|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
استدلال رایل و فلسفه ذهن
+این استدلال رو در آخرین ویرایش لزی برک هولدر تنظیم کرده....اگر داشتید ارسال کنید ممنون خواهم بود...
شاید دلیل برداشت شما این باشد که من خلاصه استدلال را فرستادم...
یک استدلال دیگه علیه ذهن گرایی دکارت داریم که متعلق به رایل است...ryle... میتونید این رو هم مطالعه کنید...اگر هم داشتید تو گروه بگذارید
خلاصه استدلال رایل....مقدمه اول: اگر درون گرایی دکارتی درست باشد، آنگاه شخص به حالات ذهنی خودش دسترسی ممتاز دارد....مقدمه دوم: ای که هر کسی به حالات ذهنی خویش دسترسی ممتاز دارد یعنی درون بینی اول شخص یگانه راه شناخت حالات ذهنی شخص است. درون بینی اول شخص روش پژوهش در باره ذهن.....مقدمه سوم: اگر درون بینی اول شخص یگانه راه برای شناخت حالات ذهنی شخص باشد، آنگاه نمی توانیم حالات ذهنی دیگران را بشناسیم(یا به بیان دیگر، میان معرفت به ذهن خویش و معرفت به ذهن دیگران تفاوت کیفی عظیمی هست). .....مقدمه چهارم:شخص به حالات ذهنی دیگران معرفت دارد(یا به تعبیر دیگر، حداکثر میان معرفت به ذهن دیگران و معرفت شخصی تفاوتی ازدرجه هست). .....نتیجه اول:درون بینی اول شخص یگانه راه شناخت حالات ذهنی نیست(رفع تالی، مقدمه سوم و چهارم)......نتیجه دوم: شخص به حالات ذهنی خود دسترسی ممتاز ندارد(رفع تالی مقدمه دوم و حکم اول)....حکم سوم:درون گرایی دکارتی نادرست است(رفع تالی مقدمه اول و حکم دوم)
البته استدلال رایلی فقط درمورد درون گرایی دکارتی است...می توان گفت که خلاصه انتقاد رایلی به دکارت این است که طوری القا می کند که گویی میان معرفت به ذهن خود و معرفت به اذهان دیگر شکافی عظیم است. به بیان دیگر در مورد معرفت ذهنی، یگانه مرجع موثق معرفت به ذهن خویشتن است. اما به عقیده رایل، مشکل اینجاست که این نتیجه نادرست، و بنابر این درونگرایی دکارتی باطل است......اصل استدلال رایل توسط آقایان آگوستین آریتا و فرناندو میگورا تنظیم شده....
….
+ خواهش میکنم مباحث مربوط به فلسفه ذهن و علوم شناختی و ارتباط ذهن و بدن و... را در روزهای آینده هم ادامه دهید.
برای بنده به شخصه فوق العاده جالب بود.
….
+ کمال در اصطلاح فلسفی وصف وجود است و به صفات و داشته های وجود اطلاق می شود.
گاهی کمال را به وجود اضافه می کنند و گفته می شود (کمال وجودی)
حال اگر در تغییرات یک موجود، به داشته های وجودی آن افزوده شود یعنی فعلیت جدیدی بیابد، کمال آن افزوده شده و اگر فعلیتی را از دست بدهد، کمالی از دست داده است.
مثلا اگر موجودی که فعلیت رشد را نداشته مثلِ جماد، این فعلیت را پیدا کند و بشود نبات، آنگاه کمالی جدید یافته و اگر نباتی تبدیل به جماد شود فعلیت و کمالی را از دست داده است.
اگر کمال حاصل شده نتیجه فعل اختیاری باشد می تواند ویژگی اخلاقی بودن پیدا کند یعنی در یک سنجش اخلاقی قرار گیرد و فاعل آن مذمت یا مدح شود.
بنابراین معنای کمال وسیع تر از کمال اختیاری است و از کم ترین فعلیت تا فعلیت مطلق را دربر می گیرد.
وقتی انسانی که علم ندارد علم پیدا می کند، این تحقق جدید فعلیتی اضافی دارد که حاکی از وجود کمالی جدید است.
در مورد بحث های مطرح شده در مورد کانت این را باید در نظر گرفت که نباید کانت را تلقی به قبول کرد و بر مبنای دیدگاه او احکام هستی شناسانه یا احکام اخلاقی صادر کرد.
کانت اشکالات شناخته شده ای دارد که نظریه او را صرفا به عنوان دیدگاهی در تاریخ می توان دید که ادعاهای موجه آن پذیرفته شده و کلیت فلسفه او که با اشکال مواجه گشته صرفا نقل می شود.
استدلالهایی که در فلسفه ذهن ارائه می شود در یک سطح از قوت نیستند.
استدلالهایی که بر نوعی فیزیکالیسم مبتنی است به جهت مبانی ارزش فلسفی چندانی ندارند.
اما استدلالاتی که پیشفرضهای فیزیکالیستی را ندارند و در فیلسوفان غربی طرح می شوند عموما تحت تاثیر سنت هیومی_ لاکی قرار دارند و تزلزل جایگاه مفاهیم فلسفی در غرب پاشنه آشیل این استدلالهاست.
….
+ موافقم و باز هم این بر می گردد به شکل گیری،فلسفه و متدولوژی تاریخ.
بنده معتقدم به این نظر تاریخی هستم که معاصر یونان ما در ایران فلسفه داشتیم
این در علم و تاریخ علم تجربی هم می تواند باشد
فلسفه ناظر به سیر و سلوک عقلی و تفسیری است که شما از رابطه انسان با خودش با جهان و با دیگر انسان ها می دهید
….
+ نزدیک به هیچ و در کل در آن روزگار دانش زیادی نبود و آنچه بزرگان آن زمان گفته اند نیز بر پایه دانش آن زمان بوده است ؛ ولی بزرگان مانند همیشه مقداری دانش افزایی کرده اند.
….
+ مثلن معاد، بهشت و جهنم و آنچه خبر از غیب داده شده کجای دانش ان زمان بوده است؟
….
+ معرفت در اینجای که من به کار بردم معرفت فلسفی منظورم بود، همان حقیقت گزاره ای.....چه چیزی صادق است و چه چیزی کاذب که ریشه در تاریخ فلسفه نیز دارد....
….
+ عرض ادب
اینکه در سه موضوع مطرح شده در گروه که در طی این چند روز ساعتها بحث شده بحث اختیار و کمال،بحث های مرتبط با کانت، و بحث های مرتبط با فلسفه ذهن در سه پست اظهار نظر فرمودید بسیار خوب...
ولی هر کدام از پست های شما نیازمند توضیح است.
"مثلا کانت اشکالات شناخته شده ای دارد"
خب نمونه توضیح می فرمودید یا"نباید کانت را تلقی به قبول کرد" من در این چند روز ندیدم دو بزرگواری که بیشتر در مورد کانت بحث داشتند در مورد قبول آرای او سخنی گفته باشند.بیشتر شرح و تفسیر خود را ارائه دادند."کلیت فلسفه او با اشکال مواجه است" اگر بیشتر توضیح بدهید ممنون میشوم. ودر مورد احکام هستی شناسانه و احکام اخلاقی که با توجه به فلسفه کانت صادر می شود و اشکالات آن توضیح دهید.
در مورد فلسفه ذهن که از کانت هم کلی تر و مبهم تر فرمودید.
"تزلزل جایگاه مفاهیم فلسفی در غرب"
و با یک تعبیر تاثیر هیومی لاکی تکلیف این آرا را روشن کردید.
من در آرای شما نگاه ایدئولوژیک احساس میکنم.
البته که نظر بنده ست و احتمالا اشتباه میکنم.
ولی این صحبت ها من را یاد چند سال پیش مناظره دکتر اردبیلی و دکتر میلاد نوری که ظاهر فلسفه اسلامی در مدرسه شهید مطهری درس می دادند انداخت.
بحث در مورد دوگانه رئالیسم ایده آلیسم بود و صحبت های جناب دکتر نوری که اصرار عحیبی داشتند که فلسفه اسلامی چون از اول این مشکل را نداشته این مشکل دوگانگی فقط مختص فلسفه غرب است.
پیشنهاد میکنم این فایل را توجه کنید.
یاد سخنان جناب جوادی آملی افتادم که کانت و هگل را به شکل شبهه کانت و هگل مطرح فرمودند در آن صحبت معروف که جوانان ما سجاده نشین به دانشگاه می روند و با شبهه کانت و هگل بیرون می آیند.
….
+ با سلام. به نظر میاید یک نمودار سلسله مراتبی ( تقسیم بندی متافیزیکی کلاسیک ارسطو) معیار بیش و کمی کمال در نظر گرفته شده و هر چه موجودی فصل های وجودی اش با تقسیم بندی ارسطویی بیشتر است کمال یافته تر دانسته میشود .
….
+ ممنون ،
اگر از واژه ی حقیقت بگذریم ،
با مبادله ی زبانی و هستی شناسی ، در پی چه هستید ؟
….
+ البته به ظرافت موضوع توجه کنید. مساله حوزه مشارکت در فلسفه و احیانا پاسخ به مسائل فلسفی نیست بلکه دغدغه پاسخ به "شبهات" برخاسته از فلسفه و جلوگیری از گمراهی جامعه است
….
+ نوعی از پاسخ ب مسایل فلسفه محسوب نمیشه؟
هرچند باز هم با این نگاه اون چیزی که اهمیت داره نحوه تواناییش در پاسخ به همین سوالات فلسفی یه، بعیده قصدش از انجام اینکار معیار ارزیابیش در درستی یا نادرستی دستاوردش داشته باشه
….
+ من در این مورد دانش و مطالعه دقیقی ندارم . انچه بیان کردم استنتاج و برداشت شخصی خودم بود از تقریر جناب امین از مفهوم کمال وجودی با توجه به تقسیم بندی آشنا و مشهور ارسطویی در جنس و فصل . طبق این تلقی ( البته من بی دقت بیان میکنم) وجود در اولین تقسیم بندی به جسم و غیر جسم تقسیم میشود. در مورد جسم اولین فصل نامی بودن است. جسم نامی و جسم غیر نامی. و طبق انچه اقای امین گفتن جسم نامی نسبت به جسم غیر نامی کمال یافته تر است چون فصل نامی را به صورت ایجابی دارد. و همینطور فصل های بعدی ... هر چه موجودی در این مرتبه فصل بندی جلوتر برود کمالش بیشتر است
….
+ سلام بر دکتر سیروس عزیز،
مباحثی که طرح کردید فراوان و از مقولات مختلف است.
کمال گرایی اعم از دیدگاه ارسطویی، صدرایی یا دینی و .. است.
سلام و احترام،
مکتب ارسطو رو بیشتر به فضیلتگرا بودنش میشناسن و البته از جهتی کمال گراست.
کمال گرایی عام تر از مکتب ارسطوست.
….
+ البته این که نیت و قصد چی هست از نظر من به شخصه اهمیت چندانی ندارد . انچه مهم است نتیجه است که چه بسا میبینیم بسیاری حوزویان چون به قصد اشکال یابی و با نگاه انتقادی فلسفه غرب را مطالعه میکنند اتفاقا مداقه و دستاوردشان بیشتر است از کسانی که شیفته وار فلسفه غرب می خوانند.
بحث من در مورد اخلاق فضیلت گرایانه ارسطویی نبود بلکه ناظر به توصیف هستی شناسانه ای بود که شما از مفهوم کمال وجودی ارائه فرمودید که فراتر از اخلاق است.
….
+ امیدوارم که اینطور باشه
معمولا منجر به نگاه های غیر واقع بینانه درباره فلسفه غرب در بین اهالی حوزه میشه.
اگر مخالفش رو دیدید جای خوشحالی داده
….
+ معرفی یک کتاب...کتاب فلسفه همچون سیاست فرهنگی از ریچارد رورتی با ترجمه ناصرالدین علی تقویان، بابک طهماسبی...کتاب در سه بخش و سیزده فصل تنظیم شده...بخش اول در دین و اخلاق از دیدگاه پراگماتیستی.....بخش دوم در مورد جایگاه فلسفه در فرهنگ....بخش سوم در مسایل جاری در فلسفه تحلیلی.....اگر چه ریچارد رورتی تا قبل از انتشار کتاب فلسفه آیینه طبیعت در زمره فلاسفه تحلیلی بوده و بعدها در دایره فلاسفه ساختارگرا قرار گرفت....اما خواندن کتاب های رورتی در هر دو دوره همیشه لذت بخش بوده....
این گفته آقای ملکیان مرا یاد حیث التفاتی هوسرل انداخت....هوسرل می گوید ما وقتی درد می کشیم فقط درد نیست، عامل درد هم است، یعنی ذهن ما هنگام کشیدن درد ضربه مشت خودبخود یاد مشت هم می افتد...وقتی می ترسیم و ذهن ما به ترس فکر می کند، عامل ترس هم درذهن ما وجود دارد....به عبارت دیگر هر امر ذهنی به باعث آن امر ذهنی التفات دارد....امروز حیث التفاتی هوسرل علی رغم مخالفت های موجود حتی وارد فلسفه تحلیلی نیز شده....
در تایید بیانات شما استاد عزیز....تعالبی در اقتباس القرآن آیه ای از قرآن رو میاره که اونجا خداوند میگه نمیتواند از هوی و هوس بشر پیروی کنه....بعد ثعالبی به استناد حرف یکی از بزرگان در تفسیر آیه میگه: هیچ وقت کرم خدا(لطف خدا) نمیتونه از حکمت اون پیشی بگیره....به نظر من حرف ثعالبی یعنی اینکه اگر دعای هم اجابت میشود، استجاب آن دعا در حکمت خدا بوده نه ازسر لطف آنی خدا......
….
+ تحلیلی روانکاوانه و به دور از ادبیات خود روانکاوی بود. «نام پدر» در واقع موجودیتی تحدیدی برای نفس دارد تا قانون نفس شکل بگیرد ولی همواره به مثابه ی چیزی می ماند که به چنگ نخواهد آمد، اگر با روانکاوی لکان آشنا باشید «نام پدر» مانند «ذکر»(نماد آلت مردانه) مربوط به ساحت «امر واقع» است. بر همین مبنا می توان «عقده ی اودیپ» را شرح داد. اودیپی که در افسانه های کهن توسط پسرانش کشته می شود ولی پسران هیچوقت نتوانستند «نام پدر» را اشغال کنند و پدر به مثابه ی امری دست نیافتنی است. به یک معنا در این تحلیل تنها پدری که نام پدر برای آن امری واقع نبوده خود اودیپ است و پس از آن «نام پدر» به مثابه ی امری واقع که خاصیت سلبی در تحدید نفس برای ایجاد قانون در ساحت نمادین ناخودآگاه را دارد.
….
+ کانت و رد شکاکیت معرفت شناسی دکارت......ردیه کانت که در بند b276 کتاب نقد عقل محض آمده نمونه ای کلاسیک است از آن نوع استدلالی است که به نام استدلال استعلایی شهرت دارد. استدلال های استعلایی معمولا صورتی از شکاکیت معرفت شناختی را هدف حمله خود قرار می دهند. از واقعیتی بدیهی و بی چون و چرا در باره حیات ذهنی آغاز می کنند، نظیر این که چیزی به نام معرفت یا باور یا قوای شناختی داریم و سپس این ادعا را می افزایند که واقعیت خاصی در باره جهان خارج از ذهن، که شکاک در باره آن تردید دارد، شرط لازم همان واقعیت بدیهی و اجتناب ناپذیر در باره حیات ذهنی ماست...
….
+ ابتدا دو بحث را از هم جدا کنیم.
۱ رابطه تقاضا و عرضه که برخی مثالها در این دستگاه است.
۲ فهم هگلی از تغییر و تضاد.
اما فارغ غز هر دوی اینها هم در متن مربوط به پدر و هم در متن مربوط به زن عباراتی که حاکی از نوعی جهتگیری ارزش شناختی است هویداست.
در متن مربوط به زن این عبارات روشن تر آمده است.
به نظرم برای نقد اینگونه متنها و پس از لذت بردن از سجع و نکات نغزشان باید چند سوال را پرسید،
۱ ارزش _ داوری نگارنده بر بر چه مبنایی است؟
۲ داوری نهایی نگارنده چیست؟ و با چه دلایلی این داوریها انجام می شود؟
به نظر من پس از خواندن این دو متن نه متوجه می شویم که قدرت خوب است یا بد؟ نه دلیل آن روشن می شود؟ نه قلمرو آن روشن می شود؟ نه معلوم می شود که پاسداشت مقام زن با احترام و کلام نیکو خوب است یا بد؟ و بسیاری ابهام های دیگر.
اگر این مطلب را کاملا به نوعی توصیفی و روانشناسانه یا جامعه شناسانه ارائه می کردن ما هم از سجع آن لذت می بردیم و نهایتا اشکال توصیفی می کردیم.
اما متنی که قصد دارد در حوزه ارزش داوری وارد شود نمی تواند اینقدر پراکنده و مشوش باشد.
….
+ ادعای اصلی کانت این است که نمی توانیم همه یا برخی از تجربیات ذهنی خود را در زمان مرتب کنیم مگر آن که دنباله این تجربیات را به نحوی به تغییرات در اعیان خارج از ذهن ارتباط دهیم. محتوای حالات ادراکی ما به خودی خود زمان وقوع را در بر ندارد; به علاوه، کل تجربه صورت جریانی پیوسته دارد، چه بازنمای دنباله ای از رویدادهای گذشته فراتر از محتوای ذهنی ادراک و حافظه، نیازمند یک راهنما هستیم. فقط امور و رویدادهای عینی که بخشی از نظامی قانونمند تلقی می شوند می توانند با تحمیل یک تعبیر خاص از میان تعبیرهای مختلف به عنوان راهنما برای این بازسازی عمل کنند. در نتیجه، این واقعیت که می توانیم ترتیبی معین به تجربیات خود نسبت دهیم معلوم می کند که این تجربیات حاصل تماس با امور واقع و رویدادهای مستقل از ذهن اند.
….
+ خوداگاهی برای کانت یک امر پیشینی است و از دل هیچ تجربه ی مستقیمی از بیرون نمیاد. اینجا کانت می گوید هرگونه تجربه ای خوداگاهی را تعین می بخشد یعنی با اینکه خود «من» در موضوع هیچ احساس خارجی ای در مکان نیست ولی هرگونه به حس درآمدن اشیا خارجی امری را تضمین می کند که منشا وحدت این تجربه است، این شرط استعلایی هرگونه تجربه همان سوژه است و زمانی که شیئی به تجربه در می آید آگاهی از این فعالیت وحدت بخش امور متکثر در قالب یک شهود واحد، خودآگاهی را تضمین می کند. به یک معنا «خودآگاهی» زیر بنای هرگونه تجربه ای است و این خودآگاهی در یک حرکت دو طرفه حین فعالیت تجربه و اساسا هر اندیشه ای حاصل می شود. به یک معنا «خودآگاهی» نه متعلق یک حس بیرونی بلکه هم راستا با فعل خود تجربه است.
….
+ با سلام. به نظر میاید یک نمودار سلسله مراتبی ( تقسیم بندی متافیزیکی کلاسیک ارسطو) معیار بیش و کمی کمال در نظر گرفته شده و هر چه موجودی فصل های وجودی اش با تقسیم بندی ارسطویی بیشتر است کمال یافته تر دانسته میشود .
….
+ ممنون ،
اگر از واژه ی حقیقت بگذریم ،
با مبادله ی زبانی و هستی شناسی ، در پی چه هستید ؟
….
+ البته به ظرافت موضوع توجه کنید. مساله حوزه مشارکت در فلسفه و احیانا پاسخ به مسائل فلسفی نیست بلکه دغدغه پاسخ به "شبهات" برخاسته از فلسفه و جلوگیری از گمراهی جامعه است
….
+ نوعی از پاسخ ب مسایل فلسفه محسوب نمیشه؟
هرچند باز هم با این نگاه اون چیزی که اهمیت داره نحوه تواناییش در پاسخ به همین سوالات فلسفی یه، بعیده قصدش از انجام اینکار معیار ارزیابیش در درستی یا نادرستی دستاوردش داشته باشه
….
+ من در این مورد دانش و مطالعه دقیقی ندارم . انچه بیان کردم استنتاج و برداشت شخصی خودم بود از تقریر جناب امین از مفهوم کمال وجودی با توجه به تقسیم بندی آشنا و مشهور ارسطویی در جنس و فصل . طبق این تلقی ( البته من بی دقت بیان میکنم) وجود در اولین تقسیم بندی به جسم و غیر جسم تقسیم میشود. در مورد جسم اولین فصل نامی بودن است. جسم نامی و جسم غیر نامی. و طبق انچه اقای امین گفتن جسم نامی نسبت به جسم غیر نامی کمال یافته تر است چون فصل نامی را به صورت ایجابی دارد. و همینطور فصل های بعدی ... هر چه موجودی در این مرتبه فصل بندی جلوتر برود کمالش بیشتر است
….
+ سلام بر دکتر سیروس عزیز،
مباحثی که طرح کردید فراوان و از مقولات مختلف است.
کمال گرایی اعم از دیدگاه ارسطویی، صدرایی یا دینی و .. است.
سلام و احترام،
مکتب ارسطو رو بیشتر به فضیلتگرا بودنش میشناسن و البته از جهتی کمال گراست.
کمال گرایی عام تر از مکتب ارسطوست.
….
+ البته این که نیت و قصد چی هست از نظر من به شخصه اهمیت چندانی ندارد . انچه مهم است نتیجه است که چه بسا میبینیم بسیاری حوزویان چون به قصد اشکال یابی و با نگاه انتقادی فلسفه غرب را مطالعه میکنند اتفاقا مداقه و دستاوردشان بیشتر است از کسانی که شیفته وار فلسفه غرب می خوانند.
بحث من در مورد اخلاق فضیلت گرایانه ارسطویی نبود بلکه ناظر به توصیف هستی شناسانه ای بود که شما از مفهوم کمال وجودی ارائه فرمودید که فراتر از اخلاق است.
….
+ امیدوارم که اینطور باشه
معمولا منجر به نگاه های غیر واقع بینانه درباره فلسفه غرب در بین اهالی حوزه میشه.
اگر مخالفش رو دیدید جای خوشحالی داده
….
+ معرفی یک کتاب...کتاب فلسفه همچون سیاست فرهنگی از ریچارد رورتی با ترجمه ناصرالدین علی تقویان، بابک طهماسبی...کتاب در سه بخش و سیزده فصل تنظیم شده...بخش اول در دین و اخلاق از دیدگاه پراگماتیستی.....بخش دوم در مورد جایگاه فلسفه در فرهنگ....بخش سوم در مسایل جاری در فلسفه تحلیلی.....اگر چه ریچارد رورتی تا قبل از انتشار کتاب فلسفه آیینه طبیعت در زمره فلاسفه تحلیلی بوده و بعدها در دایره فلاسفه ساختارگرا قرار گرفت....اما خواندن کتاب های رورتی در هر دو دوره همیشه لذت بخش بوده....
این گفته آقای ملکیان مرا یاد حیث التفاتی هوسرل انداخت....هوسرل می گوید ما وقتی درد می کشیم فقط درد نیست، عامل درد هم است، یعنی ذهن ما هنگام کشیدن درد ضربه مشت خودبخود یاد مشت هم می افتد...وقتی می ترسیم و ذهن ما به ترس فکر می کند، عامل ترس هم درذهن ما وجود دارد....به عبارت دیگر هر امر ذهنی به باعث آن امر ذهنی التفات دارد....امروز حیث التفاتی هوسرل علی رغم مخالفت های موجود حتی وارد فلسفه تحلیلی نیز شده....
در تایید بیانات شما استاد عزیز....تعالبی در اقتباس القرآن آیه ای از قرآن رو میاره که اونجا خداوند میگه نمیتواند از هوی و هوس بشر پیروی کنه....بعد ثعالبی به استناد حرف یکی از بزرگان در تفسیر آیه میگه: هیچ وقت کرم خدا(لطف خدا) نمیتونه از حکمت اون پیشی بگیره....به نظر من حرف ثعالبی یعنی اینکه اگر دعای هم اجابت میشود، استجاب آن دعا در حکمت خدا بوده نه ازسر لطف آنی خدا......
….
+ تحلیلی روانکاوانه و به دور از ادبیات خود روانکاوی بود. «نام پدر» در واقع موجودیتی تحدیدی برای نفس دارد تا قانون نفس شکل بگیرد ولی همواره به مثابه ی چیزی می ماند که به چنگ نخواهد آمد، اگر با روانکاوی لکان آشنا باشید «نام پدر» مانند «ذکر»(نماد آلت مردانه) مربوط به ساحت «امر واقع» است. بر همین مبنا می توان «عقده ی اودیپ» را شرح داد. اودیپی که در افسانه های کهن توسط پسرانش کشته می شود ولی پسران هیچوقت نتوانستند «نام پدر» را اشغال کنند و پدر به مثابه ی امری دست نیافتنی است. به یک معنا در این تحلیل تنها پدری که نام پدر برای آن امری واقع نبوده خود اودیپ است و پس از آن «نام پدر» به مثابه ی امری واقع که خاصیت سلبی در تحدید نفس برای ایجاد قانون در ساحت نمادین ناخودآگاه را دارد.
….
+ کانت و رد شکاکیت معرفت شناسی دکارت......ردیه کانت که در بند b276 کتاب نقد عقل محض آمده نمونه ای کلاسیک است از آن نوع استدلالی است که به نام استدلال استعلایی شهرت دارد. استدلال های استعلایی معمولا صورتی از شکاکیت معرفت شناختی را هدف حمله خود قرار می دهند. از واقعیتی بدیهی و بی چون و چرا در باره حیات ذهنی آغاز می کنند، نظیر این که چیزی به نام معرفت یا باور یا قوای شناختی داریم و سپس این ادعا را می افزایند که واقعیت خاصی در باره جهان خارج از ذهن، که شکاک در باره آن تردید دارد، شرط لازم همان واقعیت بدیهی و اجتناب ناپذیر در باره حیات ذهنی ماست...
….
+ ابتدا دو بحث را از هم جدا کنیم.
۱ رابطه تقاضا و عرضه که برخی مثالها در این دستگاه است.
۲ فهم هگلی از تغییر و تضاد.
اما فارغ غز هر دوی اینها هم در متن مربوط به پدر و هم در متن مربوط به زن عباراتی که حاکی از نوعی جهتگیری ارزش شناختی است هویداست.
در متن مربوط به زن این عبارات روشن تر آمده است.
به نظرم برای نقد اینگونه متنها و پس از لذت بردن از سجع و نکات نغزشان باید چند سوال را پرسید،
۱ ارزش _ داوری نگارنده بر بر چه مبنایی است؟
۲ داوری نهایی نگارنده چیست؟ و با چه دلایلی این داوریها انجام می شود؟
به نظر من پس از خواندن این دو متن نه متوجه می شویم که قدرت خوب است یا بد؟ نه دلیل آن روشن می شود؟ نه قلمرو آن روشن می شود؟ نه معلوم می شود که پاسداشت مقام زن با احترام و کلام نیکو خوب است یا بد؟ و بسیاری ابهام های دیگر.
اگر این مطلب را کاملا به نوعی توصیفی و روانشناسانه یا جامعه شناسانه ارائه می کردن ما هم از سجع آن لذت می بردیم و نهایتا اشکال توصیفی می کردیم.
اما متنی که قصد دارد در حوزه ارزش داوری وارد شود نمی تواند اینقدر پراکنده و مشوش باشد.
….
+ ادعای اصلی کانت این است که نمی توانیم همه یا برخی از تجربیات ذهنی خود را در زمان مرتب کنیم مگر آن که دنباله این تجربیات را به نحوی به تغییرات در اعیان خارج از ذهن ارتباط دهیم. محتوای حالات ادراکی ما به خودی خود زمان وقوع را در بر ندارد; به علاوه، کل تجربه صورت جریانی پیوسته دارد، چه بازنمای دنباله ای از رویدادهای گذشته فراتر از محتوای ذهنی ادراک و حافظه، نیازمند یک راهنما هستیم. فقط امور و رویدادهای عینی که بخشی از نظامی قانونمند تلقی می شوند می توانند با تحمیل یک تعبیر خاص از میان تعبیرهای مختلف به عنوان راهنما برای این بازسازی عمل کنند. در نتیجه، این واقعیت که می توانیم ترتیبی معین به تجربیات خود نسبت دهیم معلوم می کند که این تجربیات حاصل تماس با امور واقع و رویدادهای مستقل از ذهن اند.
….
+ خوداگاهی برای کانت یک امر پیشینی است و از دل هیچ تجربه ی مستقیمی از بیرون نمیاد. اینجا کانت می گوید هرگونه تجربه ای خوداگاهی را تعین می بخشد یعنی با اینکه خود «من» در موضوع هیچ احساس خارجی ای در مکان نیست ولی هرگونه به حس درآمدن اشیا خارجی امری را تضمین می کند که منشا وحدت این تجربه است، این شرط استعلایی هرگونه تجربه همان سوژه است و زمانی که شیئی به تجربه در می آید آگاهی از این فعالیت وحدت بخش امور متکثر در قالب یک شهود واحد، خودآگاهی را تضمین می کند. به یک معنا «خودآگاهی» زیر بنای هرگونه تجربه ای است و این خودآگاهی در یک حرکت دو طرفه حین فعالیت تجربه و اساسا هر اندیشه ای حاصل می شود. به یک معنا «خودآگاهی» نه متعلق یک حس بیرونی بلکه هم راستا با فعل خود تجربه است.
….
+ سلام
آیا خودآگاهی همان علم به وجود خویشتن است که در متن روایت شده است؟ چرا؟
….
+ بله. خودآگاهی محور اصلی معرفت شناسی کانت است، نه تنها پدیدارها بلکه اشیا فی نفسه نیز حول این مفهوم صورت بندی می شوند. من یک یادداشت کوتاه رو اینجا میذارم دقیقا در همین ارتباط
اگر این کثرت شهود حسی وحدت نداشت هیچ تجربه ای حاصل نمیشد. هر تجربه ای هم تنها از مجرای حس نیست بلکه مفاهیم فاهمه در ترکیب با داده ی حس وحدت پیدا می کنند.( مقصود این است که با مقدمات غیر کانتی درباره ی نتایجی که از آن مقدمات حاصل شده پرسش غیر کانتی مطرح می کنید) من به قدر کفایت رئوس اصلی بحث کانت را توضیح دادم، بیشتر از آن به خود «نقد عقل محض» مراجعه کنید.
….
+ به نظر خودتان از ترکیب مفاهیم فاهمه با داده های حواس چطور وحدت پیدا می شود؟
….
+ خود «وحدت» یکی از مقولات فاهمه است. ترکیب داده ی حس با مقولات فاهمه و شاکله بندی آن کار قوه ی خیال است.
گفتم که سوژه در فرایند تجربه به خود نیز آگاهی دارد چرا که در یک فرایند رفلکتیو منشا وحدت احکام و شناخت را به خود منتسب می کند.
….
+ فلاسفه اسلامی کاملا با حکمت محمد ص در تضاد هستند
نمونه اش هم این سخن
یعنی چه هر کس دلش به نور علم روشن شد از سخن مردمان وحشت می کند؟
نه خیر هر کس قلبش به نور علم و یقین منور گردد سخن مردم دنیا هم چون مصنوعات ناقص می شود که دوست دارد اصلاح کند و اگر نتوانست صبر کند و گذر نماید و او را از این باب تلخی نباشد
مگر جهل جاهل عاقل را آزار می دهد؟
….
+ دقیقا....وود در مورد مارکس بهترین کتاب رو نوشته، کتاب کانت رو هم خوب نوشته...یویینگ هم در مورد کانت یه کتاب داره، فرضا یویینگ در بحث اید آلیسم...چاپ اول و چاپ دوم نقد عقل رو با هم مقایسه میکنه....کتاب وود در مورد کل فلسفه کانت است اما کتاب یویینگ فقط در مورد نقد عقل محض است....
منظور صدرا....در بین علماست...علمای بی علم و علمای با علم...در رساله سه اصل صدرا در مذمت علمای ظاهربین حرف میزنه....
….
+ یک سوال
عالم ظاهر بین یعنی چه؟
عالم محافظه کار داریم و زیاد داریم که آن ها هم وحشت زا نیستند
هر چقدر اسلام دین حکمت است فلاسفه اسلامی فقط فتوا های رادیکال داده اند و بس
البته من متخصص فلسفه اسلامی نیستم ولی هر چه دیده ام همین است.
فیلسوف را چه کار با حاشیه ها فیلسوف را فن اصل مطلب است.
….
+ رساله سه اصل در حکمت و فلسفه نیست....در کل به معنای قدیم و جدید...صدرا حکیم است نه فیلسوف....اما صدرا فکر کنم در زمان خود از علمای اخباری زیاد آزار دیده...به عبارت دیگر این کتاب در مورد علمای ظاهر بین نقلی نوشته شده.....رساله زیبای است...بخوانید. فقط نظر شخصی بنده بود در مورد صدرا...
….
+ به دلیل قولی که دکتر مهدی عزیز داده بودم .
راجع به متن فوق.
اول ساختار متن مختصر و غیر مفید و ژورنالیستی و اتفاقا بیشتر تم affective( عاطفی ) داشت .
احساسی که از خواندن متن در خواننده به وجود میاد . دریافت نوعی عصبانیت توام با وندالیسم قلمی است نسبت به فمینیسم . نقد فمینیسم هم در قلم نویسنده نه تحلیلی فلسفی و نه تاریخی جامعه شناختی بود .
برداشت من حمله نویسنده به فمینیسم و جنبش فمینیستی و بعضی عوارض یا برداشت افراطی از فمینیسم بود .
ولی میشه کلی مطلب نوشت راجع به چرایی ظهور فمینیسم و از دید من فمینیسم رو میشه به دو دسته :
فمینیسم خردگرای متمدنانه و عدالت طلبانه.
و فمینیسم افراطی سانتی مانتال دسته بندی کرد .
که شاید بحث وسیعی بشه .
فقط به عنوان یک پزشک با گرایشات نوروساینتیفیکال و بیولوژیک باید بگویم.
میزانتفاوت های بیولوژیک بین زن و مرد و با نگاهی به کل ساحت بیولوژیک این تفاوت به تفاوت های در همه گونه ها بین دو جنس نر و ماده هست که به شکل غلبه قدرت نر بر ماده در گونه انسانی هم وجود داشته ولی در زمانی که وجه افتراق نوع انسانبه عنوان گونه خردورز برجسته می شود . و بعد از عصر خردورزی تفاوت ها به سمت شباهت ها و نیز تبادل خرد محور و مبتنی بر خرد دوجنس سوق پیدا کرد . زبان و محتوای زبانی این ارتباط بین دوجنس هم به سوی تبادل از جنس نه قدرت بیولوزیک بلکه قدرت زبانی چرخید که در این دوره برابری زبانی بین دو جنس بقیه ساحت های زیست اجتماعی رو به سمت نزدیکی هرچه بیشتر سوق داد . بنابراین فمینیسم خردگرا با محوریت عقل و زبان یک تحول تاریخ تمدنی است و ناگزیر؛ احتمال برگشت به گذشته بیولوژیک تفوق نرینگی بر مادینگی هرچه موجود هوشمندتر و زبانمند تر باشد وجود ندارد .
البته برداشت سانتی مانتال از فمینیسم از عوارض این پدیده تکاملی تاریخ تمدنی است .
….
+ آن بحث دیگریست...
من پستی قرار دادم و شعری از ملاصدرا که علمای ظاهر بین و روش انها را نقد می کند.
شما فرمودید اگر من در ان زمان بودم به خاطر این نظر او را تکفیر می کردم...
من عرض کردم حالا جدا از بحث فلسفه تکفیر به صرف اینکه او به باطن قرآن اشاره کرده او را تکفیر می کردید؟
با اینکه احادیث مستندی بر وجود ظاهر و باطن اشاره دارد؟
….
+ می بخشید یه لحظه از منزل بیرون رفتم .
مهدی جان تفاوت که فرض بدیهی عقلی است که ذاتی موجودات دو جنسی است و بحثی نیست و با توجه به یافته نوروساینس هم در حتی سطوح عالی ذهن و همه کارکردهای آن می رسد بین دوجنس . یعنی ما ذهن زنانه و ذهن مردانه داریم.
ولی تمام آنچه در تاریخ و مبحث این زمانی راجع به دوجنس و تفاوت های آن مطرح است بحث فوکویی اثر قدرت مردانه در تسخیر تبعیض و سرکوب همه جنبه ها از جمله جنبه های مشترک انسانی فارق از تفاوت های جنسی است در کتاب اراده به دانستن حتی تسری این قدرت مردانه به عرصه های اخلاق جنسی و رفتار جنسی هم کشیده می شود و البته تا مرزهای آپارتاید جنسی توام با سرکوب تاریخی همه آنچه انسانی است نه زنانه در زن.
البته اثر این سرکوب تاریخی و اثر قدرت بر آن در تبعیض نژادی هم دیده می شه .
بنابراین به جای جنبش برابری طلبانه باید نام و روش بهتری برای فمینیسم خرد گرای یافت یعنی عدالت طلب و حق طلب .
مسلما تاریخ ماقبل مدرنیته به ویژه مدرنیته بعد از قرن بیستم حاکی از یک ستم تاریخی مردانه به عنوان جنس نر غالب است
….
+ این حرف شما در درصد بالای صحیح است.....اکثر آنهای که امروز مشهورند اگر سنت های زمانه را ادامه می دادند، مشهور نمیشدند. چون سنت شکنی کردند مشهور شدند.....اعراب یک مثل دارند که می گوید اگر مخالفت کنی مشهور می شوی......
….
+ انار شییسم ها در اروپا چون ساختار شکنی کردند موجب شد فلسفه بوجود بیاید
….
+ البته بنده در حد فهم خودم میگم
نگاه صفر و صدی یعنی یک حکم کلی نسبت به یک چیز متباین بالذات نسبت به چیز های دیگر صادر کنیم و همیشه اون رو با فلان در صد در نظر بگیریم
نوع دیگری از نگاه هم هست و اون اینه که عالم هستی و همه وقایع آن را یک حقیقت واحد دارای مراتب شدت و ضعف از نظر وجودی در نظر بگیریم که همان تشکیک وجود صدرا است.
جمله مشهوری هم ناظر به نگاه صدرا هست
حسنات الابرار سیئات المقربین...
اون چیزی که در مرتبه ابرار حسنه،در مرتبه مقربین سیئه است....
….
+ منطق دو ارزشی فلسفه رو بقدری پیچیده میکنه که خیلی ها بیخیالش میشن چه برسه به منطق چند ارزشی😊 ولی در تکنولوژی زیاد استفاده میشه
من شخصا سعی میکنم به سبک منطق فازی اندیشه کنم و سخن بگم، مثلا در ادبیاتم از کامل "تر" یا دایره "تر" استفاده میکنم در صورتی که در منطق دو ارزشی دایره "تر" معنی نداره
….
+ تفکرات، باورها، امیدها، ترس ها، آرزوها، امیال و غیره، همگی متوجه چیزی هستند. همه آن ها در باره موضوع مربوطه هستند، که در بیرون است. حیث التفاتی یعنی همین....
….
+ ولی از این نکته نباید غافل شد که تمای این امیال از فطرت و ذات انسان سر چشمه می گیرد وگرنه عامل بیرونی بدون پاسخ عامل درونی هیچ است
….
+ قبول دارم که ذهن باعث ایجاد کلیه تصورات ماست....
….
+ چیزی که در بیرون مابه ازای خارجی ندارد و باعث رنج ما میشود هم میشود عامل بیرونی به حساب آورد؟
کسانی که از فکر کردن به چیزی رنج می بزند که در بیرون وجود ندارد و پدیده ای در خارج از ما نیست که بوسیله حواس ما آثارش به ما رسیده باشد؟ آیا این عوامل بیرونی ست؟
همه احساسات ما متوجه چیزی بیرون از خودمان هستند؟
….
+ هر آنچه که باعث رنجش ما می شوند لازم نیست امر بیرونی باشد....اما خیلی از موارد هم هستند که بیرونی می باشند، و ذهن تصور خود را از آنها می گیرد....تصور ذهنی من از درد پاهای مادر بزرگم به مادر بزرگم بر می گردد......رنج من از کودک آزاری به کودکان آزار دیده بر می گردد....
….
+ کلیت طبیعت جانداران و بقا آن ها در ارتباط با طبیعت شکل گرفته
و رنج و لذت محور هدایت آن ها
اگر رنج بدون عامل بیرونی در جانداری پدید آمده باشد یک اختلال است
….
+ رنج و لذت محور هدایت آنها
بحث جالبیست همین گزاره را کمی توضبح بفرمایید
در تمام جانداران با مسامحه انسان و حیوانات و نباتات رنج و لذت محور هدایتشان است...
گزاره شما را درست بیان کردم؟
….
+ من یک موضوع ساده مطرح کردم
انسان با رنج و لذت فعال است
و این دو در ذهن او پدید می آید و طبیعتا عامل بیرونی دارد
….
+ این همه سوال مطرح کردم؟
شما فرمودید محور هدایت حیوانات رنج و لذت است و هر حیوانی بدون عمل بیرونی رنج و لذت ببرد دچار اختلالیست...
خب بحث ما در مورد انسان بود.اول باید اثبات کنید در مورد حیوانات چطور به این نتیجه رسیدید؟بعد نفس حیوانی با انسانی چطور یکیست؟
بعد محور هدایت یعنی چه.چون در پست بعد با فیزیولوژی معادل گرفتید
کلی نیست...
دو سوال محور هدایت حیوانات رنج ولذت است یعنی چه و سوال دوم چطور نفس حیوانی با انسانی را یکی گرفتید؟
….
+ Reza Babaei:
بیشترین لایه های فاسد ناخودآگاه، در پی نبود آزادی و بودش(وجود) ترس در سایه حکومت ، مدیریت و زندگی غیر توحیدی شکل میگیرد.ناخودآگاه بیمار، مجموع نقابها و ریاکاری در پندار ، گفتار و کردار آدمی است.خودآگاهی که میتوانست بر پایه آزادی در جامعه توحید محور ، زیرساختهایی نیک در ناخودآگاه درست کند ( تا بتواند سرچشمه بروز گفتار،پندار و کردار نیکشود)؛ در سامه های(شرایط)غیر توحیدی ، به سرچشمه بزرگی از تولید انرژی و ماده منفی در ناخودآگاه برای ژنتیکی شدن شیادی ، ریاکاری و ناراست نمایی آدمی، دگرگون شده است.
لازم به گفتن است که همه یا بیشتر برونده رفتاری آدمی از ناخودآگاهی سرچشمه میگیرد که در پی سده ها دیدن و تفسیر کردن و واکنش دادن به کنشهای فرد با هستی شکل میگیرد.
در جامعه غیر توحیدی، راهی بجز بندگی ،فرار از آزادی ، شیادی و ریاکاری برای آدمی باقی نمی ماند .
آزادی، بروز رفتار درست ، کامل و بدون نقاب و ریا از آدمی میباشد.
….
+ ما درباره انسان صحبت میکنیم یا حیوانات؟
حیوانات دارای مرتبه نفس حیوانی هستند و علاوه بر نشو و نما دارای مرتبه بالاتری هستند که همان قوای حیوانی مثل غضب و... هم هست.
ولی انسان دارای نفس ناطقه انسانی است،که مرتبه بالاتر و شدیدتر از مرتبه حیوانی است،اصلا تفاوت انسان حقیقی و حیوان انسان نما در همین است.
حال بر فرض قبول نظر شما، نسبت به مرتبه حیوانی هم بشود چنین گفت در باره انسان نمیشود چنین گفت.
در این صورت انسان در واقع در مرتبه نفس حیوانی باقی مانده و انسان نشده...
….
+ اول
یعنی آن چه که حیوان را امر و نهی می کند و به فعلی وا می دارد لذت است و آن چه از فعلی نهی می کند رنج است.
دوم خوب انسان حیوان ناطق است دیگر
….
+ بنده هم دقیقا از استدلال ایشان بر یکی گرفتن نفس انسانی و حیوانی پرسیدم
….
+ انسان در بحث لذت و رنج با حیوان یکیست
اما لذت و رنج ها وابسته به استعداد های برترش توسعه یافته است
….
+ سلامت باشید
حیوان ناطق است که البته استدلال نیست
یک تعریف است
چون حیوان ناطق است پس همه ویژگی ها و خصوصیات و... حیوان را دارند به اضافه قوه ناطقه ؟
معنای رای شما این است؟
اصلا ناطق یعنی چه؟
چطور می توان صفت ناطق بودن را به موحودی داد و دوباره با حیوانات دیگر برابر دانست؟
نفس حیوانی با انسانی یکیست؟
با این جمله یعنی می فرمایید بنده نمیخواهم به حقیقت برسم( با مسامحه اگر رسیدن به حقیقت امری ممکن باشد و پیش فرض برابر در مورد معنای حقیقت) یا روشم در رسیدن به حقیقت درست نیست؟
یا اینکه حقیقت آن چیزیست که شما می فرمایید
یا احتمالا بحث هایی که من کردم شما را یاد دادگاه انداخته؟
خب بنده هم بارها استدلال ضعیفی داشتم و نتوانستم از رای خود دفاع کنم.
….
+ خب مسئله همین جاست
اگر عقل را در عالم ماده و طبیعت بخواهید به کار بگیرید،بله،ما از حیوانات وسایل و فناوری بیشتری و گزینه های بیشتری میتوانیم تولید کنیم.
وسایل زیادی برای لذت مادی و رنج مادی....
در این صورت انسان این چنینی در مرتبه نفس حیوانی و حیوانیت مانده است،اینکه حقیقتا انسان نیست....
….
+ خیر
طبیعت و ماده مخلوق خداوند است و در همین طبیعت انسان اشرف مخلوقات خلق شده
همین طبیعت و ماده هم انسان دارد و هم حیوان هم گیاهان و ...
آن چه که از انسان فراتر از ماده بیان می شود و از عالم ملکوت تضادی با مادی بودن انسان ندارد
انسان تکامل یافته و عقل خداوند چنین موجودی خلق کرده و او را به این درجه رسانده .
انسان حیوان تکامل یافته
بله انسان هم چنان تحت فرمان لذت و رنج است و بر همین اساس هم ارزش گذاری می شود
آن که لذت معقول تر و والا تر را برگزیند و رنج شریف را بدوش کشد والاتر است و جایگاه او بهشت برین است ان شا الله.
….
+ بنده نگفتم تضادی دارد،بله،انسان در همین عالم ماده در حرکت و تکامل نفسانی است همان طور که در رحم حرکت نفسانی داشت و به فعلیت رسید تا آماده ورود به عالم دنیا شد،اما بحث اینجاست که لذت او منحصر به عالم دنیا نباید بشود،اگر شد در مرتبه نفس حیوانی باقی مانده.
آیت الله جوادی انسان را بر مبنای حکمت متعالیه،حی متاله تعریف میکنند،یعنی زنده خدا خواه.
البته به نظر بنده این تعریف با تعریف ارسطو قابل جمع است.
بر این اساس لوازم آن متعالی میشود،این تفاوت انسان را از حیوان و نبات مشخص میکند.
اگر مشغول لذائذ و رنجهای دنیا شد در حد حیوانیت باقی میماند...
این شوق فوق لذت و رنج است.
شما برای مسافرت به مکانی به خاطر شوق رسیدن به مقصدتان و آگاهی از مزایای وسیع آن(مثلا شمال یا جنوب) همه رنجها و خوشیهای میسرتان را به جان میخرید!
سوال اینجاست که عامل سفر شما رنجها و خوشیهای در راه است یا مقصدتان؟
….
+ درود و تقدیم شادباش سال نو ب حضور سروران و همراهان...
☺️🌻🌻
چقدر ب آنچه فرمودید یقین دارید؟
آیا نمیتوان گفت یکوجه این ست ک، همه این نگرش ها در پی همان حس جاودانگی و میل بر فایق آمدن بر محدودیت های جسم فناپذیر در نهاد آدمی متبلور شده و تنومند گشته ..؟!؟
یا چرا نگوییم ک ، مقصد اصلی در این است ک تنها خوب زیست کنیم ، سبب باشیم ک نسخه های بهتری از ما زیست نمایند...
و اگر آن کمال قابل تصور هست ک یعنی در همین حیات بشر هم قابل تحقق است..
….
+ دیگران را نمی دانم
بنظرم فلسفه بر خلاف علم که دنبال چگونگی است فلسفه دنبال چرائی است، فلسفه باز اندیشی اندیشه ها و آزاد اندیشی است.
….
+ سلام فلسفه اگر به دنبال چرائی است خوب باید بتواند جواب مذهب را هم بدهد در فلسفه که محدویت وجود ندارد
….
+ عرض ادب
البته پرسش ،پرسش است ابتدایی و پیشرفته ندارد.
به نظرم سوال درست پرسیدن و درست سوال پرسیدن دو رکن اساسی ست ...
از فلسفه چیست فکر میکنم ابتدایی تر نداریم..
ولی میشود روزها در این مورد حرف زد و عمیق و عمیق تر شد و لایه های جدیدی را افزود.
فلسفه حرمت دارد یعنی چه؟
حرمت از نظر کلی؟
یعنی سوال نشود بی حرمتی به ساحت فلسفه صورت نمی گیرد.
ایراد بزرگواران به بحث های کلامی وارد ولی بحث حرمتی که فرمودید چه معنایی دارد.
یک سوال سرکاری بیش از حد شخصی در حوزه فلسفه که اینجا مطرح شده بفرمایید.
….
+ همین بحث سر این بود که مثلا علیت بحثی فلسفی است یا علمی و ربطش به واقعیت و .... و تعریف علم در ساحت مدرن و...
باید بپرسم معرفت شناسی نسبی فلسفی رو رد میکنند اما اطلاع دقیقی ندارم فکر نمی کنم پوزیتیوست باشند هر چند که جبرگرا هستند
….
+ در مورد اینکه فلسفه مرده و مسئله فلسفی وجود نداره بله من مشکل دارم با این رای...
در مورد اینکه بیگ بنگ هیچ نیازی به خدا ندارد به این تعبیر که هیچ فیزیکدانی در فرمول ها از پارامتر خدا استفاده نمی کند موافقم.
مثلا در یک فرمولی پارامتر خدا را دخالت بدهیم و به یک نظریه ای برسیم که وقتی پارامتر خدا را در این فرمول قرار دادیم جواب صحیح به دست آمد یا جواب نداد و نادرست بود.
این کار را هیچ فیزیکدانی نکرده و نمی کند و عملی نیست.
چه با باور به خدا چه بدون باور به خدا مثلا مولکول آب از دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن تشکیل شده
چه با باور به خدا چه بدون باور به خدا شتاب جاذبه زمین به طور میانگین ۹.۸ متر بر مجذور ثانیه است.
اگر ما شواهد زیادی در مورد بیگ بنگ داریم یا در مورد تکامل باور یا عدم به خدا هیچ تغییری در آن ایجاد نمی کند.
مثلا بگوییم اگر خدا باشد بیگ بنگ اتفاق نمی افتد .
بیگ بنگ ساختار و نحوه شکل گیری کهکشان ما را توضیح می دهد.
همانطور که تکامل ادامه ان را روی زمین توضیح می دهد
اینکه زمانی اسطوره بوده بله...
ولی در ذهن این بزرگواران خدا،خدای رخنه پوش است که در روزگار کهن هر جا با سوال بی پاسخی روبرو میشدند پاسخ خدا بود.
خدا در این نگرش جایگزین عوامل طبیعی میشد.
اکثر این دوستان دو رای در مورد پیدایش مفهوم خدا دارند.
یا از سر ترس انسانها بوده یا از سر جهل...
کتاب این باربور علم و دین کتاب قدیمی ولی خوبیست.
….
+ در این مورد بعد از اظهار نظر هاوکینگ جهان بگلو هم جواب خوبی ارائه میدهد
درست است البته اظهار نظر جناب کسرائی در فیزیک قطعی نیست و شاید و اگر دارد در جمع کارشناسان و نظریه پردازان اما جائی که حادث را هم بیان می کنند منظورشان کاملا متفاوت با فلسفه اسلامی است
….
+ منظورش اینه که هرکس دنبال شناخت بره و بخواد بطن واقعیات رو بشکافه، اتکاش به نیروهای غیرطبیعی کم خواهد شد.
نیچه یکی از ادامه دهندگان سنت ایدئالیسم آلمانی بود که فلسفه اش ریشه در افکار و جهان بینی های اسلاف خودش همچون شوپنهاور، پارمنید، هراکلیت و کلبیان و ... داشت. نیچه برای اولین بار دست به شجره شناسی بنیاد اخلاقیات زد. چنین گفت زرتشت و تبارشناسی اخلاق از آثار مهم اویند. البته این به هیچ وجه بدین معنی نیست که آثار دیگر او اهمیت کمتری دارند. نیچه فیلسوفی بود که مرگ خدا را اعلام کرد. عمده آثار او به شکل گزین گویه ها هستند. سنت فلسفی وی تاثیر شگرفی بر اخلاف وی از جمله ماکس وبر، میشل فوکو، هایدیگر و ... گذاشت.
….
+ خیلی طبیعیه که ما دوست داریم آدمهایی رو که قبول یا دوست نداریم تخریب یا ضایع یا رسوا کنیم. این در طبیعت اخلاقی آدمیزاد هست برای عمل کردن.
اما دقیقاً وقتی اینجا (و اصلاً گروهها و کانالهای مشابه) مکانی برای فلسفه است و ما فلسفه یا علمی دیگه میخونیم، باید فرهیختگی و تأمّل رو جایگزین هیجان و شتاب و بزلهگویی کنیم.
….
+ ایمان بحثی مربوط به حکمت عملی و اخلاق است، و ربط ذاتی به برهان ندارد، چه بسیار اشخاص با برهان صدق و کذب، و وجود و عدم، پدیده ای را، گزاره ای را، اثبات میکنند،
اما در عمل، به آن ایمان ندارند!،
و عکس آن براهین! ، در زندگی، حرکت میکنند
….
+ ماشاالله
به قول زرتشت نیچه تنها آن هنگام که مرا انکار کردید به سوی شما بازخواهم گشت😊
ولی در کل این بنده خدا در مورد اهل ایمان صحبت میکنه، لزوما منظورش ایمان دینی نیست
و نکته مهمتر
دقت کن، میگه هر جا که قوت ایمان بسیار "به نمایش گذاشته میشود"
.
….
+ در زمان چه قرون وسطای اسلامی و چه مسیحی ، الهیات بخشی از فلسفه بود و از آن جدایی ناپذیر بود، فلسفه محرک بحث های الهیاتی بود، اما امروزه الهیات و فلسفه از هم جدا شده اند همانطور که جامعه شناسی، روانشناسی و علوم به طور کلی از فلسفه جدا شده اند.
کسی که می خواهد بحث فیزیکی کند دایم از ارسطو بحث کند، او نمی خواهد بحث علمی کند یا اصلا نمی داند علم و فیزیک چیست.
….
+ چرا فکر میکنیم مقلد نیستیم؟
مثلا به نظرتان الان با تفکیک نوآوری ایجاد کردیم؟
همین تفکیک ریشه اش کجاست ؟ تقلید و پیروی از تفکری است یا خودمان شخصا به این مسئله رسیده ایم؟
البته بنده به هیچ عنوان قصد جدل ندارم و سوالم حقیقی است نه انکاری!!!
….
+ مرجع بحث ما فلسفه مدرن است، فلسفه مدرن علاوه بر اینکه یک سری نظامات فلسفی را تشریح می کند، به ما می گوید چه چیز یک امر فلسفی است چه چیز نیست، برای مثال الن بدیو در این باره شرح مبسوطی دارد، در مسیله رخداد فلسفه.
بنابراین مرجع ما فلسفه مدرن است، خود ارسطو هم ممکن است مباحثی طرح کند که امروز در حوزه های دیگر بحث می شود.
….
+ در فلسفه این سیر را نداریم؟
مثلا میخواهیم در مورد اصالت وجود بحث کنیم.
قبل از بحث در مورد اصالت وجود اگر نتوانیم ثابت کنیم که اصالت وجود و ماهیت نداریم و هر دو اصیل نیستند می توانیم سراغ اصالت وجود برویم؟
هر بحثی پیش فرض هایی دارد.
شاید اشتباه می کنم.
….
+ فلسفه مدرن ملاکش را از اینجا آورده که ما خودمان در دنیای مدرن زندگی می کنیم، اولا تعلق ما در دنیای مدرن ویژگی مهمی است که می تواند اثبات کند چرا ما باید هم مدرن بحث کنیم، دوما فلسفه مثل هر شاخه از دانش بشری رشد و تکاملی داشته است، و یک اهل دانش باید برای اینکه بتواند مفید باشد باید خودش را به روز نگه دارد و جدیدترین یافته های علم را بداند.
….
+ بقول استاد فلسفه: معضل همه فلسفه خوانهاست که در فلسفه دنبال "آموزه" هستند نه "طریق تفکر"...
*** از بیانات اعضا در تاریخ 3 آوریل 2018
|
|