوشته اند که این آتش سوزى در سوم ربیع الاوّل سال 64 هجرى واقع شده است.

محاصره و درگیرى شامیان با عبداللّه بن زبیرو طرفدارانش ادامه داشت، تا آن که خبرمرگ یزیدبه شامیان رسید و پس از آن، آن ها متفرّق شدند و به شام بازگشتند.(8)

آرى، یزیددر مدّت کوتاه خلافتش، هر سالى را با جنایتى بزرگ سپرى کرد و به جان و مال و ناموس مسلمین دست تعرّض دراز کرد و از همه عظیم تر، جنایت بزرگ عاشوراى سال 61 هجرى را پدید آورد.

این بحث را با جمله اى از «ذهبى» ـ دانشمند معروف اهل سنّت ـ به پایان مى بریم؛ وى در معرّفى یزیدمى نویسد:

«کَانَ نَاصِبِیًّا، فَظّاً، غَلِیظاً، جِلْفاً، یَتَنَاوَلُ الْمُسْکِرَ، وَ یَفْعَلُ الْمُنْکَرَ، اِفْتَتَحَ دَوْلَتَهُ بِمَقْتَلِ الشَّهِیدِ الْحُسَیْنِ، وَ اخْتَتَمَهَا بِوَاقِعَهِ الْحَرَّهِ»؛ (

.....

+ یزید ناصبى (دشمن على و خاندانش)، خشن، تندخو و بى ادب بود. مسکرات مى نوشید و مرتکب منکرات مى شد. دولت وى با کشتن حسینِ شهید آغاز و با واقعه حرّه (مدینه) پایان یافت).(9)

نفرین تمام نفرین کنندگان جهان بر او باد!(10)

 

پی نوشت: (1). «... أَمَّا بَعْدُ! فَخُذْ حُسَیْناً وَعَبْدَاللهِ بْنَ عُمَرَ وَ عَبْدَاللهِ بْنَ الزُّبَیْرِ بِالْبَیْعَةِ أَخْذاً شَدِیداً، لَیْسَتْ فِیهِ رُخْصَةٌ، حُتَّى یُبَایِعُوا». (تاریخ طبرى، ج 4، ص 250 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 14). (2). «... وَلْیَکُنْ مَعَ جَوَابِکَ إِلَىَّ رَأْسُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِىٍّ، فَإِنْ فَعَلْتَ ذَلِکَ فَقَدْ جَعَلْتُ لَکَ أَعِنَّةَ الْخَیْلِ، وَ لَکَ عِنْدِی الْجَائِزَةُ وَ الْحَظُّ الاَوْفَرُ». (فتوح ابن اعثم کوفى، ج 5، ص 26). (3). کامل ابن اثیر، ج4، ص120 و تاریخ طبری، ج 4، ص 374. (4). «حرّه» به معنای زمین سنگلاخی و سنگستان است و چون بخشی از مدینه از سنگلاخ و سنگ های اتش فشانی پوشیده شده است، آن منطقه «حرّه» نامیده شد و به علت پیدایش این فاجعه در آن منطقه و نفوذ سپاه شام به مدینه از طریق «حرّه و اقم» به «واقعه حرّه» نیز معروف شده است. (لسان العرب، واژه حرّه). (5). معاویه به یزید سفارش کرده بود که در صورت نقض بیعت توسط مردم مدینه، آن ها را با مسلم بن عقبه درهم بشکن! (کامل ابن اثیر، ج4، ص112 و الامامه و السیاسه، ج1، ص231). (6). کامل ابن اثیر، ج 4، ص 117. (7). پس از دفن مسرف در آن مکان و حرکت لشکر شام، زنى قبر وى را شکافت و جنازه اش را به دار آویخت، مردم پس از اطّلاع از این ماجرا، به آن مکان آمدند و جنازه اش را سنگباران کردند. (الامامة والسیاسة، ج 1، ص 242). (8). رجوع کنید به: تاریخ طبرى، ج 4، ص 381-384; کامل ابن اثیر، ج 4، ص 123-124; الامامة و السیاسة، ج 1، ص 241 و ج 2، ص 19 و تاریخ الخلفاء، ص 233. (9). سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 83 . (10). گرد آوري از کتاب: «عاشورا ريشه‏ ها، انگيزه ‏ها، رويدادها، پيامدها»، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى)، انتشارات امام على بن ابى طالب(عليه السلام‏)، قم، 1388 ه. ش‏، ص 218.

.....

+ از افاضات شما متشکریم اما تعجب از شماست که ادعا دارید تاریخ را خوب خوانده اید اما به سخنان همین افراد درباره امام حسین و قیام وی قبل و بعد از قیام کربلا هیچ اشاره ای نمی کنید. علاوه براینکه  بیان این مطلب که کسی در راس یک جریان است بدین معنا نیست که همه آنها حاضرند تا پای  جان در رکاب وی باشند. نمونه خوب برای این جریان قوم حضرت  موسی  بودند که وقتی خدا دستور جهاد به آنها داد آنها با آنکه پیرو موسای پیغمبر بودند گفتند که تو با خدای خودت به جنگ برو و ما بعد از پیروزی به تو ملحق می شویم

.....

+ نسبی از آب [1]

(قسمت اول)

 

روایت ازدواج هاشم فرزند عبد مناف، در منابع تاریخی از اختلافاتی نه چندان زیاد اما مهم برخوردار است. من روایات خلاف را "روایات اصلاحی" می نامم و به مضمون در ( ) نقل می کنم.

هاشم در سفری تجاری به شام، در یثرب با زنی (که روایات تاکید بر شریف بودن او دارند) عقد، و در راه سفر شام در غزه وفات می کند. (روایتی هست که همسرش را به مکه می آورد اما هنگام وضع حمل، طبق قرار معهود، وی را به یثرب و پیش بستگانش می برد (و بنا به روایتی دیگر، همراه همسر و فرزندش به یثرب می رود) و در راه شام می میرد)

فرزند هاشم به نام شیبه، تا نوجوانی در تاریخ گم است تا شخصی، در یثرب گروهی کودک (نوجوان) را مشغول تیراندازی می بیند که کودکی (نوجوانی) از میان آنها به هاشم تفاخر میکند و میگوید: منم فرزند هاشم، منم فرزند بزرگ بطحاء.

شخص به مکه میرسد و ماجرا را به گوش مطلب (فرزند دیگر عبدمناف و برادر هاشم از یک مادر) میرساند. مطلب (بنا به روایت اصلاحی، مطلب اینجا میگوید که من او را فراموش کرده بودم !) همان روز به یثرب می رود و بنا به اختلاف روایات، یا به شهادت دیگران و شناخت خود کودک را بی اجازه مادرش به مکه می اورد؛ و یا از مادر کودک وی را درخواست می کند و به اصرار، او را به مکه می آورد.

هنگام ورود به مکه، هر شخصی که از مطلب راجع به کودک می پرسد، می شنود که او عبد (برده) من است. (روایات اصلاحی میگویند که مطلب در جمع مردم گفت که او پسر هاشم است و گروهی شنیدند و گروهی نشنیدند و همچنان او را برده مطلب پنداشتند و به این نام معروف شد!! روایتی دیگر میگوید که علیرغم سخن مطلب مبنی بر پسر هاشم بودن شیبه، همچنان قریش او را عبدالمطلب نامیدند)

بهرحال مطلب بعد از خود، تمام امور مربوط به کعبه و مکه را به عبدالمطلب می سپارد (کنیه مطلب و عبدالمطلب هر دو ابوحارث بود اما از فرزند داشتن مطلب بی خبرم [2] ). عبدالمطلب فردی سخن دان و غنی بود و علیرغم اختلافاتی که با نوفل (برادر مطلب از مادری دیگر) داشت، نهایتا به سروری و ریاست خاندان خود رسید (اختلاف بظاهر در خصوص غصب زمینی توسط نوفل بود [3] که عبدالمطلب از قریش یاری خواست اما انها دخالت نکردند و سپس از قوم مادری خود یاری خواست. این سرآغاز دشمنی بنی امیه با بنی هاشم بود)

از عبدالمطلب بنا به نقل تاریخ یعقوبی حدود 17 سنت در اسلام باقی مانده و پیامبر گاه به وی که تا هفت سالگیش زنده بود، تفاخر میکرد که معروفترینش این بود که "انا نبی و لا اکذب - انا ابن عبدالمطلب"

اما براستی عبدالمطلب که بود؟

 

پی نوشت:

1. روایتی از صحیح بخاریست که محمد نبی گفت: نسب من از آب است.

2. بنا بنقل تاریخ بعقوبی، بنی مطلب در حلف المطیبین حضور داشتند اما نامی از این فرزندان نمی برد.

3. طبق روایتی، نوفل پیش از مطلب، در سرزمین عراق! وفات یافت.

.....

+ این متن کوتاه رو ببینید تا معنای بیعت با یزید بهتر معلوم شود..

 

من به دوستان توصیه میکنم ابن زیاد را هم که نقش بیعت گیرنده برای یزید بود را با دقت پیگیری کنند.

.....

+ اصلاحیه: نحن من ما روایتی تاریخیه. و نه در صحیح بخاری.

زمان نوشتن این مقاله گویا غرق در صحیح بودم و ذهنم به اونجا رفت

.....

+ نام عبدالمطّلب، «شیبه» و کنیه‌اش «‌أبوالحارث» بوده[۲] و گفته‌اند که او را به القاب و نامهای دیگری نیز می‌خوانده‌اند: عامر، سید البطحاء، ساقی الحجیج، ساقی الغیث، غیث الوری فی العام الجدب، أبو السادة العشره، عبد المطّلب، حافر زمزم[۳]، ابراهیم ثانی[۴] و فیّاض از این جمله‌اند.

 

درباره سبب شهرت او به «عبدالمطلب» گفته‌اند: چند سال پس از وفات هاشم، مطلب (عموی عبدالمطّلب)، او را از یثرب به مکه آورد. [۵] وقتی مردم مکه و قریش عبد المطلب را دیدند که همراه مطلب وارد شهر می‌شود، به گمان این که او بنده خریداری شده مطلب از یثرب است، وی را «‌عبدالمطلب» خواندند و این نام بعدها همچنان باقی ماند. [۶]

 

ولادت

هاشم پدر عبدالمطّلب در سفری به یثرب، با «‌سَلمی» دختر عمرو بن زید از طایفۀ بنی نجار، ازدواج کرد.[۷] او قبل از به دنیا آمدن فرزندش، عبدالمطلب (شیبه)، به شهر غزه در فلسطین کنونی سفر کرد و در همانجا درگذشت و به خاک سپرده شد.[۸] عبدالمطلب به اختلاف مورخان، هفت سال یا بیشتر در مدینه نزد مادرش به سر برد.[۹]سرانجام، عمویش مطّلب، به یثرب رفت و او را با خود به مکه آورد.[۱۰]

 

شخصیت عبدالمطلب

عبدالمطلب پس از مرگ عمویش تمام مناصبی که به صورت موروثی در خاندان آنان وجود داشت، به ارث برد. عبدالمطلب به دلیل حسن مدیریت و کرامت هایی که از خود نشان داد، در مکّه به مقبولیت عمومی دست یافت و قریش وی را به سروری پذیرفتند.[۱۱]

 

یعقوبی می‎گوید: «‌عبدالمطّلب» در آن روز سرور قریش بود و رقیبی نداشت، چه خدا بزرگواری او را به احدی نداده، و از چاه زمزم (در مکّه) و ذوالهرم (در طائف) سیرابش کرده بود، قریش او را در مال‏های خود داوری دادند، و در قحطی و گرسنگی به مردم خوراک داد تا آنجا که پرندگان و ددان کوهستان را نیز خورانید. ابو طالب در این باره گفته است:

 

و نطعم حتّی یأکل الطیر فضلنا  إذا جعلت أیدی المفیضین ترعد 

  آنگاه که سخاوتمندان بخل می‌ورزند ما به مردم آن قدر خوراک می‌دهیم که پرندگان هم از مازاد طعام ما می‌خورند. 

«عبدالمطّلب» از پرستش بت‏ها بر کنار بود، و خدا را به یگانگی می ‏شناخت و به نذر وفا می‌کرد، و سنت‎هایی نهاد که بعضی از آن‏ها در قرآن نازل گشت.[۱۲]

یعقوبی به سند خود از رسول خدا روایت کرده است که گفته است: «‌خدا جدّ من- عبدالمطّلب- را به تنهایی در سیمای

پیامبران و هیبت پادشاهان محشور می‌نماید ».[۱۳]

.....

+ أسدالغابة، ج‏۶، ص۱۵۱

2.پرش به بالا ↑ ابن عبدالبرّ، ج۱، ص۲۷.

3.پرش به بالا ↑ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۲۸

4.پرش به بالا ↑ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ۱۳۷۹ق، ج۲، ص۱۱.

5.پرش به بالا ↑ تاریخ‏ الطبری/ترجمه، ج‏۳، ص۸۰۲

6.پرش به بالا ↑ رسولی محلاتی، سید هاشم؛ زندگانی محمد(ص)، ج۱، ص۹۱

7.پرش به بالا ↑ أنساب ‏الأشراف، ج‏۱، ص۶۵

8.پرش به بالا ↑ أنساب‏ الأشراف، ج‏۱، ص۶۵

9.پرش به بالا ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۷

10.پرش به بالا ↑ رسولی محلاتی، سید هاشم؛ زندگانی محمد(ص)، ج۱، ص۹۱

11.پرش به بالا ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۷؛ تاریخ‏ ابن‏ خلدون/ترجمه‏ متن، ج‏۱، ص۳۸۶

12.پرش به بالا ↑ ر. ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۶۳

.....

+ حال باید دید که در نظر نگرفتن جنایتهای یزید و پیش از او معاویه آیا خوانشی محققانه قلمداد می شود..

 

حتی آنها که با یزید بیعت کردند، با کسی صدبار جنایتکارتر از صدام بیعت کردند.

 

جالبه صدام در انتخابات  صد در صد رای اورد.

.....

+ نسبی از آب

(قسمت دوم)

در برابر این روایات که در تاریخ طبری، تاریخ کامل ابن اثیر و سیره ابن اسحاق موجود است، روایت دیگری با اختلافاتی بیشتر از محمد بن عمرو اسلمی در طبقات واقدی ابن سعد و به تبع آن، در تاریخ ابن کثیر روایت شده که مقایسه این دو نشان از تشدید جریان اصلاحی دارد.[1]

 

هاشم همراه کاروانی عازم شام بود که در بازار نبطی های یثرب منزل کرد و متوجه زنی "چابک، دوراندیش و زیبا" بنام سلمی شد که از گوشه ای به خادمان خود دستور میداد چه کالایی بخرند. هاشم در خصوص زن پرسید و شنید که از شوهر قبلی خود دو پسر دارد و طلاق گرفته است. زن با نسب و با شرف و ثروتمند است و با کسی ازدواج نمی کند مگر اینکه حق طلاق را داشته باشد.

هاشم همراه "چهل تن از قریشیان" به خانه او می رود و با او ازدواج میکند و همبستر میشود. بعد از سه روز، عازم شام میشود و همانجا بیمار شده و می میرد و در غزه دفن میشود و کاروانیان اموال هاشم را برای وراثش در مکه می برند.

ثابت بن منذر بن حرام (پدر حسان بن ثابت، شاعر محمد نبی) که به قصد عمره به مکه میرود، به مطلب از بزرگ شدن و زیبایی و شکوه برادرزاده اش شیبه خبر میدهد. مطلب روانه یثرب میشود و برادرزاده اش را میشناسد و میگرید و در اغوش میگیرد. (وی در این خصوص چند بیت سروده است) سلمی پیغام میفرستد که به خانه ما بیا. مطلب میگوید عجله دارد و باید برادرزاده اش را ببرد. سلمی میگوید نمی گذارم ببری. مطلب میگوید شیبه به بلوغ رسیده و باید پیش قوم خود باشد. او هر کجا باشد پسر توست. سلمی که اصرار مطلب را میبیند سه روز مهلت می خواهد و بعد از سه روز شیبه را با مطلب روانه می کند و مطلب در این خصوص چند بیت می سراید.

مطلب همراه شیبه، ظهر وارد مکه می شود و وقتی قریش او را دیدند گفتند او بنده (عبد) مطلب است. مطلب گفت: وای بر شما. او برادرزاده ام شیبه فرزند عمرو است. قریش گفتند: بله؛ به جان خودمان سوگند که پسر اوست.

مطلب در سفری به یمن می میرد و کار سقایی و پذیرایی از حجاج به عبدالمطلب می رسد.

در میان همه اختلافات این دو روایت اصلی، چند نکته قابل توجه است:

1. در روایت اول، هاشم سلمی و خانواده او را می شناسد و غالبا در هنگام سفر به شام، هاشم در منزل دوست خود، پدر سلمی منزل می کرد. اما در روایت دوم ذکری از خانواده سلمی نیست. دختری بظاهر تاجر پیشه که مستقل است و "وقتی شرف و نسب هاشم را دید خود را به ازدواج او درآورد."

2. شرط ازدواج سلمی در روایت اول بازگشت پیش بستگان به هنگام وضع حمل است و در روایت دوم داشتن حق طلاق. ذکر سیره ابن هشام در اینباره جالب است: وكانت لا تنكح الرجال لشرفها في قومها حتى يشترطوا لها أن أمرها بيدها ، إذا كرهت رجلا فارقته.

3. خبراوردنده به مطلب از شیبه، در روایت اول شخصی مجهول از اهالی مکه (از بنی حارث بن عبدمناف) است و در روایت دوم شخصی معلوم از اهالی یثرب.

4. در روایت اول شاهدی از قریش برای نکاح هاشم نیست، اما در عوض هاشم همسرش را به مکه می آورد و وقت بارداری به یثرب باز می گرداند؛ اما در روایت دوم، چهل تن از قریش شاهد خواستگاری و نکاح هاشم هستند و هاشم به مکه باز نمی گردد.

5. در روایت دوم شواهدی شعری برای روایت نقل شده که از نگاه مخاطب سنتی، از لوازم واقع گویی است.

6. در روایت اول، هم مطلب و هم قریش و هم خود شیبه بارها عنوان "عبدالمطلب" را نقل می کنند، اما در روایت دوم این عنوان از طرف قریش عنوان و بلافاصله تکذیب میشود.

 

حقیقت تاریخی نه در یک متن، بلکه در بین متن هاست و در پژوهش این حقیقت، نه تنها وجه مشترک متون، بلکه مهتر از آن، وجه اختلاف نسخ باید مورد توجه باشد. در خصوص پژوهش ما (نسب شناسی محمد نبی) همیشه باید دو نکته را در نظر داشت: یکی اعتقادی و دیگری سیاسی. وجه اعتقادی این موضوع، تاریخ نویسان را مبتلا به یک پیش فرض کرده بود. اینکه محمد نبی گفته است "من والاترین نژادم" و اینکه همیشه اصرار داشت که نژادش "از نکاح است نه زنا"، خود از پیش مسیری پیش روی تاریخ نگاران میگذاشت که خواه ناخواه ناچار از پیمودن آن بودند.[2] وجه سیاسی این موضوع هم مربوط به خلافت عباسیان بود که از قضا دوره تاریخ نگاری موجود در این زمانه شکل گرفت.[3]

من بررسی خود را با مسئله ای ادامه می دهم که ظاهرا تنها وجه مسلم و مشترک در تمامی روایات مربوط به عبدالمطلب است که همه بر آن توافق دارند و آن هم نام اوست: عبد المطلب.

