|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
مرگ دازاین
+ برای اینکه پاسخ بدهم اجازه میخواهم به عقل مدرن در گستره وسیعتری بپردازم. چنانکه میدانید فلسفه مدرن تقریبا با دکارت آغاز شد و میدانید که او اصلا وجود خدا را برای غلبه بر شک مفروض می گیرد. یا مثلا اسپینوزا را داریم که نظام فلسفی اش به آن معنای خاص خدا محور است. اینها همه منباب مثال بود . میبینیم که فیلسوفان کلاسیک در مورد همه انچه به متافیزیک و به قول شما عالم غیب مربوط است به وفور فلسفه ورزی کرده اند و همه هم در چارچوب عقل مدرن. تفاوت کانت فقط این است که ساحتی از عقل ( عقل نظری) را از ورود به این عرصه ناتوان دانست نه اینکه کلا انسان را از ورود به آن ناتوان یا غیر مجاز بداند . و این کاملا خلاف رویکرد پوزیتیویستها است که با تکیه بر اصل تحقیق پذیری و اصالت تجربه اینطور متافیزیک را مطلقا مهمل و بی معنا میدانند.
….
+ سلام
ممنون از پاسخ شما
نوشتید : میبینیم که فیلسوفان کلاسیک در مورد همه انچه به متافیزیک و به قول شما عالم غیب مربوط است به وفور فلسفه ورزی کرده اند و همه هم در چارچوب عقل مدرن.
اگر ممکن است این را تشریح کنید باز کنید
….
+ فقط مثال میزنم. دکارت در تامل سوم یا دوم چرا خدا را وارد میکند? یا هگل مفهوم مطلق را بر کدام مبنای پوزیتیویستی بنا میکند? یا دستگاه همه خدایی اسپینوزا کجایش پوزیتیویستی است? پوزیتیویسم یک ریشه قوی اش اصالت تجربه انگلیسی است. که در آنها میبینیم مثلا هیوم را که عقل را حتی قادر به استخراج علیت هم نمیداند.
اما عقلگرا ها بر عکس متافیزیک را کاملا در دسترس عقل میدانسته اند. کانت به قول خودش دچار دگماتیسم عقل گرایی بود که هیوم و شک گرایی تجربی اش او را از خواب دگماتیسم بیدار کرد و وادار به روبرو شدن با پرسشهای شک گرایانه تجربه گراها کرد و نتیجه اش آن شد که میدانیم. اما همه این داستان چه سمت تجربه گرایانه اش و چه سمت عقل گرایانه اش در بستر عقل مدرن رخ داده
….
+ به جهت فهم «مرگ برای دازاین» در فلسفه ی هایدگر ما نیازمند فهم چندین اصطلاح مقدماتی در فلسفه هایدگر هستیم .
1_ مفهوم دازاین
2_ مفهوم گذشته ،حال ،آینده
3_ مفهوم تو دستی و مفهوم فرادستی
4_ مفهوم پرتاب شدگی
5_ مفهوم فراروندگی
6_ مفهوم وجود یا عدم وجود برای انسان
7_ مفهوم بوده گی
8_ مفهوم پایان ،توقف ،خاتمه و...
تا این مفاهیم و چند مفهوم ریز و درشت دیگر در فلسفه ی هایدگر فهم نشود ،معنای مرگ دازاین در فلسفه ی هایدگر با معنای مرگی که ما با آن آشنائیم خلط خواهد شد .
در مورد وجود یا عدم وجود انسان :
هایدگر می گوید که چون نسبت به خودم آگاهی کامل و تام ندارم و همواره در بودن ام لذا نیستم و انسان همواره در عدم است و من وجود ندارم .
دوستان نظری ندارند ؟
مفهوم پرتاب شدگی ، فراروندگی و.. :
من در یک سنت ،فرهنگ ،اقلیم و....به دنیا آمده و همواره در موقعیت های مختلف فرهنگی ، سنتی و ...زندگی می کنم ، پس من همواره بودن های مختلفی را تجربه می کنم ، این بودن ها دارای سه مشخصه اند ، 1_ گذشته «پرتاب شدگی»2_ حال «واقعیت _ مناسباتی که در آن قرار دارم»3_ آینده «فراروندگی_ تمایل دارم که از بودنی که در آن هستم به بودن جدیدی ارتقاء بیابم »
آنچنان که می فهمم ، وجود در فلسفه ی هایدگر با آگاهی رابطه ی تنگاتنگی دارد ، وقتی که در مورد امری ،شناخت ندارم آنرا عدم تعریف می کنم .
….
+ رابطه تنگاتنگ وجود با اگاهی برای بنده علم به وجود معنا دارد و انچه را نمی دانیم برای ما عدم نسبی است
….
+ خوب ،وقتیکه هایدگر مدعی است که ما همواره در حالت پرتاب شدگی مستمر به سر می بریم یعنی اینکه وجود ما پایانی ندارد ، مثلا مثل یک میز نیستیم که وجودش پایان یافته است بلکه ما مدام در حال بودنیم ، لذا شناخت از خود کامل نخواهد شد ، لذا وجود برای انسان معنا نمی یابد ، لذا انسان نیست .
یعنی اینکه ما در موقعیتهایی قرار می گیریم که اختیاری در انتخاب آن موقعیت ها و مناسبات نداریم ، نه مناسبات را ما ساخته ایم نه موقعیت ها را به لحاظ سنت و فرهنگ و.....
هایدگر ، ارتقاء از یک بودن به بودنی شایسته تر را فراروندگی تعریف می کند .
البته اگر جایی فهمم نادرست بود لطفا دوستان تصحیح کنند
برای هایدگر این دنیا و آن دنیا معنا ندارد ، او فقط بودن را می فهمد ، اصطلاح پایان در فلسفه ی هایدگر تعریفی جدای از معنای پایان مصطلح دارد .
بر همین اساس است که مرگ برای دازاین در فلسفه هایدگر هم نوعی بودن است
دو مفهوم تودستی و فرادستی :
فرادستی یعنی اینکه کاملا بر وجود شی ء آگاهی دارم ، مثل میز ، خودکار و ...
اما تودستی یعنی اینکه شی ء با من همراه است اما دلیلی برای آگاهی کامل نسبت به آن و تمایل کامل به آن وجود نداشته ، مثل اتومبیلی که هر روز سوارش می شوم و به محل کارم می روم اما دقت نمی کنم که ممکن است تسمه ی موتورش مستهلک شده باشد ، وقتی تسمه پاره شد آنگاه به چگونگی آن فکر می کنم و آگاهی ام نسبت به آن کاملتر می شود .
با این توضیح ناقص ، باید نتیجه گرفت که انسان فرادستی نیست ، تو دستی هم نیست چرا که در هر دو صورت آگاهی ما وجود دارد اما هایدگر مدعی است که انسان نسبت به خود هیچگاه آگاهی کامل ندارد
مرگ برای دازاین :
انسان نیست ، یعنی مدام در بودن است و در پرتاب شدگی مستمر است ، دازاین اصیل همواره سعی دارد از بودنی به بودنی شایسته تر فرا رود ، پس انسان همواره بی نهایت انتخاب برای امکان بودن دارد ، اگر انسان در فراروندگی سعی نداشته باشد «دازاین غیر اصیل»، همواره در یک بودن خواهد ماند ، مرگ دازاین یعنی بودن بدون فراروندگی .
اما من می خواهم از همین نگاه وارد بحث ابژه وارگی انسان شوم .
اگر انسان تمایل داشته باشد که امکانهای بودن بهتری را برای خود رقم بزند اما همواره انسان را در یک بودن مسخر نمایند و امکانهای بودن بهتر را از او سلب نمایند ، به نظرم می توان گفت که انسان ابژه وار شده یا شی ء گون گردیده است ☺️
….
+ مرگ در اینجا غیر معنایی است که همه از مرگ مراد می کنند؟
مرگ دازاین
هایدگر معتقد است مرگ امکانات دازاین را محدود کرده است،اگر دازاین باید در تمامیتش درک شود؛پس باید عنصر مرگ نیز در فهم دازاین لحاظ گردد.آنچنانکه هایدگر اشاره کرده ما همواره جلوتر از خویشیم؛ما تا زمانی که زنده ایم برای آینده خود برنامه ریزی می کنیم حتی با آگاهی بر اینکه فناپذیر هستیم یا حداقل این را می دانیم که ما روز به روز پیرتر می شویم . نتیجه ی طبیعی تحلیل هایدگر از دازاین این است که دازاین باید به نحوی از مرگ خویش آگاه گردد.
یک امکان این است که دازاین می تواند مرگ دیگران را تجربه کند؛دقیقا بسیاری با مشاهده ی مرگ دیگران از مرگ خود آگاه می گردند؛هنگامی که ما می بینیم شخص دیگری می میرد ما شاهد انتقال یک نوع از هستی به هستی دیگری هستیم.به تعبیر هایدگر با مرگ دیگری ما می بینیم که موجودی از یک دازاین بودن به موجود حاضر-در-دست تبدیل می شود اما ما هرگز نمی توانیم مرگ دیگری را تجربه کنیم.
هایدگر چنین می نویسد :
(( مرگ به منزله پایان دازاین،خاصترین امکان او است،امکانی که دازاین بی ارتباط با عالم می شود و امری قطعی اما نامشخص است،امکانی که آن را نمی توان پشت سرگذاشت. ))
انسان ها با دیدن مرگ دیگران به نوعی مواجهه مستقیم با خود می یابند و در این مواجهه است که از بند لذت بردن از زمان حال از آزاد می شوند و ممکن است به کارهایی روی آورند که هرگز پیش از آن امور مبادرت نورزیده اند.
ممکن است دید اجتماعی نسبت به این افراد به اصطلاح بیدار شده از خواب تکرار و روزمرگی نگاهی منفی باشد و این افراد را افسرده بدانند اما حقیقت این است که در پرتو مرگ هر لحظه ی حیات این گروه از افراد ارزشمند گردیده و هر تصمیم ایشان از منظر اهمیت خاص امر مورد تصمیم نگریسته می شود.
به نظرم با زبان بسیار ساده و به دور از پیچیدگی های مصنوعی هم می توان حتی اندیشه های فیلسوفی مانند هایدگر را توضیح داد...
چیزی که من از مرگ در این متن می فهمم منظور همان مرگ بیولوژیک است...
….
+ ممنون ڪه اجازه فرمودید. من فڪر می ڪنم پیش از این ڪه به فعل خدا برسیم گویا پیش فرض داریم ڪه اصل وجود خدا برای ما محرز شده است ببینید وقتی دو چیز ویا دو موجود بخواهند با هم پیوند و ارتباط بر قرار ڪنند باید از یڪ سنخ باشند ما به عنوان انسان چه تصوری از خدا داریم حتی تو اموزه های دینی هم از این ڪه ما خدا را چیزی بدانیم نهی شده ایم لیس ڪمثله شی و یا سبحان الله عما یصفون بر گردم به اصل مساله وقتی ما هیچ از خدا نمی دانیم وهمه دانسته های ما هم انسان وار است چه طور و چگونه ما به عنوان ماده و مفهومی بنام خدا ڪه هیچ احاطه بر او نداریم و هرچه هم بگوییم انسان وار گفته ایم پرسش ڪلیدی این است ڪه چه سنخیتی بین ما و خدایی ڪه هیچی ازش نمی دانیم هست این پیوند و ارتباط چگونه است ? پوزش از اطاله ڪلام
….
+ در پاراگراف دوم ، متنی که از هایدگر قرار داده شده می گوید که امکانهای بودن از دازاین سلب شده است ، پس پایان به معنای خاتمه ، توقف ، انتها و.......نیست بلکه مرگ دازاین به معنای عدم انتخاب امکانهای جدید بودن است .
….
+ امکانهای بودن سلب شده یعنی چه؟
خب بسیار ساده است...یعنی مرگ بیولوژیک همانطور که در پست قبل عرض کردم تنها مرگ است که انسان قدرت غلبه بر آن را ندارد.
با مرگ دقیقا در همان معنای بیولوژیک امکانهای بودن سلب می شود...
شما برداشت دیگری دارید؟
….
+ جناب درودیان من که هیچ مطلبی از احمد فردید در رابطه با هایدگر نخوانده ام ..
و اینکه می گویند جناب فردید فلسفه هایدگر را با فلسفه اسلامی تطبیق داده و یکی دانسته رو شنیده ام و همچنین دعوای بعضی از هایدگری ها بر سر اینکه اصلا هایدگر نمیدانسته فلسفه اسلامی چیست و خبری از آن نداشته و کلی جدلهای دیگر باعث شد من قضاوتیهایی قبل از خواندن هایدگر در ذهنم داشته باشم که در واقع آن قضاوتها بر اساس فهم افراد از هایدگر بوده
ولی وقتی شروع به خواندن کردم و تلاش میکردم که روی مطالب فکر کنم دیدم نه فقط فلسفه هایدگر بلکه فلسفه و تفکر هر فیلسوفی رو اول باید خودت بخوانی و دوباره روی آن اندیشه و تفکر کنی.
….
+ فقط به معنای آن نیست ، در واقع در فلسفه هایدگر ، وقتیکه ما نسبت امری آگاهی کامل نداریم آنرا عدم می پنداریم ، من نمی دانم در مرگ بیولوژیک امکان بودنی هست یانه لذا راجع به آن حرفی ندارم ، اما مرگ برای دازاین یعنی اینکه من تلاشی جهت بودن شایسته تر نداشته باشم .
سعی نکنم که در مناسبات اجتماعی ، در زیست بوم ، امکان بودن بهتر را برای خود فراهم کنم ،
این یک گزاره ی کلی است که در جزئیات می تواند بسیار پرکاربرد ظاهر شود
….
+ نمی دانم متنی که نوشتم از نظر شما به فلسفه مرتبط است یا نه...
ولی عناصر عرفانی در تفکر هایدگر بسیار پررنگ است.
می دانید که بسیاری از منتقدان کتاب هستی و زمان را بی محتوا و سرشار از بازیهای لفاظی خوانده اند.
من از سیاوش جمادی مترجم سرشناس فلسفه و مترجم کتاب هستی و زمان نقل قول می کنم...
"هايدگر با كلمات بازى كرده است. فلسفه جاى تعارف نيست. ممكن است شما يك عمر به هايدگر علاقه فكرى داشته باشيد و يك لحظه بگوييد هرچه گفته مزخرف است و بايد آنها را كنار گذاشت. اگر كسى اين شهامت را ندارد نبايد وارد حوزه فلسفه شود.به قول هوسرل، هر كس نتواند حداقل يك بار تمام داشته هاى ذهنى خودش را مورد شك قرار بدهد بهتر است وارد فلسفه نشود"
….
+ جناب مهدی عزیز
در نگاه اولیه ، برداشت ما این است که هایدگر دقیقا مطالبی را ارائه می کند که در عرفان وجود دارد ، اما واقعا اینگونه نیست ، می توانیم عرفان را به نگاه هایدگر نزدیک کنیم اما فلسفه ی هایدگر ، بسیار قوی ،عمیق و کاراست .
عموم فیلسوفان ،با ابژه ها کلنجار می روند ،انگار انسان ، هستی ، ذهن ، ابژه و....اقسام جدایی هستند که به شکل شبکه به هم مرتبط اند و بر هم کنش دارند در حالیکه فلسفه ی هایدگر اینگونه نیست ، فلسفه هایدگر ، معجونی است از همه ، برای فهم فلسفه هایدگر باید باشی و باشی و.....و این بودن را تجربه کنی و ارتقاء بدهی و.....
….
+ نه فقط هایدگر خیلی از فلاسفه و یا فلسفه ها ایت افراط و تفریط ها رو دربارشون هست البته میشه گفت درباره هر چیزی با هر کسی این داستانها هست حالا بسته به اهمیت شدت و ضعف داره،،
باید اهمیت نداد و تحت تاثیر قرار نگرفت همین
….
+ بله
منتهی هیدگر چون فیلسوف سختی است حتی نقد اش توسط بسیاری از ناقدان هم متکی بر متن نیست بلکه متکیبر نقل است مثلا فلان فیلسوف گفت او نازیستی است بهمان فیلسوف گفت او فاشیست است و ... البته نقدهای جدی هم دارد منتهی نقد های تلگرامی و این چنینی اکثرا همینطور اند
….
+ عرض ادب
اصلا بحث نازیسم یا فاشیسم مشابه کاری که کتاب فیلسوفان بدکردار انجام داده و نقد شخصیتی و زندگی خانوادگی یا سیاسی اجتماعی کرده و الان هم متاسفانه از نظر من متاسفانه رواج پیدا کرده نیست گرچه ان هم در جای خود قابل تامل است چون هیچ گاه هایدگر ابراز پشیمانی نکرد...
ولی بحث نقد آرای اوست.
….
+ یکی از اساتید می گفت چون کانت شهود خود شیء قبل از تجربه را نمی پذیرد
یعنی اتصال به اشیاء ممکن نیست بنابر این چون کانت این را نمی پذیرد پس علم حضوری را قبول ندارد
یعنی علم بی مقدمه وجود ندارد با اتصال نفسانی.
پس شناخت به اشیاء از منظر کانت فقط از طریق تجربه حواس ممکن است
فعلن باهاش موافقم
….
+ خواهش می کنم. به نظرم رعایت قواعد صحیح علامتگذاری، مانند رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی است. به نوشته نظم می دهد و نیز ساختاری منسجم که در نهایت باعث نظم ذهنی هم می تواند بشود.
….
+ عدم شناخت واگاهی از وجود امری یا موجودی دال بر عدم ان در اگاهی ماست و این با عدم ی که مصطلح است (عدم هستی ان چیز یا امر)متفاوت است
فرموده اید انسان نه مفهومی فرا دستی است و نه مفهومی تو دستی چرا؟ از دید خودش یا دیگرانی که او را می بینند !
اینکه کاملن بر وجود شی اگاهی دارم یعنی می دانم این میز اینجا واین زمان حاضر است اما از نوع چوب و دیگر خصوصیات ان ممکن است اطلاع کاملی نداشته باشم پس متعلق مفهوم فرادستی دقیقن وجود چه نوع معلوماتی راجع به شی میز است چون به این ترتیب میز هم ازجنبه ی یه مغهوم فرا دستی است واز دیدی دیگر یه مفهوم فرا دستی
….
+ سلام
ببینید ،هایدگر می گوید که انسان به معنای حیوان ناطق ، برای همه شناخته شده است و فیلسوفان گذشته همواره چنین دیدگاهی داشته اند اما من می خواهم نحوه ی نگرشم و تعریفم از انسان را طور دیگری ارائه نمایم .
هایدگر می گوید که انسان مد نظر من به سوی هستی گشوده است و مانند یک میز نیست که بهره ای از وجود داشته و تمام ، بلکه گشودگی انسان نسبت به هستی استمرار دارد و نمی توان راجع به انسان آگاهی کاملی داشت و از او تعریف دقیقی همانند یک میز ارائه کرد ، پس انسان بدین معنا ، نیست و وجود ندارد .
هایدگر به جای انسان از دازاین استفاده می کند که در واقع تلفیقی است از سه نوع بوده گی و نسبت با هستی ، 1_ پرتاب شدگی 2_ واقع بودگی 3_ فرا روی خود بودن
هر گاه توانستیم بین این سه ، تلفیق و وحدت ایجاد کنیم آنگاه می توانیم به این پرسش پاسخ دهیم که من کی ام ؟
هایدگر می گوید که مرگ برای دازاین ،هر لحظه در حال وقوع است چرا که ما با این سه مؤلفه ،همواره یکی از امکانهای بودن را دارا هستیم و بی نهایت امکان بودن را از دست می دهیم و این یعنی مرگ دازاین و چاره ای برای آن نیست ، پس در فلسفه ی هایدگر زندگی همان مرگ است و مرگ همان زندگی است.
در فلسفه هایدگر ،مرگ پیش روی ما نیست بلکه با ماست ، ما به مرگ نمی اندیشیم بلکه مرگ را زندگی می کنیم
….
+ فقط نظریه ی داروین نیست که با متن مقدس در تضاد است. بسیاری موارد دیگر، مانند نحوه ی خلقت جهان و موضوع هفت آسمان هم چنین وضعی دارند. اما نکته ای که خصوصا برای علاقمندان به فلسفه باید مورد توجه باشد، نحوه ای هست که متن مقدس با چگونگی وجود داشتن زبانهای مختلف در جهان مطرح می کند. تا آنجا که من اطلاع دارم؛ در متن مقدس، دلیل پیدایش زبان های گوناگون در برج بابل و نمرود ذکر شده است که با یافته های زبان شناسی در تضاد است.
….
+ ببینید ، از زمانی که انسان سعی کرد که بفهمد کیست ؟ چیست ؟ کجاست ؟ به کجا می رود ؟تا به امروز همواره این تلاش مستمر بوده است اما هنوز پاسخ آن دقیق نشده است ، علتش این است که انسان هنوز خود را نشناخته است ، در فلسفه ی هایدگر فرادستی بودن یعنی اینکه موجودی که انسان نسبت به آن تسلط کامل شناختی دارد ، مانند میز ، کفش و...
موجود تودستی ،یعنی موجودی که در اختیار انسان است اما انسانی توجهش به آن کامل نیست ، مانند تابلوی نقاشی که همواره جلوی چشم ماست اما ما به تمام زوایای آن دقت لازم را نداریم مگر اینکه موضوعی باعث شود تا در تابلو دقت بیشتری نمائیم پس تو دستی بدین معناست که امکان شناخت کامل برای ما وجود دارد اما لزومی برای آن نبوده .
با توجه به تعاریف فوق و کامنت قبل ، متوجه خواهید شد انسان در فلسفه ی هایدگر ، نه فرادستی است و نه تودستی .
….
+ سلام
هفت آسمان قرآنی را نباید مطابق هیئت بطلمیوسی در نظر گرفت. به مراتبی اشاره دارد در لطافت و تکاثف شعور و امواج در مراحل خلقت تا به "ارض" که عالم طبیعت و ماده است با کلیه کهکشانهایش برسد. آسمان بعد از این است:
آسمانهاست در ولایت جان
کارفرمای آسمان جهان
این مراتب هفتگانه فقط در اینجا نیست بلکه در نتهای هفتگانه موسیقی، طیف های هفت گانه رنگین کمان، هفت چاکرا و مرکز انرژی در ما، مراتب سبعه قلب در سیر و سلوک و الگوهای دیگر هستی نیز تکرار میشود.
….
+ اگر در این تعریف و توضیح دقت بفرمایید متوجه خواهید شد که مرگ در فلسفه ی هایدگر نوعی انتخاب است و این انتخاب زندگی است لذا مرگ فیزیولوژیک دیگر سخت نیست .
….
+ این که عرض شد خیلی خارج از ظاهر نبود. آسمان جنبه عُلُوّ است. سَمَوَ یعنی بالا رفت. بالای جهتی نه لزوما. بالای شرفی و مرتبه ای مثل شعور قبل از ماده و فرا شعور قبل از شعور. یعنی consciousness و super consciousness که الان در فیزیک مدرن هم مطرح است. یا شبیه مُثُل افلاطون و تمثیل غار افلاطون.
ما ز بالاییم و بالا میرویم
مولوی
دع نفسک و تعال
خود مجازی ات را رها کن و بالا بیا
….
+ خوب کد قبلی را کشف نکرده، یک کد جدید به اسم شعر که در برابر نثر، به ابهام و استعاره معروف است، به آن هم اضافه شد. یعنی ابهامی بر ابهام قبلی اضافه شد، اما جالبی قضیه هنوز به جای خودش باقیست؛ بعضی جاها باید به همان ظاهرا کلمات و جملات قانع شویم و در جاهای دیگر نه. نتیجه اش این میشود که شاهدش هستیم!
….
+ شعر برای برهان نبود فقط جهت تقریب مطلب به ذهن بود.
بله بعضی جاها ارض یا زمین، زمین مورد نظر ما نیست. مثلا فلانی در قرآن از هوی و هوس تبعیت کرد و "... اخلد الی الارض.. " در زمین جاودان شد. اینجا ارض کره زمین نیست. در زمین نفس حیوانی و طبایع گیر افتاد مثل باتلاق.
کسی در زمین جاودان نمیشود. این زمین در مقابل آن سماءِ عُلُوّ روحی و شرفی و مرتبه ایست که متناظر آن در عالم کبیر هم هست مثل نشئه ملکوت و غیره.
….
+ حالا داستان پیدایش زبان و برج بابل و نمرود، رمزش چگونه است؟ چگونه باید تفسیرش کرد؟ اینجا هم باید «قفل باز کن» استفاده کنیم، یا که به همان معنای ظاهری استفاده کنیم؟ یا از «شعر» استفاده کنیم، آن هم شعر کسی که تفلسف را قبول نداشت و می فرمود؛ پای استدلالیان چوبین بود و الخ؟
اینجا دیگر باید ۳ نوع کد یاب بیاوریم؛ یکی کدیاب منظور، یکی هم کدیاب متن ملاصدرا و رفقا و یکی هم کدیاب متن مقدس. ظاهرا تمایل به روانکاوی کردن و ارزش گذاری کردن مخاطب، به جای استدلال کردن، به آهستگی دارد بروز و تجلی پیدا می کند.
….
+ شعور چیزی است که بر اکوسیستم(بیگ بنگ) ما میتابد یا وارد میشود و در دهانه اکوسیستم به توابع امواج کوانتومی ترجمه میشود که این توابع حاوی اطلاعات و قانون اند. خودشان هم نمیدانند ماهیت شعور چیست. آثارش را محاسبه میکنند.
….
+ پس از دید شما شعور وجودی مادی نیست ؟پس موضوع بحث فیزیک نیست ! و در هیچ بخشی از علم فیزیک به ان پرداخته نمیشود ! شعور از دید شما ان چنان که من از فحوای نوشته شما می فهمم جهان فیزیکی ما را تدبیر می کند انهم از طریق مکانیسم ناشناخته ای که عمل ترجمه ان منویات و خواسته ها را به زبان تابع موج دارد ؟! ولی همین حرف ها هم شاهد و پشتوانه استدلالی ندارد وبقول مولوی غیر این هم می توان تفسیر کرد
….
+ چرا در فیزیک دارند به "شعور" می پردازند. موضوع خیلی جدید است مربوط به 2014 به بعد اما ماهیت شعور را نمیدانند. فیزیکدانان به انرژی و گرانش هم میپردازند و آثارشان را محاسبه میکنند، اما جالب است بدانیم که ماهیت انرژی و گرانش برایشان مشخص نیست. اینکه گفتید شعور وجودی مادی نیست، باید عرض کرد که هیچ چیزی مادی نیست اما مادی به نظر میاید چیزهایی که مادی مینامیم. در واقع ماده در فیزیک، انرژی متراکم است و انرژی از برخورد توابع امواج کوانتومی با ابعاد طول و عرض و ارتفاع و زمان در اکوسیستم ما پدید میاید و نمیدانند چرا این انرژی پدید میاید. بعد از این چرخش سریع انرژی به دیمانسیون توان دو سرعت نور است که تار مرتعش و ذره بنیادی ایجاد میگردد مثل کورادک و الکترون و غیره که ۹۹/۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ درصدشان هم فضای خالی است. خود تابع موج پیشِ از ماده هم ترجمه شده یا نزول یافته شعور در بیگ بنگ ماست. پس میبینیم که اصلا ماده، مجازی است و صرفا به نظر حواس ما اینگونه میاید.
اما اینکه گفتید استدلال پشت این قضیه فیزیکی نیست، صحیح نیست. اثبات شده. آثار شعور بصورت معادلات ماتریسی ریاضی و جبر تعامدی و غیره تحلیل و محاسبه میشود حتی اگر ماهیتش مشخص نباشد.
….
+ عملی تر از این؟؛ ما در سطح اول شناخت؛ ادراکی از خودمان و بیرون خودمان داریم. در سطح دوم شناخت؛ نسبت به شناخت سطح اول آگاهی پیدا می کنیم و آن را تصحیح می کنیم یا بر داشتن آن اصرار می ورزیم. در سطح سوم شناخت که اسمش ابر آگاهی یا ادراک بیرون از حیطه ی ذهن است؛ بر آنچه که در سطح اول و دوم در حال روی دادن است، شناخت پیدا می کنیم. این است خانه ی آخر. فقط در اینصورت است که می توان ادعا کرد که؛ «من هستم»!
….
+ سلام من فکر می کنم انسانها رو محیط می سازد نه سطح آگاهی زیرا این ذهن هم تحت تاثیر محیط عمل می کند کمتر انسانی پیدا میشود که از زندانی محیط و تاریخ خویش فرار کند
….
+ شناخت ذهنی اولین مرحله شناخت هست واگر اشکالی در این علم پیداشد ایمان اشکال پیدا می کند وبرای رسیدن به ایمان اراده لازم هست که اینجا تسلیم حق شدن من هست ولی راه ادامه دارد یک انتخاب دیگر لازم هست تا به عین رسید وان هم انتخاب دیگر هست ان هم از جنس عمل واینجا باز من تسلیم عمل میشود
….
+ درست می فرمایید و این در مورد اکثریت انسانها صدق می کند اما در مورد درصد کمی از انسانها صدق نمی کند. یعنی اگر بخواهم عدد تقریبی بدهم؛ ۸۵ درصد انسانها در سطح اول شناخت باقی می مانند، یعنی همان تحت تاثیر محیط و ژنتیک و تاریخ و جغرافیا و خانواده و زبان بودن. ۱۴ درصد انسانها به سطح دوم شناخت می آیند. این آدمها برزخی هستند؛ بین سطح اول و سطح سوم شناخت نوسان می کنند. فقط ۱ درصد انسانها به سطح سوم شناخت می رسند که خود را از شرطی شدگیهای ژنتیکی و تاریخی و جغرافیایی و محیطی و خانوادگی و خصوصا زبانی (چون تقریبا همه ی آن شرطی شدگیهای قبلی از طریق زبان عمل می کنند) رها می سازند. به نظرم اینها هستند که می توانند به طور واقعی بگویند «من هستم». اما جالبی قضیه اینها می دانند که چنین ادعایی مبنای منطقی ندارد!
….
+ وقتی فیزیک که با ماده وانرژی به جائی می رسد که دیگر بر قانون علیت(که در ذهن هست) جوابی پیدا نمی کند یا بایستی علیت شهودی ذهن را انکار کند ویا بگوید که خارج این انرژی وماده علیت دیگر هست وایمان(شهودی ) بیاورد وبا ایمان متواضعانه(مبتنی بر درک شهودی گذاره اخلاق) پیش برود وامیدوارانه
چاره ای نیست وبا تعاریف مختلف به نام انسانیت ووجدان این علم شهودی را نمیشه انکار کرد
فیزیک به هیچ رسید یعنی در سطح کوچکتربن ذره وپیدایش عالم وقانون علیت را انکار کرد نه اینکه بگوید من اینجاها علیت مادی ندیدم واینجاست که میگوید داوکینگ من توهم هست وهرچه هست همین ماشین مولکولی وجبر مطلق
….
+ اینطورم نیست. گاهی علیتش را تشخیص نمیدهد و گاهی دوباره چیزهایی پیدا میکند مثل تاثیر آگاهی انسانی بر ماده و علت بروز بعضی از بی نهایت حالت ممکن توابع کوانتومی با توجه به آگاهی انسانی.
….
