|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
هستی از نظر هایدگر
+ روزه گرفتن تمام دین نیست ، بلکه یکی از شعائر و احکام دینی است .
بخش عملگرایی روزه ،نیازمند تمرین است ، بخش معناشناختی آن با رشد عقلانی تحقق می یابد ،لذا تجربه عملی پیش نیاز معناشناسی در امر روزه است .
….
+ بحث و نقد من به روزه گرفتن تنها نيست
بلکه به فهم نکردن کليت ديني است که به شکل مورثي به ما مي رسد
بدون تحقيق
و جالب است که در اسلام تاکيد شده اصول دين تحقيقي است و نه تقليدي
و دين تقليدي از هيچ کس پذيرفته نيست
در شيوه مسلمان شدن علي (فارغ از راست و دروغش )دقت کنيم
بعد از اينکه محمد از او خواست مسلمان بشود گفت بگذار فکر کنم و با پدرم مشورت کنم بعد پاسخت را مي دهم
….
+ كسانيكه بخواهند انس وجودى خود را با دترمنيسم تاريخى و جغرافيايى توجيه كنند هيچگاه توضيحى براى اينهمه تغييرات ندارند.
كسانى مثل اسپينوزا ، نيچه ، سارتر و با هايدگر در خانواده هاى بسيار مذهبى رشد كردند و پدران آنها از اصحاب كليسا بودند و قرار بود كه آنها نيز مثل پدران خود و مثل همان سنت مانوس ، دوباره همان انس وجودى ( مذهبى - مسيحى ) را كپى و تكرار كنند.
اما آنها (اسپينوزا ، نيچه ...) نشان دادند كه چيزى بنام جبر محيط بى معنا است.
بعبارت ديگر اگر اسبينوزا در ايران هم بود باز قبل از هر چيز او اسپينوزا بود و اين او بود كه آينده را ميساخت نه اينكه گذشته از روى او هم بگذرد و او را به زانو درآورد.
….
+ تمایز اندیشمندان به تمایز موضوع اندیشه اشان است. من فکر می کنم برای روشن شدن موضوع بحث اول باید این سوال طرح شود که "مشکل" ما امروز چیست و با کدام اندیشه و یا اندیشمندی می توان مشکل مورد نظر را طرح کرد. اگر به این شیوه عمل شود در اینصورت نمی توان علامه طباطبایی و سیدجواد طباطبایی را باهم در معرض انتخاب قرار داد، و هکذا خیلی از نامهای دیگر این لیست، مثل تاجزاده و سعید حجاریان که اصلا در عنوان اندیشمند نمی گنجند.
….
+ ده ها دیدگاه مختلف وجود دارد در این باب
هنوز هم کم نیستند کسانی که قائل به تجرد نفسند حتی در غرب
بسیاری از نظرات فلسفی هم بسیار نو هستند ، مانده تا مانایی شان زیر تیغ نقد روشن بشه
چه رسد به اکتشافات علمی اثرگذار بر این حوزه
و چه رسد به یکسری تجربیات که خیلی بعیده ایشان روی خوش بدان نشان دهد ( و توسط حتی بعضی متخصصان مغز و اعصاب پذیرفته شده )
….
+ یک ذات بیشتر در جهان نیست. باقی، جلوات و ظهورات همان یک ذاتند.
در این آیه "ذات حمل" به معنی زن باردار(آبستن) است. در اینجا "ذات" مونث "ذو" است به معنی دارنده ی(بار)، نه "ذات" به معنی خود یا جوهر چیزی. یعنی هر آبستن(در آن روز که آن ساعت و زلزله را ببیند) بار رحم را بیفکند.
البته در تفسیر، مقصود از آبستن و صاحب حمل، هر چیزی است که در آن چیز دیگری پنهان و مخفی باشد، چون آنروز زمین سنگینی ها و پنهان شده هایش را بیرون میاندازد.
….
+ اینها که در بخش اول آوردید در حد تفسیر ظاهری یعنی ترجمه است وقتی قرآن قابل ترجمه نیست بخش دوم تأیید وجود ذات است، مثل علیم بذات الصدور ...
….
+ قرآن قابل ترجمه نیست؟
یعنی یک نفر که عربی نمیداند از کلام الهی بی بهره میماند؟
اما معنی ذات در "علیم بذات الصدور" با معنی اش در "کل ذات حمل" فرق دارد. عبارت اول یعنی او داناست به بواطن سینه ها، اما دومی یعنی هر صاحب باری. در دومی ذات، مونث "ذو" به معنی دارنده است و در اولی به معنی پنهانی ها. شما که میدانید بعضی از کلمات عربی معانی متعدد دارند در جاهای مختلف.
اما آنچه منظور من بود معنی دیگر ذات است بغیر از دو مورد فوق. منظور من ذات به معنی حقیقت هر چیز بود که خداست.
منظورم این است که اگر مترجم به زبان عربی و وجوه و معانی متعدد کلمات در عبارات مختلف اشراف داشته باشد و بهمراه آن دارای آگاهی معنوی هم باشد، سهم خواننده ای که عربی نمیداند از فهم قرآن بیشتر میشود.
….
+ قابل تامله بله اصولا حتی نظرات عامیانه هم جای تامل داره . ولی خب روایتی هم که بوده مورد تایید حوزه علمیست که منتشر کردن.
هرچند پیش از این مسائل ، مسائل مبهم دیگه ای هم وجود داره
….
