چیستی ها
 
 
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما
 
 

کمال انسان

 

+ علم به اینکه از دل یک سنگ کژوکوژ میتوان "زیباترین" مجسمه را بیرون کشید دلیل بر این نیست که ما آن مجسمه را میشناسیم

….

+ آیا کمالی قابل تصور هست که بی ربط به هستی باشد؟

….

+ خانم معصومی پس آیا شما با این جمله ی من موافقید که صحبت از هرگونه کمال از آنرو که ارجاع به امری متعین می دهد منجر به نوعی ذات گرایی می شود و همواره با نوعی غایت گرایی مواجه هستیم که آن ذات برای تحقق کمالش نیاز دارد تا ایده ی معقول کمال با هستی بالفعل آن این همان شود؟

….

+ اگر منظورتان این است که کمالی هست که به صورت سلبی هستی شناختی قابل تصور باشد. بله. مثال اگر بیماریهای عفونی ( میکروبی ) نسبت ایجابی با موجودات بیماری زا داشته باشند سلامتی که در مقابل بیماری کمال محسوب میشود در نبود این موجودات تحقق می یابد. اساسا این امر که خیر امر ایجابی است و شر امر عدمی به نظر من بی معنا است

….

+ به طور مشخص سلامتی در مقابل بیماری است برای ما در مقام مثال

دوباره سوال بنده را ملاحظه کنید آیا کمال قابل تصوری هست که بی ربط به هستی باشد؟

هر گونه هستی را می خواهید فرض کنید میکروب عامل بیماری عفونی هم هستی دارد معدوم که نیست این تزاحم شرایط ما و میکروب عامل عفونی است که برای ما بیماری را رقم می زند، غیر از این است؟

….

+ اگر مطلوب هر چیزی را رسیدن آن به وضعیتی که کمال همان چیز است بدانیم حتما نگاهی ذاتگرایانه یافته ایم . اما اگر کمال را صرفا یک جهت خاص بدانیم نمیتوانم ذات گرایی صریحی در آن تشخیص دهم. که البته اینجا به نظرم بهتر است به جای کمال از ارزش صحبت کنیم

خوب اینکه بالاخره هر وضعیتی نسبتی ( اعم از سلبی یا ایجابی) با یک یا چند هستی مشخص دارد که واضح است اما هیچ نتیجه ای از آن در نمی اید

….

+ بنظرم فرقی نخواهد کرد

چون باید به تعریف مشترکی از ذات و ذات گرائی برسیم

ارزش اخلاقی نمی شود؟

صورت سوال را عوض نکنید

….

+ بحث کمال و کامل ربطی به ارزش کمال ندارد

همانطور که سلامتی و سالم ربطی به ارزش سلامتی ندارد

کامل کمال دارد

سالم سلامتی دارد

اینکه سلامتی ارزش نداشته باشد دلیل بر این نیست که سالم وجود ندارد

….

+ به نظر من هر صحبتی من باب «کمال» در نهایت منجر به ذات گرایی کلی نگر خواهد شد چرا که ایده ی آن کمال به عنوان امری معقول غایت آن چیز را سبب می شود. از سنت خام ارسطویی تا نگاه هگل به بسط روح در تاریخ و نیز مفهوم Begrifen به نوعی منجر به چنین ذات گرایی کلی ای خواهد شد. پروژه ی دلوز/گتاری تماما سعی داشت تا از این نوع نگاه خطی عمودی عدول کند و مفهوم ریزوم را جایگزین آن کند که دیگر اینجا صحبت از کمال مطلوب و... معنای محصلی نخواهد داشت و شدن امر متعین یک رویداد ایجاد کننده ی تفاوت خواهد بود که در ارتباطاتش با دیگر امور امری تکین را ایجاد خواهد کرد. برای امر تکین به عنوان امری متفاوت، وقتی شدن بخشی از هستی آن امر متعین باشد ما هر آن با تفاوت هایی تکین روبرو خواهیم بود که هیچ کمالی را به عنوان غایت در نظر ندارد چرا که این حرکت افقی است و نه عمودی.

دلوز اینجا بسیار از نگاه رواقیون استفاده می کند. برای رواقیون توضیح امر متعین نه در مرزهای تعین و نفی آنچه که امر متعین با خود بهمراه دارد، بلکه توضیح امر متعین به طور ایجابی است.

….

+ کمابیش با شما موافقم. اصلا کمال را نمیتوان جز به صورت کمال یک چیز تصور کرد

….

+ حتی این گزاره ی معروف اسپینوزا در باب این حکم که «هر تعینی نفی را بهمراه دارد» به منزله ی توضیح هستی امر متعین به واسطه ی نفی ذاتی آن نیست، بلکه در در هستی یک چیز هیچ عنصر منفی ای وجود دارد‌. ایدئالیست های آلمانی از فیشته تا هگل با پذیرش گزاره ی اول، به نقد نتیجه ی اسپینوزا می پردازند و عنصر «نفی» را عنوان ذات هستی متعین می پندارند. به یک معنا این نوع نگاه اسپینوزایی دو مسیر را در تاریخ فلسفه ایجاد می کند.

یک مسیر را ایدئالیست های آلمانی دنبال می کنند و اهمیت عنصر «نفی» برای آنها برجسته می شود(مشخصا فیشته و هگل) و یک مسیر نیز، مسیر دلوزی نیچه ای است که برای آنها توصیف حرکت و شدن بر اساس نفی، منجر به مخدوش کردن خود مفهوم «شدن» می شود و شدن را محصور به یک سری دقایق انتزاعی می کند.

بله ولی به عنوان ذاتی کلی. این درست نیست که بگوییم هر امر متعین، کمالی معقول را در نهان خود دارد.

ولی این درست است که بگوییم صحبت از هرگونه کمال، من باب امری متعین است.

….

+ نخیر چنین رویکردی ندارم. بحث عامتر است. اگر شما نقطه هدفی را مفروض نگیرید و انرا مطلوب ندانید اساسا مفهوم استعداد را چگونه میفهمید?

….

+ به نظرم ریشه ی این نوع بدفهمی ها به دلیل درک نادرست از «امر متعین» و دو مفهوم متضایف بودن و شدن است.

….

+ سوال الان این است که استعداد چیست؟ قوه انسان چیست؟ توانائی انسان چیست؟

حالا بعد از این بپرسیم خب به هدف رسید یا نرسید آن دیگر بعد است

….

+ با سلام

وقتی از کمال حرف میزنیم باید مشخص شود در چه حوزه ای از کمال حرف میزنیم.

بیشتر مباحث کمال و کمالگرایی در فلسفه اخلاق است.

حرکت از یک «خوب» به «خوب برتر»(تعاریف و شهود خوب متفاوت است در فرا اخلاق)

این خوب میبتواند «فیزیکی» یا «روحی_روانی» باشد.