+ Reza Babaei:
ویژگی این قوم سر تعظیم فرود آوردن است. هر آدم به اندازه ضعف و بی مایگی اش و به اندازه نیازش به مفت خوری و زیاده خواهی؛ سر تعظیم و تسلیم فرود می آورد.
هر گاه بازویی کارآمد و مغزی مولد نداشته باشی؛ راهی جز زبان دراز تملق گو و ستایشگر برای امرار معاش نمیماند.
….
+ سلام
جوهریا ذات غیر ازاعراض است اما در حرکت جوهری ،ادعا این است که اساس طبیعت ،حرکت است و اعراض حرکت دارند اما حرکت اعراض بدون حرکت جوهر امکانپذیر نیست .
سوال این است که رابطه ی بین اعراض و جوهر را چگونه فهم می کنند ؟ چراکه اعراض انری عینی است اما جوهر امری ذهنی است .
سلام
حرکت جوهری را به نظرم ملا صدرا مطرح کرد البته قبل از او ابن سینا هم در این مورد بحث کرده .
در واقع ادعا این است که در عالم ماده ، تغییری که در ظواهر ماده مانند کمیت ،کیفیت ،حالت ، حجم ،رنگ و....صورت می پذیرد بر اساس تغییری است که در جوهر ماده صورت می پذیرد و اینطور نیست که جوهر ثابت باشد و عرض تغییر نماید .
….
+ سلام حرکت جوهری غیر از حرکت در جوهر است. در یک انسان عادی و سالم جسمانی
اعراض را راه رفتن و نیت ،اراده (جوهر) راه رفتن است .نحو ارتباط دادن وقتی انسانی راه می رود، جوهرش هم حرکت می کند، اما حرکت جوهر در این حال، در نسبت مکانی یا أین است، نه در خود جوهر (شخص). در حرکات عرضی، این جوهر است که در کمیت، کیفیت،(شدت راه رفتن و یا دویدن) أین و وضعش حرکت می کند.
در حرکت انسان چیزی را از دست می دهد(انرژی و ..)در حرکات عرضی، یک عرض زایل و عرضی دیگر حاصل می شود، اما ذات شیء در هر دو حال باقی و ثابت است.(شخصیت در راه رفتن تغییر نمی کند)
اما مراد از حرکت جوهری، حرکت جوهر در ذات خود است ، و مستلزم تحول تدریجی در ذات متحرک است.
….
+ ارسطو در بحث انواع حرکت حرکت در جوهر را تعریف می کند و اگر چه در تعریف آن این حرکت را کون و فساد می نامد و حرکت در آنرا منکر می گردد....ابن سینا هم این نوع حرکت را محال می داند....اما ارسطو حرکت در ماده (جوهر مادی)را می پذیرد و حرکت در جوهر غیر مادی را منکر می گردد و دقیقا ملاصدرا هم حرکت غیر مادی را نمی پذیرد و منظور او از حرکت جوهری حرکت مادی است نه غیر مادی....به عبارت دیگر سیب جوهر است و سایر کیفیات سیب اعراض.......ملا صدرا این نوع حرکت مادی را از افلاطون اخذ نموده و با حرکت جوهری ارسطو به بیان حرکت جوهری خود پرداخته است.....
جوهر غیر مادی در نظر ارسطو مثل عقل که حرکت در آنرا محال می داند....
….
+ ببینید ، در همین تغییرات و حرکت ، ادعا این است که ما ظاهر شکوفه و سیب را می بینیم در حالیکه ذات این ماده هم در حرکت است .
پرسشم این است که چگونه توانستند بین ظاهر و ذات رابطه برقرار کنند و این را رابطه را چگونه فهم کرده اند ؟
….
+ ذره و اتم به معنای واقعی کلمه هم حرکت دارد
استدلال بنده این است که هستی اندام وار است و قانون حرکت جزء دوام کل حکم می کند که کوچکترین ذره هم حرکت داشته باشد
و مسئله این است که این حرکت چگونه است؟!
بنده می پندارم که این حرکت هندسی نیست و جبر اندام دوم بر ذره حاکم است.
و البته عقل هم ثابت نیست و نظر ارسطو اشتباه است
جایگاه عقل در گزاره های معقول است و آن ها متغیرند و پس عقل نیز در حال تغییر است
و اگر منظور از عقل ذهن است آن نیز ثابت نیست و نیاز به توضیح هم ندارد.
….
+ آنطور که من می فهمم اگر نادرست بود بزرگواران اصلاح کنند ...
یا جوهر و عرض مغایرند یا متحدند که می شود دو حالت...
و اگر مغایر باشند یا وجود عرض مباین وجود جوهر است که مغایرت اعم از مباینت است و یا مغایر غیر مباین است...
پس ما در نهایت سه دیدگاه داریم...
۱-مغایرت وجودی عرض و جوهر
۲-شان بودن عرض برای جوهر
۳-اتحاد وجودی عرض و جوهر
برای هر کدام از اینها استدلال هایی بیان شده و اشکالاتی هم وجود دارد.
به طور خلاصه راه حل این است که ما اتحاد وجودی عرض و جوهر را اثبات کنیم و به اشکالات آن پاسخ دهیم.
چند اشکال بر اتحاد وجودی عرض و جوهر وارد است که اگر ما بتوانیم یک به یک به هر کدام از اشکالات پاسخ دهیم در نهایت دیدگاهی که بر اتحاد تاکید دارد به منزله راه حل سوال شماست.
من اشکالات را بیان می کنم و اگر فرصتی بود به اشکالات پاسخ می دهیم
یکی از اشکالات این است که اگر عرض و جوهر با هم اتحاد داشته باشند لازم است هر دو با هم موجود یا هر دو با هم معدوم باشند پس ممکن نیست جوهر ثابت بماند و عرضی از اعراض آن عوض شود پس برای اعراض مفارق چه توجیهی داریم؟
اشکال دوم
اتحاد وجودی عرض با موضوعش اصلا با تعریف عرض تعارض دارد مگر اینکه مغایرت را جوری معنا کنیم که با دیدگاه اتحاد هم سازگار باشد.
والا مغایرت وجود عرض و جوهر به عنوان معیاری برای عرض بودن عرض قابل انکار نیست.
اشکال سوم
اگر اتحاد وجود داشته باشد چه تفاوتی بین ماهیات عرضی و معقولات ثانیه فلسفی داریم؟
اینجا چند تعریف باید داشته باشیم
معقولات ماهوی یا اولی یا اولیه و معقولات ثانیه یا ثانویه فلسفی یا مفاهیم فلسفی و معقولات ثانیه یا ثانویه منطقی یا مفاهیم منطقی
این تقسیم سه گانه را داریم.
توضیح مختصر
معقولات اولی مستقیم و بلاواسطه از اعیان خارجی گرفته شده اند اما معقولات ثانیه صورت های مستقیم نیستند
معقولات اولی مسبوق به حس هستند و بعد خیال و بعد به صورت کلمات درآمدند ولی معقولات ثانیه مسبوق به حس و خیال نیستند
معقولات اولی اختصاصی هستند ولی ثانیه عمومی
مثلا سفیدی و گرمی و تلخی اولیه اند
ولی امکان و وجوب و وحدت و کثرت و علت و معلول ثانویه هستند
مقولات عشر یا دهگانه اولیه هستند
یعنی جوهر و کم و کیف و متی و این و وضع و فعل و انفعال و ملک و اضافه...
….
+ با سلام .
در لایبنیتس نظریۀ مونادها مبنای تفکر اوست و همۀ نظام تفکرات او با این نظریه مچ می شوند یا انسجام می یابند. از این حیث که انسجام باید درون یک سیستم باشد و مبنی بر آن، بنابراین می توان از انسجام گرایی وی سخن گفت. کلاً هر تفکر سیستماتیک می تواند انسجام گرا باشد.
البته ترجیحم اینه از کوآین بپرسین ولی سوالات خوبی است و درخدمتم.
در انسجام گرایی واقعیت مبتنی بر سیستم تعریف می شود. ضمناً بستگی دارد چگونه ارائه شود و به نظر من لزوماً سوبژکتیویتۀ آن صد در صد نیست.
خب نظریۀ انسجام گرایی internal است و ناظر به سیستم، و این مشکل عمدۀ اینهاست، منتها بسیاری چیزهای عینی مثل اجتماع یا تاریخ تا حدی می تواند به اینها کمک کند. از این حیث می توان همدلی کرد.
بااین حال معتقدم این سوبژکتیویته همیشه مشکل اصلی معرفت است
خب سوال خوبی است. این نگاه تشکیکی هم به سبب پوزیتیویستهاست که حتی کانت را که می تواند در سلک فیزیکالیستها و علم گراها باشد، با اصحاب متافیزیک یکی می کنند. من در کنفراس کارنپ توضیح دادم که این ماتقدم بودن چند صبغه دارد:
مقدم بر تجربه است (ماتقدم کانتی)
التفاتی است (برنتانو)
و هر دو اینها خطری برای تجربه باوری هستند. به همین دلیل کارنپ از زبان استفاده کرد و گفتم که کوآین همین زبان را هم به همان اندازه خطرناک توصیف کرد و به پوزیتیویستها هشدار داد که منطق تنها دست آخر شبیه همان عقل تنهای خودبنیاد یا فاهمۀ ضعیف کانتی و بالاتر از آن عقل افلاطونی می شود و اصلاً بهتر است ذهن را کنار بگذاریم. کلاً ذهن از تجربه دور است و با آن جور درنمی آید.
بافت آگاهی ناظر به کل گرایی کوآین است. کوآین برخلاف پوزویتیویست ها معتقد نیست که مثلاً با یک اصل تحقیق پذیری می توان برخی گزاره ها را اثبات و برخی را رد کرد و قبلاً گفته ام که آیر نیز همین را معتقد بود که کار تجربه نه رد و نه اثبات گزاره هاست.
کارنپ نیز سعی کرد این اصل را تعدیل کند. کوآین این رداکشنالیسم را بعنوان جزم دوم پوزیتیویستها رد کرد و به کل گرایی (به تبع دوهم و کوهن) معتقد شد و گفت ما یک مجموعه ای از باورها و چیزها داریم که گزاره ها در داخل آنها معنادار می شوند و هرناسازگاری هم قابل جرح و تعدیل است. این بافت کلی مجموعۀ آگاهی ماست که زبان آن را انتقال می دهد وقواعدی منطقی هست که ما را به این بافت راه دهد (برای مفاهمه یا معنا).
این آگاهی ها متضمن دانشهای گوناگون است و از منطق تا فلسفه و فیزیک و زیست در صدق آنها دخالت دارند. فلسفه نیز در کنار دیگر علوم به فهم این آگاهی ها کمک می کند.
بنابراین ما با موجوداتی مواجهیم که در این بافت وجود دارند و خارج از آن معنایی ندارند و تا وقتی در این بافت آگاهی هستیم باید به آن موجودات ملتزم باشیم.
گفتیم کوآین به موجودات انتزاعی هم معتقد است منتها این موجودات در داخل هولیسم زبانی و فرهنگی قابل معناداری هستند.
شما به مثلاً فلان روستا می روید و فلانی به شما می گوید: Bitte! این واژه در نظام باورهای آنها قرار دارد و هزاران چیز و شیء و کلمه آن را ساپورت می کنند و شما برای فهم او باید کل این سیستم را بشناسید و بفهمید که این تقریباً دور از انتظار است.
کوآین معتقد است نهایتا ًرفتار فرد می تواند برای فهم کمک کند و این رفتار با انواع علوم شناختی و رفتاری و روانی قابل بررسی است.
….
+ عرض ادب و تشکر
کواین در بحث موصوف صدق ،اصطلاح جملات ابدی را به کار می برد.
مثلا جملات ریاضی همه ابدیند یعنی مستقل از زمان و مکان و شرایط هستند همیشه صادق یا کاذبند.
او پیشنهاد می کند در جملات عادی ضمائر و قیود را با مراجعشان جایگزین کنیم تا همه جملات ابدی شوند.
به جای من و شما و امروز و فردا و اینجا و آنجا مراجعشان را استفاده کنیم تا ابدی شوند.
ولی مشکل این است که اینکار نه همیشه امکانپذیر است نه همه جملات عادی به جملات ابدی تبدیل می شوند.بسیاری از جملات مبهم محدود به قیدها و ضمائر نمی شوند که با جایگزینی مراجع آنها ،بتوانیم ابدیشان کنیم.
مثلا وقتی کسی می گوید من اینجا هستم یا الان می آیم نمی توان برای اینجا و الان جایگزین مناسب دقیقی پیدا کرد.
در نهایت اینکه به نظر من تعیین جمله ابدی به عنوان موصوف صدق و تبدیل جملات عادی به ابدی مشکلات را کم تر نمی کند و شاید اصلا ما جمله ابدی نداریم.
نظر شما چیست؟
….
+ با این توصیفی که ارائه فرمودید ، پس صدق از منظر کوآین در هر جزیره ای از بافتها در این دنیای متکثر از باورها باید فرق کند ؟ یا خیر ؟
پرسش بعدی اینکه منظور از ناسازگاری چیست ؟جرح و تعدیل در گزاره صورت می پذیرد و منطبق بر آگاهی و دانش می شود یا اینکه خیر بافتها را بر اساس گزاره ها می توان جرح و تعدیل کرد ؟
….
+ با سلام و عرض ادب.
دربارۀ جملات ابدی یه مطالعه می کنم و حتماً خدمتتون پاسخ خواهم داد.
اما در کوآین نهایتاً ما دو چیز داریم: متغیر x و مرجع! شما در ساحت یک کلّ منسجم هزاران n برای یک متغیر می توانیذ بیایید و به همین نسبت می توانید به هستنده هایی ملتزم باشید. این درواقع بیانی از پراگماتیسم کوآین هست که بهرحال در داخل یک سیستم ممکن است مثلاً یک موجود ذره بینی هم در بین هستنده ها باشد و این موجود با توجه به کل سیستم قابل معنا خواهد بود و صدقش هم بر همین اساس توجیه خواهد شد.
حالا باید مطالعه کنم ببینم این بحث رو کجا و چرا گفته!
حالا جزیره رو فعلاً نگیم چون کوآین معتقد به برخی ضوابط منطقی است (توضیح آن إنشاءلله در آینده) و معتقد است مثلاً در فلان قبیلۀ دورافتاده چه انتظاری است از قواعد منطقی؟!! یعنی زبان در آن سطح منطقش عقب افتاده است (چون هر زبانی منطق خود را دارد) و ما هم برای فهم او نمی توانیم (مثل وینی ها) منطق زبان خود را (مثلاً زبان آمریکایی) به او تحمیل کنیم و بخواهیم او را به زور بفهمیم!!
پس ویژگی و ساحت زبان و منطق آن زبان خودش نقش مهمی دارد.
ولی نهایتاً ما نمی توانیم آن فرد بومی را بفهمیم. چون مثلاً او می گوید گاواگایی و فرض کنید منظورش یک اسب است! شما از کجا می دانید آیا کل اسب منظور اوست یا دم یا سر یا پای آن یا اصلاً یک اسب خیالی یا خدای اسبها یا غیره ...
خب ابطالگراها می گفتند اگر یک گزارۀ تجربی اشتباه باشد ابطال پذیر است و تجربه این را ثابت می کند.
اما در کل گرایی کوآینی گزاره خودش معنا ندارد بلکه در سیستم معنادار است و با توجه به همان سیستم می توان از خطا و صدق حرف زد.
دقت کنیم که در کوآین (به تبع تارسکی) صدق مبتنی برمعناداری است. یعنی گزارۀ x در یک مجموعه باور معنا دارد و صدقش هم بر همان اساس به دست خواهد آمد.
….
+ بله متوجه شدم ،اما پرسشم این بود که مثلا گزاره ایکس در یک سیستمی معنایی خاص دارد و در سیستم دیگر معنایی دیگر .
چنین نگرشی چگونه می تواند گزاره های صادق جهانشمول ایجاد کند ؟
….
+ اصلاً جهانشمول به چه کار می آید؟! دغدغۀ کوآین نیست اصلاً!
حتی مفاهمه هم دغدغۀ او نیست (درمقایسه با دیویدسن)! کوآین معتقد به عدم تعین یا تشخیص مرجع است و گفتیم که هر ایکس n تا مرجع می تواند داشته باشد. حتی در زبان مادری هم همینطور است و لزوماً دو نفر با یک زبان مرجع هم قادر به مفاهمه نخواهند بود.
این را ناظر به ترجمۀ ریشه ای می گوید. ترجمه یک عمل مکانیکی است (نه التفاتی یا فاهمه ای یا ادراکی)!!! با اصول علم تجربی قابل فهم است.
خب این پدیدارگرایی خیلی به درد کوآین نمی خورد. چون نهایتاً پوزیتیویست می شد.
ببینید تارسکی گفت برف سفید است تا وقتی برف سفید است (یعنی شرایط صدق مهیا باشد). کوآین هم تا همین حد قبول دارد. یعنی برف می خواهد پدیدار من باشد یا نباشد. برف در سیستم زبانی من وارد شده و من هم مثلاً آن را سفید می دانم.
چاره ای جز زبان ندارند. تنها منفذ اینها که هیچ متافیزیکی را قبول نداشتند همین زبان است. کوآین رفتارگرایی را خیلی تأکید می کند اما بعداً دیویدسن آن را اصلاح و زبانشناسی مبتنی بر رفتار را پیش می کشد.
ممنون بزرگوارید.
بله بحث بسیار مهمی است و این گفته ها مقدماتی بود که باز می تواند گسترده تر بیان شود.
ادامۀ بحث صدق بسیار مهم است و این مقدمات خیلی ادای دین (حتی در حد کلیات) هم نمی کند.
کوآین آخرین نقطۀ فلسفۀ کلاسیک و جدید است و به نوعی نیچۀ تحلیلی هاست!
پس لازمه یه هایدگری بیاد و هم نیچه را قابل فهم بکنه و هم مشکلاتش رو پاسخ بده یا دست کم راه حل جدیدی بده!
این هایدگر هم جناب دیویدسن بودند!😄
مثل نیچه نسبت به هایدگر؛ خواهیم دید که کوآین هم نسبت به دیویدسن هم قلبش میگیره و هم متعجب خواهد شد!
ببینید ما در تئوری صدق جدید می گوییم صدق مبتنی بر معناداری است. بنابراین با همین معناداری مبتنی بر کل گرایی ممکن است یک عده آدم در پارادایم خود همدیگر را بفهمند (که کوآین گفت نه هرگز نمی فهمند). پس در این دیدگاه صدق ناظر به جریان کل گرایی باور مهم است و خودش مهم نیست.
در گذشته و در عهد کلاسیک و باستان حقیقت خودش مهم بود. یعنی فیلسوف به دنبال کشف حقیقت بود. اما در عصر تحلیلی ها صدق به حای حقیقت به کار رفت. یعنی دغدغۀ ما نسبت به آگاهی های دیگر این نبود که حقیقت جهان چیست یا چگونه توجیه می شود، بلکه این بود که گزاره های ما چقدر صادق یا کاذبند.
یعنی صدق ناظر به واقعیت جهان نیست بلکه ناظر به درستی گزاره هاست.
پس حقیقت در معنای کلاسیک خود به محاق رفته است.
نظریۀ هورویچ هم از آن مینیمال کردن های افراطی است که حتی همان صدق را هم برنمی تابد. البته متأسفانه دیویدسن هم نظرش به معناداری و مفاهمه است نه صدق، ولی به نظرم می تواند از خود دفاع کند چون با هووریچ موافق نبود.
نیچه هم منظورش همون بوده اما مهیب بیان کرده.
هایدگر خیلی روی قاعدۀ حذف (نفی) آلمانی تأکید می کند که استاد مسلمش هگل بود. در نفی انسان با قدرت و دانش خدا را حذف می کند. هایدگر هم به همین معتقد است که خدا نفی نشده بلکه کنار گذاشته شده است.
فرضاً هم حرف هایدگر ژرف تر باشد، دقت کنید که گفته کنار گذاشته شده.پس وجودش هنوز در حالت تعلیق است!
….
+ لازم است نکته ای را همینجا جهت روشن شدن هدفم از بحثهای گذشته عرض کنم
اینکه عرض کردم که مکانیسم شناخت نداریم همینجاست ، یعنی اینکه مناسبات و رابطه ها را نتوانسته ایم دقیق و سیستماتیک تبیین کنیم ، اما اگر در دیگر فلسفه ها دقت بفرمایید مسیرها کاملا ایضاح شده است ، حالا ممکن است نقد شده و رد شده باشند اما در همان مقطع سعی شده که رابطه ها به نحوی استدلالی تبیین شوند ، من چنین مکانیسمی را مکانیسم شناخت می نامم .
ببینید ، شما در بحث امشب دقت فرمودید که کوآین یک سیستم معرفی می کند و برای معرفی سیستمش دلایل متعددی ابراز می کند ، تا جائیکه تمامی زوایای سیستم مد نظرش آشکار می شود آنگاه ما می توانیم سیستمش را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده ،نقد کنم ،رد کنیم یا بپذیریم .
یا مثلا کانت یک مکانیسم شناخت معرفی می کند ، هایدگر سیستمی را با تمام جزئیات ارائه می دهد و برای هر جزئش استدلال می کند .
از طرفی سیستم های معرفی شده ، وقتیمی وارد عرصه عمل می شوند اثرات بسزایی دارند و زاینده اند و مدام بسط پیدا می کنند .
اینکه عرض کردم که چنین مکانیسمی خودش را تحمیل می کند بدین معناست که در جامعه ما سیستم آموزش ، سیستم اقتصاد ،سیستم مدیریت و......تحت تأثیر همان اندیشه هاست بطور غیر مستقیم .
اگر ابن سیناها و ملاصدراها و ....می داشتیم و فلسفه ها می داشتیم ،آنگاه ما هم سری در سرها داشتیم اما در حال حاضر همه ی نظامات ما بر مبنای اندیشه هایی است که برخاسته از گذشته ی ما نیست .
نیازی نیست که کتاب خوانده باشیم ، کافیست اندیشه ی حاکم بر ساختار های اجتماعی را مورد بررسی قرار دهیم .
همینکه کتب تألیفی در دانشگاه و آموزش و پرورش ما کپی برداری از کتب تألیفی غرب است و نظریه های سنجش و آموزش و روانشناسی و تربیتی غرب را مد نظر داریم و تدریس می کنیم یعنی اینکه به شکل غیر مستقیم از روش شناخت آنها تبعیت می کنیم .
غیر از این است ؟
چه سختی دارد ؟
چطور زبان و اندیشه ی یک آلمانی تبار مربوط به صد سال پیش را می فهمم اما از اندیشه ی ملاصدرا سر در نمی آورم ؟
پس یک جای کار می لنگد ، از طرفی چرا این همه داستان جوهر و عرض ، حتی یک نتیجه اش را در جایی مورد استفاده قرار نمی دهیم ؟
مثلا اندیشه ای از این همه داستان ظهور کند یا مکتبی بر مبنای اندیشه ملا ایجاد گردد
جز این است که در حوزه ها درسی داریم به نام اسفار و نهایة الحکمه که فقط در همان حوزه است و تمام ؟؟
وقتیکه هیچ کاربردی از آنها دیده نمی شود پس باید اندیشه های دیگری جایگزین شوند
بردار من نگفتم که همین دیروز شروع کرده اند ، عرض کردم که آنها تلاش کردند و زحمت کشیدند اما ما از مقطعی به بعد در جا زدیم و فقط مدعی هستیم که ملاصدرا اینگونه گفته ، اما هیچ چیزی بر اندیشه ملاصدرا اضافه نکردیم ، چرا ؟ چون فکر می کردیم که اندیشه ملاصدرا برگرفته از آیات الهی است و نقد در اینجا جايز نیست .
به هر حال ، به چیزی که نیستیم نباید افتخار کنیم که .
آقاجان ما همین حالا هم در خوابیم اینکه دیگه افتخار ندارد .
من نگفتم ما گذشته ای نداریم ، اما ما از مقطعی به بعد ،متوقف شدیم .
بله مسلمانان زمانی الگوی دیگران بودند خیلی ها آرزو داشتند که همانند اندیشمندان ایرانی باشند ، اما این مربوط گذشته ها بوده ، امروزه اندیشه ملاصدرا کاربردی ندارد اما به عنوان تاریخ اندیشه ایرانی _ اسلامی باعث افتخار است.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 13 آوریل 2018
تفاوت دین و اخلاق
+ خب اینگونه نشده و نمی شود
بیان داوری (و احتمالا هایدگر) اینه که فلسفه به تمامیت خود رسیده و همه امکانهای خود را نشان داده ولی این نادرسته چون تا انسان هست امکان بروز قابلیت های جدید وجود دارد حداکثر این که شکل فلسفه تغییراتی میکند
….
+ دقیقا تفسیر دکتر محمود خاتمی در درسگفتار «مدخل فلسفه ی غربی معاصر» هم چنین بود. ایشون اصطلاح «خاتم» رو بکار می برند یکبار به معنای آشکار شدن تمام پتانسیل های سنت متافیزیکی و یکبار هم به معنی تکامل.
….
+ دقیقا همینطور است
متاسفانه هیدگر را نمی شود بدون دکارت و کانت فهمید بسیاری از اصطلاحات فنی فلسفی مخصوص ادبیات خاص هیدگر است و اصلا به آن معنای خام متدوال استعمال نمی شود.
….
+ مثلا وقتی داوری میگه غرب دچار تکرار شده معنیش این نیست که فلاسفه جدید نمیایند یا تکنولوژی پیشرفت نمیکنه یا چند سال دیگه نظام غربی نابود میشه
بلکه متافیزیک نهایی ترین امکانهای خود را در فلسفه نیچه نشان داد
البته هگل هم به نوعی خود را خاتم فلاسفه میدانست
….
+ بله و کلا هایدگر از آن دست فیلسوف هایی است که اگر مشی اصلی رویکردش فهم شود کار را برای فهم بسیاری از متون دوره ی اولش آسان می شود بخصوص «هستی و زمان». با اینکه در این کتاب سعی می کند روی لبه ی تیغ حرکت کند تا در دام سوبژکتیویسم نیفتد ولی برخی از بخش های آن حقیقتا قابل فهم است.
….
+ این مسیر در همه یکسان است ولی اینکه همه تا آخر مسیر ادامه می دهند یا متوقف می شوند یا برمیگردند به عقب خب به شرایط زیادی بستگی دارد...
نه تنها دینداری بلکه همه باورها و اعتقادات و شیوه زندگی ما در ابتدا علت دارد...
ما در کشوری در زمانی در خانواده ای و....به دنیا آمدیم مشخصاتی را ژنتیکی از والدین به ارث بردیم...همینطور وارث اندیشه هایی هستیم...
نوع تربیت و آموزش و....باورهای ما در طول زمان تقویت یا تضعیف می شود ...
گاهی سوالاتی پیش می آید باورهای ما نقد می شود ...نمی پذیریم انکار می کنیم موضع می گیریم و بعد....در خلوت خودمان با پرسشها درگیر می شویم..مطالعات و اندوخته های سابقمان کمکی نمی کند ...دنبال مطالعات و تجربه های جدید می رویم ....
پاسخی که در ده سالگی به پرسشمانمی دهند یا خودمان می یابیم و ما را قانع می کند در سی سالگی معمولا ما را قانع نمی کند.
باورهای ما اتفاقا حیات دارند تا زمانی که نقد شوند ...اگر نقد نشوند مانند آب راکد دیگر حیات بخش نیستند...
ما دنبال دلیل برای باورهایمان هستیم...
چرا اینقدر استقبال از نظریه رویای رسولانه اتفاق افتاد؟
نظریه بدیلی بود که اتفاقا مشکلات خودش را داشت ولی مشکلات تلقی سنتی از وحی را نداشت.
حالا بحث این است اینجا کسی دروغ می گوید؟
معنا از خدا کلام از خدا
معنا از خدا کلام از پیامبر
معنا و کلام از عقل فعال و نفس پیامبر
و....
حالا اگر فردی به جای گزینه اول به گزینه سوم در زمینه مکانیسم وحی باور داشته باشد دیندار یا مسلمان نیست؟
شاید هر سه یکی هستند و ما با توجه به پیش فرضهایمان جلوه های متفاوت می بینیم؟
ابن سینا مثلا طوری مکانیسم وحی را شرح داده یا ملاصدرا و ....تا سروش که امروزه این نظریه را مطرح کرده...
آیا مردمان هم دوره پیامبران این سوالات جزئی را می پرسیدند؟
نحوه اسلام آوردن مردم هم عصر پیامبر چگونه بوده؟
از بعد از رحلت پیامبر که دسترسی نبود مردم چطور باید ایمان می آوردند؟
حضرت امیر اولین شخصی بود که بحث های عقلی توحید و...را طرح کردند
آیا ایمان آوردن و دینداری ما پس از ۱۴۰۰ سال می تواند مانند تجربه های مردم هم عصر پیامبر باشد؟
اگر اینطور نباشد من دیندار نیستم؟
وقتی الان به الهیات پویشی رسیدیم آیا با آموزه های ادیان ابراهیمی در تضاد است؟
من یک مثال ساده مطرح می کنم که همه جا برای دوستانم عرض کردم.
شما در دوران دبستان فقط با مجموعه اعداد طبیعی آشنا بودید...بنابراین اگر از شما می پرسبدند ۳منهای ۴ پاسخ درست این بود جواب ندارد....بعد در سالهای بالاتر با مجموعه اعداد صحیح و مفهوم عدد منفی آشنا شدید این بار این مسئله جواب داشت و باز مسئله جذر اعداد منفی و باز هم پاسخ شما این بود که جواب ندارد و در سالهای بالاتر آشنایی با اعداد مختلط و ....
این پروسه همچنان ادامه دارد...
اگر کسی به شما بگوید ۳ منهای ۴ در چارچوب اعداد طبیعی جواب ندارد دروغ نگفته و اتفاقا پاسخ صحیحی داده و اگر شخصی بگوید جوابش ۱- است او هم جواب صحیح داده است.
مشکل این است که عده ای فکر میکنم اگر نگاه ما به مفاهیم در مجموعه اعداد طبیعی نباشد پس ما در چارچوب ریاضیات صحبت نمی کنیم.
اگر تفسیر فارابی و ابن سینا و ملاصدرا از وحی تفاوت هایی دارد آیا هر سه دیندارند یا ملتزم به اصول دین نیستند؟
چه چیزی معیار تفکیک دیندار بودن و نبودن است؟
آیا اگر کسی از بعضی آیات قرآن معنای ظاهری را برداشت نکند دیندار نیست؟
خب این با باور مردم عصر پیامبر متفاوت است.
اگر آیات بهشت و جهنم را ظاهری معنا نکنیم و بحث معقول به محسوس را به میان آوریم آیا دیندار نیستیم؟
چون مردم در صدر اسلام و اتفاقا گروه زیادی تا امروز دقیقا به معنای ظاهری از بهشت و جهنم همان تصور را دارند؟
و در آخر باز هم می پرسم
دینداری به چه معناست؟
آیا می شود در دوران مدرن با عقلانیت مدرن دیندار بود؟ جواب من مثبت است.
آیا عقلانیت مدرن تهی از مفاهیم دینی است؟
جواب من منفی است.
گاهی بین فهم دینی و ایمان طوری تفکیک قائل می شوند انگار دو مقوله متفاوت است...