+ چارچوب علت ومعلول و قرآن.......قرآن نه از مبادی و علل یک موجود هست شده، بلکه از آفریننده ای که جهان را ایجاد کرده است، می پرسد و آن را تنها خدای آفریننده می داند، که البته در این میان اصلا نه یک رابطه علی، بلکه تنها به رابطه فاعل-فعلی می اندیشد. خدای قرآن چنان که بخواهیم به مقایسه ای چند دست بزنیم، نه چون دمیورژ افلاطونی معمار جهان است که در ماده ای از پیش موجود نظم ایجاد کند، و نه چونان محرک غیرمتحرک اسطویی، که به عنوان چنین محرکی علتaition و مبدا arche همه کون و فسادها باشد. همچنین محال است که بتوان او را با خدای نخستین ur_erste و یگانه نخستین ur_ein افلوطینی، یعنی با فراموجودی بری از صفات یکی پنداشت.....به علاوه نمی توان از راه اشیا تجربی دستخوش زمان و تغییر به خدای قرآن رسید و او را همچون یک فیلسوف با نام هایی از قبیل لایتغیر، غیر متحرک و ابدی توصیف کرد.
….
+ اعتراض مـهمّی که به سخن من میشود،این است که غزالی از راه جدل وارد شـده و فـیلسوفان را مـلامت کرده است که آراء آنها با اصول دیانت،منافات دارد.این اعتراض،از نظر عقل انتزاعی موجّه مینماید.یعنی در تاریخ فـلسفه اسـلامی،به آسانی نمیتوان غزالی را در کنار سهروردی قرار داد و هم ادامهدهنده راه فارابی و ابن سینا دانست؛امـا جـدل غـزالی،جدل با گذشتگان نبود،بلکه ماده تأمل برای فیلسوفانی بود که بعد از او آمدند و در بحثهای خود اشـکالهای غزالی را در نظرداشتند.
بیایید اندکی فکر کنیم که چرا هیچ فیلسوفی در شرق عالم اسـلام به غزالی پاسخ نداد و مـثل ابـن رشد کتابی در ردّ تهافت الفلاسفة ننوشت؟(و ابن رشد که از مغرب به آن پرداخت،فلسفه اسلامی را در مسیر دیگر انداخت).
فلاسفه جهان اسلام،گرچه پاسخ مستقیم به غزالی ندادند،شاید کتاب او رامجموعه تذکر تلقی کردند و در آن تذکرهها اندیشیدند و کوشیدند که فلسفه را چنان بادیانت جمع کنند که آن اشکالها وارد نباشد یا کمتر وارد باشد.پیداست که همچنان میتوان پرسید که آیا فلسفه بزرگانی چون میر داماد و ملا صدرا و اخلاف ایشان کـه غالبا عـلمای دین هم بودند،یکسره با دین مطابق است؟پیداست که پاسخ قابل قبول همه اهل فلسفه،به این پرسش نمیتوان داد.ولی مسأله در اینجا این نیست که بهطورکلی،دین و فلسفه باهم چه نـسبت دارنـد که کسی بگوید چون این دو،دو چیزمتفاوتاند،کوشش برای یکی کردن آنها به جایی نمیرسد.مسأله حد اقل برای من این است که طرح فلسفه اسلامی در آغاز و از آغاز این بوده اسـت کـه یک انتوتئولوژی متعادل و متناسب پدید آید و این کوشش،بیهوده و بیثمر نبوده است.من گمان میکنم ابن رشد که به غزالی پاسخ داد،پیش از سهروردی و نصیر الدین طوسی و جلال الدین دوانی و میر دامـاد و مـلا صـدرا و...به آثار و آراء او توجه و اعتنانکرد.
ابـن رشـد،طـرح مسائل غزالی را بیوجه میدانست و به این جهت با او به کلی مخالف بود.اما فیلسوفان عالم اسلام در طرح کلی فلسفه با غزالی هـمراه بـودند،یـعنی همه میخواستند به فلسفهای برسند که عین دین بـاشد.اخـتلاف در این بود که فیلسوفان،فلسفه خود را معارض با دین نمیدانستند و غزالی از این بابت با آنان موافق نبود و سعیشان را بیتهافت نمیدانست.یـعنی غـزالی بـا راه فلسفه و عقل فلسفی مخالف نبود،بلکه میگفت که آنها در این راه لغـزشها داشتهاند.
….
+ بحث مورد نظر مفصل بود و مطالب هم زیاد و فقط بخشی از مطالب به کنفرانس امشب رسید.
فعلاً خیلی به این بحث معروف پراگماتیست ها که حقیقت یعنی مطابقت با منفعت نپرداختم. اما درواقع در سنت فلسفی خود ما منفعت هرچند مطابق حقیقت نیست ولی ملازم آن هست.
این تا حد زیاد با نظر پراگماتیست ها متفاوت است و آنها به نوعی برای خلاصی از دیلمای عقل و حس یا تمایز مشهور فلسفه به این نظریه پرداختند.
….
+ پراگماتیست ها تلاش می کنند آگاهی رو طوری بیواسطه بکنند که هرچه امور گوناگون را به نوعی امر تجربی برگردانند. مثلاً خیلی از امور را شاید بتوان با نوروساینس و مغزشناسی توجیه کرد! تا این حد هم می روند. ولی هر اتفاقی هم بیفتد؛ هرگز نباید از دایرۀ تجربه خارج شد.
کوآین از همین تز پراگماتیستی استفاده کرد و طبیعت گرایی در معرفت شناسی را وارد کرد. ولی نهایتاً شکاف مذکور در متن را تا حد ترجمه ناپذیری سوق داد و این مجدداً به نسبی گرایی و شکاکیت انجامید.
پراگماتیسم از تحلیل آگاهی به مثابه حیث التفاتی عاجز است! با پیشرفت نوروساینس هم باز سوالات بسیاری مطرح خواهد شد.
از برخی لحاظ ها؛ بزرگترین آنتی تز پراگماتیست ها در بحث آگاهی در خود غرب میتواند هایدگر باشد که معتقد است نباید از هستی غافل شد.
ولی پراگماتیست ابایی ندارد از هستی غافل شود.