از قراین این نقلها بر می آید که ظاهرا "قریش" تمامی انچه را که مربوط به خواستگاری و نکاح هاشم با سلمی است، نمیپذیرد و تنها با عنوان "عبد مطلب" راضی به پذیرفتن شیبه نوجوان به قوم و قبیله خود میشود.[4] قراین این ادعا نه تنها نامیست که مطلب و قریش بر شیبه گذاشتند و شیبه نیز ان را پذیرفت (بنا به نقل طبری، شیبه با لباسی فاخر در مکه میگشت و میگفت: هذا عبد المطلب)، بلکه اختلافاتیست که در بنی عبدمناف با ظهور شیبه در گرفته است.

نخستین اختلاف

.....

+ در خصوص غصب زمینی از ارثیه شیبه توسط عموی او نوفل بود که تنها با دخالت قوم مادری شیبه رفع گردید.[5] دیگری منافره (به داوری طلبیدن در خصوص نسب) معروف بنی شمس با بنی هاشم است که با روایات متفاوتی نقل شده است. [6] همچنین نذر عبدالمطلب برای داشتن ده فرزند که بنا به نقل تاریخ، بخاطر نداشتن پشیبان در برابر قومش بود، در چهارچوب این تبیین ما فهمیدنیست و غربت عبدالمطلب در قوم تازه یافته اش را می رساند. هم جهت با این نذر، پیمان عبدالمطلب با قوم مادری خود بنی خزاعه هم قابل توجه است که علنا عبدالمطلب و بنی مطلب را در برابر سایر قریش قرار داد.(نقش این پیمان را در سیادت عبدالمطلب بر قریش نباید نادیده گرفت؛ چنانچه در سیادت محمد بر قریش در جریان فتح مکه داشت) قرینه مهم دیگر آنکه در تاریخ عملا بنی عبدالمطلب با بنی مطلب چنان امیخته که در حدیث بخاری از زبان محمد نبی می خوانیم "انما بنو المطلب و بنو هاشم شي واحد". [7]

اما میدانیم که صرف عبد بودن شخصی، قابلیت تعلیل این امیختگی و یگانگی دو گروه را ندارد. از نظر من اینجا ما یک گره گمشده تاریخی داریم که این پیوستگی را تبیین کند و من این گره را در رابطه میان مطلب و عبدالمطلب میدانم. تنها اگر ما بپذیریم که مطلب شیبه را نه تنها بعنوان غلام خود، بلکه بعنوان فرزند-خوانده خود گرفته باشد، می توان نفوذ شیبه در میان قریش را توجیه کرد (البته این نفوذ علل دیگری هم داشت که گفته خواهد شد)؛ و تنها با این پیوند است که در می یابیم چگونه مطلب از میان فرزندان خود عبدالمطلب را وصی خود قرار داده و امور کعبه (اب دادن و پذیرایی حجاج) را به او سپرده است. زیرا دعی طبق رسم عرب حکم فرزند را داشت که وصی و وارث قرار می گرفت.

اما اگر بپرسیم که چگونه می توان از "عبد" بعنوان غلام به "دعی" بعنوان فرزند خوانده رسید، من جواب را در ایات 4 و 5 سوره احزاب می دانم.

وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ﴿۴﴾ (خداوند) پسرخواندگانتان را پسران [واقعى] شما قرار نداده است؛ اين گفتار شما به زبان شماست و[لى] خدا حقيقت را مى‏ گويد و او[ست كه] به راه راست هدايت مى ‏كند. ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ بخوانید آنها را (فرزندخواندگان را) به پدرانشان؛ ان بهتر است نزد خدا؛ پس اگر نمیشناختید پدرانشان را پس برادرانتانند در دین و موالی تان.

ابهام ایه در عبارت "اخوانکم فی الدین و موالیکم" است و دو تفسیر در خصوص این ایه معروف است. یکی تفسیر طبری که می نویسد: فهم اخوانکم فی الدین ان کانوا من اهل ملتکم و موالیکم ان کانوا محرریکم و لیسوا ببنیکم. پس ایشان (این فرزند خواندگان) اگر اهل دین شما باشند برادران شمایند در دین و اگر ازادشدگان شما باشند موالی شما هستند و فرزندانتان نیستند.  و دیگری تفسیر امثال بغوی است که می نویسد: قیل موالیکم ای اولیائکم فی الدین (گفته شده که موالی تان یعنی دوستانتان در دین).

در تفسیر نخست واو به معنی یا و فصل است: یا برادران شما در دین هستند یا بردگان آزاد شده شما؛ و در معنی دوم واو به معنی عطف و وصل است: برادران شما و دوستان شما در دین هستند.

اما  اشکال اینجاست که هیچ کدام از این دو تفسیر، اقتضای آیه را لحاظ نکرده اند.[8] در آیه پنجم، سخن از نحوه صدا زدن و به اسم خواندن فرزندخواندگان بود که هیچ کدام از این دو تفسیر ان را مشخص نکرده است. با لحاظ این نکته، زیر ساخت ایه باید چنین چیزی باشد: فان تعلموا اباءهم، ادعواهم لآبائهم؛ فان لاتعلموا اباءهم ادعواهم موالیکم و اخوانکم فی الدین. در این تعبیر "اخوانکم فی الدین" توضیح و اصلاحیست بر "موالیکم" و چنین معنا می دهد که اگر پدانشان را می شناسید بخوانیدشان به پدرانشان (مثلا بگویید زید بن حارثه) و اگر پدانشان را نمی شناسید بخوانیدشان مولی و عبد تان (مثلا بگویید شیبه عبد مطلب یا مولی مطلب) اما بدانید که آنان برادران دینی شما هستند.

این ایه در ارتباط با آن رسم مطلب، معنایی نو و به هنجار خواهد یافت و اگر ما نقل تاریخ یعقوبی را بپذیریم که از عبدالمطلب هفده سنت در اسلام باقی مانده، این نحو نامگذاری فرزندخواندگان هم هجدهمین سنت خواهد بود که بواسطه عبدالمطلب در قران راه یافت؛ اگر چه بنا به لغو آیین فرزندخواندگی این راه برای همیشه مهجور ماند.

ادعای ما چیز غریبی نیست و در حقیقت ما اینجا با قراین و دلایل خود چیزی را مطرح می کنیم که علامه مجلسی بدون قرینه و دلیل در خصوص امیه بن عبدشمس می نویسد:«امیه، غلام عبد شمس و از سرزمین روم بود. هنگامی که عبد شمس زیرکی و فطانت را در غلامش دید، آزادش کرد و او را فرزند خوانده خود کرد تا جایی که می گفتند: امیه بن عبد شمس».

 

پی نوشت

1. تشخیص روایت متقدم از متاخر (البته با فرض

.....

+ قبول صحت روایات اقدم) هر چند ساده نیست، اما یک معیار ساده بعد از اولویت نسخ شناسی، معمول و طبیعی بودن آنهاست. تاریخ باید مجموع گزاره های واقعی باشد نه اعتقادی. روش دیگر، مقایسه روایات با یکدیگر است که نشان میدهد کدام روایت در جواب، توضیح، رد یا تصحیح روایت دیگر است.

2. گفته شده که محمد به شاعرانی که نسب او را هجو میکردند رحم نمی کرد. یکی از این ملامت کنندگان نجات یافته ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب بود که می گفت "انی کنت ادعی فی نسبه شیئا" و محمد هم گلایه داشت که "ابن عمی فقد هتک عرضی".

3. بعنوان نمونه ابن سعد در کتاب طبقات واقدی خود، از حکایت اسیر شدن عباس و فدیه گرفتن جهت آزادی او با کوچکترین اشاره ای گذشته است.

4. این وجه مشترک، با وجه اختلاف روایات در خصوص نحوه نکاح  هاشم با سلمی همسوست. بهر حال اگر نکاحی میان این دو صورت گرفته بود طبق رسم عرب زن جزو اموال مرد محسوب میشد و در میان قوم شوهر می ماند. در روایات برای توجیه بی اطلاعی قریش از وجود شیبه و نبودن زن هاشم در میان انها یک شرط تعبیه شده است. از انجا که شرط نخست (وضع حمل در میان قوم خود) توجیهی کافی برای این غیبت نبوده، در روایات دیگر شاهد شرط دومیم تا براحتی هرگونه پیوند با قوم و قبیله همسر را با حق طلاق فیصله دهد.

تحلیل من از این روایات مشخص است. هاشم زنی را در یثرب دیده و با او آمیخته. حاصل این امیزش پسریست که جز مادرش کسی مدعی فرزند هاشم بودن نیست. قریش اصلا از ماجرا مطلع نیست و نهایتا آن را به صرف جماع (نکاح خدن) که امری معمول در میان اعراب بود حمل کرده؛ نه نکاح.

نمونه چنین روایتی را در اسطوره ای ایرانی (داستان رستم و سهراب) هم شاهدیم. رستم شبی میهمان شاه سمنگان است که دختر شاه، تهمینه، نیمه شب خود را به رستم عرضه میکند و حاصل این آمیزش پسری میشود بنام سهراب. اما روایان شاهنامه به جهت ناخوشایندی موضوع، در میان داستان، شش بیت الحاقی وارد کرده اند؛ ابیاتی به این مضمون که نیمه شب رستم موبدی می خواهد تا تهمینه را از پدرش خواستگاری کند و اینگونه وجه شرعی ماجرا تامین می شود. در روایت هاشم و سلمی هم ما با چنین تحریفی روبروییم.

5. در راستای تحلیل من، این غصب ارث معنی مشخص خود را دارد.

6. در خصوص این منافره سه نکته قابل توجه است: اولا ذکر منافره امیه بن عبدالشمس با عموی خود هاشم به جهت تاریخی واقع گرایانه نیست. با فرض صحت دو قلو بودن هاشم و عبدشمس و وفات هاشم در بیست یا بیست و پنج سالگی، عملا وقوع این منافره به جهت صغر سن امیه ممکن نخواهد بود. ثانیا اگر اینان در نسب مشترک بودند منافره دیگر نباید معنا داشته باشد. ثالثا باید توجه داشت علیرغم اینکه منافره در نسب است اما در حکم و داوری که در تواریخ منقول است، از فرزند و زیبایی و ثروت سخن می رود جز نسب. پس معمول آن است که بگوییم منافره ای بوده اما نه بین هاشم و امیه؛ و این منافره در خصوص نسب بوده نه زیبایی و ثروت و تعداد فرزند.

7. امام شافعی که از نوادگان مطلب است به استناد به این حدیث، زکات را به فرزندان مطلب هم روا می داند.

8. وقتی سیوطی در ذیل این آیه می نویسد:《وأخرج ابن أبي حاتم عن مقاتل في الآية يقول: إن لم تعلموا لهم آباء تدعوهم إليهم فانسبوهم اخوانكم في الدين إذ تقول: عبد الله، وعبد الرحمن، وعبيد الله، وأشباههم من الأسماء، وأن يدعى إلى اسم مولاه.

وأخرج ابن أبي حاتم عن مجاهد رضي الله عنه {فإن لم تعلموا آباءهم فإخوانكم في الدين ومواليكم} يقول: أخوك في الدين ومولاك مولى بني فلان.》 حداقل نشان می دهد که اقتضای آیه را دریافته است و برای آن طرحی افکنده.

.....

+ عزیز دلم  اگر در  نقد گزارشات تاریخی  به جریان جعل گزارشات تاریخ در دوزه امویان که با هدف تخریب شخصیت  پیامبر اکرم (ص) و در مرحله بعد کل بنی هاشم توجه نداشته باشید نمی توانید نقد صحیح و دقیقی از این دوره داشته باشید

.....

+ https://library.tebyan.net/fa/Viewer/Text/68745/6

.....

+

عزیز دلم قضاوت کردن و  اینکه خودتان را  خوب مطلق ببینید در فضای علمی اصلا مقبول نیست .  علم تاریخ امروز به عنوان  یک رشته آکادمیک شناخته می شود. در نتیجه اگر کسی بخواهد درباره تاریخ اظهار نظر کند باید به اصول این علم پایبند باشد و اگر بر پایه اصول علمی به مطلبی رسید همان را بیان کند حال می خواهد این سخن ومطلب نو باشد یا بقول شما کهنه

.....

+ کی خوب مطلقه؟ خب از قضا نظر خودمو در خصوص شیوه تاریخ اسلام پژوهی هم در مقاله گفتم.

و از قضا نظر من نظری بدیع و نوه در این باره. ولو بگین غلط. که دلایلتون رو بررسی میکنم

.....

+ روی آوردن شخصی به باوری، و روی گرداندن فردی از باوری، نشانه حق یا ناحق بودن باور نیست. دلایل روی آوردن یا روی گرداندن باید بررسی شود.

 

مثلا اگر شخص روی آورده باسلام از روی تهدید جانی، روی آورده باشد، اسلام آوردنش ارزشی دارد؟ خیر

 

اگر شخص دیگری از دین روی بگرداند چون صرف اینکه داعش جنایت می کند، این نشانه عدم حقانیت دین است؟ خیر

 

کمی عمیق تر باید بنگریم.

.....

+ بحث مطرح شده تاریخی است .

اشخاصی که در مورد رفتارشان بحث می شود امام و ولی پیامبر ص هستند .

امامت در تصمیماتشان مؤثر است .

نوع رفتار دیگران با امام ، به دلیل مقام امامت مد نظر است .

 

مثلا شما نمی توانید رسالت پیامبر را  در تصمیمات او دخیل ندانید و او را همان محمد قبل از رسالت مد نظر قرار دهید .

 

آنچه بنده بدان نقد داشتم مواجهه امام حسین ع با امام خویش است .

 

بنده مثل دوستانی که تحصیلات آکادمیک در زمینه تاریخ دارند ادعای آگاهی از تاریخ ندارم اما امام شیعیان را می شناسم .

رفتار او و خلاف رفتار او را  تشخیص می دهم .

لذا  قسمت فالش بحث را نمی پذیرم .

 

البته خطای بسیار ظریفی بود که عمدتا در تحلیل جناب ایمان یافت می شود و ورود از  واقع بر غیر واقعیت را با ظرافت خاصی انجام می دهند که برای کسی که با اپسیلون و دلتا عمری را سپری کرده ، تشخیص آن سخت نیست

.....

+ آخر ناگهان بحث تاریخی، تبدیل شد به بحث درمورد عصمت و آیه تطهیر. من با چرخش بحث مشکل دارم.

 

اگر بحث ما در مورد یک برهان اثبات وجود خدا باشه، منکه نمی تونم بگم خدا هست چون تو قرآنش گفته من هستم !!!!

.....

+

.نه ،من وارد آن بحث نشدم

 

دیگر دوستان وارد شدند و بنده به آینده موکول کردم .

 

اصلا هدف من بحث عصمت به عنوان یک بحث تاریخی نبوده .

 

تاریخ  اسلام و سیره پیامبر و ائمه معصومین را باید با قرآن شناخت .

 

 

اگر منطبق بر قرآن بود می پذیریم در غیر اینصورت خیر. .

.....

+ ✳️ خوب شما برای بحث تاریخی با شخص دیگر، باید به منابع مشترک پایبند باشید. تاریخ چون ذاتا یک علم سکولار است، طرف مقابل شما می تونه آنرا یا مقدس ندونه، یا منبع تاریخی ندونه. در اینحالت ارجاع شما به قرآن تنها بدرد کسانی می خوره که قرآن رو بعنوان متن تاریخی بپذیرند.

.....

+ بستگی دارد که سند تاریخی چقدر معتبر باشد .

 

این اعتبار را یا باید توافق جمعی مشخص کند یا اینکه ملاکی برای اعتبار آن بیابیم .

اینکه در مورد اهل قرآن بحث می کنیم که شکی نیست

 

پس چه ملاکی بهتر از قرآن ؟

.....

+ من قرآن را کتاب تاریخ نمیدانم. آنرا کتاب علم تجربی نمی دانم. آنرا کتاب ریاضی هم نمی دانم.

 

قرآن از منظر درون دینی، کتاب هدایت معنوی است.

.....

+ متوجه منظور من نشدید .

هدفم این نیست که تاریخ صدر اسلام را از قرآن بیابیم

 

مثلا رفتار حسین ابن علی در مورد صلح امام حسن ع که در قرآن نیست .

 

بحثم این است که قرآن ناطق چه رفتاری دارد را می توان از قرآن یافت چرا که او تحت هیچ شرایطی خلاف قرآن عمل نمی کند چه در خلوت چه در جلوت .

.....

+ پاراگراف آخر شما، یک بحث درون مذهبی محضه. چندین پیش فرض درون دینی داره، که شخص دیگر که همان باور شما را نداره، قبول نمی کنه.

.....

+ آن شخص اشتباه می کنه

علتش هم اینه که من از یک مسیحی با استناد به قرآن دفاع نمی کنم بلکه از شخصی دفاع می کنم خود حامل قرآن است .

لذا تمام وجودش قرآن است .

لذا شما این شخص را نمی توانید خارج از قرآن تحلیل کنید .

.....