می شود به چارچوب عقلانیت مدرن و نقد پای بند بود (چون سنت را اگر فقط حفظ ارزشها قلمداد کنیم )و دیندار بود...
مثلا تفاوت دینداری مدرن تقدم و تاخر احکام اخلاقی و فقهی است.
دینداری مدرن پرسشگر است...
باز عده ای می گویند پرسش مخالف ایمان است.
من اینطور فکر نمی کنم...
باز من همان حدیث پیامبر را نقل می کنم
لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله
یعنی حتی در زمان پیامبر سطوح ایمان متفاوت است تا این حد که ممکن است ایمان یک نفر برای برادر دینی او کفر تلقی شود...
….
+ ما زمانی می توانیم هیدگر را بفهمیم که دکارت را کامل فهمیده باشیم تا وقتی هیدگر از تخریب تاریخ وجود شناسی سخن می گوید وقتی از دازاین سخن به میان می اورد وقتی در عالم بودن و در بودن و سکنی گزیدن (من هستم می اندیشم) را بر می کشد متوجه مراد او بشویم، امشب در گروه عقلانیت انتقادی کنفرانسی راجع به سخن کانت و نقد هیدگر بر ان داشتم حقیقتا نتوانستم حق مطلب را ادا کنم با پست های تلگرامی نمی شود حق مطلب را راجع به کانت و هیدگر ادا کرد اصلا نمی شود به هیچ وجه راه ندارد
البته به نسبت می شود اما حق مطلب تنها با مو به مو قرائت کردن و سنجیدن و توضیح دادن و دیالوگ مستقیم است که به بحث اش می توان گذاشت.
….
+ جناب مهدی عزیز ، بحث این است که چون در ساحت دین ، دینداران نتوانستند مکانیسم شناختی را معرفی کنند به نحوی که بتوانیم گزاره های جهانشمول از آن استخراج و استنتاج نمائیم که در همه ی جغرافیای حیات ما حضور داشته باشد مثلا در اقتصاد ، در فرهنگ ، در مدیریت ،در آموزش،و.....لذا به دلیل کاهلی دینداران ، مکانیسم شناخت دیگری طی قرنها کش و قوس توانست خودش را تحمیل نماید ، لذا اکنون او در همه ی فضای زیستی انسان حضور دارد و جایی برای نگاه دینی باقی نگذاشته است ، این بدان معنا نیست که دین به معنای اصیل آن از بین رفته است ، بلکه معنایش این است که عقلانیت مدرن بسیار وسیع شده و نتایج آشکاری بدست داده است .
لذا مکانیسم شناخت غالب ،مدعی است که ما کاری با فضای خارج از ذهن نداریم ، چراکه ادراکات فرا ذهنی به مبهم گویی دچار می شوند ، و نمی توان برای آن دلیل اقامه کرد یا آنرا نقد کرد و....
پس شما نمی توانید با مثالهایی که ارائه کردید به جنگ این دیدگاه بروید ، پیشنهادم این است که برای اضمحلال این استنتاج ، باید سراغ پرسشهای بنیادین رفت ، پرسشهایی مانند اعتبار هستی شناسی ، پایایی هستی شناسی و.....
….
+ با احترام پیش فرض های شما دچار اشتباهات عجیبی ست...
در همه جغرافیای حیات ما حضور داشته باشد یعنی چه؟
اقتصاد و مدیریت...
مدیریت دینی و غیر دینی چه تفاوت هایی دارند؟
به نظرم تلقی شما از عقلانیت مدرن مانند اغلب دوستانیست که منتقد نواندیشی دینی هستند.
گویی عقلانیت مدرن و مکانیسم شناخت غالب!!! چه هستند؟
مبهم گویی ....مادر ساحت فلسفه دین صحبت می کنیم کدام مبهم گویی؟
شما یکبار عقلانیت مدرن را مستند ارائه بفرمایید نه برداشتی که خودتان دارید بعد بفرمایید بنده می خواهم به جنگ آن بروم یا نه؟
شما عقلانیت مدرن را با پوزیتیویسم یکی گرفته اید.
مکانیسم غالب شناخت از نظر عقلانیت مدرن چیست؟
….
+ آخه اکنون ما از دیدگاه ابن سینا در کدام بخث از آموزش یا سیستم بانکداری یا نگاه فرهنگی و .....می توانیم استفاده کنیم ؟
اساسا تا به حال از نگاه ملاصدرا و ابن سینا در پیشبرد اهداف جامعه جه استفاده ای شده ؟؟ جز اینکه در حوزه و دانشگاه شاید واحدی به نام دیدگاه ملاصدرا ارائه کرده باشیم جهت آشنایی دانشجویان .
ببینید ،بحث خیلی عمیقتر و فراتر از این حرفهاست ، ما باید بتوانیم یک نظام فکری معرفی کنیم که همه ی مؤلفه های اجتماعی و فردی جامعه را تحت حمایت خود قرار دهد همچنین مبنایش دین باشد ، اساسا شما چنین نظامی را تا به حال برخورد داشته اید ؟
بر همین اساس است که عرض می کنیم مدرنیته همه جا را پر کرده است .
همانگونه که فلسفه غرب باعث شد تا نگاه علمی تغییر کند و سویه های علمی مشخص گردد ،همانند مثالی که در مورد برنامه درسی پدیدارشناسانه به عرض رساندم ، شما هم بفرمایید که فلسفه دین چه مکانیسم قابل توجهی در اداره و پیشبرد اهداف اجتماعی ارائه کرده است ؟
البته دقت بفرمایید که عرضم این است ، دینداران در خواب بودند اما دنیای مدرن در تلاش علمی و نقد و پرسش ، لذا آنها پیشی گرفتند به نحوی که امروزه ما برای فهم آیات الهی هم از اصطلاح هرمنوتیک استفاده می کنیم 🤔
….
+ وقتی زمام قدرت دست دینداران بود که به این فقه و کلام بی اصول(فلسفه و منطق و...) نیازی نداشتند😉
عقیده ای که خود را بالاتر از عقل میداند، شان خودش را با فلسفی و علمی کردن خود به لجن نمی کشد
همان بهتر که شانش بالاتر از این زمینیان(فیلسوف ها و دانشمندان) بماند😁
….
+ وقتی که سوبژکتیویسم متافیزیکی همه جا را پر کرده است و مکانیسم غالب در جهان می گردد لذا اوست که تعیین تکلیف می کند ، مشخصه های اوست که باید مد نظر قرار گیرد ، لذا جایی برای امور ماوراء باقی نمی گذارد و انسان را مسخ خواهد کرد ، همین است که از مرگ دین صحبت می شود .
ممکن است من به چنین چیزی باور نداشته باشم اما متأسفانه در نکاه کلی و فلسفی ،چنین نتیجه ای پذیرفتنی است .
البته باز تأکید کنم که این به معنای از بین رفتن دین نیست ، بلکه دین حضور دارد اما مدام منزوی تر می شود تا جائیکه به امری کاملا شخصی بدل گردد .
وقتیکه دینداری ما انتقادی نباشد ، نتیجه اش همین است .
….
+ هیچوقت صد در صد اتفاق نمی افتد
شالوده فکری ما تاثیر خودش را دارد
بالاخره شخص مذهبی گریزش را به دینش میزند و مارکسیست گریزش را به کتب مارکس و ...
بیان عقیده موردی ندارد
اما بیان عقیده به مثابه اینکه "من این را به شما یاد میدهم که بدان اعتقاد داشته باشید" فکر نکنم نتایج خوشایندی داشته باشد
بنده چیزی ازشون دریافت نکردم والا
اما چیزی که میدونم اینکه که در اون زمان دانشمندان مسلمان کتب زیادی رو به اروپا بردن نه فقط از لحاظ فلسفی بلکه حتی هنری و علمی و ...
….
+ آخه اکنون ما از دیدگاه ابن سینا در کدام بخث از آموزش یا سیستم بانکداری یا نگاه فرهنگی و .....می توانیم استفاده کنیم ؟
اساسا تا به حال از نگاه ملاصدرا و ابن سینا در پیشبرد اهداف جامعه جه استفاده ای شده ؟؟ جز اینکه در حوزه و دانشگاه شاید واحدی به نام دیدگاه ملاصدرا ارائه کرده باشیم جهت آشنایی دانشجویان .
ببینید ،بحث خیلی عمیقتر و فراتر از این حرفهاست ، ما باید بتوانیم یک نظام فکری معرفی کنیم که همه ی مؤلفه های اجتماعی و فردی جامعه را تحت حمایت خود قرار دهد همچنین مبنایش دین باشد ، اساسا شما چنین نظامی را تا به حال برخورد داشته اید ؟
بر همین اساس است که عرض می کنیم مدرنیته همه جا را پر کرده است .
همانگونه که فلسفه غرب باعث شد تا نگاه علمی تغییر کند و سویه های علمی مشخص گردد ،همانند مثالی که در مورد برنامه درسی پدیدارشناسانه به عرض رساندم ، شما هم بفرمایید که فلسفه دین چه مکانیسم قابل توجهی در اداره و پیشبرد اهداف اجتماعی ارائه کرده است ؟
البته دقت بفرمایید که عرضم این است ، دینداران در خواب بودند اما دنیای مدرن در تلاش علمی و نقد و پرسش ، لذا آنها پیشی گرفتند به نحوی که امروزه ما برای فهم آیات الهی هم از اصطلاح هرمنوتیک استفاده می کنیم 🤔
….
+ وقتی زمام قدرت دست دینداران بود که به این فقه و کلام بی اصول(فلسفه و منطق و...) نیازی نداشتند😉
عقیده ای که خود را بالاتر از عقل میداند، شان خودش را با فلسفی و علمی کردن خود به لجن نمی کشد
همان بهتر که شانش بالاتر از این زمینیان(فیلسوف ها و دانشمندان) بماند😁
….
+ وقتی که سوبژکتیویسم متافیزیکی همه جا را پر کرده است و مکانیسم غالب در جهان می گردد لذا اوست که تعیین تکلیف می کند ، مشخصه های اوست که باید مد نظر قرار گیرد ، لذا جایی برای امور ماوراء باقی نمی گذارد و انسان را مسخ خواهد کرد ، همین است که از مرگ دین صحبت می شود .
ممکن است من به چنین چیزی باور نداشته باشم اما متأسفانه در نکاه کلی و فلسفی ،چنین نتیجه ای پذیرفتنی است .
البته باز تأکید کنم که این به معنای از بین رفتن دین نیست ، بلکه دین حضور دارد اما مدام منزوی تر می شود تا جائیکه به امری کاملا شخصی بدل گردد .
وقتیکه دینداری ما انتقادی نباشد ، نتیجه اش همین است .
….
+ هیچوقت صد در صد اتفاق نمی افتد
شالوده فکری ما تاثیر خودش را دارد
بالاخره شخص مذهبی گریزش را به دینش میزند و مارکسیست گریزش را به کتب مارکس و ...
بیان عقیده موردی ندارد
اما بیان عقیده به مثابه اینکه "من این را به شما یاد میدهم که بدان اعتقاد داشته باشید" فکر نکنم نتایج خوشایندی داشته باشد
بنده چیزی ازشون دریافت نکردم والا
اما چیزی که میدونم اینکه که در اون زمان دانشمندان مسلمان کتب زیادی رو به اروپا بردن نه فقط از لحاظ فلسفی بلکه حتی هنری و علمی و ...
….
+ مطمئنا امروزه پذیرفتنی نیست ، البته انسان در دنیای امروز خیلی تحت تأثیر این موارد نیست ، این هم از آثار سوبژکتیویسم متافیزیکی است
….
+ اگر منطورتون از قانون اجباره که یه جورایی همون تحمیل میشه دیگه
که باز همون حرفی که زدم شامل قانون هم میشه
اما خب تربیت از کودکی تاثیر خودش رو داره
ما اجازه نداریم به کودکان بگوییم که به چنین چیزهایی معتقد باشند و در سنی که احساسات بر اونها حاکم هست حس کنجکاوی و سوال رو ازشون بگیریم و سرکوبشون کنیم
این یک جنایته و پدر مادری که چنین کاری بکنند کودک آزارند
بچه رو اگر ببرید یه جایی سوالی دو میپرسه و دو دقیقه بعدش یه سوال دیگه... چون اینقدر چیزهای ناشناخته دورش هست که مغزش به اینور و اونور میپره
اگر بگوییم خدا
آیا نمیپرسد خدا را چه کسی بوجود آورد؟
ادعاهایی دارید که اثبات نمیکنید
بنده هفت سالم بود چنین سوالی از خودم پرسیدم و همه میگفتند خدا رو کسی بدنیا نیاورده، از عقل ما فراتره، از شعور بشر بیشتره، تمام موجودات گویای عظمت اوست، خللی ور کارش نیست و ...
الان فهمیدم که چه موجود بزرگی ست
واقعا شانش بالاتر از این است که وجود داشته باشه
….
+ باز برگشتیم سر نقطه اول مکانیسم غالب! و جایی برای امور ماوراء نمی گذارد.
من با این جملات مشکل دارم.
اینکه فلسفه اسلامی یا فلسفه ورزی متفکران اسلامی که باز شاخه ای از فلسفه غرب بوده در جوامع اسلامی نتوانسته پیشرفت کند و در بخش های مختلف تاثیرگذار باشد و راه حل ارائه دهد بحث درستیست ولی اینکه چیزی داریم به نام مکانیسم شناخت غالب در جهان که برتری خود را در همه حوزه ها به اثبات رسانیده و جایی برای تفکر در امور ماوراء به قول شما باقی نگذاشته این محل اختلاف ماست.
….
+ شما یک سؤال را پاسخ بدهید
می گوئید پوزیتیویسم عقلانیت مدرن نیست
پوزیتویست در شناخت را از عقلانیت مدرن کم کنید بگوئید چه می ماند و چگونه غیب و ماوراء برای تفکر مدرن معنی دارد وقتی کانت آمد گفت با عقل نمی شود اینها را اثبات کرد و خدا و وجدان را در برهان اخلاقی ثابت کرد.
….
+ چه نرخی بزرگوار؟
ما یک فلسفه غرب داریم یک فلسفه شرق که البته مسامحتا فلسفه می گوییم.
فلسفه ایرانی اسلامی فلسفه مسلمانان و...هر چه نام بگذارید جزء کدام فلسفه است؟
فلسفه غرب...
حالا شما اسمش را بگذارید فلسفه ایرانی ایران باستان یا بحث های تاریخی تاثیر حکمت ایران باستان بر افلاطون یا تاثیر آموزه های زرتشتی و مانوی و مزدکی بر یهودیت و....
به هر حال یا فلسفه مشاء یا اشراق
پیروان ارسطو مشایی و افلاطون اشراقی به طور کلی...
حالا شما به تقسیمات دیگری باور دارید حتما منتظر نظراتتان هستم.
….
+ شما نوشتید :
اینکه فلسفه اسلامی یا فلسفه ورزی متفکران اسلامی که باز شاخه ای از فلسفه غرب بوده در جوامع اسلامی نتوانسته پیشرفت کند و در بخش های مختلف تاثیرگذار باشد و راه حل ارائه دهد بحث درستیست
….
+ بله...
فکر میکنم یکبار در بحث نقد ملاصدرا و نقد ارای جناب دینانی بحث کردیم.
کدام قسمتش مد نظر شماست؟
اینکه پیشرفت نکرده و نتوانسته راه حل ارائه دهد و تاثیر گذار باشد یا اینکه در شاخه فلسفه غرب است؟
….
+ اول اینکه بزرگان فلسفه اسلامی همه ایرانی اند دوم اینکه تلاش های حوزه فلسفی شیراز و اصفهان قرن ۱۱ نتیجه داد در ملاصدرا.
….
+ پس چرا گفتید پوزبتیویسم را از شناخت مدرن کم کنیم چه می ماند? حداقل کانت که میماند. و حالا کانت را از،عقل مدرن کم کنیم چه می ماند? پوزیتیویسم معادل عقل مدرن نیست
….
+ نتیجه یکی است کانت می گوید با عقل ثابت نمی شود
پوزیتیوست ها هم می گویند محسوس نیست پس وجود ندارد
ابن سینا اساسن ارسطوئی نماند نقدهای ابن رشد به ابن سینا را بخوانید مشخص است
شیخ اشراق هم بنای خودش را نهاد اساس فلسفه اش را نور نهاد و مقولات ارسطوئی را رد کرد
….
+ ببینید فلسفه یونان سنت فکری افلاطون و ارسطو دو شاخه شد...یکی به اروپا رفت یکی جهان اسلام
اینکه بگویید جدا از هم هستند نیستند...
حالا شما می فرمایید میراث افلاطون و ارسطو را از فلسفه ایرانی اسلامی بگیریم خود این فلسفه ایرانی اسلامی آسیب نمی بیند؟
….
+ کانت میگوید نمیتوان با عقل محض سراغ خدا یا خلود نفس رفت ولی معتقد است با عقل عملی این امکان پذیر است. و کانت در کل خارج از،عقل مدرن نیست.
پس نتیجه در کانت همان نتایج پوزینیویستی نیست.
به علاوه عقل مدرن در کانت خلاصه نمیشود. شما میتواند سراغ بسیاری از فیلسوفان کلاسیک ومدرن از دکارت به بعد بروید و ببینید نه رویکرد پوزیتیویستی داشته اند و نه به اقتضای محدودیتهای عقل مدرن از تفلسف در مورد متافیزیک و خدا و الهیات و... اجتناب کرده اند.
….
+ ضمن اینکه فکر میکنم همان بحث جذاب و آموزنده عقل مدرن و پوزیتیویسم را با خانم معصومی ادامه دهید.
من استفاده می کنم
بحث غرب و شرق را در جایی دیگر انجام می دهیم
….
+ آمد به جهان اسلام و ایران ولی بعد از غزالی که در جهان اسلام غیر از ایران از بین رفت و خاموش شد
در ایران هم از خود ابن سینا درسته که آنها خواندند و شرح کردند ولی ارسطوئی نماندند و شیخ اشراق هم هم نماند و امثال صدرا که اصلن.
….
+ عجب حرفی. حتی پارادایم فلسفه اسلامی یا آنچه موسوم به فلسفه اسلامی است هنوز ارسطویی است. فیلسوفان مسلمان هنوز علوم.را هم مانند ارسطو طبقه بندی میکنند و هنوز از منطق ارسطو که بعضی منطقیون خودشان توسعه اش داده اند استفاده میکنند.
….
+ ببینید برهان اخلاقی اثبات خدا ابداع کانت است دیگر خب چرا اثبات خدا را می آورد در اخلاق؟
کانت بعد از شکاکیت هیوم دست و پای عقل را جمع کرد که جائی برای الهیات مسیحی بماند که نه با علم سازگار می شد نه با عقل سازگار می شد.
اگر اینها را قبول دارید ادامه بدهم
اما اگر شیخ اشراق را بخوانید می بینید مقولات ارسطوئی را قبول ندارد
اصلن وجود را معقول ثانی می داند بدیهی نمی داند
مبنای فلسفه اش را نور گذاشت
این کجاش ارسطوئی است؟
….
+ خوب ارسطو که حدودا هزار سال قبل از اسلام بوده و انچه به نام منطق گرد آورده هر چه بوده ربطی به مسلمانان نداشته.
این هم که ارغنون ریشه در چه کارهایی قبل ارسطو داشته به این بحث مربوط نمیشود.
….
+ خب منتی ندارد به مسلمانان
الان شما دارید بر مبنای این سخن می گوئید که اصل و اول فلسفه یونان بوده است که شیخ اشراق این را اصلن قبول ندارد
ما معتقدیم هم زمان و با یونان و قبلش ایران دارای حکمت بوده است حکمت خسروانی.
….
+ نسبت فلسفه اشراق سهروردی و افلاطون
چند جا از افلاطون صحبت کرده
"این علم الانوار همان ذوق امام حکمت و رییس آن افلاطون صاحب نعمات و نور است"
….
+ اولا سهروردی جریان غالب فلسفه اسلامی نیست. جریان غالب فلسفه اسلامی مشاییون هستند که رسما ارسطویی هستند به علاوه حکمت متعالیه که ان هم بسیار به سنت ارسطویی نزدیک است.
به علاوه خود شیخ اشراق هم شروعش ارسطویی ( مشایی) است و فلسفه اش به نوعی عکس العمل یا پاسخ به فلسفه ارسطویی است ( البته نه در کلیت بلکه در فقراتی از آموزه ها و مسائل ) مانند همانها که فرمودید.
….
+ منظور من اینکه برای مسیحیت جاباز کند چه کرده لزوما کانت نیست
یک جمله گفته به گمانم در ویرایش دوم نقد عقل محض علم را محدود کردم تا ....
بستگی داره چقدر این جمله را جدی بگیریم
….
+ نه این غلط ها است
ارسطوئی ابن رشد است خالص ارسطوئی است نقدهای او به ابن سینا در مواجهه با غزالی این است که به ابن سینا می گوید تو ارسطوئی نیستی و واقعن هم نیست.
جریان غالب یعنی چه؟ معنی ندارد این حرف
حکمت متعالیه که قائل به اصالت وجود است و قائل به حرکت جوهری است چطور شما می گوئید ارسطوئی است؟ مشاء قائل به حرکت در عرض بود نه در جوهر.
دریافت شما از شیخ اشراق درست نیست
در صفحه سوم مقاله نوشته:
... بين افلاطون و سهروردي قريب 1538 سال فاصله است. با توجه به چنين اختلاف زماني گزافي،
چندان جاي تعجب نيست كه فيلسوفان و تاريخ نگاران فلسفه باور به پيروي سهروردي از
افلاطون را سخت بيابند. به همين دليل لزوم وساطت فكري و تفسيري فيلسوفي بزرگ همچون
هايدگر لازم است.
قبلش نوشته :
علم الانواري كه من به ذكر آن پرداختهام و همه آنچه » : شيخ اشراق در حكه الاشراق مي نويسد
بر علم الانوار مبتني است و غير آن، مورد تأييد و موافقت همه سالكان راه خدا، عزّ و جلّ است.
صاحب نعمات و نور است، و « افلاطون » اين علم الانوار همانا ذوق امام حكمت و رئيس آن
همچنين اين علم الانوار، ذوق كساني است كه پيش از افلاطون بودند، از زمان پدر حكما
تا زمان افلاطون، يعني حكماي بزرگ و اساطين حكمت مانند انباذقلس، فيثاغورس و « هرمس »
.(22 : سهروردي، 1388 ) « غير آن دو
افلاطون و كساني كه پيش از او » :
سهروردي در موضعي ديگر همين معني را تاييد مي كند
بودند مثل سقراط و كساني كه پيش از سقراط بودند مثل هرمس، آغاثاذيمون و انباذقلس، همگي
به همين راي بوده اند و اكثر آنان صريحاً گفتهاند كه [ذات هاي ملكوتي و] آن انوار را در عالم
نور مشاهده كردهاند. افلاطون از خود حكايت مي كرده است كه او ظلمات [و تعلقات بدني] را
.( سهروردي، 1388:1875 ) « رها كرده و آن انوار را مشاهده كرده است
حرف خودم:
یک زمان حکیمی می گوید آنچه آنها گفته اند من دارم می گویم
یک زمان می گوید اینها که من می گویم همان است آنها گفته بودند
شیخ اشراق دارد می گوید آنها به رمز سخن گفته اند
مقاله نقل کرده از شیخ اشراق که : ... مي گويد كه آنچه حكماي نخستين گفتهاند رمزي است و آنچه در رد آنان گفته شده است متوجه ظاهر سخن است و ردي بر رمز نيست
اینجا شیخ اشراق مدعی است رمز سخن آنان را یافته است که دیگران نیافته اند و ردهای آنان بر رمز است و وارد نیست.
حالا چطور می شود گفت حکمت اشراق همان است که افلاطون گفته است؟
….
+ کسی که فکرش این است که جهان یا هتا گوشه ای ازجهان ، از آن اوست یا از آن او میشود؛ مردم فریبی است غیرتوحیدی یا روانپریشی است که دچار هذیانهای پنداری شده است.
کسی که وعده میدهد؛ در بیشتر زمانها دروغگویی بیش نیست. مرد درست، در دستش چیزی برای دادن هست.
….
+ ببینید بزرگوار
بنده عرض نکردم دقیقا همان است...
همانطور که ابن سینا را عرض نکردم همان ارسطوست و...اینکه واضح است.
اگر اینطور بود که این مقاله را ارسال نمی کردم.
عنوان مقاله هم دقت بفرمایید نسبت فلسفه افلاطون و فلسفه اشراق سهروردی ست.
دو جا هم از سخن سهروردی نمونه آورده شده که این نور الانوار همان ذوق افلاطون است که فرمودید.
اینکه شما با تفکیک مشائی و اشراقی یا ارسطویی افلاطونی مشکل داشته باشید بحث جداییست.
مثل اینکه شما دستگاهی را از کشوری وارد می کنید مهندسی معکوس انجام می دهید تا بفهمید چطور ساخته شده و دوباره از نو بسازید شاید هم تغییرات جزئی یا تغییرات اساسی تر در طراحی آن دستگاه بدهید .
می شود نشان داد که سهروردی در انسان شناسی و معرفت شناسی متاثر از افلاطون است ولی مثلا در مسئله زمان و مکان سهروردی ارسطویی ست.مثلا مکان عینا ودقیقا همان تعریف ارسطو را تکرار می کند.
"مکان باطن جسم حاوی ست که مماس ظاهر جسم محوری ست و آنچه او را حاوی نیست او را مکان نیست"
این تعریف که مکان سطح اندرونی جسم محیط است که مماس بیرونی جسم محاط است از ارسطوست.
در مورد زمان هم همینطور
سهروردی هم مانند ارسطو زمان را مقدار حرکت می داند ارسطو زمان و حرکت را ازلی ابدی می داند سهروردی هم زمان را ازلی می داند .
حالا اینجا می توانیم بگوییم درست است که سهروردی در مسئله زمان و مکان از ارسطو تاثیر پذیرفته ولی برخلاف ارسطو حرکت را مقوله جداگانه ای می داند. یا چند اختلاف دیگر
به طور خلاصه عرض می کنم در زمان و مکان سهروردی تحلیل ارسطو را می پذیرد و به قولی اوصاف عادی طبیعت را تحلیل می کند.
شما فرمودید فلسفه ایرانی یا به بیان من فلسفه اسلامی یا فلسفه مسلمانان یا فلسفه ایرانی اسلامی ضمن تایید عرض من که تاثیر پذیرفته از سنت فکری یونان ولی غربی نیست.
من عرض کردم در تقسیم بندی غرب و شرق یا باید بفرمایید متاثر از سنت فکری یونان و افلاطون و ارسطو بوده که میشود غرب یا سنت شرق و تفکر یا با مسامحه فلسفه شرق...
….
+ تفاوت علم فلسفی با علم قرآنی...........اگر ارسطو را نماینده فلسفه یونان بدانیم میگفت: همه آدمیان در سرشت خود جویای علم اند......و اگر این جمله را با آیه اقرا باسم ربک الذی خلق در قرآن مقایسه کنیم...می فهمیم که علم از نظر ارسطو به دانستن علت و جهت تعریف می گردد و این در تضاد با علم تعریف شده در قرآن است....اگر چه هر دو هم فلسفه یونان و هم قرآن علم را امری ذاتی در انسان می دانند اما نگاه متفاوتی را در ماهیت علم دارند، یکی طبیعت انسان را محرک در کسب علم می داند و دیگری نیروی برون جهانی را مولد علم در انسان می داند.......از نظر یکی آنچه انسان را درمیان حیوانات ممتاز می سازد علم به علت است، یعنی علم به علت و ماهیت آنچه باید به علم در آید، اما دیگری علم واقعی و صایب را آن علمی می داند که خداوند به انسان می آموزد....
….
+ سلام
شرق فقط اسلام یا ایران نیست میراث فکری هند و چین هم هست
اینکه سهروردی تعریف مکان و زمانش مثل ارسطو باشد خب بفرض باشد نظام فلسفی اش تطبیق ندارد این نهایت می شود اثرپذیری.
غربی ها که گمانشان این بود فلسفه این طرف، فلسفه عربی یا آنچه ما اسلامی می گوئیم که بزرگانش هم ایرانی اند با ابن رشد تمام شده است هانری کربن کتاب نوشت سهروردی را معرفی کرد به غرب. از سهروردی به بعد هم بی خبر بودند.
….
+ بنده فکر می کنم آنقدر که لازم بود توضیح دادم که منظور من چیست از سنت فکری یونان و دو شاخه شدن آن در اروپا و ممالک اسلامی و مثال هایی هم ذکر کردم تا منظور خودم را واضح تر بیان کرده باشم.
فکر می کنم هر دو می دانیم که منظورمان چیست.
به نظرم اگر به یکی دو نفر نفر اکتفا نکنیم و نظرات سهروردی پژوهان بیشتری را مطالعه کنیم متوجه می شویم که در این زمینه اشتراک نظر وجود ندارد.
شما را ارجاع می دهم به کتاب معرفت و اشراق در اندیشه سهروردی که مرحوم دکتر حسین ضیایی رییس سابق گروه شرق شناسی دانشگاه یو سی ال ای نوشتند .
ایشان در این کتاب حکمت اشراق را ادامه و تکمیل حکمت مشاء می دانند و نظام فلسفی سهروردی را متضاد یا متفاوت با حکمت مشاء نمی دانند.
"در حقیقت حکمت مشاء مبدا حرکت و جزء لازم جنبه های معینی از روششناسی اشراقی است. سهروردی مبنای شهود را برای بازسازی حکمت مشاء استفاده میکند"
یا جان والبریج در قطب الدین شیرازی و علم الانوار در فلسفه اسلامی، علم الانوار سهروردی را مبتنی بر اصولی دانسته که از شناخت حکمت مشاء و انتقاد از آن ناشی شده است. "سهروردی روشها و اصول مشایی را به طورکلی معتبر میداند و در برخی نکات خاص راه خود را از مشائیان جدا ساخته است و بدین ترتیب، اصول درست آنان را به منزله مقدمات در علم الانوار خویش پذیرفته است سهروردی روی هم رفته در صدد جایگزین ساختن فلسفهای به جای فلسفه مشاء نبوده است".
" علم الانوار را بدون تردید جدا از فلسفه مشاء نتوان درنظر گرفت.دور شدن فلسفه سهروردی از فلسفه متعارف، از سویی مبتنی بر بینش ذوقی او است و از سوی دیگر بر خردهگیریهای فلسفی وی از نظریه مشاء"
موافقید کفایت مذاکرات را اعلام کنیم؟
مسئله ای نیست ممکن است مخالف باشید یا موافق...
بسیار هم خوب است...
در پایان بحثمان من مطلبی رو عرض می کنم احتمال فراوانمی دانید ولی برای دوستان شاید جالب باشد که سهروردی سیر تاریخی حکمت اشراق را چگونه بیان می کند....
با استناد به کتاب المشارع و المطارحات سهروردی که به اختصار المطارحات می گویند زمینه تاریخی حکمت اشراق را عرض می کنم...
در واقع تقسیم بندی سهروردیست:
حکمت اشراقی در شرق و در غرب یعنی در مصر ایران هند و یونان وجود داشته .نخستین حکیم اشراقی هرمس است( که می دانیم هرمس را در بعضی منابع همان ادریس نبی و در بعضی منابع بر شخصیت بودا تطبیق داده اند) از هرمس دو شاخه می شود یکی به سمت ایران یعنی شاخه شرقی و یکی به سمت یونان یعنی شاخه غربی می رود.