می دانیم که کسی مثل جان دیویی با ذهن شناسی به سبک ارسطویی به شدت مخالف بود و ذهن ارسطویی را مخزن مفاهیم می دانست؛ درحالیکه خودش معتقد بود تجربه خودش همۀ ابزار لازم را داراست.
اصطلاح دیویی برای توصیف تجربه این بود که:
پر از استنباط است؛ یعنی می تواند به شما در فهم نیازها و فهم ها و چیزهای دیگر کمک کند؛
پربیراه نیست که سبک معرفی او از تجربه؛ آدم را یاد اخترشناسان اولیه می اندازد که بدون هیچ ابزاری از طریق رصد ماه و ستارگان مسیریابی می کردند.
آنچه دیویی و یارانش به ما می گویند این است که در آگاهی خبری نیست جز اینکه یک بده و بستان بین انسان و تجربه است.
بهترین وسیله برای پراگماتیستها عبارت از غنای تجربه است.
کوآین خیلی تحت تاثیر چنین چیزی بود درحالیکه شاگردش دیویدسن هرگز.
….
+ خوب بدنبال ذات و ماهیت و جوهر می روند و خلاصه دور باطلی از وجود و هستی مقدم شده بر ماهیت یا بلعکس ...باری بیچاره گمراهی ابدی بشریت ...راسل هم آمد منطق را خلاصه کرد در ابتدای ماده ....
….
+ نقدهای شاعرانۀ قرن بیستمی در اینجا منظور نیست والا دون کیشوت سروانتس به بهترین شکل انتقادها رو بیان کرده.
بله درواقع هدف حفظ تجربه گرایی با بیشترین برد است ولی ماتریالیسم به سختی قادر به چنین حفظ کردنی بوده. فعلاً طبیعت گرایی بر اساس علوم پیشرفته این وظیفه رو به عهده گرفته.
….
+ عرض ادب و ممنون از زحمتی که برای تهیه فایل ها می کشید.
نکته ای در مورد هایدگر داشتم.
می دانیم که رورتی حتی از تفکر هایدگر در کتاب هستی و زمان تصویری پراگماتیستی ارائه می کند و می گوید من کتاب هستی و زمان را حاوی استدلال هایی پراگماتیستی علیه افلاطون و دکارت تفسیر می کنم.
نظر شما چیست؟
….
+ بله ظاهراً این شگرد رورتی بوده در خوانش فیلسوفان جدید که دیویدسن هم خیلی از این مسئله شکایت داشته.
با این حال می توان با رورتی همدلی نمود از این حیث که افلاطون حقیقت را برای خود حقیقت معنا می کند و تا حد زیاد به نقش این جهانی حقیقت بی توجه هست (که البته این خودش قابل بحث است)؛ اما هایدگر هرچقدر هم اگزیستانس باشد هرگز از چهارچوب هستی ماتریال و جهان حسی خارج نمی شود. بهرحال هایدگر هم در بحث شناخت تجربه گراست با این فرق که از علم گرایی مفرط چندان دفاع نمی کند و معتقد است نباید به اسم علم از حقایق زیرین و اگزیستانسیال که علم قادر به درک فحوای آنها نیست خارج شد. از این حیث می توان به این فرق پراگماتیستی وی با افلاطون اذعان کرد.
اما در باب دکارت هم طبیعتاً با تمایز سوژه و ابژه مخالف بود و معتقد نبود که دازاین از هستی جدا باشد بطوری که برای شناخت نیاز به واسطه باشد.
….
+ اتفاقا دنکیشوت ها و سانچوپانزها همراه با خر معروفشان بزرگترین خدمات را به شوالیه گری های بعد از قرون وسطی به انجام رساندند و نتایجش نیز در این دهه دوم قرن ۲۱ و این همه آشفته گی محض در اندیشه و عمل به قواعد انسانی مشخص است!
….
+ دقیقاً!
آنها آنتی تزهای خوبی بودند برای خواب دگماتیستی گذشتگان.
طبیعتاً باید با دون کیشوت همدلی کرد اما نه تا این حد که گذشته را به کل انکار کرد.
….
+ خانم قزلباش عزیز، بسیار سپاس بابت مطالب خوب و عمیق
چرا پراگماتیست ها از هستی غافل هستند ؟ منظورم این است که پراگماتیست ها در چه مواقعی به هستی توجه ندارد ؟ر فهم تاریخ میتواند به مـا یـاری رسـاند.
….
+ دقیقاً!
آنها آنتی تزهای خوبی بودند برای خواب دگماتیستی گذشتگان.
طبیعتاً باید با دون کیشوت همدلی کرد اما نه تا این حد که گذشته را به کل انکار کرد.
….
+ خانم قزلباش عزیز، بسیار سپاس بابت مطالب خوب و عمیق
چرا پراگماتیست ها از هستی غافل هستند ؟ منظورم این است که پراگماتیست ها در چه مواقعی به هستی توجه ندارد ؟
….
+ ممنون از لطف شما.
برای اینکه هستی یک امر بزرگتر و کلی تر از تجربه است و در این صورت امکان دارد به مشکلات متافیزیک گذشته دچار شوند درحالیکه پراگماتیسم خودش در مقام یک راه حل بود و کم کم مکتب یا نگرش شد.
پراگماتیسم نهایتاً به دنبال چیزی است که کاربرد و منفعت داشته باشد و نه چیزی بیشتر. یعنی تبیین ها ساده تر شوند؛
مثلاً آن دستگاههای عظیم عقلانی یا حتی تجربی و سیستماتیک سبک تر و ملموس تر شوند. در واقع یعنی ساده ترین راه.