+ تاملاتی نابهنگام در باره ی فیزیکدانانی چون حاج آقا میلانی و بزرگواری به اسم مستعار عاشق خدا

بزرگواران همچنان که کیرکگارد کبیر یادآور میشود در من نمیدانم سقراطی چیزی فراتر از فلسفه هگل وجود دارد و من نیز پایبند به این نمی دانم هستم و نمی خواهم هیچگونه بحثی  با شما بزرگوران داشته باشم اما فکر کردم شاید یادآور شدن چندین نکته نامفید نباشد،هرچند در ادامه تاملات دکارتی فیلسوف بزرگ ادموند هوسرل در یک‌وجه یا ساحت در اثر تامل در کمیت و کیفیت و در ادامه یک سنت دکارتی مفهومی تحت عنوان بحران را مهمان علوم اروپایی میکند و من نیز به نوبه ی خود مثل یک شاگرد معنوی اندک تاملی را از ایشان دریافت کرده ام و به شک کردن در بنیاد علوم پوزتیو معتقدم و در ساحتی هستی شناسانه موجه نمی بینم که تماما شناخت هستی را در چهارچوب علوم پوزتیو بررسی نمود و این در نگاه من نادان به منزله فروکاست عالم هستی است و علی رغم نقدی که به -من اندیشندهٔ دکارت- در بستر -وجود-وارد است باز به شكِ انسان مدرن باور دارم و معتقدم برای رویارویی با جهان از حیث وجودی انسان باید یک خط منطقی-مفهومی را از -من اندیشندهٔ دکارت به من من استعلایی کانت تا اگوی استعلایی هوسرل-پیموده باشد اما این دلیل نمیشود که بدون هیچ استدلالی به فرضیه ها و قوانین علوم پوزتیو شک شود و در نهایت به تمسخر گرفته شوند(آنجا که فرمودید فیزیکدانها باحال اند........)و آنچنان که هایدگر یادآور میشود ما در حوزهٔ تفکر اصیل نیازمند تفکر غیرلوژیستی هستیم اما میدان تفکر شما تماماً غیر منطقی بود و من برای ارتباط با فرمایشات شما بزرگواران و برای به کارگیری قوای معرفتم نیازمند یک منطق در استدلالات شما هستم هرچند در یک تعریف آگوست کنتی شما را در یک دوره ی خاص  معرفت دیدم که او از آن به عنوان دوران ربانی یا اساطیری یا theological یاد می کند (هر چند ایشان اشاره دارد به کسانی که پوزیتیوست پنهان هستند)، ابزار شناخت شما برای مقابله با جهانتان  به منزلهٔ شناخت-اسطوره،خدا و .....است و من معتقدم شما تنها در جهت مصرف علم به علم معتقید نه در جهت تعریف و شناخت جهانتان،و در آخر با فلسفهٔ برگرفتهٔ مشأییان و عرفا و .... از ارسطو و فلوطین و.... با به کارگیری کلماتی که باید یک دکتری زبان عربی داشت تا غلظت کلمات را درک کرد به چنان سفسطه ای میپردازید که اسکندر مقدونی را به اسارت می کشانید،من تنها در حدود شک شما مانده ام که چطور است به قانون پایستگی و فیزیکدان های به اصطلاح شما باحال شک می کنید اما به هجرت آن بزرگوار به آپارتمان شمارهٔ هفتم خداوندگار شک نمی کنید؟لابد می گویید من یک مسلمانم و (عاشق خدا)و معتقد به معجزه ام؟!شما بزرگواران که به هر چیز غیر از آنچه خود باور دارید شک می کنید و در تمنای اثبات قانون پایستگی اید لطف بفرمایید یک دفتر ۸۰۰ برگ تهیه فرمایید زحمت خودکارش را خودم میکشم و در فرصتی به حضور محترمتان می آیم و چند قانون را در حد توان و سوادم برایتان اثبات می نمایم یا اگر بسیار میل به علم و معرفت دارید چندین کتاب و مرجع خدمتتان معرفی می نمایم البته با این توهم دانایی که چیزی جز جهل مدرنیته نیست و با شناختی که از جزم اندیشی و شک گرایی شما بزرگوارن  می توان دید از همان ابتدا در ترتیب صفحات آن نیز شک می کنید و همچنان فیزیکدان های باحال دنیا را به زیر سیطره خود در می آورند و

همانا بترسید از روزی که فیزیکدان ها به سراغتان آیند.

 

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 31 اکتبر 2017

 


برچسب‌ها: امام حسین, امام حسن, پیامبر, کربلا
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 10:32  توسط   | 
 

قیام امام حسین (ادامه) 

 

+ دوستان برای جلسات بعد برای اینکه بتوانیم درک صحیحی از تاریخ دوره امام حسین (ع) داشته باشیم   پیشنهاد می کنم یکبارکتاب تاریخ قیام و مقتل جامع سید الشهدا نوشته مهدی پیشوایی را تورق کنید

.....

+ بله، بعدا میگند فقط چهار نفر مخالف یزید بودند انگار همه با او موافق بودند.

 

ابن زیاد وقتی وارد کوفه شد جمله ای گفت که نشان می دهد چگونه بیعتی برای یزید گرفته شده،

 

گفت: سرهایی میبینم که رسیده است و زمان چیدن آنها فرا رسیده است.

.....

+ به جناب ایمان پیشنهاد می دهم به چند نکته توجه ویژه داشته باشند:

 

۱ تلقی خود را از مشروعیت یزید و مخالفین او و رفتار خشن حاکمان او از جمله ابن زیاد مطالعه دوباره داشته باشند.

 

مفاد صلحنامه و شرط اینکه خلافت به یزید نرسد را مطالعه کنند.

 

جنایات معاویه در حق شیعیان و از جمله حجربن عدی را مطالعه کنند.

 

۲ بحث های فلسفه اخلاق و اطلاق و تقیید ارزشها را مورد توجه قرار دهند.

 

۳ فهمشان از مشروعیت را تعمیم ندهند و ان را به مباحث فلسفه سیاسی واگذارند.

.....

+ چند تن از بنی هاشم و بنی عبدالمطلب در کربلا بودن؟

.....

+ نرفتن آنها با حسین به معنای بیعت کردن انها با یزید نیست..

 

وقایع پیچیده آن زمان نیاز به تامل بیشتر دارد.

.....

+ اگر با تفکر خوارج آشنا بودید این  سوال را مطرح نمی کردید. خوارج با همه مشکل داشتند و اصولا جز خود را شایسته اصلاح و حاکمیت جامعه نمی دانستند لذا اولا بیعت گرفتن از آنها مرح نبود ثانیا بواسطه خشک مغزی که داشتند با کمی بازی سیاسی می شد از آنها در راستای اهداف حکومت استفاده کرد. این بحث خود یک بحث مفصل و طولانی استکه این مجال زمان بیان آن نیست

.....

+ بهرحال جریان فکری بزرگی در اسلام بودند یا خیر؟؟

 

جالب است شما عبدالرحمان بن ابوبکر را جریان میدانید ولی خوارج را که سالها با امویان جنگیدن و برخلاف ائمه شیعه عافیت طلبی نکردند را جریان نمیدانید

.....

+ جنایات یزید در دوران خلافت کوتاهش

 

پرسش : یزید در دوران خلافتکوتاهش چه جنایات عظیمی به بار آورد؟پاسخ اجمالی:پاسخ تفصیلی: یزید در مدّت کوتاه خلافتخویش که سه سال و چند ماه بیشتر طول نکشید، جنایات بزرگى مرتکب شد که هر یک از آن ها به تنهایى براى رسوایى و ننگ وى و خاندانش کافى است. از میان آن ها به سه جنایت مهم اشاره مى شود:

 

1 ـ فاجعه خونین کربلا: مهمترین جنایتى که به دستوریزیددر ابتداى حکومت وى انجام شد، ماجراى خونین کربلاى سال 61 هجرى و شهادت امام حسین (علیه السلام) و یاران پاکباخته و با ایماناو و به اسارت بردن زنان و کودکان حریم نبوى(صلى اللهعلیه وآله) به دست عمّال وى مى باشد.

یزید در ابتداى حکومت خویش نامه اى به «ولید بن عتبه» ـ والى مدینه ـ نوشت و از وى خواست به هر قیمتى که شده از امام حسین(علیه السلام)، عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبیربراى او بیعتبگیرد.(1)

مطابق نقل «ابن عثم» هنگامى که یزیداز خوددارى امام حسین(علیه السلام) و عبداللّه بن زبیرآگاه شد، نامه دیگرى به ولید نوشت و در آن تاکید کرد که در صورت امتناع حسین(علیه السلام) از بیعت، سرش را براى من بفرست، تا جوایز فراوانى نصیب تو شود.(2)

با امتناع امام(علیه السلام) از بیعتو حرکت به سمت مکّه و کوفه، در نهایت کار به حادثه کربلا ختم شد.

ماجراى خونین کربلا و جنایات لشکریان یزیدو سرداران سپاه او در این واقعه در کتاب هاى شیعهو سنّى به طور مشروح آمده است و حتّى میان غیر مسلمانان نیز مورد بحث و بررسى قرار گرفته است و کتاب هاى فراوانى در این زمینه نوشته شده است.

2 ـ کشتار وسیع مردم مدینه: این فاجعه در ذى حجّه سال 63 هجرى واقع شد(3) و به واقعه «حرّه» نیز معروف است.(4)

پس از حادثه خونین کربلا و آگاهى مردم از ماهیّت یزیدو پلیدى و خباثت وى، و اعلام قیام و جهاداز سوى «عبداللّه بن حنظله غسیل الملایکه» و برخى دیگر از صاحب نفوذان، انقلاب خونینى در مدینه آغاز شد.

مردم مدینه نخست با عبداللّه بن حنظله تا پاى جانبیعتکردند و آنگاه «عثمان بن محمد بن ابوسفیان»، والى مدینه را بیرون کردند. بنى امیّه در منزل مروان بن حکم اجتماع کردند و همگى در آن جا محبوس شدند.

مردم مدینه یزیدرا از خلافتخلع کرده و به بدگویى و سبّ و لعن وى پرداختند. یزیدکه از ماجرا مطّلع شد، لشکر عظیمى فراهم ساخت و فرماندهى آن را به عهده مردى خونریز به نام «مسلم بن عقبه» گذاشت.(5)

این فرمانده سفّاک، پس از محاصره مدینه، مقاومت آنان را درهم شکست و به قتل و غارت مدینه پرداخت و کشتار وسیعى را در این شهر به راه انداخت.

ابن اثیر مى نویسد: مسلم بن عقبه، مدینه را سه روز بر لشکریانش مباحساخت که هرگونه بخواهند در آن عمل کنند. آنان به کشتار وسیع مردم پرداخته و اموال آنان را نیز غارت کردند.(6)

3 ـ آتش زدن کعبه: لشکر یزیدپس از غارت مدینه براى نبرد با عبداللّه بن زبیربه سوى مکّه حرکت کرد. مسرف بن عقبه در بین راه به هلاکت رسید.(7)

وى به هنگام مرگ، به سفارش یزید، «حصین بن نمیر» را به فرماندهى لشکر انتخاب کرد. لشکریان شام مکّه را محاصره کردند و ابن زبیررا که به مسجد الحرام پناهنده شده بود، مورد حمله قرار دادند. آنان با منجنیق، حرم الهى را آتش باران کردند که در نتیجه پرده ها و سقف کعبه آتش گرفت و سوخت.

مورّخان نوشته اند که این آتش سوزى در سوم ربیع الاوّل سال 64 هجرى واقع شده است.

محاصره و درگیرى شامیان با عبداللّه بن زبیرو طرفدارانش ادامه داشت، تا آن که خبرمرگ یزیدبه شامیان رسید و پس از آن، آن ها متفرّق شدند و به شام بازگشتند.(8)

آرى، یزیددر مدّت کوتاه خلافتش، هر سالى را با جنایتى بزرگ سپرى کرد و به جان و مال و ناموس مسلمین دست تعرّض دراز کرد و از همه عظیم تر، جنایت بزرگ عاشوراى سال 61 هجرى را پدید آورد.

این بحث را با جمله اى از «ذهبى» ـ دانشمند معروف اهل سنّت ـ به پایان مى بریم؛ وى در معرّفى یزیدمى نویسد:

«کَانَ نَاصِبِیًّا، فَظّاً، غَلِیظاً، جِلْفاً، یَتَنَاوَلُ الْمُسْکِرَ، وَ یَفْعَلُ الْمُنْکَرَ، اِفْتَتَحَ دَوْلَتَهُ بِمَقْتَلِ الشَّهِیدِ الْحُسَیْنِ، وَ اخْتَتَمَهَا بِوَاقِعَهِ الْحَرَّهِ»؛ (

.....

+ یزید ناصبى (دشمن على و خاندانش)، خشن، تندخو و بى ادب بود. مسکرات مى نوشید و مرتکب منکرات مى شد. دولت وى با کشتن حسینِ شهید آغاز و با واقعه حرّه (مدینه) پایان یافت).(9)

نفرین تمام نفرین کنندگان جهان بر او باد!(10)

 

پی نوشت: (1). «... أَمَّا بَعْدُ! فَخُذْ حُسَیْناً وَعَبْدَاللهِ بْنَ عُمَرَ وَ عَبْدَاللهِ بْنَ الزُّبَیْرِ بِالْبَیْعَةِ أَخْذاً شَدِیداً، لَیْسَتْ فِیهِ رُخْصَةٌ، حُتَّى یُبَایِعُوا». (تاریخ طبرى، ج 4، ص 250 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 14). (2). «... وَلْیَکُنْ مَعَ جَوَابِکَ إِلَىَّ رَأْسُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِىٍّ، فَإِنْ فَعَلْتَ ذَلِکَ فَقَدْ جَعَلْتُ لَکَ أَعِنَّةَ الْخَیْلِ، وَ لَکَ عِنْدِی الْجَائِزَةُ وَ الْحَظُّ الاَوْفَرُ». (فتوح ابن اعثم کوفى، ج 5، ص 26). (3). کامل ابن اثیر، ج4، ص120 و تاریخ طبری، ج 4، ص 374. (4). «حرّه» به معنای زمین سنگلاخی و سنگستان است و چون بخشی از مدینه از سنگلاخ و سنگ های اتش فشانی پوشیده شده است، آن منطقه «حرّه» نامیده شد و به علت پیدایش این فاجعه در آن منطقه و نفوذ سپاه شام به مدینه از طریق «حرّه و اقم» به «واقعه حرّه» نیز معروف شده است. (لسان العرب، واژه حرّه). (5). معاویه به یزید سفارش کرده بود که در صورت نقض بیعت توسط مردم مدینه، آن ها را با مسلم بن عقبه درهم بشکن! (کامل ابن اثیر، ج4، ص112 و الامامه و السیاسه، ج1، ص231). (6). کامل ابن اثیر، ج 4، ص 117. (7). پس از دفن مسرف در آن مکان و حرکت لشکر شام، زنى قبر وى را شکافت و جنازه اش را به دار آویخت، مردم پس از اطّلاع از این ماجرا، به آن مکان آمدند و جنازه اش را سنگباران کردند. (الامامة والسیاسة، ج 1، ص 242). (8). رجوع کنید به: تاریخ طبرى، ج 4، ص 381-384; کامل ابن اثیر، ج 4، ص 123-124; الامامة و السیاسة، ج 1، ص 241 و ج 2، ص 19 و تاریخ الخلفاء، ص 233. (9). سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 83 . (10). گرد آوري از کتاب: «عاشورا ريشه‏ ها، انگيزه ‏ها، رويدادها، پيامدها»، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى)، انتشارات امام على بن ابى طالب(عليه السلام‏)، قم، 1388 ه. ش‏، ص 218.

.....

+ از افاضات شما متشکریم اما تعجب از شماست که ادعا دارید تاریخ را خوب خوانده اید اما به سخنان همین افراد درباره امام حسین و قیام وی قبل و بعد از قیام کربلا هیچ اشاره ای نمی کنید. علاوه براینکه  بیان این مطلب که کسی در راس یک جریان است بدین معنا نیست که همه آنها حاضرند تا پای  جان در رکاب وی باشند. نمونه خوب برای این جریان قوم حضرت  موسی  بودند که وقتی خدا دستور جهاد به آنها داد آنها با آنکه پیرو موسای پیغمبر بودند گفتند که تو با خدای خودت به جنگ برو و ما بعد از پیروزی به تو ملحق می شویم

.....

+ نسبی از آب [1]

(قسمت اول)

 

روایت ازدواج هاشم فرزند عبد مناف، در منابع تاریخی از اختلافاتی نه چندان زیاد اما مهم برخوردار است. من روایات خلاف را "روایات اصلاحی" می نامم و به مضمون در ( ) نقل می کنم.

هاشم در سفری تجاری به شام، در یثرب با زنی (که روایات تاکید بر شریف بودن او دارند) عقد، و در راه سفر شام در غزه وفات می کند. (روایتی هست که همسرش را به مکه می آورد اما هنگام وضع حمل، طبق قرار معهود، وی را به یثرب و پیش بستگانش می برد (و بنا به روایتی دیگر، همراه همسر و فرزندش به یثرب می رود) و در راه شام می میرد)

فرزند هاشم به نام شیبه، تا نوجوانی در تاریخ گم است تا شخصی، در یثرب گروهی کودک (نوجوان) را مشغول تیراندازی می بیند که کودکی (نوجوانی) از میان آنها به هاشم تفاخر میکند و میگوید: منم فرزند هاشم، منم فرزند بزرگ بطحاء.

شخص به مکه میرسد و ماجرا را به گوش مطلب (فرزند دیگر عبدمناف و برادر هاشم از یک مادر) میرساند. مطلب (بنا به روایت اصلاحی، مطلب اینجا میگوید که من او را فراموش کرده بودم !) همان روز به یثرب می رود و بنا به اختلاف روایات، یا به شهادت دیگران و شناخت خود کودک را بی اجازه مادرش به مکه می اورد؛ و یا از مادر کودک وی را درخواست می کند و به اصرار، او را به مکه می آورد.

هنگام ورود به مکه، هر شخصی که از مطلب راجع به کودک می پرسد، می شنود که او عبد (برده) من است. (روایات اصلاحی میگویند که مطلب در جمع مردم گفت که او پسر هاشم است و گروهی شنیدند و گروهی نشنیدند و همچنان او را برده مطلب پنداشتند و به این نام معروف شد!! روایتی دیگر میگوید که علیرغم سخن مطلب مبنی بر پسر هاشم بودن شیبه، همچنان قریش او را عبدالمطلب نامیدند)

بهرحال مطلب بعد از خود، تمام امور مربوط به کعبه و مکه را به عبدالمطلب می سپارد (کنیه مطلب و عبدالمطلب هر دو ابوحارث بود اما از فرزند داشتن مطلب بی خبرم [2] ). عبدالمطلب فردی سخن دان و غنی بود و علیرغم اختلافاتی که با نوفل (برادر مطلب از مادری دیگر) داشت، نهایتا به سروری و ریاست خاندان خود رسید (اختلاف بظاهر در خصوص غصب زمینی توسط نوفل بود [3] که عبدالمطلب از قریش یاری خواست اما انها دخالت نکردند و سپس از قوم مادری خود یاری خواست. این سرآغاز دشمنی بنی امیه با بنی هاشم بود)

از عبدالمطلب بنا به نقل تاریخ یعقوبی حدود 17 سنت در اسلام باقی مانده و پیامبر گاه به وی که تا هفت سالگیش زنده بود، تفاخر میکرد که معروفترینش این بود که "انا نبی و لا اکذب - انا ابن عبدالمطلب"

اما براستی عبدالمطلب که بود؟

 

پی نوشت:

1. روایتی از صحیح بخاریست که محمد نبی گفت: نسب من از آب است.

2. بنا بنقل تاریخ بعقوبی، بنی مطلب در حلف المطیبین حضور داشتند اما نامی از این فرزندان نمی برد.

3. طبق روایتی، نوفل پیش از مطلب، در سرزمین عراق! وفات یافت.

.....

+ این متن کوتاه رو ببینید تا معنای بیعت با یزید بهتر معلوم شود..

 

من به دوستان توصیه میکنم ابن زیاد را هم که نقش بیعت گیرنده برای یزید بود را با دقت پیگیری کنند.

.....

+ اصلاحیه: نحن من ما روایتی تاریخیه. و نه در صحیح بخاری.

زمان نوشتن این مقاله گویا غرق در صحیح بودم و ذهنم به اونجا رفت

.....

+ نام عبدالمطّلب، «شیبه» و کنیه‌اش «‌أبوالحارث» بوده[۲] و گفته‌اند که او را به القاب و نامهای دیگری نیز می‌خوانده‌اند: عامر، سید البطحاء، ساقی الحجیج، ساقی الغیث، غیث الوری فی العام الجدب، أبو السادة العشره، عبد المطّلب، حافر زمزم[۳]، ابراهیم ثانی[۴] و فیّاض از این جمله‌اند.