شاخه شرقی حکمای پارس یا فهلویون هستند که از کیومرث آغاز می شود و از طریق فریدون و کیخسرو به زرتشت می رسد و سرانجام از طریق بایزید بسطامی، منصور حلاج ،ابوالعباس قصاب آملی و ابوالحسن خرقانی به سهروردی می رسد.
شاخه غربی از اسقلبیوس به امپدوکلس ،پیتاگوراس یا فیثاغورس(فیثاغورث) و افلاطون می رسد و از طریق فیثاغورسیان در اسلام به ذوالنون مصری و سهل تستری منتقل می شود.و این دو شاخه در نهایت در قرن ششم هجری در حکمت اشراق سهروردی به هم می پیوندند.
ممنونم از شما
….
+ دوستان گرامی! ابنسینا در نمط سوم الاشارات وقتی در فرض انسان در خلأ میخواهد نفس را اثبات کند، این شبهه را که نفس از اندامهای درونی مثل مغز باشد اینگونه رد میکند که تا تشریح صورت نگیرد ما متوجه این اندامها نمیشویم. عبارت شیخ: «فبيّن أنّه ليس مدركك حينئذ عضوا من أعضائك كقلب أو دماغ. و كيف، و يخفى عليك وجودهما إلاّ بالتشريح»
خواجه در شرح آن میگوید که در آن فرض انسان در خلأ که شیخ مطرح کرده آن انسان از تشریح غافل است: «و أبطل أن يكون المدرك شيئا من أعضائه الباطنة بأنّها لا تدرك إلاّ بالتشريح، و هو في الفرض المذكور كان غافلا عن التشريح و عمّا يوجبه التشريح.»
امام فخر نیز تا آنجا که من دیدم اشارهای به این مطلب نداشته است. حال سؤال این است که آیا عدم انکشاف مغز قبل از تشریح دلیل بر این میشود که نفس ما همان مغز نباشد؟ شاید نفس همان مغز است و ما فقط تا قبل از تشریح از وجود مغز بیخبر بودهایم! بر این اشکال چه پاسخی میتوان داد؟
….
+ هیچ انسانی نیست که به نوعی به دنبال انسان برتر یا الگو نباشد و نخواهد از آن استفاده کند.
اصولا وارد شدن در گروه های فلسفی برای اموختن از اساتید فلسفه همین حکم را دارد.
اما انسانها به دو گونه به سراغ ناجی، استاد، الگو می روند. گاهی خردمندانه و گاهی با تعطیلی خرد.
یکی از بی خردی ها هم انکار آدم مقدس و عالم تقدس است.
….
+ به جای دنبال آدم مقدس گشتن؛ بهتر است به دنبال آدم کارا و سالم گشت ؛چون برای ارزیابی چنین فردی، ابزار داریم ؛ ولی در باره شناخت آدم مقدس(که شدنی هم نیست)؛ابزار لازم را نداریم.
….
+ انسان مطلوبهای متعددی دارد که معنویت و تقدس از جمله آنها ست.
برای رسیدن به امر مقدس، الگوی مقدس بسیار کارا است.
دانش، فلسفه، خوراک و پوشاک و و و هم از نیازهای انسان است.
….
+ زخمی که به هستی از سوی ریاکاران وارد آمده از سوی دیگر گروههای ناهنجار انسانی نیامده است.
تا زمانی که آدمی نتواند شرایط زندگی آسان ، آزاد و با رفاه کامل برای همه فراهم سازد؛ سخن از تقدس، تخیلی خوشایند بیش نیست و این در حالیست که گرسنگی بیداد میکند.
….
+ سلام ودرود
اگر حیات بمعنای امکانهای مختلف دازاین باشد، که میتواند به هستی گشوده شود،
با مرگ، دیگر این امکانهای گشودگی، از بین میرود
….
+ سلام بر شما عزیز بزرگوار
اما این نگاه ،یک نگاه فیزیولوژیک به مرگ است ،از طرفی در همین نگاه هم اشکالی وجود دارد و اینکه چگونه ثابت می کنید که مرگ به معنای از دست دادن امکانها و پایان گشودگی به هستی است ؟
….
+ فکر می کنم در هستی و زمان مطرح میکنه و اون جمله معروف "مرگ امکان امتناع تام دزاین است"
فکر میکنم یعنی انسان بر هر چیز می تواند اعمال قدرت کند مرگ تنها چیزیست که بر انسان غلبه می کند.
….
+ هایدگر دلایلی واقعی برای مرگ می آورد..و او مرگ را سیمای پر اهمیت دازاین می داند و آنرا چهره ای از چهره های دازاین می داند.....هایدگر در دلایل واقعی خود برای مرگ بیان می دارد، الف: از نظر هایدگر آگاهی دازاین از مرگ، این که خواهد مرد و در هر لحظه می میرد دلیلی خواهد بود برای به تعویق نیانداختن زیستن، اگر کتابی برای نوشتن دارم در خودنمایی مرگ آن را به تعویق نخواهم انداخت....در دلیل دوم هایدگر اعتقاد دارد که مرگ اصالت را از بی اصالتی جدا می کند...فرد اصیل از مرگ خودش آگاهی پایدار دارد و فرد بی اصالت مرگ را برای دیگران می بیند....سومین دلیل هایدگر در شناساندن مرگ، این است که مسیر برداشت هایدگر از زمان را هموار کند.دازاین غیر اصیل و هر روزه با اینکه پیشاپیش خودشان هستند اما مثل دازاین اصیل به سوی مرگ پیش نمی رود...با این وجود دازاین به طرف مرگ خودش پیش می رود نه ورای آن و مرگ پایانی را بر امکان های او قرار می دهد. این بدان معناست که زمان آغازین، اصلی، و محدود است....
….
+ بنظرم چون در رویکرد و تحلیل تاریخی و وثاقت تاریخ اندیشه اختلاف نظر داریم بحث دراز دامن می شود.
اگر کتابخانه های ایران و کتاب های ابن سینا و کتاب الانصاف شیخ الرئیس به آتش کشیده نمی شد و آن میراث علمی و فرهنگی از دست نمی رفت الان خیلی مسائل متفاوت بود. ( توضیح بیشتر رجوع کنید به مقدمه کتاب سخن ابن سینا و بیان بهمنیار)
….
+ لطفا دلایل ارائه شده را ساده تر نمایید تا قابل فهم باشد .
سیمای پراهمیت دازاین ؟
چهره ای از چهره های دازاین ؟
آگاهی دازاین از مرگ ؟
هر لحظه خواهد مرد ؟
اصالت ؟بی اصالتی ؟
آگاهی پایدار فرد اصیل از مرگ ؟؟
پیشاپیش خودشان است ؟
مثل دازاین اصیل بسوی مرگ پیش نمی رود ؟
….
+ عذر می خواهم شرایط تایپ طولانی ندارم
علمی که در تشریح مغز بدست می آید حصولی است
آنچه در بحث انسان معلق در فضاء منظور نظر است تنبه دادن به علم حضوری است نه اثبات نفس به نحو علم حصولی.
….
+ خواهش میکنم، این را متوجهام برادر؛ اما نکته اینجاست: «من نخست اجمالاً نفس خود را در سر تصور کنم و مغز را نشناسم، بعد با علم حصولی حاصل از تشریح مغز را بشناسم و سپس با تصور دوبارهٔ انسان در خلأ میان نفس و مغز یگانگی ببینم.» در اینصورت آیا دلیل تنبیه مذکور بر اینکه نفس نمیتواند مغز باشد ناکافی نیست؟ یعنی آن علم اجمالی اولیه به اندام ناشناخته (مغز پیش از تشریح) نمیتواند مورد تأمل باشد؟
….
+ تنبه این نیست
تنبه این است که اگر انسان در فضا معلق باشد و حواسش به کار نباشد خودش را درک می کند بدون نیازی به حواس.
….
+ الف : موضوع انتخاب شده یعنی سیر تطور فعل خاص الهی از منظر ساینس از چند جهت اهمیت دارد
1- چالش اصلی انسان قرن بیستم و بیستم یکم میان دین و علم در معنای عامش می باشد
2- تکلیف انسان در نسبت با دال مرکزی دین، یعنی "خدا وجود دارد"
3- نحوه یا چگونگی اعمال فعل الهی بر جهان
ب: لازم دانستم ابتدا تعریف روشنتری از موضوع ارائه دهیم، به طور مشخص فعل الهی به دو صورت فعل عام الهی یعنی آفرینش، خلق از عدم در نظریات علمی بیگ بنگ، نقطه صفر آفرینش و فعل خاص الهی یعنی نحوه ی تاثیر و تاثر آن بر جهان پس از خلقت می باشد. تعبیرهای مختلفی از فعل عام و خاص الهی به طور مشخص توسط ادیان، کتب مقدس، فلاسفه، دانشمندان علوم تجربی و...صورت گرفته است، اما آنچه که مد نظر ماست مشخصاً نگاه ساینتیست های خداباور در طول تاریخ علم به نحوه فعل خاص الهی می باشد.
ج: شایسته ترین نماینده برای توضیح فعل خاص الهی را می توان متون مقدس نامید که منتسب به خداوند هستند اما، به دلیل پیشرفت های علمی صورت گرفته مدل های ارائه داده شده در دین با دستاوردهای علمی ناسازگار شده است. به همین دلیل دانشمندان در طول تاریخ علم سعی می کنند در نظریه های خود سهم فعل خاص الهی را مدنظر قرار دهند، که ما در این جلسه دقیقاً روی این موضوع متمرکز خواهیم شد ابتدا نگاهی تاریخی به تحولات تعبیرات فعل خاص الهی در نسبت با علم خواهیم داشت در لابه لای بحث به دلیل اهمیتی که در ابتدا ذکر شد سعی می کنیم نگاهی هم به مواضع و تحولات تفسیری از متون مقدس در نسبت با پیشرفت علم داشته باشیم.
د: آغاز دوره علم در معنای ساینس تقریبا بعد از نظریه وحدت علوم دکارتی ، این تئوری که تمام علوم را می توان علی رغم تنوع موضوعی با یک روش یعنی ریاضیات به طور یقینی توضیح داد،البته تاریخ علم طومار بسیاری دارد، به همان میزان که ما تاریخ دین را به اسطوره ها و...بازمی گردانیم علم در معنای استفاده خلاق از طبیعت برای تولید ابزار را هم می توانیم به عقب بازگردانیم، اما چون این رسم نادرست ، نوشته شده، ما هم پذیرای همین می شویم و آغاز علم را با تحول در معرفت بشری در جغرافیای غرب می دانیم
تصوری که از خداوند در این دوره که مصطلح به کلاسیک است وجود دارد: خداوند سرور و پادشاه است که بر تاریخ و طبیعت بر اساس اهداف مورد نظر حکم فرمایی می کند، خداوند نسبت به انسانها رهایشگری عادل به منزله ی پدری مهربان و گاه مادری پرورنده به شمار می آید. در چهارچوب مفاهیم الهیاتی خداوند علت نخستین، در نظامی سلسله مراتبی، سلطنت بر تمام عالم و اهداف آن دارد. مفاهیمی همچون قادر مطلق، عالم مطلق، قیوم نامتحول، که بر تمام رفتار و اعمال انسان و جهان سیطره دارد و کنترل همه چیز با اراده ی او است. در یک کلام همان تصور رایج در فضای فکری معاصر ایران، خداوند همه رویدادها را از پیش می داند معرفت الهی نامتحول است، تمام گستره ی زمان یکجا نزد او حاضر است و موجبیت الهی بر جهان حاکم است
این تصور از خداوند با پیشرفت معرفت به طور عام و به طور خاص معرفت تجربی با چالش های جدیدی مواجه شد (جدای از اینکه مواضع متن مقدس مثل هفت آسمان و... با پیشرفت های علم ناسازگار بود) بطور خلاصه 1- اختیار انسان 2- وجود شر و رنج 3- جهان تکاملی 4- قانون و تصادف و انتخاب در طبیعت 5- دیدگاه انحصاری در مورد فهم متن مقدس 6- تصور مردسالار و مردگونه از خداوند داشتن، باعث به عقب راندن این نگاه مطلق گرایانه از فعل خاص الهی شد و آغاز دوره ی جدیدی از فعل خاص الهی در نسبت با جهان.
دانشمندان به سراغ گزینه های بدیلی برای فعل خاص الهی رفتند، تا سعی بر سازگاری میان پیشرفت های علمی و نحوه ی تاثیر فعل الهی بر جهان داشته باشند، و چالش های موجود را حل کنند. جهانی که به صورت مکانیکی عمل می کرد، قوانین ثابتی بر آن حاکم بود، پیش بینی پذیری، کنترل، تبیین، از ویژگی های علوم جدید به شمار می آمد، که کاملاً نحوه ورود فعل الهی را به چالش می کشید. خیلی از دانشمندان همچون نیوتون برخی از رخنه های موجود در علم را به فعل الهی نسبت می داد اما رفته رفته علم همه ابهامات را روشن کرد و خداوند رخنه پوش هم از میان رفت.
ناگفته نماند در همین دوران جریان هایی دئیسمی از خداوند ظهور پیدا کرد، خداوندی که مکانیزم جهان را آغاز کرده و آن را به حال خود رها کرده، و دیگر هیچ اثری بر آن ندارد، و عالم بر اساس مناسبات علت و معلولی، سیستمی قانونمند و خودکفا، برقرار است. در تقسیم جدید که با پیوند علم همراه بود فعل الهی، به علل نخستین و علل ثانوی که بر گرفته از نوتوماسی ها بود سعی کردند، خداوند غیرفعال دئیسمی را تعدیل کنند با این توضیح که: خداوند به عنوان علت نخستین از طریق علل ثانوی که علم آنها را توضیح می دهد، عمل می کند! در واقع فعل خاص الهی از طریق قوانین حاکم بر جهان عمل می کند.
اما باز هم معضلاتی همچون تصادف، اختیار، وجود شر با جهانی که به صورت قانونمند عمل میکرد ناسازگار بود...
با پیشرفت بیشتر علوم، مسائل جدیدی در فیزیک کوانتوم پدید آمد رویدادهایی رخ می داد اما علل آن فیزیکی نبود، رویدادهایی توسط ذرات به طور تصادفی اتفاق می افتد، ملحدان وجود تصادف را دلیلی بر علیه خداباوری می دانستند اما خداباوران آن را نقطه ای می دانستند که خداوند در طبیعت عمل میکند. خداوند با مشیت خود رویدادهای اطراف مارا که بنظر تصادفی هستند مهار و هدایت می کند، اگر بخواهیم کمی ساده تر موضوع را توضیح دهیم فرض کنید چند ذره امکان پیوند های مختلفی با یکدیگر را دارند اما ذرات میان امکان های مختلف مدام رفتارهای گوناگون و متغییری دارند، که علل فیزیکی دخلی در آن ندارد. این تصور از فعل خاص الهی که در جهش های تکاملی، سیستم های عصبی، رفتار ذرات در سطح کوانتومی و...باعث این عقیده شد که خداوند همه تعین ها را مهار و هدایت می کند.
تصورهای دیگری هم از خداوند در روند پیشرفت های علمی به وجود آمد پیشرفت های ژنی باعث شد که دانشمندان متوجه حضور اطلاعات در ذرات شوند که نتیجه آن:
خداوند به عنوان انتقال دهنده ی اطلاعات که متعلق به آرتور پیکاک و پوکینگ هورن می باشد، بود.
از دیدگاه پوکینگ هورن فعل خداوند عبارت است از وارد کردن اطلاعات محض ، او معتقد است از میان بالقوه گی های موجود در ذرات خداوند با وارد ساختن اطلاعاتی الگوهای کلی را بیان می کند، انتخاب خداوند از میان طومار امکان هایی که در روند ذرات وجود دارد می باشد
همان طور که مشاهده می فرمایید ، نحوه ی عملکرد فعل الهی بر جهان مدام با پیشرفت های علمی تغییر و تحول می یابد
پیشرفت هایی که باعث به چالش کشیدن باورهای مرکزی خداباوران شده است
اگر خدا وجود دارد، با وجود پیشرفت های علمی، رد توضیح های متون مقدس، تا جایی که مجبور به تفسیر یا تاویل یا رویکرد های اسطوره ای و...شوند.
اما همچنان برای خدا باوران گزاره خدا وجود دارد باور صادق موجه است
هرچند در نحوه ی فعل الهی در جهان با پیشرفت های علمی دچار چالش شوند
نکته ی آخری که اضافه کنم و دوستان در گفتگو مشارکت کنند اینکه، فیزیک به عنوان پایه ای ترین علم تجربی، ابهام هایی در آن به وجود آمده که از نظر فیزیک دانان مقوله ای فرا فیزیکی است
از واژه متافیزیک استفاده نمی کنم چرا که تصورات دیگری بر ما حاکم می شود.
بطور نمونه فیزیکدانان از داشتن شعور در ذرات سخن می گویند، ذرات در نسبت با محیط رفتارهای مختلفی دارند، یا کوچکترین ذره سازنده عالم دیگری فیزیکی نیست!
و در خود معنای لفظ فیزیک هم توافقی وجود ندارد
این لفظ دقیقاً به چه معناست؟
آیا هرچه که ابعاد دارد فیزیکی است
امروز ما پدیدارهایی در عالم فیزیک داریم که ابعاد ندارد اما موثر هستند
آیا هر چه به فرمول می آید فیزیکی است؟
مرز فیزیک و متافیزیک کجاست؟
تمامی این مباحث باعث پررنگ تر شدن حضور فعل خاص الهی برای خداباوران شده است
بخصوص وقتی پای متافیزیک در میان باشد
پایان
….
+ منظور از <خلق از عدم> که به عنوان فعل عام الهی یعنی آفرینش مطرح شده است چه می باشد؟
….
+ دقیقاً به معنایی که دانشمندان به کار می برند نه فلاسفه، اینکه میدان های مختلفی باعث انباشت و انفجار اولیه شده است.
اما خود این رویداد تفسیرهای مختلفی دارد هم توسط خداباوران و هم خدا ناباوران
البته موضوع روی فعل عام نیست، فعل عام الهی یعنی خداوند هستی را آفریده
موضوع چالش برانگیز این می باشد که خداوند منفعل است؟ یا همچنان در جهان موثر است؟ که همان فعل خاص الهی می باشد و نحوه ی آن
….
+ وقتی می گوئیم مواد اولیه بوده و شرایطی که قبل انفجار منظورمان از عدم چیست؟
….
+ البته بنده مایلم این سوالات را پاسخ دهم قبل از آن لازم است این تفکیک را مد نظر قرار دهید
امروز یک وجه اشتراکی میان این مطلب که خداوند جهان را از عدم آفریده وجود دارد. اما اینکه پس از آفریدن رها کرده؟
در واقع بودن یا نبودن خداوند از خلقت به تاثیر آن در جهان شیف کرده است
این سوال که چه کسی جهان را آفریده؟ یا چگونه جهان پدید آمده ؟ به سوال کاربرد یا تاثیر خداوند در جهان چیست؟ تبدیل شده است؟ ساینتیست های خدا باور می بایست توضیح دهند که خداوند در عالم موثر است؟
این سوال حضرت عالی ما را وارد فضای فلسفه می کند.
….
+ اگر قبول کنیم خداوندی هست و هستی را افریده کیفیت خلق هستی چگونه است از عدم هستی خلق شده است یا ...؟
اینکه نوشتید: امروز یک وجه اشتراکی میان این مطلب که خداوند جهان را از عدم آفریده وجود دارد
می شود این را باز کنید
آیا این در متون دینی است؟
….
+ مسئله بنظرم هنوز در ابهام است
آنچه که محل بحث است اساساً خلقت خداوند نیست، یعنی هم ملحدان و هم موحدان ، این پیش فرض را که خداوند از عدم آفریده را می پذیرند، اما چالش اصلی امروز در فضای علم جدید این می باشد که اگر خداوند جهان را آفریده، چگونه بر جهان اثر می گذارد؟ اگر موحدان پاسخ دهند خداوند هیچ اثری ندارد و منفعل است، پس می توان نتیجه گرفت که خدا وجود ندارد، اما اگر اثبات کردند که خداوند از این طریق بر جهان اثر می گذارد پس می توان پذیرفت که خدا وجود دارد.
این سوال حضرت عالی در فضای قبل از این شیف است، اینکه چه کسی عالم را خلق کرده ؟ چگونه؟ این مسئله به فعل عام الهی بر می گردد، موضوع فعل خاص الهی بود که چالش روز دانشمندان خداباور معاصر است.
….
+ ببینید به طور مثال کجا موحدان گفته اند خلق از عدم است؟ منبع این حرف کجاست؟ آیا نظر خودتان است؟
….
+ موضوع جلسه جناب درودیان عزیز و گرامی فعل خاص الهی است
بنده می توانم این سوالات را با وجه نظر فلسفی به راحتی پاسخ دهم اما مسیر بحث خارج از موضوع می شود.
میان خداباوران این عقیده به طور مشترک وجود دارد که جهان موجود خالقی دارد، اما نحوه خلقت و توضیحات آن اختلاف نظر وجود دارد، فلاسفه متکلمین متون مقدس و...
خواهش می کنم
در آخر وضعیتی که ما در فضای فکری و آکادمیک حوزه و دانشگاه داریم متاسفانه با مرزهای علم در جهان منطبق نیستند،
فرض کنید امروز در فلسفه مسائل جدید همچون علوم شناختی، معناشناختی، زبان شناختی، و... یا فلسفه ذهن و حیات پس مرگ تاثیرات آن بر فلسفه اخلاق معرفت شناسی فلسفه زبان و... وجود دارد
اما در ایران همچنان فضای مباحث کلاسیک حاکم است.
در همین موضوعی که بنده امشب خدمت شما و دوستان ارائه کردم
امروز سوالاتی همچون چه کسی عالم را خلق کرده یا چگونه خلق کرده؟ به خدا اگر وجود دارد، اثرش چیست؟ تبدیل شده که با مسئله شر پیوند پیدا می کند
….
+ عرض ادب و احترام
در مورد پوکینگ هورن و اینکه نظام علیت بالا به پایین را با توجه به نظریه آشوب مطرح کرده تا فاعلیت خداوند را به رسمیت بشناسد شما چه نقدی دارید؟
نظر شما در این مورد چیست؟
….
+ بنظر شما چه باید کرد؟
پیشنهاد شما چیست؟
می دانیم که الان حجم وسیعی از متون فلسفی غرب ترجمه شده یا در حال ترجمه است.
….
+ عرض ادب
اینکه چه نقدی بر ایشان وارد شده همان طور که ما نظریات آنها را مطالعه یا ترجمه می کنیم بهتر است نقدهای وارد بر آن را هم مطالعه یا ترجمه کنیم. هرچند در مورد خود پوکینگ هورن، تنها کتابی که ظاهرا در ایران ترجمه شده علم و دین در جستجوی حقیقت با ترجمه دکتر رسولی پور است، شاید در آن کتاب نظرات مختلف را بیان کرده باشند.
قطعا نقدهایی به نظریه ایشان وجود دارد که بنده مطالعه نکرده ام.
جناب فرهادپور می فرماید ما ابتدا می بایست مترجم خوبی باشیم!
اینکه دانشگاهی ها بتوانند علوم جدید را درست و دقیق ترجمه کنند تدریس کنند، دانشجوهایی تربیت شوند مقاله بنویسند در سطح جهانی و دانشگاه های معتبر ارائه کنند و...
ما همچین وضعیتی نداریم.
امروز علاوه بر اینکه ترجمه نمی شود، حتی اجازه تدریس هم نمی دهند،
….
+ بنظر شما مترجم می تواند فیلسوف باشد یا فیلسوف بشود؟
….
+ به نظر بنده ما دو دسته انسان بزرگ در فلسفه داریم
1- کسانی که گذشته فلسفه یا علوم معاصر فلسفه را خوب خوانده اند.
2- کسانی که علاوه بر اولی، شروع به ارائه نظریه کرده اند.
هرچند در وضعیتی که امروز بر علم حاکم است سخن گفتن از فلسفه در معنای علم بر کلیات یا ارائه یک منظومه یا دستگاه فکری، سخت است.
آنچه مهم است اینکه نمی توان از نو چرخ اختراع کرد، همچنان که پیوندهای ما در عرصه های دیگر ضعیف است در این عرصه هم وضعیت به همین ترتیب است.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 11 آوریل 2018
رابطه عقل و اراده
یعنی بین عقل و اراده رابطه ی علی نیست؟ یعنی عقل علت فاعلی اراده نیست؟
….
+ جناب کریمی
رابطه علت و معلول بین پدیدارها معنا دارد
صورت قانون پدیدار نیست
لذا وقتی عقل محض صورت قانونی را ارایه می کند و ایجاب اراده می کند
اراده مستقل از. رابطه علت و معلولی است.
….
+ جناب اشرفی با تمام احترامی که برایتان قائلم ولی جسارتا این با نظر کانت اختلاف دارد. کانت مفهوم «علیت» را حتی به ساحت نومنال هم وارد می کند یعنی چاره ای جز این ندارد ولی به شروطی که این مقوله ی فاهمه در این ساحت موجب شناخت نمی شود و از طرفی از لحاظ عقل نظری قابل اثبات نیست. من عین نظر کانت در کتاب «نقد عقل عملی» را می اورم.
«با این حال واقعیت عینی مفهوم علیت همچنان پابرجاست و می توان این مفهوم را حتی در مورد ذوات معقول مورد استفاده قرار داد، هرچند که به هیچ وجه نمی توان آن را به لحاظ نظری تعریف کرد و نمی توان هیچ شناختی از آن بدست آورد... هرچند این مفهوم، در حین اطلاق بر اشیا فی نفسه نمی تواند به قسمی تعین پیدا کند که حاکی از یک موضوع متعین، به قصد شناخت نظری باشد، ولی با این همه می تواند برای هدفی دیگر( مثلا برای هدفی عملی) متعین شود و در نتیجه اطلاقی داشته باشد» ص۹۱
من می دانم در ذهن شما چه نقش بسته است. چرا که سوژه خودش اساسا یک شی فی نفسه است و در این ساحت حس استعلایی زمان وجود ندارد که بخواهد موجب علیت شود
این شاید یکی از نقدهایی باشد که برخی به کانت وارد دانسته اند. من همچنان دنبال این پاسخ ها در دقایق اندیشه ی کانت می گردم. به نظرم کانت در این بخش خیلی متقن عمل نمی کند و دلایلش قانع کننده نیست.
بله جدا از حوادث علی موجود در طبیعت و نه به مثابه ی علت فاعلی سوژه. اگر کتاب دم دستتان هست از صفحه ی ۸۶ تا ۹۵ تمام بحث کانت حول همین موضوع است.
اره ولی مفهوم علیت فقط مختص فاهمه است و عین نظر کانت مندرج در مفهوم اراده ی آزاد است.
….
+ سلام. رابطه بین عقل و اراده در اخلاق رابطه علی نیست از نظر کانت. رابطه علی فقط در ساحت پدیدارها برقرار هست. رابطه عقل با قانون عملی نوعی استلزام عقلی ( نمیگویم منطقی) هست . یعنی نقش موجه کننده اون رو داره نه علت اون رو. اصلا اینجا مفاهیم cause و effect معنی ندارند
در اینکه اراده نقش علی دارد برای عمل کسی بحثی ندارد. اما اینجا کانت اراده ازاد را علت نفس الامری مینامد یعنی علتی که خودش معلول چیز دیگری نیست. یعنی خود اراده در هیچ رابطه علی متعین نمیشود بلکه انچه برای اراده استلزام ایجاد میکند قانون عملی است که استلزام رابطه علی و معلولی نیست.
….
+ ببینید این موضوع رو کانت حتی در «نقد عقل محض» هم توضیح میده. کانت تا جایی که یادمه میگه عقل یک پدیدار در زمان نیست پس چون در زمان نیست پس به لحاظ زمانی مابعد چیزی نیست که معلول باشد، پس خودش علت است. عقل عملی موجب اراده می شود و در این ایجاب به طور ذاتی علیت نیز مستتر است و آن را متعین می کند چون اگر علیت، اراده را متعین نکند آزادی اراده به مثابه ی چیزی که علت نفس الامر خودش نباشد معنا ندارد. عقل علت فاعلی اراده است، وقتی علت فاعلی است نتیجه ان می شود که اراده امری بیرون از عقل نیست بلکه از دل عقل بیرون می آید و علت ذاتی آن است.
….
+ اراده در رابطه علی با معلولش یعنی عمل قرار دارد. ولی خودش در هیچ رابطه علی در نقش معلول ظاهر نمیشود. اما توسط قانون عملی یا عقل نظری در یک استلزام قرار میگیرد یا متعین میشود اما این استلزام علی نیست
….
+ پس رابطه ی علی فقط در ساحت پدیدارها برقرار نیست. این را که قبول کردید بله؟
….
+ بله
خود کانت میگوید
اختیار علت وجودی قانون اخلاقی است
و قانون وجودی دلیل معرفتی اختیار
….
+ همه توافق داریم که عمل متعلق به ساحت پدیدار ها است و لذا باید توسط علیت متعین شود. و کانت برای اینکه زنجیر اراده به عمل را وصل کند چاره ای ندارد جز این که اراده را علت نفس الامری بداند ( چیزی شبیه علت العلل کلامیها) اما این دقیقا یکی از مساله های بغرنج فلسفه ذهن است یعنی توضیح نقش علی ذهن اگر قائل به دوالیسم باشیم
….
+ درست است گفتم که کانت چاره ای ندارد و صراحتا کاربرد علیت را در ساحت معقولات اعلام می کند. چندین و چند بار و همین پاشنه ی آشیل اوست.
….
+ آزادی، تلاش برای حفظ تمامیت آدمیان و حقوق آنهاست و عدالت، تلاش برای احقاق حقوق دیگران و پرهیز از ستم کردن است . برخی گفته اند آزادی تلاش برای حفظ تمامیت و حقوق خود و عدالت به معنای دفع ظلم از خود که تعریفی است غیر توحیدی.سعادت آدمی در پی تلاش برای سعادت دیگران به دست می آید
….
+ با درود به جناب بابایی . . منظورتان را در اینخصوص که فرموده اید با نگاه غیر توحیدی و ترس ناشی از ان !! نمی شود روشنگری کرد را در نیافتم برادر ؟
….
+ نگاه غیرتوحیدی نویسنده به حوزه از حوزه یکمکان مقدس و بت غیرقابل تسخیر ساخته و لذا نقدش به واسطه ترس از تابو و تقدس حوزه، در لفافه و غیر روراست است.با ترس و لرز نمیتوان زندگی کرد؛ هتا گاهی نمیشود زنده ماند
هر گاه برای شخص،مکان یا زمان و هر پاره از هستی تقدس قایل شویم؛دچار نگاه غیر توحیدی شده ایم و در این حالت آزادی خود در نقد و اظهار نظر را از دست داده و دچار لکنت تفکر و تعقل و در پی آن، لکنت زبان خواهیم شد.