به همین دلیل هستی برای آنها در حد تجربه اهمیت دارد. آنها از هستی بماهوتجربه غافل نیستند بلکه از آن هستی که امثال هایدگر مدنظر دارند؛ یعنی لایۀ زیرین امور ـ که در گذشته لایۀ متافیزیکی محسوب می شد ـ دوری می کنند.
تبدیل ابژه های گوناگون به داده های حسی و با مرجعیت اشیای محسوس؛ ساده ترین و بیواسطه ترین سبک آگاهی است. درواقع نوعی بازگشت به common sense هم هست.
پراگماتیست ها تا حد امکان سعی می کنند اکسترنال باقی بمانند و از امور درونی بپرهیزند.
….
+ خانم قزلباش خسته نباشید، تفاوت یوتیلیتاریانیسم یا فایده گرایی با پراگماتیزم در چیست؟
….
+ به نظرم هایدگر با طرح دازاین ، سعی دارد که اکسترنال باقی بماند و تجربه گرایی در فلسفه دازاین نقش بسزایی دارد .
اما چرا هایدگر را در مقابل پراگماتیست قرار دادید ؟
….
+ ممنون از شما.
یوتیلیتاریسم یا فایده باوری فکر کنم یک مکتب در اخلاق و سیاست باشد؛ یعنی منفعت نتیجۀ عمل.
به نظرم پراگماتیسم یک نگرش وسیع نسبت به مثلاً متافیزیک باوری است. یعنی شما برای توجیه فرضاً مسئلۀ آگاهی نیاز ندارید به سیستم های متافیزیکی متوسل شوید، بلکه هر سیستمی که کارکرد بیرونی داشته باشد برحق است. یعنی نسبت حق و نفع در بررسی اصول.
یوتیلیتاریسم می تواند در ذیل پراگماتیسم باشد؛ یعنی در فضای پراگماتیک و عملی، می توان از اخلاق فایده گرا سود برد.
….
+ ممنونم.
میشه گفت؛ پراگماتیزم یک دیدگاه فلسفی است و فایده گرایی یک مکتب اخلاقی؟
….
+ دقیقاً همینطوره و هایدگر علیرغم آن حرف های اگزیستانسی، به شدت محتاط است که پا را از طبیعت گرایی فراتر نگذارد. مثل رواقی ها که در برخی جاها ارسطویی بودند اما به طبیعت وفادار ماندند.
در پراگماتیسم گفتیم که بخش های مهمی از آگاهی انسان همچون حیث التفاتی نادیده انگاشته شد و ذهن هم کنار رفت.
هایدگر مخالف نبود سیستم عقل و ذهن انکار شود، اما با آن بخش حیث التفاتی مشکل داشت. بهرحال از هوسرل متاثر بود. حیث التفاتی بخشی از امور درونی و نفسانی و احساسی انسان است (کیفیات نفسانی) یا چیزهایی مثل تاریخ و فرهنگ و هنر و قدمت و غیره.
پراگماتیست های اولیه تجربه گرای افراطی بودند و فقط حسیات را متعلق آگاهی می دانستند. این دیدگاه بعدها تا حدی تعدیل شد.
هایدگر معتقد بود نگاه پراگماتیک به طبیعت و انسان باعث بحران شده و باید روح (مثلاً آوای هستی) این هستنده ها را دریافت.
پراگماتیست ها خیلی علم باور شدند و هایدگر عمیقاً با این مسئله مشکل داشت.
بهرحال عملگرایی کمی وسیع تر از فایده گرایی است. عمل گرایی یعنی کارکرد و کابرد و فایده. شاید در دومی (یوتیلیتاریسم) سودانگاری مناسب تر باشد. در پراگماتیسم کاربردی بودن خیلی مهم است. با این حال هر دو می توانند یک مکتب فلسفی باشند.
….
+ سلام. «هستی » در معنایی که هایدگر مراد میکند ، چیه ؟
….
+ سلام. اگر سوالتون مربوط به کنفرانس هست باید بگم هستی در اینجا مراد نحوۀ وجود و حضور است. مثلاً در نگاه ریاضیدان و فیزیکدان همۀ اشیا دارای اندازه و ابعاد هستند و می توان آنها را اندازه گرفت و مهندسی کرد و نهایتاً این ذوابعادی به درد ساختمان سازی و پل سازی و شهرسازی ... میخورد.
مخصوصاً که فرض کنیم چوب های درختان دهکدۀ مورد علاقۀ هایدگر را برای تمدن سازی قطع می کردند. هایدگر معتقد بود این چوب ها صرفاً قطعات ذوابعاد و قابل طراحی نیستند بلکه اینها متعلق فرهنگی و تاریخی آن منطقه هستند و اگر همۀ این درختان بریده شود آن منطقه بخشی از تاریخ خود را از دست خواهد داد.
همانطور که روح راین روح آلمان است.
این چیزها با علم گرایی جور درنمی آید. علم به دنبال کاربرد است نه ماهیت.
از این حیث باید هستی را در هایدگر فهمید.
….
+ دردی که باعث تخریب محیط زیست و صنعتی کردن جوامع و جهان ما شد دقیقا ریشه در فایده گرایی داشت و این فایده گرایی مطابق خواست سرمایه داری بود.به عنوان نمونه وضعیت اسفبار و تخریب محیط زیست ایران بعد از انقلاب اسلامی در عناوین مختلف از جمله سازندگی یا خودکفایی و طرح های عملگرایی که عواملی مثل خشک شدن رودخانه ها و ریزگردها و گرمای هوا و آلودگی های زیست محیطی و تولیداتی که بدون توجه به هستی بنیان گذاشته شده و امروز کار به جایی رسیده که نگاه جامعه در حسرت هستی به عدم دوخته شده و سالهاست به هیچ رسیده ایم اما بوق و کرنای عناوین علمی شدن و اتمی شدن را به عنوان حق مسلم در همه جای رسانه و آموزش می بینیم و می شنویم آثار تخریبی هنوز هم برای این مدعیان عملگرایی مشهود نیست و اینها دچار کوری از نوع هیستریک هستند و سرنوشت انسان هنگامیکه در اجزای شناخت قائل به حذف باشد چیزی بیش از این هم نخواهد بود.