 

درباره سبب شهرت او به «عبدالمطلب» گفته‌اند: چند سال پس از وفات هاشم، مطلب (عموی عبدالمطّلب)، او را از یثرب به مکه آورد. [۵] وقتی مردم مکه و قریش عبد المطلب را دیدند که همراه مطلب وارد شهر می‌شود، به گمان این که او بنده خریداری شده مطلب از یثرب است، وی را «‌عبدالمطلب» خواندند و این نام بعدها همچنان باقی ماند. [۶]

 

ولادت

هاشم پدر عبدالمطّلب در سفری به یثرب، با «‌سَلمی» دختر عمرو بن زید از طایفۀ بنی نجار، ازدواج کرد.[۷] او قبل از به دنیا آمدن فرزندش، عبدالمطلب (شیبه)، به شهر غزه در فلسطین کنونی سفر کرد و در همانجا درگذشت و به خاک سپرده شد.[۸] عبدالمطلب به اختلاف مورخان، هفت سال یا بیشتر در مدینه نزد مادرش به سر برد.[۹]سرانجام، عمویش مطّلب، به یثرب رفت و او را با خود به مکه آورد.[۱۰]

 

شخصیت عبدالمطلب

عبدالمطلب پس از مرگ عمویش تمام مناصبی که به صورت موروثی در خاندان آنان وجود داشت، به ارث برد. عبدالمطلب به دلیل حسن مدیریت و کرامت هایی که از خود نشان داد، در مکّه به مقبولیت عمومی دست یافت و قریش وی را به سروری پذیرفتند.[۱۱]

 

یعقوبی می‎گوید: «‌عبدالمطّلب» در آن روز سرور قریش بود و رقیبی نداشت، چه خدا بزرگواری او را به احدی نداده، و از چاه زمزم (در مکّه) و ذوالهرم (در طائف) سیرابش کرده بود، قریش او را در مال‏های خود داوری دادند، و در قحطی و گرسنگی به مردم خوراک داد تا آنجا که پرندگان و ددان کوهستان را نیز خورانید. ابو طالب در این باره گفته است:

 

و نطعم حتّی یأکل الطیر فضلنا  إذا جعلت أیدی المفیضین ترعد 

  آنگاه که سخاوتمندان بخل می‌ورزند ما به مردم آن قدر خوراک می‌دهیم که پرندگان هم از مازاد طعام ما می‌خورند. 

«عبدالمطّلب» از پرستش بت‏ها بر کنار بود، و خدا را به یگانگی می ‏شناخت و به نذر وفا می‌کرد، و سنت‎هایی نهاد که بعضی از آن‏ها در قرآن نازل گشت.[۱۲]

یعقوبی به سند خود از رسول خدا روایت کرده است که گفته است: «‌خدا جدّ من- عبدالمطّلب- را به تنهایی در سیمای

پیامبران و هیبت پادشاهان محشور می‌نماید ».[۱۳]

.....

+ أسدالغابة، ج‏۶، ص۱۵۱

2.پرش به بالا ↑ ابن عبدالبرّ، ج۱، ص۲۷.

3.پرش به بالا ↑ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۲۸

4.پرش به بالا ↑ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ۱۳۷۹ق، ج۲، ص۱۱.

5.پرش به بالا ↑ تاریخ‏ الطبری/ترجمه، ج‏۳، ص۸۰۲

6.پرش به بالا ↑ رسولی محلاتی، سید هاشم؛ زندگانی محمد(ص)، ج۱، ص۹۱

7.پرش به بالا ↑ أنساب ‏الأشراف، ج‏۱، ص۶۵

8.پرش به بالا ↑ أنساب‏ الأشراف، ج‏۱، ص۶۵

9.پرش به بالا ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۷

10.پرش به بالا ↑ رسولی محلاتی، سید هاشم؛ زندگانی محمد(ص)، ج۱، ص۹۱

11.پرش به بالا ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۷؛ تاریخ‏ ابن‏ خلدون/ترجمه‏ متن، ج‏۱، ص۳۸۶

12.پرش به بالا ↑ ر. ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۶۳

.....

+ حال باید دید که در نظر نگرفتن جنایتهای یزید و پیش از او معاویه آیا خوانشی محققانه قلمداد می شود..

 

حتی آنها که با یزید بیعت کردند، با کسی صدبار جنایتکارتر از صدام بیعت کردند.

 

جالبه صدام در انتخابات  صد در صد رای اورد.

.....

+ نسبی از آب

(قسمت دوم)

در برابر این روایات که در تاریخ طبری، تاریخ کامل ابن اثیر و سیره ابن اسحاق موجود است، روایت دیگری با اختلافاتی بیشتر از محمد بن عمرو اسلمی در طبقات واقدی ابن سعد و به تبع آن، در تاریخ ابن کثیر روایت شده که مقایسه این دو نشان از تشدید جریان اصلاحی دارد.[1]

 

هاشم همراه کاروانی عازم شام بود که در بازار نبطی های یثرب منزل کرد و متوجه زنی "چابک، دوراندیش و زیبا" بنام سلمی شد که از گوشه ای به خادمان خود دستور میداد چه کالایی بخرند. هاشم در خصوص زن پرسید و شنید که از شوهر قبلی خود دو پسر دارد و طلاق گرفته است. زن با نسب و با شرف و ثروتمند است و با کسی ازدواج نمی کند مگر اینکه حق طلاق را داشته باشد.

هاشم همراه "چهل تن از قریشیان" به خانه او می رود و با او ازدواج میکند و همبستر میشود. بعد از سه روز، عازم شام میشود و همانجا بیمار شده و می میرد و در غزه دفن میشود و کاروانیان اموال هاشم را برای وراثش در مکه می برند.

ثابت بن منذر بن حرام (پدر حسان بن ثابت، شاعر محمد نبی) که به قصد عمره به مکه میرود، به مطلب از بزرگ شدن و زیبایی و شکوه برادرزاده اش شیبه خبر میدهد. مطلب روانه یثرب میشود و برادرزاده اش را میشناسد و میگرید و در اغوش میگیرد. (وی در این خصوص چند بیت سروده است) سلمی پیغام میفرستد که به خانه ما بیا. مطلب میگوید عجله دارد و باید برادرزاده اش را ببرد. سلمی میگوید نمی گذارم ببری. مطلب میگوید شیبه به بلوغ رسیده و باید پیش قوم خود باشد. او هر کجا باشد پسر توست. سلمی که اصرار مطلب را میبیند سه روز مهلت می خواهد و بعد از سه روز شیبه را با مطلب روانه می کند و مطلب در این خصوص چند بیت می سراید.

مطلب همراه شیبه، ظهر وارد مکه می شود و وقتی قریش او را دیدند گفتند او بنده (عبد) مطلب است. مطلب گفت: وای بر شما. او برادرزاده ام شیبه فرزند عمرو است. قریش گفتند: بله؛ به جان خودمان سوگند که پسر اوست.

مطلب در سفری به یمن می میرد و کار سقایی و پذیرایی از حجاج به عبدالمطلب می رسد.

در میان همه اختلافات این دو روایت اصلی، چند نکته قابل توجه است:

1. در روایت اول، هاشم سلمی و خانواده او را می شناسد و غالبا در هنگام سفر به شام، هاشم در منزل دوست خود، پدر سلمی منزل می کرد. اما در روایت دوم ذکری از خانواده سلمی نیست. دختری بظاهر تاجر پیشه که مستقل است و "وقتی شرف و نسب هاشم را دید خود را به ازدواج او درآورد."

2. شرط ازدواج سلمی در روایت اول بازگشت پیش بستگان به هنگام وضع حمل است و در روایت دوم داشتن حق طلاق. ذکر سیره ابن هشام در اینباره جالب است: وكانت لا تنكح الرجال لشرفها في قومها حتى يشترطوا لها أن أمرها بيدها ، إذا كرهت رجلا فارقته.

3. خبراوردنده به مطلب از شیبه، در روایت اول شخصی مجهول از اهالی مکه (از بنی حارث بن عبدمناف) است و در روایت دوم شخصی معلوم از اهالی یثرب.

4. در روایت اول شاهدی از قریش برای نکاح هاشم نیست، اما در عوض هاشم همسرش را به مکه می آورد و وقت بارداری به یثرب باز می گرداند؛ اما در روایت دوم، چهل تن از قریش شاهد خواستگاری و نکاح هاشم هستند و هاشم به مکه باز نمی گردد.

5. در روایت دوم شواهدی شعری برای روایت نقل شده که از نگاه مخاطب سنتی، از لوازم واقع گویی است.

6. در روایت اول، هم مطلب و هم قریش و هم خود شیبه بارها عنوان "عبدالمطلب" را نقل می کنند، اما در روایت دوم این عنوان از طرف قریش عنوان و بلافاصله تکذیب میشود.

 

حقیقت تاریخی نه در یک متن، بلکه در بین متن هاست و در پژوهش این حقیقت، نه تنها وجه مشترک متون، بلکه مهتر از آن، وجه اختلاف نسخ باید مورد توجه باشد. در خصوص پژوهش ما (نسب شناسی محمد نبی) همیشه باید دو نکته را در نظر داشت: یکی اعتقادی و دیگری سیاسی. وجه اعتقادی این موضوع، تاریخ نویسان را مبتلا به یک پیش فرض کرده بود. اینکه محمد نبی گفته است "من والاترین نژادم" و اینکه همیشه اصرار داشت که نژادش "از نکاح است نه زنا"، خود از پیش مسیری پیش روی تاریخ نگاران میگذاشت که خواه ناخواه ناچار از پیمودن آن بودند.[2] وجه سیاسی این موضوع هم مربوط به خلافت عباسیان بود که از قضا دوره تاریخ نگاری موجود در این زمانه شکل گرفت.[3]

من بررسی خود را با مسئله ای ادامه می دهم که ظاهرا تنها وجه مسلم و مشترک در تمامی روایات مربوط به عبدالمطلب است که همه بر آن توافق دارند و آن هم نام اوست: عبد المطلب.

از قراین این نقلها بر می آید که ظاهرا "قریش" تمامی انچه را که مربوط به خواستگاری و نکاح هاشم با سلمی است، نمیپذیرد و تنها با عنوان "عبد مطلب" راضی به پذیرفتن شیبه نوجوان به قوم و قبیله خود میشود.[4] قراین این ادعا نه تنها نامیست که مطلب و قریش بر شیبه گذاشتند و شیبه نیز ان را پذیرفت (بنا به نقل طبری، شیبه با لباسی فاخر در مکه میگشت و میگفت: هذا عبد المطلب)، بلکه اختلافاتیست که در بنی عبدمناف با ظهور شیبه در گرفته است.

نخستین اختلاف

.....

+ در خصوص غصب زمینی از ارثیه شیبه توسط عموی او نوفل بود که تنها با دخالت قوم مادری شیبه رفع گردید.[5] دیگری منافره (به داوری طلبیدن در خصوص نسب) معروف بنی شمس با بنی هاشم است که با روایات متفاوتی نقل شده است. [6] همچنین نذر عبدالمطلب برای داشتن ده فرزند که بنا به نقل تاریخ، بخاطر نداشتن پشیبان در برابر قومش بود، در چهارچوب این تبیین ما فهمیدنیست و غربت عبدالمطلب در قوم تازه یافته اش را می رساند. هم جهت با این نذر، پیمان عبدالمطلب با قوم مادری خود بنی خزاعه هم قابل توجه است که علنا عبدالمطلب و بنی مطلب را در برابر سایر قریش قرار داد.(نقش این پیمان را در سیادت عبدالمطلب بر قریش نباید نادیده گرفت؛ چنانچه در سیادت محمد بر قریش در جریان فتح مکه داشت) قرینه مهم دیگر آنکه در تاریخ عملا بنی عبدالمطلب با بنی مطلب چنان امیخته که در حدیث بخاری از زبان محمد نبی می خوانیم "انما بنو المطلب و بنو هاشم شي واحد". [7]

اما میدانیم که صرف عبد بودن شخصی، قابلیت تعلیل این امیختگی و یگانگی دو گروه را ندارد. از نظر من اینجا ما یک گره گمشده تاریخی داریم که این پیوستگی را تبیین کند و من این گره را در رابطه میان مطلب و عبدالمطلب میدانم. تنها اگر ما بپذیریم که مطلب شیبه را نه تنها بعنوان غلام خود، بلکه بعنوان فرزند-خوانده خود گرفته باشد، می توان نفوذ شیبه در میان قریش را توجیه کرد (البته این نفوذ علل دیگری هم داشت که گفته خواهد شد)؛ و تنها با این پیوند است که در می یابیم چگونه مطلب از میان فرزندان خود عبدالمطلب را وصی خود قرار داده و امور کعبه (اب دادن و پذیرایی حجاج) را به او سپرده است. زیرا دعی طبق رسم عرب حکم فرزند را داشت که وصی و وارث قرار می گرفت.

اما اگر بپرسیم که چگونه می توان از "عبد" بعنوان غلام به "دعی" بعنوان فرزند خوانده رسید، من جواب را در ایات 4 و 5 سوره احزاب می دانم.

وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ﴿۴﴾ (خداوند) پسرخواندگانتان را پسران [واقعى] شما قرار نداده است؛ اين گفتار شما به زبان شماست و[لى] خدا حقيقت را مى‏ گويد و او[ست كه] به راه راست هدايت مى ‏كند. ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ بخوانید آنها را (فرزندخواندگان را) به پدرانشان؛ ان بهتر است نزد خدا؛ پس اگر نمیشناختید پدرانشان را پس برادرانتانند در دین و موالی تان.

ابهام ایه در عبارت "اخوانکم فی الدین و موالیکم" است و دو تفسیر در خصوص این ایه معروف است. یکی تفسیر طبری که می نویسد: فهم اخوانکم فی الدین ان کانوا من اهل ملتکم و موالیکم ان کانوا محرریکم و لیسوا ببنیکم. پس ایشان (این فرزند خواندگان) اگر اهل دین شما باشند برادران شمایند در دین و اگر ازادشدگان شما باشند موالی شما هستند و فرزندانتان نیستند.  و دیگری تفسیر امثال بغوی است که می نویسد: قیل موالیکم ای اولیائکم فی الدین (گفته شده که موالی تان یعنی دوستانتان در دین).

در تفسیر نخست واو به معنی یا و فصل است: یا برادران شما در دین هستند یا بردگان آزاد شده شما؛ و در معنی دوم واو به معنی عطف و وصل است: برادران شما و دوستان شما در دین هستند.

اما  اشکال اینجاست که هیچ کدام از این دو تفسیر، اقتضای آیه را لحاظ نکرده اند.[8] در آیه پنجم، سخن از نحوه صدا زدن و به اسم خواندن فرزندخواندگان بود که هیچ کدام از این دو تفسیر ان را مشخص نکرده است. با لحاظ این نکته، زیر ساخت ایه باید چنین چیزی باشد: فان تعلموا اباءهم، ادعواهم لآبائهم؛ فان لاتعلموا اباءهم ادعواهم موالیکم و اخوانکم فی الدین. در این تعبیر "اخوانکم فی الدین" توضیح و اصلاحیست بر "موالیکم" و چنین معنا می دهد که اگر پدانشان را می شناسید بخوانیدشان به پدرانشان (مثلا بگویید زید بن حارثه) و اگر پدانشان را نمی شناسید بخوانیدشان مولی و عبد تان (مثلا بگویید شیبه عبد مطلب یا مولی مطلب) اما بدانید که آنان برادران دینی شما هستند.

این ایه در ارتباط با آن رسم مطلب، معنایی نو و به هنجار خواهد یافت و اگر ما نقل تاریخ یعقوبی را بپذیریم که از عبدالمطلب هفده سنت در اسلام باقی مانده، این نحو نامگذاری فرزندخواندگان هم هجدهمین سنت خواهد بود که بواسطه عبدالمطلب در قران راه یافت؛ اگر چه بنا به لغو آیین فرزندخواندگی این راه برای همیشه مهجور ماند.

ادعای ما چیز غریبی نیست و در حقیقت ما اینجا با قراین و دلایل خود چیزی را مطرح می کنیم که علامه مجلسی بدون قرینه و دلیل در خصوص امیه بن عبدشمس می نویسد:«امیه، غلام عبد شمس و از سرزمین روم بود. هنگامی که عبد شمس زیرکی و فطانت را در غلامش دید، آزادش کرد و او را فرزند خوانده خود کرد تا جایی که می گفتند: امیه بن عبد شمس».

 

پی نوشت

1. تشخیص روایت متقدم از متاخر (البته با فرض

.....

+ قبول صحت روایات اقدم) هر چند ساده نیست، اما یک معیار ساده بعد از اولویت نسخ شناسی، معمول و طبیعی بودن آنهاست. تاریخ باید مجموع گزاره های واقعی باشد نه اعتقادی. روش دیگر، مقایسه روایات با یکدیگر است که نشان میدهد کدام روایت در جواب، توضیح، رد یا تصحیح روایت دیگر است.

2. گفته شده که محمد به شاعرانی که نسب او را هجو میکردند رحم نمی کرد. یکی از این ملامت کنندگان نجات یافته ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب بود که می گفت "انی کنت ادعی فی نسبه شیئا" و محمد هم گلایه داشت که "ابن عمی فقد هتک عرضی".

3. بعنوان نمونه ابن سعد در کتاب طبقات واقدی خود، از حکایت اسیر شدن عباس و فدیه گرفتن جهت آزادی او با کوچکترین اشاره ای گذشته است.

4. این وجه مشترک، با وجه اختلاف روایات در خصوص نحوه نکاح  هاشم با سلمی همسوست. بهر حال اگر نکاحی میان این دو صورت گرفته بود طبق رسم عرب زن جزو اموال مرد محسوب میشد و در میان قوم شوهر می ماند. در روایات برای توجیه بی اطلاعی قریش از وجود شیبه و نبودن زن هاشم در میان انها یک شرط تعبیه شده است. از انجا که شرط نخست (وضع حمل در میان قوم خود) توجیهی کافی برای این غیبت نبوده، در روایات دیگر شاهد شرط دومیم تا براحتی هرگونه پیوند با قوم و قبیله همسر را با حق طلاق فیصله دهد.

تحلیل من از این روایات مشخص است. هاشم زنی را در یثرب دیده و با او آمیخته. حاصل این امیزش پسریست که جز مادرش کسی مدعی فرزند هاشم بودن نیست. قریش اصلا از ماجرا مطلع نیست و نهایتا آن را به صرف جماع (نکاح خدن) که امری معمول در میان اعراب بود حمل کرده؛ نه نکاح.

نمونه چنین روایتی را در اسطوره ای ایرانی (داستان رستم و سهراب) هم شاهدیم. رستم شبی میهمان شاه سمنگان است که دختر شاه، تهمینه، نیمه شب خود را به رستم عرضه میکند و حاصل این آمیزش پسری میشود بنام سهراب. اما روایان شاهنامه به جهت ناخوشایندی موضوع، در میان داستان، شش بیت الحاقی وارد کرده اند؛ ابیاتی به این مضمون که نیمه شب رستم موبدی می خواهد تا تهمینه را از پدرش خواستگاری کند و اینگونه وجه شرعی ماجرا تامین می شود. در روایت هاشم و سلمی هم ما با چنین تحریفی روبروییم.

5. در راستای تحلیل من، این غصب ارث معنی مشخص خود را دارد.