در مکاتب فضیلتگرا و سودگرا، این «خوبها» سویه و ارزشهای نهفته در آن مکتب را به خود میگیرد.

….

+ اگر استعداد را به معنی امکان تحقق امری بدانیم که هنوز محقق نشده ناچار غایتی را مفروض گرفته ایم. اما اگر صحبت از تواناییها یا صفات تحقق یافته باشد که دیگر استعداد نیست قابلیت بالفعل است

….

+ با دو تا مثال این لفظ را تعریف می کنم

دانه گندم مستعد خوشه گندم شدن است یعنی این استعداد را دارد

نطفه مستعد انسان شده است

….

+ دانه گندم مستعد خشکیده شدن هم هست. یعنی هردو امکان را پیش رو دارد و چه بسا امکاناتی بیشتر و متنوعتر. چرا شما فقط خوشه گندم شدن را استعداد آن گرفتید?

….

+ در مثال مناقشه نکنید

ما سه تا مفاهیم پایه داریم که به هیچ چیزی وابسته نیستند

امکان امتناع ضروت

اگر بنده بگویم ضروری است که دانه گندم می شود فلان حق با شماست بنده که نگفتم ضوری است

بنده می گویم مستعد است

حالا شما دارید بحث می کنید در فعلیت یافتن که ممکن است شرایط فعلیت یافتن نباشد خب درسته

یک سنگ را هم در شرایط مناسب رشد گندم قرار دهیم فعلیتی حاصل نمی شود

این بحث را در فلسفه می گویند امکان استعدادی

….

+ نه مسئله اين نيست كه ضروريت داشته باشد.

مسئله اينه كه ارزش باشه

در همون مثال شما، شايد فردى بچه نخواهد، اينجا تبديل نشدن نطفه به انسان برايش ارزش دارد

….

+ دوباره تکرار کنم

چه بسا تنزل یابد

در مورد حیوانات اینکه قید کردم "بطور طبیعی" تلاشم این بود روی اینکه حیوانات کمتر از انسان ها در معرض انحطاط هستند تاکید کنم

….

+ سلام جناب معینی. فارغ از این تصویر متافیزیکی که به دست دادید ( نسبت میان وضعیت های مختلف و متوالی) بله موافقم شما هم به نوعی حرف من را تکرار میکنید که کمال یک ترم ارزشی است

در همین جا مستتر است که شما از بین وضعیتهای متعدد یک موجود که ان موجود امکان رسیدن به همه آنها را دارد صرفا یک وضعیت را به عنوان استعداد آن موجود لحاظ میکنید و همین انتخاب و ترجیح ان ارزش داوری است که در بحث مستتر است

….

+ ببینید اصلن ما قضاوتی نداریم

یک دانه گندم خشک شود خب خشک شود کمالش همان بود

کمال دانه گندم را منحصر نکردیم به اینکه حتما بشود خوشه گندم

ان را در مقام مثال گفتم

….

+ با توجه به اینکه توافق کردیم امکانات پیش رو یا استعداد ها متنوع و متعد است پس کمال هم رسیدن به هر یک از این وضعیتها است. مثلا کمال جنین انسان میتواند هم سقط شدن باشد هم رشد کردن و به هر سنی رسیدن ..

….

+ کمال اگر تعریفش حصول محصولی با توانمندی بیشتر است

یا کمال حصول محصولی دلخواه است

با توجه به این می شود نتایج مختلف گرفت

….

+ من که کلا گیج شدم

ولی اشتباه نکنم شما گره زدید!

مثلا من میگم تعریف سلامتی این هست

شما بگید اصلا من دوست دارم معتاد بشم مریض بشم!

….

+ انسان کامل نه

کمال انسانی خودتان

شما خودتان کمال خودتان را تعریف و تعیین می کنید نه کس دیگر

چه کسی می تواند کمال را برای شما تعیین کند یا تشخیص دهد؟

….

+ انسان و اشیاء، و کل جهان، قوه ای ست که فعلیت تدریجی می پذیرد.

وجودی ست که ماهیت های مختلف بر آن سوار می شود.

ماده ی نامتعینی ست که ظروف و موقعیت های گوناگون، آنها را صورت های مختلف می بخشد.

آدمی و جهان همچون تماشاگرانی هستند که بر سر جوی « وجود» خود نشسته اند و گذر ماهیت های شان را می بینند.

بنشین بر لب این جو.

اصلا مگر « حرکت جوهری»، مفهومش جز این ست؟!

….

+ اینطور که جناب درودیان تعریف کردند شق دوم مد نظر ایشان هست و لذا رسیدن به هر وضعیتی یعنی رسیدن به کمال. هیچ فیلتری در کار نیست الا محدودیتهای فیزیکی و منطقی و عقلی جهان روی آن موجود. یعنی اینطور میشود کمال ار موجودی هر وضعیتی است که آن موجود میتواند به ان برسد

….

+ اصلن هر چی

یک معتاد که معتاد می شود کمالش را این می بیند که معتاد شود

انتخاب می کند این قوه را در خودش فعلیت می بخشد

یک دانه گندم می تواند خوشه گندم شود

یک دانه گندم هم می تواند فاسد شود

در مقایسه با هم دارید کمال تعیین می کنید یا در غیر مقایسه با هم؟

شما ببین اصلن کمال مطلق داریم یا کمال مطلق یک امر ذهنی است

آن دانه ای هم که فاسد شد کمالش است

به چشم ما فاسد شده است

موجودات دیگری آن را تجزیه کرده اند ما فکر می کنیم فاسد شده است

….

+ من صرفا نتیجه ضروری استدلال شما را بیان کردم که هر دو اینها کمال دانه گندم است. کلا طبق استدلال شما هر چه بر دانه گندم پیش اید کمال ان است. اصلا با این استدلال جهان به هر وضعیتی در هر زمانی برسد کمال است پس در وضعیت فعلی هم در وضعیت کمال است. حال غیر کمال چیست پس?

اگر هر چه هست کمال است پس غیر کمال چیست?

اینجا شما دچار نوعی خلط بین مطلق و نسبی شده اید به نظرم که باید باز شود. فعلا به علت خواب الودگی و خستگی امکان ادامه بحث را ندارم با اجازه بعدا بازش میکنم.

….

+ حرکت جوهری جهان و انسان، یعنی ماهیت انسان و جهان، مفهومی ذهنی و وهمی ست و اصالت با وجودست و حرکت اشیاء در بستر وجودی خود، عین هستی و وجود جهان و انسان و حرکت آن در صراط تکامل است.

این معنا اگر در شکوفاندن استعدادهای آدمی لحاظ شود، نتیجه اش همان تکثر و تنوع وضعیتی ست که سعیده خانم می فرمایند.