….
+ بله درسته. نگاه توسعه گرا تا حد زیاد اسیر رقابت و سیاست است. با این حال توسعه گرایی می توانست و می تواند با حفظ زبان و هستی تاریخی و حیات فرهنگی ملت ها عجین باشد؛ منتها این عرصه دیگر مجال این مدل اگزیستانسی شدن نیست، زیرا عرصۀ دانش و قدرت است.
همۀ اینها بحث بحران هویت یابی و تنهایی انسان هست. بخصوص در قرن بیستم و تلاطم جنگ.
هایدگر نگران هست انسانها تبدیل به ماشین و ابزار شوند و این با نوعِ بودن و هستی آنها مغایر هست.
بحث معنای انسان و حیات او هست. انسان یک وجه اگزیستانسیال دارد که نمی توان نادیده انگاشت.
این رو هم لحاظ کنیم که دغدغۀ هایدگر از نوع کلاسیک ِ متافیزیکی نیست. دغدغۀ او انسان است و تنها در اواخر عمر گویا این دغدغه به خود هستی چرخش می یابد.
….
+ مگر تکنولوژی و این تحولات اخیر مدرن ، با نوع بودن انسان ناسازگاره ؟ چطور؟
….
+ بحث فیلسوف ما این نیست و تصور نمی کند تکنولوژی چیزی جدای از بودنِ انسان باشد و بلکه تکنولوژی نوعی بودن در دوران معاصر انسان است و باید آن را با اعتباربخشی توسط سنت گذشتگان معنا بخشید.
تکنولوژی اجتناب ناپذیر است، ولی اگر نوع نگاه انسان به هستی تغییر نکند، این هستی به محاق خواهد رفت. زیرا تکنولوژی نتیجۀ علم است و علم هم با وجه مقولی حیات کار دارد؛ یعنی سطح و ظاهر.
درحالیکه انسان و هستی یک سطح زیرین و اگزیستانس هم دارند که آن دیگر با علم قابل فهم نیست.
در اینجا نقش فلسفه و هنر پررنگ می شود. زیرا این دو برخلاف علم نگاه ابزاری به انسان ندارند و از سطح اپوفانتیک زبان به سطح اگزیستانسی آن عبور کرده اند.
هایدگر آگاه هست که پیشرفت تکنولوژی در قرن جدید بخصوص دهۀ شصت قرن بیستم چقدر به خود هنر رونق بخشید و یا حتی پاپ آرت محصولی از تکنولوژی بود.
به همین دلیل معتقد بود اگر آهن های روی راین روح تاریخی او را خدشه دار می سازد، اما ابزارهای الکترونیک در مثلاً موسیقی راک اندرول به همان اندازه می تواند بازتابی از وضعیت نوستالژیک تجربیات سرمستی و هنر یونانیان طبیعت دوست باشد.
پس هایدگر مخالف تکنولوژی نیست بلکه از مهیب بودن اثرات آن بیمناک هست.
البته غافل نمانیم که هایدگر در همان آوای هستی دنیا را ترک گفت و به نظرات مهیب تر شاگرد غیرمستقیمش فوکو مبنی بر روابط دانش و قدرت نرسید.
قبول دارم که دیگر آن میزان از روشنگری را هرگز تحمل نداشت. بالاخره فیلسوف اگزیستانس بود دیگر.
….
+ عرض ادب
بنده متوجه نشدم سخنتان به کلیه پست ها و کانال ها و فضای مجازی مرتبط می شود و یا با خواندن چند پست خاص به این نتیجه رسیدید و مفهوم نقطه اتکا مشترک برای من چندان روشن نیست .یک مثال از نقطه اتکا می زنید لزوم اشتراک حداقل یک مورد در بحث مشخص باشد؟
یعنی تعبیر من از فرمایش شما بحث و گفتگوی سالم گفتگوییست که حداقل یک نقطه اتکا مشترک داشته باشد وگرنه به منیت می انجامد! یا در بیان من مصداق جدل است...اگر درست دریافته باشم. در همین مورد یک مقال بزنید که چگونه نبود نقطه اتکا مشترک به منیت می انجامد؟
آیا نقطه اتکا مشترک منظورتان پیش فرض است ؟یا چه چیز دقیقا؟
اما به شخصه برای من روش مهم است نه نتیجه یا باورها و عقاید...
یعنی هر چند عقیده یا باور یا نظر یا رایی با نظرات من همسو باشد ولی روش کار از نظرم نادرست باشد جدی نقد و اشکال کرده ام.
همانطور که در نقدهایم به جناب شهرام فردین اینطور بود.
ولی اگر نظری با نظر من اختلاف داشت ولی روش کار آن را خوب ارزیابی کردم حتما برای من ارزشمند و مورد تایید است.
در مورد بسیاری از استادان و بزرگواران این گروه هم این رویه را مشاهده کردم.
با این روش نظرات شخصی را هم به بوته نقد می گذاریم و هراسی از به چالش کشیدن آنها نداریم.
چون هر نقدی یک پیشرفت است.
بنابراین منظور شما را از "راهی به جز بازگشت به منیت باقی نمانده" متوجه نمیشوم.
چرا اینطور است و بازگشت به منیت در ادبیات فلسفی چه معنایی دارد؟
من به شخصه هم به فضای مجازی نقد دارم و هم تغییرات و تحولات و باز شدن باب بحث های جدید که امر مبارکیست بدون این فضا ناممکن می بینم.