6. در خصوص این منافره سه نکته قابل توجه است: اولا ذکر منافره امیه بن عبدالشمس با عموی خود هاشم به جهت تاریخی واقع گرایانه نیست. با فرض صحت دو قلو بودن هاشم و عبدشمس و وفات هاشم در بیست یا بیست و پنج سالگی، عملا وقوع این منافره به جهت صغر سن امیه ممکن نخواهد بود. ثانیا اگر اینان در نسب مشترک بودند منافره دیگر نباید معنا داشته باشد. ثالثا باید توجه داشت علیرغم اینکه منافره در نسب است اما در حکم و داوری که در تواریخ منقول است، از فرزند و زیبایی و ثروت سخن می رود جز نسب. پس معمول آن است که بگوییم منافره ای بوده اما نه بین هاشم و امیه؛ و این منافره در خصوص نسب بوده نه زیبایی و ثروت و تعداد فرزند.

7. امام شافعی که از نوادگان مطلب است به استناد به این حدیث، زکات را به فرزندان مطلب هم روا می داند.

8. وقتی سیوطی در ذیل این آیه می نویسد:《وأخرج ابن أبي حاتم عن مقاتل في الآية يقول: إن لم تعلموا لهم آباء تدعوهم إليهم فانسبوهم اخوانكم في الدين إذ تقول: عبد الله، وعبد الرحمن، وعبيد الله، وأشباههم من الأسماء، وأن يدعى إلى اسم مولاه.

وأخرج ابن أبي حاتم عن مجاهد رضي الله عنه {فإن لم تعلموا آباءهم فإخوانكم في الدين ومواليكم} يقول: أخوك في الدين ومولاك مولى بني فلان.》 حداقل نشان می دهد که اقتضای آیه را دریافته است و برای آن طرحی افکنده.

.....

+ عزیز دلم  اگر در  نقد گزارشات تاریخی  به جریان جعل گزارشات تاریخ در دوزه امویان که با هدف تخریب شخصیت  پیامبر اکرم (ص) و در مرحله بعد کل بنی هاشم توجه نداشته باشید نمی توانید نقد صحیح و دقیقی از این دوره داشته باشید

.....

+ https://library.tebyan.net/fa/Viewer/Text/68745/6

.....

+

عزیز دلم قضاوت کردن و  اینکه خودتان را  خوب مطلق ببینید در فضای علمی اصلا مقبول نیست .  علم تاریخ امروز به عنوان  یک رشته آکادمیک شناخته می شود. در نتیجه اگر کسی بخواهد درباره تاریخ اظهار نظر کند باید به اصول این علم پایبند باشد و اگر بر پایه اصول علمی به مطلبی رسید همان را بیان کند حال می خواهد این سخن ومطلب نو باشد یا بقول شما کهنه

.....

+ کی خوب مطلقه؟ خب از قضا نظر خودمو در خصوص شیوه تاریخ اسلام پژوهی هم در مقاله گفتم.

و از قضا نظر من نظری بدیع و نوه در این باره. ولو بگین غلط. که دلایلتون رو بررسی میکنم

.....

+ روی آوردن شخصی به باوری، و روی گرداندن فردی از باوری، نشانه حق یا ناحق بودن باور نیست. دلایل روی آوردن یا روی گرداندن باید بررسی شود.

 

مثلا اگر شخص روی آورده باسلام از روی تهدید جانی، روی آورده باشد، اسلام آوردنش ارزشی دارد؟ خیر

 

اگر شخص دیگری از دین روی بگرداند چون صرف اینکه داعش جنایت می کند، این نشانه عدم حقانیت دین است؟ خیر

 

کمی عمیق تر باید بنگریم.

.....

+ بحث مطرح شده تاریخی است .

اشخاصی که در مورد رفتارشان بحث می شود امام و ولی پیامبر ص هستند .

امامت در تصمیماتشان مؤثر است .

نوع رفتار دیگران با امام ، به دلیل مقام امامت مد نظر است .

 

مثلا شما نمی توانید رسالت پیامبر را  در تصمیمات او دخیل ندانید و او را همان محمد قبل از رسالت مد نظر قرار دهید .

 

آنچه بنده بدان نقد داشتم مواجهه امام حسین ع با امام خویش است .

 

بنده مثل دوستانی که تحصیلات آکادمیک در زمینه تاریخ دارند ادعای آگاهی از تاریخ ندارم اما امام شیعیان را می شناسم .

رفتار او و خلاف رفتار او را  تشخیص می دهم .

لذا  قسمت فالش بحث را نمی پذیرم .

 

البته خطای بسیار ظریفی بود که عمدتا در تحلیل جناب ایمان یافت می شود و ورود از  واقع بر غیر واقعیت را با ظرافت خاصی انجام می دهند که برای کسی که با اپسیلون و دلتا عمری را سپری کرده ، تشخیص آن سخت نیست

.....

+ آخر ناگهان بحث تاریخی، تبدیل شد به بحث درمورد عصمت و آیه تطهیر. من با چرخش بحث مشکل دارم.

 

اگر بحث ما در مورد یک برهان اثبات وجود خدا باشه، منکه نمی تونم بگم خدا هست چون تو قرآنش گفته من هستم !!!!

.....

+

.نه ،من وارد آن بحث نشدم

 

دیگر دوستان وارد شدند و بنده به آینده موکول کردم .

 

اصلا هدف من بحث عصمت به عنوان یک بحث تاریخی نبوده .

 

تاریخ  اسلام و سیره پیامبر و ائمه معصومین را باید با قرآن شناخت .

 

 

اگر منطبق بر قرآن بود می پذیریم در غیر اینصورت خیر. .

.....

+ ✳️ خوب شما برای بحث تاریخی با شخص دیگر، باید به منابع مشترک پایبند باشید. تاریخ چون ذاتا یک علم سکولار است، طرف مقابل شما می تونه آنرا یا مقدس ندونه، یا منبع تاریخی ندونه. در اینحالت ارجاع شما به قرآن تنها بدرد کسانی می خوره که قرآن رو بعنوان متن تاریخی بپذیرند.

.....

+ بستگی دارد که سند تاریخی چقدر معتبر باشد .

 

این اعتبار را یا باید توافق جمعی مشخص کند یا اینکه ملاکی برای اعتبار آن بیابیم .

اینکه در مورد اهل قرآن بحث می کنیم که شکی نیست

 

پس چه ملاکی بهتر از قرآن ؟

.....

+ من قرآن را کتاب تاریخ نمیدانم. آنرا کتاب علم تجربی نمی دانم. آنرا کتاب ریاضی هم نمی دانم.

 

قرآن از منظر درون دینی، کتاب هدایت معنوی است.

.....

+ متوجه منظور من نشدید .

هدفم این نیست که تاریخ صدر اسلام را از قرآن بیابیم

 

مثلا رفتار حسین ابن علی در مورد صلح امام حسن ع که در قرآن نیست .

 

بحثم این است که قرآن ناطق چه رفتاری دارد را می توان از قرآن یافت چرا که او تحت هیچ شرایطی خلاف قرآن عمل نمی کند چه در خلوت چه در جلوت .

.....

+ پاراگراف آخر شما، یک بحث درون مذهبی محضه. چندین پیش فرض درون دینی داره، که شخص دیگر که همان باور شما را نداره، قبول نمی کنه.

.....

+ آن شخص اشتباه می کنه

علتش هم اینه که من از یک مسیحی با استناد به قرآن دفاع نمی کنم بلکه از شخصی دفاع می کنم خود حامل قرآن است .

لذا تمام وجودش قرآن است .

لذا شما این شخص را نمی توانید خارج از قرآن تحلیل کنید .

.....

+ تاملاتی نابهنگام در باره ی فیزیکدانانی چون حاج آقا میلانی و بزرگواری به اسم مستعار عاشق خدا

بزرگواران همچنان که کیرکگارد کبیر یادآور میشود در من نمیدانم سقراطی چیزی فراتر از فلسفه هگل وجود دارد و من نیز پایبند به این نمی دانم هستم و نمی خواهم هیچگونه بحثی  با شما بزرگوران داشته باشم اما فکر کردم شاید یادآور شدن چندین نکته نامفید نباشد،هرچند در ادامه تاملات دکارتی فیلسوف بزرگ ادموند هوسرل در یک‌وجه یا ساحت در اثر تامل در کمیت و کیفیت و در ادامه یک سنت دکارتی مفهومی تحت عنوان بحران را مهمان علوم اروپایی میکند و من نیز به نوبه ی خود مثل یک شاگرد معنوی اندک تاملی را از ایشان دریافت کرده ام و به شک کردن در بنیاد علوم پوزتیو معتقدم و در ساحتی هستی شناسانه موجه نمی بینم که تماما شناخت هستی را در چهارچوب علوم پوزتیو بررسی نمود و این در نگاه من نادان به منزله فروکاست عالم هستی است و علی رغم نقدی که به -من اندیشندهٔ دکارت- در بستر -وجود-وارد است باز به شكِ انسان مدرن باور دارم و معتقدم برای رویارویی با جهان از حیث وجودی انسان باید یک خط منطقی-مفهومی را از -من اندیشندهٔ دکارت به من من استعلایی کانت تا اگوی استعلایی هوسرل-پیموده باشد اما این دلیل نمیشود که بدون هیچ استدلالی به فرضیه ها و قوانین علوم پوزتیو شک شود و در نهایت به تمسخر گرفته شوند(آنجا که فرمودید فیزیکدانها باحال اند........)و آنچنان که هایدگر یادآور میشود ما در حوزهٔ تفکر اصیل نیازمند تفکر غیرلوژیستی هستیم اما میدان تفکر شما تماماً غیر منطقی بود و من برای ارتباط با فرمایشات شما بزرگواران و برای به کارگیری قوای معرفتم نیازمند یک منطق در استدلالات شما هستم هرچند در یک تعریف آگوست کنتی شما را در یک دوره ی خاص  معرفت دیدم که او از آن به عنوان دوران ربانی یا اساطیری یا theological یاد می کند (هر چند ایشان اشاره دارد به کسانی که پوزیتیوست پنهان هستند)، ابزار شناخت شما برای مقابله با جهانتان  به منزلهٔ شناخت-اسطوره،خدا و .....است و من معتقدم شما تنها در جهت مصرف علم به علم معتقید نه در جهت تعریف و شناخت جهانتان،و در آخر با فلسفهٔ برگرفتهٔ مشأییان و عرفا و .... از ارسطو و فلوطین و.... با به کارگیری کلماتی که باید یک دکتری زبان عربی داشت تا غلظت کلمات را درک کرد به چنان سفسطه ای میپردازید که اسکندر مقدونی را به اسارت می کشانید،من تنها در حدود شک شما مانده ام که چطور است به قانون پایستگی و فیزیکدان های به اصطلاح شما باحال شک می کنید اما به هجرت آن بزرگوار به آپارتمان شمارهٔ هفتم خداوندگار شک نمی کنید؟لابد می گویید من یک مسلمانم و (عاشق خدا)و معتقد به معجزه ام؟!شما بزرگواران که به هر چیز غیر از آنچه خود باور دارید شک می کنید و در تمنای اثبات قانون پایستگی اید لطف بفرمایید یک دفتر ۸۰۰ برگ تهیه فرمایید زحمت خودکارش را خودم میکشم و در فرصتی به حضور محترمتان می آیم و چند قانون را در حد توان و سوادم برایتان اثبات می نمایم یا اگر بسیار میل به علم و معرفت دارید چندین کتاب و مرجع خدمتتان معرفی می نمایم البته با این توهم دانایی که چیزی جز جهل مدرنیته نیست و با شناختی که از جزم اندیشی و شک گرایی شما بزرگوارن  می توان دید از همان ابتدا در ترتیب صفحات آن نیز شک می کنید و همچنان فیزیکدان های باحال دنیا را به زیر سیطره خود در می آورند و

همانا بترسید از روزی که فیزیکدان ها به سراغتان آیند.

 

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 31 اکتبر 2017

 


برچسب‌ها: امام حسین, امام حسن, پیامبر, کربلا
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 10:32  توسط   | 
 

قیام امام حسین (ادامه) 

 

+ دوستان برای جلسات بعد برای اینکه بتوانیم درک صحیحی از تاریخ دوره امام حسین (ع) داشته باشیم   پیشنهاد می کنم یکبارکتاب تاریخ قیام و مقتل جامع سید الشهدا نوشته مهدی پیشوایی را تورق کنید

.....

+ بله، بعدا میگند فقط چهار نفر مخالف یزید بودند انگار همه با او موافق بودند.

 

ابن زیاد وقتی وارد کوفه شد جمله ای گفت که نشان می دهد چگونه بیعتی برای یزید گرفته شده،

 

گفت: سرهایی میبینم که رسیده است و زمان چیدن آنها فرا رسیده است.

.....

+ به جناب ایمان پیشنهاد می دهم به چند نکته توجه ویژه داشته باشند:

 

۱ تلقی خود را از مشروعیت یزید و مخالفین او و رفتار خشن حاکمان او از جمله ابن زیاد مطالعه دوباره داشته باشند.

 

مفاد صلحنامه و شرط اینکه خلافت به یزید نرسد را مطالعه کنند.

 

جنایات معاویه در حق شیعیان و از جمله حجربن عدی را مطالعه کنند.

 

۲ بحث های فلسفه اخلاق و اطلاق و تقیید ارزشها را مورد توجه قرار دهند.

 

۳ فهمشان از مشروعیت را تعمیم ندهند و ان را به مباحث فلسفه سیاسی واگذارند.

.....

+ چند تن از بنی هاشم و بنی عبدالمطلب در کربلا بودن؟

.....

+ نرفتن آنها با حسین به معنای بیعت کردن انها با یزید نیست..

 

وقایع پیچیده آن زمان نیاز به تامل بیشتر دارد.

.....

+ اگر با تفکر خوارج آشنا بودید این  سوال را مطرح نمی کردید. خوارج با همه مشکل داشتند و اصولا جز خود را شایسته اصلاح و حاکمیت جامعه نمی دانستند لذا اولا بیعت گرفتن از آنها مرح نبود ثانیا بواسطه خشک مغزی که داشتند با کمی بازی سیاسی می شد از آنها در راستای اهداف حکومت استفاده کرد. این بحث خود یک بحث مفصل و طولانی استکه این مجال زمان بیان آن نیست

.....

+ بهرحال جریان فکری بزرگی در اسلام بودند یا خیر؟؟

 

جالب است شما عبدالرحمان بن ابوبکر را جریان میدانید ولی خوارج را که سالها با امویان جنگیدن و برخلاف ائمه شیعه عافیت طلبی نکردند را جریان نمیدانید

.....

+ جنایات یزید در دوران خلافت کوتاهش

 

پرسش : یزید در دوران خلافتکوتاهش چه جنایات عظیمی به بار آورد؟پاسخ اجمالی:پاسخ تفصیلی: یزید در مدّت کوتاه خلافتخویش که سه سال و چند ماه بیشتر طول نکشید، جنایات بزرگى مرتکب شد که هر یک از آن ها به تنهایى براى رسوایى و ننگ وى و خاندانش کافى است. از میان آن ها به سه جنایت مهم اشاره مى شود:

 

1 ـ فاجعه خونین کربلا: مهمترین جنایتى که به دستوریزیددر ابتداى حکومت وى انجام شد، ماجراى خونین کربلاى سال 61 هجرى و شهادت امام حسین (علیه السلام) و یاران پاکباخته و با ایماناو و به اسارت بردن زنان و کودکان حریم نبوى(صلى اللهعلیه وآله) به دست عمّال وى مى باشد.

یزید در ابتداى حکومت خویش نامه اى به «ولید بن عتبه» ـ والى مدینه ـ نوشت و از وى خواست به هر قیمتى که شده از امام حسین(علیه السلام)، عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبیربراى او بیعتبگیرد.(1)

مطابق نقل «ابن عثم» هنگامى که یزیداز خوددارى امام حسین(علیه السلام) و عبداللّه بن زبیرآگاه شد، نامه دیگرى به ولید نوشت و در آن تاکید کرد که در صورت امتناع حسین(علیه السلام) از بیعت، سرش را براى من بفرست، تا جوایز فراوانى نصیب تو شود.(2)

با امتناع امام(علیه السلام) از بیعتو حرکت به سمت مکّه و کوفه، در نهایت کار به حادثه کربلا ختم شد.

ماجراى خونین کربلا و جنایات لشکریان یزیدو سرداران سپاه او در این واقعه در کتاب هاى شیعهو سنّى به طور مشروح آمده است و حتّى میان غیر مسلمانان نیز مورد بحث و بررسى قرار گرفته است و کتاب هاى فراوانى در این زمینه نوشته شده است.

2 ـ کشتار وسیع مردم مدینه: این فاجعه در ذى حجّه سال 63 هجرى واقع شد(3) و به واقعه «حرّه» نیز معروف است.(4)

پس از حادثه خونین کربلا و آگاهى مردم از ماهیّت یزیدو پلیدى و خباثت وى، و اعلام قیام و جهاداز سوى «عبداللّه بن حنظله غسیل الملایکه» و برخى دیگر از صاحب نفوذان، انقلاب خونینى در مدینه آغاز شد.

مردم مدینه نخست با عبداللّه بن حنظله تا پاى جانبیعتکردند و آنگاه «عثمان بن محمد بن ابوسفیان»، والى مدینه را بیرون کردند. بنى امیّه در منزل مروان بن حکم اجتماع کردند و همگى در آن جا محبوس شدند.

مردم مدینه یزیدرا از خلافتخلع کرده و به بدگویى و سبّ و لعن وى پرداختند. یزیدکه از ماجرا مطّلع شد، لشکر عظیمى فراهم ساخت و فرماندهى آن را به عهده مردى خونریز به نام «مسلم بن عقبه» گذاشت.(5)

این فرمانده سفّاک، پس از محاصره مدینه، مقاومت آنان را درهم شکست و به قتل و غارت مدینه پرداخت و کشتار وسیعى را در این شهر به راه انداخت.

ابن اثیر مى نویسد: مسلم بن عقبه، مدینه را سه روز بر لشکریانش مباحساخت که هرگونه بخواهند در آن عمل کنند. آنان به کشتار وسیع مردم پرداخته و اموال آنان را نیز غارت کردند.(6)

3 ـ آتش زدن کعبه: لشکر یزیدپس از غارت مدینه براى نبرد با عبداللّه بن زبیربه سوى مکّه حرکت کرد. مسرف بن عقبه در بین راه به هلاکت رسید.(7)

وى به هنگام مرگ، به سفارش یزید، «حصین بن نمیر» را به فرماندهى لشکر انتخاب کرد. لشکریان شام مکّه را محاصره کردند و ابن زبیررا که به مسجد الحرام پناهنده شده بود، مورد حمله قرار دادند. آنان با منجنیق، حرم الهى را آتش باران کردند که در نتیجه پرده ها و سقف کعبه آتش گرفت و سوخت.

مورّخان نوشته اند که این آتش سوزى در سوم ربیع الاوّل سال 64 هجرى واقع شده است.

محاصره و درگیرى شامیان با عبداللّه بن زبیرو طرفدارانش ادامه داشت، تا آن که خبرمرگ یزیدبه شامیان رسید و پس از آن، آن ها متفرّق شدند و به شام بازگشتند.(8)

آرى، یزیددر مدّت کوتاه خلافتش، هر سالى را با جنایتى بزرگ سپرى کرد و به جان و مال و ناموس مسلمین دست تعرّض دراز کرد و از همه عظیم تر، جنایت بزرگ عاشوراى سال 61 هجرى را پدید آورد.

