|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
اصول معرفت شناسی
+ منظور شما اینجا از قوه خیال چیست؟
خیال چه چیز را تشخیص می دهد؟
صورت جزئی یا کلی یا مفهوم کلی یا جزئی ؟
کثرت از آنجا درک می شود که من و جز من درک می شود
البته لازم به ذکر است در ساحت ذهن اجتماع نقیضین ممکن نیست ولی ارتفاع آن ممکن است
در خارج ذهن شما می گوئید اینکه بگوئیم نه شب است نه روز محال است ولی در ساحت ذهن می شود نه شب باشد و نه روز یعنی مرتفع شوند.
بستگی دارد منظور از عقل چه باشد
مثلن اگر علم به وجود خودمان عقل یا علم در نظر گرفته شوند قبل از اینکه محسوسات و مخیلات پدیدار شوند باید یک اوبژه ای باشد که در برابر او پدیدار شوند
اگر بگوئیم حاضر شوند باید یک محضری باشند که برای او حاضر شوند.
این نظر هم هست که محسوس ظهور معقول است بحث کلی طبیعی که شیخ الرئیس مطرح فرمودند که بنظرم می شود با بحث کلی سعی که عرفاء مطرح کردند متناظر نمود.
تا زمانی که محسوس انسان جوهری و عینی درک نشود چطور مفهوم کلی انسانی معقول واقع می شود؟
اینکه نوشتید : ما میگوییم اینها از عالم مجردات بر نفس افاضه شد بعد از آن که نفس از ادراکات حسی و خیالی در بدو تولد اشباع شد و عقل هیولانی عقل بالملکه شد!
این جای بحث دارد که حواس اعداد می کنند و نفس انشاء می کند یا از جائی صادر می شود به نفس.
یعنی منفصل است نفس متصل می شود یا متصل نفس است به انشاء خود نفس.
الان شما چشمت باز است می بینی یا با گوشت صدائی را می شنوی آیا علم برای شما حاصل نمی شود؟
آیا شما می توانی کاری کنی بر خلاف آنچه حواس شما تجربه می کنند علم پیدا نکنید یعنی چشم شما ببیند ولی علم پیدا نکنید و گوش شما بشنود ولی علم پیدا نکنید؟
آیا تجربه حسی شما ضرورت علمی برای شما نمی آورد؟
اهمیت و بزرگی کانت به این است معرف شناسی کرده است و رویکردش معرفت شناسی بوده است گرچه هستی شناسی نیز کرده است.
اما فلاسفه اسلامی، رویکردشان هستی شناسی بود و هست و چون بحث علم و عقل و اگاهی و ذهن برایشان مطرح بوده است در حین هستی شناسی، هستی معرفت و شناخت را نیز بررسی و تحقیق کرده اند که شما اشاره کردید مثل علم النفس و بخاطر همین رویکرد فلاسفه اسلامی بحث های وجود ذهنی و معرفت شناسی و شناخت در آثار فلاسفه اسلامی منسجم نبوده و پراکنده است و البته بخشی اش که در غرب نیست مثل علم النفس.
البته الان بحث های معرفت شناسی فلاسفه مسلمان تدوین شده است که می شود این دو را با هم به نحو تطبیقی مقایسه نمود.
….
+ امواج نور چگونه در فضا منتشر می شوند؟ چگونه موج نور در خط راست سیر می کند؟ در ابن موج امواج الکتریکی چگونه بر امواج مغناطیسی عمود هستند؟ موجی چگونه بر موجی دیگر عمود است؟
….
+ حاشیه ای بر سری پست های علم از درون زبان بجای مراجعه ی به جهان .
هر ایرانی متخصصی را بایسته است تا گوشه ای از ذهن خود را به ایران اختصاص داده و بخشی از انرژی ذهنی خود را معطوف به یافتن ایده هایی تازه برای برون رفت از این وضعیت فلاکتبار علمی در کشور کند . بنده بشخصه نمی توانم ایران را حتی کشور شماره ی دو در جهان تصور کنم و چنین ترهاتی هم به کله ام فرو نمی رود که ما نمی توانیم و نمی خواهیم و دولت مان بیشعور است و یا سرچشمه ی فرزانگی است و غیرو . . بنده بر این باورم که
چنین نیست که هر ان روشی که در حصول به معرفت بر می گزینیم اگر علمی نباشد ؟ یا توهم است یا عرفان و جادوگری !! .. این باوری بشدت احمقانه است اگر بپنداریم یگانه روش ممکن برای تحصیل انچه که در جهان می گذرد فقط و فقط روش علم است و بس !! .چرا که بنده جهانی را در مقابل خود می بینم حی و حاضر که میگوید بیا و مرا درک کن و از این ادراک خود پله ای بساز و به بالا برو .. در این شرایط چون از دانش اموختگان اماتور پرسش شود که بر چه اساسی باورتان اینست که تنها روش موجود برای حصول به درکی تازه از جهان همان روشی است که علم انرا اتخاذ نموده است ؟ و پاسخ ایشان این باشد که به این علت که تنها روشی که تاکنون جواب داده همان روش علمی بوده و بس !!! و بعد هم نتیجه گیری کنند که بدینجهت از این پس هم فقط همین روش پاسخگو خواهد بود و لاغیر !! .. بلاهت خود را اشکار نموده و تاسف مرا بر خواهد انگیخت .
پاسخ بدین یاوه فهمی اینست که : بله دوست من تاکنون روش علم البته جوابهایی را داده و علت اینبوده که بر مفاهیمی چون دقت و تمرکز و جزیی نگری و ازمون و خطا و تجربه اتکاء داشته و البته هیچکس هم به شیوه های بهتری نیندیشیده و نه انکه چنین باشد که چون تا به اکنون اینطور بوده پس تا ابدالاباد چنین خواهد بود !! ... خیر چنین نیست و ما می توانیم روش هایی را برای حصول معرفت بر الگوریتمی بنام جهان ابداع کنیم که صدها سال عقب مانده گی علمی مان را از علم غربی در سه تا ده سال جبران کند . و چه باک اگر با توسل به جادوگری چنین شود . یعنی می توانیم به جای پوییدن ره از خار و خاره ؛ جاده ای ز بیراهه بکوبیم و بشکلی غیر منتظره از جلو کاروان علم غربی به در اییم .
میگویند ما از لحاظ علم و تکنولوژی از غرب عقبیم و بنده هم حرفی ندارم منتها انچه که مایلم بدین عبارت بیفزایم اینست که عقب ماندگی ما از غرب فقط در محدوده ای از ان قسم فناوری است که غرب کاشف ان بوده و نه ان قسمی که غرب بویی از ان نبرده است . . در واقع میخواهم بگویم که جهان فراخ است و بر و بحر بسیار دارد و بر همین اساس مسیرهای وصول به دانش نیز ابدا محدود به ان روشهایی نمی شود که دانشمندان غربی با مجاهدت های بینظیر خود بدان دست یازیده اند . یعنی هیچ دلیل منطقی و معقولی وجود ندارد که اینرا بپذیریم که یگانه روش حصول به علم و دانش فقط و فقط همان روشی است که غرب کشاف از ان بوده ! و بعد چنین استدلال کنیم که چون تابه اکنون احدی به روش های دیگری نیندیشیده است پس حتما روش دیگری وجود ندارد !! .. این موضعگیری غلط بوده و پرسش بنده اینست که ایا شماتاکنون به روشهای دیگری اندیشیده اید ؟ یا خیر ؟ و اگر پاسخ این باشد که خیر ! در اینصورت ادامه ی گفتگو را بی ثمر می دانم . چه ؛ انگاه خواهم گفت : ' من به شیوه های دیگری اندیشیده و به درکی از هستی رسیده ام که باید انرا نصب العین کرده و بدان گوش سپارید .
ادامه دارد - #behzadbabayee
….
+ به نظر من
اول مارکس
تا بدانند قرارداد های اجتماعی سنت قابل تغییر نیست و ذهن آن ها در راستای تغییر قوانین بزرگ و کوچک برای کارایی بیشتر وسیع شود
دوم روسو چون به هر دلیل مردم دین زده شده اند و این دین زده شدن دارد نمود های اخلاق زدگی از خود نشان می دهد
پس نیاز به درک ضرورت اخلاق و رفتار اخلاقی دارند
سوم نیچه
جامعه مدرن نیاز به سنت و ارزش های نوین دارد و آن چه ما در کل فرهنگ می نامیم دچار فقر است نیچه به ما فرهنگ نخواهد داد ولی فرهنگ ساز خواهد داد.
….
+ بسیار عالی سپاسگزارم
توضیحات خوب و مبسوطی بود 👏
نکته ای که اینجا وجود دارد این است که هایدگر سعی دارد متفاوت از فیلسوفان متآخر به اگزیستانس بنگرد ، در واقع فیلسوفان متآخر ،انسان را جدای از هستی و بودن ،تصویر نموده اند که انگار انسان در گوشه ای ایستاده و به هستی می نگرد ، در حالیکه هایدگر انسان را جدای هستی نمی داند ، درواقع به زعم هایدگر ،این سنت ،فرهنگ ،تاریخ ، امکانها ومناسبات و.......هستند که بودن انسان را در حال تعیین می کنند و این انتخاب انسان است که چگونه بودن او را در آینده «نه به معنای دور»تعیین می کند .
بر همین اساس ، دازاین امری ثابت ،همانند آنچه که اگزیستانسیالها مد نظر داشتند نیست و انسان در بودنش اختیار تام ندارد ، زیرا پرتاب شدگی ، واقع بودگی و فرا روی خود بودن ،دازاین را مشخص خواهد کرد ، پس آنچنانکه که فیلسوفان متآخر برای انسان اگزیستانس و وجودی معین مد نظر داشته اند هایدگر انسان را همواره دارای دو بال بودن و نبودن ، هستی و عدم ترسیم می کند به نحوی که هر آن ،بی نهایت امکان انتخاب برای انسان وجود دارد اما ناچار به انتخاب یکی از بودنهاست و این یعنی مرگ ، لذا از نگاه هایدگر ،انسان تنها موجودی است که نیست ،پس می گوید انسان نیست .
اما سوال بعدی این است که هایدگر از چنین تعریفی و چنین نگاهی چه هدفی را دنبال می کند ؟ چه اشکالی در فلسفه ی هوسرل بود که هایدگر آن را برنتابید ؟
….
+ دروغ فقط آن نیست که چیزی مغایر با دانسته ها گفته شود.
بلکه دروغی بدتر اینست که مغایر با آنچه نمی دانی بگویی!
اینجا که می گوید
من دکارت را گفتم ؟ نه کانت
مشخص است که نه دکارت را می شناسد, نه کانت را
و مغایر با ندانسته هایش سخن می گوید.
و ....
….
+ دقیقا.ولی روی اسم کانت تاکید می کنند و این می رسانند اصلا با کانت و ...هیچ آشنایی ندارند.البته اشکالی هم نداره که نمی شناسند ولی توقع می رود جلوی دوربین اندکی جانب احتیاط و دقت را رعایت کنند.
….
+ چون باید بحث های گروه فلسفی باشد
پس باید منطقی به ماجرا نگاه کرد
پس باید پرسشی دقیق مطرح شود
چرا روحانیون در سخنان خود نامشروع از تخیل بهره می جویند ؟
باید صادق باشم تا به پاسخ درست برسیم
من در دوران بین کودکی و نوجوانی این گونه بودم و در جوانی کودکان دیگری را نیز این گونه یافتم و پس از تعمق در این باب به نتایج زیر رسیدم.
من دوست داشتم جلب توجه کنم و خود را فهیم جلوه دهم
و این از باب حقارتی بود که در نتیجه بی توجه ای اطرافیان مرا رنج می داد چون به دلیل طلاق والدین کسی به فکر من نبود
و این تقریبا شرایطی است که روحانیون در آن به سر میبرند
در حالی که می بینیم روحانیت در قبل انقلاب آنقدر مشروعیت کسب کرد که انقلاب کرد.
ولی انقلاب مانند طلاق والدین برای من بود
روز به روز باید به جلب توجه خود می افزودند تا مورد توجه واقع شوند ولی حرفی جدید برای گفتن نداشتند چون مطالعه نمی کردند.
من هم زمانی که به کتاب رجوع کردم این مشکل ام حل شد
روحانیت معزز نیز باید چنین کند.
….
+ جالب بود
با توجه به بخش دیگر فلسفه اش اگر بخواهیم سازگارش کنیم میشه گفت از نظر ابن رشد دین برای عوامه و فلسفه برای خواص و اون حکم هم برای خواص هست البته این یک تفسیره و میشه تفاسیر دیگه هم داشت ولی به هر حال بی اعتنایی فلاسفه مسلمان به ابن رشد بی دلیل نبوده
….
+ روشنفکران نیز چون دیگر طبقات جامعه مثل، پزشک و وکیل و تاجر و سیاستمدار، بری از خطا نیستند، همچون خود ملکیان.
جامعه یک ارگانیزم به هم پیوسته است، اگر بخشی از آن به خطا رفت، کل ارگانیزم را به ورطه نابودی و سقوط می کشاند و اگر یک بخش کارش را به درستی انجام بدهد بر کل ارگانیزم اثر مثبت می گذارد.
اگر در کوچه و بازار اندیشه خطایی در جریان باشد بر کل طبقات جامعه تاثیر می گذارد، وظیفه تمام بخشهای جامعه است که بر یک دیگر نظارت داشته باشند، جامعه و فرهنگ ما رو به ورطه سقوط و نابودی است، چرا که هیچکدام از بخش های جامعه کارش را بدرستی انجام نمی دهد.
روشنفکر آیا وظیفه اش را درست انجام داده است؟ به نظر من کارنامه اش سیاه است.
مصادیق فراوان است از کم کاری روشنفکران، وابستگی اشان به قدرت، محافظه کاریشان، شجاع نبودنشان، گستره دانش کمشان، عدم آگاهی به روح زمانه و نیاز های فعلی جامعه و پاسخ گویی به بحران های فکری و...
….
+ اتفاقا وظیفه روشنفکر شناخت عیوب و نواقص و بیان اونها و ارایه راه حل برای برطرف شدن انهاست تا کسی رو نتونی بخودش بشناسونی نمیتونی بهش بگی چی خوبه و چی بده وچکار خوبی باید انجام داد وازکدامین عمل بد باید دوری گزید
….
+ در فرانسه هم اگر شما زبان فرانسه حرف نزنید، فروشنده به شما توجه نمی کند، در عین حالیکه به زبان انگلیسی هم مسلط است، این را یکی از اساتید من از مشاهده شخصی اش به من می گفت.
همه اینها به نوعی درست است، اما به لحاظ روشنفکری و فلسفی مورد اعتنا نیست. احیانا وظیفه جامعه شناس است که به ازین قبیل رفتارهای اجتماعی بپردازد. چه این رفتا جنبه مثبت فرهنگی داشته باشد و چه جنبه آسیب شناختی فرهنگی.
وظیفه روشنفکر کار کردن با مقولات عقلانی است، روشنفکر همه اینها را مشاهده می کند اما به نشانه و علامت نمی پردازد بلکه به ریشه تمام نشانه ها و علامت ها می پردازد. وظیفه روشنفکر پرداختن مقولات جزیی نیست، بلکه کل این مشاهدات را جمع می کند و برای درمان یک راه کلی ارایه ارایه می دهد.
ضمن اینکه هر قومی ویژگی های مثبت و منفی دارد، این خصلت های مثبت منفی تاثیری در کل فرایند ساختن یک اجتماع با معیارهای بنیادین ندارد.
یک جامعه می تواند به مقصد نهایی خود برسد و از ویژگی های یک جامعه بهنجار و شکوفا برخوردار باشد در عین حالیکه هنوز این خصلت های خرده فرهنگی خوب و بد در او وجود داشته باشد.
بحث من این است کار فلسفه پرداختن به خرده فرهنگ ها نیست، فلسفه نه تنها به یک جامعه خاص نمی پردازد بلکه معتقد است الگویی که ارایه می دهد برای تمام انسانها در تمام دوران ها قابل اجرا و تبیین است.
من هر دو گذاره جامعه نادان و جامعه فرهیخته را رد کردم.
چون هر دو مورد مثال نقض دارد، هیچ اشکالی هم ندارد برای بحث های عقلانی از مفاهیم ریاضیات کمک بگیریم.
بخاطر اینکه مفاهیم فلسفی کاری به جامعه ندارد، فلسفه تلاش می کند مفاهیمش را به جامعه تحمیل کند، او آن ها را از جامعه اقتباس نمی کند. بنابراین اگر به صورت ریاضی وار فکر کنیم این باعث افتخار کار فلسفه خواهد بود که معیارهای دقیقی دارد.
من معتقدم هر فلسفه ای چه تحلیلی و چه قاره ای با اصل عدم تناقض درونی کار می کند.
امروز فلاسفه قرن بیستم از اگزیستانسیالیست ها تا پست مدرنیست با مفاهیم ذات گرایانه به مخالفت برخاسته اند، مثلا این جمله ارسطو که انسان حیوانی است عقلانی، از نظر آنها خطاست.
به ظاهر این گذاره درست به نظر می رسد، چرا که هیچ انسانی را نمی توانید بیابید که قدرت تکلم و بهرمندی از خرد را نداشته باشد، یا اینکه جنبه هایی حیوانی در او وجود نداشته باشد، به نظر می رسد حیوان ناطق ذاتی انسان است. اما اینطور نیست.
هر امر ذاتی، چون ویژگی مطلق و ثابتی می یابد، تبدیل به یک ابژه آرمانی می شود، چرا که این وظیفه فرد است که آنچه را که تصور می کند به صورت پیشینی به او داده شده است آن را به صورت استعلایی طلب کند. چرا که کلی، همه گانی و جهان شمول است .
برخلاف آن باید گفت که هرکس ذات تکینی دارد که تنها برای خود او معنا دار است و وظیفه او باید صرف تحقق آن ذات تکین و منحصر به فرد باید باشد.
مثلا ممکن است تمایل داشته باشد به شیوه ای نامعقول عمل کند...
حال چگونه ممکن است ما فرض کنیم که ایرانیان به صورت ذات گرایانه ویژگی های ثابت مثبت و منفی داشته باشند؟
این نگرش از ارسطو هم عقب مانده تر است.
….
+ شما تو فرانسه هموطنش محسوب نمیشی دوست من ما اسمش اینه که هموطنیم و این خودش یک رفتار ناپسند ما ایرانیهاست که باید گفته و اصلاح بشه کجای این امور جزیی است رفتار مردمی با این نام یعنی ایرانی یک امر جزیی است امر جزیی به این میگن که من بیام بگم شما دارید خساست یا طمع... میکنید چون شما جزیی از اجتماع هستید موضوع من میشه فردی و جزیی ولی یه اجتماع اینگونه رفتار میکنه میشه یک مسئله کلی و قابل بررسی بله باید راهکاری کلی بدهیم درست ولی تا بیماری رو نشناسیم قادر به درمان حال چه بصورت کلی و یا بصورت محدود نخواهیم بود دوست گرامی
دوست گرامی فلسفه با ارسطو از امور واقعی به ماوراء رفت وبسیاری اونرو یک انحراف در تعقل واندیشه میدونن انروز بجای این کلمات و جملات به تواناییهای انسان در ابعا مختلف روانشناختی و جامعه شناختی پرداخته میشه تا انسانها همچون حیوانات هر روز کار دیروز رو انجام ندن و حرکتی روبجلو داشته باشن
….
+ من فیلسوف نیستم اما اینجور تفکر کردن رو دوست ندارم تفکری غیر واقعی هرچند دارای بنیان ریاضی یا هرچیز دیگه ای هرچقدر هم با منطق نشه ردش کرد بازهم اگر با حقیقت واضح در جامعه برابری نکنه یعنی واقعی نیست
من میگم ایرانیان دروغگو شده اند شما میگید یکنفر دروغ نگه این جمله اشتباهه
فرض بگیریم این جمله از نظر منطقی اشتباه ( با اینکه هرکسی بشنوه میفهمه منظور تک تک افراد نیست که با مثال این چنینی بشه ردش کرد ) اما به هر حال ایا این جمله واقعیت فعلی مردم ما هست یا ن؟
….
+ شما باید این مسئله دروغ گویی را به عنوان بحران بالا بکشید، یک بحران تاریخی و اجتماعی، معنای بحران هم این است که هنوز جای امیدی هست و می توان آن را حل و فصل کرد و تغییر داد.
اما اگر به عنوان خصلت ثابت در نظر بگیرید، کار از بحران خواهد گذشت و هیچ راه حلی کارکرد ندارد.
دروغگوئی در بین ایرانیان به مرز بحران رسیده است؟ علی رغم سابقه تمدنی و مذهبی زردشتی که راست گویی اساس دین بوده است. حالا چه می توان کرد؟
راه حل چیست؟ چرا بوجود آمده است؟ شما نباید به خصلت های دیگر بپردازید، تنها دروغگویی را به عنوان بحران مطرح کنید و آگاهی بخشی کنید و چاره جویی کنید. این خود باعث افتخار است که خود می توانیم بحرانی مثل دروغ گویی را شناسایی و حل کنیم.
اما اگر یک سلسه دراز از برچسب های منفی زدید، درواقع خود زنی کرده آید.
" تا وقتی که این فرهنگ عوض نشه... هیچ کدام از مشکلات رفع نمیشه "
درسته؟
این یعنی اینکه این خصلت های قومی مهمترین عامل عقب ماندگی یا بحران های ماست.
اگر به لحاظ فلسفی _ روشنفکری نگاه کنیم باید اینگونه ترجمه شود این یعنی اینکه این بحران در تمام طول تاریخ برای همه تمدن هایی که در شرایط تاریخی ما بوده اند چنین خصلت هایی داشته اند و آن خصلت ها مانع پیشرفتشان شده است. و اگر پیشرفت کرده اند این خصلت ها را شناسایی و رفع کرده اند.
در غیر این صورت انتزاع کردن جامعه ایران از کل جوامع بشری و زدن یک برچسب منحصر به فرد منفی خواهد بود. که باید اثبات شود که چرا ما ایرانیان تنها این خصلت ها را داریم و چرا برای ما ایرانیها تنها این خصلت ها مانع پیشرفت بوده اند.
این بحثی است که علم را از عوام زدگی جدا می کند.
کجا هنرمندان و فرهیختگان دنیا به فرهنگ و آداب ما به دیده تحسین می نگرند؟
این که ما تاریخ تمدن طولانی داریم، جای شکی نیست، اما فاصله ای هست بین آنچه ما هستیم و آنچه بوده آیم، درواقع باید بین تاریخ تمدن ما و تمدن فعلی ما تمایز قایل شد، ما مساوی تاریخ تمدن خود نیستیم.
اگر بین تاریخ ما و خود ما یگانگی وجود داشت دیگر نیازی نیست هیچ تلاشی انجام بدهیم، درصورتیکه ما باید تلاش کنیم به تاریخ خود نزدیک شویم. بخاطر اینکه ما خود تاریخ نیستیم و بین ما فاصله افتاده است .
….
+ از قديم گفته اند؛ دشمن دانا به از نادان دوست. آقای ملکیان دوست دانا هستند که نقاط ضعف فرهنگی ما را به خوبی شناسایی کرده اند. شما تعارف ورود به آسانسور را می بینید اما وضع ترافیک را نمی بینید؟ بالاترین آمار کشته شدگان ترافیک در جهان متعلق به همین مردمی است که ظاهرا در ورود به آسانسور کلی به هم تعارف می کنند. چرا یک هزارم این تعارف را در ترافیک رعایت نمی کنند؟ پشت آن تعارف هنگام ورود به درب آسانسور یا خانه؛ چو خوب بنگریم؛ خودخواهی معکوس شده خوابیده است، مسابقه در داشتن فروتنی دروغین.
….
+ ایشان اشاره نکرده اند که روشنفکر فرهنگی به چه معناست؟ چه روشنفکرانی در عالم غرب در این چهارصد سال و همچنین ۲۵۰۰ سال روشنفکر فرهنگی بوده اند؟ اسامی آنها چیست؟ مثلا سقراط کجای کارش روشنفکری فرهنگی بوده است؟ یا ولتر، یا جان لاک، اسپینوزا، مارکس، کامو..؟
روشنفکر عمومی وجود دارد اما روشنفکر فرهنگی به چه معناست؟ تعریف فرهنگ چیست؟ فرهنگ والا و فرهنگ نازل چگونه است؟ چطور یک فرهنگ والا می شود و یک فرهنگ نازل؟ چه عواملی سبب ساز هستند؟ آیا نقد فرهنگ به معنای زدن برجسب به مردم صاحب آن فرهنگ است؟
این سوالهایی است که باید پاسخ داد.
واقعا باورم نمی شود ملکیان گفته است ایرانیان ۷۵ میلیون گرگ کوچولو هستند.
این شرم آور و وقیحانه است.
خود ملکیان چیست؟ او تافته جدا بافته است؟ او از عالم دیگر آمده است؟ یا اینکه ایرانی نیست؟ پس با تعریف او هم ملکیان هم یک گرگ کوچولوست چون بخشی از این ۷۵ میلیون است.
ولی اینها درست نیست. اینها تندروی و زیاده روی است و توهین آمیز است.
فرض کنید که یک معلم می خواهد دانش آموزانش را تعلیم دهد، معلم فرض می کند که دانش آموزان نا آگاه هستند و باید پرورش یابند، اخلاق و ادب معاشرت یادگیرند، سوادشان را ارتقا دهند، پس پیش از آن دانش آموزان ناآگاه و نادن نسبت به تعلیمات آینده هستند.
آیا معلم باید به آنها بگوید شما یک مشت نادان و کودن هستید؟ یا بگوید شما گرگ کوچولو هستید و من باید شما را آدم کنم؟!
حتما آن معلم، معلم شایسته ای نیست.
….
+ عقل بشری تا اینجا که آمده کشف کرده است که سیستمهایی پایدار می مانند که امکان «خود تصحیحی» داشته باشند. به این ترتیب، حتی در طراحی سیستمهای مکانیکی و الکترونیک و دیجیتال از این خاصیت استفاده می کنند. شاید اصطلاحات خروجی و ورودی و فیدبک را شنیده باشید؛ در سیستمهای پایدار تکنولوژیک؛ با استفاده از فیدبک، مقداری از خروجی را وارد ورودی می کنند، و بعد از ورودی، یک قسمتی وجود دارد برای تصحیح خروجی. هر چه این کار با کمیت و کیفیت و دقت بیشتری انجام شود؛ آن سیستم پایدارتر است. معادل این کار؛ در سیستمهای انسانی ای مثل جامعه یعنی که؛ واقعیتی که وجود دارد (خروجی سیستم) را به کسانی که آن واقعیت را تولید می کنند (ورودی سیستم)، یعنی انسانها، نشان بدهیم تا تصحیح لازم را به عمل آورند؛ این یعنی آمادگی برای نقد پذیری.
این همان چیزیست که به صورت نه چندان ایده آل در سیستمهای اجتماعی پیشرفته سعی می کنند انجام شود.
خلاصه آن که؛ یک سیستم اجتماعی و دولتی و حکومتی پایدار، سیستمی است که طوری طراحی میشود که هر چه بیشتر و سریع تر آمادگی فیدبک گرفتن از خروجی های خودش و تصحیح کردن آنها را دارا باشد.
….
+ وقتی من سخن از امور قابل بحث را به میان آوردم به این معناست، که این بحث ها قابل اعتناست، نه اینکه مردم ما اینطورند، مردم ما آنطورند، مثل پدری که فرزندانش را با خانواده همسایه مقایسه می کند.
ملکیان شم مناسب یک روشنفکر تیزبین را ندارد، بحث های او عموما پراکنده و آشفته هستند و انسجام کافی ندارند، چهارچوب مند و هدفهمند نیستند، کمی خوش خیالی در ایشان وجود دارد و فلسفه را بدرستی نمی شناسند. بیشتر بحث هایش سرهمبندی این گفته و آن گفته فلان روانشناس و فلان فیلسوف است. اما دانش ایشان بسیار گسترده است و به نظرم هرچه خوانده بازگو می کند. به همین خاطر قطعه قطعه و پراکنده است. مثل یک پتوی چل تکه می ماند. هرتکه اش به رنگی است و درنهایت گرمایی هم از آن تولید نمی شود.
درست است که فرهنگ تغییر می کند، اما شخصیت فرهنگی تغییر ناپذیر است، برچسب ها نمایانگر شخصیت هستند، اگر شما در یک قالب مشخصی یک فرهنگ را ارزیابی کنید به این معناست آن که شخصیت هیچوقت تغییر نمی کند. جنبه ای ازلی ابدی پیدا می کنند.
ایرانیان چنین و چنان نیستند، ایرانیت را نمی توان به چند برچسب فروکاست، ایرانیان ظالمان بدون قدرتند!
چه کسی این را گفته؟ از چه طریقی استنتاج شده؟ بجز از کوچه و بازار؟ اینها کلیشه های نخ نما هستند.
مقصود فراستخواه کتابی دارد به نام ما ایرانیان، تمام خصلت های منفی که گردآوری کرده از طریق نظرسنجی بوده، یعنی اینکه مردم ایران درباره خودشان چه فکری می کنند، بعد بر طبق همان داده ها دست به استنتاج علمی زده که بله مردم ایران مثلا : دروغگو، تنبل، از زیر کار درو، حسود...
….
+ عقیده......واژه العقیده مونث عقید و بر وزن فعیل است. فعل آن نیز عقد، به معنای سفت کرد و محکم نمود است. در زبان عربی، عبارت... عقد قلبه علی کذا...یعنی قلب و درون خود را بر آن محکم کرد، لذا از آن جدا نمی گردد......عقیده در اصطلاح، عبارت است از حکمی که در نزد فرد دارای عقیده، قابل شک نباشد .....عقیده در دین بر امری اطلاق می شود که قصد از آن، تصور فکری باشد، نه عمل; هر چند که عمل نیز بر آن مبتنی گردد، از این رو عقیده اخص از ایمان است، زیرا ایمان علاوه بر اعتقاد قلبی، گفتار زبانی و عمل بدنی را نیز در بر می گیرد. بنابر این می توان گفت عقیده عبارت است از تصور و جهان بینی در باره ماورای عالم شهادت، که انسان به وسیله آن دین ورزی می کند...در فلسفه معادل یونانی کلمه عقیده، کلمه دوکسا می باشد که هم آیند سترگی با صرف باور پذیرفته شده دارد و اختلاف آن با معرفت در گزاره ناپذیری آن در عدم قابلیت صدق و کذب داشتن است....
….
+ اینها همه آسیب های اجتماعی هستند، که عموما مورد تامل جامعه شناسان قرار می گیرند و نه فیلسوفان و جامعه شناسان هم آنها را به عنوان بیماری اجتماعی می بینند، با گزارش کردن این آسیب ها به سیاستگذاران کمک می کنند تا در مدیریت جامعه اقدامات لازم را انجام دهند. این مباحث را در زمینه و بستر خود باید شناخت، نباید این آسیب ها را دستاویز زیر سوال بردن نژاد و قومیت و ملیت باشد. واضح هست که نظم و قانون و بسترهای مناسب فرهنگی و اقتصادی و آموزشی بیشتر مهیا باشد، این آسیب ها کمتر اتفاق خواهد افتاد.
موضوع این نیست که ما این آسیب ها را کتمان کنیم یا سرمان را زیر برف کنیم، این آسیب ها وجود دارند و به شان و شخصیت ما آسیب می زنند و آرامش و رفاه ما را به خطر می آندازند. اما وظیفه ما به عنوان یک روشنفکر این است که ریشه این آسیب ها را پیدا کنیم.
باید آنها را به مقولات کلی تر تبدیل کنیم، کل این آسیب ها را یک جا جمع کنیم و به عنوان بحران های اجتماعی طبقه بندی کنیم که به یک علت اصلی و بنیادین ختم شود، در واقع ما به ریشه ها می اندیشیم نه به شاخه ها. مثلا علت همه این بحران ها می تواند این باشد که ما در یک جامعه استبدادی زندگی می کنیم.
آسیب شناسان اجتماعی اجازه تحقیقات مستقل ندارند، چرا که متهم به سیاه نمایی می شوند. هنرمندان حق ندارند به آسیب های اجتماعی بپردازند، رمان نویسان و شاعران حرف خود را بی پرده نمی زنند....
اینها همه موجب می شود که بحران های اجتماعی انباشته شود.
بله ملکیان می گوید جامعه وجود ندارد، خانواده ای وجود ندارد، حتی دولت هم وجود ندارد بلکه تنها فرد وجود دارد. این فردگرایی افراطی ما را به این سمت سوق می دهد که کل بار مسئولیت را بر دوش فرد بیاندازیم، درواقع فرد چنین توانی ندارد، حتی برای ملکیان محیط هم وجود ندارد، چرا که اگر معتقد به تاثیر محیط و شرایط و بستر اجتماعی و تاریخی بود، نمی گفت که در هر آسیب به ظاهر اجتماعی فرد مسئول است، و برای تک تک افراد یک آسیب پیدا کند و در نهایت به این نتیجه برسد که کل افراط منحط هستند و در نهایت کل بشریت نیز...
….
+ اگر ملاک حسن و قبح را عقل ما بسازد، قاعدتا امری خواهد بود عقلانی لذا قابل تغییر چون عقل در زمان تغییر می یابد......اما اگر باور داشته باشیم که کتابی وجود دارد که آسمانی است، شک در آن جایز نیست در هر زمان و مکانی قابل اجرا و هر آنچه در آن کتاب آمده عین حسن و قبح است، آن وقت حسن و قبح عقلی نخواهد بود بلکه این کتاب است که آنرا تعریف می کند........پس انسان دینی هیچ انتخابی ندارد جز پذیرفتن امر دینی.....
….
+ دوگانه ی معروف «ارث» یا «محیط»؟ را اگر در سطح اجتماعی تعمیم دهیم، میرسیم به اینکه؛ آیا این فرد هست یا جامعه هست که فرد را می سازد؟ همانطور که در مورد اول، تجربه ثابت می کند که هیچکدام از آن ۲ عامل نقش مطلقا تعیین کننده ندارند، در مورد دوگانه ی دوم هم نمی توان یکی از ۲ عامل را مطلقا تعیین کننده دید. اگر؛ «استیون هاوکینگ» در افغانستان یا پاکستان به دنیا آمده بود یا به قول پدر ریاضیدان ایرانی؛ «مریم میرزاخانی»، اگر دخترش در یکی از دهات سیستان و بلوچستان به دنیا آمده بود، وضع این آدمها به همین صورت می شد که شد؟
بازی پیچیده ی جامعه و فرد را نباید به نفع یکی از این ۲ عامل به پایان رساند، هر ۲ عامل را باید در نظر گرفت. جغرافیا و آب و هوا نیز باید وارد محاسبات شوند و نیز عوامل بیرونی دیگر، هم زمان باید به یاد آورد که هاوکینگ می توانست شرایط جسمانی و بیرون از اختیار خودش را بهانه ای کند برای دست کشیدن از تلاش در جهت تغییر وضع، اما او و امثال او به رغم شرایط بیرونی، دست از تلاش برنداشتند و کاری بزرگ کرده و می کنند.
….
+ عرض ادب
به نظر بنده پذیرش آسمانی بودن قرآن و ایمان به آن نه تنها نافی پذیرش حسن و قبح عقلی نیست به یک معنا موید آن است و باز چون لازمه این سخن ورود به متن مقدس است فقط چند آیه ذکر میکنم که در قرآن تاکید بر این امر شده است
ابتدا اینکه در بسیاری از آیات احکام فلسفه و غایت احکام ذکر شده مثلا ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنکر یا کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون و...
ما می دانیم که مفاد حسن و قبح عقلی دو چیز است اول افعالی که از فاعل مختار صادر می شود در نفس الامر یا دارای صفت حسن است یا صفت قبح و دوم عقل انسان به طور مستقل می تواند این حسن و قبح را تشخیص دهد
یا اولی در مقام ثبوت و دومی در مقام اثبات
وجود فلسفه برای احکام الهی و ذکر آنها خود موید رکن اول حسن و قبح عقلیست.
در مورد آیات...
مثلا در مورد معاد با توجه آیه ۲۱ سوره مومنون خداوند نفی معاد را مستلزم عبث بودن آفرینش دانسته و خداوند از فعل عبث منزه است. یعنی قبح فعل عبث امری مسلم است.
یا سوره لقمان که لقمان به فرزندش گفت به خدا شرک نورز همانا شرک ظلم عظیمی است.یعنی قبح شرک را به این دلیل دانسته که ظلم عظیمی ست.
یا سوره اعراف آیه ۲۸ که در هر کدام از آیات قبلی توجیهی بفرمایید بعید می دانم در این آیه که دقیقا اشاره به حسن و قبح عقلی دارد بشود نکته ای آورد:
و اذ فعلوا فاحشه قالوا وجدنا علبها آباءنا و الله امرنا بها قل ان الله لا یامر بالفحشاء ا تقولون على الله ما لا تعلمون
در این آیه صریحا ذکر شده که خداوند به کار زشت و ناروا امر نمی کند.
جدا از این شواهد نکته ساده ای وجود دارد.
ما چطور به پیامبر ایمان می آوریم؟
چطور به صدق گواهی پیامبر یقین پیدا می کنیم؟
زمانی می توانیم حسن و قبح شرعی را قبول کنیم که احتمال کذب در سخنانی که پیامبر از جانب خدا می آورد نداشته باشیم. اگر احتمال کذب بدهیم برای رد این احتمال نمی توانیم به گفته های پیامبر استناد کنیم.چون وارد دور می شویم و دور باطل است.پس انکار حسن و قبح عقلی مستلزم انکار مطلق حسن و قبح است
و لانتفائهما مطلقا لو ثبتا شرعا
….
+ مهدی عزیز بحث سر آیات نیست....بحث این است که آیا ما می توانیم احکامی را که در متن آمده و امروز از نظر عقل شخصی و اجتماعی ایراد پذیر است تعطیل کنیم....حجاب، در آیات 59 و 31 احزاب و نور......بحث کتک زن، دیه زن، حج، نماز، جهاد آیات 5 و 29 توبه، روزه و .....امروز هیچ کس دیه زن نصف مرد را امری مطابق عقل نمی داند، قصاص را امری اخلاقی نمی داند، کشتن یک ملت به خاطر عدم ایمان به پیامبری محمد و الله را درست نمی داند....کنیز هم که بماند که رفتاری کاملا حیوانی بود......اما همه این ها در متن قرآن وجود دارد و یک آدم دیندار خود را موظف به انجام آن می داند....بحث من و شما نیست، بحث انسانی است که قرآن را فاقد نقص و کتابی برای تمام دوران جهت هدایت انسانها می داند و تبعیت ازآنرا وظیفه خود می داند، نه از ناسخ خبر دارد نه منسوخ و نه اسباب نزول...
در مورد بزرگ بودن هایدگر، فقط به متن کتاب مایکل اینوود ارجاع می دهم که گفت...هایدگر در صورتیکه ویتگنشتاین را استثنا قرار دهیم بزرگترین فیلسوف قرن بیستم است، و صرف نظر از هگل رندترین فرد در کسب عنوان فیلسوف و استاد ریاکار لفاظی در لباس سخن پردازی قهار است.
اگر کتاب جان سرل...فلسفه در قرن جدید را نگاه فرمایید...جان سرل در فصل توهم پدیدارشناسی به بررسی جزیی تر اندیشه های هایدگر پرداخته است....جان سرل این توهمات را در معناشناسی، مسایل اجتماعی، امور مستقل از مشاهده گر و غیره بررسی نموده است....ایرادات او بر مبنای کتاب و گفتگو هایش با دریفوس شارح هایدگر است...
اگر نظرات یک شخص عاقل....مثل کانت را نگاه فرمایید در طول عمر تغییرات زیادی را در او می بیند.....و اگر همین عقل را در طول تاریخ نگاه فرمایید تغییرات زیادی داشته...زمانی افلاطون فیلسوف بعضی انسانها را در ماهیت برده می دانست و جان لاک بعدها همه انسانها را طبیعتا آزاد می دانست...این تغییرات در تصمیم گیری عقل محرز گردیده است...می توان از سنایی، غزالی، ناصرخسرو و خیلی های دیگر نام برد.....من این تغییرات را در قالب دیالکتیک تعریف می کنم....
بستگی به میزان تغییرات در داده ها و ورودی های عقل دارد....کانت امروز یعنی کانتی که با افکار هیوم و روسو آشنا شد....کانت تا قبل از پنجاه سالگی و تا قبل از آشنایی با روسو و هیوم حرف زیادی برای گفتن نداشت....آقای درودیان ما در بحث عقل کلی حرف می زنیم...فرضا می گوییم ایرانی ها به اندازه آلمانی ها عقل دارند....کفار به اندازه مسلمین عقل دارند...این فرضیات در کلام هم هست....اما در داده ها ی فرهنگ و جامعه محل زندگی این عقل پرورش بیشتری می یابد.
عقل در تعریف خود متضمن نگهداری و جلوگیری است...به عبارت ساده نگهدارنده است و این مقدار نگهدارنده گی بستگی به میزان معرفت دارد، معرفت در تعریف خود یعنی شناخت و هرچه شناخت ما بیشتر باشد قدرت تصمیم گیری عقل بیشتر است و با شناخت بیشتر تصمیمات عقل به سوی تکامل بیشتر گام بر می دارد....
….
+ جدا از اینکه سخن شما نقدی وارد به صحبت های بنده نبود چون بحث ما حسن و قبح عقلی بود و اگر نقدی به سخن بنده دارید بفرمایید.
با این حال من از زاویه دید شما ورود می کنم.
یا فعلی که می فرمایید قبیح است یا نه؟
مثلا بگویید قبیح نیست حتما حکمتی دارد و ما حکمتش را نمی دانیم و در نظر ما قبیح است چون نمی دانیم به هر حال یا باید بپذیرید قبیح است یا نه...
اگر قبیح است پس شما دو رویکرد دارید یا باید بپذیرید که خداوند به فعل قبیح امر کرده یا نه؟
جز این دو گزینه فکر نمیکنم گزینه دیگری وجود داشته باشد.
اما در مورد تکلیف مقلدان و کسانی که به قول شما ناسخ و منسوخ و اسباب نزول و شرایط زمان و مکان و ...رانمی دانند...
خب مقلد هستند.باید از مجتهدی که اعلم تشخیص دادند تقلید کنند.می دانیم که در موضوعاتی احکام مراجع متفاوت است.
می دانیم که فقها با استناد به قرآن احکام اولیه و ثانویه تعریف کرده اند.در تعارض بین دلیل حکم اولیه و ثانویه دلیل حکم ثانویه بر دلیل حکم اولیه حکومت دارد.مثلا در قران خوردن گوشت مردار حرام شده ولی در صورتیکه شرایط اضطرار باشد منعی ندارد. آیه ۱۷۳ سوره بقره
آیا می شود در زمان و مکانی حکمی شرعی و عقلی باشد و در زمان و مکان دیگر غیر عقلی و غیر شرعی ؟
بله می شود.نمونه اش را ذکر کردم.
شرایط اضطرار را چه کسی تشخیص می دهد؟
خود شخص ...با چه وسیله ای؟ به وسیله عقلش.
همان عقلی که شما تعبیر به "عقل شخصی" نمودید.
من در بیابان بی آب و علف گشنه و تشنه و فقط مرداری در کنارم است و عقل به من می گوید جانم در خطر است.پس مجازم ابتدا از نظر عقلی و بعد از نظر شرعی رفع گرسنگی کنم.
همان طور که در مورد روزه داریم.حتی اگر پزشک بگوید روزه برای شما ضرری ندارد ولی شما تشخیص بدهید ضرر دارد و برعکس شما باید به تشخیص خود عمل کنید و مثلا اگر "عقل شخصی" شما بگوید روزه برای سلامتیتان مضر است و روزه بگیرید بر خلاف شرع عمل کرده اید.
ضمن اینکه نمونه های فراوانی در آرای مجتهدین داریم و این موضوع از نظر نقلی هم مسبوق به سابقه ای طولانیست.
پس اینجا بحث "عقل شخصی" که فرمودید اتفاقا موضوعیت دارد.
چون شما بحث دیات و حجاب و قصاص و احکام مربوط به بانوان مثل ارث که سالهاست مکررا مورد پرسش واقع می شود فرمودید من به صورت کلی عرض کردم ...من در جزئیات هر کدام از این احکام ورود نمی کنم چون بحث مفصلیست ...
….
+ ریشه ی عقل در زبان عربی، بر حالت نگهداشتن و بستن دلالت دارد. ابن فارس..وفات 395..گفته ماده عقل یک ریشه واحد قابل قیاس است که بر نگهداشتن در شی یا نزدیک بر نگهداشتن دلالت میکند....بنابر این عقل یعنی نگهداشتن..مانند کلمه عقال البعیر...که شتر را از گریختن و خود در خطر انداختن نگه میدارد...محاسبی عارف میگفت..عقل عریزه ای است که خداوند در بندگان مورد امتحان خود قرار داده که به جسم یا رنگ وصف نمی شود و جز به وسیله افعال آن، تعریف نمی گردد......جرجانی متکلم میگفت..عقل جوهر ی است مجرد از ماده در ذات خود و مقارن با ماده در فعل خویش است. بنابراین عقل ، جوهری روحانی است که خداوند متعال آن را به صورت متعلق به بدن آفریده است....راغب هم عقل را تفسیم بندی و غریزی و اکتسابی خوانده است. و میگوید هر جا خداوند کافران را به خاطر عدم عقل نکوهش کرده است اشاره به عقل اکتسابی است....
….
+ عباس جان به نطر من عقل گشودگی به شعور بیرونیست در راستای شعور لایتناهی
و شعور خلاقیت می اورد وموجود باشعور یعنی موجود خلاق
ومکانیسم در یافت شعور بیرونی به وسیله مغز پردازش وبه وسیله من دریافت میشود وبا بکار بستن ان توسط من مخلوق ایجاد میشود
چون شعور تک تک ما محدود هست بهترین روش مبادله این شعور با همدیگر ورسیدن به سطح بالاتر شعور هست وخلاقیت بهتر درکل بنده نمی دانم هایدیگر منطورش از دازاین چیست ولی بنده دریافتم این هست
گشودگی به عالم شعور بیرونی وداخلی(وجدان واخلاقیاتو۰۰۰ که به نطر بنده الهام خالق احدبت باشعور لایتناهیست)
….
+ آقای شریعتی درود بر شما باد. من نقد شما را هم قبول دارم و هم قبول ندارم. قبول دارم؛ زیرا این اصل را درست می دانم که؛ نمی توان ارزش انگیزه را برابر با ارزش انگیخته دانست و هر کدام اینها را باید جداگانه ارزش گذاری و بررسی کرد. اما چرا قبول ندارم؟ چون یک استدلال قویتر از اولی و همه گیرتر وجود دارد؛ «به عمل کار برآید، به سخن دانی نیست» و «دو صد گفته، چو نیم کردار نیست» و شاید چندین سخن دیگر شبیه به این سخنان، که ملاک «عمل» و «رفتار» را مهم تر از «سخن» می دانند، خود هایدگر و شما هم، چنین استدلالی را فکر کنم درست بدانید. حال با یک جنین معیاری سراغ رفتار و عمل هایدگر که برویم، تمایل او و طرفداری او به هیتلر را باید معیار قرار داد یا سخنان او را؟
….
+ مهدی عزیز....تقلید مد نظر شما در نظر بنده امری غیر عقلانی است، خدا هم در قرآن وقتی به قوم یهود ایراد می گیرد، یکی از این ایرادها را بر تقلید مردم از بزرگان آنها وارد می سازد.........در بحث اصول هم امر، امری عقلی و غیر تقلیدی است، معتزله که عقل گرا بودند کار را به آنجا رساندند که وقتی در ایمان عوام حرف می زدند چون آنها را فاقد این نوع عقل در شناخت می دانستند، ایمان آنها را مورد قبول نمی دانستند.......اما معتزله خود در تناقض مانده اند، فرضا زمخشری در تفسیر جن می ماند، چون واقعا عقل از درک آن عاجز است و خیلی موارد دیگر را هم چون با عقل نمی تواند هضم کند به زبان و شعر عرب پناه می برد....اما این امور غیر عقلی که کم هم نیستند و خیلی آنها در قالب متشابهات ذکر می شوند در قرآن زیاد است....که ما قبول کرده ایم و به آن ایمان داریم...اگر چه نه جنی دیدیم نه فرشته ای نه بهشتی، نه جهنمی نه روحی و نه وحی ...
….
+ نکته ی دیگر این است؛ همان منطقی که در مورد علوم تجربی طبیعی صدق می کند، در مورد علوم تجربی انسانی هم صدق می کند؛ منطق کارکردگرایی. این منطق را اگر مورد استفاده قرار دهیم خواهیم داشت؛ در قدیم، تلویزیونها «لامپی» بودند. به آنها لامپی می گفتند، چون از لامپهای الکترونیکی در ساخت آنها استفاده می شد. تئوریِها و نظریه هائی که برای ساخت این تلویزیونها وجود داشت، در زمانه ی خودش اعجاب انگیز و شگفتی آور بود و دود از کله بلند می کرد. میلیونها کتاب در این زمینه نوشته می شد و ...
اما امروزه استفاده از آن تلویزیونها و کتابها اگر نشانه ی کم عقلی نباشد، کمی عجیب و غیرکاریردی خواهد بود. در علوم تجربی انسانی خیلی از چیزها شبیه تلویزیون لامپی به نظر می رسند. گرچه در زمانه خودشان اعجاب آور بوده باشند.
….
+ شعور از یک خالق باشعور لایتناهی از دوطریق به ما میرسد
۱ محیط بیرونی
۲ محیط درونی(الهام اخلاقیات ) که نوع دوم جهت استفاده نوع اول را نشان میدهد وانسان از این دو طریق خالق باشعوریست(محدود) که میتواند با اراده درجهت اراره خالق احدیت حرکت کند وبه روشنائی برسد ویا خلاف ان حرکت کند وبه تاریکی
من خیلی وقت هست از سوژه وابژه گذشته ام ذات وعرض وچچچ را محول به دوستان کرده ام وتسلیم اراده احدیت ودر این راه سعی وکوشش میکنم وهمچون طفلی هستم نو پا که با توکل حرکت میکنم وامید وار به رسیدن به روشنائی واز تذکرات استفاده میکنم(فذکر انما انت مذکر)
گشودگی به عالم شعور درونی وبیرونی ودرک قوانین ان وعمل به ان راه من هست
….
+ شاید بگویم چارچوب بهتر باشد عقل چارچوب تعریف می کند، اما این چارچوب ها با اضافه شدن شناخت عوض می شوند.......امروز بر اساس این چارچوب یک تصمیم اتخاذ می کند و فردا با اضافه شدن معرفت چارچوب دیگری را انتخاب می کند....
….
+ مختصری از بحث جلسه ی پیش را به عنوان مبنای بحث امشب به طور خلاصه خدمتتان عرض خواهم کرد.
در جلسه پیش درباره ی سنت عقل گرای آلمانی مشخصا وولف و بومگارتن توضیحاتی را بیان کردم. در نگاه ولف زیبایی در نهایت یک امر عینی است و بومگارتن نیز با عدول از اندیشه ی وولف ذکر می کند که زیبایی یک مفهوم نیست و در نهایت با آنکه زیبایی یک مفهوم نیست ولی بدنبال قاعده ای است تا مبنی بر ان زیبایی را تبیین کند. در سنت تجربه گراهای انگلیسی نیز زیبایی یک امر ذهنی است و بین اذهان مختلف تلقی متفاوتی از زیبایی وجود دارد.
کانت از سنت بومگارتن غیر مفهومی بودن زیبایی را می گیرد و از سنت تجربه گراهای انگلیسی ذهنی بودن آن را ولی باید شرحی از آن بدست دهد که در دام هر دو سنت نیفتد. پس چکار باید انجام دهد؟
نخست برای مقدمات کانت سه قوه را در تمام پروژه ی فلسفی خود شرح می دهد.
۱- قوه ی شناخت: مطابقت شناخت سوژه با ابژه(قوه ی فهم)
۲-قوه ی میل: نسبت علیت سوژه با ابژه(عقل)
۳- قوه ی احساس لذت یا الم: تاثیر لذت و الم صورت ابژه روی سوژه(حکم)
اولی مربوط به «نقد عقل محض»، دومی به «نقد عقل عملی» و سومی «نقد قوه ی حکم» است. از اسم ان مشخص است که این قوه مرتبط با زیبایی و والایی است.
این تقسیم بندی در فهم پروژه ی کانت بسیار اساسی و مهم است. کانت مراد خود را از قوه ی حکم اینگونه تشریح می کند: «قوه ای است که جزئی را به عنوان اینکه داخل در تحت کلی است تعقل می کند» منظور از کلی اینجا یعنی قاعده، اصل و قانون است.
در دو نقد پیشین کانت از کلی شروع می کند تا به جزئی برسد. این رویکرد درواقع رویکرد «تعینی» است ولی در باب زیبایی چون رابطه ای با تجربه ی حسی دارد نمی توان از کلی به سمت جزئی رفت لذا از امور جزئی به سمت کلی می رود. این رویکرد دوم را کانت «تاملی» می نامد که موضوع بحثش در نقد سوم است.
ولی کانت باید شرحی از زیبایی بدست دهد تا از آن قانون بیرون بکشد و قانون از دل تجربه حاصل نمی آید و بر طبق سیاق دو نقد پیشین رویکردی استعلایی به آن دارد.
کانت سعی می کند «غایت مندی طبیعت» را به عنوان یک قانون در این حکم بیان کند که از امور جزئی به آن می رسیم. این غایت مندی سعی می کند کثرت اشیا طبیعت را در وحدتی به عنوان یک اصل بفهمد که این اصل استعلایی سرزمین قوه ی حکم مبتنی بر احساس لذت و الم است که بین همه مشترک می باشد.
نکته ی کلیدی این اصل آن است که از شرایط امکان تجربه فراتر نمی رود و برخلاف قانون فاهمه در نقد اول خاصیت تقویمی ندارد، بلکه تنظیمی است. (برای تفاوت مفهوم تقویمی و تنظیمی به کنفرانس پیشینم مراجعه فرمایید)
برای یافتن قاعده ای در این باب توسط قوه ی حکم تاملی بایست از کثرت جزئی آثار این ابژه و پدیدارها به سوی اصل کلی رفت که به نحو پیشین «ذهنی» و سوبژکتیو است و خود طبیعت فی النفسه به طور عینی آن را دارا نیست بلکه به طور ذهنی در امکان تجربه به نحو سوبژکتیو مستتر است.
کانت سعی می کند برای یافتن این قانون از احساس لذت که بین همه مشترک است به وسیله ی مبنایی پیشینی قانونی کلی بسازد که از نسبت «صورت تصور» عین با قوه ی شناخت بدون هیچ غرض و غایت شخصی به نحو استعلایی ایجاد می شود.
در این راه کانت برای یافتن سرشت زیبایی شناختی بین دو چیز اختلاف می گذارد:
یک: عین
دو: تصور یک عین
به زعم او زیبایی در واقع نسبت تصور یک عین(و نه عین) - که ذهنی است- با سوژه و نه با متعلق شناسایی. در واقع کانت برای زیبایی خاصیت ابژکتیو قائل نیست و از سنت ولفی فاصله می گیرد و آن را امری ذهنی می پندارد که از نسبت تصور شی با سوژه حاصل می آید.
احساسی که از صورت( و نه ماده) متعلق شهود در نسبتش با ذهن موجب ایجاد لذت می شود در واقع از نوعی غایت مندی ذهنی تبعیت می کند که زیباست. ولی این زیبایی به دلیل اینکه خاصیت مفهومی ندارد پس لذا به نوعی بی غایت نیز هست و بر همین اساس نوعی «غایت مندی بدون غایت» روبرو هستیم.
این مفهوم نبودن زیبایی در واقع هر نوع الگوی زیبایی در ساحت پدیدارها را نفی می کند و بر مبنای این خاصیت غیر مفهومی و غیر عینی قانونی نداریم که دقیق آن را مشخص کنیم ولی بر این اساس که تصور برخی پدیدارها زیبا است از نوعی قانونمندی نیز تبعیت می کنند در واقع ایضا با نوعی «قانونمندی بدون قانون» روبروییم.
ماهیت این احساس لذت برای کانت در واقع تصور عین در هماهنگی با قوای شناختی ما است که موجب بازی آزاد دو قوه ی درون سوژه می شود یکی قوه ی خیال و دیگری قوه ی فاهمه است. این هماهنگی تصور عین با هماهنگی قوای خیال در واقع همان زیبایی است.
چند نکته را پیشاپیش اینجا درباره ی زیبایی باید مشخص کنیم:
زیبایی «کلیت» دارد(جلوتر صحبت خواهیم کرد)، مفهومی نیست، مشترک است و به نحو پیشین نمی توانیم بگوییم کدام عین «جزئی» موافق ذوق است یا خیر
کانت اینجا آب پاکی را روی دست می ریزد و آن اینکه حکم زیبایی شناختی قابل اثبات نظری نیست چرا که مفهومی نیست و تمام تلاش ها برای اثبات زیبایی از اساس غلط است و نوعی تلاش بیهوده می باشد.
خب کانت در ادامه یک جمله ی اساسی و بسیار مهم دارد: «برای تشخیص اینکه چیزی زیباست یا نه، تصور را نه به کمک فاهمه به عین(ابژه) برای شناخت، بلکه به کمک قوه ی متخیله(شاید متحد با فاهمه) به ذهن(سوژه) و احساس لذت و الم آن نسبت می دهیم»
از این حرف کانت این برمی آید که این حکم ذوقی یک حکم شناختی نیست و مبنای آن صرفا ذهنی است و چون خاصیت تقویمی مقولات فاهمه در صورت شهود عین بواسطه ی احساس لذت و الم آن تاثیری ندارد، لذا یک حکم زیبایی شناختی به صورت عینی وجود ندارد، یعنی صورت تصور شی مهم است و نه ماده ی آن. این بسیار بسیار کلیدی و مهم است.
برای فهم بهتر لازم است مفهوم «علاقه» را شرح دهیم تا تمایزش را با زیبایی شناسی درک کنیم.
به زعم کانت علاقه در واقع رضایتی است که به تصور وجود یک عین(ویژگی های آن عین و در واقع ماده ی ادراک حسی) پیوند می زنیم و این همان «امر مطبوع» است.
کانت با نشان دادن تمایز بین «امر مطبوع» و «امر زیبا» نکته ی مهمی را برجسته می کند که امر مطبوع در واقع واجد علاقه ای است به وجود یک عین(بر مبنای ویژگی هایش) و در واقع به ماده ی ادراک حسی برمی گردد ولی امر زیبا مرتبط با صورت تصور شی است بدون توجه به «چیستی شی» و نیز بدون هیچ غرض و دال بر هیچ چیزی در عین نیست.
مثالی بزنیم شاید بهتر درک شود.
مثلا چهره ی زن یا مردی که عرفا در جامعه آن را «زیبا» می نامیم در واقع کلیت ندارد و بین اعصار و زمان های مختلف در تاریخ متغیر است و می توان زنی را زیبا خواند و دلیلش را مبنی بر قدر مشترک تصوری از چشم، دهن، بینی و... دید. اینجا یعنی این «امر مطبوع» است و رسوخ علاقه در آن و مبتنی بر ماده ی ادراک حسی است ولی «زیبایی آزاد» همانند صورت ادراک منظره ای از طبیعت، گل ها و... فارغ از ماده ی ادراک حسی آن و بدون هیچ غرضی به طور «بی واسطه» زیباست.
همچنین امر زیبا با امر خیر هم تفاوت دارد چرا که امر خیر بنا برحکم عقل و بنابر مفهوم صرف خوشایند است و به نوعی مفهومی است.
پس بطور خلاصه احساس لذت به سه چیز ارتباط دارد
۱- امر مطبوع Agreeable
۲- امر زیبا Beautiful
۳- امر خیر good
کاربرد مفهوم «ذوق» اینجا، قوه ای است که درباره ی زیبایی یک امر نظر می دهد و حکم ذوقی آنجا محض است که به نحو پیشین و استعلایی درباره ی زیبایی حکم می کند.
❌❌❌خب اینجا یک مشکل پیش میاد!!! یک مشکل بزرگ اگر یک دقت مفهومی را رعایت نکنیم
خب اگر احساس لذت هم برای امر مطبوع حاضر باشد، هم امر خیر و هم زیبایی، پس آیا می شود بر مبنای احساس لذت حکمی پیشینی داد؟ آیا این حکم به نوعی خود تجربی نیست؟ کانت پاسخ می دهد که داوری زیبایی شناختی درباره ی عین، مقدم بر احساس لذت از آن است و مبنای این لذت حاصل هماهنگی قوای شناختی ما است. پس بر مبنای یک اصل استعلایی می توان آن را تشریح کرد.
کانت حالا کار سختی دارد و آن رفتن از حکم شخصی زیبایی شناختی به سوی اصل کلی همگانی است.
پیشتر گفتیم که زیبایی بنا بر اینکه فی الواقع یک مفهوم صرف نیست پس حکم شناختی نیست و قابل اثبات نیز نیست.
کانت از نتایج پیشین که نشان دادیم حکم می کند که زیبایی متعلق رضایت همگانی است چون وقتی رضایت از آن فاقد هرگونه علاقه ای باشد و شرایطی را ندارد که به صورت خصوصی و فقط شخص او بدان وابسته باشد و از طرفی احساس لذت یک احساس مشترک است؛ پس شخص در قبال این حکم کاملا بی غرض و نیت و یکسره رها است و بلحاظ اینکه زیبایی امری ذهنی است و مفهوم نیز نیست قابل اثبات نیز نمی باشد که بگوییم فلان چیز بر اساس این برهان و قانون زیباست. اینجا هم با سنت عقل گرای قبل خود و هم با تجربه گراهای انگلیسی تسویه حساب می کند.
زیبایی در نهایت یک امر سوبژکتیو است و رنگ ها، صداها، بوها و... به طور فی النفسه بدون وجود سوژه زیبا نیستند بلکه زیبایی وحدت کثرت های مادی در «صورت»(دقت بفرمایید صورت) است که موجب ایجاد لذت می شود بدون توجه به ماده ی آن احساس.
زیبایی همچنین فی الواقع به عنوان یک الگوی غیر شناخت شناسانه یک «ایده» است و ایدئال زیبایی به مثابه ی تصور یک موجود منفرد در تطابق با این ایده است. این ایده در واقع غیر شخصی است.
در هنرهای زیبا نیز کانت با اینکه اصالت زیبایی را در طبیعت می داند و کلا خیلی سر سازگاری با زیبایی آثار هنری ندارد ولی هنر زیبا نیز تا جایی زیباست که به واسطه ی صورتش موجب ایجاد لذت و الم شود و این زیبایی وحدت تکثرات رنگ ها، صداها و... غیره است به نحوی که نمی شود این وحدت را به ویژگی های عین وابسته دانست.
اینجا کانت عین را به مثابه ی ابژه ی بیرونی می فهمد که در ساحت ابژکتیو حاضر است با تصور عین به مثابه ی معرفت به آن ابژه در ساحت سوبژکتیو تفاوت می گذارد و حکم کلی ذهن درباره ی زیبا را سوبژکتیو می داند.
این جمله درباره ی کانت عمیق ترین خلاصه ی درباره ی زیبایی در یک جمله است. می شود ساعت ها روی آن فکر کرد.
بله جناب اشرفی عزیز. ولی دقت بفرمایید در همان جمله ی فوق از کانت که اشاره کردم «قید» حکم درباره ی زیبایی را پیشاپیش ذکر می کند. این قید بر این اساس که از سنت ولفی عدول کند که زیبایی و کمال را ابژکتیو می دانند(بنا بر فهم لایبنینتسی او از کمال) و او را در تمایز سوبژه و ابژه، سوبژکتیو می داند. تاثیر قوه ی تخیل در واقع من باب صورت ذهنی است و بر صورت تصور مبتنی است برای همین هم کانت با شک ذکر می کند که «شاید» متحد با قوه ی فاهمه(پرانتز در آن جمله از خود کانت بود) باشد چرا که خود تصور عین از قواعد فاهمه پیروی می کند ولی برای درک زیبایی هماهنگی بین قوه ی تخیل با آن صورت شکل می گیرد که منجر به بازی آزاد غیر مفهومی شود پس بنابرین عینی نیست و شناختی هم نمی باشد.
….
+ عرض ادب جناب دکتر کریمی
پرسشی که داشتم کانت می گوید ممکن نیست قاعده عینی در باب ذوق وجود داشته باشد که به وسیله مفاهیم معین کند که چه چیز زیباست .
این است که در هر حکم ذوقی،احساس سوژه و نه مفهومی از ابژه معین کننده آن است.
و نوع ابژه که ایده اش سبب لذت است در ماهیت داوری زیباشناسی تاثیر ندارد.
همانطور که شما هم اشاره داشتید.
کانت به نوعی صورت و محتوا را تفکیک می کند و می گوید ابژه داوری که حامل محتوای اثر است نقشی در ایجاد لذت ندارد و آنچه سبب لذت می شود صورت اثر هنریست.
به نظرم این نگاه تفکیکی ما را از تجربه اصیل هنر دور می کند.
یعنی فرم و محتوا را نمی توان تفکیک کرد.یعنی وقتی در حال شنیدن یا دیدن و...یک اثر هنری هستیم تفکیک کنیم. مثلا در دیدن یک تئاتر اجرا را از متن نمایشنامه تفکیک کنیم.یکبار توجه به نمایشنامه کنیم یکبار هم اجرا.
در واقع کانت هنر را یک شی ء می بیند که در برابر شناسنده قرار می گیرد.
پرسشی هم که داشتم در مورد دو مفهوم نبوغ و ذوق در زیبایی شناسی کانت بیشتر توضیح دهید
ذوق بالاتر از نبوغ قرار دارد؟ یعنی مهم تر است؟ درست عرض می کنم؟ضمن اینکه ذوق را بالاتر می داند برای کانت ذوق فاقد هر گونه وجه معرفتیست؟
….
+ سعی می کنم به دقت پاسختان را بدهم.
در قبال بخش اول سخنتان این تمایز فرم و محتوا شما با اینکه سخن معقولی است ولی دقت بفرمایید به یک امر توجه نکردید و این بخش را هم در کنفرانسم نگفتم. این زیبایی حتی در قبال هارمونی محتوا و نیز ابزار بیان محتوا هم وجود دارد. این هارمونی محتوا را بنا بر سنت بومگارتن می فهمد.
در قبال نبوغ و ذوق نیز به زعم او نبوغ یک امری تکین و شخصی است که هنرمندان واجد آنند و اتفاقا این تعریف نبوغ بسیار به مذاق جنبش رومانتیسیسم آلمانی بعد کانت نیز خوش آمد. در باب حکم ذوقی نیز تا حدی که من می فهمم حکم شناختی نمی دهد چرا که حاصل بازی آزاد قوه ی خیال می شود که مفهومی نیست.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 20 آوریل 2018
|
|