هر گونه برتری جویی و حذف و تنگ کردن دایره فکر و گروه را از میان میبرد و پذیرش آدمی را می افزاید و آدمی را بسوی عشق همگانی رهنمون میشود و با این نگاه، نقد خود و افکار و رفتار و گفتار خود بسادگی امکان پذیر است و نقد دیگران و نظرات دیگران در باره خود با اشتیاق پذیرفته میشود و کمترین ترس و نگرانی میان آدمیان راه نخواهد داشت.
….
+ ویل دورانت واقعا اینو گفته؟ کمی غیر دقیق است، به نظرم؛ تمدن جنبه ی سخت افزاری هر جامعه است و فرهنگ جنبه ی نرم افزاری آن. به این ترتیب؛ هر شخص و گروه و جامعه ای از نوعی فرهنگ برخوردار است، که همان قسمت نرم افزاری باشد، اما تمدن؛ مانند ابزار سازی و ساختمان سازی و اینگونه مسائل است؟ فلذا (به قول علما) فلسفه و هنر که قسمت نرم افزاری هستند، بایستی زیر مجموعه ی فرهنگ قرار بگیرند.
….
+ عرض ادب
اینکه معرفت شناسی همان روانشناسیست یا تحویل معرفت شناسی به روانشناسی در بحث های معرفت شناسی طبیعی مطرح می شود.
عده ای باور دارند که تحویل معرفت شناسی به روانشناسی چیزی جز مرگ معرفت شناسی نیست.
قبل از بحث در این مورد باید تغییراتی که در طی تاریخ در توضیح مفهوم معرفت ایجاد شده صحبت کنیم.
از زمان افلاطون معرفت را باور صادق موجه تعریف می کنند و روی این سه عنصر سالهاست بحث می کنند.
فکر میکنم باید به این نقطه برسیم که چه اتفاقی افتاد که ما در این تعریف تردید کردیم و یا کامل ندانستیم...
در دهه های گذشته نظریه های جدیدی مطرح شده مثل نظریه شرطی معرفت و نظریه علی معرفت و....
به این خاطر بوده که مثالهای خلافی مطرح شده
عده ای سعی کردند مفهوم توجیه را بسط و گسترش دهند و در واقع این مثالها را برای زیر سوال بردن معرفت به عنوان باور صادق موجه نپذیرفتند و عده ای سعی کردند عنصر چهارمی را اضافه کنند.
مسئله گتیه یکی از مثالهای معروف در این زمینه است.
مثالی که ذکر کردند این است که کسی به ساعت نگاه می کند و ساعت ۱۲ را نشانمی دهد و فرد باور می کند که ساعت ۱۲ است.ولی آن شخص نمی داند که ساعت خراب بوده ولی اتفاقا همان موقع که فرد به ساعت نگاه کرده زمان واقعی هم ۱۲ بوده.
….
+ در واقع راه معکوس درست تر و منطقی تر است؛ یعنی انسان (سوژه) وقتی که متوجه شود که نظام نمادینی که با استفاده ی از آن «هویت» و «من» ساخته می شود، یک سری قراردادهای سمبلیک هستند که «هویت» و «من» توسط شرطی شدگی های این قراردادهای سمبلیک ساخته می شوند، که اسم دیگرش، شرطی شدگی توسط زبان است، خود به خود و البته به مرور، روند شرطی ردایی روی خواهد داد و نیازی به اراده یا آمادگی برای چشم پوشی نیست.
….
+ آقای درودیان تنها معرفت شناسی که پای در روان شناسی می گذارد پدیده شناسی هوسرل است.....اینکه امثال ریچارد رورتی به معرفت شناسی ایراد می گیرند به نظر بنده ایراد به تاریخ معرفت شناسی است. و نباید این ایراد تاریخی را اگر هم به حق باشد...به معرفت شناسی وارد نمود....معرفت شناسی باید این تاریخ را می گذراند تا به امروز می رسید....امروز یعنی سلارز و کواین به بعد....
….
+ مطلب مورد نظر (افلاطون در ایران) به نظر من دو نکته ی مهم داشت.
یکی آگاهی ارواح پیش از آنکه به ابدان وارد شوند.
و دیگری اینکه دیالکتیک شر و نیکی با اندیشه ی افلاطون (ایده مثل) همخوانی نداشته لذا به طریقی دیگر ظاهر شده.
زرین کوب در دو سیر تاریخی به رابطه افلاطون و ایران نگاه کرده.
یکی تأثیری که افلاطون از مزدک و تفکر زردشتی ایرانی در آثار داشته.
و دیگری اندیشه ی افلاطون در ایرانیانی مثل فارابی و ملاصدرا.
….
+ کانت شناخت جهان فی نفسه را غیر ممکن می داند، توضیح بیشتر این که برخی از متفکرین و فلاسفه معتقد بودند که ذهن هیچ دخالتی در امور مکان مند ندارد فی المثل می گفتند هر چه در بیرون است متعلق به بیرون است گوشی همراه شما در دست شما یک مکانی را اشغال نموده، ماشین شما در پارکینگ یک مکانی را اشغال کرده و خود شما نیز همچنین، پس هیچ امر مکان مند هیچ ارتباطی به ذهن شما ندارد از طرف دیگر برخی دیگر از فلاسفه چون لایبنیتس مکان را کاملا ذهنی می دانست، و معتقد بود که مکان را ذهن ما میسازد، و سپس به آن چیز ساخته شده را تحت عنوان مکان به جهان می بخشد (ماده ی ثانویه) در نظر لایبنیتس، ذهن ما مکان را به دنیای بیرون نسبت می دهد، فی المثل ما چیزی را می بینیم و آن چیز را به تجربه در می آوریم، تجربه اش می کنیم، سپس تمامی این امور را به یکدیگر نسبت داده و ربط و نسبتی بین آن ها بر قرار می کنیم و چیزی را خیال می کنیم و به تخیل خود در می آوریم و تمامی این امور را در آن قرار می دهیم و بدین صورت آن را تحت عنوان مکان می شناسیم بنابراین مکان در نزد برخی فلاسفه چون لایبنیتس کاملا ذهنی بود
اما کانت می گوید نه آن است و نه این،بحثمان اینجا می رود روی اساسی ترین بخش فلسفه ی کانت یعنی مکان، کانت مکان را بیرونی نمی داند اما مساله این است که کانت، مکان را ذهنی صرف هم نمی داند! کانت معتقد است که نمی شود و نمی توان مکان را صرفا ذهنی دانست، کانت می گوید "مکان مرکب از تکه های مختلف مکان نیست بلکه این تکه های مکان خود مسبوق به قبلی مکان است" مثالی روشن: ما می توانیم با چند تکه چوب و پایه و ... و با روی هم قرار دادن و چیدن آن، صندلی بسازیم، اما ما نمی توانیم با روی هم قرار دادن چیزهای متفاوت و مختلف، مکان درست کنیم، محال بودن ساختن مکان بوسیله ی تکه های مختلف، پیشینی است، پس چرا ساختن مکام بوسیله ی تکه های مختلف ممکن نیست؟ و چرا این محال بودن یک امر پیشینی است؟ زیرا مکان خود شرط لازم امکان بر سر هم نهادن و در کنار هم قرار دادن تکه هاست!
کانت هم رئالیست ها را نقد می کند (افرادی که مکان را کاملا بیرونی می دانستند) و هم ایده آلیست ها را! کانت معتقد است که این مفهوم کنار هم نهادن، خود مفهوم کنار هم قرار دادن مکانی است، بنابر این شاید چنین به نظر برسد که در این صورت ما باید چیزی از مکان داشته باشیم و با در کنار هم قرار دادن تمامی این ها مکان را قرار داد کنیم یعنی مکان نه صرفا ابژکتیو است و نه صرفا سوبجکتیو بلکه یک مفهوم قرار دادی است! (البته کانت این را هم نمی پذیرد)
.
کلام خود کانت روشن تر است؛
" مکان مفهومی تجربی نیست که از تجارب خارجی انتزاع شده باشد، زیرا برای آن که احساسات معینی به چیزی خارج از من یعنی به چیزی جای دیگر از مکان مربوط شوند و نیز برای آن که من بتوانم آن احساسات را در بیرون و خارج از یکدیگر باز نمایی کنم، باز نمایی مکان باید از پیش خود مبنای آن باشد، بنابراین باز نمایی مکان را نمی توان به واسطه ی تجربه از نسبت های نمود بیرون اخذ کرد بلکه این تجربه ی بیرونی خودش پیش از هر چیز فقط از طریق همین باز نمایی مکان، ممکن می شود"
.
در این میان پاسخ هیدگر از همه زیباتر و دقیق تر و عمیق تر و فلسفی تر است
اصلا پژوهش فلسفی باید از همان جایی شروع شود که هیدگر میگوید!
هیدگر "در عالم بودن" را مطرح می کند که خود به خودی خود پاسخ تمام این معضلاتِ دکارتی است!
دقت نکردید داخل پرانتز اشاره کردم که کانت قرار دادی بودن رو نمی پذیره کانت میگه؛ مکان یعنی خود مکان؛ صورتِ پیشینیِ ضروریِ تجربه یِ حسیِ بیرونی ما می باشد.
هیدگر میگه اصلا راه رو به غلط رفتید پرسش رو غلط طرح کردید انتظار بی جا از فلسفه دارید
هیدگر با "در عالم بودن" این معضل رو پاسخ میده و چقدر هم زیبا مساله رو طرح و بحث میکنه
من زیباتر و دقیق تر از بحث هیدگر هیچ پاسخی نیافتم!
ضمنا هیدگر مساله ی وجود رو هم مفروض نمی گیره و با این مفروض گرفتن و بدیهی انگاشتنش هم کاملا مخالفه و این بحث در عالم بودن هم خودش یک بحث مفصل و بسیار دقیق و عمیق و زیبایی هست که نمیشه با یک پست تلگرامی توضیح اش داد
….
+ خب اگر پرسش را بهصورت خمره نوز دربیاریم به نوعی سوال این میشه که چه دلیلی هست که داده های حسی ما اشاره ای به چیزی دیگر داشته باشند از کجا معلوم ما در خواب نباشیم یا ذهنیات کنترل شده توسط یک موجود نباشیم
….
+ مدعی است ذهن اینها را به دریافت حسی اضافه می کند
….
+ تجربه ی شما از خواب
شما الان دارید از خواب حرف میزنید
تجربه ای از خواب دارید
استدلال دکارت ناقص است
چند اشکال عمده به دکارت وارد است
اصلا نمی شود در همه چیز شک کرد این یک ادعای نا معقول است!!!
البته نباید فراموش کرد که شک دکارت شکی روشی و دستوری است و در پاسخ به شکاکیت مونتنی که همه چیز را بر سر خود خراب کرده بود و .... می آید و شک روشی خود را استارت میزند یعنی دکارت خودش یک شکاک نبود او در تلاش بود تا پاسخی به شکاکیت موجود بدهد که البته گند زد!
در قسمت اعتراض و نقد به کتاب تاملات دکارتی برخی از منتقدان دکارت به او نشان داده اند که حتی کوژیتو ارگو سوم را هم از متفکران سابق کش رفته است!!
….
+ دلایل دکارت از نظر ظاهری قوی نیستند تقریبا در هیچ مرحله ای ولی مهم در دکارت بنیان گذاری عالم فلسفی جدید هست که همه فلاسفه بعد به دنبال او بودند حتی کسانی که خواستند ردش کنند و به نوعی اساس علم جدید فلسفه دکارته
….
+ ببینید ما اصلا نیازی به این اثبات و رد نداریم
ما هستیم پس می اندیشیم
چون سکنی گزیده ایم چون در عالم هستیم (خارج شدیم از نظام سوبژه_ابژه و تفکر سنتی سوبژکتیویستی دکارتی، این من هستم و می اندیشم چون موجودی اندیشمند هستم کاملا بر خلاف استدلال ناقص دکارت است که میگوید من می اندیشم پس هستم)
ما برای بودن خود هیچ نیازی به بلیط ورود تهیه کردن به وسیله ی استدلالهای ناقص دکارتی نداریم
این گونه شک ها واین گونه پرسشها از اساس غلط است!
….
+ خب به هرحال این پرسشی است که پیش میاد و شاید با پاسخش نوعی طرح فلسفه و یا عالمی خاص میشه مثلا غزالی با پاسخش به عرفان گرایش یافت دکارت به یک سمت میره هایدگر هم میگه اصل پرسش غلطه و به نوعی با پاسخ به روش خود نظام خودش را طرح میکنه
….
+ "کانت می گوید؛ متافیزیک به منزله ی یک میل طبیعی اجتناب نا پذیر است اما متافیزیک به منزله ی یک علم غیر ممکن"
هایدگر در نقد کانت می گوید؛ "متافیزیک به منزله ی یک میل طبیعی برای انسان متافیزیکی اجتناب نا پذیر است!"
چشم
من فکر میکنم باید فهم خودم از عنوان های هیدگری رو بگم چون اگر بگم این عینِ دیدگاه هیدگر است باید حتما نقل قول کنم و سپس تشریح کنم یعنی در اصل من میتونم دو جور به هیدگر نگاه کنم یک اونطور که خودش نگاه میکرد دو اونطور که من میخوام نگاه کنم و با چارچوب خودم طرحی نو به اصطلاح در افکنم ممنون از تذکر کاملا به جات
….
+ از منظر هایدگر بحث نه می توانیم اثبات کنیم یا رد مطرح نیست، نه اثبات یا نه رد و یا هم اثبات و هم رد حول احکام جدلی الطرفین عقل محض کانت می گردد و قائم بر سنت متافیزیکی است که هایدگر می گوید از وجود غفلت کرده است. حتی در اولین صفحات «هستی و زمان» هایدگر می گوید حتی مفهوم بداهت وجود و هستی و مجرد بودن این مفهوم نزد هگل در کتاب «منطق دانش» نیز از وجود امری مبهم بدست داده که با این مواجهه ی مفهومی وجود با موجود خلط شده است. خود به مفهوم درآوردن «وجود» و سپس ارائه ی اثبات یا رد آن، وجود را با موجود خلط می کرده است.
و قول هایدگر در «هستی و زمان» ننگ فلسفه در این است مازاد بر اینکه نمی تواند جهان خارج را اثبات کند، بلکه هر آن این پرسش را مد نظر دارد.
چون به زعم هایدگر هستی موجودی که طالب برهان است خودش مغفول مانده
این کار بسیار محتاطانه بایست انجام شود و نیاز به حجم وسیعی از دانش و البته دانستن زبان آلمانی برمی گردد تا سودای انچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد منجر به هذیان گویی نشود. هایدگر سعی می کند از مفهوم سازی «وجود» در زبان برای اثبات یا رد آن پرهیز کند و نوعی مواجهه ی عملی با هستی بدست دهد.
….
+ مهدی جان من راجع به ان مساله ای که پیشتر در خصوصی مطرح کردی فکر کردم مساله لی بسیار عمیق است مبحث استعلا در کانت و هیدگر واقعا شبیه و نزدیک به هم است وقت کردی مفصلا عرض می کنم
….
+ صحبتهای آقای عبدالکریمی حاوی این پیام است که امر معنوی را فقط از طریق متون مقدس می توان پیگیری و عملی کرد؟ اگر چنین باشد، من یاد ضرب المثلی به این مضمون می افتم که؛ «ماهی توی دریا نمی تواند، دنیای بیرون از دریا را درک کند». نیز به نظرم این ایده که امر معنوی را صرفا باید از طریق متون مقدس پیگیری و عملی کرد، شکل دیگری از این جمله ی داستایوسکی است که؛ «اگر خدا نباشد، هر کاری مجاز است». این ایده که امر معنوی بدون متون مقدس از بین می رود، شکل دیگری از این فکر هم هست که؛ «فقط دین می تواند مبنایی برای اخلاق - معنویت باشد». در تمامی این موارد نقدهای نظری و نیز شواهدی عملی و تجربی وجود دارد که لزوما چنین نیست.
….
+ Reza Babaei:
نگاه توحیدی ما را از برتری طلبی ، انحصارطلبی ، حذف دیگران و زیاده خواهی دور میسازد و بسوی عمل صالح که عمل بر پایه عشق همگانی است، سوق میدهد .
برای نمونه ، با نگاه توحیدی، ضمیر من از ادبسار بیرون میرود و با شنیدن سخنان یک فرد سیاسی و حکومتی ؛ اگر بیش از اندازه ضمیر من بکار رفت، او را فردی غیرتوحیدی خواهیم یافت یا یک روانپریش خودکامه.
بر دانش پژوهان است تا ادبسار را از واژه های غیرتوحیدی پاکسازی کنند و در پی آن ظاهر غیر توحیدی،پندار غیرتوحیدی،کردار غیرتوحیدی را نشانه شناسی و تعریف کنند و سازوکار زدودن آنها را بیابند و راه شناخت پندار،کردار و گفتار غیر توحیدی و مبارزه با آن را پیش روی همگان نهند. بنیان نگاه توحیدی ،کار بزرگ و بسیار مفیدی است و نیاز به یاری دانشمندان رشته های گوناگون دارد.
….
+ معرفت علمی به زعم بسیاری از افراد که دانشمندان علوم تجربی را نیز شامل میشود یک معرفت ابژکتیو است . بدین معنا که ایشان انرا همچون امری عینی در نظر می اورند ( امری که در جایی بیرون از ایشان و مالا در عالم خارج وجود داشته و دانشمند را سزاوار است که فقط انرا از اندرونه ی جهان بدر کشانیده و داده هایش را تعمیم دهد ) . انها سه فرض را در خصوص اختراع و یا اکتشاف خود دارند که نخستین ان فروض اینست 1_ نخستین فرض ایشان اینست که می پندارند کشف یا اختراع ایشان امری یکسر ابژکتیو بوده و ارتباطی را با امور بر امده از ذهن نمی دارد . 2_نگرش دوم اینست که باور دارند حقیقتی تضمین شده را دریافته اند که چون بتوسط دیگر دانشمندان مشغول در ان علم تصدیق شود ؟ کشف ایشان از حیث ادرک عمومی , در بین جمیع اذهان بشری به یک نحو فهم شده و یک فهم بین الذهانی مشترک را باعث خواهد شد و سومین فرض 3_ اینست که روندی را کشف نموده اند که از ان پس هرکس بخواهد به انچه ایشان بدان دست یافته اند دست یازد , بناگزیر باید همان روند را در پیش گیرد ( مثلا شیوه ی دریافت تعداد ستارگان داخل در یک کهکشان را از طریق کدگذاری نور یک ستاره و بعد عدد گذاری بر روی کل نور دریافتی از کهکشان و سپس تقسیم نورها بر هم که روشی برای تخمین نسبی تعداد ستارگان موجود در ان کهکشان قلمداد شده و یا روش الفرد نوبل در ساختن دینامیت که منتهی به پایدار شدن نیترو گلیسیرین از طریق امیختن ان با خاک دیاتومایت گردید و از ان پس این رویه باب شد ) . حال در مقام نمایش نادرست بودن فرض نخست معروض میدارد که از انجا که هر معرفت ابژکتیو ضرورتا از مسیر ذهن اکتساب شده و سابژکتیویته در پدیداری ان نقش اصلی را دارد , فلذا هرگز یک امر کاملا ابژکتیو نبوده و چون تدقیق شود این امر مبرهن خواهد شد که نقش ذهن در اینخصوص چقدر برجسته است . بر این پایه بنده هر قسم معرفتی اعم از علمی یا فلسفی را معرفتی کاملا سابژکتیو می دانم که زبان در پدید اوری ان بیشترین طنین را دارد . منتها فرقی بین این معرفت سابژکتیو با دیگر معارف سابژکتیو وجود دارد که انرا متمایز می کند و ان اینست که می پنداریم این قسم از معرفت چون معادل شناخت ما از چیزی در خارج از ما است پس این قسم از شناخت لزوما معرفت بر احد از احوال جهان است که می توان انرا بمنزله ی قانونی ابدی تثبیت و تحکیم نمود . در شناختهایی از این رده رویه ی جاری اینست که ما داده هایمان را در حافظه تجمیع نموده و از انها فرضیه ای را بر می سازیم که بیشترین ادله در تایید صدقشان وجود دارد . سپس ان فرضیه را در بوته ی ازمایش گذارده و اگر منتجه ی ازمایش موید ان فرضیه بود ؟ انرا بمثابه ی یک قانون مطلق علمی وارد در معارف علمی خود نموده و بدان همچون یک اکتشاف محقق می نگریم ! اکتشافی که البته فرض سوم همواره در ان جاری خواهد بود . باری در ادامه ی عرایضم یاداوری می کنم که اکتشافات علمی تا به اکنون به سه روش تحصیل شده . الف ) تصادفی ( مانند کشف اشعه ی ایکس بتوسط رونتگن) ب) از طریق تفکر اکسپریمنتال تجربی که همین رویه ی پیشنهادی بنده است ( مانند نظریات انیشتین در نسبیت خاص و عام که او انها را بدوا با غور در اندیشه و مالا زبان به فهم اورد ) پ) معرفت قیاسی _ منطقی که با استنتاج ( یعنی با غور در ساختهای زبانی) به کف می اید . . اینک برانم تا روش ابداعی خود را کمی باز نمایم در پست های پیشین به اجمال عرض شده بود که رادر فورد در ازمایش معروفش که منتج به این استنتاج گردیده که نود و نه و نود و نه صدم درصد از جهان فضای خالی است !! امده و فقط داده های ازمایشی خود را تعمیم داده و یک نتیجه گیری کرده که ممکن است همین بخش کار که کاملا ذهنی است مخدوش باشد ؟ و چنین نیز هست . اینک برانم تا با وارد نمودن یک مولفه ی تازه به ازمایش او باب جدیدی را برای تفحص در اینخصوص بگشایم . ما اگر بیاییم و بازگشت ذرات الفاء از ورقه ی طلا را ناشی از ترشح ذرات در نگر اوریم ( و نه برخورد ذره با سازه ای صلب و سنگین بنام هسته ) در اینصورت نشانه هایی دائر بر صحت این فرضیه اندک اندک از راه می رسند و این سنت انتولوژیک عالم است . بنده از ذکر فواید اینکار به عذر اطاله ی مطلب معذورم و لیکن انرا سودمند یافته و متلف وقت نمی دانم . از جانب دیگر واقعیت ما را چنین نهیب بر می زند که صدق یک گزاره ی علمی و یا فلسفی مطلقا با مدخلیت ذهن است که به موضوعی از برای پژوهش مبدل می گردد . یعنی اگر نبودند و نباشند ان اذهانی که اصول نیوتن را واجد صدق می پندارند ؟ ان اصول هرگز به ظهور نیامده و بمثابه ی فتح بابی عظیم در تاریخ تفکر بشری بحساب نمی امدند . بنابراین با ذهنی غیر مسبوق به پاسخ هایی که از قبل به اقتضای ارزوهای خود ساخته ایم می توانیم ابواب تازه ای را بر علم و دانش بگشاییم منوط بر انکه اهواء و اغراض کودکانه را به کناری نهاده و
….
+ عرض ادب و سلام. بگذارید فعلا در مورد امر اخلاقی صحبت کنیم (که به درست یا غلط، در ذهن من ارتباط تنگاتنگی با امر معنوی دارد). می دانیم که چندین مکتب اخلاقی مهم وجود دارند؛ نتیجه گرا - منفعت گرا - وظیفه گرا. هر کدام این مکاتب زیر شاخه هایی دارند. از نظر من، تا زمانی که من، به خاطر حتی آرامش و رضایت روانی خودم، کاری را انجام می دهم، از دایره ی دنبال کردن منفعت شخصی عبور نکرده ام، تا چه رسد به این که بخواهم به دنبال منافع زمخت تری مانند برتری جویی مادی و اقتصادی باشم. آیا اشتباه می کنم؟
….
+ مثال ساده می زنم مثلا یک خانواده هستیم ...
همه اعضا خانواده تصمیم دارند به سفر بروند
من یک شهر پیشنهاد میکنم و بقیه یک شهر دیگر...آنها دلیلی دارند مثلا کم هزینه بودن سفر به آن شهر...
آیا اگر از تصمیمم عبور کنم و به خواست بقیه عمل کنم لزوما اخلاقی عمل کردم؟ یا در مسیر معنویت گام برداشته ام؟
این منفعت جمعی را چه مرجعی تشخیص می دهد؟
فرض که من منفعت فردی خود را به درستی تشخیص دادم.
….
+ من نگفتم منفعت شخصی در تضاد با اخلاقیات و معنویت است؛ بلکه به طور ساده؛ من باید با مراجعه به ذهن خودم کنکاش کنم که انگیزه ی نهایی من در فلان عمل درون یا بیرون ذهنیچیست؟ اگر انگیزه ی من در یک عمل درون یا بیرون ذهنی، دنبال کردن منفعت شخصی باشد، به نظرم نباید خودم را با دیگران را کول بزنم که کاری اخلاقی انجام داده ام. به عبارت ساده تر از نظر من، وظیفه گرایی به شرطهاذو شروطها به اخلاقیات نزدیکتر است.
بله؛ شما اگر منفعت شخصی روانی/مادی خود را کنار بگذارید؛ اخلاقی عمل کرده اید.
از نظر من اخلاقی بودن، در تحلیل نهایی باز هم غیر اخلاقی است؛ چون در نهایت برای رضایت درونی انجام میشود. اما فرق است بین این مو را از ماست بیرون کشیدن و دنبال کردن زمخت منافع دیگر!
….
+ به نظرم این نظریه شما اشکال اساسی دارد...
ولی میشود اینطور توجیه کرد که نظر شما این است که در نهایت همه مکاتب اخلاقی به فایده گرایی ختم می شود.
….
+ ببینید، من مساله را اینقدر ساده می بینم آیا این معیار من درست هست؛ تا زمانی که من حتی اخلاق را به خاطر رضایت درونی خودم رعایت کنم هم، نباید تصور کنم که کاری جز دنبال کردن منافع شخصی انجام داده ام.
منظورم این است؛ کسی که وظیفه گرایانه به اخلاق نگاه می کند ولی باز هم می داند که به خاطر رضایت روانی این کار را انجام می دهد، فرق می کند با کسی که از ترس افتادن به جهنم یا رفتن به بهشت فلان کار را می کند و تصور می کند که اخلاقی یا معنوی عمل می کند:
به نظر من انسان تا زمانی که تحت تاثیر شرطی شدگیهای ژنتیکی و تاریخی و محیطی و جغرافیایی و زبانی هست، به آگاهی نرسیده و هر کدام از آن عواملی که عرض کردم او را به سمت دنبال کردن انواع منفعتهای مادی و غیر مادی هل می دهند.
….
+ عرض ادب
"نیت یعنی آنچه عامل به آن عمل می کند"
متوجه نشدم؟
تفاوت نیت با انگیزه چیست؟
من به خیریه ای کمک می کنم...
اینجا خود عمل کمک کردن است.
نیت من مثلا شهرت است ...
تمایل به کسب شهرت من را وادار می کند این عمل را انجام دهم.
اینجا نیت با انگیزه چه تفاوتی دارد؟
نیت در ادبیات دینی همان انگیزه است.
نیت همان انگیزه است، با اين تفاوت كه هریک از این دو مفهوم در حوزهای از علوم بیشتر مورد توجه قرار گرفتهاند؛ مثلا نیت در مباحث اخلاقی بیشتر مطرح شده است و از آن به عنوان «کشش و توجه شدید نسبت به غایت و هدف نهایی در انجام یک فعل» نام برده شده است؛ و البته برداشتی که از نیت میشود، همان بعد درونی و معنوی آن است، اما انگیزه بیشتر در مباحث روانشناسی مطرح شده و از تأثير آن در کلیه رفتارهای آدمی چه رفتارهای زیستی مثل خوردن و خوابیدن ... و چه سایر رفتارها که بیشتر جنبه عاطفی و معنوی دارند سخن رفته است. به عنوان نمونه، انگیزش را به نیروی ایجاد کننده، نگهدارنده و هدایت کننده رفتار اطلاق میکنند و انگیزه به نیاز یا خواست ویژهای که انگیزش را موجب میشود تعریف شده است.
….
+ وقتی که کسی وظیفه گرایانه به اخلاق نگاه کند؛ می داند که برای رضایت درونی هست که معیارها را رعایت می کند؛ چه این معیارها در مورد مقررات راهنمایی و رانندگی باشد و چه مسائل مهم تری باشند؛ چنین آدمی ساعت ۴ صبح در یک جاده ی پرت؛ اگر چراغ قرمز باشد؛ عبور نخواهد کرد؛ چون اگر عبور کند؛ رضایت درونی را از دست می دهد. اما کسی که اخلاق و معنویت را به خاطر خدا یا رفتن به بهشت و نرفتن به جهنم رعایت می کند؛ در فرودگاه، وقتی که به کسی برخورد می کند که از مذهب او نیست؛ واهمه ای نخواهد داشت که میل درونی خودش را به اسم کسب رضایت درونی ارضا کند، چون مقوله ی رضایت درونی برای او شناخته شده نیست. نتیجه ی نگاه اول به اخلاقیات می شود؛ ایسلند و کشورهای اسکاندیناوی و نتیجه ی نگاه دوم به اخلاق و معنویت می شود؛ عربستان و واتیکان.
….
+ اینجوری بگم که طبق موازین تحقیقی حرفهای ایشان نه تنها قابل تایید نیست که بسیاری اوقات قابل رده
و طبق همون ارجاعی که دادم کتابشون و بسیاری مقالاتشون از لحاظ موازین تحقیق بسیار سطح پایین هست نه ارجاعی نه روشن سازی ادعا نه استدلال فقط یک سری مدعا مطرح میشه به صورت مبهم
….
+ سلام. خود عنوان مقاله، به خوبی نشان می دهد که آقای عبدالکریمی معتقد هستند که امر معنوی فقط در چهارچوب دین (و به احتمال زیاد فقط ادیان ابراهیمی و در نهایت اسلام و آن هم مذهب شیعه) امکان تحقق دارد؛ «پایان امر دینی، مرگ حیات معنوی» . ظاهرا می توان با قطعیت بالا این نتیجه را گرفت زیرا ایشان در این قطعه می گویند؛ «دین و زیست دینی همواره یکی از ساحات بنیادین در فرهنگ و تمدن بشری بوده است. لیکن پرسشی که در اینجا کوشیده میشود تا دربارة آن به اندیشه پرداخته شود این است: آیا در عصر و جهان کنونی، و با توجه به آن که سوبژکتیویسم متافیزیکی و سکولاریسم و نیهیلیسم حاصل از آن به آخرین مرزهای بسط خویش رسیده است، زیست دینی، نه در معنای اعتقاد به یک نظام تئولوژیک، یا به منزلة بخشی از فرهنگ، میراث تاریخی و مؤلفهای از مجعولیت و رویدادگی اجتماعی یا به منزلة ابژهای پژوهشی، بلکه در معنای «گشودگی به ساحت قدس» و «قیام و مأوا گزیدن در ساحت اولوهیت»، از اساس برای بشر روزگار ما امکانپذیر است، یا همانگونه که هگل از «پایان هنر فاخر» در دوران مدرن و هایدگر از «پایان فلسفه» در عصر غلبة تفکر علمی و تکنولوژیک سخن به میان آوردند ما نیز میتوانیم و باید از عدم امکان زیست دینی و زندگی بر اساس نسبت آدمی با ساحت قدس در روزگار کنونی سخن بگوییم؟ آیا میتوان گفت متون مقدس ماهیتاً به پایان خود رسیده، چرا که دیگر نمیتوانند رسالتی وجودشناختی و بنیادین را در این جهان برعهده گیرند و دوران انجام رسالت وجودشناختیشان به پایان رسیده است؟»
به نظر می رسد که اگر به زعم ایشان به این نقطه رسیده باشیم که «... متون مقدس (ادیان ابراهیمی؟) به پایان خود رسیده (باشند)» دیگر حیات معنوی و معنای زندگی هم به پایان رسیده است؟!
….
+ سلام
خیر
آنچنان که فهمیده ام ایشان بر این باور هستند که معنای زندگی در ساحت دین اثربخشی ندارد یا اینکه در ساحات دیگر محو شده است و معانی در ساحات علمی_فلسفی جدید دریافت می شوند به نحوی که دیگر امرمقدس و ماورائی بی معناست .
به زعم بنده ،«حقیقت مرده است» یعنی همین .
لذا عدم پایداری معنایی ، جهان را به ورطه ی بی معنایی و نهیلیسم رسانده است .
….
+ به نظر من، سوال اساسی ایشان همین است که می گویند: «آیا امر دینی و معنوی میتواند از چنگال سوبژکتیویسم متافیزیکی خود را برهاند، تا آنجا که امر قدسی خود را در فراسوی آگاهی آشکار نماید؟»
و پاسخ شان هم اینکه در این مقاله آورده اند: « تا زمانی که امر معنوی در فضایی سوبژکتیویستی و حاصل صرف تجربة زیستة بشری، فارغ از امکان ظهور و تجلی امر قدسی تفسیر شود، باید از مرگ و پایان یافتن آن سخن گفت. منظور از پایان و مرگ امر دینی قبل از هر چیز بدواً تبدیل حیات زندة دینی و معنوی در تاریخ خویش به یک نظام تئولوژیک، یعنی مجموعهای از گزارههای بیروح و بدون پشتوانة تجربیات اصیل زیستة وجودی و پارهای اعتقادات و باورهای نهادینه شدة تاریخی و در مرحلة بعد تبدیل نظامهای تئولوژیک به بخشی از فرهنگ مرده و فاقد اثرگذاری اصیل و سپس تبدیل شدن به یک ابژة پژوهشی در نظامهای مدرسی و اسکولاستیکی و در دوران مدرن و تحت تأثیر مدرنیته و در واکنش به آن، به ایدئولوژیهایی سیاسی و اجتماعی اما کاملاً تهی شده از درونمایة دینی و معنوی است که خود ظهور و بسطی از خودبنیادی و نیهیلیسم روزگار ماست.»
به گمان من، این همان است که بسیاری از متفکران امروز می گویند. حتی در سطح هنر. مثلاً در هنر سینما. در فیلم "طعم گیلاس"، عباس کیارستمی به وضوح از خلأ و نبودن امری می گوید که در زندگی بشر امروز مطلقاً دیده نمی شود. چیزی که با هیچ زبانی هم قابل بیان نیست. به هیچ طریقی نمی توان گفت چیست؟ یاد است؛ خاطره است؛ یا دور افتادگی و تک افتادگی انسان در جهان امروز؟ این همان امر قدسی است که تنها یک درخت تک و تنها شاید می فهمد.
هنرمندی مثل کیارستمی با نشانه های سینمایی این را بیان می کند. روشنفکران و سنت گرایانی مثل فریتهوف شوآن به زبانی و فیلسوفی مثل دکتر عبدالکریمی هم به طریق خود.
….
+ در دنیا که خود معجزه ای است شگفت انگیز ؛ چیزی به نام معجزه نه داشته ایم و نداریم.
آدمی هر آنچه را نتواند تجزیه و تحلیل کند؛ معجزه میپندارد.
خود هستی برای ما از آن روی معجزه است که سر و ته آن را نمیدانیم و از محتویات و قوانین آن ناآگاهیم.
هتا سخن گفتن در گهواره یا زنده کردن مرده ها توسط مسیح(ع) از آن روی معجزه بود که کسی نمیدانست با چه ساز وکاری رخ میدهد.
در جایی که با گروهی با بهره هوشی پایین و دانش کم، رو به رویی؛ برای پیداکردن گوش شنوا و به دست آوردن اعتماد ، مجبوری به کارهایی دست بزنی که از سوی کسانی که سازوکارش را نمیدانند، معجزه تلقی شود.
چرا کسی هواپیما را معجزه نمیداند یا میکروسکوپ یا تلسکوپ یا آدنورین( که در سدم ثانیه پس از تزریق، ضربان قلب به هم ریخته تا ۳۰۰ ضربه در دقیقه را نرمال میکند)؟؟!!!
برخی برای سرکوب نگاه توحیدی و نزدیک شدن تیغ خرد به خط قرمزهاشان(باورهای سودآورشان) ؛ اقدام به تقدیس اشیاء ، اشخاص،زمانها و باورهایشان کرده اند.
گزاره قال المعصوم از سوی همین خود خداخواهانی ساخته و به تولید انبوه رسید که به دنبال حذف همه جز خود هستند. مسلم است هر چه پس از قال المعصوم بیاید را نمیتوان نقد و ارزیابی کرد و باید بدون چون و چرا پذیرفت.
دین، باور ، مذهب و تو وریی که تقدس گراست ،با قانون توحید هم خوانی ندارد؛ جز ذات خدا که غیر قابل تعریف و شناخت و نشان گذاریست؛ هیچ چیز یا شخص مقدسی وجود ندارد.
….
+ سوال اساسی که بر دیدگاه دکتر عبدالکریمی عزیز می توان مطرح کرد این است که آیا اساسا ،هستی شناسی بما هو هستی شناسی ، می تواند به امر غیر قدسی بیانجامد ؟ یا اینکه هستی شناسی اصیل تعهد آور ، تقدس ساز ،آرمانساز و...است؟ .
لذا هستی شناسی دینی ،در این زمینه دست پیش را دارد و ساختارش به نحوی است که محو شدنی نیست ، حالا ممکن است سوبژکتیویسم متافیزیکی جولانگاهی داشته باشد اما آیا شرط جاودانگی و پایایی را داراست ؟
….
+ فکر کنم باز بستگی دارد به اینکه این هستی شناسی دینی را چی تعریف کنید. ولی از هر جهت این درست خواهد بود که هستی شناسی دینی برای مواجهه با امر قدسی دست پیش را دارد. بله. در کل، ریشه یابی دکتر عبدالکریمی درست؛ امّا می ماند سؤال: "حال چه باید کرد؟" و با چه ابزار شناختی...
….
+ جهان شناسی که از درجه اعتبار بالایی برخوردار است دارای ویژگیهایی است که ترکیب این ویژگیها ، جهان شناسی مورد نظر را معتبر و پایا می سازد ،از مهمترین آنها ، عقلانی و اثباتی بودن ، معناسازی ، تعهد آوری ، تقدس سازی ، آرمان سازی و..را می توان مد نظر داشت .
شناخت هستی ، با در بر گرفتن ویژگیهای که از آن بر شمردم می تواند انسان را همواره با شوق و پر از معنای زندگی و آرزو و تعهد نگهدارد ، عدم وجود چند مؤلفه در هستی شناسی سکولار ، باعث شده است که بی معنایی بر جهان سیطره یابد ، اما اینکه آیا این شرایط بر همین نحو خواهد بود ؟ پاسخ بنده خیر است و امیدم بر این است که انسان لزوم بازگشت به دامن هستی شناسی توحیدی را درک خواهد کرد و تنها راه نجات انسان از سیطره ی نهیلیسم همین است .
….
+ سلام به نظر منم شاید مثل هایدگر که میگه ارسطو لوگوس و میتوس رو با مدون سازی متافیزیک به نوعی نابود و از دسترس مردم باستان که با شعر و اسطوره با متافیزیک مرتبط بودن خارج کرد شاید این دینداری و معنویت هم الان در قالب دیگری به وقوع میپیونده مثل عرفان های و جنبش های دینی نوظهور
….
+ بله. دقیقاً. در همین جزوه هم دکتر عبدالکریمی دارد ارجاع می دهد به مواجهه ی هایدگر با هگل آنجا که از مرگ هنر گفته بود. که هایدگر نه تأیید می کند نه تکذیب. بلکه پرسشگری دارد. دقیقاً همین که شما می فرمایید. کورسوی امیدی هست هنوز. کمااینکه همین گفتگوها هم هست همین الآن.
….
+ نگاه حد اقلی و حد اکثری به دین، یک بحث درون دینی است! خدایی که ایشان تعریف می کنند اصلا هیچ چیزش روشن نیست و اصلا خدای غیر متشخص را هم نفهمیده اند! حتی مراد ملکیان را نیز به درستی درک نکرده اند، از خدای ادیان هم چنین قرائتی نشده. «این ها» اینجا کلا مبهم است و گنگ
گزاره ها اصلا گنگاست ومبتنی بر واژه هایی مبهم در این صورت هر چه مثال نقض بیاوری نویسنده ی پست تلگرامی (و نه بیشتر) خواهد گفت منظور من این نبوده و آن بوده!
….
+ عرض ادب و پوزش که نبودم. من با این نظر شما خیلی احساس نزدیکی می کنم. داستانش طولانی است اما خلاصه ی آن چنین است؛ از زمانی که بشر نیازهای اولیه اش بر طرف شد، نیازهای والاتر و معنا جویانه اش شروع شد؛ در غارها شروع به نقاشی کرد و بعد هم به مرور به پیچیده تر کردن این نیازهای والاتر (همان امر معنوی و معنایی و قدسی) با خاک کردن متعلقات کسی که فوت کرده بود همراه با جسدش مبادرت ورزید. سپس دوران اسطوره ها شروع شد تا این امر معناجویانه را صورت جدیدی بدهد و بعد هم دین و فلسفه سعی کردند این نیاز را فرمول بندی قانع کننده تری بکنند و امروزه که برای تعداد هر چه بیشتری ، فرمولهای قدیمی ای که برای برطرف کردن این نیاز جاودانه کمتر و کمتر قانع کننده می شوند، این به معنای مرگ آن نیاز نیست، بر خلاف نظر بعضی ها، بلکه به این معناست که فرمولهای جدیدتری برای ارضا آن امر معنوی و معنا جویانه و قدسی کشف می شوند که برای کسانی که فرمولهای قدیمی قانع کننده نبوده اند، این فرمولهای جدید اقناع کننده تر می شوند؛ مانند همین تمایلات شدید به مکاتب عرفانی شرق و جایگزین شدن مدیتیشن به جای رویکردهای روان کاوانه و رفتن به سمت؛ داشتن و ابداع دین فردی. بدین منوال؛ امر معنوی و معنادجویی و قدسی نه تنها نمی میزد بلکه تا انسان زنده است، همراه وی خواهد بود؛ فقط شکل برطرف کردنش، از فرمهای ساده تر و غیر استدلالی تر به سمت فرمهای پیچیده تر و استدلالی تر می رود.
….
+ به نظر بنده اونجا که استاد فرمودن ساحت قدس و ابدیت با روی کار اومدن مدرنیته و صنعت و الزاماتش بر تفکر بشر و پارادایم اومانیستی و عقلانیت روشنگری با همه ویژگیهاش ...دوران دینداری به پایان رسیده استباه به نظر میاد چرا که جنبش های نوپدید دینی و عرفان های مختلف و معنویت های مختلفی که همین بشر مدرن شده دنبالش هست خلاف این رو ثابت می کنه
فقط دینداریها متناسب با زمان تغییر کرده و تفکر دینداری پرورده شده گرچه دینداری های مختلف هم هنوز هست
….
+ ببینید اولا که من لااقل دیدگاه دکارت را با زندگی معنوی متناقض نمی بینم کانت هم تفسیر معنوی و حتی دینی میشه ازش کرد به راحتی و بی نادیده گرفتن هیچ بخشی از متونش
ثانیا بخشهای زیادی از نوشته های هایدگر هست که بیش از حد ایده آلیستی و رمانتیک است
یعنی من اصل اشکال را در هایدگر میبینم نه عبدالکریمی
….
+ بنده با درصدش کار ندارم ولی همین انسان مدرنه که به این جنبش ها و حتی این همه اروپایی که به داعش پیوستن همشون انسان گذر کرده از عصر روشنگری هستند ....انسان به ما هو انسان نمیتونه دین رو به عنوان ساحت قدس و ابدیت رها کنه چرا که همین بحث تو قرن 18 و 19 هم به وسیله روانشناسان و جامعه شناسان در گرفت و موضوع بحثشون همین بود که چرا انسانی که عصر روشنگری رو قبول کرده و سر تعظیم در برابر دست اورد های این عصر فرو اورده باز هم به کلیسا و کنیسه و ....میره
….
+ بحث رها کردن دین نیست ، مطمئنا دین هست کما اینکه بت پرستی هم هست .
اما بحث اینجاست که بسط سوبژکتیویسم متافیزیکی باعث شده که انسان «عموما» به این نتیجه برسد که انسان به عنوان یک فاعل شناسا فراتر از ذهن چیزی را درک نمی کند و این باور غالب شده ،اما دین به فراتر از ذهن دعوت می کند ،
نتیجه : انسان مدرن ، دین را به عنوان بستری برای شناخت در دنیای امروز نمی پذیرد ، حتی اکر هم بخواهد چنین کند گسترش سوبژکتیویسم متافیزکی ، خلوت و جلوت انسان را تحت الشعاع قرار داده و بازه ای برای دین و شناخت دینی بر جای نگذاشته است .
….
+ ببینید اصلا بعضی تعابیری که به کار می برند محل بحث است...
قبلا ما گشودگی به ساحت قدس داشتیم الان نداریم...یعنی چه؟
"امر قدسی خودش را در فراسوی آگاهی آشکار کند"
یعنی چه؟
یعنی انسان امروز منتظر معجزه نیست و بسیاری رویدادها را که قبلا معجزه و ...میدانست الان با گسترش علم معجزه نمی پندارد؟
این معنا یعنی دیگر ما به ساحت قدسی گشوده نیستیم یا ماوا نداریم؟
چند فایل اولشان که بحث هایی در مورد معنای دین و تفکیک این معانی بود...ولی خودشان هم معنای دقیق و روشنی ارائه ندادند...
"همنشینی با امر قدسی"
مرگ امر دینی و حیات معنوی اتفاق افتاده چون ما دیگر خود را همنشین امر قدسی نمی دانیم!
….
+ به نظر من جناب دکتر عبدالکریمی با جملات و کلماتی امروزین و البته بسیار مطول و کشدار و طولانی دفاعی نه چندان واضح و رک و راست از آنچه که ادیان ابراهیمی عرضه کردهاند را می خواهند به مخاطب ارائه دهند. ایشان در کنه وجودشان نگران معیارهای سنتی هستند که شاید با وضوح بیشتری در ابتدای سخنان امروزشان شاهدش بودیم؛ آنجا که در پوشش دلسوزی مخاطبان خود را به تشکیل خانواده و داشتن شغل و تحصیلات آکادمیک سفارش می کنند. ایشان یک مدافع ارزشهای سنتی در تمام سطوح هستند اما رک و راست و بدون پیچاندن در کلمات و جملات طولانی این کار را نمی کنند.
….
+ وقتی که برای شناخت در دنیای مدرن مکانیسم تعریف می کنند و این مکانیسم جهانی می شود ،همچنین آثار مثبتی چون ارتقاء سلامت ، پیشرفت تکنولوژیک و ......دارد و جهانیان این مکانیسم را می پذیرند لذا فراتر از ذهن آرام آرام به توهم و مهمل بافی بدل می شود .
لذا رازآلوده بودن جهان ،اصطلاحی بی معنا جلوه می کند ، چرا که علم را آنچنان توانمند می یابند که هر رازی را آشکار می سازد ، پس امر قدسی و فرا ذهنی و فرا آگاهی ،قابل اعتناء جلوه نخواهد کرد ، پس گشوده بودن بر امر قدسی هم بی معنا ست ..
….
+ عرض کردم که راز را به رخنه تقلیل دادند...
که شما هم تایید می فرمایید
مثلا قبلا منشا بیماری حصبه مبهم و راز بوده و چون راز بوده مردم به علت جهل به حقیقتی فرامادی نسبت می دادند و الان با گسترش علم این راز آشکار شده و درمانش هم در دسترس پس راز آلودی به پایان رسیده
بحث دقیقا همین تقلیل اشتباه راز به رخنه است...
که بعضی هم از دلایل روانشناختی به وجود آمدن دین مطرح می کنند...جهل و ترس
چیزی که ایشان به عنوان گشودگی امر قدسی در گذشته مطرح می کنند فکر میکنم معادل جهل و ترس است اگر الان با سیطره علم و تکنولوژی از میان رفته باشد...
….
+ این بخشی از معنای راز است .
معنای وسیعتر این است که ما بخواهیم فراتر از ذهن انسان صحبت کنیم ، مطمئنا ادراکات فراذهنی اگر به درون ذهنی تقلیل یابند رازآلود خواهند بود و فهمی مشترک ایجاد نخواهند کرد ، مانند تجربه های عرفانی و دینی .
لذا انسان مدرن آرام آرام با چنین ادراکات و مفاهیم رازآلودی فاصله گرفته و نمی پذیرد .
….
+ "علم آنچنان توانمند است که هر رازی را آشکار می کند"
آیا این اسطوره سازی از علم جایگزین اسطوره های دوره های پیشین نشده؟
عرض کردم که در دوره ای وقتی میکروب کشف شد بزرگترین اتفاق بود...یا بسیاری از نظریات علمی دیگر....
اگر خدا جایگزین رخنه های دانش ما شود بله به اینجا می رسیم که از این باورها فاصله می گیریم...
ولی واقعا پرسش های علمی ما راز است؟
میکروب راز بوده...زلزله و سیل راز بوده و باعث ترس می شده علت کشف شده و جهان ما راز زدایی شده؟
و الان هم آغاز خلقت؟
با پاسخ به این سوال از ساحت قدسی انفصال کامل صورت می گیرد؟
اتفاقا من دقیقا بر عکس فکر می کنم.
….
+ جناب دکتر عبدالکریمی از یک طرف، اخلاقی بودن را مستلزم آگاهی و انتخاب آزادانه می دانند و از طرف دیگر «متدین» بودن را مستلزم عدم انتخاب فردی، و تحت تاثیر فرهنگ و جامعه بودن، می دانند. به عبارت دیگر؛ اگر قسمت اول حرف شان درست باشد، از قسمت دوم فرمایش شان باید نتیجه گرفت که یک متدین از روی آگاهی و انتخاب، متدین نیست!
….
+ امر قدسی ، امری است که از ذات باری تعالی نزول یافته باشد و چون بر ذات باری تعالی تسلط نداریم پس امر قدسی را همواره دارای جنبه های ناگشوده و مبهم و ورای فهم بشر می پنداریم .
انسان مدرن ،با عنایت به مکانیسم شناختی که در آن رشد پیدا کرده و تمام آنات زیست اجتماعی و فردی اش را پر کرده است با چنین امور مبهم و رازگونه ای میانه ندارد .
….
+ اتفاقا بین دانشمندان و برخی همین مطرح هست که ما ممکن است به جایی برسیم در علم ژنتیک که خدا را انکار کنیم یا روح را کشف کرده و خدا را انکار کنیم، در واقعه انگار بین شناخت ما از طبیعت و کشف خدا رابطه معکوسی را تصور میکنیم اما ممکن است اینگونه نباشد
….
+ بند اخر را توضیح می فرمایید..
چگونه میانه ندارد؟
شواهدی که وجود دارد نشان می دهد که اتفاقا انسان سعی دارد این سوالات را به فراموشی بسپارد ولی به آن نزدیک تر می شود.
میانه ندارد یعنی برایش اولویت نیست؟
یا سوالی که در دایره علم پاسخی پیدا نشود کنار می گذارد؟
خب تمایل به عرفان های جدید نشان می دهد که اینطور نیست.
انسان مدرن اتفاقا دنبال نسبت سازی بین خودش و جهان است...یعنی نسبت های گذشته را کافی و یا کامل نمی داند
….
+ یعنی که دینی که امروز مندینین دارند درست مثل نژاد و جنسیت، خارج از خواست و اراده ی فرد متدین نوعی «اتفاق افتادگی» (که همان کلمه ی آشنای «جبر» قدیم باشد. نمونه ای از پیچاندن منظور در کلمات نامأنوس ) می باشد. خوب ارزش چنین جبری، به زعم خود ایشان که امر اخلاقی را مستلزم عدم «اتفاق افتادگی» می دانند چیست؟! که نگران معنویت از دست رفته ی چنین دین «اتفاق افتاده»ای باید بود؟!
به عبارت ساده تر؛ جناب عبدالکریمی می گویند؛ دین یک امر جبری است و نه اختیاری.؟خود ایشان در جای دیگر اخلاق را مستلزم آگاهی و اختیار می دانند. خوب حالا این دین که به صورت جبری، مانند نژاد و جنسیت، بر انسان تحمیل میشود، آیا معنویاتش ارزشمند هستند؟
….
+ در روزگار ما اینچنین نیست ؟
یعنی شما دینی که در دست دارید همان دین اصیل است و خودتان پذیرفته اید یا دینی است که به شما تعلیم داده اند ؟یا پیامبری امروز حضور دارد که به شما فهم خطا و فهم صواب از دین را گوشزد نماید ؟ پس من و شما در یک زیست بوم ،دیندار شده ایم .
البته منظور از دین در این مقاله ، آداب و رسوم و باور ها و فرهنگهاست که طی قرنها به دست ما رسیده است .
….
+ اگر منظورتان این است که یک مسیحی به صورت جبر جغرافیایی و خانوادگی مسیحی می شود، که خوب دقیقا همینطور است. یک گاوپرست هم به همین ترتیب گاوپرست میشود و به مسلمان گوشتخوار حمله می کند. چنین تدینی که از روی اجبار محیطی و خانوادگی بوده است، و نه از روی آگاهی و اختیار، طبق تعریف خود جناب دکتر، در مورد اخلاق، نمی تواند اخلاقی باشد. ظاهرا این مساله در مورد تمام ادیان صدق می کند؛ حتی بودیسم (به میانمار نگاه کنید).،حال سوال این است؛ چنین ادیانی که ریشه در جبر دارند و نه آگاهی و اختیار، چه معنویت و امر قدسی ای دارند که بعضی ها دلواپس از دست رفتن شان هستند؟!
….
+ ولی در مورد اون بحث قبلی من شخصا دیدگاهم این بود که باید میان ساحت های گوناگون معرفتی تفکیک قائل شد. در برخی مسائل می شود به حاق واقع رسید مثل بدیهیات اولیه و در برخی موضوعات نمی شود مثل بسیاری از گزاره های علوم انسانی
….
+ "انسان به ذهن و جهان عین تقلیل می یابد"
چیزی خارج از این دو باشد نمی پذیرد...
ضمانت اجرایی در اجتماع!!!
نتایج مدرنیته در دنیای دینداری....بله ظهور دارد
ولی چرا نمی توانم دم از دینداری بزنم ولی در چارچوب عقلانیت صحبت کنم؟
سیستم فکری غرب!!؟
مگر سیستم فکری غرب یکپارچه است؟
از کدام غرب صحبت می کنیم؟
فهم و شناخت بشر به نحوی پیشرفت کرده که بر گزاره های قدیمی دینی وقعی نمی گذارد؟
احتمالا تلقی این است که دین متعلق به دوران ماقبل مدرن است؟
من مشکلم این است که شواهد این را نشان نمی دهد.
گزاره های دینی خود را با فرم جدید بازتولید می کنند.
الهیات یا فلسفه پویشی متعلق به دوران ماقبل مدرن است؟
من دقیقا مشکلم با این فرمایش شماست...
"شما نمی توانید دم از دینداری بزنید اما در سیستم فکری غرب !!! بیندیشید"!
….
+ ببینید ، شما هنوز به معنای دین در مقاله دست نیافته اید .
منظور از دیندار در این مقاله ،کسانی نیستند که در مورد گزاره های دینی تعقل و تدبر دارند و آنچه را نفهمیده باشند نمی پذیرند بلکه دینداری غالبی است که به ماوراء باور دارد ،اما از شناخت و تعقل عمیق برخوردار نیست ، دین به معنای تئولوژی .
خوب دینداری تئولوژیک بخش اعظم دینداران جهان را شامل می شود ، شاید بتوان ادعا کرد که عموم دینداران اینگونه اند ، یعنی امر راز آلود را پذیرفته اند اما دلیلی عقلی برای پذیرش آن ندارند به دیگر سخن ، شناخت آنان از مکانیسمی برخوردار نیست .
اما سوبژکتیویسم متافیزکی ،دارای مکانیسم شناخت پذیرفته شده است که در همه ساحات زندگی انسان حضور دارد .
فکر نمی کنم این ادعا غلط باشد 👆
در مورد چند سطر اول از متن شما ،یک پرسش مطرح می کنم تا به دیدگاه هم نزدیکتر شویم .
قبول دارید که وحی در آموزه های دینی سهم بسیار بسزایی دارد؟ شما وحی را چگونه شناخته اید ؟دلیل شما چیست ؟
….
+ دین دارای دو خاصیت بود:
کشف و ارایه قانون توحید.
پاسخ به نیاز آدمی به جاودانگی و تازگی و ارامش پایا.
بتدریج از سوی مبلغین و روحانیون تجاوز دین به ساحتهای گوناگون با ساخت ایدوولوژی و مذهب و فرقه و اسمی سازی آغاز شد و ادامه یافت.
با گسترش دانش و فهم و پیدایش تکنولوژی و پیشرفت آن لشکریان دین بتدریج خاکریز به خاکریز عقب نشینی کردند (البته دانشمندان تلفات زیادی چون شهادت سقراط را دادند و میدهند).
معنویت پایان نیافته است؛ رشد سرطان گونه دین از سوی فهم و خرد پذیرفتنی نیست و بهتر است بدان پایان داد.
….
+ سلام
سعید جان ، بحث روشنایی و تاریکی نیست بلکه بحث سیطره ی مکانیسمی از شناخت است که باعث شده انسان وارد جهانی جدید گردد ، دنیای ذهنی انسان ،افقهای جدیدی به رویش گشوده شده که تحولات عظیمی در درون و برون انسان را محتمل خواهد ساخت ، بر همین اساس برداشت این است که همانطور که پایان فلسفه اعلام شد ، پایان دین هم اعلام شود و دین در ساحتهای علوم محو شود .
*** از بیانات اعضا در تاریخ 11 آوریل 2018
نسبت فلسفه و روان شناسی
+ باید همیشه تمایزی بین نفی، نقد و تبیین و تمجید قایل شد، نقد به معنای نفی مطلق نیست. نقد عناصری از نفی و عناصری از تببین، هر دو به همراه دارد. تببین به معنای بازاندیشی و بازگویی بدون هیچگونه دواری مثبت یا منفی. اما نقد به معنای سبک و سنگین کردن و سنجیدن و ارزشیابی است در محک و معیار درستی یا نادرستی. اما تمجید سویه دیگر نفی است، بزرگداشت بدون در نظر گرفتن نواقص چیزی که درباره آن بحث می کنیم.
در نقد کردن و حتی در نفی کردن ( بصورت منفی تر) عناصری از تمجید هم وجود دارد، چرا که اگر بحث مورد نظر اهمیتی نداشته باشد اساسا مورد نقد قرار نمی گیرد. شما هر اندیشه ای را که نقد می کنید به خودی خود ابتدا باید به آن توجه کنید، این توجه نشاندهنده اهمیت بحث مورد نظر است.
بنابراین نقد کردن به معنای نفی و کنار گذاشتن یک بحث نیست، بلکه به معنای ارزشیابی آن است. برخلاف باور بسیاری که درواقع دایم درحال نفی کردند و ادعا می کنند که نقد می کنند و یا نقد کردن را به اشتباه به معنای نفی کردن معنا می کنند.
ما همیشه دوست داریم خصوصا عقایدی را که سالهاست با آنها مانوس هستیم بری از نقد باقی بمانند، اما اگر ابتدا خود را نقد نکنیم این چسبیدگی دایم به باورها ما را در یک رخوت و سکون قرار خواهد داد.
در این مورد بیشتر می توان بحث کرد و مسایلی نظیر، بی اهمیت جلوه دادن، کم محلی، بی توجهی را هم لحاظ کرد.
اما مهمترین مفهوم همان نقد کردن و شک کردن است، که فلسفه مدرن با آن آغاز می شود.
عرض من کلی بود اما شما را مورد خطاب قرار دادم چرا که در آغاز این فکر را در من بوجود آوردید که نقد به معنای نفی نیست.
با شما موافقم اما این مرز بین اندیشه و شخصیت مطلق و کاملا جدا افتاده نیست. اما غرض من هم شخصیت سنجی نبود این بحثی است که از آغاز درباره هایدگر بوده است و تازگی هم ندارد، برخی مفسران برجسته حتی به طور کلی فلسفه هایدگر را به این جهت مورد حمله قرار داده اند اما من با آنها همدل نیستم.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
"بگذار حق و باطل روبه رو شوند؛ آیا هرگز دیده ای که حقیقت در رودرویی منصفانه و مشروع مغلوب شود؟ "
جان میلتون
….
+ تیم مادلین استاد فلسفه در دانشگاه نیویورک است. او لیسانسش را در فیزیک و فلسفه از دانشگاه ییل و دکترایش را در تاریخ وفلسفه ی علم از دانشگاه پیتزبرگ گرفته است. کار او حول محورتفسیر نظریه ی فیزیکی می چرخد. کتاب های اخیر او شامل«فلسفه ی فیزیک: فضا و زمان» و «بنیادهای جدید هندسه فیزیکی» هستند. او همپیوند گاگنهایم، و عضو آکادمی بین المللی فلسفه علوم و آکادمی هنرها و علوم آمریکاست.
….
+ تاثیر داشتن با علت تامه بودن متفاوت است
هیچکس نمیتواند منکر تاثیر فرهنگ باشد اما کسی هم نمیتواند ادعا کنید تنها موثر است بلکه عوامل دیگر نیز دخیل است
نوع :بینش/ ژنتیک/تربیت
و در اخر وجدان باطل از عوامل موثر هستند
رابطه بین تاثیر جبری و اختیاری 0 و 1 نیست بلکه بی نهایت ارزش در این میان فاصله است
#تفکر_فازی
بنظرم برای انتخاب فرهنگ نیز فرهنگ سابق موثر است!
این بحث نهایت به جبر و اختیار میکشد
اما در کل همیشه این اصل وجود دارد که انسان فقط تا حدودی (نه کاملا) مسئول انتخاب های خویش است
….
+ واقعا درست گفته....چون فرگه کمتر از هایدگر مخالف یهودیت نبوده.....اما وقتی حرفای فرگه رو میخونیم متوجه میشیم که فرگه نژاد پرست نیست، یک عکس العمل رو می بینیم مشابه عکس العمل فلسطینی ها در مقابل اسراییلی ها.....در هایدگر هم متوجه این امر مبشیم، هایدگر در یادداشت های سیاه از مهاجرت این ملت و در اختیار گرفتن آلمان توسط یهودی ها میترسه....در نگاه فرگه و هایدگر از آلمان یک کشور اشغال شده رو تصور می کنیم....ریشه این نوع تفکر از کجا اومده من نمیدونم....
….