این بحث را با جمله اى از «ذهبى» ـ دانشمند معروف اهل سنّت ـ به پایان مى بریم؛ وى در معرّفى یزیدمى نویسد:

«کَانَ نَاصِبِیًّا، فَظّاً، غَلِیظاً، جِلْفاً، یَتَنَاوَلُ الْمُسْکِرَ، وَ یَفْعَلُ الْمُنْکَرَ، اِفْتَتَحَ دَوْلَتَهُ بِمَقْتَلِ الشَّهِیدِ الْحُسَیْنِ، وَ اخْتَتَمَهَا بِوَاقِعَهِ الْحَرَّهِ»؛ (

.....

+ یزید ناصبى (دشمن على و خاندانش)، خشن، تندخو و بى ادب بود. مسکرات مى نوشید و مرتکب منکرات مى شد. دولت وى با کشتن حسینِ شهید آغاز و با واقعه حرّه (مدینه) پایان یافت).(9)

نفرین تمام نفرین کنندگان جهان بر او باد!(10)

 

پی نوشت: (1). «... أَمَّا بَعْدُ! فَخُذْ حُسَیْناً وَعَبْدَاللهِ بْنَ عُمَرَ وَ عَبْدَاللهِ بْنَ الزُّبَیْرِ بِالْبَیْعَةِ أَخْذاً شَدِیداً، لَیْسَتْ فِیهِ رُخْصَةٌ، حُتَّى یُبَایِعُوا». (تاریخ طبرى، ج 4، ص 250 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 14). (2). «... وَلْیَکُنْ مَعَ جَوَابِکَ إِلَىَّ رَأْسُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِىٍّ، فَإِنْ فَعَلْتَ ذَلِکَ فَقَدْ جَعَلْتُ لَکَ أَعِنَّةَ الْخَیْلِ، وَ لَکَ عِنْدِی الْجَائِزَةُ وَ الْحَظُّ الاَوْفَرُ». (فتوح ابن اعثم کوفى، ج 5، ص 26). (3). کامل ابن اثیر، ج4، ص120 و تاریخ طبری، ج 4، ص 374. (4). «حرّه» به معنای زمین سنگلاخی و سنگستان است و چون بخشی از مدینه از سنگلاخ و سنگ های اتش فشانی پوشیده شده است، آن منطقه «حرّه» نامیده شد و به علت پیدایش این فاجعه در آن منطقه و نفوذ سپاه شام به مدینه از طریق «حرّه و اقم» به «واقعه حرّه» نیز معروف شده است. (لسان العرب، واژه حرّه). (5). معاویه به یزید سفارش کرده بود که در صورت نقض بیعت توسط مردم مدینه، آن ها را با مسلم بن عقبه درهم بشکن! (کامل ابن اثیر، ج4، ص112 و الامامه و السیاسه، ج1، ص231). (6). کامل ابن اثیر، ج 4، ص 117. (7). پس از دفن مسرف در آن مکان و حرکت لشکر شام، زنى قبر وى را شکافت و جنازه اش را به دار آویخت، مردم پس از اطّلاع از این ماجرا، به آن مکان آمدند و جنازه اش را سنگباران کردند. (الامامة والسیاسة، ج 1، ص 242). (8). رجوع کنید به: تاریخ طبرى، ج 4، ص 381-384; کامل ابن اثیر، ج 4، ص 123-124; الامامة و السیاسة، ج 1، ص 241 و ج 2، ص 19 و تاریخ الخلفاء، ص 233. (9). سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 83 . (10). گرد آوري از کتاب: «عاشورا ريشه‏ ها، انگيزه ‏ها، رويدادها، پيامدها»، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى)، انتشارات امام على بن ابى طالب(عليه السلام‏)، قم، 1388 ه. ش‏، ص 218.

.....

+ از افاضات شما متشکریم اما تعجب از شماست که ادعا دارید تاریخ را خوب خوانده اید اما به سخنان همین افراد درباره امام حسین و قیام وی قبل و بعد از قیام کربلا هیچ اشاره ای نمی کنید. علاوه براینکه  بیان این مطلب که کسی در راس یک جریان است بدین معنا نیست که همه آنها حاضرند تا پای  جان در رکاب وی باشند. نمونه خوب برای این جریان قوم حضرت  موسی  بودند که وقتی خدا دستور جهاد به آنها داد آنها با آنکه پیرو موسای پیغمبر بودند گفتند که تو با خدای خودت به جنگ برو و ما بعد از پیروزی به تو ملحق می شویم

.....

+ نسبی از آب [1]

(قسمت اول)

 

روایت ازدواج هاشم فرزند عبد مناف، در منابع تاریخی از اختلافاتی نه چندان زیاد اما مهم برخوردار است. من روایات خلاف را "روایات اصلاحی" می نامم و به مضمون در ( ) نقل می کنم.

هاشم در سفری تجاری به شام، در یثرب با زنی (که روایات تاکید بر شریف بودن او دارند) عقد، و در راه سفر شام در غزه وفات می کند. (روایتی هست که همسرش را به مکه می آورد اما هنگام وضع حمل، طبق قرار معهود، وی را به یثرب و پیش بستگانش می برد (و بنا به روایتی دیگر، همراه همسر و فرزندش به یثرب می رود) و در راه شام می میرد)

فرزند هاشم به نام شیبه، تا نوجوانی در تاریخ گم است تا شخصی، در یثرب گروهی کودک (نوجوان) را مشغول تیراندازی می بیند که کودکی (نوجوانی) از میان آنها به هاشم تفاخر میکند و میگوید: منم فرزند هاشم، منم فرزند بزرگ بطحاء.

شخص به مکه میرسد و ماجرا را به گوش مطلب (فرزند دیگر عبدمناف و برادر هاشم از یک مادر) میرساند. مطلب (بنا به روایت اصلاحی، مطلب اینجا میگوید که من او را فراموش کرده بودم !) همان روز به یثرب می رود و بنا به اختلاف روایات، یا به شهادت دیگران و شناخت خود کودک را بی اجازه مادرش به مکه می اورد؛ و یا از مادر کودک وی را درخواست می کند و به اصرار، او را به مکه می آورد.

هنگام ورود به مکه، هر شخصی که از مطلب راجع به کودک می پرسد، می شنود که او عبد (برده) من است. (روایات اصلاحی میگویند که مطلب در جمع مردم گفت که او پسر هاشم است و گروهی شنیدند و گروهی نشنیدند و همچنان او را برده مطلب پنداشتند و به این نام معروف شد!! روایتی دیگر میگوید که علیرغم سخن مطلب مبنی بر پسر هاشم بودن شیبه، همچنان قریش او را عبدالمطلب نامیدند)

بهرحال مطلب بعد از خود، تمام امور مربوط به کعبه و مکه را به عبدالمطلب می سپارد (کنیه مطلب و عبدالمطلب هر دو ابوحارث بود اما از فرزند داشتن مطلب بی خبرم [2] ). عبدالمطلب فردی سخن دان و غنی بود و علیرغم اختلافاتی که با نوفل (برادر مطلب از مادری دیگر) داشت، نهایتا به سروری و ریاست خاندان خود رسید (اختلاف بظاهر در خصوص غصب زمینی توسط نوفل بود [3] که عبدالمطلب از قریش یاری خواست اما انها دخالت نکردند و سپس از قوم مادری خود یاری خواست. این سرآغاز دشمنی بنی امیه با بنی هاشم بود)

از عبدالمطلب بنا به نقل تاریخ یعقوبی حدود 17 سنت در اسلام باقی مانده و پیامبر گاه به وی که تا هفت سالگیش زنده بود، تفاخر میکرد که معروفترینش این بود که "انا نبی و لا اکذب - انا ابن عبدالمطلب"

اما براستی عبدالمطلب که بود؟

 

پی نوشت:

1. روایتی از صحیح بخاریست که محمد نبی گفت: نسب من از آب است.

2. بنا بنقل تاریخ بعقوبی، بنی مطلب در حلف المطیبین حضور داشتند اما نامی از این فرزندان نمی برد.

3. طبق روایتی، نوفل پیش از مطلب، در سرزمین عراق! وفات یافت.

.....

+ این متن کوتاه رو ببینید تا معنای بیعت با یزید بهتر معلوم شود..

 

من به دوستان توصیه میکنم ابن زیاد را هم که نقش بیعت گیرنده برای یزید بود را با دقت پیگیری کنند.

.....

+ اصلاحیه: نحن من ما روایتی تاریخیه. و نه در صحیح بخاری.

زمان نوشتن این مقاله گویا غرق در صحیح بودم و ذهنم به اونجا رفت

.....

+ نام عبدالمطّلب، «شیبه» و کنیه‌اش «‌أبوالحارث» بوده[۲] و گفته‌اند که او را به القاب و نامهای دیگری نیز می‌خوانده‌اند: عامر، سید البطحاء، ساقی الحجیج، ساقی الغیث، غیث الوری فی العام الجدب، أبو السادة العشره، عبد المطّلب، حافر زمزم[۳]، ابراهیم ثانی[۴] و فیّاض از این جمله‌اند.

 

درباره سبب شهرت او به «عبدالمطلب» گفته‌اند: چند سال پس از وفات هاشم، مطلب (عموی عبدالمطّلب)، او را از یثرب به مکه آورد. [۵] وقتی مردم مکه و قریش عبد المطلب را دیدند که همراه مطلب وارد شهر می‌شود، به گمان این که او بنده خریداری شده مطلب از یثرب است، وی را «‌عبدالمطلب» خواندند و این نام بعدها همچنان باقی ماند. [۶]

 

ولادت

هاشم پدر عبدالمطّلب در سفری به یثرب، با «‌سَلمی» دختر عمرو بن زید از طایفۀ بنی نجار، ازدواج کرد.[۷] او قبل از به دنیا آمدن فرزندش، عبدالمطلب (شیبه)، به شهر غزه در فلسطین کنونی سفر کرد و در همانجا درگذشت و به خاک سپرده شد.[۸] عبدالمطلب به اختلاف مورخان، هفت سال یا بیشتر در مدینه نزد مادرش به سر برد.[۹]سرانجام، عمویش مطّلب، به یثرب رفت و او را با خود به مکه آورد.[۱۰]

 

شخصیت عبدالمطلب

عبدالمطلب پس از مرگ عمویش تمام مناصبی که به صورت موروثی در خاندان آنان وجود داشت، به ارث برد. عبدالمطلب به دلیل حسن مدیریت و کرامت هایی که از خود نشان داد، در مکّه به مقبولیت عمومی دست یافت و قریش وی را به سروری پذیرفتند.[۱۱]

 

یعقوبی می‎گوید: «‌عبدالمطّلب» در آن روز سرور قریش بود و رقیبی نداشت، چه خدا بزرگواری او را به احدی نداده، و از چاه زمزم (در مکّه) و ذوالهرم (در طائف) سیرابش کرده بود، قریش او را در مال‏های خود داوری دادند، و در قحطی و گرسنگی به مردم خوراک داد تا آنجا که پرندگان و ددان کوهستان را نیز خورانید. ابو طالب در این باره گفته است:

 

و نطعم حتّی یأکل الطیر فضلنا  إذا جعلت أیدی المفیضین ترعد 

  آنگاه که سخاوتمندان بخل می‌ورزند ما به مردم آن قدر خوراک می‌دهیم که پرندگان هم از مازاد طعام ما می‌خورند. 

«عبدالمطّلب» از پرستش بت‏ها بر کنار بود، و خدا را به یگانگی می ‏شناخت و به نذر وفا می‌کرد، و سنت‎هایی نهاد که بعضی از آن‏ها در قرآن نازل گشت.[۱۲]

یعقوبی به سند خود از رسول خدا روایت کرده است که گفته است: «‌خدا جدّ من- عبدالمطّلب- را به تنهایی در سیمای

پیامبران و هیبت پادشاهان محشور می‌نماید ».[۱۳]

.....

+ أسدالغابة، ج‏۶، ص۱۵۱

2.پرش به بالا ↑ ابن عبدالبرّ، ج۱، ص۲۷.

3.پرش به بالا ↑ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۲۸

4.پرش به بالا ↑ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ۱۳۷۹ق، ج۲، ص۱۱.

5.پرش به بالا ↑ تاریخ‏ الطبری/ترجمه، ج‏۳، ص۸۰۲

6.پرش به بالا ↑ رسولی محلاتی، سید هاشم؛ زندگانی محمد(ص)، ج۱، ص۹۱

7.پرش به بالا ↑ أنساب ‏الأشراف، ج‏۱، ص۶۵

8.پرش به بالا ↑ أنساب‏ الأشراف، ج‏۱، ص۶۵

9.پرش به بالا ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۷

10.پرش به بالا ↑ رسولی محلاتی، سید هاشم؛ زندگانی محمد(ص)، ج۱، ص۹۱

11.پرش به بالا ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۷؛ تاریخ‏ ابن‏ خلدون/ترجمه‏ متن، ج‏۱، ص۳۸۶

12.پرش به بالا ↑ ر. ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۶۳

.....

+ حال باید دید که در نظر نگرفتن جنایتهای یزید و پیش از او معاویه آیا خوانشی محققانه قلمداد می شود..

 

حتی آنها که با یزید بیعت کردند، با کسی صدبار جنایتکارتر از صدام بیعت کردند.

 

جالبه صدام در انتخابات  صد در صد رای اورد.

.....

+ نسبی از آب

(قسمت دوم)

در برابر این روایات که در تاریخ طبری، تاریخ کامل ابن اثیر و سیره ابن اسحاق موجود است، روایت دیگری با اختلافاتی بیشتر از محمد بن عمرو اسلمی در طبقات واقدی ابن سعد و به تبع آن، در تاریخ ابن کثیر روایت شده که مقایسه این دو نشان از تشدید جریان اصلاحی دارد.[1]

 

هاشم همراه کاروانی عازم شام بود که در بازار نبطی های یثرب منزل کرد و متوجه زنی "چابک، دوراندیش و زیبا" بنام سلمی شد که از گوشه ای به خادمان خود دستور میداد چه کالایی بخرند. هاشم در خصوص زن پرسید و شنید که از شوهر قبلی خود دو پسر دارد و طلاق گرفته است. زن با نسب و با شرف و ثروتمند است و با کسی ازدواج نمی کند مگر اینکه حق طلاق را داشته باشد.

هاشم همراه "چهل تن از قریشیان" به خانه او می رود و با او ازدواج میکند و همبستر میشود. بعد از سه روز، عازم شام میشود و همانجا بیمار شده و می میرد و در غزه دفن میشود و کاروانیان اموال هاشم را برای وراثش در مکه می برند.

ثابت بن منذر بن حرام (پدر حسان بن ثابت، شاعر محمد نبی) که به قصد عمره به مکه میرود، به مطلب از بزرگ شدن و زیبایی و شکوه برادرزاده اش شیبه خبر میدهد. مطلب روانه یثرب میشود و برادرزاده اش را میشناسد و میگرید و در اغوش میگیرد. (وی در این خصوص چند بیت سروده است) سلمی پیغام میفرستد که به خانه ما بیا. مطلب میگوید عجله دارد و باید برادرزاده اش را ببرد. سلمی میگوید نمی گذارم ببری. مطلب میگوید شیبه به بلوغ رسیده و باید پیش قوم خود باشد. او هر کجا باشد پسر توست. سلمی که اصرار مطلب را میبیند سه روز مهلت می خواهد و بعد از سه روز شیبه را با مطلب روانه می کند و مطلب در این خصوص چند بیت می سراید.

مطلب همراه شیبه، ظهر وارد مکه می شود و وقتی قریش او را دیدند گفتند او بنده (عبد) مطلب است. مطلب گفت: وای بر شما. او برادرزاده ام شیبه فرزند عمرو است. قریش گفتند: بله؛ به جان خودمان سوگند که پسر اوست.

مطلب در سفری به یمن می میرد و کار سقایی و پذیرایی از حجاج به عبدالمطلب می رسد.

در میان همه اختلافات این دو روایت اصلی، چند نکته قابل توجه است:

1. در روایت اول، هاشم سلمی و خانواده او را می شناسد و غالبا در هنگام سفر به شام، هاشم در منزل دوست خود، پدر سلمی منزل می کرد. اما در روایت دوم ذکری از خانواده سلمی نیست. دختری بظاهر تاجر پیشه که مستقل است و "وقتی شرف و نسب هاشم را دید خود را به ازدواج او درآورد."

2. شرط ازدواج سلمی در روایت اول بازگشت پیش بستگان به هنگام وضع حمل است و در روایت دوم داشتن حق طلاق. ذکر سیره ابن هشام در اینباره جالب است: وكانت لا تنكح الرجال لشرفها في قومها حتى يشترطوا لها أن أمرها بيدها ، إذا كرهت رجلا فارقته.

3. خبراوردنده به مطلب از شیبه، در روایت اول شخصی مجهول از اهالی مکه (از بنی حارث بن عبدمناف) است و در روایت دوم شخصی معلوم از اهالی یثرب.

4. در روایت اول شاهدی از قریش برای نکاح هاشم نیست، اما در عوض هاشم همسرش را به مکه می آورد و وقت بارداری به یثرب باز می گرداند؛ اما در روایت دوم، چهل تن از قریش شاهد خواستگاری و نکاح هاشم هستند و هاشم به مکه باز نمی گردد.

5. در روایت دوم شواهدی شعری برای روایت نقل شده که از نگاه مخاطب سنتی، از لوازم واقع گویی است.

6. در روایت اول، هم مطلب و هم قریش و هم خود شیبه بارها عنوان "عبدالمطلب" را نقل می کنند، اما در روایت دوم این عنوان از طرف قریش عنوان و بلافاصله تکذیب میشود.

 

حقیقت تاریخی نه در یک متن، بلکه در بین متن هاست و در پژوهش این حقیقت، نه تنها وجه مشترک متون، بلکه مهتر از آن، وجه اختلاف نسخ باید مورد توجه باشد. در خصوص پژوهش ما (نسب شناسی محمد نبی) همیشه باید دو نکته را در نظر داشت: یکی اعتقادی و دیگری سیاسی. وجه اعتقادی این موضوع، تاریخ نویسان را مبتلا به یک پیش فرض کرده بود. اینکه محمد نبی گفته است "من والاترین نژادم" و اینکه همیشه اصرار داشت که نژادش "از نکاح است نه زنا"، خود از پیش مسیری پیش روی تاریخ نگاران میگذاشت که خواه ناخواه ناچار از پیمودن آن بودند.[2] وجه سیاسی این موضوع هم مربوط به خلافت عباسیان بود که از قضا دوره تاریخ نگاری موجود در این زمانه شکل گرفت.[3]

من بررسی خود را با مسئله ای ادامه می دهم که ظاهرا تنها وجه مسلم و مشترک در تمامی روایات مربوط به عبدالمطلب است که همه بر آن توافق دارند و آن هم نام اوست: عبد المطلب.

