|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
نسبت فلسفه و روان شناسی
+ باید همیشه تمایزی بین نفی، نقد و تبیین و تمجید قایل شد، نقد به معنای نفی مطلق نیست. نقد عناصری از نفی و عناصری از تببین، هر دو به همراه دارد. تببین به معنای بازاندیشی و بازگویی بدون هیچگونه دواری مثبت یا منفی. اما نقد به معنای سبک و سنگین کردن و سنجیدن و ارزشیابی است در محک و معیار درستی یا نادرستی. اما تمجید سویه دیگر نفی است، بزرگداشت بدون در نظر گرفتن نواقص چیزی که درباره آن بحث می کنیم.
در نقد کردن و حتی در نفی کردن ( بصورت منفی تر) عناصری از تمجید هم وجود دارد، چرا که اگر بحث مورد نظر اهمیتی نداشته باشد اساسا مورد نقد قرار نمی گیرد. شما هر اندیشه ای را که نقد می کنید به خودی خود ابتدا باید به آن توجه کنید، این توجه نشاندهنده اهمیت بحث مورد نظر است.
بنابراین نقد کردن به معنای نفی و کنار گذاشتن یک بحث نیست، بلکه به معنای ارزشیابی آن است. برخلاف باور بسیاری که درواقع دایم درحال نفی کردند و ادعا می کنند که نقد می کنند و یا نقد کردن را به اشتباه به معنای نفی کردن معنا می کنند.
ما همیشه دوست داریم خصوصا عقایدی را که سالهاست با آنها مانوس هستیم بری از نقد باقی بمانند، اما اگر ابتدا خود را نقد نکنیم این چسبیدگی دایم به باورها ما را در یک رخوت و سکون قرار خواهد داد.
در این مورد بیشتر می توان بحث کرد و مسایلی نظیر، بی اهمیت جلوه دادن، کم محلی، بی توجهی را هم لحاظ کرد.
اما مهمترین مفهوم همان نقد کردن و شک کردن است، که فلسفه مدرن با آن آغاز می شود.
عرض من کلی بود اما شما را مورد خطاب قرار دادم چرا که در آغاز این فکر را در من بوجود آوردید که نقد به معنای نفی نیست.
با شما موافقم اما این مرز بین اندیشه و شخصیت مطلق و کاملا جدا افتاده نیست. اما غرض من هم شخصیت سنجی نبود این بحثی است که از آغاز درباره هایدگر بوده است و تازگی هم ندارد، برخی مفسران برجسته حتی به طور کلی فلسفه هایدگر را به این جهت مورد حمله قرار داده اند اما من با آنها همدل نیستم.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
"بگذار حق و باطل روبه رو شوند؛ آیا هرگز دیده ای که حقیقت در رودرویی منصفانه و مشروع مغلوب شود؟ "
جان میلتون
….
+ تیم مادلین استاد فلسفه در دانشگاه نیویورک است. او لیسانسش را در فیزیک و فلسفه از دانشگاه ییل و دکترایش را در تاریخ وفلسفه ی علم از دانشگاه پیتزبرگ گرفته است. کار او حول محورتفسیر نظریه ی فیزیکی می چرخد. کتاب های اخیر او شامل«فلسفه ی فیزیک: فضا و زمان» و «بنیادهای جدید هندسه فیزیکی» هستند. او همپیوند گاگنهایم، و عضو آکادمی بین المللی فلسفه علوم و آکادمی هنرها و علوم آمریکاست.
….
+ تاثیر داشتن با علت تامه بودن متفاوت است
هیچکس نمیتواند منکر تاثیر فرهنگ باشد اما کسی هم نمیتواند ادعا کنید تنها موثر است بلکه عوامل دیگر نیز دخیل است
نوع :بینش/ ژنتیک/تربیت
و در اخر وجدان باطل از عوامل موثر هستند
رابطه بین تاثیر جبری و اختیاری 0 و 1 نیست بلکه بی نهایت ارزش در این میان فاصله است
#تفکر_فازی
بنظرم برای انتخاب فرهنگ نیز فرهنگ سابق موثر است!
این بحث نهایت به جبر و اختیار میکشد
اما در کل همیشه این اصل وجود دارد که انسان فقط تا حدودی (نه کاملا) مسئول انتخاب های خویش است
….
+ واقعا درست گفته....چون فرگه کمتر از هایدگر مخالف یهودیت نبوده.....اما وقتی حرفای فرگه رو میخونیم متوجه میشیم که فرگه نژاد پرست نیست، یک عکس العمل رو می بینیم مشابه عکس العمل فلسطینی ها در مقابل اسراییلی ها.....در هایدگر هم متوجه این امر مبشیم، هایدگر در یادداشت های سیاه از مهاجرت این ملت و در اختیار گرفتن آلمان توسط یهودی ها میترسه....در نگاه فرگه و هایدگر از آلمان یک کشور اشغال شده رو تصور می کنیم....ریشه این نوع تفکر از کجا اومده من نمیدونم....
….
+ ابوذر جان با اینکه کاملا باهات اتفاق نظر دارم که با پسوند فاشیستی نامیدن فیلسوفی به نام هایدگر نمی توان میراث عظیم فکری او را یکسره تختئه کرد ولی این توجیه رویکردهای فاشیستی آثار او بخصوص بعد از انتشار دفترهای سیاه (همین چند سال پیش) نمی باشد. برخی متفکران حتی معتقدند که رویکردهای ارتجاعی هایدگر در سیاست را نمی شود از ذات فلسفه ی او جدا کرد. مورد بسیار معروف آن نقدهای تند و تیز تئودور آدرنو در کتاب «زبان اصالت» است که اساسا کنه فلسفه ی هایدگر را فاشیستی می داند و بسیاری از مفاهیم موجود در «هستی و زمان» را از این منظر تفسیر می کند.
….
+ عرض ادب
همانطور که بنده همیشه تاکید دارم قبل از شروع بحث ها مخصوصا در موضوعات ارتباط دین و فلسفه و علم ،قبل از هر چیز لازم است این مفاهیم را تعریف کنیم.
از علم تعاریف متعددی شده است.
باید علم و روش علمی را تعریف کنیم و به اشتراکی برسیم.
همین کار را در مورد فلسفه و دین انجام می دهیم.
آیا از فلسفه و علم می توان به عنوان ابزاری برای تفسیر متون دینی استفاده کرد؟
حتما تفاوت دارند ولی آیا این تفاوت مربوط به هدف است یا روش یا موضوع یا اصلا تفاوت کلی و اساسی یا تفاوت ماهوی دارند؟
….
+ سلام. موضوع جالبی را نوشته اید. سوال؛ «تو می کوشی آن را آرام کنی...»؟! کی می کوشد؟ این مگر خود فکر نیست که می کوشد خود را آرام کند؟
….
+ سعی بدون سعی. کوششی که جوششی خواهد شد. روشی که به منش تبدیل خواهد شد.
….
+ سلام و درود. به نظر من اگر کسی می گوید سیگار کشیدن بد هست، این نصف راه است؛ نیمه ی مهم تر؛ روش و تکنیک صحیح ترک سیگار هست.
….
+ مثالی که فرمودید مصداق فلسفه کریشنامورتی نیست. در واقع در این شکل فکری هیچگاه حکمی از بد یا خوب بودن صادر نمیشود. بلکه یک خط فکری ایجاد میشود و میتوان به صورتی نامحدود در آن خط حرکت و از آن جدا شد و نتیجه را تجربه کرد.
….
+ آنها سفارش می کنند که از فکر باید در محدوده های خاصی استفاده کرد؛ در قسمتهای کاربردی. آیا کاربردی تر از کنار گذاشتن فکر که خودشان اینقدر مهم می دانندش وجود دارد؟
….
+ من در فلسفه ی کریشنامورتی به هیچ باید و نبایدی برنرخوردم. باید و نباید ها حاصل تصاویر شما از گذشته حال و آینده هستند.
….
+ مگر این همه نمی گوید که وراجی های ذهن بد است؟! بنا بر این او و مصفا در عین این که می گویند نباید بد و خوب و ارزشگذاری کرد، خودشان دائم ارزشگذاری می کنند!
….
+ اول این که بنده جملات و سنخرانی های جناب آقای مصفا را همیشه همسو با کریشنامورتی نمیدانم. ولی کریشنامورتی(گوینده) میگوید، وراجی های ذهن را چنان چه بشناسید. فرصتی برای کشف حقیقت و چه بسیار ممکن با توقف فکر حاصل میشود.
….
+ مصفا حرفهای کریشنا مورتی را به دلایلی، ایرانیزه و اسلامیزه و عرفانیزه می کند، اما از همان بن بست منطقی و استدلالی و عملی ای که کریشنامورتی در آن گرفتار است، نمیتواند بیرون بیاید، چون تقلید می کند و توان دیدن نقاط ضعف منبع تقلیدش را ندارد.
….
+ چنانچه ما یک باور بین تاریکی و روشنایی داشته باشیم. همیشه در کشاکش و جنگ بین آن دو هستیم. در این حالت آگاهی لحظه به لحظه از فرایند هایی که ساخته و پرداخته ی ذهن هستند می تواند راهگشا باشد. ولی آن رویکردی که فرمودید در واقع نوعی فریب هست. شاید فریب قسمت های فریب خورده ی ذهن
….
+ اگر بخواهم خلاصه بگویم؛ کریشنا مورتی حرفهای خوبی که ناشی از بودیسم و هندويیسم است را به جهان غیر هندی معرفی کرد. اما به دلایل گوناگون، از جمله نداشتن تحصیلات علمی بالا، نتوانسته متوجه نگاه تناقض آلود خودش بشود؛ از جمله در عین ارزشگذاری کردن؛ ارزشگذاری کردن را محکوم میکند. دلیل مطرح کردن مصفا هم این است که اکثر کسانی که با کریشنا مورتی در ایران آشنا شده بودند، از طریق مصفا بود که او هم با امتزاج حرفهای کریشنا مورتی با عرفان و اسلام، باعث میشود که نقاط ضعف اساسی کریشنامورتی با مساله ی خوبی که مطرح کرده بیشتر پنهان بماند و مخاطب فارسی زبان کریشنا مورتی مصفا؛ از چاله ی «تفکر زائد» بیرون می آید و در چاه «تفکر زائد» + سرزنش خود به خاطر ناتوانی در کنار گذاشتن «تفکر زائد» و وراجی های ذهن فرو می رود. یعنی نه تنها مشکلش حل نمیشود بلکه مشکل جدیدی هم پیدا می کند. همه ی اینها به خاطر این است که کریشنامورتی به ندرت در مورد تکنیک و روش کنار گذاشتن وراجی های ناخواسته ی ذهن سخنی می گوید. اما همانطور که عرض کردم؛ از این نظر که او بود که موضوع مدیتیشن را در جهان همه گیر کرد، کارش ارزشمند بود.
….
+ یعنی می فرمایید ، ما با کنار گذاشتن و یا خاموش کردن فکر و خرد و آرام ساختن آنها به آگاهی درونی چون چیزی شبیه غریزه در حیوان می رسیم و بدون دغدغه زیست می کنیم ؟
….
+ شکاف هایی با عمق بسیار زیاد از تفکرات کریشنامورتی با بودیسم و هندوئیسم وجود دارد که آنچه فرمودید امکان دارد عدم شناخت کافی از یکی از آن دو باشد!
دقیقا خاموش کردن ذهن به شکلی بی روش یک دغدغه محسوب میشود. و این دغدغه همیشه ادامه خواهد داشت. ولی لحظاتی خواهد بود آن وجود متعالی را ورای حس و عاطفه و بازی های ذهنی تجربه کنید و هر بار بازگشت از آن وضعیت تغییراتی درونی و بیرونی در شما را متجلی خواهد ساخت.
….
+ خوب اینجا وارد بن بست روانکاوی مخاطب به جای استدلال، می شویم که از کسی که ادعا می کند، نباید ارزشگذاری کرد عجیب است. البته خود کریشنا مورتی هم دچار این تناقض بود. کریشنامورتی صرفنظر از این که ریشه ی حرفهایش در کجا بوده، موقعی که در مورد مسائلی مثل تکنیک از او سوال میشود به شدت عصبانی میشد و اگر در فیلمهایی که از اوهست نگاه شود؛ رفتاری عصبی و بیقرارانه دارد که این از کسی با آن ادعاها عجیب است.
….
+ رفتار شناسی! روانشانی مدرن وقتی متوجه شد نمیتواند به روان افراد دست یابد شروع به تحلیل رفتار های آن ها کرد. و از اینجا بود که بر چسب های روانی زده شد. شما چنان رفتار می کنید پس چنین فکر میکنید. آنچه را که نیست را دریابید. آنچه هست نمود پیدا میکند. بدون فکر. بدون استدلال...
….
+ تا انسان به تعریف های کافی نرسد ، تلاطم و دغدغه دارد ،
در این متن ، به واژه ی وجود متعالی و ورای حس رسیدید ، که روشن نیست چگونه می شود به آن مرحله رسید ، البته در ابتدا گفتید با آرام کردن فکر .
بدون مشکلی با شما ، اشکال از برداشتی بود که مطرح کردید ، به نظر می رسه یک پازل در این بین گم شده است . و آنها که شرح دادند کافی نبوده .
….
+ با عرض ادب دوست عزیز
آرام کردن فکر عملی ممکن است
با گوش کردن به موسیقی آرام بخش
تجربه لذت بخشی است
ولی قانون طبیعت ذهن فعال هم می خواهد تا انسان با چالش های زندگی رو به رو شود
فرار از رنج سعادتی در پی ندارد
بلکه باید با آن رو به رو شد هدف همین است
ساده ترین درد های جسمی مثال ساده ای در این باب است.
….
+ سلام
اصولا یکی از روش های شناخت توسط عقل ایجاد تجانس است و رفتارشناسی هم بر این اصل تکیه دارد
اما سوال اینجاست اصلا میتوان به کنه ذات شخص پی برد؟! مسلما خیر
….
+ سلام. به افکار فرد در لحظه ی انجام رفتار شاید بتوان پی برد اما افکار دائم عوض میشوند و اگر رفتاری مصنوعی باشد، مثلا هنرییشه بازی، که بعضی ها که زندگی را یک تئاتر می دانند، مساله ی پی بردن به افکار از طریق رفتار شناسی را کمی زیر سوال می برد.
برتراند راسل می گفت؛ من اگر ادعا کنم که توی آسمان و بین ستاره ها یک قوری چای وجود دارد، شما باور می کنید؟ فقط در صورتی باید باور کنید که من آن را به شما نشان بدهم. صرف ادعای من نباید شما را قانع کند!
….
+ یک تصویر ارزش هزار کلمه را دارد
و یک تجربه ارزش هزار تصویر را
بسیاری سرگردانند در مساله آگاهی و ذهن
تجربه مستقیم، می تواند همه چیز را روشن سازد
موضع گیری در مقابل آن چه با مفروضات و باور های ما، خواه باور های مذهبی، خواه باور های فلسفی و خواه باور های علمی، بخردانه نیست
این روش آن کشیشانی است که حتی به درون تلسکوپ گالیله نگاه نکردند
….
+ گالیله کسی بود که بر علیه یک باور قدیمی و غیر علمی که هیچ تجربه ای آن را اثبات نکرده بود، اقامه ی دعوی کرد و نشان داد که آن اعتقاد قدیمی و خرافی با یافته های تجربی انطباق ندارد. ظاهرا ادعای رابطه ی با روح شبیه آن چیزیست که گالیله بر علیه آن اقامه ی سند کرد!
….
+ آیا ما فقط جسم مادی هستیم؟
آیا آگاهی زائیده مغز است؟
آیا به جز این واقعیت، واقعیت هایی دیگر و یک سره متفاوت وجود دارند؟
می توان پاسخ های متفاوتی به این گونه پرسش ها داد. هر کس بر اساس اندیشه هایش، بر اساس مطالعاتش و بر اساس باور هایش پاسخ هایی را درست تر می بیند
اما چیزی هست به نام تجربه
با کسب تجربه، از نیاز به حدس و گمان و سرگردانی و حیرانی رها می شویم
….
+ دقیقا. تجربه ای که برای همه قابل انجام شدن و «مشاهده» باشد و نه شبیه قوری برتراندراسل!
….
+ هر کس در تقابل با طرز تفکر مخالف، بدون گشودگی برخورد کند، بدون سعی در فهم درست نظر مخالف، خواه خود را اهل علم بداند (بخواند) و خواه اهل مذهب و یا اهل فلسفه، پیروی راستین آن کشیشان است
….
+ سلام. خیر. این کتاب حول نشان دادن دقایق فاشیستی اندیشه ی هایدگر و یاسپرس است و اصالت اینجا به معنای بازگشت به اصل، خلوص و نوعی حذف غیر است.
….
+ فکر کنم کسی که اطلاعات مختصری در زمینه ی فلسفه ی علم و روش های گوناگونی که در علم به کار می روند داشته باشد بتواند تفاوت گزاره های علمی و شبه علمی و ضد علمی و خرافی را بداند.
….
+ ۹۸ درصد که خوبه
اگر ۱۰۰ درصد دنیا و از جمله تمام اهالی دنیای علم فرض غلطی داشته و به چیز غلطی باور داشته باشند، آن چیز هم چنان غلط است
….
+ یعنی برای اولین بار کسی پیدا شده که موضوع روح را مطرح می کند؟! کاری که گالیله کرد این بود. کاری که شما می کنید دنباله ی همان کار واتیکان است. موضوع به این سادگی را نباید نیاز به توضیح باشد!
….
+ عرض ادب
بزرگوار به نظرم توضیحی در مورد شبه علم بدهم شاید تفاوت مشخص شود.
اینکه شما فرمودید "ادعای وجود روح" جدا از آمار جالب ۹۸ درصدتان شبه علمی نیست.
مثلا در مورد روح شبه علم این است که بگوییم با دستگاه محل روح را در بدن مشاهده کردیم.
این می شود شبه علم
یا اینکه در قرون گذشته قرن ۱۸و ۱۹ تحقیقات و آزمایشاتی انجام دادند که با مرگ انسان ۲۱ گرم از وزنش کاسته می شود.جدا از درستی یا نادرستی این بحث،اینکه بگوییم این ۲۱ گرم همان جرم روح است می شود شبه علم...
آن چیزی که شما فرمودید شبه علم نیست هر ۰ند معیارهای تفکیک علم و شبه علم هنوز آنقدر دقیق نیست که با دیدن یا شنیدن هر عبارتی در چند ثانیه بگوییم علمیست یا شبه علمی...
ضمن اینکه در مورد خرافات و شبه علم قبلا عرض کرده بودم نکته مهم جابه جا کردن کانتکست است.
مطلبی در یک کانتکست قابل بحث است و در بک کانتکست دیگر شبه علمی...
هر چیزی که توضیحی علمی در موردش وجود ندارد شبه علم نیست.
….
+ یک توضیح ضروری:
بسیاری از چیز هایی که تکرار ناپذیر و در نتیجه از نظر علمی اثبات ناپذیر می نمایند، در واقع کاملاً آموختنی و تکرار پذیرند (و در نتیجه شایسته بررسی علمی)
و البته در برخی موارد، قسمت سخت قضیه، شجاعتی است که برای کسب تجربه نیاز داریم
و تلاش جهت دست رسی به یک راه جهت کسب تجربه
مشکل بسیاری از مواردی که امروزه برچسب شبه علم و ضد علم می خورند، این است که برای فهم درست آن ها شما باید بر روی خودتان کار کنید
و نه بر روی بقیه
بسیاری چیز ها وقتی قابل شناخت درست هستند که آزمایش کننده و آزمایش شونده یکی باشند
ذات این گونه چیز ها چنین است
….
+ سلام. شبه علم معادلی هست برای این کلمه که کارل پوپر آن را رواج داد؛ pseudoscience. مشخصه ی اصلی شبه علم این است که؛ تکرار پذیر نیست؛ ادعایی است که نه می شود آن را رد کرد و نه می شود اثباتش کرد؛ مثل اعتقاد به جن یا روح. بر خلاف گزاره های ضد علمی که می توان اثبات کرد که درست نیستند؛ مثل این گزاره؛ ۳ مولکول يیدروژن و یک مولکول اکسیژن تولید آب می کند. گزاره های علمی هم از نظر پوپر دارای خصوصیاتی هستند که همه می دانند.
پوپر میگوید؛ کسی که دنبال علم است؛ انرژی خود را صرف گزاره های علمی می کند و نه گزاره های شبه علمی یا ضد علمی یا خرافی.
این که من گفتم با تخفیف ۹۸ درصدی میتوان آن را از گروه گزاره های ضد علمی و خرافی بیرون آورد، تخفیف بهاری بود، وگرنه از نظر؛ گزاره ای خرافی است.
….
+ ممنونم
خب بنده می توانم چند گزاره علمی خدمتتان عرض کنم که ابطال ناپذیر باشد.
آنتروپی هر سیستم بسته همواره افزایش می یابد.
نیمه عمر اورانیوم ۷۱۰ میلیون سال است.
مثلا علم احتمالات داریم...
احتمال اینکه سکه سالم را پرتاب کنیم شیر بیاید ۵۰ درصد است اما نمی توانیم با پرتاب سکه این فرضیه را ابطال کنیم.
هیچ گاه گزاره ای در مورد احتمالات ابطال پذیر نیست پس بگوییم احتمالات شبه علمیست؟
ابطال گرایی قرار است به ما اجازه دهد کاملا از مبنای استقرایی بی نیاز باشیم.
اگر نتوانستیم مواردی که مثلا در فیزیک نظری و یا بیولوژی روی کاغذ به آنها رسیدیم در بیرون مشاهده کنیم آیا ابطال شدند؟
….
+ متشکرم. به نظرم اینجا هم ما با ترجمه ای از لغتی انگلیسی روبرو هستیم که باعث برداشت دقیق نمیشود. همانطور که در مورد لغت evolution در زبان فارسی پیش آمده که آن را به غلط به «تکامل» ترجمه کردند.
«ابطال پذیری» هم همین وضع را دارد؛ ترجمه ی دقیقی نیست برای کلمه ی؛ falsification. ابطال در فارسی به معنای باطل بودن و غلط بودن نزدیک است و اصلا یکی است. اما منظور پوپر از کلمه ی falsification باطل بودن یا غلط بودن نبوده بلکه؛ «غیر قابل اثبات شدن یا رد شدن» بوده؛ مثل وارادوکس؛ «من همیشه دروغ می گویم»، با کمی دقت میتوان فهمید که از این گزاره نمی توان به هیچ نتیجه ی دقیقی رسید. در محدوده های دیگری هم چنین گزاره هایی وجود دارند؛ از جمله در علم. پوپر معتقد بود؛ کار علم این نیست که در مورد این گزاره ها که نمی توان آنها را falsification کرد، وقت و انرژی بگذارد.
….
+ ابطال پذیری یعنی گزاره ای که علی الاصول قابل ابطال باشد. و با این وصف گزاره " نیمه عمر اورانیوم فلان میلیون سال است قابل ابطال است" هر چند ابطال آن عملیاتی نباشد. و این ماهیتا با گزاره هایی که از،چنگ هر نوع ابطالی میگریزند. متفاوت است
….
+ ابطال پذیر نبودن، یعنی که قابلیت به نتیجه ی قطعی رسیدن در مورد آن وجود ندارد. مثل پارادوکس های زبانی؛ مثلا این؛ «من همیشه دروغ می گویم»، این جمله در ظاهر و در نگاه اول، دارای معنا هست، اما با کمی دقت می توان متوجه شد که در مورد آن نمی توان به نتیجه ای قطعی رسید. در محدوده های دیگری هم چنین گزاره هایی وجود دارند که صورت پیچیده تری دارند که نمی توان در مورد آنها به نتیجه ای قطعی رسید. مسلم است که کسی نمی تواند مانع کسی شود که تا آخر عمرش به پارادوکس «من همیشه دروغ می گویم» مشغول باشد، اما از نظر پوپر، این شان علم نیست.
منظورتان بحث منطقی و کلامی و زبانی است؟ یا بحث تجربی؟ می دانیم که پوپر مخالفین و منتقدینی داشته. اما به نظر من یکی از واضح ترین مرزها را بین گزاره های گوناگون تشخیص داده است.
….
+ سلام خدمت دکتر نکونام عزیز. ببينيد اگر ما قرآن را فقط خطاب به عصر اعراب زمان پيامبر بدانیم و فهم آنان را معيار فهم اساسی و اصیل قرار دهیم به نظرم دچار اشکالات اساسی خواهیم شد:
1- اولا کتابی که ادعای هدایت فرا زمانی و فرامکانی برای همه ابناء بشر ( فرا فرهنگی )را دارد, محصور در زمان و مکان خاصی کرده ایم و اساسأ تیشه به ریشه ی این ويژگي اساسی قرآن زده ایم.
2- در پذیرش این دیدگاه نوعی "حصر تأویلی" و یا " انحصار در فهم" وجود دارد که در اینصورت به کلی تفاسير جدید و مدرن از قرآن که لازمه ی زندگانی مسلمانان در هر شرایطی است زیر سؤال خواهد رفت چون مغایر با فهم اصیل تلقی خواهد شد.
3- شاید بفرمایید که اتفاقأ پذیرش این ديدگاه به فهم تفاسیر متفاوت از دین و متون دینی کمک خواهد کرد اما باید این نکته را در نظر داشته باشید وقتی شما فهم اصيل را در " فهم اعراب حجاز" زمان پيامبر فرض کنید در این صورت هر تفسیری مغایر با آن یا به تناقض خواهد انجامید و یا به غیر اصیل بودن فرض اولی که بازهم تضاد است می انجامد.
به طور کلی احساس می کنم پذيرش این دیدگاه به تفکر شما که فهم جهان شمول از دين است کمکی نخواهد کرد و اتفاقا برای دفاع از این دیدگاه باید پذیرفت که گاهی اوقات می توان فهمی اصيل تر و قابل پذیرش تر از زمان اعراب صدر اسلام برای جامعه از متون دینی متناسب با شرایط فعلی جامعه داشت و آن را به کار گرفت. سپاسگزار از توجه شما
….
+ چه این نتیجه اثبات کند که آن گزاره غلط بوده و چه اثبات کند که درست بوده، در این صورت آن گزاره، علمی است. اما گزاره هایی وجود دارند که قابلیت تحقیق کردن ندارند؛ یعنی نمی توان به این نتیجه رسید که درست هستند یا غلط هستند، این نوع گزاره ها شبه علمی هستند.
من حس می کنم که ابطال پذیری را اگر به معنای قابلیت تحقیق تجربی تکرار پذیری داشته باشند که بتوان در مورد شان به نتایجی قطعی رسید، در نظر بگیریم موضوع روشن میشود؛ مسائلی که چنین خاصیتی دارند؛ علمی هستند، و بقیه ی مسائل می توانند؛ شبه علمی یا ضد علمی یا خرافی باشند.
….
+ #دعوای_قرآنیون_و_اخباریون
#مخاطبان_قرآن
سلام بر شما
1. مخاطب تعریف مشخصی دارد و او عبارت از کسی است که در وقت و مکان ایراد کلام حاضر است. در تخاطب دو شخص حضور دارد: یکی متکلم و دیگری مخاطب. هرگز به شخصی که غائب است، مخاطب گفته نمی شود. حتی به کسی که حاضر است، اما قصد القای مقصود به او نیست، مخاطب گفته نمی شود. بر این اساس، نمی توان به کسانی که در وقت و مکان نزول قرآن نیستند، مخاطب گفت. آنان غائب اند؛ نه مخاطب. مخاطب یعنی حاضر.
2. هر کتابی را که هرکس بتواند به آن دسترسی داشته باشد و زبانش را آشنا باشد و بتواند بفهمد، می تواند از آن استفاده کند؛ چه مخاطب آن کتاب باشد یا نباشد؛ لذا با فرض این که مخاطبان قرآن، عرب حجاز عصر پیامبر(ص) باشند، هرگز مستلزم این نیست که غیر آنان نتوانند از قرآن استفاده کنند.
3. وقتی گفته می شود، مخاطبان قرآن، عرب حجاز عصر پیامبر(ص) بودند، هرگز بدان معنا نیست که فقط آنان می توانستند، قرآن را فهم کنند؛ بلکه به این معناست که هرکه می خواهد قرآن را بفهمد، باید قرآن را همان گونه که عرب حجاز عصر پیامبر(ص) می فهمند، بفهمد؛ چون قرآن به زبان آنان نازل شده است و لذا باید ملاحظه کرد که آنان الفاظ زبان را به چه معنایی به کار می بردند؛ نه این که ما بیاییم، الفاظ قرآن را به معنایی که دلخواه خودمان است، حمل کنیم.
4. جهان شمول بودن قرآن به این است که همه اقوام بشری قرآن را برای خود هدایت بخش یابند و در زندگی خودشان پیاده کنند؛ نه به این که خطاب قرآن به همه اقوام بشری باشد. اگر قرآن خطاب به همه اقوام بشری باشد، اما آنان مثل مشرکان قریش به آن ایمان نداشته باشند و در زندگی خود پیاده نکنند، هرگز قرآن جهان شمول نمی شود.
5. البته که هر تفسیری که مخالف فهم عرب حجاز عصر نزول باشد، قابل قبول نیست و تفسیر به رأی شمرده می شود. هر فهمی که مطابق یا ملازم با فهم عرب عصر پیامبر(ص) باشد، قابل انتساب به قرآن است و گرنه تحمیل آراء بر قرآن است.
….
+ با تشکر از جناب درودیان بسیار استفاده بردیم
سوال این که بیشتر تفلسف فلاسفه از نوع معرفت ضعیف است تا پایدار و چیزی که ذهن مرا مشغول کرده در رابطه با مارکس است او تا جایی که سرمایه داری را نقد می کند به معرفت پایدار نزدیک تر است و می بینیم که چقدر از این بخش از نوشته های او استفاده شد ولی جایی که درباره کمونیست رویاپردازی می کند معرفت ضعیف است .
اعتبار و ارزش گذاری در ذهن انسان چگونه عملکرد دارد که معرفت ضعیف از شخص مشهور را پذیرا تر است ولی از عامی نه؟
شک گرایی نسبت به چه فاکتور هایی در انسان تحریک می شود؟
….
+ جناب درودیان، سپاس از این کنفرانس مفیدتان. استفاده کردیم.
یک سؤال:
آیا ما انسانها در تمام لحظات زندگی به یک میزان معرفت، آگاهی و شناخت داریم؟
مثلا در لحظه ی ابتدایی بیداری پس از خواب یا لحظات پیش از خواب؟
سؤال بعدی:
یا در خط مقدم جبهه، در زمان جنگ، ما از همان میزان نسبت به حضور دشمن پنهان در نزدیکی خود مطمئنیم که در زمان صلح و در داخل شهری امن؟
یعنی
شناخت ما از حضور فرضی دشمن به باور ما ربط دارد؟ و میتوانیم به شناخت خود شک کنیم؟ چون شاید واقعیت برعکس باشد. در جبهه دورتر باشد و در شهر نزدیک.
….
+ به نظرم بدنامیش نه به خاطریهودستیزی اون باشه بلکه بیشتر فکر میکنم که فلسفه ش در تقابل با فلسفه ی میسحی و یهودی میباشه.
هایدگر و سارتر که هردو اگزیستانسیالیست الحادگران درمقابل کی یرکه گارد و یاسپرس و گابریل مارسل که اگزیستانسیالیستهای مسیحی هستن قراردارن
….
+ سارتر تو کتابش همین تقسیم رو مياره که خودش و هايديگر اگزيستانسياليست الحاد گرا هستن
هايديگر هم طی مقاله ای کل حرفهاي سارتر رو رد میکنه (حرف های الان شما)
….
+ عرض ادب
با این احوال چطور ممکن است یک مفسر با یک روش تفسیری مانند علامه طباطبایی از یک آیه چندین تفسیر داشته باشد؟
بماند که مفسران با هم اختلاف دارند حتی یک مفسر هم از یک آیه چند تفسیر دارد؟
این سیاق آیات که می فرمایید بر آنها پوشیده بوده و نتوانستند مراد قطعی آیات را دریابند!؟
….
+ جناب دکتر نکونام مفاهیمی در فرمایشات جنابعالی است که نيازمند تنویر بیشتر است:
1- اولا فرموده اید مخاطب قرآن فقط افراد حاضر در زمان پيامبر بوده اند درحالی که این سخن صراحتاً خلاف قرآن است ( إن هو إلا ذکر للعالمین یعنی قرآن و مخاطب قرآن همه نسل های عصر پیامبر و نسل های آينده خواهند بود و محدودیتی وجود ندارد ) شما مخاطب را از معنای لغوی آن به معنای قرانی آن خلط کرده اید که کاری ناصواب است. در معنای قرآنی اتفاقا مخاطب می تواند غایب باشد اما مخاطب باشد.
2- فرموده اید که فهم قرآن باید در دایره ی "فهم عرب حجاز عصر پیامبر " باشد. اگر ما همچين امری را بپذیرم براستی چه نيازی به تفاسیر جدید از متون دینی داریم ? و آيا تفاسیری که با " فهم عرب حجاز عصر پیامبر" دارای اختلاف باشد و شما ان را غیر قابل قبول خوانده اید حتما غیر لازم و باید حکم به بی مایگی آنان داد?? براستی به کدام دلیل? آيا نمی توان گفت کلام الهی تفسیر بردار است که اين خود نشانه ی قوت این متن مقدس است و اجتهاد قوی از این نص مقدس در همه ی زمان ها می تواند راهگشای ما باشد? اگر اینگونه است محصور کردن تام و تمام فهم متون دینی در عصر پيامبر چه فایده ای دارد?
3- آيا براستی با پيشرفت علوم های مختلف و معارف مختلف بشری راه برای تفسیرهای دقيق تر و عالمانه تر و متنوع تر از کلام الهی بازتر نشده است? حصر فهم خودمان در چنین اجبار تاریخی چه فوایدی دارد?
خلاصه ی عرض من اینست تفسیر متن مقدس و قرآن کریم فرازمانی است و باید از تفاسیر متعدد و در همه ی اعصار به نحوی برابر استفاده کرد. ( به عنوان مثال اعراب زمان پیامبر روانشناسی نمی دانستند آيا ما باید چون آنان چنین امرى را نمی دانستند دانش های بشری را در تفسیر قرآن فرونهیم و یک تفسیر تاریخی را معيار قرار دهیم.) .
سپاسگزاری مجدد.
….
+ یک نکته در مورد یکی از آیات بگویم شاید برای دوستان جالب باشد....
تفسیر آیه ۱۰۲ سوره بقره را در المیزان مطالعه بفرمایند.
شرحش مفصل است.ولی علامه ذکر کرده برای این آیه یک میلیون و دویست و شصت هزار احتمال تفسیری درست شنیدید ببش از یک میلیون احتمال فقط برای یک آیه وجود دارد.
در مورد مرجع ضمیر اتبعوا اختلاف هست
در مورد یهودیان مورد اشاره که زمان سلیمان بودند یا زمان پیامبر در مورد معنای کلمات و...
اگر برای شما جالب بود به جلد اول المیزان صفحه ۲۳۳ مراجعه کنید.
حتما که این آیه استثناست.ولی عرض بنده این است نمی توان به راحتی با توجه به سیاق آیات در همه آیات مراد را دریافت.
چگونه ممکن است بزرگواری به ضرس قاطع بتواند این عدد منهای یک را رد کند و بگوید با توجه به سیاق آیات مراد آیه این است؟
بعضی آیات بله ولی نه همه آیات...
….
+ دو لیوان می توانند آب یا آبمیوه یا شیر داشته باشند ولی دلیل نمی شود این دو لیوان را یک لیوان بدانیم.
خیلی ساده بگویم امروزه حتی با دستگاه دروغ سنج صحت و کذب سخنان فرد را می فهمند.
دامنه تحقیقاتی از یک انسان می تواند خیلی وسیع باشد تا به تمام تفکرات او پی برد
با تغییر اندازه مردمک چشم می توان فهمید که او عاشق شده یا نه
می توان نوشته هایش را تحلیل کرد
می توان در خانه اش دوربین گذاشت و رفتارش را تحلیل کرد
ووو...
رفتار اجتماعی انسان ها حتی اگر زیر نظر هم نباشند ممکن است دچار دوگانه گی باشد.
اما تحلیل روانشناختی با تکرار رفتار و مطالعه آن ها می توان تا حدود زیادی حتی این دوگانگی را هم تشخیص دهد ولی 100% نیست
ولی با توسعه علم روانشناسی و ابزار آلات جاسوسی این امر ممکن خواهد شد.
….
+ ابطال پذیری از نظر پوپر.....پوپر با ابطال پذیری مرز علم و غیر علم را مشخص نمود....هر ادعای در دانش اگر قابلیت ابطال پذیری داشته باشد علم است و در غیر اینصورت غیر علم است.....فرضا جاذبه در علم است، زیرا تا زمانی که وجود دارد باعث کشش اجسام به طرف زمین می گردد و در صورت ابطال جاذبه دیگر اجسام به طرف زمین کشیده نمی شوند.....اما دعا علم نیست...برای شما یک دعا می نویسند فرضا دعا عمل نمی کند، شما پیش دعانویس می روید میگوید دعا باطل بود و او می گوید شما فرضا باید با دست راست دعا را حمل می کردید نه دست چ. اما دعا دوباره عمل نمی کند شما دوباره پیش دعانویس می روید...و این رفت و آمد ادامه داد در نهایت امر دعا نویس به شما می گوید دعای من باطل نبود شما اعتقاد نداشتید.........به عبارت دیگر ابطال پذیری شرط تمییز علم از غیر علم است.....
دعا چون قابلیت ابطال پذیری ندارد...علم نیست.....نه فقط دعا هر آنچه قابلیت ابطال پذیری نداشته باشد از نظر پوپر علم نیست.....
….
+ سلام این نظر پوپر علمی است یا غیر علمی؟ آیا قابلیت ابطال پذیری دارد؟
….
+ اگر خیلی از مسایل علم را حاصل استقرا بدانیم، که هست و نظر پوپر را هم در چارچوب استقرا بررسی کنیم. نظر پوپر با توجه به استدالال استقرایی صحیح است.......هر آنچه در علم بر اساس استقرا ایجاد گردد خاصیت ابطال پذیری را در ماهیت خود پذیرفته است...
….
+ وجود برای هایدگر امری کاملا آشکار و بدیهی و مطلق و از پیش داده شده است، هستی یا وجود برای هایدگر با تمام آسان یابی و آشکارگی اش، صلب و انعطاف ناپذیر است. البته هایدگر شروطی را برای دست یابی به مفهوم وجود قرار می دهد، اما این شروط مساوی گمراهی و انحرافی است که در فلسفه غربی بعد از سقراط بوجود آمده است نه اینکه خود وجود غیرقابل دست یابی است،
بی دلیل نیست که وجود برای هایدگر همان مفهوم خدا را را در الهیات مسیحی_ اسلامی پیدا می کند. الهیاتی که عمیقا جنبه های عارفانه دارد، هایدگر عارف نبوده است اما روش هایدگری همسو با روش عرفای مسیحی _اسلامی است. عرفانی که منطق خود را از افلاطونی می گیرد که هایدگر با آن دشمنی دارد. البته این گناه هایدگر نیست که چنین تناقضی رخ می دهد بلکه گناه اندیشمندان هایدگری ایران است که از فلسفه هایدگر برداشت عرفانی می کنند.
اما تناقض هایدگر علی رغم تصور برتری فلسفه هایدگر نسبت به فلسفه های پیشین این است وجود به همان اندازه که آشکار و بدیهی و روشن است به همان اندازه غیرقابل انعطاف و مطلق و نامشروط است.
هایدگر هیچگاه ذات مثبت قابل انعطاف و شکاک و روادار اندیشه سوبژکتیو را درک نمی کرد، از نظر او اندیشه سوبژکتیو سیاه و سابقه اس غیرقابل تحمل است.
….
+ استقراء علمی است یا غیر علمی؟ قابلیت ابطال پذیری دارد؟
….
+ اکثر روابط فیزیک و شیمی(تجربی) حاصل استقرا است....قوانین نیوتن، پاسکال، نسبیت انیشتین، نظریه هاوکینک، ترکیبات شیمیایی و........فرضا هر چیزی به طرف زمین کشیده می شود با توجه به این امر ما بر اساس استقرا رابطه ای را برای سقوط یک جسم ایجاد می کنیم.....اما این استقرا در ذات خود ابطال پذیر است، اگر فردا اجسام به طرف زمین کشیده نشوند. تمام روابط مربوط به گرانش باطل می شوند.....ما بر اساس استقرا انتظار داریم خورشید از مشرق طلوع کند. اما شاید فردا خورشید از غروب طلوع کند و یا اصلا طلوع نکند....
….
+ با این اوصاف قابلیت ابطال پذیری داشتن حسن نیست؛ ریاضیات کمترین قابلیت را در ابطال پذیری از خود نشان میدهد!
….
+ Reza Babaei:
ضمایر مطلق و تاکیدی (همه،هیچ،ابدن،حتمن...) و ضمیر فاعلی اول شخص(من)و پسوندهای تفضیلی (تر،ترین..) و افعال امری از واژه های غیر توحیدی هستند.
گزاره هایی از این دست ؛ حرف مفت است:
همه گرفتاریها به سرعت حل خواهد شد(به واژه همه و بسرعت دقت کنیم)
او بهترین راهکارها را با خود آورده است(به واژه بهترین دقت کنیم).
هیچ خطایی از او ندیدیم(به واژه هیچ دقت کنیم).
همه بدبختیها زیر سر اوست(به واژه همه دقت کنیم).
بهترین و پاکترین است(به پسوند تر و ترین دقت کنیم).
….
+ دقیقا.... چون ریاضیات قسمی از زیر مجموعه علوم تجربی نیست......همین تغییرات در روابط تجربی حاصل استقراست. اگر فیزیک نیوتنی در استقرا جوابگویی حرکت عطارد بود، انیشتین هیچ وقت در استقرا نیوتن شک نمی کرد.....
….
+ عرض ادب
بنده اصلا متوجه نشدم.
اگر در مورد آرای پوپر صحبت می کنیم پوپر عقلانیت استقرا را رد کرده و اصل استقرا را مردود شمرده و از استقرا با عنوان اسطوره یاد کرده ...
"اندیشه استقرا از طریق تکرار می بایستی نتیجه یک اشتباه بوده باشد.چیزی به نام استقرا از طریق تکرار نداریم"
کتاب شناخت عینی برداشتی تکاملی
شخصی که خود ابطال پذیری را شرط گزاره علمی دانسته استقرا را نفی می کند بعد ما می آییم برخلاف نظر او رایی را به او نسبت می دهیم.
….
+ مهدی غزیز یکی از ایرادات نظریه پوپر همین است که ناتوان از این است که بگوید فرضیه و نظریه از کجا می آیند. نظریه پوپر در بحث فرضیه بیشتر تابع تصادف است. یعنی ما بدون مشاهده اقدام به آزمایش در مورد یک مسله می کنیم که این مسله را ما فرضیه حاصل از استقرا نمی دانیم....به عبارت دیگر در نظریه پوپر علم حاصل مشاهده و استقرا ما از مشاهده نیست. ........که بنده این نظریه را در بحث ابتدایی آن قبول ندارم، بنده بحث ابطال پذیری را در مرحله پایانی آن قبول دارم....
نظریه پوپر را در نتیجه نهای آن نگاه کنید...... هر امری زمانی علمی است که ابطال پذیر باشد....خوب خیلی از انسانها برای دانسته های خود ادعای علمی بودن دارند. طبق نظریه پوپر هر ادعای علمی باید دارای خاصیت ابطال پذیری باشد.همه علوم طبیعی ابطال پذیر هستند چون حاصل استقرا می باشند....و استقرا هم در ذات خود ابطال پذیری را دارد....اما آیا جامعه شناسی، روانشناسی، دین اینها هم علمی هستند. باتوجه به نظریه پوپر این ادعاها هیچ کدام علمی نیستند چون ابطال پذیر نیستند....
در جواب شما فقط یک جمله بگویم....اگر هزار بار با دعای شما باران ببارد شما نمی توانید با استفاده از استقرا ادعا کنید که فردا با دعای شما باران می بارد.....در ضمن مثال بنده در مورد دعای نوشته شده توسط دیگری برای شماست. که هیچ وقت طرف دعانویس نمی تواند قبول کند که دعای او باطل است....و از نظر تجربی هم شما نمی توانید در مورد هیچ نوع دعای اصل استقرا را برقرار نمایید...
دعا جاذبه نیست، در حرف خود شما هم مستتر است. جاذبه علم است چون امروز شما مشاهده می کنید که هر چیزی به طرف زمین کشیده می شود. و شما با استفاده از اصل استقرا یک رابطه برای آن می نویسید و ابطال پذیر است چون اگر فردا نباشد هیچ جسمی به طرف زمین کشیده نخواهد شد......بالا گفتم دعا نه استقرا پذیر است نه ابطال پذیر.............در مورد صدق دعا گفتید در معرفت فلسفی دعا صادق نیست چون موجه نیست و فقط یک باور شخصی است که برای دیگری صادق نیست....در معنا شناسی هم کلمه دعا فاقد معنا می باشد چون هیچ واقعیت ذهنی یا غیر ذهنی را ایجاد نمی کند....
….
+ سلام. به نظر می یاد که عده ی زیادی وقتی که به این جمله برخورد می کنند که «قانون علمی ابطال پذیر است» خیلی تعجب می کنند و تعجب شان زمانی بیشتر می میشود که به این جمله برخورد می کنند؛ «گزاره های غیر علمی - شبه علمی ابطال پذیر نیستند»، چون از «ابطال پذیری» معنی باطل شدن و غلط بودن به ذهن متبادر می شود؟!
منظورتان این است که؛ منظور از ابطال پذیری، غلط بودن و باطل بودن نیست، درست میگم؟ اگر درست میگم، آ حتمالا با کسانی که چنین برداشتی از اصطلاح ابطال پذیری که به نظرم ترجمه ی نه چندان راحت فهمی برای falsification هست، برخورد کرده اید؟ فکر نمی کنید شاید معادل راحت تر فهمی، برای این کلمه می شد یا می شود پیدا کرد؟
که برای کسی که برای اولین بار به این اصطلاح «ابطال پذیری» برخورد می کند، این ادراک بوجود نیاید که قانون علمی باید خاصیت اشتباه و باطل شدنی داشته باشد.
….
+ در کل بگویم هر رابطه ای که بر اساس مشاهده....یعنی تکرار یک رخداد.....تنظیم گردد از قانون استقرا تبعیت می کند و ابطال پذیر است...
….
+ درود بر شما باد. دیروز هم همین ایراد را به عرایض بنده داشتید. نظر من این است؛ بین ۲ نظریه ی راهنما، در علم؛ تا اطلاع ثانوی آن نظریه ای پذیرفته می شود که بیشترین جوابها را به سوالات ما بدهد. این شامل هم قوانین و اصول و تئوریِهای مثلا علم فیزیک میشود و هم شامل نظریه های مربوط به «روش علمی». با توجه به این اصل هست که مثلا قانون بقای انرژی تا اطلاع ثانوی معتبر است، تا اینکه قانون یا نظریه ی جدیدی مطرح شود که بهتر از این قانون یا اصل، بتواند به سوالات ما پاسخ دهد. عین همین مکانیزم در مورد ابطال پذیری پوپر صدق می کند.
….
+ حرف من واضح است....هر رابطه ای که بر تکرار یک رویداد دلالت کند آن رابطه تجربی، علمی است که بر اساس استقرا نوشته شده است وابطال پذیر است.....اگر قانون بقای انرژی هم از این قانون تبعیت کند، هم علمی است و هم ابطال پذیر....
قانون بقای انرژی و کلیه قوانین فیزیک و شیمی که بر تکرار یک رویداد دلالت دارند و حاصل استقرا هستند خاصیت ابطال پذیری دارند...مگر قوانینی که ریشه در استدلال قیاسی داشته باشند....که آنهم در علم فیزیک و شیمی نتیجه نیستند بلکه راه دستیابی به نتیجه هستند.....به عبارت دیگر هر رابطه ای که ریشه در تجربه و مشاهده دارد، ابطال پذیر است......
….
+ من صادقانه عرض کنم که اطلاع دقیق و عمیقی در مورد این آدمها ندارم، مشغول مطالعه شان هستم. باز هم صادقانه عرض کنم؛ تجربه ی من به من می گوید که اگر نظریه های ایشان یک ایراد اساسی و خصوصا کارکرد گرایانه به نظریات پوپر وارد کرده بودند، اولا نظریات پوپر خود به خود کنار می رفتند و در ثانی همه از آن مطلع می شدیم. باز هم صادقانه تر بگویم؛ حس می کنم؛ نظریات افرادی که مرقوم فرمودید مانند ایراداتی است که به نظریات داروین یا همین اصل یا قانون بقای انرژی می گیرند. هیچ ایرادی ندارد که این نظریات مطرح می شوند، اما فعلا و تا اطلاع ثانوی هم از نظریات داروین و هم از نظریات پوپر و هم از فیزیک نیوتونی و هم از اصل یا قانون بقای انرژی، معقولانه است که استفاده کنند.
….
+ هاوکینگ..........هاو کینگ روابط خود را بر اساس یک امر تکرار پذیر تنظیم می کند....نه هاوکینگ بلکه همه دانشمندان روابط خود را بر اساس یک رخداد تکرار پذیر تنظیم میکنند.....رابطه ای که نتواند یک امر را پیش بینی کند رابطه فیزیکی و شیمیای نیست....بلکه اصلا رابطه نیست....و وقتی یک رابطه قابلیت پیش بینی یک امر را دارد، یعنی تکرار پذیر است....و وقتی تکرار پذیر است یعنی بر اساس استقرا تنطیم شده.....و در نهایت ابطال پذیر هم هست.....
….
+ وقتی در مقام عمل می خواهیم ابطال کنیم، ازآنجایی که مشاهدات ما مسبوق به نظریه هستند، ما با مشکل به دست آوردن صدق آن مشاهدات روبه رومی شویم و در نهایت وعملا ومنطقا نمی توانیم ابطال کنیم؛ در اینجا ما به گزاره ایی می رسیم که به اصطلاح “گزاره های بنیادین” نامیده می شود، که “جامعه علمی” برسرآن توافق دارد. مخالفین آقای پوپر می گویند که اگر بنا بود ما آنجایی که می خواهیم توافق کنیم جامعه علمی باشد، همان اول سر فرضیه توافق می کردیم ،زیرا آنجا هم جامعه علمی قبول دارد، چرا چند قدم برویم جلوتر وبگوییم جامعه علمی قبول دارد، خب همان فرضیه اول را بگوییم جامعه علمی قبول دارد.
اشکال دیگری نیز به جناب پوپر شده است وآن اینکه داستان ابطال منطقی به این سادگی که شما می گویید نیست. وقتی شما یک فرضیه ای را به بوته آزمایش می برید، این فرضیه خودش تنهایی به بوته آزمون نمی آید، تنهایی نمی تواند نتایج منطقی را به همراه داشته باشد.شما فرضیه اصلی تان به همراه فرضیه های کمکی بسیار متنوعی منتهی می شود . در اینجا منطق به تنهایی نمی تواند به ما بگوید کدام فرضیه غلط است پس باید به آزمایش پناه بریم که دوباره به آن تسلسل گرفتار می شویم.
….
+ اگر کسی ادعا کند یک رابطه دارد و رابطه است، اما بر اساس تکرار پذیری تنظیم نشده....یعنی آن رابطه قابلیت پیش بینی امور را در تعداد بی نهایت در شرایط ثابت ندارد.....به عبارت دیگر آن رابطه علمی نیست....توجه نماید
سه ایراد نظریه پوپر: اول: این نظریه تنها تصویری از کسب شناخت سلبی توسط دانشمندان( شناخت آنچه واقعیت ندارد) ارایه می دهد. این روایت، تصویری از شناخت علمی ایجابی در اختیار ما نمی گذارد. مثلا در روایت پوپر، دانشمندان با پژوهش تجربی به این نتیجه رسیدند که فرضیه سفید بودن همه قوها باطل است. در نتیجه دانشمندان از این شناخت سلبی برخوردار شدند که سفید بودن همه قوها صحیح نیست. اما پوپر توضیح نمی دهد که ما چگونه ذره ذره شناخت ایجابی به دست آورده ایم. از جمله اینکه تمام زمردها سبز هستند و یا این که تمام اجسام ساکن یا در حال حرکت یکنواخت در یک خط مستقیم، به حال خود باقی می مانند، مگر آنکه نیروی از خارج بر آنها اثر بگذار. بنابراین نظریه پوپر به نحوی نیازمند تکمیل است...........ایراد دوم...اگر چه نظریه پوپر روایتی مناسب از آغاز تحقیق علمی در سطح حدس ها ارایه می دهد، اما در باره مراحل دیگر فعالیت علمی چیز زیادی به ما نمی گوید. درست است که در آغاز یک پژوهش علمی، برای تبیین یک پدیده حدس هایی ارایه می شوند و در ادامه برخی از آنها ابطال می گردند(نظریه نسبیت عام اینشتین، به همین صورت آغاز به کار کرد و در ابتدا با شکاکیت گسترده ای مواجه شد)، اما پوپر فراتر از این نمی رود. حال آن که بعد از ابطال بعضی حدس ها و مطرح شدن جایگزین برتر، شواهد و قراین موجود تنها برخی از این جایگزین ها را تایید می کنند و در نهایت بهترین حدس ها شان حقیقت تثبیت شده را خواهند داشت( این روند تکاملی در مورد نظریه نسبیت عام اینشتین هم صدق می کرد). روایت پوپر این مرحله از فعالیت علمی را به طور کامل پوشش نمی دهد...............ایراد سوم...سومین ایراد از طرف تامس کوهن مطرح شده است. به گفته او، بیشتر نظریه ها به نحوی ناکافی و ناقص اند و لذا از مثال نقض و ابطال مصون نیستند. پس بیشتر نظریه ها در نهایت ابطال خواهند شد و لذا باید آن ها را کنار هم گذاشت. اما به گمان کوهن این حرف مضحک است. کاری که دانشمندان هنگام رد شدن یک فرضیه باید انجام دهند، صرفا یافتن یک فرضیه دیگر نیست، بلکه پی بردن به چرایی رد شدن فرضیه مورد نظر است.
….
+ آیا نظریات پوپر چنان بی اعتبار شده که مثلا نظریات بطلمیوس؟ یا که نه مانند نظریات کوپرنیک است که شروع خوبی بود ولی ایرادات اساسی داشت یا که شبیه نظریات کپلر است که دقیقتر از کوپرنیک است یا شبیه نظریات نیوتون است که با وجودی که نظریات انشتین دقیقتر از آنهاست، باز هم بهتر است که از قوانین نیوتون در زندگی معمولی استفاده کنیم؟
….
+ دقیقا....آقا مهدی درست می فرمایند....نظریه پوپر در مورد روش علم است.....علم نیست...
….
+ شاید بهتر بود اینطور بنویسم؛
آیا اعتبار نظریات پوپر در زمینه ی فلسفه ی علم چنان بی اعتبار شده که اگر آنها را با نظریات ابراز شده در فیزیک مقایسه کنیم؛ اعتبارشان مانند نظریات بطلمیوس است که کاملا غلط هستند؟ یا که نه مانند نظریات کوپرنیک است که شروع خوبی بود ولی ایرادات اساسی داشت یا که شبیه نظریات کپلر است که دقیقتر از کوپرنیک است یا شبیه نظریات نیوتون است که با وجودی که نظریات انشتین دقیقتر از آنهاست، باز هم بهتر است که از قوانین نیوتون در زندگی معمولی استفاده کنیم؟
….
+ به نظر من...نظریه پوپر را باید در شروع کار علمی کنار گذاریم و آنرا یعنی ابطال پذیری را در نتیجه نظریه علمی یا هر ادعای علمی بکار ببریم....یعنی مشاهده، تجربه با فرض استقرا را در شروع بررسی فرضیه داشته باشیم و فقط نظریه پوپر را در نتیجه کار اعمال کنیم........یعنی هر ادعای علمی را زیر تیغ نظریه پوپر ببریم...
….
+ با این سخن مرز عقل نظری و عقل عملی کجا می تواند باشد؟
….
+ مثالی که زدم اصلی تجربی است
اما
وقتی هیچ موضوعی( ماده ای) نیست که ایجاب اراده می کند
بلکه صورت یک قاعده موجب اراده می شود
اینجا با عقل نظری تفاوت دارد
مثل همین که "دروغ نباید گفت"
یک موصوع مادی نیست بلکه صورت تقنینی دارد که موجب اراده میشود
و اتفاقا در هر فاعل متعقلی ایجاد اراده می کند.
….
+ درود جناب اشرفی
پرسشی رو داشتم از خدمتتون. اگر بنا بر ادله ی کانت این قانون اخلاقی است که علت آزادی است و آن را متعین می کند چطور سوژه آزاد است مازاد بر اینکه ذیل قانونی است که خود آن را ایجاب کرده است؟ چطور می شود قانون و آزادی با یکدیگر جمع شوند. البته کانت استدلال می کند که مقوله ی علیت فاهمه در ایجاب شدن اراده بنا بر اینکه منبع شهود حسی ندارد و کور است پس موجب شناخت پدیدارها نمی شود ولی همچنان وجود دارد و همین علیت منشا آزادی انسان به مثابه ی موجودی است که علت عملش می تواند باشد ولی چطور می شود این را با نفس قانون جمع کرد؟
….
+ عقل محض. عقلی است که تجربی نیست
و اصولی در خود دارد که می تواند چیری را به نحوی مطلقا پبشینی بشناسد
وبه نظرم عقل نظری بخشی از آن است
….
+ هم عملی و هم نظری. منظور از «محض» یعنی به نحو پیشینی و استعلایی می شود قانون آن را در دو ساحت به صورت درونماندگار کشف کرد.
البته این موضوع در نقدهایی که بعدا به کانت وارد می شود به «تناقض کانتی» معروف است. می خوام بدانم نظر شخصی شما چیست.
….
+ سلام. زبان و کلماتی که در بخشی از اهل تفکر ایران استفاده میشوند که زمینه های فلسفی قدیمی در ایران دارند بیشتر عربی هست و عده ی دیگری از اهل تفکر ایران که زمینه های فلسفی جدید و غربی دارند، بیشتر از زبانهای غربی گرفته شده. این یک شکاف است که فهم مسائل فلسفی را نه تنها برای انسان معمولی ای مانند من مشکل می کند، بلکه احتمالا در بین خود اهل تفلسف و تفکر هم، ایجاد مشکل باید بکند؟
….
+ در باب عقل نظری این حرف شما را می توانم بفهمم که قانون فاهمه در ساحت پدیدارها به صورت ابژکتیو وجود دارد هرچند که در عقل نظری اساسا نمی شود آزادی را اثبات کرد ولی در باب عقل عملی، قانون نه از فاهمه بلکه از عقل صادر می شود ولی به این شکل نیست که نبود قانون اخلاقی موجب تناقض در شناخت شود و همین موضوع جای تامل دارد که چنین قانونی چگونه می تواند موجب آزادی شود. کانت صراحتا این اولویت را به قانون اخلاقی می دهد که آزادی را موجب می شود و نه برعکس.
….
+ وقتی.قانون عملی برخاسته از عقل محض این باشد که "صداقت در شناخت داشته باش"
یعنی در امر علم و شناخت دغل بازی ممنوع است و علم با عدم صداقت در تحقیق ناسازگار ایت
این چگونه می تواند مانع آزادی در شناخت باشد؟
….
+ مانع آزادی در شناخت نیست ولی قانونی که توسط سوژه وضع شده با خود آزادی به مثابه ی امری که از بیرون حدی بر ان نمی شود متصور شد یک تناقض ظاهری دارد مگر آنکه مساله را اینگونه فهم کنیم:
۱-قانون اخلاقی به صورت درونی، آزادی را محدود می کند.
۲- آزادی نه به مثابه ی امری که به منزله ی عدم حد نیست(یا به تعبیر هگل آزادی منفی و از همین منظر هم به روسو و انقلاب فرانسه انتقاد می کند) بلکه به مثابه ی چیزی است که در حدی معین ذیل قانونی کلی می تواند نمودی آزاد داشته باشد.
من البته هنوز مفهوم «آزادی» کانتی از این منظر برایم ابهام دارد. شاید بعدا فهمم از این مساله بیشتر شود یا شما هم راهنمایی کنید.
….
+ روانشناسی فاشیسم توده ای
کتاب "روانشناسی فاشیسم توده ای" که در سال 1933 توسط "ویلهلم رایش" به زبان آلمانی نوشته و منتشر شده است، ضمن توضیح چگونگی روی کار آمدن فاشیسم در آلمان، عقده های جنسی را یکی از عوامل بروز فاشیسم معرفی می کند.
ویلهلم رایش، متولد گالیسیا در امپراتوری سابق اتریش- مجارستان به عنوان روانشناس در شهر وین مشغول به کار بود و در سال 1928 به حزب سوسیال- دمکراتیک اتریش به نام "س.پ.او" پیوست. او در سال 1930 ضمن انتقال مطب روانشناسی خود به برلین وارد حزب کمونیست آلمان به نام "ک.پ.د" شد.
ویلهلم رایش در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" همانطور که نازیسم آلمانی را مورد انتقاد قرار داده است، حکومت شوروی سابق را نیز مورد انتقاد قرار داده است و به همین دلیل حزب "ک.پ.د" ویلهلم رایش را از آن حزب اخراج کرد. سوال مهمی که در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" مطرح می شود این است که چرا توده های مردم آلمان حامی نازیها شدند در حالیکه کاملأ واضح بود که نازیها دشمنان منافع آنان بودند؟ رایش در کتاب خود ضمن تجزیه و تحلیل بنیادهای اقتصادی و ایدئولژیکی آلمان در سالهای 1928-1933 او کمونیسم را " فاشیسم سرخ" می نامد و کمونیستها را دارای ماهیتی مشابه نازیها معرفی می کند ( ویلهلم رایش ضد کمونیست نبوده است و منظور او از کمونیسم در اینجا شوروی سابق و هواداران آن است. تمام کتاب های ویلهلم رایش در آلمان نازی ممنوع بوده است- مترجم) و به همین دلیل بود که او را از حزب "ک.پ.د" اخراج کردند.
به نظر ویلهلم رایش دلیل اصلی بروز نازیسم در آلمان، محرومیت های جنسی در بین طبقه کارگر و توده های مردم آلمان بوده است. او می گوید که توده های کارگر در دوران کودکی از اولیاء خود دستور می گیرند تا نیازهای جنسی خود را سرکوب کنند که در نتیجه این سرکوب جنسی در دوران بزرگسالی عواقب ناگواری را ببار می آورد.
ترس از سکس به عنوان بخشی از شخصیت جامعه، موجب رفتارهای نامتعارف می شود و ترس جامعه از سکس منجر به ترس جامعه از طغیان می شود. رایش در ادامه می نویسد:
سرکوب تمایلات جنسی طبیعی در کودکان ، بخصوص در مورد تمایلات جنسی اندام تناسلی خود ، باعث می شود کودک مضطرب ، خجالتی ، حرف شنو ، مطیع اقتدار ، خوب و خاضع در برابر نیروهای اقتدارگرا ؛ ببار آید.
سرکوب تمایلات جنسی طبیعی در کودکان باعث فلج شدن نیروهای طغیانگر می شود زیرا این موضوع باعث نگرانی و شرمندگی می شود.
بطور خلاصه هدف از سرکوب جنسی، پرورش انسانهایی است که علیرغم تمام وضعیت اسفباری که دارند، مطیع نظم حاکم باشند و خود را با آن منطبق کنند. در مرحله اول کودک باید نظم دیکتاتوری حاکم بر خانواده به مثابه یک دولت کوچک را مطیع شود و این انطباق او را برای تطبیق و پذیرش مناسبات دیکتاتوری حاکم بر جامعه آماده می سازد. شکل گیری ساختار اقتدارگرا در جامعه از طریق تلفیق و ترویج سرکوب جنسی و ممنوعیت های جنسی اعمال می شود. رایش می نویسد که علامت صلیب شکسته (سواستیکا) سمبل تصورات کودک از رابطه جنسی پدر و مادرش است و توضیح می دهد که چگونه نازی ها ضمیر ناخودآگاه توده ها را دست کاری می کرده اند. یک خانواده سرکوبگر، یک مذهب آسیب رسان، تروریسم حزبی و خشونت های اقتصادی که از طریق روان و رفتار افراد تأثیر خود را برجای می گذارند، خاطرات ناگوار، نیازهای جنسی و مانند آنها، عواملی بودند تا حزب نازی از طریق تمایلات ایدئولوژیک و پراتیک، از تمامی این خصوصیات در جهت پیشبرد منافع خود بهره ببرد. برای ویلهلم رایش، مبارزه با فاشیسم به مفهوم مطالعه علمی آن از طریق روانشناسی بود تا بتوان عوامل رفتارهای ناهنجار اجتماعی و راه خلاصی از تقدسگرایی را و همچنین شرایط ایجاد یک رفتار سیاسی بر اساس احترام عمیق برای زندگی انسانها و تشویق یک راه حل برای هدایت و ارضاء نیازهای جنسی آنها را درک کرد.
ویلهلم رایش، مدافع آن نوع "دمکراسی مردمی" بود که یک نوع سیستم خودمدیریتی است که ضامن آزادی و استقلال افراد و خود مسئولیت پذیری باشد.
بعد از آنکه ویلهلم رایش کتاب "روانشناسی فاشیسم توده ای" را منتشر کرد او را از "حزب کمونیست آلمان" بیرون انداختند و وقتی که نازیها در آلمان قدرت را در دست گرفتند آنها نیز این کتاب را ممنوع اعلام کردند. او احساس کرد که جانش در خطر است و به عنوان یک توریست اسکی به اتریش رفت. به دلیل نظرات رادیکال سیاسی اش، ویلهلم رایش در سال 1934 از کنگره بین المللی روانشناسان اخراج شد و او در فصل پنج کتاب خود "خانواده" را اولین عامل بروز فاشیسم معرفی می کند. از نقطه نظر تحولات اجتماعی، نمی توان "خانواده" را تنها مبنای ایجاد دولت دیکتاتور دانست بلکه یکی از سنگ بناهای بسیار مهم و هسته مرکزی و مهمترین محل تولد آن و تولید شخصیت محافظه کار است. نزاع برای بقا که سیستم های دیکتاتوری موجب آن هستند، "خانواده" را به مهمترین سازمان اجتماعی حفظ دولت دیکتاتورتبدیل می کند و
Shahrokh Noorbakhsh, [08.04.18 16:56]
یافته های "انگلس" و "مورگان" هنوز در این مورد صادق هستند.
مایکل فوکالت نیز در سال 1961 در کتاب خودش به نام "تاریخ دیوانگی" ضمن تأیید تحلیل های ویلهلم رایش، زندگی در مراکز روانشناسی را سمبل واکنش یک جامعه دیکتاتور ارزیابی می کند. در ابتدا او از "دادگاه خانواده در سال 1970" به عنوان هسته اولیه توجیه بی عدالتی صحبت می کند و آنگاه از "زوج دیوانه- دکتر" حرف می زند که او آن را علت العلل تمام نابسامانی ها می داند.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 8 آوریل 2018
|
|