+ ابوذر جان با اینکه کاملا باهات اتفاق نظر دارم که با پسوند فاشیستی نامیدن فیلسوفی به نام هایدگر نمی توان میراث عظیم فکری او را یکسره تختئه کرد ولی این توجیه رویکردهای فاشیستی آثار او بخصوص بعد از انتشار دفترهای سیاه (همین چند سال پیش) نمی باشد. برخی متفکران حتی معتقدند که رویکردهای ارتجاعی هایدگر در سیاست را نمی شود از ذات فلسفه ی او جدا کرد. مورد بسیار معروف آن نقدهای تند و تیز تئودور آدرنو در کتاب «زبان اصالت» است که اساسا کنه فلسفه ی هایدگر را فاشیستی می داند و بسیاری از مفاهیم موجود در «هستی و زمان» را از این منظر تفسیر می کند.
….
+ عرض ادب
همانطور که بنده همیشه تاکید دارم قبل از شروع بحث ها مخصوصا در موضوعات ارتباط دین و فلسفه و علم ،قبل از هر چیز لازم است این مفاهیم را تعریف کنیم.
از علم تعاریف متعددی شده است.
باید علم و روش علمی را تعریف کنیم و به اشتراکی برسیم.
همین کار را در مورد فلسفه و دین انجام می دهیم.
آیا از فلسفه و علم می توان به عنوان ابزاری برای تفسیر متون دینی استفاده کرد؟
حتما تفاوت دارند ولی آیا این تفاوت مربوط به هدف است یا روش یا موضوع یا اصلا تفاوت کلی و اساسی یا تفاوت ماهوی دارند؟
….
+ سلام. موضوع جالبی را نوشته اید. سوال؛ «تو می کوشی آن را آرام کنی...»؟! کی می کوشد؟ این مگر خود فکر نیست که می کوشد خود را آرام کند؟
….
+ سعی بدون سعی. کوششی که جوششی خواهد شد. روشی که به منش تبدیل خواهد شد.
….
+ سلام و درود. به نظر من اگر کسی می گوید سیگار کشیدن بد هست، این نصف راه است؛ نیمه ی مهم تر؛ روش و تکنیک صحیح ترک سیگار هست.
….
+ مثالی که فرمودید مصداق فلسفه کریشنامورتی نیست. در واقع در این شکل فکری هیچگاه حکمی از بد یا خوب بودن صادر نمیشود. بلکه یک خط فکری ایجاد میشود و میتوان به صورتی نامحدود در آن خط حرکت و از آن جدا شد و نتیجه را تجربه کرد.
….
+ آنها سفارش می کنند که از فکر باید در محدوده های خاصی استفاده کرد؛ در قسمتهای کاربردی. آیا کاربردی تر از کنار گذاشتن فکر که خودشان اینقدر مهم می دانندش وجود دارد؟
….
+ من در فلسفه ی کریشنامورتی به هیچ باید و نبایدی برنرخوردم. باید و نباید ها حاصل تصاویر شما از گذشته حال و آینده هستند.
….
+ مگر این همه نمی گوید که وراجی های ذهن بد است؟! بنا بر این او و مصفا در عین این که می گویند نباید بد و خوب و ارزشگذاری کرد، خودشان دائم ارزشگذاری می کنند!
….
+ اول این که بنده جملات و سنخرانی های جناب آقای مصفا را همیشه همسو با کریشنامورتی نمیدانم. ولی کریشنامورتی(گوینده) میگوید، وراجی های ذهن را چنان چه بشناسید. فرصتی برای کشف حقیقت و چه بسیار ممکن با توقف فکر حاصل میشود.
….
+ مصفا حرفهای کریشنا مورتی را به دلایلی، ایرانیزه و اسلامیزه و عرفانیزه می کند، اما از همان بن بست منطقی و استدلالی و عملی ای که کریشنامورتی در آن گرفتار است، نمیتواند بیرون بیاید، چون تقلید می کند و توان دیدن نقاط ضعف منبع تقلیدش را ندارد.
….
+ چنانچه ما یک باور بین تاریکی و روشنایی داشته باشیم. همیشه در کشاکش و جنگ بین آن دو هستیم. در این حالت آگاهی لحظه به لحظه از فرایند هایی که ساخته و پرداخته ی ذهن هستند می تواند راهگشا باشد. ولی آن رویکردی که فرمودید در واقع نوعی فریب هست. شاید فریب قسمت های فریب خورده ی ذهن
….
+ اگر بخواهم خلاصه بگویم؛ کریشنا مورتی حرفهای خوبی که ناشی از بودیسم و هندويیسم است را به جهان غیر هندی معرفی کرد. اما به دلایل گوناگون، از جمله نداشتن تحصیلات علمی بالا، نتوانسته متوجه نگاه تناقض آلود خودش بشود؛ از جمله در عین ارزشگذاری کردن؛ ارزشگذاری کردن را محکوم میکند. دلیل مطرح کردن مصفا هم این است که اکثر کسانی که با کریشنا مورتی در ایران آشنا شده بودند، از طریق مصفا بود که او هم با امتزاج حرفهای کریشنا مورتی با عرفان و اسلام، باعث میشود که نقاط ضعف اساسی کریشنامورتی با مساله ی خوبی که مطرح کرده بیشتر پنهان بماند و مخاطب فارسی زبان کریشنا مورتی مصفا؛ از چاله ی «تفکر زائد» بیرون می آید و در چاه «تفکر زائد» + سرزنش خود به خاطر ناتوانی در کنار گذاشتن «تفکر زائد» و وراجی های ذهن فرو می رود. یعنی نه تنها مشکلش حل نمیشود بلکه مشکل جدیدی هم پیدا می کند. همه ی اینها به خاطر این است که کریشنامورتی به ندرت در مورد تکنیک و روش کنار گذاشتن وراجی های ناخواسته ی ذهن سخنی می گوید. اما همانطور که عرض کردم؛ از این نظر که او بود که موضوع مدیتیشن را در جهان همه گیر کرد، کارش ارزشمند بود.
….
+ یعنی می فرمایید ، ما با کنار گذاشتن و یا خاموش کردن فکر و خرد و آرام ساختن آنها به آگاهی درونی چون چیزی شبیه غریزه در حیوان می رسیم و بدون دغدغه زیست می کنیم ؟
….
+ شکاف هایی با عمق بسیار زیاد از تفکرات کریشنامورتی با بودیسم و هندوئیسم وجود دارد که آنچه فرمودید امکان دارد عدم شناخت کافی از یکی از آن دو باشد!
دقیقا خاموش کردن ذهن به شکلی بی روش یک دغدغه محسوب میشود. و این دغدغه همیشه ادامه خواهد داشت. ولی لحظاتی خواهد بود آن وجود متعالی را ورای حس و عاطفه و بازی های ذهنی تجربه کنید و هر بار بازگشت از آن وضعیت تغییراتی درونی و بیرونی در شما را متجلی خواهد ساخت.
….
+ خوب اینجا وارد بن بست روانکاوی مخاطب به جای استدلال، می شویم که از کسی که ادعا می کند، نباید ارزشگذاری کرد عجیب است. البته خود کریشنا مورتی هم دچار این تناقض بود. کریشنامورتی صرفنظر از این که ریشه ی حرفهایش در کجا بوده، موقعی که در مورد مسائلی مثل تکنیک از او سوال میشود به شدت عصبانی میشد و اگر در فیلمهایی که از اوهست نگاه شود؛ رفتاری عصبی و بیقرارانه دارد که این از کسی با آن ادعاها عجیب است.
….
+ رفتار شناسی! روانشانی مدرن وقتی متوجه شد نمیتواند به روان افراد دست یابد شروع به تحلیل رفتار های آن ها کرد. و از اینجا بود که بر چسب های روانی زده شد. شما چنان رفتار می کنید پس چنین فکر میکنید. آنچه را که نیست را دریابید. آنچه هست نمود پیدا میکند. بدون فکر. بدون استدلال...
….
+ تا انسان به تعریف های کافی نرسد ، تلاطم و دغدغه دارد ،
در این متن ، به واژه ی وجود متعالی و ورای حس رسیدید ، که روشن نیست چگونه می شود به آن مرحله رسید ، البته در ابتدا گفتید با آرام کردن فکر .
بدون مشکلی با شما ، اشکال از برداشتی بود که مطرح کردید ، به نظر می رسه یک پازل در این بین گم شده است . و آنها که شرح دادند کافی نبوده .
….
+ با عرض ادب دوست عزیز
آرام کردن فکر عملی ممکن است
با گوش کردن به موسیقی آرام بخش
تجربه لذت بخشی است
ولی قانون طبیعت ذهن فعال هم می خواهد تا انسان با چالش های زندگی رو به رو شود
فرار از رنج سعادتی در پی ندارد
بلکه باید با آن رو به رو شد هدف همین است
ساده ترین درد های جسمی مثال ساده ای در این باب است.
….
+ سلام
اصولا یکی از روش های شناخت توسط عقل ایجاد تجانس است و رفتارشناسی هم بر این اصل تکیه دارد
اما سوال اینجاست اصلا میتوان به کنه ذات شخص پی برد؟! مسلما خیر
….
+ سلام. به افکار فرد در لحظه ی انجام رفتار شاید بتوان پی برد اما افکار دائم عوض میشوند و اگر رفتاری مصنوعی باشد، مثلا هنرییشه بازی، که بعضی ها که زندگی را یک تئاتر می دانند، مساله ی پی بردن به افکار از طریق رفتار شناسی را کمی زیر سوال می برد.
برتراند راسل می گفت؛ من اگر ادعا کنم که توی آسمان و بین ستاره ها یک قوری چای وجود دارد، شما باور می کنید؟ فقط در صورتی باید باور کنید که من آن را به شما نشان بدهم. صرف ادعای من نباید شما را قانع کند!
….
+ یک تصویر ارزش هزار کلمه را دارد
و یک تجربه ارزش هزار تصویر را
بسیاری سرگردانند در مساله آگاهی و ذهن
تجربه مستقیم، می تواند همه چیز را روشن سازد
موضع گیری در مقابل آن چه با مفروضات و باور های ما، خواه باور های مذهبی، خواه باور های فلسفی و خواه باور های علمی، بخردانه نیست
این روش آن کشیشانی است که حتی به درون تلسکوپ گالیله نگاه نکردند
….
+ گالیله کسی بود که بر علیه یک باور قدیمی و غیر علمی که هیچ تجربه ای آن را اثبات نکرده بود، اقامه ی دعوی کرد و نشان داد که آن اعتقاد قدیمی و خرافی با یافته های تجربی انطباق ندارد. ظاهرا ادعای رابطه ی با روح شبیه آن چیزیست که گالیله بر علیه آن اقامه ی سند کرد!
….
+ آیا ما فقط جسم مادی هستیم؟
آیا آگاهی زائیده مغز است؟
آیا به جز این واقعیت، واقعیت هایی دیگر و یک سره متفاوت وجود دارند؟
می توان پاسخ های متفاوتی به این گونه پرسش ها داد. هر کس بر اساس اندیشه هایش، بر اساس مطالعاتش و بر اساس باور هایش پاسخ هایی را درست تر می بیند
اما چیزی هست به نام تجربه
با کسب تجربه، از نیاز به حدس و گمان و سرگردانی و حیرانی رها می شویم
….
+ دقیقا. تجربه ای که برای همه قابل انجام شدن و «مشاهده» باشد و نه شبیه قوری برتراندراسل!
….
+ هر کس در تقابل با طرز تفکر مخالف، بدون گشودگی برخورد کند، بدون سعی در فهم درست نظر مخالف، خواه خود را اهل علم بداند (بخواند) و خواه اهل مذهب و یا اهل فلسفه، پیروی راستین آن کشیشان است
….
+ سلام. خیر. این کتاب حول نشان دادن دقایق فاشیستی اندیشه ی هایدگر و یاسپرس است و اصالت اینجا به معنای بازگشت به اصل، خلوص و نوعی حذف غیر است.
….
+ فکر کنم کسی که اطلاعات مختصری در زمینه ی فلسفه ی علم و روش های گوناگونی که در علم به کار می روند داشته باشد بتواند تفاوت گزاره های علمی و شبه علمی و ضد علمی و خرافی را بداند.
….
+ ۹۸ درصد که خوبه
اگر ۱۰۰ درصد دنیا و از جمله تمام اهالی دنیای علم فرض غلطی داشته و به چیز غلطی باور داشته باشند، آن چیز هم چنان غلط است
….
+ یعنی برای اولین بار کسی پیدا شده که موضوع روح را مطرح می کند؟! کاری که گالیله کرد این بود. کاری که شما می کنید دنباله ی همان کار واتیکان است. موضوع به این سادگی را نباید نیاز به توضیح باشد!
….
+ عرض ادب
بزرگوار به نظرم توضیحی در مورد شبه علم بدهم شاید تفاوت مشخص شود.
اینکه شما فرمودید "ادعای وجود روح" جدا از آمار جالب ۹۸ درصدتان شبه علمی نیست.
مثلا در مورد روح شبه علم این است که بگوییم با دستگاه محل روح را در بدن مشاهده کردیم.
این می شود شبه علم
یا اینکه در قرون گذشته قرن ۱۸و ۱۹ تحقیقات و آزمایشاتی انجام دادند که با مرگ انسان ۲۱ گرم از وزنش کاسته می شود.جدا از درستی یا نادرستی این بحث،اینکه بگوییم این ۲۱ گرم همان جرم روح است می شود شبه علم...
آن چیزی که شما فرمودید شبه علم نیست هر ۰ند معیارهای تفکیک علم و شبه علم هنوز آنقدر دقیق نیست که با دیدن یا شنیدن هر عبارتی در چند ثانیه بگوییم علمیست یا شبه علمی...
ضمن اینکه در مورد خرافات و شبه علم قبلا عرض کرده بودم نکته مهم جابه جا کردن کانتکست است.
مطلبی در یک کانتکست قابل بحث است و در بک کانتکست دیگر شبه علمی...
هر چیزی که توضیحی علمی در موردش وجود ندارد شبه علم نیست.
….
+ یک توضیح ضروری:
بسیاری از چیز هایی که تکرار ناپذیر و در نتیجه از نظر علمی اثبات ناپذیر می نمایند، در واقع کاملاً آموختنی و تکرار پذیرند (و در نتیجه شایسته بررسی علمی)
و البته در برخی موارد، قسمت سخت قضیه، شجاعتی است که برای کسب تجربه نیاز داریم
و تلاش جهت دست رسی به یک راه جهت کسب تجربه
مشکل بسیاری از مواردی که امروزه برچسب شبه علم و ضد علم می خورند، این است که برای فهم درست آن ها شما باید بر روی خودتان کار کنید
و نه بر روی بقیه
بسیاری چیز ها وقتی قابل شناخت درست هستند که آزمایش کننده و آزمایش شونده یکی باشند
ذات این گونه چیز ها چنین است
….
+ سلام. شبه علم معادلی هست برای این کلمه که کارل پوپر آن را رواج داد؛ pseudoscience. مشخصه ی اصلی شبه علم این است که؛ تکرار پذیر نیست؛ ادعایی است که نه می شود آن را رد کرد و نه می شود اثباتش کرد؛ مثل اعتقاد به جن یا روح. بر خلاف گزاره های ضد علمی که می توان اثبات کرد که درست نیستند؛ مثل این گزاره؛ ۳ مولکول يیدروژن و یک مولکول اکسیژن تولید آب می کند. گزاره های علمی هم از نظر پوپر دارای خصوصیاتی هستند که همه می دانند.
پوپر میگوید؛ کسی که دنبال علم است؛ انرژی خود را صرف گزاره های علمی می کند و نه گزاره های شبه علمی یا ضد علمی یا خرافی.
این که من گفتم با تخفیف ۹۸ درصدی میتوان آن را از گروه گزاره های ضد علمی و خرافی بیرون آورد، تخفیف بهاری بود، وگرنه از نظر؛ گزاره ای خرافی است.
….
+ ممنونم
خب بنده می توانم چند گزاره علمی خدمتتان عرض کنم که ابطال ناپذیر باشد.
آنتروپی هر سیستم بسته همواره افزایش می یابد.
نیمه عمر اورانیوم ۷۱۰ میلیون سال است.
مثلا علم احتمالات داریم...
احتمال اینکه سکه سالم را پرتاب کنیم شیر بیاید ۵۰ درصد است اما نمی توانیم با پرتاب سکه این فرضیه را ابطال کنیم.
هیچ گاه گزاره ای در مورد احتمالات ابطال پذیر نیست پس بگوییم احتمالات شبه علمیست؟
ابطال گرایی قرار است به ما اجازه دهد کاملا از مبنای استقرایی بی نیاز باشیم.
اگر نتوانستیم مواردی که مثلا در فیزیک نظری و یا بیولوژی روی کاغذ به آنها رسیدیم در بیرون مشاهده کنیم آیا ابطال شدند؟
….
+ متشکرم. به نظرم اینجا هم ما با ترجمه ای از لغتی انگلیسی روبرو هستیم که باعث برداشت دقیق نمیشود. همانطور که در مورد لغت evolution در زبان فارسی پیش آمده که آن را به غلط به «تکامل» ترجمه کردند.
«ابطال پذیری» هم همین وضع را دارد؛ ترجمه ی دقیقی نیست برای کلمه ی؛ falsification. ابطال در فارسی به معنای باطل بودن و غلط بودن نزدیک است و اصلا یکی است. اما منظور پوپر از کلمه ی falsification باطل بودن یا غلط بودن نبوده بلکه؛ «غیر قابل اثبات شدن یا رد شدن» بوده؛ مثل وارادوکس؛ «من همیشه دروغ می گویم»، با کمی دقت میتوان فهمید که از این گزاره نمی توان به هیچ نتیجه ی دقیقی رسید. در محدوده های دیگری هم چنین گزاره هایی وجود دارند؛ از جمله در علم. پوپر معتقد بود؛ کار علم این نیست که در مورد این گزاره ها که نمی توان آنها را falsification کرد، وقت و انرژی بگذارد.
….
+ ابطال پذیری یعنی گزاره ای که علی الاصول قابل ابطال باشد. و با این وصف گزاره " نیمه عمر اورانیوم فلان میلیون سال است قابل ابطال است" هر چند ابطال آن عملیاتی نباشد. و این ماهیتا با گزاره هایی که از،چنگ هر نوع ابطالی میگریزند. متفاوت است
….
+ ابطال پذیر نبودن، یعنی که قابلیت به نتیجه ی قطعی رسیدن در مورد آن وجود ندارد. مثل پارادوکس های زبانی؛ مثلا این؛ «من همیشه دروغ می گویم»، این جمله در ظاهر و در نگاه اول، دارای معنا هست، اما با کمی دقت می توان متوجه شد که در مورد آن نمی توان به نتیجه ای قطعی رسید. در محدوده های دیگری هم چنین گزاره هایی وجود دارند که صورت پیچیده تری دارند که نمی توان در مورد آنها به نتیجه ای قطعی رسید. مسلم است که کسی نمی تواند مانع کسی شود که تا آخر عمرش به پارادوکس «من همیشه دروغ می گویم» مشغول باشد، اما از نظر پوپر، این شان علم نیست.
منظورتان بحث منطقی و کلامی و زبانی است؟ یا بحث تجربی؟ می دانیم که پوپر مخالفین و منتقدینی داشته. اما به نظر من یکی از واضح ترین مرزها را بین گزاره های گوناگون تشخیص داده است.
….
+ سلام خدمت دکتر نکونام عزیز. ببينيد اگر ما قرآن را فقط خطاب به عصر اعراب زمان پيامبر بدانیم و فهم آنان را معيار فهم اساسی و اصیل قرار دهیم به نظرم دچار اشکالات اساسی خواهیم شد:
1- اولا کتابی که ادعای هدایت فرا زمانی و فرامکانی برای همه ابناء بشر ( فرا فرهنگی )را دارد, محصور در زمان و مکان خاصی کرده ایم و اساسأ تیشه به ریشه ی این ويژگي اساسی قرآن زده ایم.
2- در پذیرش این دیدگاه نوعی "حصر تأویلی" و یا " انحصار در فهم" وجود دارد که در اینصورت به کلی تفاسير جدید و مدرن از قرآن که لازمه ی زندگانی مسلمانان در هر شرایطی است زیر سؤال خواهد رفت چون مغایر با فهم اصیل تلقی خواهد شد.
3- شاید بفرمایید که اتفاقأ پذیرش این ديدگاه به فهم تفاسیر متفاوت از دین و متون دینی کمک خواهد کرد اما باید این نکته را در نظر داشته باشید وقتی شما فهم اصيل را در " فهم اعراب حجاز" زمان پيامبر فرض کنید در این صورت هر تفسیری مغایر با آن یا به تناقض خواهد انجامید و یا به غیر اصیل بودن فرض اولی که بازهم تضاد است می انجامد.
به طور کلی احساس می کنم پذيرش این دیدگاه به تفکر شما که فهم جهان شمول از دين است کمکی نخواهد کرد و اتفاقا برای دفاع از این دیدگاه باید پذیرفت که گاهی اوقات می توان فهمی اصيل تر و قابل پذیرش تر از زمان اعراب صدر اسلام برای جامعه از متون دینی متناسب با شرایط فعلی جامعه داشت و آن را به کار گرفت. سپاسگزار از توجه شما
….
+ چه این نتیجه اثبات کند که آن گزاره غلط بوده و چه اثبات کند که درست بوده، در این صورت آن گزاره، علمی است. اما گزاره هایی وجود دارند که قابلیت تحقیق کردن ندارند؛ یعنی نمی توان به این نتیجه رسید که درست هستند یا غلط هستند، این نوع گزاره ها شبه علمی هستند.
من حس می کنم که ابطال پذیری را اگر به معنای قابلیت تحقیق تجربی تکرار پذیری داشته باشند که بتوان در مورد شان به نتایجی قطعی رسید، در نظر بگیریم موضوع روشن میشود؛ مسائلی که چنین خاصیتی دارند؛ علمی هستند، و بقیه ی مسائل می توانند؛ شبه علمی یا ضد علمی یا خرافی باشند.
….
+ #دعوای_قرآنیون_و_اخباریون
#مخاطبان_قرآن
سلام بر شما
1. مخاطب تعریف مشخصی دارد و او عبارت از کسی است که در وقت و مکان ایراد کلام حاضر است. در تخاطب دو شخص حضور دارد: یکی متکلم و دیگری مخاطب. هرگز به شخصی که غائب است، مخاطب گفته نمی شود. حتی به کسی که حاضر است، اما قصد القای مقصود به او نیست، مخاطب گفته نمی شود. بر این اساس، نمی توان به کسانی که در وقت و مکان نزول قرآن نیستند، مخاطب گفت. آنان غائب اند؛ نه مخاطب. مخاطب یعنی حاضر.
2. هر کتابی را که هرکس بتواند به آن دسترسی داشته باشد و زبانش را آشنا باشد و بتواند بفهمد، می تواند از آن استفاده کند؛ چه مخاطب آن کتاب باشد یا نباشد؛ لذا با فرض این که مخاطبان قرآن، عرب حجاز عصر پیامبر(ص) باشند، هرگز مستلزم این نیست که غیر آنان نتوانند از قرآن استفاده کنند.
3. وقتی گفته می شود، مخاطبان قرآن، عرب حجاز عصر پیامبر(ص) بودند، هرگز بدان معنا نیست که فقط آنان می توانستند، قرآن را فهم کنند؛ بلکه به این معناست که هرکه می خواهد قرآن را بفهمد، باید قرآن را همان گونه که عرب حجاز عصر پیامبر(ص) می فهمند، بفهمد؛ چون قرآن به زبان آنان نازل شده است و لذا باید ملاحظه کرد که آنان الفاظ زبان را به چه معنایی به کار می بردند؛ نه این که ما بیاییم، الفاظ قرآن را به معنایی که دلخواه خودمان است، حمل کنیم.
4. جهان شمول بودن قرآن به این است که همه اقوام بشری قرآن را برای خود هدایت بخش یابند و در زندگی خودشان پیاده کنند؛ نه به این که خطاب قرآن به همه اقوام بشری باشد. اگر قرآن خطاب به همه اقوام بشری باشد، اما آنان مثل مشرکان قریش به آن ایمان نداشته باشند و در زندگی خود پیاده نکنند، هرگز قرآن جهان شمول نمی شود.
5. البته که هر تفسیری که مخالف فهم عرب حجاز عصر نزول باشد، قابل قبول نیست و تفسیر به رأی شمرده می شود. هر فهمی که مطابق یا ملازم با فهم عرب عصر پیامبر(ص) باشد، قابل انتساب به قرآن است و گرنه تحمیل آراء بر قرآن است.
….
+ با تشکر از جناب درودیان بسیار استفاده بردیم
سوال این که بیشتر تفلسف فلاسفه از نوع معرفت ضعیف است تا پایدار و چیزی که ذهن مرا مشغول کرده در رابطه با مارکس است او تا جایی که سرمایه داری را نقد می کند به معرفت پایدار نزدیک تر است و می بینیم که چقدر از این بخش از نوشته های او استفاده شد ولی جایی که درباره کمونیست رویاپردازی می کند معرفت ضعیف است .
اعتبار و ارزش گذاری در ذهن انسان چگونه عملکرد دارد که معرفت ضعیف از شخص مشهور را پذیرا تر است ولی از عامی نه؟
شک گرایی نسبت به چه فاکتور هایی در انسان تحریک می شود؟
….
+ جناب درودیان، سپاس از این کنفرانس مفیدتان. استفاده کردیم.
یک سؤال:
آیا ما انسانها در تمام لحظات زندگی به یک میزان معرفت، آگاهی و شناخت داریم؟
مثلا در لحظه ی ابتدایی بیداری پس از خواب یا لحظات پیش از خواب؟
سؤال بعدی:
یا در خط مقدم جبهه، در زمان جنگ، ما از همان میزان نسبت به حضور دشمن پنهان در نزدیکی خود مطمئنیم که در زمان صلح و در داخل شهری امن؟
یعنی
شناخت ما از حضور فرضی دشمن به باور ما ربط دارد؟ و میتوانیم به شناخت خود شک کنیم؟ چون شاید واقعیت برعکس باشد. در جبهه دورتر باشد و در شهر نزدیک.
….
+ به نظرم بدنامیش نه به خاطریهودستیزی اون باشه بلکه بیشتر فکر میکنم که فلسفه ش در تقابل با فلسفه ی میسحی و یهودی میباشه.
هایدگر و سارتر که هردو اگزیستانسیالیست الحادگران درمقابل کی یرکه گارد و یاسپرس و گابریل مارسل که اگزیستانسیالیستهای مسیحی هستن قراردارن
….
+ سارتر تو کتابش همین تقسیم رو مياره که خودش و هايديگر اگزيستانسياليست الحاد گرا هستن
هايديگر هم طی مقاله ای کل حرفهاي سارتر رو رد میکنه (حرف های الان شما)
….
+ عرض ادب
با این احوال چطور ممکن است یک مفسر با یک روش تفسیری مانند علامه طباطبایی از یک آیه چندین تفسیر داشته باشد؟
بماند که مفسران با هم اختلاف دارند حتی یک مفسر هم از یک آیه چند تفسیر دارد؟
این سیاق آیات که می فرمایید بر آنها پوشیده بوده و نتوانستند مراد قطعی آیات را دریابند!؟
….
+ جناب دکتر نکونام مفاهیمی در فرمایشات جنابعالی است که نيازمند تنویر بیشتر است:
1- اولا فرموده اید مخاطب قرآن فقط افراد حاضر در زمان پيامبر بوده اند درحالی که این سخن صراحتاً خلاف قرآن است ( إن هو إلا ذکر للعالمین یعنی قرآن و مخاطب قرآن همه نسل های عصر پیامبر و نسل های آينده خواهند بود و محدودیتی وجود ندارد ) شما مخاطب را از معنای لغوی آن به معنای قرانی آن خلط کرده اید که کاری ناصواب است. در معنای قرآنی اتفاقا مخاطب می تواند غایب باشد اما مخاطب باشد.
2- فرموده اید که فهم قرآن باید در دایره ی "فهم عرب حجاز عصر پیامبر " باشد. اگر ما همچين امری را بپذیرم براستی چه نيازی به تفاسیر جدید از متون دینی داریم ? و آيا تفاسیری که با " فهم عرب حجاز عصر پیامبر" دارای اختلاف باشد و شما ان را غیر قابل قبول خوانده اید حتما غیر لازم و باید حکم به بی مایگی آنان داد?? براستی به کدام دلیل? آيا نمی توان گفت کلام الهی تفسیر بردار است که اين خود نشانه ی قوت این متن مقدس است و اجتهاد قوی از این نص مقدس در همه ی زمان ها می تواند راهگشای ما باشد? اگر اینگونه است محصور کردن تام و تمام فهم متون دینی در عصر پيامبر چه فایده ای دارد?
3- آيا براستی با پيشرفت علوم های مختلف و معارف مختلف بشری راه برای تفسیرهای دقيق تر و عالمانه تر و متنوع تر از کلام الهی بازتر نشده است? حصر فهم خودمان در چنین اجبار تاریخی چه فوایدی دارد?
خلاصه ی عرض من اینست تفسیر متن مقدس و قرآن کریم فرازمانی است و باید از تفاسیر متعدد و در همه ی اعصار به نحوی برابر استفاده کرد. ( به عنوان مثال اعراب زمان پیامبر روانشناسی نمی دانستند آيا ما باید چون آنان چنین امرى را نمی دانستند دانش های بشری را در تفسیر قرآن فرونهیم و یک تفسیر تاریخی را معيار قرار دهیم.) .
سپاسگزاری مجدد.
….
+ یک نکته در مورد یکی از آیات بگویم شاید برای دوستان جالب باشد....
تفسیر آیه ۱۰۲ سوره بقره را در المیزان مطالعه بفرمایند.
شرحش مفصل است.ولی علامه ذکر کرده برای این آیه یک میلیون و دویست و شصت هزار احتمال تفسیری درست شنیدید ببش از یک میلیون احتمال فقط برای یک آیه وجود دارد.
در مورد مرجع ضمیر اتبعوا اختلاف هست
در مورد یهودیان مورد اشاره که زمان سلیمان بودند یا زمان پیامبر در مورد معنای کلمات و...
اگر برای شما جالب بود به جلد اول المیزان صفحه ۲۳۳ مراجعه کنید.
حتما که این آیه استثناست.ولی عرض بنده این است نمی توان به راحتی با توجه به سیاق آیات در همه آیات مراد را دریافت.
چگونه ممکن است بزرگواری به ضرس قاطع بتواند این عدد منهای یک را رد کند و بگوید با توجه به سیاق آیات مراد آیه این است؟
بعضی آیات بله ولی نه همه آیات...
….
+ دو لیوان می توانند آب یا آبمیوه یا شیر داشته باشند ولی دلیل نمی شود این دو لیوان را یک لیوان بدانیم.
خیلی ساده بگویم امروزه حتی با دستگاه دروغ سنج صحت و کذب سخنان فرد را می فهمند.
دامنه تحقیقاتی از یک انسان می تواند خیلی وسیع باشد تا به تمام تفکرات او پی برد
با تغییر اندازه مردمک چشم می توان فهمید که او عاشق شده یا نه
می توان نوشته هایش را تحلیل کرد
می توان در خانه اش دوربین گذاشت و رفتارش را تحلیل کرد
ووو...
رفتار اجتماعی انسان ها حتی اگر زیر نظر هم نباشند ممکن است دچار دوگانه گی باشد.
اما تحلیل روانشناختی با تکرار رفتار و مطالعه آن ها می توان تا حدود زیادی حتی این دوگانگی را هم تشخیص دهد ولی 100% نیست
ولی با توسعه علم روانشناسی و ابزار آلات جاسوسی این امر ممکن خواهد شد.
….
+ ابطال پذیری از نظر پوپر.....پوپر با ابطال پذیری مرز علم و غیر علم را مشخص نمود....هر ادعای در دانش اگر قابلیت ابطال پذیری داشته باشد علم است و در غیر اینصورت غیر علم است.....فرضا جاذبه در علم است، زیرا تا زمانی که وجود دارد باعث کشش اجسام به طرف زمین می گردد و در صورت ابطال جاذبه دیگر اجسام به طرف زمین کشیده نمی شوند.....اما دعا علم نیست...برای شما یک دعا می نویسند فرضا دعا عمل نمی کند، شما پیش دعانویس می روید میگوید دعا باطل بود و او می گوید شما فرضا باید با دست راست دعا را حمل می کردید نه دست چ. اما دعا دوباره عمل نمی کند شما دوباره پیش دعانویس می روید...و این رفت و آمد ادامه داد در نهایت امر دعا نویس به شما می گوید دعای من باطل نبود شما اعتقاد نداشتید.........به عبارت دیگر ابطال پذیری شرط تمییز علم از غیر علم است.....
دعا چون قابلیت ابطال پذیری ندارد...علم نیست.....نه فقط دعا هر آنچه قابلیت ابطال پذیری نداشته باشد از نظر پوپر علم نیست.....
….
+ سلام این نظر پوپر علمی است یا غیر علمی؟ آیا قابلیت ابطال پذیری دارد؟
….
+ اگر خیلی از مسایل علم را حاصل استقرا بدانیم، که هست و نظر پوپر را هم در چارچوب استقرا بررسی کنیم. نظر پوپر با توجه به استدالال استقرایی صحیح است.......هر آنچه در علم بر اساس استقرا ایجاد گردد خاصیت ابطال پذیری را در ماهیت خود پذیرفته است...
….
+ وجود برای هایدگر امری کاملا آشکار و بدیهی و مطلق و از پیش داده شده است، هستی یا وجود برای هایدگر با تمام آسان یابی و آشکارگی اش، صلب و انعطاف ناپذیر است. البته هایدگر شروطی را برای دست یابی به مفهوم وجود قرار می دهد، اما این شروط مساوی گمراهی و انحرافی است که در فلسفه غربی بعد از سقراط بوجود آمده است نه اینکه خود وجود غیرقابل دست یابی است،
بی دلیل نیست که وجود برای هایدگر همان مفهوم خدا را را در الهیات مسیحی_ اسلامی پیدا می کند. الهیاتی که عمیقا جنبه های عارفانه دارد، هایدگر عارف نبوده است اما روش هایدگری همسو با روش عرفای مسیحی _اسلامی است. عرفانی که منطق خود را از افلاطونی می گیرد که هایدگر با آن دشمنی دارد. البته این گناه هایدگر نیست که چنین تناقضی رخ می دهد بلکه گناه اندیشمندان هایدگری ایران است که از فلسفه هایدگر برداشت عرفانی می کنند.
اما تناقض هایدگر علی رغم تصور برتری فلسفه هایدگر نسبت به فلسفه های پیشین این است وجود به همان اندازه که آشکار و بدیهی و روشن است به همان اندازه غیرقابل انعطاف و مطلق و نامشروط است.
هایدگر هیچگاه ذات مثبت قابل انعطاف و شکاک و روادار اندیشه سوبژکتیو را درک نمی کرد، از نظر او اندیشه سوبژکتیو سیاه و سابقه اس غیرقابل تحمل است.
….
+ استقراء علمی است یا غیر علمی؟ قابلیت ابطال پذیری دارد؟
….
+ اکثر روابط فیزیک و شیمی(تجربی) حاصل استقرا است....قوانین نیوتن، پاسکال، نسبیت انیشتین، نظریه هاوکینک، ترکیبات شیمیایی و........فرضا هر چیزی به طرف زمین کشیده می شود با توجه به این امر ما بر اساس استقرا رابطه ای را برای سقوط یک جسم ایجاد می کنیم.....اما این استقرا در ذات خود ابطال پذیر است، اگر فردا اجسام به طرف زمین کشیده نشوند. تمام روابط مربوط به گرانش باطل می شوند.....ما بر اساس استقرا انتظار داریم خورشید از مشرق طلوع کند. اما شاید فردا خورشید از غروب طلوع کند و یا اصلا طلوع نکند....
….
+ با این اوصاف قابلیت ابطال پذیری داشتن حسن نیست؛ ریاضیات کمترین قابلیت را در ابطال پذیری از خود نشان میدهد!
….
+ Reza Babaei:
ضمایر مطلق و تاکیدی (همه،هیچ،ابدن،حتمن...) و ضمیر فاعلی اول شخص(من)و پسوندهای تفضیلی (تر،ترین..) و افعال امری از واژه های غیر توحیدی هستند.
گزاره هایی از این دست ؛ حرف مفت است:
همه گرفتاریها به سرعت حل خواهد شد(به واژه همه و بسرعت دقت کنیم)
او بهترین راهکارها را با خود آورده است(به واژه بهترین دقت کنیم).
هیچ خطایی از او ندیدیم(به واژه هیچ دقت کنیم).
همه بدبختیها زیر سر اوست(به واژه همه دقت کنیم).
بهترین و پاکترین است(به پسوند تر و ترین دقت کنیم).
….
+ دقیقا.... چون ریاضیات قسمی از زیر مجموعه علوم تجربی نیست......همین تغییرات در روابط تجربی حاصل استقراست. اگر فیزیک نیوتنی در استقرا جوابگویی حرکت عطارد بود، انیشتین هیچ وقت در استقرا نیوتن شک نمی کرد.....
….
+ عرض ادب
بنده اصلا متوجه نشدم.
اگر در مورد آرای پوپر صحبت می کنیم پوپر عقلانیت استقرا را رد کرده و اصل استقرا را مردود شمرده و از استقرا با عنوان اسطوره یاد کرده ...
"اندیشه استقرا از طریق تکرار می بایستی نتیجه یک اشتباه بوده باشد.چیزی به نام استقرا از طریق تکرار نداریم"
کتاب شناخت عینی برداشتی تکاملی
شخصی که خود ابطال پذیری را شرط گزاره علمی دانسته استقرا را نفی می کند بعد ما می آییم برخلاف نظر او رایی را به او نسبت می دهیم.
….
+ مهدی غزیز یکی از ایرادات نظریه پوپر همین است که ناتوان از این است که بگوید فرضیه و نظریه از کجا می آیند. نظریه پوپر در بحث فرضیه بیشتر تابع تصادف است. یعنی ما بدون مشاهده اقدام به آزمایش در مورد یک مسله می کنیم که این مسله را ما فرضیه حاصل از استقرا نمی دانیم....به عبارت دیگر در نظریه پوپر علم حاصل مشاهده و استقرا ما از مشاهده نیست. ........که بنده این نظریه را در بحث ابتدایی آن قبول ندارم، بنده بحث ابطال پذیری را در مرحله پایانی آن قبول دارم....
نظریه پوپر را در نتیجه نهای آن نگاه کنید...... هر امری زمانی علمی است که ابطال پذیر باشد....خوب خیلی از انسانها برای دانسته های خود ادعای علمی بودن دارند. طبق نظریه پوپر هر ادعای علمی باید دارای خاصیت ابطال پذیری باشد.همه علوم طبیعی ابطال پذیر هستند چون حاصل استقرا می باشند....و استقرا هم در ذات خود ابطال پذیری را دارد....اما آیا جامعه شناسی، روانشناسی، دین اینها هم علمی هستند. باتوجه به نظریه پوپر این ادعاها هیچ کدام علمی نیستند چون ابطال پذیر نیستند....
در جواب شما فقط یک جمله بگویم....اگر هزار بار با دعای شما باران ببارد شما نمی توانید با استفاده از استقرا ادعا کنید که فردا با دعای شما باران می بارد.....در ضمن مثال بنده در مورد دعای نوشته شده توسط دیگری برای شماست. که هیچ وقت طرف دعانویس نمی تواند قبول کند که دعای او باطل است....و از نظر تجربی هم شما نمی توانید در مورد هیچ نوع دعای اصل استقرا را برقرار نمایید...
دعا جاذبه نیست، در حرف خود شما هم مستتر است. جاذبه علم است چون امروز شما مشاهده می کنید که هر چیزی به طرف زمین کشیده می شود. و شما با استفاده از اصل استقرا یک رابطه برای آن می نویسید و ابطال پذیر است چون اگر فردا نباشد هیچ جسمی به طرف زمین کشیده نخواهد شد......بالا گفتم دعا نه استقرا پذیر است نه ابطال پذیر.............در مورد صدق دعا گفتید در معرفت فلسفی دعا صادق نیست چون موجه نیست و فقط یک باور شخصی است که برای دیگری صادق نیست....در معنا شناسی هم کلمه دعا فاقد معنا می باشد چون هیچ واقعیت ذهنی یا غیر ذهنی را ایجاد نمی کند....
….
+ سلام. به نظر می یاد که عده ی زیادی وقتی که به این جمله برخورد می کنند که «قانون علمی ابطال پذیر است» خیلی تعجب می کنند و تعجب شان زمانی بیشتر می میشود که به این جمله برخورد می کنند؛ «گزاره های غیر علمی - شبه علمی ابطال پذیر نیستند»، چون از «ابطال پذیری» معنی باطل شدن و غلط بودن به ذهن متبادر می شود؟!
منظورتان این است که؛ منظور از ابطال پذیری، غلط بودن و باطل بودن نیست، درست میگم؟ اگر درست میگم، آ حتمالا با کسانی که چنین برداشتی از اصطلاح ابطال پذیری که به نظرم ترجمه ی نه چندان راحت فهمی برای falsification هست، برخورد کرده اید؟ فکر نمی کنید شاید معادل راحت تر فهمی، برای این کلمه می شد یا می شود پیدا کرد؟
که برای کسی که برای اولین بار به این اصطلاح «ابطال پذیری» برخورد می کند، این ادراک بوجود نیاید که قانون علمی باید خاصیت اشتباه و باطل شدنی داشته باشد.
….
+ در کل بگویم هر رابطه ای که بر اساس مشاهده....یعنی تکرار یک رخداد.....تنظیم گردد از قانون استقرا تبعیت می کند و ابطال پذیر است...
….
+ درود بر شما باد. دیروز هم همین ایراد را به عرایض بنده داشتید. نظر من این است؛ بین ۲ نظریه ی راهنما، در علم؛ تا اطلاع ثانوی آن نظریه ای پذیرفته می شود که بیشترین جوابها را به سوالات ما بدهد. این شامل هم قوانین و اصول و تئوریِهای مثلا علم فیزیک میشود و هم شامل نظریه های مربوط به «روش علمی». با توجه به این اصل هست که مثلا قانون بقای انرژی تا اطلاع ثانوی معتبر است، تا اینکه قانون یا نظریه ی جدیدی مطرح شود که بهتر از این قانون یا اصل، بتواند به سوالات ما پاسخ دهد. عین همین مکانیزم در مورد ابطال پذیری پوپر صدق می کند.
….
+ حرف من واضح است....هر رابطه ای که بر تکرار یک رویداد دلالت کند آن رابطه تجربی، علمی است که بر اساس استقرا نوشته شده است وابطال پذیر است.....اگر قانون بقای انرژی هم از این قانون تبعیت کند، هم علمی است و هم ابطال پذیر....
قانون بقای انرژی و کلیه قوانین فیزیک و شیمی که بر تکرار یک رویداد دلالت دارند و حاصل استقرا هستند خاصیت ابطال پذیری دارند...مگر قوانینی که ریشه در استدلال قیاسی داشته باشند....که آنهم در علم فیزیک و شیمی نتیجه نیستند بلکه راه دستیابی به نتیجه هستند.....به عبارت دیگر هر رابطه ای که ریشه در تجربه و مشاهده دارد، ابطال پذیر است......
….
+ من صادقانه عرض کنم که اطلاع دقیق و عمیقی در مورد این آدمها ندارم، مشغول مطالعه شان هستم. باز هم صادقانه عرض کنم؛ تجربه ی من به من می گوید که اگر نظریه های ایشان یک ایراد اساسی و خصوصا کارکرد گرایانه به نظریات پوپر وارد کرده بودند، اولا نظریات پوپر خود به خود کنار می رفتند و در ثانی همه از آن مطلع می شدیم. باز هم صادقانه تر بگویم؛ حس می کنم؛ نظریات افرادی که مرقوم فرمودید مانند ایراداتی است که به نظریات داروین یا همین اصل یا قانون بقای انرژی می گیرند. هیچ ایرادی ندارد که این نظریات مطرح می شوند، اما فعلا و تا اطلاع ثانوی هم از نظریات داروین و هم از نظریات پوپر و هم از فیزیک نیوتونی و هم از اصل یا قانون بقای انرژی، معقولانه است که استفاده کنند.
….
+ هاوکینگ..........هاو کینگ روابط خود را بر اساس یک امر تکرار پذیر تنظیم می کند....نه هاوکینگ بلکه همه دانشمندان روابط خود را بر اساس یک رخداد تکرار پذیر تنظیم میکنند.....رابطه ای که نتواند یک امر را پیش بینی کند رابطه فیزیکی و شیمیای نیست....بلکه اصلا رابطه نیست....و وقتی یک رابطه قابلیت پیش بینی یک امر را دارد، یعنی تکرار پذیر است....و وقتی تکرار پذیر است یعنی بر اساس استقرا تنطیم شده.....و در نهایت ابطال پذیر هم هست.....
….
+ وقتی در مقام عمل می خواهیم ابطال کنیم، ازآنجایی که مشاهدات ما مسبوق به نظریه هستند، ما با مشکل به دست آوردن صدق آن مشاهدات روبه رومی شویم و در نهایت وعملا ومنطقا نمی توانیم ابطال کنیم؛ در اینجا ما به گزاره ایی می رسیم که به اصطلاح “گزاره های بنیادین” نامیده می شود، که “جامعه علمی” برسرآن توافق دارد. مخالفین آقای پوپر می گویند که اگر بنا بود ما آنجایی که می خواهیم توافق کنیم جامعه علمی باشد، همان اول سر فرضیه توافق می کردیم ،زیرا آنجا هم جامعه علمی قبول دارد، چرا چند قدم برویم جلوتر وبگوییم جامعه علمی قبول دارد، خب همان فرضیه اول را بگوییم جامعه علمی قبول دارد.
اشکال دیگری نیز به جناب پوپر شده است وآن اینکه داستان ابطال منطقی به این سادگی که شما می گویید نیست. وقتی شما یک فرضیه ای را به بوته آزمایش می برید، این فرضیه خودش تنهایی به بوته آزمون نمی آید، تنهایی نمی تواند نتایج منطقی را به همراه داشته باشد.شما فرضیه اصلی تان به همراه فرضیه های کمکی بسیار متنوعی منتهی می شود . در اینجا منطق به تنهایی نمی تواند به ما بگوید کدام فرضیه غلط است پس باید به آزمایش پناه بریم که دوباره به آن تسلسل گرفتار می شویم.
….
+ اگر کسی ادعا کند یک رابطه دارد و رابطه است، اما بر اساس تکرار پذیری تنظیم نشده....یعنی آن رابطه قابلیت پیش بینی امور را در تعداد بی نهایت در شرایط ثابت ندارد.....به عبارت دیگر آن رابطه علمی نیست....توجه نماید
سه ایراد نظریه پوپر: اول: این نظریه تنها تصویری از کسب شناخت سلبی توسط دانشمندان( شناخت آنچه واقعیت ندارد) ارایه می دهد. این روایت، تصویری از شناخت علمی ایجابی در اختیار ما نمی گذارد. مثلا در روایت پوپر، دانشمندان با پژوهش تجربی به این نتیجه رسیدند که فرضیه سفید بودن همه قوها باطل است. در نتیجه دانشمندان از این شناخت سلبی برخوردار شدند که سفید بودن همه قوها صحیح نیست. اما پوپر توضیح نمی دهد که ما چگونه ذره ذره شناخت ایجابی به دست آورده ایم. از جمله اینکه تمام زمردها سبز هستند و یا این که تمام اجسام ساکن یا در حال حرکت یکنواخت در یک خط مستقیم، به حال خود باقی می مانند، مگر آنکه نیروی از خارج بر آنها اثر بگذار. بنابراین نظریه پوپر به نحوی نیازمند تکمیل است...........ایراد دوم...اگر چه نظریه پوپر روایتی مناسب از آغاز تحقیق علمی در سطح حدس ها ارایه می دهد، اما در باره مراحل دیگر فعالیت علمی چیز زیادی به ما نمی گوید. درست است که در آغاز یک پژوهش علمی، برای تبیین یک پدیده حدس هایی ارایه می شوند و در ادامه برخی از آنها ابطال می گردند(نظریه نسبیت عام اینشتین، به همین صورت آغاز به کار کرد و در ابتدا با شکاکیت گسترده ای مواجه شد)، اما پوپر فراتر از این نمی رود. حال آن که بعد از ابطال بعضی حدس ها و مطرح شدن جایگزین برتر، شواهد و قراین موجود تنها برخی از این جایگزین ها را تایید می کنند و در نهایت بهترین حدس ها شان حقیقت تثبیت شده را خواهند داشت( این روند تکاملی در مورد نظریه نسبیت عام اینشتین هم صدق می کرد). روایت پوپر این مرحله از فعالیت علمی را به طور کامل پوشش نمی دهد...............ایراد سوم...سومین ایراد از طرف تامس کوهن مطرح شده است. به گفته او، بیشتر نظریه ها به نحوی ناکافی و ناقص اند و لذا از مثال نقض و ابطال مصون نیستند. پس بیشتر نظریه ها در نهایت ابطال خواهند شد و لذا باید آن ها را کنار هم گذاشت. اما به گمان کوهن این حرف مضحک است. کاری که دانشمندان هنگام رد شدن یک فرضیه باید انجام دهند، صرفا یافتن یک فرضیه دیگر نیست، بلکه پی بردن به چرایی رد شدن فرضیه مورد نظر است.
….
+ آیا نظریات پوپر چنان بی اعتبار شده که مثلا نظریات بطلمیوس؟ یا که نه مانند نظریات کوپرنیک است که شروع خوبی بود ولی ایرادات اساسی داشت یا که شبیه نظریات کپلر است که دقیقتر از کوپرنیک است یا شبیه نظریات نیوتون است که با وجودی که نظریات انشتین دقیقتر از آنهاست، باز هم بهتر است که از قوانین نیوتون در زندگی معمولی استفاده کنیم؟
….
+ دقیقا....آقا مهدی درست می فرمایند....نظریه پوپر در مورد روش علم است.....علم نیست...
….
+ شاید بهتر بود اینطور بنویسم؛
آیا اعتبار نظریات پوپر در زمینه ی فلسفه ی علم چنان بی اعتبار شده که اگر آنها را با نظریات ابراز شده در فیزیک مقایسه کنیم؛ اعتبارشان مانند نظریات بطلمیوس است که کاملا غلط هستند؟ یا که نه مانند نظریات کوپرنیک است که شروع خوبی بود ولی ایرادات اساسی داشت یا که شبیه نظریات کپلر است که دقیقتر از کوپرنیک است یا شبیه نظریات نیوتون است که با وجودی که نظریات انشتین دقیقتر از آنهاست، باز هم بهتر است که از قوانین نیوتون در زندگی معمولی استفاده کنیم؟
….
+ به نظر من...نظریه پوپر را باید در شروع کار علمی کنار گذاریم و آنرا یعنی ابطال پذیری را در نتیجه نظریه علمی یا هر ادعای علمی بکار ببریم....یعنی مشاهده، تجربه با فرض استقرا را در شروع بررسی فرضیه داشته باشیم و فقط نظریه پوپر را در نتیجه کار اعمال کنیم........یعنی هر ادعای علمی را زیر تیغ نظریه پوپر ببریم...
….
+ با این سخن مرز عقل نظری و عقل عملی کجا می تواند باشد؟
….
+ مثالی که زدم اصلی تجربی است
اما
وقتی هیچ موضوعی( ماده ای) نیست که ایجاب اراده می کند
بلکه صورت یک قاعده موجب اراده می شود
اینجا با عقل نظری تفاوت دارد
مثل همین که "دروغ نباید گفت"
یک موصوع مادی نیست بلکه صورت تقنینی دارد که موجب اراده میشود
و اتفاقا در هر فاعل متعقلی ایجاد اراده می کند.
….
+ درود جناب اشرفی
پرسشی رو داشتم از خدمتتون. اگر بنا بر ادله ی کانت این قانون اخلاقی است که علت آزادی است و آن را متعین می کند چطور سوژه آزاد است مازاد بر اینکه ذیل قانونی است که خود آن را ایجاب کرده است؟ چطور می شود قانون و آزادی با یکدیگر جمع شوند. البته کانت استدلال می کند که مقوله ی علیت فاهمه در ایجاب شدن اراده بنا بر اینکه منبع شهود حسی ندارد و کور است پس موجب شناخت پدیدارها نمی شود ولی همچنان وجود دارد و همین علیت منشا آزادی انسان به مثابه ی موجودی است که علت عملش می تواند باشد ولی چطور می شود این را با نفس قانون جمع کرد؟
….
+ عقل محض. عقلی است که تجربی نیست
و اصولی در خود دارد که می تواند چیری را به نحوی مطلقا پبشینی بشناسد
وبه نظرم عقل نظری بخشی از آن است
….
+ هم عملی و هم نظری. منظور از «محض» یعنی به نحو پیشینی و استعلایی می شود قانون آن را در دو ساحت به صورت درونماندگار کشف کرد.
البته این موضوع در نقدهایی که بعدا به کانت وارد می شود به «تناقض کانتی» معروف است. می خوام بدانم نظر شخصی شما چیست.
….
+ سلام. زبان و کلماتی که در بخشی از اهل تفکر ایران استفاده میشوند که زمینه های فلسفی قدیمی در ایران دارند بیشتر عربی هست و عده ی دیگری از اهل تفکر ایران که زمینه های فلسفی جدید و غربی دارند، بیشتر از زبانهای غربی گرفته شده. این یک شکاف است که فهم مسائل فلسفی را نه تنها برای انسان معمولی ای مانند من مشکل می کند، بلکه احتمالا در بین خود اهل تفلسف و تفکر هم، ایجاد مشکل باید بکند؟
….
+ در باب عقل نظری این حرف شما را می توانم بفهمم که قانون فاهمه در ساحت پدیدارها به صورت ابژکتیو وجود دارد هرچند که در عقل نظری اساسا نمی شود آزادی را اثبات کرد ولی در باب عقل عملی، قانون نه از فاهمه بلکه از عقل صادر می شود ولی به این شکل نیست که نبود قانون اخلاقی موجب تناقض در شناخت شود و همین موضوع جای تامل دارد که چنین قانونی چگونه می تواند موجب آزادی شود. کانت صراحتا این اولویت را به قانون اخلاقی می دهد که آزادی را موجب می شود و نه برعکس.
….
+ وقتی.قانون عملی برخاسته از عقل محض این باشد که "صداقت در شناخت داشته باش"
یعنی در امر علم و شناخت دغل بازی ممنوع است و علم با عدم صداقت در تحقیق ناسازگار ایت
این چگونه می تواند مانع آزادی در شناخت باشد؟
….
+ مانع آزادی در شناخت نیست ولی قانونی که توسط سوژه وضع شده با خود آزادی به مثابه ی امری که از بیرون حدی بر ان نمی شود متصور شد یک تناقض ظاهری دارد مگر آنکه مساله را اینگونه فهم کنیم:
۱-قانون اخلاقی به صورت درونی، آزادی را محدود می کند.
۲- آزادی نه به مثابه ی امری که به منزله ی عدم حد نیست(یا به تعبیر هگل آزادی منفی و از همین منظر هم به روسو و انقلاب فرانسه انتقاد می کند) بلکه به مثابه ی چیزی است که در حدی معین ذیل قانونی کلی می تواند نمودی آزاد داشته باشد.
من البته هنوز مفهوم «آزادی» کانتی از این منظر برایم ابهام دارد. شاید بعدا فهمم از این مساله بیشتر شود یا شما هم راهنمایی کنید.
….
+ روانشناسی فاشیسم توده ای
کتاب "روانشناسی فاشیسم توده ای" که در سال 1933 توسط "ویلهلم رایش" به زبان آلمانی نوشته و منتشر شده است، ضمن توضیح چگونگی روی کار آمدن فاشیسم در آلمان، عقده های جنسی را یکی از عوامل بروز فاشیسم معرفی می کند.
ویلهلم رایش، متولد گالیسیا در امپراتوری سابق اتریش- مجارستان به عنوان روانشناس در شهر وین مشغول به کار بود و در سال 1928 به حزب سوسیال- دمکراتیک اتریش به نام "س.پ.او" پیوست. او در سال 1930 ضمن انتقال مطب روانشناسی خود به برلین وارد حزب کمونیست آلمان به نام "ک.پ.د" شد.
ویلهلم رایش در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" همانطور که نازیسم آلمانی را مورد انتقاد قرار داده است، حکومت شوروی سابق را نیز مورد انتقاد قرار داده است و به همین دلیل حزب "ک.پ.د" ویلهلم رایش را از آن حزب اخراج کرد. سوال مهمی که در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" مطرح می شود این است که چرا توده های مردم آلمان حامی نازیها شدند در حالیکه کاملأ واضح بود که نازیها دشمنان منافع آنان بودند؟ رایش در کتاب خود ضمن تجزیه و تحلیل بنیادهای اقتصادی و ایدئولژیکی آلمان در سالهای 1928-1933 او کمونیسم را " فاشیسم سرخ" می نامد و کمونیستها را دارای ماهیتی مشابه نازیها معرفی می کند ( ویلهلم رایش ضد کمونیست نبوده است و منظور او از کمونیسم در اینجا شوروی سابق و هواداران آن است. تمام کتاب های ویلهلم رایش در آلمان نازی ممنوع بوده است- مترجم) و به همین دلیل بود که او را از حزب "ک.پ.د" اخراج کردند.
به نظر ویلهلم رایش دلیل اصلی بروز نازیسم در آلمان، محرومیت های جنسی در بین طبقه کارگر و توده های مردم آلمان بوده است. او می گوید که توده های کارگر در دوران کودکی از اولیاء خود دستور می گیرند تا نیازهای جنسی خود را سرکوب کنند که در نتیجه این سرکوب جنسی در دوران بزرگسالی عواقب ناگواری را ببار می آورد.
ترس از سکس به عنوان بخشی از شخصیت جامعه، موجب رفتارهای نامتعارف می شود و ترس جامعه از سکس منجر به ترس جامعه از طغیان می شود. رایش در ادامه می نویسد:
سرکوب تمایلات جنسی طبیعی در کودکان ، بخصوص در مورد تمایلات جنسی اندام تناسلی خود ، باعث می شود کودک مضطرب ، خجالتی ، حرف شنو ، مطیع اقتدار ، خوب و خاضع در برابر نیروهای اقتدارگرا ؛ ببار آید.
سرکوب تمایلات جنسی طبیعی در کودکان باعث فلج شدن نیروهای طغیانگر می شود زیرا این موضوع باعث نگرانی و شرمندگی می شود.
بطور خلاصه هدف از سرکوب جنسی، پرورش انسانهایی است که علیرغم تمام وضعیت اسفباری که دارند، مطیع نظم حاکم باشند و خود را با آن منطبق کنند. در مرحله اول کودک باید نظم دیکتاتوری حاکم بر خانواده به مثابه یک دولت کوچک را مطیع شود و این انطباق او را برای تطبیق و پذیرش مناسبات دیکتاتوری حاکم بر جامعه آماده می سازد. شکل گیری ساختار اقتدارگرا در جامعه از طریق تلفیق و ترویج سرکوب جنسی و ممنوعیت های جنسی اعمال می شود. رایش می نویسد که علامت صلیب شکسته (سواستیکا) سمبل تصورات کودک از رابطه جنسی پدر و مادرش است و توضیح می دهد که چگونه نازی ها ضمیر ناخودآگاه توده ها را دست کاری می کرده اند. یک خانواده سرکوبگر، یک مذهب آسیب رسان، تروریسم حزبی و خشونت های اقتصادی که از طریق روان و رفتار افراد تأثیر خود را برجای می گذارند، خاطرات ناگوار، نیازهای جنسی و مانند آنها، عواملی بودند تا حزب نازی از طریق تمایلات ایدئولوژیک و پراتیک، از تمامی این خصوصیات در جهت پیشبرد منافع خود بهره ببرد. برای ویلهلم رایش، مبارزه با فاشیسم به مفهوم مطالعه علمی آن از طریق روانشناسی بود تا بتوان عوامل رفتارهای ناهنجار اجتماعی و راه خلاصی از تقدسگرایی را و همچنین شرایط ایجاد یک رفتار سیاسی بر اساس احترام عمیق برای زندگی انسانها و تشویق یک راه حل برای هدایت و ارضاء نیازهای جنسی آنها را درک کرد.
ویلهلم رایش، مدافع آن نوع "دمکراسی مردمی" بود که یک نوع سیستم خودمدیریتی است که ضامن آزادی و استقلال افراد و خود مسئولیت پذیری باشد.
بعد از آنکه ویلهلم رایش کتاب "روانشناسی فاشیسم توده ای" را منتشر کرد او را از "حزب کمونیست آلمان" بیرون انداختند و وقتی که نازیها در آلمان قدرت را در دست گرفتند آنها نیز این کتاب را ممنوع اعلام کردند. او احساس کرد که جانش در خطر است و به عنوان یک توریست اسکی به اتریش رفت. به دلیل نظرات رادیکال سیاسی اش، ویلهلم رایش در سال 1934 از کنگره بین المللی روانشناسان اخراج شد و او در فصل پنج کتاب خود "خانواده" را اولین عامل بروز فاشیسم معرفی می کند. از نقطه نظر تحولات اجتماعی، نمی توان "خانواده" را تنها مبنای ایجاد دولت دیکتاتور دانست بلکه یکی از سنگ بناهای بسیار مهم و هسته مرکزی و مهمترین محل تولد آن و تولید شخصیت محافظه کار است. نزاع برای بقا که سیستم های دیکتاتوری موجب آن هستند، "خانواده" را به مهمترین سازمان اجتماعی حفظ دولت دیکتاتورتبدیل می کند و
Shahrokh Noorbakhsh, [08.04.18 16:56]
یافته های "انگلس" و "مورگان" هنوز در این مورد صادق هستند.
مایکل فوکالت نیز در سال 1961 در کتاب خودش به نام "تاریخ دیوانگی" ضمن تأیید تحلیل های ویلهلم رایش، زندگی در مراکز روانشناسی را سمبل واکنش یک جامعه دیکتاتور ارزیابی می کند. در ابتدا او از "دادگاه خانواده در سال 1970" به عنوان هسته اولیه توجیه بی عدالتی صحبت می کند و آنگاه از "زوج دیوانه- دکتر" حرف می زند که او آن را علت العلل تمام نابسامانی ها می داند.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 8 آوریل 2018
|
|