از قراین این نقلها بر می آید که ظاهرا "قریش" تمامی انچه را که مربوط به خواستگاری و نکاح هاشم با سلمی است، نمیپذیرد و تنها با عنوان "عبد مطلب" راضی به پذیرفتن شیبه نوجوان به قوم و قبیله خود میشود.[4] قراین این ادعا نه تنها نامیست که مطلب و قریش بر شیبه گذاشتند و شیبه نیز ان را پذیرفت (بنا به نقل طبری، شیبه با لباسی فاخر در مکه میگشت و میگفت: هذا عبد المطلب)، بلکه اختلافاتیست که در بنی عبدمناف با ظهور شیبه در گرفته است.

نخستین اختلاف

.....

+ در خصوص غصب زمینی از ارثیه شیبه توسط عموی او نوفل بود که تنها با دخالت قوم مادری شیبه رفع گردید.[5] دیگری منافره (به داوری طلبیدن در خصوص نسب) معروف بنی شمس با بنی هاشم است که با روایات متفاوتی نقل شده است. [6] همچنین نذر عبدالمطلب برای داشتن ده فرزند که بنا به نقل تاریخ، بخاطر نداشتن پشیبان در برابر قومش بود، در چهارچوب این تبیین ما فهمیدنیست و غربت عبدالمطلب در قوم تازه یافته اش را می رساند. هم جهت با این نذر، پیمان عبدالمطلب با قوم مادری خود بنی خزاعه هم قابل توجه است که علنا عبدالمطلب و بنی مطلب را در برابر سایر قریش قرار داد.(نقش این پیمان را در سیادت عبدالمطلب بر قریش نباید نادیده گرفت؛ چنانچه در سیادت محمد بر قریش در جریان فتح مکه داشت) قرینه مهم دیگر آنکه در تاریخ عملا بنی عبدالمطلب با بنی مطلب چنان امیخته که در حدیث بخاری از زبان محمد نبی می خوانیم "انما بنو المطلب و بنو هاشم شي واحد". [7]

اما میدانیم که صرف عبد بودن شخصی، قابلیت تعلیل این امیختگی و یگانگی دو گروه را ندارد. از نظر من اینجا ما یک گره گمشده تاریخی داریم که این پیوستگی را تبیین کند و من این گره را در رابطه میان مطلب و عبدالمطلب میدانم. تنها اگر ما بپذیریم که مطلب شیبه را نه تنها بعنوان غلام خود، بلکه بعنوان فرزند-خوانده خود گرفته باشد، می توان نفوذ شیبه در میان قریش را توجیه کرد (البته این نفوذ علل دیگری هم داشت که گفته خواهد شد)؛ و تنها با این پیوند است که در می یابیم چگونه مطلب از میان فرزندان خود عبدالمطلب را وصی خود قرار داده و امور کعبه (اب دادن و پذیرایی حجاج) را به او سپرده است. زیرا دعی طبق رسم عرب حکم فرزند را داشت که وصی و وارث قرار می گرفت.

اما اگر بپرسیم که چگونه می توان از "عبد" بعنوان غلام به "دعی" بعنوان فرزند خوانده رسید، من جواب را در ایات 4 و 5 سوره احزاب می دانم.

وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ﴿۴﴾ (خداوند) پسرخواندگانتان را پسران [واقعى] شما قرار نداده است؛ اين گفتار شما به زبان شماست و[لى] خدا حقيقت را مى‏ گويد و او[ست كه] به راه راست هدايت مى ‏كند. ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ بخوانید آنها را (فرزندخواندگان را) به پدرانشان؛ ان بهتر است نزد خدا؛ پس اگر نمیشناختید پدرانشان را پس برادرانتانند در دین و موالی تان.

ابهام ایه در عبارت "اخوانکم فی الدین و موالیکم" است و دو تفسیر در خصوص این ایه معروف است. یکی تفسیر طبری که می نویسد: فهم اخوانکم فی الدین ان کانوا من اهل ملتکم و موالیکم ان کانوا محرریکم و لیسوا ببنیکم. پس ایشان (این فرزند خواندگان) اگر اهل دین شما باشند برادران شمایند در دین و اگر ازادشدگان شما باشند موالی شما هستند و فرزندانتان نیستند.  و دیگری تفسیر امثال بغوی است که می نویسد: قیل موالیکم ای اولیائکم فی الدین (گفته شده که موالی تان یعنی دوستانتان در دین).

در تفسیر نخست واو به معنی یا و فصل است: یا برادران شما در دین هستند یا بردگان آزاد شده شما؛ و در معنی دوم واو به معنی عطف و وصل است: برادران شما و دوستان شما در دین هستند.

اما  اشکال اینجاست که هیچ کدام از این دو تفسیر، اقتضای آیه را لحاظ نکرده اند.[8] در آیه پنجم، سخن از نحوه صدا زدن و به اسم خواندن فرزندخواندگان بود که هیچ کدام از این دو تفسیر ان را مشخص نکرده است. با لحاظ این نکته، زیر ساخت ایه باید چنین چیزی باشد: فان تعلموا اباءهم، ادعواهم لآبائهم؛ فان لاتعلموا اباءهم ادعواهم موالیکم و اخوانکم فی الدین. در این تعبیر "اخوانکم فی الدین" توضیح و اصلاحیست بر "موالیکم" و چنین معنا می دهد که اگر پدانشان را می شناسید بخوانیدشان به پدرانشان (مثلا بگویید زید بن حارثه) و اگر پدانشان را نمی شناسید بخوانیدشان مولی و عبد تان (مثلا بگویید شیبه عبد مطلب یا مولی مطلب) اما بدانید که آنان برادران دینی شما هستند.

این ایه در ارتباط با آن رسم مطلب، معنایی نو و به هنجار خواهد یافت و اگر ما نقل تاریخ یعقوبی را بپذیریم که از عبدالمطلب هفده سنت در اسلام باقی مانده، این نحو نامگذاری فرزندخواندگان هم هجدهمین سنت خواهد بود که بواسطه عبدالمطلب در قران راه یافت؛ اگر چه بنا به لغو آیین فرزندخواندگی این راه برای همیشه مهجور ماند.

ادعای ما چیز غریبی نیست و در حقیقت ما اینجا با قراین و دلایل خود چیزی را مطرح می کنیم که علامه مجلسی بدون قرینه و دلیل در خصوص امیه بن عبدشمس می نویسد:«امیه، غلام عبد شمس و از سرزمین روم بود. هنگامی که عبد شمس زیرکی و فطانت را در غلامش دید، آزادش کرد و او را فرزند خوانده خود کرد تا جایی که می گفتند: امیه بن عبد شمس».

 

پی نوشت

1. تشخیص روایت متقدم از متاخر (البته با فرض

.....

+ قبول صحت روایات اقدم) هر چند ساده نیست، اما یک معیار ساده بعد از اولویت نسخ شناسی، معمول و طبیعی بودن آنهاست. تاریخ باید مجموع گزاره های واقعی باشد نه اعتقادی. روش دیگر، مقایسه روایات با یکدیگر است که نشان میدهد کدام روایت در جواب، توضیح، رد یا تصحیح روایت دیگر است.

2. گفته شده که محمد به شاعرانی که نسب او را هجو میکردند رحم نمی کرد. یکی از این ملامت کنندگان نجات یافته ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب بود که می گفت "انی کنت ادعی فی نسبه شیئا" و محمد هم گلایه داشت که "ابن عمی فقد هتک عرضی".

3. بعنوان نمونه ابن سعد در کتاب طبقات واقدی خود، از حکایت اسیر شدن عباس و فدیه گرفتن جهت آزادی او با کوچکترین اشاره ای گذشته است.

4. این وجه مشترک، با وجه اختلاف روایات در خصوص نحوه نکاح  هاشم با سلمی همسوست. بهر حال اگر نکاحی میان این دو صورت گرفته بود طبق رسم عرب زن جزو اموال مرد محسوب میشد و در میان قوم شوهر می ماند. در روایات برای توجیه بی اطلاعی قریش از وجود شیبه و نبودن زن هاشم در میان انها یک شرط تعبیه شده است. از انجا که شرط نخست (وضع حمل در میان قوم خود) توجیهی کافی برای این غیبت نبوده، در روایات دیگر شاهد شرط دومیم تا براحتی هرگونه پیوند با قوم و قبیله همسر را با حق طلاق فیصله دهد.

تحلیل من از این روایات مشخص است. هاشم زنی را در یثرب دیده و با او آمیخته. حاصل این امیزش پسریست که جز مادرش کسی مدعی فرزند هاشم بودن نیست. قریش اصلا از ماجرا مطلع نیست و نهایتا آن را به صرف جماع (نکاح خدن) که امری معمول در میان اعراب بود حمل کرده؛ نه نکاح.

نمونه چنین روایتی را در اسطوره ای ایرانی (داستان رستم و سهراب) هم شاهدیم. رستم شبی میهمان شاه سمنگان است که دختر شاه، تهمینه، نیمه شب خود را به رستم عرضه میکند و حاصل این آمیزش پسری میشود بنام سهراب. اما روایان شاهنامه به جهت ناخوشایندی موضوع، در میان داستان، شش بیت الحاقی وارد کرده اند؛ ابیاتی به این مضمون که نیمه شب رستم موبدی می خواهد تا تهمینه را از پدرش خواستگاری کند و اینگونه وجه شرعی ماجرا تامین می شود. در روایت هاشم و سلمی هم ما با چنین تحریفی روبروییم.

5. در راستای تحلیل من، این غصب ارث معنی مشخص خود را دارد.

6. در خصوص این منافره سه نکته قابل توجه است: اولا ذکر منافره امیه بن عبدالشمس با عموی خود هاشم به جهت تاریخی واقع گرایانه نیست. با فرض صحت دو قلو بودن هاشم و عبدشمس و وفات هاشم در بیست یا بیست و پنج سالگی، عملا وقوع این منافره به جهت صغر سن امیه ممکن نخواهد بود. ثانیا اگر اینان در نسب مشترک بودند منافره دیگر نباید معنا داشته باشد. ثالثا باید توجه داشت علیرغم اینکه منافره در نسب است اما در حکم و داوری که در تواریخ منقول است، از فرزند و زیبایی و ثروت سخن می رود جز نسب. پس معمول آن است که بگوییم منافره ای بوده اما نه بین هاشم و امیه؛ و این منافره در خصوص نسب بوده نه زیبایی و ثروت و تعداد فرزند.

7. امام شافعی که از نوادگان مطلب است به استناد به این حدیث، زکات را به فرزندان مطلب هم روا می داند.

8. وقتی سیوطی در ذیل این آیه می نویسد:《وأخرج ابن أبي حاتم عن مقاتل في الآية يقول: إن لم تعلموا لهم آباء تدعوهم إليهم فانسبوهم اخوانكم في الدين إذ تقول: عبد الله، وعبد الرحمن، وعبيد الله، وأشباههم من الأسماء، وأن يدعى إلى اسم مولاه.

وأخرج ابن أبي حاتم عن مجاهد رضي الله عنه {فإن لم تعلموا آباءهم فإخوانكم في الدين ومواليكم} يقول: أخوك في الدين ومولاك مولى بني فلان.》 حداقل نشان می دهد که اقتضای آیه را دریافته است و برای آن طرحی افکنده.

.....

+ عزیز دلم  اگر در  نقد گزارشات تاریخی  به جریان جعل گزارشات تاریخ در دوزه امویان که با هدف تخریب شخصیت  پیامبر اکرم (ص) و در مرحله بعد کل بنی هاشم توجه نداشته باشید نمی توانید نقد صحیح و دقیقی از این دوره داشته باشید

.....

+ https://library.tebyan.net/fa/Viewer/Text/68745/6

.....

+

عزیز دلم قضاوت کردن و  اینکه خودتان را  خوب مطلق ببینید در فضای علمی اصلا مقبول نیست .  علم تاریخ امروز به عنوان  یک رشته آکادمیک شناخته می شود. در نتیجه اگر کسی بخواهد درباره تاریخ اظهار نظر کند باید به اصول این علم پایبند باشد و اگر بر پایه اصول علمی به مطلبی رسید همان را بیان کند حال می خواهد این سخن ومطلب نو باشد یا بقول شما کهنه

.....

+ کی خوب مطلقه؟ خب از قضا نظر خودمو در خصوص شیوه تاریخ اسلام پژوهی هم در مقاله گفتم.

و از قضا نظر من نظری بدیع و نوه در این باره. ولو بگین غلط. که دلایلتون رو بررسی میکنم

.....

+ روی آوردن شخصی به باوری، و روی گرداندن فردی از باوری، نشانه حق یا ناحق بودن باور نیست. دلایل روی آوردن یا روی گرداندن باید بررسی شود.

 

مثلا اگر شخص روی آورده باسلام از روی تهدید جانی، روی آورده باشد، اسلام آوردنش ارزشی دارد؟ خیر

 

اگر شخص دیگری از دین روی بگرداند چون صرف اینکه داعش جنایت می کند، این نشانه عدم حقانیت دین است؟ خیر

 

کمی عمیق تر باید بنگریم.

.....

+ بحث مطرح شده تاریخی است .

اشخاصی که در مورد رفتارشان بحث می شود امام و ولی پیامبر ص هستند .

امامت در تصمیماتشان مؤثر است .

نوع رفتار دیگران با امام ، به دلیل مقام امامت مد نظر است .

 

مثلا شما نمی توانید رسالت پیامبر را  در تصمیمات او دخیل ندانید و او را همان محمد قبل از رسالت مد نظر قرار دهید .

 

آنچه بنده بدان نقد داشتم مواجهه امام حسین ع با امام خویش است .

 

بنده مثل دوستانی که تحصیلات آکادمیک در زمینه تاریخ دارند ادعای آگاهی از تاریخ ندارم اما امام شیعیان را می شناسم .

رفتار او و خلاف رفتار او را  تشخیص می دهم .

لذا  قسمت فالش بحث را نمی پذیرم .

 

البته خطای بسیار ظریفی بود که عمدتا در تحلیل جناب ایمان یافت می شود و ورود از  واقع بر غیر واقعیت را با ظرافت خاصی انجام می دهند که برای کسی که با اپسیلون و دلتا عمری را سپری کرده ، تشخیص آن سخت نیست

.....

+ آخر ناگهان بحث تاریخی، تبدیل شد به بحث درمورد عصمت و آیه تطهیر. من با چرخش بحث مشکل دارم.

 

اگر بحث ما در مورد یک برهان اثبات وجود خدا باشه، منکه نمی تونم بگم خدا هست چون تو قرآنش گفته من هستم !!!!

.....

+

.نه ،من وارد آن بحث نشدم

 

دیگر دوستان وارد شدند و بنده به آینده موکول کردم .

 

اصلا هدف من بحث عصمت به عنوان یک بحث تاریخی نبوده .

 

تاریخ  اسلام و سیره پیامبر و ائمه معصومین را باید با قرآن شناخت .

 

 

اگر منطبق بر قرآن بود می پذیریم در غیر اینصورت خیر. .

.....

+ ✳️ خوب شما برای بحث تاریخی با شخص دیگر، باید به منابع مشترک پایبند باشید. تاریخ چون ذاتا یک علم سکولار است، طرف مقابل شما می تونه آنرا یا مقدس ندونه، یا منبع تاریخی ندونه. در اینحالت ارجاع شما به قرآن تنها بدرد کسانی می خوره که قرآن رو بعنوان متن تاریخی بپذیرند.

.....

+ بستگی دارد که سند تاریخی چقدر معتبر باشد .

 

این اعتبار را یا باید توافق جمعی مشخص کند یا اینکه ملاکی برای اعتبار آن بیابیم .

اینکه در مورد اهل قرآن بحث می کنیم که شکی نیست

 

پس چه ملاکی بهتر از قرآن ؟

.....

+ من قرآن را کتاب تاریخ نمیدانم. آنرا کتاب علم تجربی نمی دانم. آنرا کتاب ریاضی هم نمی دانم.

 

قرآن از منظر درون دینی، کتاب هدایت معنوی است.

.....

+ متوجه منظور من نشدید .

هدفم این نیست که تاریخ صدر اسلام را از قرآن بیابیم

 

مثلا رفتار حسین ابن علی در مورد صلح امام حسن ع که در قرآن نیست .

 

بحثم این است که قرآن ناطق چه رفتاری دارد را می توان از قرآن یافت چرا که او تحت هیچ شرایطی خلاف قرآن عمل نمی کند چه در خلوت چه در جلوت .

.....

+ پاراگراف آخر شما، یک بحث درون مذهبی محضه. چندین پیش فرض درون دینی داره، که شخص دیگر که همان باور شما را نداره، قبول نمی کنه.

.....

+ آن شخص اشتباه می کنه

علتش هم اینه که من از یک مسیحی با استناد به قرآن دفاع نمی کنم بلکه از شخصی دفاع می کنم خود حامل قرآن است .

لذا تمام وجودش قرآن است .

لذا شما این شخص را نمی توانید خارج از قرآن تحلیل کنید .

.....

+ تاملاتی نابهنگام در باره ی فیزیکدانانی چون حاج آقا میلانی و بزرگواری به اسم مستعار عاشق خدا

بزرگواران همچنان که کیرکگارد کبیر یادآور میشود در من نمیدانم سقراطی چیزی فراتر از فلسفه هگل وجود دارد و من نیز پایبند به این نمی دانم هستم و نمی خواهم هیچگونه بحثی  با شما بزرگوران داشته باشم اما فکر کردم شاید یادآور شدن چندین نکته نامفید نباشد،هرچند در ادامه تاملات دکارتی فیلسوف بزرگ ادموند هوسرل در یک‌وجه یا ساحت در اثر تامل در کمیت و کیفیت و در ادامه یک سنت دکارتی مفهومی تحت عنوان بحران را مهمان علوم اروپایی میکند و من نیز به نوبه ی خود مثل یک شاگرد معنوی اندک تاملی را از ایشان دریافت کرده ام و به شک کردن در بنیاد علوم پوزتیو معتقدم و در ساحتی هستی شناسانه موجه نمی بینم که تماما شناخت هستی را در چهارچوب علوم پوزتیو بررسی نمود و این در نگاه من نادان به منزله فروکاست عالم هستی است و علی رغم نقدی که به -من اندیشندهٔ دکارت- در بستر -وجود-وارد است باز به شكِ انسان مدرن باور دارم و معتقدم برای رویارویی با جهان از حیث وجودی انسان باید یک خط منطقی-مفهومی را از -من اندیشندهٔ دکارت به من من استعلایی کانت تا اگوی استعلایی هوسرل-پیموده باشد اما این دلیل نمیشود که بدون هیچ استدلالی به فرضیه ها و قوانین علوم پوزتیو شک شود و در نهایت به تمسخر گرفته شوند(آنجا که فرمودید فیزیکدانها باحال اند........)و آنچنان که هایدگر یادآور میشود ما در حوزهٔ تفکر اصیل نیازمند تفکر غیرلوژیستی هستیم اما میدان تفکر شما تماماً غیر منطقی بود و من برای ارتباط با فرمایشات شما بزرگواران و برای به کارگیری قوای معرفتم نیازمند یک منطق در استدلالات شما هستم هرچند در یک تعریف آگوست کنتی شما را در یک دوره ی خاص  معرفت دیدم که او از آن به عنوان دوران ربانی یا اساطیری یا theological یاد می کند (هر چند ایشان اشاره دارد به کسانی که پوزیتیوست پنهان هستند)، ابزار شناخت شما برای مقابله با جهانتان  به منزلهٔ شناخت-اسطوره،خدا و .....است و من معتقدم شما تنها در جهت مصرف علم به علم معتقید نه در جهت تعریف و شناخت جهانتان،و در آخر با فلسفهٔ برگرفتهٔ مشأییان و عرفا و .... از ارسطو و فلوطین و.... با به کارگیری کلماتی که باید یک دکتری زبان عربی داشت تا غلظت کلمات را درک کرد به چنان سفسطه ای میپردازید که اسکندر مقدونی را به اسارت می کشانید،من تنها در حدود شک شما مانده ام که چطور است به قانون پایستگی و فیزیکدان های به اصطلاح شما باحال شک می کنید اما به هجرت آن بزرگوار به آپارتمان شمارهٔ هفتم خداوندگار شک نمی کنید؟لابد می گویید من یک مسلمانم و (عاشق خدا)و معتقد به معجزه ام؟!شما بزرگواران که به هر چیز غیر از آنچه خود باور دارید شک می کنید و در تمنای اثبات قانون پایستگی اید لطف بفرمایید یک دفتر ۸۰۰ برگ تهیه فرمایید زحمت خودکارش را خودم میکشم و در فرصتی به حضور محترمتان می آیم و چند قانون را در حد توان و سوادم برایتان اثبات می نمایم یا اگر بسیار میل به علم و معرفت دارید چندین کتاب و مرجع خدمتتان معرفی می نمایم البته با این توهم دانایی که چیزی جز جهل مدرنیته نیست و با شناختی که از جزم اندیشی و شک گرایی شما بزرگوارن  می توان دید از همان ابتدا در ترتیب صفحات آن نیز شک می کنید و همچنان فیزیکدان های باحال دنیا را به زیر سیطره خود در می آورند و

همانا بترسید از روزی که فیزیکدان ها به سراغتان آیند.