اینکه به تعداد تلفن همراه ،مرام وجود دارد منظورتان از مرام ،اگر مجموعه باورها و نظرات و مثلا تعبیر جهان بینی است که قبل از ظهور تکنولوژیهای نو هم این وضعیت وجود داشت و فقط در این عصر این مسئله به شکل متفاوتی بروز کرده است و امکان طرح بحث و نظر را با امکانات فراوانی مهیا کرده است.
من هیچ مشکلی نمی بینم هر فردی علائقش را فارغ از مطالعات و پیش زمینه و رشته کاری یا تحصیلیش در فضای مجازی دنبال کند.امری که در خارج از این فضا امکان آن یا مهیا نیست یا بسیار سخت است.اینکه انسان دغدغه ای داشته باشد و به دنبال دغدغه هایش برود چیز بدی نیست.
ما در حال یادگیری و سعی و خطا هستیم.
همه ما جامعه ایران.فرهنگ گفتگو به جای دعوا یا خودخوری و سکوت و پذیرش و جمله شاهکار "حق با شماست و نظر شما هم قابل احترام"
یا جمله "باشه تو درست میگی من اهل بحث و فلسفه بافی نیستم"
ما در حال برداشتن قدم های اول و شاید قبل از آن چهاردست و پا حرکت کردن در این عرصه هستیم.در این راه خطا می کنیم .تنش داریم.دعوا و جنجال داریم.ولی باید این مسیر را رفت و ناامید نشد و راهی جز این نیست.
برای همین عرض کردم نقد تنها راه پیشرفت است.
نقاط مشترک هم قرار نیست از جایی به بحث تزریق شود و یا ما منتظر باشیم از جایی به ما نازل شود و بعد بحث را شروع کنیم.
در بحث این نقاط پیدا می شود.۰
بنابراین نگران نباشیم که این طفل نوپای فرهنگ گفتگو زمین بخورد.با تمام آسیب ها گسترش شایعات و ...و هر آسیبی که شما فکر کنید فضای مجازی و تکنولوژی به همراه دارد ولی در نهایت لازم است از این مسیر عبور کنیم.
تجربه گفتگو در این فضا اشکالات کارمان را به ما نمایاند.
اشکالاتی که سالها پنهان می کردیم و یا چندان توجه نداشتیم.
و در نهایت نگران نباشیم که نقطه اتکای (اگر تعبیر شما را از نقطه اتکا درست دریافت کرده باشم) مشترک نداریم....
گاهی باید پای در راه بگذاریم و بدون تجربه کردن رانندگی با دیدن رانندگی دیگران ما راننده نمیشویم.هر چفدر آیین نامه را از حفظ باشیم و ساعتها با شبیه ساز تمرین کرده باشیم و ... بدون رانندگی ما راننده نمیشویم...
فکر می کنم بیت عطار در این زمینه مصداق دارد
تو پای به راه در نه و هیچ نپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
….
+ امروز در اين بازى جديد بنام فضاى مجازى ، توپ براى نود دقيقه تمام زير پاى شما است.
تا ديروز همه ما فقط تماشاچى بوديم.يكنفر بايد يك كتاب چاپ ميكرد و بقيه هم فقط ميتوانستند آنرا بخرند و بخوانند.
مركزيت اطلاعاتى و انتشاراتى و تبليغاتى از شكل انحصارى قديم در آمده است.همه ميتوانند استعدادهاى خود را به نمايش بگذارند.
اين يك فكت است.
فكت ديگر اينست كه اينك با آزاد سازى اين نيروها، تفرقه هاى فكرى هزار چندان شده است كه البته اين امر نتيجه طبيعى همان مركززاديى هاى اينترنتى است.
در خصوص تشخيص صحت و سقم فقدان نقطه اتكا مشترك هم كافىيست شما دو نفر را پيدا كنيد كه روى يك موضوع ، يك نظر مشترك داشته باشند.
مثلن در خصوص عرفان ، يا بحث هاى دينى ...
و اينرا هم بعنوان فكت سوم ميتوان نام برد.
….
+ بنده معلومات قرآنی کمی دارم صحبت شمارو درباره تقاضای حضرت موسی از خدا برای رویت شندیم سوالی دارم از جناب عالی می پرسم محبت می کنید اگر پاسخ بدهید
به لحاظ دینی حضرت موسی را انسان کامل عصر خود می دانیم ایا درخواست رویت یک امر مجرد ان هم با چشم سر درخواستی سفیهانه نیست؟
….
+ در مورد مقاله ای که فرستادی چند نکته در نظرم هست که شاید یک جور نقد نگاه داوری است همین.
خیر
سفیهانه نمی بینم اگر سفیهانه بود خداوند بدون تعارف می گفت از سفیهان یا از جاهلان نباش مانند قضیه پسر نوح.
منتها موسی نمی فرماید ارنی می گوید ارنی انظر الیک.
فهم بنده ای است که دارد می گوید اگر راهی دارد به من نشان بده تا به تو نظر کنم بر خلاف قوم بنی اسرائیل که می گفتند ارنا الله جهره که یک جور حس-گرائی مطلق و پوزیتیویسم آشکار بود.
….
+ عرض ادب مجدد
جمله به جمله نظرم عرض می کنم .
با پیشرفت تکنولوژی و خصوصا فصای سایبر و شبکه های مجازی امروز ارائه نظر و به اشتراک گذاشتن آرا بسیار راحت و ارزان و سریع نسبت به گذشته شده است.فکر نمی کنم این سه مورد یعنی سهولت ،ارزانی و سرعت فی نفسه ایراد باشند با تعبیر شما "توپ نود دقیقه زیر پای ماست"
بله .هر لحظه می توانید نظر و رای خود را با میلیونها نفر مخاطب به اشتراک بگذارید.
"همه می توانند استعداد های خود را به نمایش بگذارند"
بله.این هم نکته درستیست.
ولی در مورد تفرقه فکری که دقیقا معنای آن را متوجه نمیشوم و برایم مبهم است.
اگر به معنای اختلاف در رای و نظر و عقیده باشد که به نظر من باز هم نمی تواند نکته منفی باشد.
نقطه اتکا را هم اگر به معنی نظر مشترک باشد که البته فکر نمی کنم تعبیر مناسبی معادل رای باشد البته با این نتیجه گیری شما همدل نیستم.
که شما به عنوان فکت عنوان کردید.
شاید در گذشته اختلاف بیشتر در سطح نخبگان جامعه بود ولی اکنون به واسطه رسانه اخبار و اطلاعات در لحظه به مخاطب می رسد حال فارغ از ارزش گذاری سطحی و عمیق هر فردی تحلیل خود را دارد .ممکن است شما بگویید بله نود درصد این نظرات و تحلیل ها و ...غیر کارشناسی و غیر دقیق و سطحی است.خب باشد.
این مرحله گذار از تقلید است.
جامعه ما نیاز به این گذار دارد.
ضمن اینکه اگر بخواهم نظر شما را با مسامحه بپذیرم که هیچ دو نفری نظر مشترک ندارند !!!
باید منظور شما را اینطور برداشت کنم که نه موضوعات کلی بلکه جزییات است.
عرفان و بحث های دینی را مبهم مطرح کردید.
من با بسیاری افراد در مواردی اشتراک نظر و در مواردی اختلاف دارم.
خب.این چه چیز را ثابت می کند؟
این اختلاف از نظر شما فی نفسه آسیب یا آفت است؟
یا می تواند منشا خیر هم باشد؟
در مثل مناقشه نیست. اینکه هیچ دو نفری اثر انگشت یکسان ندارند آسیب است؟
اینکه فرد پیروی از یک تفسیر واحد از یک موضوع گذر کند و قدم در مسیری بگذارد که البته عرض کردم با تمرین و سعی و خطا مقلد نباشد و در حیطه تفکر از تسلط یک اتوریته واحد خارج شود فکر نمی کنم بد باشد.
باز عرض می کنم نقدها زیاد است و آسیب و آفت ها به سادگی قابل چشم پوشی نیست.
ولی چه عاملی باعث می شود شما از اختلافات فکری به تفرقه که بار معنایی منفی دارد تعبیر کنید؟
اختلاف هیوم و کانت و هگل و....تفرقه است؟
سوال این است؟
در کجا و چه زمانی اختلافات فکری تبدیل به تفرقه می شود؟ آیا همیشه اختلاف معادل تفرقه و نتیجتا منفیست؟
عرض ادب
چها یا پنج سال پیش بود.ایشان عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بودند و طرح ورود به رشته فلسفه از مقطع ارشد را مطرح کردند.
با این تحلیل که فارغ التحصیل کارشناسی فلسفه نه می تواند معلم معارف شود نه شغل دیگری پیدا کند.عینا بیان خودشان است.معلم معارف!!!
احتمالا دغدغه اشتغال داشتند.
که باعث شد در تمام دانشکده های فلسفه و علوم انسانی کشور استادان و دانشجویان نامه بنویسند و امضا جمع کنند و به این طرح غیر کارشناسی و عجیب اعتراض کنند.
….
+ احتمالا در یکی دو هفته اخیر درباره ایشان و این طرح موضع گیریهایی شاهدیم و روشن تر میشه قضیه ولی من تعداد زیادی استاد فلسفه دیدم که از اوضاع تدریس مینالند بی هیچ پیشنهادی و بعضا مناسب مشابه ایشان و بالاترش را داشته اند
….
+ عرض ادب
ببینید این طرحمصداق از چاله به چاه افتادن است.
در اینکه سیستم آموزشی مشکلات ساختاری دارد شکی نیست.
این وضعیت از مقطع پیش دبستانی تا دانشگاه و دکترا شامل همه مقاطع و همه رشته ها می شود و البته به عللی که دو یا سه بار اشاره کردم در دانشگاه ها در رشته های علوم پایه و علوم انسانی وضعیت بدتر است.
در مورد رشته فلسفه هم همینطور.یکسری مشکلات قانونیست و مربوط به مجلس و مرکز عالی قانونگذاری آموزشی و فرهنگی یعنی شورای عالی انقلاب فرهنگیست.رخوت دانشجویان و سبک تدریس استادان و آیین نامه های آموزشی و وضعیت پایان نامه و رساله ها...
ولی حذف مقطع کارشناسی در یک رشته چه مهندسی چه علوم انسانی چه مشکلی حل می کند؟
مشکلات اشتغال فارغ التحصیلان حل می شود؟
کارشناس فلسفه باید معلم معارف شود؟
شما به چارت آموزشی ارشد و کارشناسی دقت کنید.
مگر میشود دروس پایه ای دوره کارشناسی را در چهار سال نخواند و مستقیم وارد در دوره دو ساله ارشد که یکسال آن حضور سر کلاس است، شد و انتظار داشت که در یکسال دانشجو بر دروس چهار سال تسلط پیدا کند؟
این که بسیاری دانشجویانی که به جایی رسیده اند می گویند ما پیشرفتمان را مدیون محیط دانشگاه نیستیم و بیشتر مطالعات شخصی یا استفاده از استادان و کلاسهای خارج از دانشگاه بوده درست است ولی حذف کارشناسی ،پاک کردن صورت مسیله است نه راه حل...
مشکل اشتغال رشته فلسفه هم بحث کارشناسی و ارشد و دکترا نیست.
ما چند هزار فارغ التحصیل ارشد و دکترا هم داریم با مشکل اشتغال مواجهند.
مثلا فارغ التحصیلان کارشناسی مهندسی یا علوم پایه هم مشکل اشتغال دارند.راه حل این است ما مثلا ورودی مهندسی مکانیک را از ارشد انجام دهیم؟
….
+ با سپاس از اينكه نظر بنده را مد نظر قرار داديد.
بنده كاملن به قابل نقد بودن نظرات معتقد هستم.
در خصوص فكتى بنام تفرقه فكرى ، بايد اذعان كرد كه جهان بيرون بسيار پيچيده است.
بطور مثال در مقابل فكتى بنام تفرقه فكرى ، ما با فكت ديگرى روبرو هستيم كه عبارتست از وحدت فكرى.
ميگويند چهل ميليون ايرانى كاربر تلگرام هستند.خوب اين خودش يكنوع اتحاد است.
بعبارت ديگر طبيعت تكنولوژى ، هم وحدت ساز است وهم كثرت ساز.
و باز در سطحى ديگر ، همين تلكرام كه باعث وحدت و شركت چهل ميليون ايرانى شده است ، در كنار بقيه برنامه هاى ديگر ، باعث تفرقه ملل مختلف شده است.
بطور مثال در كشور ديگرى ميليونها نفر در برنامه اى بنام اسنپ چت ، شركت و فعاليت دارند كه خود بخود امكان برقرارى ارتباط بين مردم اندو كشور را سختتر ميكند.
….
+ Reza Babaei:
کوتاهی بزرگ در رخداد جنگ ایران و عراق بر گردن روشنفکران و همه مردم است. پس از سرنگونی سلطنت و شکست دیکتاتور همه به خانه هاشان رفتند و با خیالی آسوده به خوابی عمیق فرورفتند . مردم باید تا به دست آوردن آنچه بخاطرش قیام کرده بودند از خیابانها به خانه ها نمیرفتند. پیگیری نکردن مطالبات مدنی و حقوق حقه انسانی، باعث شد مدیران و حاکمان آن روزگار بجای تفکر و تصمیم گیری برای دادن مطالبات مردم به فکر های دیگر و تصمیمات دیگری بپردازند. امروز نیز ساکت ماندن مردم و روشنفکران و دانشمندان و متخصصان ؛ دولت و حکومت را متقاعد خواهد کرد که بجای پرداختن به گرفتاریهای بیشمار مردمش بر طبل برتری طلبی بنوازد و جنگهای خانمان برانداز بعدی در راه است.آنچه مردم بخواهند؛ حکومتها بدانها خواهند داد.
….
+ عرض ادب جناب دکتر مروتی
خواهشی داشتم.
امکان دارد مطالبی مشابه این پست مربوط به مطالعات ادیان و عرفان،خصوصا مسائل مربوط به مناسک که در مورد هر دین و آیین نیازمند توضیح اسطوره شناسی و مردم شناسیست منابع مورد استفاده خود را در پایان پست ذکر بفرمایید؟
و یک نکته شاید نقد باشد.
شما آیین جین و اهل حق را اشاره کردید.
ولی به یک آیین یا دین مشهورتر حداقل در میان پارسیان اشاره نداشتید.
اگر بحث سلیقه ای و گزینشی نیست حداقل در کنار چند آیینی که البته با مشخصات متفاوت روزه را ردیابی کرده و تطبیق دادید می توانستید به آیین زرتشت هم اشاره کنید.
درپاسخ به این پست شما،یک نفر ممکن است بگوید در دین زرتشت چطور؟
و خب پاسخ این است که روزه به این شکل و با این تعریف به شدت در آیین زرتشت نکوهیده است.
در وندیداد شرح داده شده و علت آن هم توانایی برای نیایش و کشاورزی و...و به یک تعبیر کار و عبادت است.شاید بتوان باز به تعبیر من حق الله و حق الناس را در علت این نکوهش دید.
و می دانیم که در اوستا بر پاک نگهداشتن هفت عضو بدن،دو دست و دو پا و دو چشم و زبان تاکید و از آن به عنوان روزه یاد شده است.
نکته ای که در روایت اسلامی هم به عنوان روزه جوارح یا سطح ۲ یاد میشود.
روزه پرهیز از خوردن و آشامیدن و مبطلات، روزه جوارح که گاهی در روایات با جزییات روزه زبان و یا روزه گوش و زبان و چشم ذکر شده، و روزه فکر یا قلب...
در فرمایشات معصومین هم مکررا در کنار خیرات و برکات روزه بر روزه جوارح و روزه فکر یا قلب تاکید شده است.
فقط یک نمونه از بحار ذکر می کنم.
حضرت زهرا فرمود
روزه داري كه زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نكرده روزه اش به چه كارش خواهد آمد.
و نکته پایانی من برای تکمیل مطلبم در مورد روزه در آیین زرتشت آن چهار روز در ماه پرهیز از گوشت فلسفه اش پرهیز از قربانی کردن حیوانات و احترام به همه موجودات است و از این نظر با سایر آیین هایی که روزه نخوردن و نیاشامیدن به طور کل دارند متفاوت است.
در مورد روزه هایی که در آیین های دیگر فرمودید هم بحث زیاد است.
انشاءالله در فرصتی دیگر.
….
+ حقیقت مستقل از شناخت وجود دارد.
قسمتی از حقیقت که نسبتا ملموس هست واقعیت هست. واقعیت توسط هوشمندی تا حدی قابل درک هست و هم قابل ساخت. نظام های زبانی، اجتماعی، مجازی و ...
این ابزار ها و نظام ها که مخلوطی از هوشمندی انسان و خصوصیت های طبیعی و توانایی های تکنولوژی هم به شناخت نسبی از حقیقت کمک میکنند، هم واقعیت هایی میسازند که به نحوی روایتی از حقیقت هست.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 9 ژوئن 2018
|
|