عرض کردم، انسان کامل صوفیان، تئوری غلطی ست. هر انسانی کمال ویژه ی خود را دارد و دادن تصویر یا وضعیت یا نقطه یا موقعیت معینی که برای همه ی آدمیان، کمال واحد همان باشد تصوری موهوم و لذا تصدیقی بلا مصداق دارد.

کمال، یک نقطه نیست که با اندک عدم انطباقی، از آن دور شویم و به نقص و نقصان، دچار شویم. کمال انسانها و انسانیت، عرضی عریض و سطحی وسیع دارد که در هر نقطه از این دایره بنا به وضع وجودی خویش ایستاد و رسید و به کمال، موصوف شد.

تبعات تربیتی و مذهبی این حقیقت، شما را از پذیرش آن باز می دارد.

اتفاقا اگزیستانسیالیستها هم که آدمی را معمار شخصیت خود می دانند از این حیث، اصالت وجودی اند.

کمال یک آدم در دزد کامل شدن، کمال دیگری، در ورزشکار کامل شدن، کمال دیگری، در قاتل ماهر شدن و کمال نبی هم در قدرت یافتن بر ادراک انکشاف ذات الهی ست.

چشم دریا دیگرست و کف دگر

کف بهل، وز دیده ی دریا نگر....... 😊

….

+ باز خدا را شکر قول دارید که مطلق و نسبی اینجا در میان است

….

+ در مفهوم «کمال» تعالی، کامل شدن، تکمیل شدن نهفته است.و در مقابل نقص استفاده میشود/

«کمال» و «تمام» هم معمولا کنار هم استفاده میشوند.

مفهوم کمال و تکامل و تکمیل شدن ، به یک درجه و‌ساحت بالاتر رفتن است .

مثلا نمیگیم سرطان کامل شد. میگویبم سرطان«پیشرفت» کرد.

….

+ دقیقا به همین دلیل در ابتدا گفتم نمیتوان به آن رسید بلکه فقط میتوان به آن نزدیک شد

….

+ راسل درکتاب اصول ریاضیات می گوید: لفظ های که مفهوم هستند با لفظ هایی که مفهوم نیستند تفاوت دارند، نه به لحاظ جوهری (یعنی نه به صورت ماهیتی)، بلکه به خاطر این حقیقت که در برخی گزاره ها ی صادق یا کاذب خاص، این لفظ ها به گونه ای پدیدار می شوند که متفاوت از شیوه تجلی موضوع ها یا لفظ های روابط است......مثلا جمله های زیر این تمایز را نشان می دهند...سقراط انسان است.......سقراط انسان بودن را به تصویر می کشد..........راسل هم مانند فرگه قبول دارد که معنای یک محمول نقش کلیدی در یگانگی گزاره دارد. اما او این دیدگاه را که نوع معنای محمول ها با معنای دیگر سازه های گزاره متفاوت است را قبول ندارد. راسل تمایز میان چگونگی قرار گرفتن معنای محمول در گزاره هنگامیکه به صورت محمولی به کار رود را با چگونگی قرار گرفتن معنای آن هنگامی که آن چیز ی را به آن نسبت داده شود، یعنی به عنوان موضوع قبول دارد....

سید کسی که این را نوشته نه اختلاف علم جدید و قدیم را خوب شناخته نه اسلام را........کسی نمی تواند ادعا کند که نجوم کپرنیکی همان نجوم بطلیمیوس است...اگر چه هردو هم نجوم باشند.....یا هندسه نا اقلیدسی همان هندسه اقلیدسی هست..... اسلام را هم نشناخته از آنرو که محمد دین خود را کامل می داند و هر تغییر در آنرا بدعت و بدعت گذار را جهنمی می داند.....در مورد بر خورد مردم با روشنفکران هم حق را به مردم عوام بدهید.....کجا روشنفکران مسلمان اسلام را در واقعیت خودش تعریف کرده اند....چه کسی می تواند ادعا کند اسلام شهید سید قطب در کتاب عدالت اجتماعی اسلام محمد است. چه کسی می تواند ادعا کند اسلام مصطفی سباغی در کتاب سوسیالیسم اسلامی همان اسلام محمد است یا چه کسی می تواند ادعا کند ابوذر علی شریعتی همان ابوذر محمد است و آیا اسلام دموکراسی قرضاوی هم همان اسلام محمد است.......مطمن باشید همه اینها و انحرافات تاریخی هم از نظر یک مسلمان سنتی بدعت است..... و تا زمانیکه مردم ما و علمای اسلام روشنفکران را بدعت گذار می دانند کار به جای نخواهد رسید.....این مسله امروزی هم نیست در تاریخ همینگونه بوده....جعفرصادق و ابن حنبل و حتی شافعی ابوحنیفه را در حالیکه در زمان خودش روشنفکر بوده بدعت گذار می دانند.....ابن تمیمه غزالی را بدعت گذار می داند....اهل حدیث، اشاعره و معتزله را بدعت گذارمی دانند.....چرا چون در نظر مردم دیندار قرآن کتاب کاملیست و در هر زمانی بهترین کتاب برای زندگی انسان است......قاعدتا کسی هم که این را نگوید بدعت گذار خواهد بود.....

….

+ این همه از دیشبه دارم میپرسم اشتباه من کجاست کسی نمیگه

اشتباه من در معنای لفظی "کمال" بود که به قول شما یک روند هست

برای من کمال، کامل بودن معنی میداد در صورتی که کامل شدن درسته

من تشبیه میکردم

کامل: سالم

کمال: سلامتی

واقعا چرا کسی این اشتباه رو به من گوشزد نکرد؟ با اینکه درخواست کردم

دو حالت داره، یا مثل من در اشتباه بود و یا بهانه ای بود براش برای نادیده گرفتن سخن من در کل! اینکه بیسواده بابا چیزی حالیش نیست!

یا

من از کسی که از من اشتباه بگیره تشکر میکنم، باور کنید انتقام نمیگیرم! در کل دوستان😊

….

+ با بخشی از صحبت های شما موافقم...

ولی آیا از این منظر اسلام علی (ع) هم از نظر ظاهری همان اسلام پیامبر است؟

شما بیشتر از من آگاه هستید که در زمان امام علی تعدادی از احکام زمان پیامبر تغییر کرد.

با استدلال شما

چه کسی می تواند بگوید مثلا تفسیر علامه در المیزان دقیقا همان محتوایی را دارد که مدنظر پیامبر بوده؟

دقیقا در اینجا می رسیم به همان مفهوم کامل که فرمودید...

کامل یعنی نیاز به تفسیر ندارد؟

خب اصول این تفسیر چیست؟

چطور می توانیم بگوییم مثلا در احکام ثابت شدن اول ماه یکسری از فقها چشم غیر مسلح را ملاک می دانند یکسری استفاده از ادوات برای استهلال را بلااشکال

یکسری رویت ماه در هر نقطه از کره زمین را معیار اثبات اول ماه یکسری فقط در مرزهای جغرافیایی تایید می کنند.

خب کدام مد نظر پیامبر بوده

دقیقا قصدم این بود که احکام جزئی را اشاره کنم و بگویم در نگاه کلان تر بقیه مسائل فقهی و کلامی هم مثل این مورد است.

مثلا شیخ صدوق در سهوالنبی رایی دارد که شاگردش شیخ مفید و یا شیخ طوسی این رای را مخالف عصمت می دانند.

در بحث معاد و جزییات آن هم اینطور است.

آرای متفاوت ملاصدرا با غالب فقهای هم عصر بحث تکفیر و تبعید را مطرح کرد.

و حالا در حوزه تدریس می شود‌.

اینکه قرآن کتاب کاملیست به چه معناییست؟آیا معیارها و روشی وجود دارد که ما بتوانیم به مقصود اصلی نزدیک شویم؟

پس اگر دو نفر با یک روش به دو تفسیر متفاوت می رسند تکلیف ما چیست؟

گاهی یک مفسر از یک آیه دهها برداشت و تفسیر ارائه داده است

شما می فرمایید روشنفکران مسلمان کجا را اسلام را در واقعیت خودش تعریف کرده اند؟

این واقعیت چیست؟

حد و مرزهای آن کجاست؟

همین معنای بدعت که فرمودید

بدعت یعنی چه؟

اگر الان یک نفر با ادوات و ابزار حکم به رویت ماه دهد بدعت است؟

چون آن زمان این تکنولوژی نبوده؟

آیا احکام ائمه همان احکام زمان پیامبر بوده و هیچ تغییری نداشته؟

پس چرا امام علی در شورای شش نفره بعد از سوال عبدالرحمن بن عوف فرمود من به کتاب خدا و سنت پبامبد و تشخیص یا اعتقاد خودم عمل میکنم.

"تغییر را بدعت و بدعت گذار را لعنت می کند"

تغییر یعنی چه...

اگر به ابن وسعت که شما می فرمایید باشد خدای نکرده همه ما مصداق بدعت گذار و ملعونیم؟

بدعت را وضع آیینی گویند که روح شریعت با آن مخالفت داشته باشد.

حالا در اینجا روح شریعت چیست؟

مثلا آیا اشتباه است از این حدیث پیامبر روح اسلام را اخلاق بدانیم؟

انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق

اگر بدعت افزودن یا کاستن چیزی به شریعت در معنای کلیست که شامل بسیاری از احکام می شود

می دانیم که از دید بعصی فقها حتی تکنف و گفتن آمین بعد از قرائت حمد در اهل سنت یا دو بار شستن دستها در وضو یا حتی گفتن شهادت به امامت حضرت علی در اذان بدعت است و البته اگر ناآگاهانه یا به قصد تبرک در این مورد اخر گفته شود اشکالی ندارد..‌‌.

ولی آیا معنای بدعت اینقدر وسیع است؟

من به هر رفتاری امروزه نگاه کنم از این منظر بدعت است.

اگر روح شریعت را نشناسیم و در ان به تفاهم نرسیم که مقصد و مقصود شارع از احکام چیست و اگر مقصد شارع تامین نشود می شود آن حکم را تغییر داد یا نه؟

اینکه آیا احکام را تخته بند زمان و مکان بدانیم یا نه؟

مثلا در زمان پیامبر نمازهای یومیه در وقت مخصوص خود خوانده میشد.

امروزه ما نمازهای ظهر و عصر را همزمان و مغرب و عشا را همینطور می خوانیم بدعت است چون تغییری دادیم؟

باز هم می پرسم هر تغییری بدعت است و اگر نه چه کسی تشخیص می دهد که این تغییر بدعت است؟

….

+ سلام

بحث دیشب تنها چیزی که نبود، تئولوژی و ناظر بودن به خیر و شر اخلاقی که شما مدعی هستید.

انسان کامل، کامل انسان معنا شد نه آن چیزی که در الهیات یا عرفان رایج است

اما دایرة المعارف برای بررسی و تحقیق است نه اینکه ما تفلسفمان را ببریم چک کنیم با آن، مثل کاری که فقهاء می کنند با کتب قدماء.

….

+ خوب شما که پایان بحث اعلام کردید اما از نظر من بحث ناتمام ماند. دو نکته به نظرم میرسد اول اینکه شما تعریفی از کمال به دست دادید و ما انرا کردیم مرجع اما آیا ما مجازیم در مورد لغات بدون تطبیق با هیچ منبع خارجی از خود تعریف ارائه دهیم? آیا دلالت واژه ها را نباید در بستری عینی بررسی کرد و به توافق جمعی بر سرشان اتکا کرد?

اما نکته دوم شما در انتها تمایزی میان کمال مطلق و کمال نسبی را مطرح کردید. اگر همان تعریف خودتان از استعداد و کمال را ملاک بگیریم مرتبط با هر استعدادی کمالی هست. یعنی کمال اصلا در نسبت با یک استعداد معنی پیدا میکند پس اساسا کمال یک امر نسبی است. حال کمال مطلق چیست?

….

+ -ماشین کامل وجود نداره؟ ماشینی که نقص فنی نداشته باشه؟

-نه من اصلا دوست دارم ماشینم را اوراق کنم به نون خشکی بفروشم، کی گفته ارزش ماشین به کامل بودنش هست؟ شاید ماشین دزدی باشه

-نه ماشین کامل به معنی نقص فنی نداشتن نیست، مثلا وقتی ماشین را اسپورتش کنیم یعنی کاملش کردیم

- ولی این مفهوم رشد است نه کمال، اتفاقا هر رشدی با تخریب همراه هست؛ مثلا یک دانه ی کامل تخریب میشه، نقص پیدا میکنه تا یک چیز کامل دیگر از دل آن در بیاد

- ولی مفهوم رشد هم بی ربط به کمال نیست چون ما میتوانیم رشد ناقص داشته باشیم یا رشد کامل داشته باشیم

- اگر دانه کامل باشد رشد ناقص فقط به عوامل محیطی بستگی دارد اما در مورد انسان اراده ی آزاد هم میتواند موثر باشد

- با این اوصاف تا کنون در تاریخ بشر، انسانی وجود داشته که علاوه بر جسمش روح و روانش هم رشد کامل داشته باشد؟

- گمان نمیکنم در جنگل تاریخ تعداد همچین گیاه نادر افسانه ای جز انگشت شماری باشد

چنین گفتند یک سری بنده خدا

….

+ سلام و درود....بنده نظر سنتی ها را گفتم و باز هم از طرف سنتی ها جواب شما را خواهم داد نه خودم......هر چیزی بدعت است که در امر دینی چیز جدیدی باشد ورای متن و سنت.....در اصول فقه ما متن و سنت را اصل قرار می دهیم....و اجماع، قیاس و عقل را تا زمانی درست میدانیم که مخالف متن و سنت نباشد....یعنی موافق آن باشد......اینکه ما امروز اوقات نماز را بر اساس ساعت تعیین میکنیم بدعت نیست.....بدعت زمانی است که یک امر خارج از چارچوب متن و سنت باشد....در امر تفسیر هم تا زمانیکه یک تفسیر در دامنه متن و سنت باشد تفسیر است هدف از تفسیر هم به روز کردن قرآن نیست بلکه به روز کردن معانی آن با توجه به تغییرات زبان وحی تا امروز است که در آن هم، یعنی امر تفسیر عقل وارد میدان شود خارج از چارچوب متن و سنت به گونه ای بدعت است ....ترمذی از ابن عباس روایت می کند: ....هر کسی به رای خویش قرآن را تبین کند، بدعت گذار است....و ابو داود از جندب از پیامبر روایت می کند: هر کس به رای خود از قرآن سخن بگوید، هر چند سخنش حق باشد، باز خطا کرده است.....قرطبی در مقدمه تفسیرش از ابن عباس روایت های در رد تفسیر به رای دارد و در کتاب های تشیع هم اینگونه است.......من در مورد روشنفکران دینی به اموری اشاره نمودم که ایشان آنرا خارج از متن و سنت در دین وارد می نمایند.....در صورتیکه روشنفکر امر جدیدی را وارد دین ننماید روشنفکر نیست، مشخصه اصلی روشنفکران در زمان خود این است که بر علیه عقاید آنها جبهه گیری شدیدی وجود داشته....ابوحنیفه، غزالی،محاسبی،رازی، صدرالین شیرازی، شهید سید قطب، محمد قطب، طنطاوی، سباغی و غیره روشنفکر دینی بوده اند، چون تفسیر خارج از برداشت معمول زمانه خود را که خارج از متن و حدیث بوده وارد اسلام نموده اند.....عقاید این افراد بعدها توسط افرادی دیگری تعدیل شده تا در جامعه سنتی مورد اقبال عمومی قرار گرفته اند....مثلا ابو حنیفه توسط ابو یوسف و دیگر شاگردان، بوعلی در شرح های فخرالدین و غیره،صدرالدین شیرازی در قالب شاگردانش و شرح های آنها بر کتابهایشان..... اما در طول تاریخ همیشه کسانی همانند ابن تیمیه خواهند آمد که با شمشیر متن و سنت امر جدید را از امر قدیم تمییز دهند و خیلی ها را بدعت گذار بخوانند.....ابن تیمیه در جای می گوید:بدعت از کفر مشتق شده است. هرکسی با عقل به معارضه کتاب و سنت بر خیزد، سخن وی از سخنان چنین گمراهانی مشتق شده است. اینان کسانی هستند که با کتاب و سنت در تعارض اند، با استناد به آنچه آن را امور عقلی اعم از فلسفه و کلام می نامند.آنان امر خود را تنها تنها بر اقوال مشتبه، مجمل، دارای معانی متعدد، پر از اشتباه و التباس چه لفظی و چه معنای و تا حدودی باطل بنا می کنند....

….

+ در مورد نکته اول بله مجازیم چون بحث ما فلسفی و رویکرد ما فلسفی است

در مورد نکته دوم بله همین تعریفی که شد بستری کاربرد را شکل می دهد

چون تعریف بنده کلی است و محدودیتی ندارد چون قوه، قواء و توانائی ها محدود و تخصیص نشد

وقتی مطلق قوا و‌ استعدادها مد نظر باشد ( بشرط) می شود از مطلق کمال سخن گفت

….

+ شما امر را وارد در امور فقهی میکنید....فرضا در فقه اهل سنت و شیعه این اختلافات ناشی از احادیث است...فرضا در اهل سنت اگر کتاب های فقهی را نگاه کنید چند جور اذان بوده که در تعداد الله اکبر ها اختلاف داشته اند...یا فرضا در قرآت قرآن فرضا قرآتهای متفاوتی داریم....اما همه اینها بر گرفته از سنت و حدیث هستند و هر آنچه برگرفته از سنت و حدیث صحیح باشد بدعت نیست....فرضا در مورد آیه شش سوره مایده در تسنن چندین تفسیر وجود دارد یا مسح کفش...که ربطی هم به تشیع ندارد و بدعت هم محسوب نمی گردند....چون هر گروهی حدیثی را برای خود دارد....

هر امر مدرنی بدعت نیست....و اهر امر قدیمی سنت نیست......امروز ما هنوز درگیر فلسفه اسلامی هستیم و آنرا بدعتی وارد شده به اسلام می دانیم.....و هنوز هم افکار زکریای رازی در سنت قرار نگرفته اند یا قیروانی.....معیار برای مسلمین باید قرآن باۺد...و اگر قرآن را ملاک قرار دهیم خیلی ازبدعتها، بدعت نیستند....

….

+ در فلسفه هم.ما زبان خصوصی نداریم. تعریف دلبخواهی در زبان نداریم. حداقل ما مرجع جعل واژه یا جعل تعریف برای واژه ها نیستیم چون چنین اتوریته ای نداریم.

اما در مورد دوم کمال نسبی شد تحقق یافتن یک.استعداد. حال اگر کمال مطلق را تحقق یافتن همه استعداد ها بدانیم با تعریفی تناقض انگیز روبرو شده ایم چون گفتیم امکانات پیش روی موجود یا استعداد های آن بر شمار و.چه بسا در تقابل و تناقضند. مثلا امکان پیش روی یک جنین انسان هم مرگ است و هم زندگی و چگونه میشود کمال مطلق یعنی تحقق هردو اینها و نیز همه استعدادها میسر و اصلا قابل تصور باشد?

فلسفیدن جمعی ناچار از زبان استفاده میکند و باید به فهم مشترک ( حداقل در گستره جامعه مخاطبان) از دلالت واژه ها متکی باشد. البته قبول دارم که زبان پدیده ای زنده و پویا است و زایشهای زبانی امکان پذیر و قابل تصور هستند. چه بسا همین تعریف دلبخواهانه دیشب شما اگر شما تلاش و اتوریته کافی داشته باشید تا حدودی عینیت پیدا کند.

اما اگر هم اصلا هدفتان پرداختن به مساله ای تاریخی و کلاسیک در فلسفه نبوده و جعل معنا کردید صرفا برای صرح مساله ای جدید که داستان فرق میکند

….

+ یک مثال نقض بزنم

مفهوم استعلاء در نقد عقل محض که ترجمه transcendental است اولین بار توسط کانت به این معنا استفاده شد و پیش از او سابقه ندارد

اینجا وارد بحث های هایدگر نمی شوم که می شود فلسفه جدید زبان جدید خودش را می خواهد

بنظر میاد شما با رویکرد فلسفه تحلیلی در حال نقد هستید، درسته؟

….

+ این که مثال نقض نبود. من که گفتم اگر شما هم اتوریته کانت را داشتید بحثی نبود. شاید دارید

چه بخواهیم چه نخواهیم برای مشارکت در زایش زبانی نیاز به اتوریته داریم به معنای خیلی عام.

….

+ بنده معتقد نیستم تعریف جدید خلق یا تأسیس کرده ام

نسبت عموم و خصوص مطلق یا حتی من وجه دارد با دیگر تعاریف

….

+ شما دیشب دو تعریف از دو واژه استعداد و کمال به دست دادید. اگر این تعاریف جعل شما نیست لطفا بستر و خاستگاه انها را بیان کنید

خوب دیشب باید با دلیل ردش میکردید نه این که بگویید ارسطو را فراموش کنید. چه بخواهیم چه نخواهیم ارسطو پدر این بحث است و حتم دارم همان اساتید شما هم در نهایت حرفهایشان بوی ارسطویی خواهد داد

….

+ راسل در کتاب a free mans worship ....جهان را یک ماشین ریاضی وار بزرگ می داند که قوانین علمی بی چون و چرا برآن سیطره دارد. انسان پاره ای است از این سیستم،پاره ای بسیار خرد و کم اهمیت. از نظر راسل انسان در این ماشین عظیم گرفتار است. قوانین این جهان بی چون و چراست. چرخ آسیای جهان همه چیز را خرد می کند بی توجه به آنکه در گردونه اش چه بریزد. انسان یک لحظه بر می خیزد، فکر می کند که برای خود چیزی است. اما زمان سر افرازی او دیری نمی پاید. پس از یک زندگی کوتاه از رده خارج می شود و جهان بی اعتنا و بی توجه راه خویش را ادامه می دهد. فرد انسانی با ارزش هایش در قیاس با زمان بیکرانه این جهان ماشین وار، چیزی به شمار نمی آید.......اینجا راسل به همان نتایج نیچه می رسد، که باید به آن هم اشاره داشت....

….

+ اینکه ما اینجا آمدیم تبدیل به یک ویکی پدیا ی ناطق بشیم من که..

در راه خلاقیت اشتباه و راه به بیراهه رفتن الفبای کار است

§ سرکوب خلاقیت عامل تمام بدبختی ها

….

+ الان فقر منابع در زبان فارسی داریم نه فقر کلی. زمان ابن سینا تقریبا همه کتابهای یونانی ترجمه شده بود.

….

+ نیچه و انسان....ایده آلیست ها باور داشتند که اگر بناست از ارزش های انسانی صیانت شود، در تفسیرمان از جهان باید آنرا چونان انسان بدانیم. به دید آنان ذهن جوهره انسان است، و حجت می آورند که جوهره جهان نیز ذهن است و چنین ذهنی با ارزش های انسانی برخوردی دوستانه دارد......نیچه هم همین روش را اتخاذ می کند، ولی جوهره انسان را اراده معطوف به قدرت می بیند و آنگاه که این را به اوضاع و احوال جهانی تعمیم می دهد و جوهره جهان را نیز در اراده معطوف به قدرت می داند، عکس ایده آالیست ها به این نتیجه بد بینانه می رسد که جهان به انسان و ارزش های او اعتنایی ندارد......

….

+ امروز آن ترجمه ی کتاب های یونانی که ابن سینا به آن دست رسی داشت .

ما نیز داریم ؟

و اگر داریم ، با مطالعه ی آن کتب می توانیم به آگاهی ابن سینا برسیم ؟.

و یا

آگاهی ابن سینا بسیار ابتدایی است ، و ما نیازمند به آگاهی بسیار بالاتریم ، چون تفسیری از افلاطون و ارسطو بوسیله ی هایدگر و نزدیک شدن به آگاهی فلاسفه قرن حاضر ؟

….

+ نمیفهمم بحث شما و قیاستان با ابن سینا اصلا سر چیست. حرف من این بود یک صدم محتوای فلسفی که در جهان تولید میشود ( به زبانهای غیر فارسی) وارد جهان فارسی زبان نشده هنوز. به زبان فارسی هم که چندان تولید محتوایی نداریم. اگر با این مخالفید خوب همین را بگویید نمیفهمم اشاره به ابن سینا و تلاش برای تناظر سازی تاریخی چه محلی از اعراب دارد

….

+ در اسلام هم فرضا تصویر سازی حرام است....اما ما عکس می گیریم. و نقاشی هم میکشیم چون نقل را به عقل تفسیر می کنیم، و می گویم چون احتمال بت پرستی و شرک در صدر اسلام بوده، پیامبر این احکام پیش گیرانه رو بیان نموده اند.....اما اگر کسی نقل رابر عقل ترجیح دهد، بدبختی است...مجسمه های بودا ویران می شود،دختران و زنان ایزدی و غیر مسلمان در قرن بیست وو یکم کنیز می شوند.....اینکه ما درست میگویم یا آنها بماند.....اما اعتقاد به نقل جای نتایج و حشتناکی خواهد داشت که اخلاق در میان باشد...

….

+ تصویر نیز پاره ای است از مواد و انرژیهای جهان. آرمان این فرمان پرهیز از همین کارهای ماست در پدیدآوردن خدایان زمینی. ما هتا عکس خدایانمان را در کره ماه میزنیم!!!!!

….

+ این مسایل ظاهری، ندیدن تلویزیون، نکشیدن نقاشی، نتراشیدن ریش و غیره که ریشه در نقل دارند زیاد مهم نیست.....زمانی این افراد خطرناک هستند که اخلاق و امر اخلاقی را تابع نقل بدانند و عقل را در شناخت آن دخیل ندانند، بلکه عقل را تابع نقل و توجیه کننده آن بدانند.....

….

+ نه اینکه کسی مانع از فیصله یافتن بحثی شود اما در فلسفه فیصله یافتن اصلا هدف نیست. اصطلاحا میگویند پرسشها و مسائل اساسی فلسفی پرسش گشوده هستند . حالا این که پرداختن به این مسائل فیصله ناپذیر فلسفی مارا از کار جهان و رتق و فتق امور هفت میلیارد باز میدارد یا نه امری دیگر است.

….

+ بنده با روش ارجاعی کاملن مخالفم چون به نقلی تقلیل پیدا می کند و خواندن متن های متعدد جایی برای اندیشه و تأمل نمی گذارد مثل معده پر شده از غذاست اشتهائی نمی ماند

با همین تفکر الان فلسفه آکادمیک ما در سطح عالی شده است دانستن زبان و توانائی ترجمه

….

+ در کلیات موضوعی نیست ،

سخن مطرح شده هم بدون منابع ریشه ایی ممکن نیست ، مگر نظری تازه باشه .

و اگر فضای اندیشه باز هست ، نظر تازه هم ایرادی نیست .

و اژه ی کمال در مفاهیم معنایی مطرح میشه .

و کامل ، مادی .

اما اخلاق تنها کاربرد در بعد معنایی انسان داره ؟

.

….

+ سلام

بنظر بنده فلسفه منبعی نیست عقلی است، مگر تاریخ فلسفه که سمعی(نقلی) است

….

+ صد در صد دکتر جان. دانستن تاریخ فلسفه شرط لازم هرگونه تفکر فلسفی است. ذکر متون فلسفی در یک بحث فلسفی به مثابه ی تعطیلی عقل و برهان نیست. فهم خود متون فلسفی یک داستان جداگانه ی پیچیده ی دیگری است، در یک دیالوگ فلسفی اگر متون فلسفی به درستی فهم شده باشند خود این فهم بخشی از دیالوگ می شود. این بدین معنا نیست که بگوییم چون کانت و فلان این را گفته پس صحیح است، بلکه خود فهم ما از متن و نیز مواجهه ی خود متن با موضوع اگر به درستی تبیین شود بسیار ارزشمند است.

….

+ ببینید اینکه ما مثلن کانت بخوانیم هایدگر بخوانیم کار فلسفی نیست

ما داریم با نتایج فعالیت یک فیلسوف یا تفلسف او به عنوان یک علم مواجهه پیدا می کنیم در این فرآیند ما نه فیلسوفیم نه تفلسف داریم

یعنی شما همه آن را هم از حفظ باشید فیلسوف نیستید و تفلسف هم نکرده اید

….

+ نگفتم چیز بی ارزشی است گفتم تفکر صرف در خویشتن نامش فلسفه ورزی نیست.

….

+ مگر نه این است که فلسفه لایه های درونی هر شخصی رو بیدار می کنه و انسان رو به تفکر و تدبر وا می دارند مهم نام ان است مهم چیزی است که انسان کسب می کند

….

+ برای امتحان کاری ندارد شما دو روز در را روی خود ببندید و هیچ کتابی هم دم دستتان نباشد و صرفا در خود تامل و تفکر کنید. بعد سعی کنید نتایج تاملاتتان را در سه صفحه بنویسید ببینید چه حاصل میشود

….

+ سلام

اول این است که ما دارای سوال بشویم

باید سوالی باشد

یعنی ما سوالی داشته باشیم

آیا اگر سوالی نباشد تفکری رخ می دهد؟ تعقلی پیش می آید؟

….

+ منظورم از اینها بخشی از کاروان فلسفه است . حالا هر کس به فراخور احوال و شرایطش. فلسفه بدون تعامل فکری معنی ندارد در همین گروه هم ما در حال تعامل هستیم. اما منبع اصلی تعامل و خوراک فکری کاروان جهانی فلسفه است. و فلسفیدن یعنی مشارکت به اندازه توان در این تعامل جهانی

….

+ اولین تعامل فکری ما قبل از سخن گفتن با دیگران همان مونولوگ است که در واقع دیالوگی است که با خودمان داریم

آیا شما در سکوت نمی اندیشید؟ با خود سخن نمی گوئید؟

….

+ شما خودتان یک.سال هیچ کتابی نخوانید در هیچ بحثی شرکت نکنید و صرفا در خود تامل کنید و نتایج تاملاتتان را بنویسید اما به کسی هم نشان ندهید و هیچ بازخوردی نگیرید. بعد یک سال به چه میرسید?

….

+ در تاریخ فلسفه برویم عقب چطور است؟

میراث مکتوب تاریح بشری عمرش چقدر است؟

….

+ لزومی به تعمیم نیست این که خودتان را گفتم برای این بود که ما هر کدام بهترین ازمایشگاه برای خودمان هستیم. اصلا من حاضرم شرط ببندم که من و شما که سهل است حتی بزرگترین فیلسوفان را هم یک.سال مجبور به این انزوای فکری کنند سترون خواهند شد.

عمر فلسفه خیلی کمتر از عمر میراث مکتوب بشر است.

عمر تاریخ مکتوب ( از زمان اختراع خط) حدودا. ده هزار سال است. اما فلسفه که از،یونان اغاز شده دو هزار و ششصد سال حدودا قدمت دارد.

….

+ مثلن در آثاری مانند ایلیاد اودیسه هومر و ... همه چیز یافت می شود

….

+ تا حدی میشود چنین گفت ولی نه کاملا. اساسا تفکر فلسفی که لازمه اش تفکر انتزاعی است یک مرحله نسبتا متاخر در تفکر بشری است

….

+ در معنا شناسی فرگه دو رویکرد را می بینیم...بر پایه یکی از این رویکردها، نظریه های معنا نظریه های در باره معناها یا گزاره های بیان شده هستند....در رویکرد دوم...نظریه های معنا نظریه های در باره شرایط صدق هستند....

….

+ فلسفه ای که انسان رو به تفکر واداشته دارای ازرش است وگرنه هر حرفی که تهی از محتوی باشد را نمی توان فلسفه نامید و منظور دقیق از فلسفه فلسفه اندیشیدن است

….

+ فلسفه یعنی به دنبال معرفت رفتن و درنهایت اگر ممکن گردد ایجاد یک نوع معرفت درونی نسبت به مسایل....اما این معرفت به سرعت حاصل نشود مگر از تجارب دیگران هم در این راه بهره برده باشیم، تجارب دیگران یعنی تاریخ فلسفه. خواندن این تاریخ یعنی اطلاع از نوع معرفت دیگران نسبت به آن مسله، که اگر مطابق تفکر ما بود در ارتقا آن بکوشیم و اگر اشتباه بود راه رفته را دوباره نرویم......

….

+ خیلی خلاصه ترش میشه همونی که من بالاتر گفتم

که البته داوکینز جواب میده:

سوالی که علم نمیتواند بهش جواب بده رو در مذهب دنبال جوابش نمیریم

….

+ بیشتر چیزهایی که یک زمان مهند(مهم) بودند، ولی اکنون نیستند؛ از آغاز مهند نبودند و در پی افزایش دانایی ، بی اهمیت بودنشان روشن شده است.

آن روز که بیشترین پروریدن دین از سوی پیامبران آغاز شد و ادامه یافت؛ دانش آدمی در همه زمینه ها اندک بود و پیامبران و امامان بر پایه اندازه دانش روزگارشان سخن گفته اند و عمل کرده اند. بر این پایه خیلی دور از ذهن نیست اگر لغزشهابی(اشتباهاتی) در سخن یا عملکرد آنها ببینیم. شاید برخی احادیث و روایاتی که اکنون به روشنی نادرست می نماید؛ در روزگاری که گفته آمده و بر پایه اندوخته دانش آن زمان، به نظر درست می آمده است.

….

+ ایلیاد و اودیسه را من نخوانده ام. اما مشغول خواندن کتاب معروف خاستگاه آگاهی اثر جولیان جینز هستم .او اتفاقا به ایلیاد و اودیسه ونیز بسیاری از آثار مکتوب کهن پرداخته وانها را متعلق به دوره ای از فرایند تکامل ذهن بشری موسوم به ذهن دوجایگاهی میداند. جینز میگوید ایلیاد حماسه ای است که قهرمانانش خود آگاهی ندارند . او آگاهی را لازمه فلسفه و تفکر فلسفی میداند

….

+ بهتره بگیم عطش رسیدن به آرامش

وقتی حقیقتی رو بدست میاریم ارام میشویم

چیزی که نزد ادیان داریم

حق همین است و جز این قبول نیست

پس آرامش خاطر پیدا میکنیم

….

+ فلسفه محصول آگاهی است. نه اینکه علت آگاهی باشد. اما اینکه خود آگاهی چگونه تکوین می یابد جینز نظریه ای مفصل برایش ارائه داده. من در مقام داوری آن نیستم

منابع ما یا متعلق به خودمان هستند یعنی عقل و احساس . یا خارج از خودمان هستند یعنی دیگران یا منابع فرضا فوق بشری. همین الان من به کمک عقلم به این دسته بندی رسیدم حتی اگر غلط باشد. و اگر بخواهم قتبل وثوق ترین منبع را هم کشف کنم ناچار اولین ابزارم عقل خودم است حتی اگر همین عقل گواهی دهد که نارسا است

….

+ استدعا دارم دکتر جان. عدم آشنایی با تاریخ فلسفه به مثابه ی عدم فهم تاریخمندی مفاهیم نیز می باشد و در نتیجه ی فرد درباره ی چیزی صحبت می کند که خود نمی داند چیست و مطالبی طرح می شوند که صدها سال در تاریخ فلسفه حول آن عمیق تر فکر کرده اند. هنوز که هنوز است بعد دویست سال در آلمان انجمن هایی برای هجی کردن هگل وجود دارند، چه برسد به ما در این ور دنیا با این فهم و ترجمه های مغلوطمان. صحبت از تاریخ فلسفه مانند نقل آیه یا حدیث نیست، بلکه شناخت مفاهیمی است که امکان فهم این تاریخمندی را می دهد. به نظر من کسی که شناختی از این تاریخمندی مفاهیم ندارد متوجه بسیاری از حرف هایی که خودش می گوید نیز نیست.

….

+ بله. قطعا نمیشود وقوع هیچ امری این چنینی را در تاریخ دفعی گرفت اما تاریخ دارای نقاط عطف یا بزنگاه هایی است. از جمله بزنگاه ها تولد و تکوین فلسفه در یونان است با لحاظ همه آنچه پیشینه اش میتوان گفت و میراث مشترک بشری و مربوط به فرهنگهای متفاوت ان روزگار بوده

حتی در سنت فلسفه تحلیلی هم دیگر ضدیت با تاریخ فلسفه کمابیش رنگ باخته است. اما از آن طرف توجه افراطی به تاریخ فلسفه و فلسفه را صرفا مطالعه تاریخ فلسفه دانستن هم درست نیست.

….

+ تاریخ فلسفه تاریخ معماران اندیشه است و نکته جالب و قابل بحث در این خصوص زمان شناسی زندگی این بزرگان است

آن چه تفاوت است بین کتاب جمهور و قوانین افلاطون درس های زیادی به انسان می دهد

بنده شخصا دوست دارم با این رویکرد در این زمینه کار کنم. این همه تاریخ فلسفه نوشتند چه فایده

….

+ در هر حال شما هر موضعی در فلسفه ذهن داشته باشید در اینکه ارگانی به نام مغز ربط وثیقی با فعالیتهای شناختی دارد شک ندارید و از این لحاظ مغز ارگانی کاملا متفاوت و ویژه است

….

+ در یک دیدگاه، هویت شخص میتونه حتی جدای از مغز، بدن و تجربیاتش باشه...در این دیدگاه یا هستیم یا نیستیم....دیدگاه غیر فروکاست گرایانه

….

+ ظرفیت عقل جمعی با عقل فردی رو یکی می دونید ،؟

فرد ممکنه در یک تصمیم و نگاه به چیزی چه مقدار خطا داشته باشه و عقل جمعی چه مقدار .

و اعتماد به این و آن ، یکی هست در نظر شما ؟

.

….

+ البته هر دیدگاه غیر فروکاست گرایانه ای ذهن را کاملا جدا و مستقل از بدن نمیداند

….

+ عقل غیر قابل ارزیابی دقیق است

این همان دلیل تفاوت علوم تجربی و انسانی است

این جاست که سراغ منطق و فلسفه می رویم.

عقل فردی به قدرت ذهنی فرد و اعتبار او

و عقل جمعی با کارکرد ارزش گذاری می شود.

….

+ خانم معصومی این دیدگاه مربوط به فلسفه متافیزیک است در بحث روح...در فلسفه ذهن جایگاهی ندارد...

ممنون دکتر از لطف شما...در زمینه یگانه انگاری ذهن و بدن آخرین استدلال جالبی که دیدم از دیویدسون بود، اما میدانم که جان سرل هم استدلالی را دارد به نام استدلال اتاق چینی و همچنین ایمی کایند و امیر هوریتس هم استدلال های از پاتنم و نیگل تنظیم نموده اند که اگر مایل باشید در گروه قرار دهم....

 

استدلال دیویدسن......فرض اول:رویدادهای ذهنی با رویدادهای فیزیکی رابطه علی دارند....فرض دوم:اگر میان رویدادهایی رابطه علی برقرار باشد، آنگاه به طور ضمنی می توان نتیجه گرفت قانون موجبیتی اکیدی هست که آن رویدادها را به هم پیوند می دهد....حکم اول: قوانین موجبیتی اکیدی هست که رویدادهای ذهنی را به رویدادهای فیزیکی پیوند می دهد..فرض سوم: قوانین اکید فقط رویدادهای را که توصیف فیزیکی دارند با رویدادهای دیگری که توصیف فیزیکی دارند مرتبط می کند....حکم دوم:قوانین اکیدی هست که رویدادهای ذهنی را در قالب توصیف فیزیکی و غیر ذهنی شان با رویدادهای فیزیکی پیوند می دهد.....فرض چهارم: اگر قوانینی وجود داشته باشد که رویدادهای ذهنی را در قالب توصیف فیزیکی و غیر ذهنی شان با رویدادهای فیزیکی پیوند دهد، آنگاه رویدادهای ذهنی توصیف فیزیکی دارند.....حکم سوم: رویدادهای ذهنی توصیف فیزیکی دارند....فرض پنجم: اگر رویدادهای ذهنی توصیف فیزیکی داشته باشند، آنگاه رویدادی فیزیکی است.....حکم چهارم: رویداد های ذهنی رویداد فیزیکی اند.

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 31 مارس 2018 

 


برچسب‌ها: کمال, روح, فیزیک, استعداد
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 8:23  توسط   | 
  بالا