 

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 31 اکتبر 2017

 


برچسب‌ها: امام حسین, امام حسن, پیامبر, کربلا
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 10:32  توسط   | 
 

قیام امام حسین

 

+ البته هایدگر  نه پیامبرهو   نه پیشگو است که چون گفته فلسفه پایان رسیده ما هم بریم بخ ابیم و بگیم اره دیگه تمام شد !

اولا سوال من اینه چرا میگی فلسفه تمام شده؟ این حرفتون خیلی خطرناک است

و منشا نهیلیسمی است که گریبانگر  جامعه ما شده است‌

دوما من نمی گم‌مباحث تاریخی نیاز نیست خونده بشه ،مرادم از این حرف از این وجه بود که گروه موضوع اش بنام فلسفه مزین است و از بابت سوال کردم

و بنابراین علت بحث زیستی یه انسان برام سوال بود.

سوما حالا که حرف از سیاست میگید لطفا از اندیشه سیاسی امام بگید نه حالا اینکه کجا زندگی کرده و چطور و خونه اش چند متره بوده و از کدام طایفه و قبیله بوده !

.....

+ در باره منابع نسل اول

اکنون می خواهیم قدری از منابع اولیه صحبت کنم، منابعی که بدون آنها نمی توانیم و اصولا نباید تاریخ کربلا را بنویسیم.

اشاره کردم که منابع دوره نخست، از قرن دوم و سوم را بیش از همه باید از زاویه روش نگارش عالمانه آنها دید. در این آثار که منابع دست اول ما و نزدیک به حادثه هستند، نخستین ویژگی «مسند» بودن، یعنی سند دار بودن است. این ویژگی در آثار مختلف از جمله مقتل ابومخنف، مقتل ابن سعد در طبقات، و مقتل امام حسین در انساب الاشراف تا اندازهای متفاوت اما تقریبا از معیارهای واحدی پیروی می کند. اخبار الطوال هم با این که از نسل اول است، در این ردیف جای نمی گیرد، چون اصولا روش سندی ندارد و بیشتر توضیحی و منطبق بر سبک ایرانی است.

سه نسل در این مرحله قابل توجه اند:

الف: ابومخنف به عنوان نسل اول (درگذشته میانه قرن دوم با نقش اول)،

ابن سعد، نویسنده طبقات،  متوفای 230 به عنوان نسل دوم

بلاذری م 279 به عنوان نسل سوم

 ابومخنف به عنوان نسل اول در این روش، به پیروی از روش حدیثی که به تدریج در جامعه علمی رو به غلبه و رشد بود، می داند که باید هر مطلبی از منابع شفاهی خود نقل می کند مستند  باشد. این روش را ابن سعد هم به پیروی از استادش واقدی، و بلاذری هم که در همین مکتب تاریخ نگاری قرار دارد، البته در سطحی نازل تر، دارند.

ابومخنف به حادثه نزدیک و سندهایش برای اتصال به کربلا، کوتاه تر است، این وضعیت در دو مورد بعدی یعنی ابن سعد و بلاذری ادامه می یابد. ضمن آن که دو نسل بعدی، از  منبع تولید شده توسط ابومخنف و روش او استفاده می کنند و در عین حال، منابع دیگری هم که با سندهای اندکی طولانی تر است در اختیار دارند.

هر سه اینها، کوشش می کنند تا ساختاری برای این رویداد، از آغاز تا پایان داشته باشند. می توان گفت، ابومخنف دست کم در متنی که از او در طبری مانده، بی مقدمه وارد مقدمات رویدادها کربلا شده است، در حالی که ابن سعد و بلاذری، در آغاز و به روش محدثان، سلسله ای از احادیث در فضائل امام حسین ع و برخی از نکات زندگی او پرداخته اند. در پایان هم برخی از نکات خاصی از جمله اموری غیر عادی که پس از شهادت امام حسین رخ داده را به صورت حدیثی گزارش کرده اند.

یک نکته مهم در متون این سه نسل، پرداختن به نقلهای متفاوت و حتی متعارض از نظر گزارش های تاریخی است. آنها گاه یک رویدادها را از چند منبع نقل می کنند که برخی از مطالب آنها با یکدیگر ناسازگار است، اما این روش تاریخ نگاری آن دوره است، چیزی که در بخش های دیگر طبری هم به خوبی مشهود است. در واقع، دست خواننده را برای نقادی و نوعی انتخاب میان گزارش های مختلف تا حدی باز می گذارد.

منابع شفاهی ابومخنف

غالب اخبار ابومخنف، از منابع شفاهی است. این البته یک حدس است. او اغلب با یک واسطه از کسانی که در کربلا بوده اند مطالبی نقل می کند. این افراد کتاب یا نوشته ای نداشته اند، و مسلما از خاطرات خود به صورت شفاهی مطالبی را منتقل کرده اند. البته یک راوی ابومخنف، با نام ابوجناب کلبی که نامش در جایی یحیی بن ابی حیه آمده (طبری: 5/384) یکی از منابع اصلی ابومخنف است. در باره او این احتمال هست که به عنوان یک مورخ، از منابع شفاهی اخباری را گردآوری و حتی تدوین کرده باشد .در این باره باید بیشتر جستجو کرد.

از نظر سند، در بخش اخبار تاریخی، تلاش این است که ـ و این به خصوص در باره ابومخنف بیشتر صدق می کند ـ که هر حادثه ای، از محلی نقل شود که راوی اول، دلیلی برای نقل آن حکایت داشته باشد. این امر در باره منابع یا راویان حرفه ای تاریخی، صادق نیست، اما اگر حادثه خاص باشد، اغلب این نگاه وجود دارد. مثلا در باره برخورد امام حسین ع با فرزدق، نقلها از خود فرزدق و فرزند او «لبطه» است. مثلا این نقل: «و حدثني إسحاق الفروي أبو موسى عن سفيان بن عيينة، عن لبطة بن الفرزدق عن أبيه قال: لقيني الحسين و هو خارج من مكة في جماعة عليهم يلامق الديباج، فقال:ما وراؤك؟ فقلت: أنت أحبّ الناس إلى الناس، و السيوف مع بني أميّة، و القضاء من السماء.» (انساب: 3/165).

نمونه شگفت روایت ابومخنف از دلهم همسر زهیر بن قین که است: «قال ابو مخنف: فحدثتني‏ دلهم‏ بنت‏ عمرو امراه زهير بن القين، قالت: فقلت له: ا يبعث إليك ابن رسول الله ثم لا تأتيه! سبحان الله! لو أتيته فسمعت من كلامه! ثم انصرفت، قالت: فأتاه زهير بن القين، فما لبث‏...» (تاریخ الطبری، 5/ 396). این زن، در این نقل، خبر پیوستن زهیر به امام حسین را از همسرش نقل می کند. ابومخنف می گوید: حدثتنی... یعنی مستقیم از همسر او نقل کرده است. به نظرم این موارد اندک است، و اغلب ابومخنف با یک واسطه مطالب را از افرادی که درگیر بوده اند نقل می کند، چنان که از طریق جمیل بن مرثد، از طرماح بن عدی بخشی را که او حاضر بوده، روایت می کند. (تاریخ طبری: 5/405).

@jafarian1964

.....

+ فلسفه فلسفه است.

انواع فلسفه نداریم.

بعد هم برعکس نگرش شما بنده معتقدیم

فلسفه نجات دهنده جامعه است حالا اسلامیش با یونایش چنان مهم نیست.

من عصبانی نیستم.

معتقدم که از زیست جهان یه شخص نمیشه تفکراتشو را متوجه شد .

به این مطلب اگر تامل کنیم می توان فهمید که نیاز نیست برای درک اندیشه یه انسان چونان امام حسین به نحوه تاریخی بهش رجوع کنیم‌.

.....

+ شما بفرمایید فلسفه چیست تا پاسختان را عرض کنم

 

.....

+ درود!

در زمان صلح با معاویه و بنابر این حسن ع امام بوده!

حسین ع از صلح ناراضی بود و تعبیر ایشان را چنین خوانده بوده م که فرموده بوده ند: اگر دماغ ام را می بریدند از این صلح بهتر بود.

این نشان می دهد که می توان با نظر امام ع مخالف بود اما به رأی ایشان تمکین داشت چنان که حسین ع نسبت به حسن ع داشت.

.....

+ فلسفه ان نظام عقلی متقدنی است که اساس تفکرات شخص را در می گیرد و چون شخصی دارای چنین رویکردی نباشد نمی تواند از عقلانیت حرف بزند و یا سیاست ورزی کند.

.....

+ کاملا.

البته حسین و بسیاری از صحابه دیگر نیز با معاویه بیعت کردند.

بیشترین میزان مخالفت از سوی قیس بن سعد بن عباده و زیاد بن ابیه صورت گرفت

.....

+ ایمان عزیز ، اینکه ما بتوانیم تصمیم پیامبر یا تصمیم امام را مورد نقد قرار دهیم هیچ مشکلی نیست ، آنچنانکه امام حسین ع ممکن است بر تصمیم بر  صلح امام حسن ع نقد داشته اما هیچگاه با امام خویش آنچنان که شما فرموده اید مخالفت نخواهد کرد .

 

امام حسین ع مطمئنا تابع تصمیم امام خویش است ولو اینکه با دیدکاه او مخالف باشد یا نقدی بر دیدگاه او داشته باشد .

 

از این جهت کلام شما را با نوع مواجهه امام حسین ع با تصمیم امام حسن ع دور از حقیقت یافتم 🙏🌸

.....

+ شاید با نظر امام مخالف نبودند و تنها احساسشان را بیان کرده اند

.....

+ ما در اسلام این مبحث را داریم که مسلمان بعد از شکست دشمن ،این حق را دارد که اموال و زن و بچه و...طرف مقابل را به عنوان غنیمت جنگی به تصاحب خویش در آورد

 

 

آیا یزیدیان نیز بعد از آن جنگ کربلا به چنین عملی مبادرت ورزیدند؟

.....

+ کبرای قضیه کاذب است؛ چنان حقی را مسلمانان ندارند. در ضمن حسین ع کافر حربی نبوده ست.

.....

+ مضمون بیان احساس ا شان، مخالفت با صلح بوده ست اما ایشان به-رغم مخالف-بودن، به حکم امام عصر ا شان، تمکین ورزیده و التزام داشته ند.

.....

+ اساسا بحث بنده بر یکسان بودن یا یکسان نبودن اندیشه ها نیست .

عرضم این است که حسین ابن علی ع خلاف آیات الهی عمل نمی کند .

اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولو

 

 الامر منکم .

 

آیا حسین ابن علی ع با عتاب با امام خویش مواجه می شود ؟؟

.....

+ اگر او خلاف آیات الهی عمل کرده بود چه سهوا چه عمدا ، امام نمی شد برادر .

 

لا ینال عهدی الظالمین .

به نظرم شما وجود امام را همانند مثلا وجود حر یا وجود شخص دیگری می بینید .

خیر ، امام ، ولی پیامبر است ، حافظ قرآن و قرآن ناطق است .

و می دانید که این یعنی چی ؟

لذا  شما خیلی از مؤلفه های وجودی را به کناری نهاده اید و این جای اشکال بسیار بزرگی است .

.....

+ تاریخ فلسفه به خوبی نشان داده که قادر به پاسخگویی بسپسیاری از مطالب و شبهات نیست و فقط حرف است و حرف

 

مثلا اینکه ذهن شی است یا خیر؟

امروز ه برای یافتن پاسخ های دقیق بایستی به فیزیک و نجوم و زیست ...مراجعه کرد

نیچه گفته بود خدا مرده است ،شاید بهتر بود می گفت فلسفه مرده است

.....

+ اگر فرضا شواهد تاریخی به نحوی محکم و غیر قابل انکار بر نقض امور اعتقادی از این دست دلالت داشت تکلیف چیه?

.....

+ خوب ارائه بشود .

ما هم همین را می خواهیم .

اما دقیقا آنچه که بوده ، بیان شود .

ببینید گاهی یک کلمه یا یک جمله ، فضای واقعه را طور دیگری جلوه می دهد .

.....

+ در این نظر شما ، فرض عصمت امام نیز تاثیرگذار است؟

یعنی چون امام را معصوم می دانید، ایشان را از احتمال خطا و اشتباه یا تصمیم احساسی مبرا می دانید؟

.....

+ امام  بله عصمت دارد .

.....

+ خوب شما هم اگر شاهد تاریخی ارائه شده را ناقص میدانید با دلایل تاریخی باید رد کنید نه با دلایل فراتاریخی

.....

+ دلایل عصمت امام چیست؟؟

.....

+ دلیل تاریخی من قرآن است و اینکه حسین ابن علی امام بعد از حسن ابن علی است .

.....

+ پس در اینصورت هرگونه تحلیل و بررسی تاریخی  به بن بست می رسد و بی نتیجه خواهد بود

.....

+ ظهور توحید صمدی قرآنی در خلوت و جلوت امام

 

.....

+ این که دلیل تاریخی نیست

.....

+ چرا نیست ؟

 

دلیل بسیار متقنی است .

شما سند درخواست نمودید و بنده سند حی تقدیم کردم

.....

+ توحید صمدی دیگر چیست؟؟و چه شاهدی بر مدعای خود دارید

.....

+ به موقع اش صحبت می کنیم

.....

+ تئوری عصمت مورد تایید اکثریت مسلمانان نیست

.....

+ ایات تطهیر .که اهل بیت ع از پلیدی دورند  دال برعصمت است....برتری مقام امامت از انبیا درسوره ابراهیم ع دال بر افضل بودن امام است

.....

+ جناب ایمان عزیز ، مگر قرآن در زمان امامت حسن ابن علی نبوده ؟

 

مگر حسین ابن علی امام بعدی نیست ؟

 

 

اساسا چرا می گوئیم امام؟

چرا حسن ابن علی تصمیم گیرنده بوده و حسین ابن علی و دیگران تابع تصمیم او ؟

 

 

اینها همگی باید دیده شود .

 

داستان برجام نیست که برادر من

.....

+ دلیل جنگ علی و صلح حسن با معاویه در چیست؟

 

دلیل جنگ حسین و صلح و بیعت زین العابدین با یزید در چیست؟

 

دلیل صلح باقر و جنگ زید در چیست؟

 

دلیل ولایت عهدی امام رضا و جنگ برادرش ابراهیم جزار با مامون در چیست؟

.....

+ این دلیل را امام می فهمد و شرایط تاریخی

 

 

ما می توانیم رفتار امام را نقد کنیم

 

 

اما اینکه شما فرموده اید حسین ابن علی با امام خویش به تندی سخن گفته ، قابل پذیرش نیست و در واقع شما با این کلمات می خواهید پیام دیگری مخابره کنید و این خطاست و قابل نقد جدی

 

.....

+ باز مباحث را با هم خلط نمودید .

کجا حسین ابن علی با نیت جنگ وارد کربلا شد .

امام حسین ع از همه ی امکانات جهت جلوگیری از جنگ بهره برد .

چرا  آدرس غلط می دید عزیز جان

.....

+ قیام حسین و کشته شدنش در برابر یزید درست است یا بیعت سجاد با همان یزید؟

.....

+ ربطی به هم ندارند .

انگار بگوئیم چرا بقیه ی امامان جنگ نکردند ؟

واقعا دلیلتان قابل قبول نیست

.....

+ در تمام مطالب جهت دار و خلاف واقع ایشون فقط یک دلیل معتبر از کتب شیعه (نه خوارج و نواصب و آتئیست هایی که برای امروزشان دروغ جعل کرده اند) نشان دهید!

من اگر میدانستم که دنیا اینقدر در هم بر هم است و در دادگاه با مزخرفات دشمن کسی میشود کسی را محکوم کرد تا حالا کل عالم رو محکوم کرده بودم!

.....

+ آیات تطهیر دلیل بر عصمت هیچکس نیست، تفسیر اهل تشیع است که آن را به عصمت مرتبط کرده است

به باور بسياري از مفسران قران، كلمه رجس به معني اشتباه و گناه نيست!

و به نظر مي رسد مراد پليدي و آلودگي است

 

در مجموع اين آيه محل اختلاف نظر زيادي است بين مذاهب اسلامي....

برداشت اهل سنت( اکثریت مسلمانان) کاملا متفاوت است

.....

+ آخه برادر من ، برای رفتن به جبهه جنگ ، صد نیرو با خود می برند ، آنهم نصفی زن و بچه ؟

عجب

.....

+ بله خدمت شما عرض می کنم و عرض کردم که امام از لشکر حر خواست که اجازه دهند تا مسیرش را تغییر دهد و به جایی غیر از کوفه عزیمت کند اما چرا نگذاشتند چون می خواستند حسین ابن علی را  ضایع کنند .

حتی امام حسین  ع گروهی را فرستاد تا با لشگریان عمر سعد صحبت کنند و راهی جهت جلوگیری از جنگ بیابند ، حکومت ری را پیشنهاد دادند ، از مال خویش بخشیدند و.......اما عمر سعد یک چیز خواست و اینکه حسین ابن علی را دست بسته در شامات بگردانند و او را یاغی معرفی کنند ، که این موضوع ابدا در رگ و ریشه و خون شیعه نیست .

 

 

شما منطق حسین ابن علی ع را با دنیا طلبی و ابژه نمودن انسانها توسط لشکریان یزید یکی می دانید ؟

 

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 30 اکتبر 2017

 


برچسب‌ها: قیام, امام حسین, امام حسن, پیامبر
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 10:3  توسط   | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا