|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
تبیین دازاین
+ استاد ملکیان هم هستی خدا را راز میداند هم چیستی خدا را.
چون تشخص خدا را قبول ندارد دعا کردن را سخن با خویشتن میداند نه با خدا
….
+ سلام
اینها را عرفاء قبلن گفته اند
مراد از تشخص خدا چیست؟
….
+ با سلام و ارادت
دارای اراده و صفات
….
+ سلام و عرض ادب
یعنی مراد این است که با رد تشخص خدا منکر اراده و صفت خدا هستند؟ چطوری؟
….
+ گفتم که خدا را راز میداند هم هستی و چیستی اش را.
چون فوق ادراک و فوق زبان بشر هست
….
+ اتفاقا طی یک ازمایش جالب دریافتند که فرد در هنگام دعا امواج مغزی اش مانند زمانی است که با یک شخص سخن میگوید
….
+ سه تا اعتبار داریم برای شناخت
ذات صفات و افعال
تشخص خدا به کدام بر می گردد؟
….
+ اگه قرار باشه خدا شخص باشه که اون درجه رو نداره
در واقع شخص با دعا به خود متصل میشود!
….
+ وقتی با خود سخن میگیم هم انگار داریم با دیگری سخن میگیم
….
+ یعنی شخص همون خداست?
….
+ میخوام به طریقی بگم خود شما خدا هستید زیرا به ذهن خود طی تکامل چه ساختاری و چه فکری و بر اساس پیرامون خود شکل میدید
شما الان به تعداد انسان های روی زمین خدا ساختید
….
+ عزیز وقتی راز هست قابل شناخت نیست دیگه چطور بهش صفت و فعل نسبت میدین؟
قطعا به تعداد انسان های روی زمین تصور از خدا وجود دارد
….
+ از همون جائی که فهمیده شد راز هست
دو جور راز داریم راز نسبی و راز مطلق
اگر مطلق راز بود که اساسن چطور فهم می شد همچین رازی هست؟
….
+ شما میگید با دیگری سخن میگیم بعد میگید با تصورمان خدا میسازیم!
….
+ اگر راز مطلق بود که اساسن نمی دانستید همچین رازی هست می دانستید؟
جهل مرکب بود
راز نسبی است یعنی می دانید که نمی دانید
….
+ وقتی این عزیز میگن که حرف زدن با خود مثل حرف زدن با دیگری است و طبق ازمایش ها دریافتند که دعا حرف زدن با خود است پس به تعداد انسانهای روی زمین خدا میسازند
….
+ آیا هر چیزی که ذات دارد متشخص نیست؟
در قرآن هم به نظر برای خدا واژه (هو ) استفاده شده که برای شخص به کار میره
….
+ نه عزیز
ذات (essence ) ربطی به تشخص (personality ) نداره.
من از ذات حرف نزدم گفتم از نظر استاد ملکیان چون خدا راز هست و ناشناختنی و چون پرداختن به راز امری غیرعقلانی هست(کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ) پس کار عاقلانه اینه که ما به کمینه کردن رنج و درد خود و دیگران بپردازیم
….
+ سلام بر دکتر یوسفی عزیز
پرسش ها ، اساسی و مبتلابه جامعه ماست ،اما به راحتی هم قابل حل نیست .
عدم وجود یک سیستم فکری که بتواند با دنیا رابطه برقرار کند و دیالوگ سازنده ای را ترتیب دهد ، بزرگترین معضل جامعه ماست ، لذا چنین ضعف بزرگی باعث می شود که سیستم های فکری خارج از جامعه ، جایگزین شوند چرا که جامعه نیازمند چنین سیستمی است .
اما متأسفانه هیچ عزم جدی ، جهت نیل به چنین سیستمی وجود ندارد .
نمی خواهم ناامیدانه صحبت کنم اما واقعیت اینچنین است .
….
+ نه، ساخته ذهن انسان هاست
….
+ این ملکیان هم بدون اینکه متوجه بشه داره انسان را سکولاریزه میکنه و جامعه را به تک تکه افراد مستقل بدون مسولیت تقسیم میکنه که هر کی دنبال دل و هوای خودش است و گونه ای نسبی گرایی اخلاقی رو ترویج می دهد.
اخلاق نسبی از کجا اوردید؟
نیچه میگه اگر من سوال می پرسم که خدا شاید ساخته ذهن ما باشه اغاز کفر نیست و بلکه اول شروع فکره است و خب نیچه حکم انکاری نمیده و بحثش روشنگری و نقد احکام اخلاقیه ولی حالا هیچوقت نمیگه خدا نیست و یا هست و یا جچور است و یا اخلاق نسبیه و یا مطلق.
….
+ پروتاگوراس میگه نسبیه ۰۰نه تنها اخلاق بلکه همه چیز نسبیه
….
+ خب جمله اشو بگید.
و چرایی حرفشو.
خب هراکلیتوس میگه مطلقه!
ینی چه؟ و این حرف ها دلیل بر تایید نسبیه و ربطش به بحث اخلاق نسبیه و مطلق چیه؟
خب منطق و مبانی نسبیه اخلاق، ریشه اش چیه؟
….
+ وجود گروهها و طبقات اجتماعی و اقتصادی که معرفت و ذهنیت های متفاوتی رو تولید میکنه
وقتی میگیم داعش فلانه بهمانه این از دیدگاه و ذهنیت خود ماست در حالی که از دیدگاه اونا ممکنه ما ها تکفیری باشیم
یعنی هیچ حکم ثابت و تغییرناپذیری وجود ندارد و وابسته به میل و سلیقه افراد است
اگه خود آنها هم بپذیرن که کارشون اشتباهه پس حرف شما درسته یعنی مطلقه ولی آیا اونها هم میپذیرن؟
….
+ خب نمی پذیرن باید دید چرا.
مسله اپیستمولوژیکه و یا جعلی درش است یا غرضی.
….
+ وابسته به میل افراد نیست وابسته به چشم اندازی است که افراد از آن چشم انداز به اشیا و امور می نگرند اما اشکالی ندارد مشروط بر اینکه حقوق دیگر افرادی را که از چشم اندازی متفاوت به ماجرا می نگرند را لگدمال نکند
….
+ دقیقا ۰۰هر گروهی یا طبقه ای با چشم انداز(perspective) خودش به زیست جهان می نگرد
….
+ خب حقیقتش من فقط به صورت پراکنده فلسفه میخونم بخاطر همین احتمال زیادی داره که کلا اشتباه بگم پس اگر مبنای حرفمم ایرادی داره لطفا بهم بگید
از طرفی چیزی که من از فلسفه هایدگر فهمیدم اینه که ما باید برای حفظ اصالت فردی خودمون باید «با دیگران » زندگی کنیم نه «برای دیگران»
از طرفی در مفهوم عشق میگیم که عاشق در معشوق به فنا میرسه و هیچ میشه و اینجور تعبیرات که در کل میشه «برای دیگری» زندگی کردن
هایدگر انسان اصیل رو کسی میدونه که برای خودش زندگی کنه اما این برای دیگران زندگی کردن یکی از راهبرد های معنابخشی هستش که اروین یالوم تو کتاب رواندرمانی اگزیستان خودش استفاده میکنه ( یالوم فیلسوف نیست اما میخوام بگم هر دو غربی اند و اینجور که من فهمیدم یالوم هم ادعا داره از بنیاد های فکریش هایدگر هستش)
من هرجور فک میکنم چه جوری این دو مقوله میتونن درکنار هم قرار بگیرن نمیتونم حلش کنم
یعنی اصلا میشه ما اصالت داشته باشیم و عاشق هم باشیم؟🤷🏻♂️
پیوندی که من خودم زدم اینه که چون فرد تحت تاثیر دیگران نبوده و خودش با همون اصالت خودش خواسته برای کسی دیگه زندگی کنه نه اینکه یوهویی اینجوری شده باشه
یعنی درسته که عمل همون برای دیگران زندگی کردنه اما تفاوتش در اینه که یک حالت با اختیار و اگاهی هستش یک حالت همینجوری رو هوایی
و اگر با اختیار و اگاهی باشه قابل قبول هستش و اگر نباشه.....
اما با این حال بازم این حرفا خودمو قانع نمیکنه چون فرد عاشق چه قبلش اگاهی داشته چه نداشته بعد از اینکه عاشق میشه به قول گفتنی در معشوق هیچ میشه
پس حتی اگر قبلش اصالتی داشته و با اون اصالت خودش این انتخابو کرده اما بعد از عاشق شدن داره اونو از بین میبره
پس میتونیم بگیم که عشقی که از اصالت بیاد خیلی برتره
اما ایا میتونیم بگیم در عین حفظ اصالت عاشق هم هست؟ 🤷🏻♂️
….
+ هایدگر اگر از وجود شناسی میگه که اعم شناخت شناسیه که کانت و هوسرل اونو به اوجش رساند ینی هایدگر تم محور پژوهشیش اپیستمولوژیک نیست و انتولوژیکه و از امکانی های فلسفی جدیدی سخن میگه و نوعی اغازگر تالیف های اگزیستناسیم بصورت یه علم است.
اما به نظر مسله ضروری جامعه ما اپیستمولوژیکه تا انتولوژیک و نهایتا اینکه منطق در هر دو جریان هایدگری و هوسرلی کنترل گره و فلسفه هم خود مبانی منطق رو بازفهم می کند و ینی هر دو فیلسوف اند به این معنا که بدون مبنا و منطق نمی پژوهند.
….
+ هایدگر در هستی و زمان می گوید: خود دازاین روزمره خود دیگران است که آنرا از خود اصیل، یعنی خودی که به خویش روی می آوردمتمایز می سازیم...واژه eigntlich که هایدگر برای اشاره به مفهوم اصیل به کار می برد، در زبان آلمانی یعنی واقعی یا درست...و اگر از این واژه کلمه نا اصیل را بسازیم یعنی غیر واقعی و مجازی....اما هایدگر کلمه اصیل را به وصف eigen یعنی خود پیوند می زند و در اصطلاحاتی همچون...خانه خود نه خانه دیگران را داشتن...اندیشه خود را داشتن....آقای خود بودن ظاهر میشود...نه واقعی و غیر واقعی بودن.... دازاین زمانی نا اصیل است که اگر کاری می کند آنرا بر مبنای عمل دیگران انجام دهد...دازاین تا زمانیکه خود تصمیم می گیرد چکار کند اصیل است و اصالت خود را حفظ نموده است...حتی اگر دازاین رفتاری را مطابق رسوم و تلقی عام انجام دهد چون خود تصمیم می گیرد بازهم اصیل است....دازاین اگر عاشق شود و در معشوق هم غرق شود چون خود تصمیم می گیرد که عاشق باشد و نه بر مبنای عمل دیگران عاشق شدن را انتخاب نموده باشد باز هم اصیل خواهد بود.....
کانت بدون استعلا فلسفه اش دیگر کانتی نیست و هوسرل هم بدون تعلیق استعلا در بحث پدیدارشناسی دیگر هوسرل نیست.....تعلیق استعلا یعنی تعلیق شناخت کانتی، ما در فلسفه هوسرل با شهود ذات برخورد میکنیم و دریافت پیشینی کانت را در کنار می گذاریم....ما در فلسفه کانت زمان و مکان رو از پیش با خود داریم و در فلسفه هوسرل زمان و مکان در حال تعریف می شوندو پیشینی نیستند....
….
+ سلام
دازاین چگونه تصمیم می گیرد که عاشق شود ؟
عاشق شدن ، مکانیسمی صرفا قائم به خود است یا اینکه معشوق در این مکانیسم ، علت اولیه است ؟
….
+ نظر دوستان رو در مورد سرنوشت هر انسان و حوادث و واقعه هایی که در زندگی هر انسان می افتد می خواستم بدانم . آیا ما حق انتخابی در مورد تاریخ ، شرایط ، ثروت و ... داریم ؟ آیا سرنوشت هدفی دارد ؟ آیا از عدم آمدن و به عدم رفتن برنامه ای برای زندگی و زمان و مکان مشخص می کند ؟
….
+ ببنید هوسرل کانت نیست این طبیعیه ولی با کانت موافقه و راهشو دقیق و روشن تر ادامه میده اگر کانت از منطق میگه هوسرل از منطق فرا رونده صحبت می کنه و درواقع مسله کانت را دقیق تر طرح میکنه ولی فیلسوفی چونان نیچه این طوری نیست و بیشتر بر کانت تاخته و بجای منطق از اراده معطوف به قدرت حرف میزنه و یا هایدگری راهی جدا پیش رفته و بجای منطق از امکان های فاعل شناسا در بستر زیست جهان صحبت می کنه که کار پژوهشی جدیدیه و کانتی نیست. اما کانت و هوسرل دنبال معنای فلسفی چونان ایده دانش مدقن و اصیل بودند که این جز راه منطق نمیشه ازش صحبت کرد و اینجا خب با هایدگر جهت میگیره وبا طرح لزوم بازگشت به خود چیزها انچنان که هست و نه انچنان که ما میخواهیم باشد و و یا تجربه میشود تم پدیدارشناسی جدیدی رو بنیان گذاری میکنه که بیشتر پژوهش روی اگاهیه تا روی حالات دازاینه.
….
+ همه ما می دانیم که وجود و شروع بازی کائنات از 13.8 میلیارد سال پیش شروع شده است که در مقایسه با 80 سال عمر طبیعی هر انسان خیلی خیلی بزرگ هست . از بابت مکانی حجم کائنات حدود 100 میلیارد سال نوری تخمین زده می شود و حجم هر انسان بالغ حدود 0.3 متر مکعب . با این قیاس علمی و با توجه به هیچ بودن مکان و زمان و وجود انسان در مقابل این عظمت سرنوشت چه مفهومی پیدا میکند . چه حق انتخابی برای حضور ، تاثیر و هدف متعالی تعریف می شود ؟ چیزی غیر از یک بازی تکراری و سرگرم شدن با اسباب بازیهای مربوط به هر زمان . نظرات دوستان را راجع به این بحث می خواستم بدانم
….
+ این فرآیند انتخابی قبل از عاشق شدنه که فرد انتخاب میکنه و میتونیم بگیم این انتخاب خودشه اما بعد عاشق شدن چی اونوقت که دیگه غرق در معشوق شده دیگه انتخاب نداره که بخواد بگه باشه الان دیگه نمیخوام( اگر اینجور باشه غرق نشده هیچ نشده)
این نشون نمیده اصالت بعد عشق زیر سواله?🤷♂
….
+ بسیاری از جمله «بینسوانگر» Binswanger بر هیدگر خرده گرفته اند که در تحلیل «دازاین» هیچ اشاره ای به «عشق» ندارد و جای این بحث در آثار هیدگر و از جمله کتاب «وجود و زمان» خالی است!
هیدگر در مجموعه سخنرانی های زولیکون پاسخ این منتقدان و از جمله بینسوانگر را چنین میدهد:
«بينسوانگر ناگزير از تصديق اين حقيقت است كه چند سال پيش او مفهوم تحلیل دازاين مرا غلط فهم نموده است، گرچه او خود اشتباهش را موفقيت آميز مي داند. در عين حال شما در كتاب پر حجم بينسوانگر در مورد «صورتهاي بنيادين دازاين» يك مفهوم مكملي را خواهيد يافت كه در شكل رساله اي در باب عشق- كه به نظر بينسوانگر، هيدگر آنرا فراموش كرده- به مفهوم نحيف «پروا»ي هيدگر افزوده شده است. اشتباه بينسوانگر نه به خاطر ميلش براي تكميل مفهوم «پروا» با مفهوم «عشق»، بل در اينست كه او ندانست كه «پروا» يك معناي اگزيستانسيال، وجود شناختي ontological دارد كه تحلیل دازاين، بنياد وجود شناختي (و اگزيستانسيال) آنرا توضيح مي دهد و هرگز درصدد توصيف «موجود شناختي» ontic اين پديده نيست.» (سخنرانیهای زولیکون، ص151)
هيدگر عشق را چون يك امكان ظهور موجودشناختي (انتيك) درگيري بنيادين با ديگران مي داند كه معناي اگزيستانسيال «وجود- با» است. وقتي هيدگر به نحو وجود شناختي سخن مي گويد، از وجوه كلي قيام ظهوري انسان بحث مي كند كه مفهوم «پروا» نشان دهندة آن است، نه از ظهور موجودشناختي آنها كه مفهوم «عشق» بيانگر آن است. لذا اين به معناي فراموشي عشق نيست.
هيدگر خاطر نشان مي كند كه بينسوانگر در بكارگيري مفهوم «Sorge» به مثابه يك ارتباط دقيق اگزيستانسيال با «وجود- با»، دچار سوء فهم شده است، و با ترجمة گمراه كنندة آن به «Care» «پروا»، معاني عاميانه و سطحي را منتقل كرده كه هرگز مدنظر هيدگر نبوده است. شايد كلماتي مانند «Concern» (اهتمام) يا «involvement» (درگيري) ترجمه هاي مفيدتري باشند
….
+ منطق فرآرونده مد نظر هوسرل همان استعلا مد نظر کانت است.....که هوسرل در بحث اپوخه این نوع معرفت کانتی رو تعلیق میکنه....هوسرل تا سال 1913 حتی اسمی از استعلا در کتابهاش نیست، هوسرل بعد از تدریس کانت تازه استعلا رو درک میکنه اما با توجه به کتابهای قبلیش در مورد پدیدار شناسی نمیتونه استعلا رو وارد فلسفه خودش کنه...و در کتابهای بعد از 1913 است که برای تعریف پدیدارشناسی مجبور میشه تعلیق رو بر استعلا وارد کنه......اگر میگفتید فرگه ادامه دهنده راه کانت بود تا حدی به واقعیت فلسفه فرگه نزدیک است چون فرگه بحث گزاره ها ومعناداری رو در تکمیل معرفت شناسی کانت ایجاد میکنه.....اما هوسرل تعریفش از معنا داری و واقعیت ذهنی کلا مخالف فلسفه کانت است.......
اگر کتاب ایده ها بند 56 به بعد رو نگاه کنید هوسرل در مورد اپوخه میگه:من در این روش تزهای خاص مربوط به وجود جهان را تعلیق می کنم، از جمله تزهای از علوم طبیعی، الهیات و حتی منطق. بدین ترتیب، من در توصیف خالصی از تجربه خودم آنچه را در باره فیزیک میدانم، آنچه را در باره خدا می دانم و حتی آنچه را در باره استنتاج منطقی می دانم تعلیق می کنم.........این کجاش ادامه منطق و معرفت شناسی کانت است.......
نظرم این بود که چون عشق از سر تصمیم باشد ما معنی اصالت هایدگر منافاتی ندارد....در عمل هم هایدگر خود عاشق پیشه است، جدای از بحث هانا آرنت هایدگر از لحاظ معنوی عاشق شعرهای هولدرلین بود و حتی در شرح آنها زیاد نوشته.......اما اگر عشق را غرق شدن بی اختیار و بدون تصمیم بدانیم امری اصیل نخواهد بود.
….
+ مرادتون از تعلیق یا اپوخه چیه؟
مگر تعلیق به معنای فروکاسته؟
هوسرل از ان جهت کانتی است که هر دو دنبال کننده دانشی محض هستند که بتونه تمام علوم در بستر اون تکوین پیدا کند.هر دو دنبال اون کشف منطقی هستند که از خطا و شک عاری باشد.
….
+ اتفاقا من می فهمم و فهمم با عین واقعیت هم تطابق دارد
هیچ اختلافی هم در فهم من با واقعیت نیست اگر خطایی هم رخ می دهد این خطا عارضی است نه ذاتی
….
+ دوست عزیز سلام
من فکر کنم اینطور تقریر بفرمایید بهتر است
حجت های الهی با معجزه و استدلالات عقلی و فراخواندن به تفکر و تعقل
ما را به سمت تسلیم شدن و ایمان هدایت میکنند،ایمانی که پشتوانه عقلی نداشته
باشه،که ایمان نیست،ما همه قوه عقل داریم ،بدون عقل که تکلیف و ایمان از ما ساقطه
….
+ دوست گرامی چرا غیرتی شدی
یعنی سیستم شما با تمام انسان ها فرق داره؟؟
کانت محدودیت و نواقص قوای فاهمه و خرد انسان را در دوازه سال تفکر به بشر شناساند حالا شما بهت برخورده که عقل ما قادر به درک فراماده نیست؟؟
حالا پزشکی بیاد بگه چشم ما نمی تونه بسیاری از رنگ ها رو ببینه شما باید بهت بربخوره که نه من قادرم همه رنگ ها را ببینم؟؟
شما در قبال حقیقت نمی توانید تعصب به خرج بدهید
بحث کانت روی نفهم بودن انسان نیست بحثش تنها روی محدودیت ها و نواقص خرد و ذهن بشره
….
+ من فهم را ممکن اما آنرا امری منحصر به فرد می دانم فهم های هر یک از ما مانند اثر انگشت هر کدام از ما منحصر به فرد و شخصی است حداقل در امور انتزاعی اینگونه است اگر این مسأله فهم امکان پذیر بود ما قادر به سنجش و فرموله کردن مسایل فرامادی بودیم
….
+ چرا غیرتی شوم؟
واقعیت را تکرار کردم
عموم انسان ها می فهمند که می فهمند و فهم خود را هم مطابق واقعیت می دانند دلیل جناب کانت هم برای رد این امر بدیهی تا تمام است و همه تلاش های بشر بعد از کانت که مبتنی بر آن بوده به کجراهه است
….
+ به نظرت ذهن انسان می تونه فرامادع رو درک کنه
….
+ برای امر بدیهی و که نیاز به برهان نداریم؟
شما اگر این واقعیت که من می فهمم را منکر شوید تمام حقایقی که بر اساس آن کار می کنید بر فنا خواهد رفت در حالی که شما همچنان به عمل خود ادامه می دهید
اصلا سخن گفتن شما یعنی پذیرش واقعیت
سخن شما خود متناقض است در حالی که عرض بنده خود مثبِت خود است
آیا هر ذهنی قادر به درک انتگرال است؟
قطعا مقدماتی را طی می کند تا مسایل ساده و ابتدایی ریاضی را درک کند این قضیه هم به همین شکل است
ذهن انسان قادر به درک هر واقعیت که وجود دارد هست البته به شرط درک واقعیت های قبل از آن
البته ذهن انسان از درک عدم مطلق عاجز است چون واقعیتی برای درک کردن نیست
همه استدلال هایش
الان من هزار و یک دلیل محکمه پسند بیاورم برای این که شما نیستید وقتی شما هستید و منشاء اثر هم هستید ادله بنده هرچقدر هم منسجم باشد مطابق واقعیت نیست حتی اگر هیچ کس نتواند ادله بنده را در نبودن شما رد کند
اثبات وجود اصل واقعیت انکارناپذیر البته میشود تذکر یا تنبه داد به کسی اما اثبات از طریق بیان علت نمیشود
از آن طرف رد واقعیت هرچند مبرهن شده باشد غلط است چون واقعیت وجود دارد و همه انسانها آن را درک می کنند حتی نوزاد و حتی حیوانات و بر همین اساس حرکت می کنند
….
+ خدایی که دارای تشخص باشه موجود نیست
….
+ سلام
من سوالم اینه مراد از تشخص چیه؟
….
+ به تعداد افراد روی زمین فهم راجع به خدا داریم این درسته
تشخص یعنی موجودی که دارای صفاتی باشه که برای انسان قابل فهم ودرک باشه به این معنا خدا متشخص نیست
دلیاش واضح هست انسان با ابزار خودش با جهان مواجه میشه وطبیعتا بخاطر محدودیتهاش نمیتونه فهم کاملی از جهان ونیز خدا داشته باشه وحتی صفاتی رو که به خدا میده باعقل خودش تراشیده وبرای اون حقیقت ایجاب نموده
….
+ ببینید شما داری اشتباه می کنی
شرایط ذهنی هرکس روی درک اون از واقعیت تاثیر کامل می ذاره
ما هرکدام واقعیت را به شکلی متفاوت درک می کنیم و در طول زمان با تغییر نظم ذهنی خودمان درکمان نیز از واقعیت ها عوض می شود این نشان بر واسطه بودن ذهن در نوع درک واقعیت بیرونی است
عقل ما یک عقل مادی است و فراتر از ماده را نمی توانیم درک کنیم
ما شی فاقد مکان و زمان را نمی توانیم درک کنیم
موجود فاقد طول و عرض را نمی توانیم درک کنیم
موجود ابدی و ازلی را نمی توانیم درک کنیم
همه اینها دال بر مادی بودن عقل بشر دارندکه قادر به درک فراماده نیست
….
+ سلام و درود به همه دوستان.
به عنوان یک دانشجوی فلسفه به خود این اجازه را میدهم که جسارت کرده و نکته ای را عرض کنم.
چون نام گروه مزین به فلسفه است، باید توجه داشته باشیم که بسیاری از مفاهیم بی هیچ صیقلی ما را از یک بحث فلسفی دور میکند.
اساسا فلسفه به یک اعتبار چیزی نیست جز تأمل در مفاهیم و مفهوم سازی.
مفاهیمی مانند واقعیت، عقل، شیئیت، و از همه مهمتر "ادراک" سابقه ای به قدمت تاریخ فلسفه دارد.
وقتی من میگویم فلان چیز قابل ادراک نیست (یا هست) باید توجه داشته باشم که کلمه ادراک نزد فیلسوفان مختلف، معانی مختلفی دارد.
فی المثل وقتی دکارت میگوید: «کوژیتو ارگو سام» اینجا ادراک به معنای «prerception» است. پرسپشن یک دریافت حسی است. یعنی تملک و سلطه بر شیء.
لذا وقتی دکارت میگوید من می اندیشم، یعنی من به تملک در می اورم.
خوب. این فقط یک نمونه بود. مفهوم ادراک نزد فیلسوفان دیگر معانی دیگری دارد.
این که شما نمی توانید درک کنید یک قضیه دیگر است ضمن اینکه همین هم مثال های نقض فراوان دارد
مثلاً لذتی را که شما از یک رابطه درک می کنید چطور مادی می خوانید؟
البته درست است که همین لذت غیر مادی مقدماتی مادی دارد اما مثلاً اگر رویای آن رابطه را در خواب درک کنید چطور؟ هیچ مقدمه مادی ندارد مگر تصویری که شما آن را غیر مادی می خوانید
اما ما اعتقاد داریم تصویر ذهنی ما غیر مادی است
….
+ سلام ببخشید نظر میدهم
در پاراگراف اول که فرمودید
شرایط ذهنی روی ادراکات ما تاثیر میگذارد همیشه صادق نیست
مثلا ما یک ماهی را واقعا ببینیم ماهی دیدیم موجودی دیگری ندیدیم
ولی موقعی که در دید تا تصدیق ذهنی اشکال پیش بیاد ان موقع درک ما
از ماهی ممکنه موجود دیگری باشد
ولی هر کس ماهی ببیند ماهی دیده
بند دوم سخن شما صحیحه
ولی ما میتونمی از ماده به فرا ماده از حیث ادله و اثار اقرار کنیم
مثل وجود واجب الوجود
دوست عزیز فکر کنم تعریف از ماده و غیر ماده ارائه بدهیم
مشکل حل میشه
ماده دارای عوارض مشخص است مثلا ........
غیر ماده دارای عوارض ماده نیست و از ان سلب میشود.....
این تعاریف را میشه شما کامل بفرمایید
….
+ البته قبلش میگه شک میکنم پس می اندیشم ربطی به ادراک حسی نداره
….
+ مفهوم ادراک حسی که بعدها نزد کانت به حسیات استعلایی تقویم یافت، در دکارت پی ریزی شد. اساسا همه حیثیت علوم تجربی از این کوژیتوی دکارتی است.
تفسیر و نقد فیلسوفان متاخر مانند مرلوپونتی بسی ارزشمندتر از فهم ناقص من است☺️🙏
هر فیلسوفی تعریف خاصی از ماده داره
ضمنا ماده هم از نظر من چون یک موجود و وجود مشکک دارای مرتبه است
ماده از هیولای اولی شروع میشه تا قوه فعلیت مطلق
و هر کدام از این مراتب دارای مشخصه های خاص خودش
….
+ ما هر جای دنیا برویم در تعریف دروازه فوتبال یک وجه مشترک داریم
چهارچوب را همه قبول دارند منتهی اندازه و حالتش ممکن است فرق کند
ماده به ما هو ماده اگر تعریف دقیقی ازش بشه که وجدانی باشه
به یک فهم مشترک میرسیم،اگر فلاسفه دنیا خلاف بدیهیات حرف بزنند
دیگر از دایره چهارچوب فکری ما خارج هستند
همه جا ماده دارای صفات👈حصور در مکان ،زمان،حرکت درونی و مکانیکی،سکون،اندازه و مقدار،کیفیت و چگونگی و حالت و حد و ابتدای
وجودی هستند و این قابل وجدان است👉👉
به نظر بنده 👈غیر👉یعنی سلب تمام صفات از ماده است
مثلا یک شی موجود است غیر موجود میشه سلب وجود که برابر با عدمه
موجود=غیر موجود،=معدوم👉👉👉ما نمیتونیم به صرف اینکه یک موجود مثلا ساکن است یا اجزای غیر قابل لمس دارد او را معدوم فرض کنیم مثل هوا
نتیجه اگر تصویر و تعریف درستی از ماده ارائه بشه غیر ماده قابله تعریفه منتهی
سلبی نه تحدیدی
….
+ سلام ارادتمندیم
ببینید منظور چگونه دیدن است
یک ماهی درست همه ان را به شکل ماهی میبینیم ولی نوع درک ما از ماهی توسط واسطه ای به نام ذهن انجام میشه
ماهی شاید در چشم شما زیبا باشد در چشم من زشت
ماهی در چشم شما یک موجود ترسناک باشد در چشم من مهربان
….
+ بالاخره ما یک چیزهایی در زندگی به سبب تعقل قرار داد میکنیم
ماهی ،ماهی است و در همه جای عالم به عنوان ماهی شناخته میشه
البته ممکنه الفاظ و گویش ها فرق کند ولی مسمی یک چیز است
تمام دنیا ماهی خوردنی را میخورند و در هیچ جا سراغ نداریم با ماهی
فوتبال بازی کنند ،پس ما میتوانییم در گذاره کلی به فهم مشترک برسیم
حالا تاثیرات فرق داره،ممکنه من از ماهی بدم میاد شما خوشتون بیاد
من فوبیا داشته باشم ،شما از دیدنش لذت ببریم
ولی معرفت به ماهی در صورت اعتبار مشترک است
….
+ ببینید من کتاب نقد عقل محض کانت رو مطالعه نکردم و نمی توانم از مرجع کتاب کانت برای گفته های شما تحلیل بیاورم ولی انچه می گویم از باورهای شخصیم هست
پدیدارهای بیرونی توسط ذهن ساخته نمی شوند که ادعا کنیم هرانچه درک می کنیم یک چیز ذهنی است و ما هرگز قادر نیستیم جهان خارج را بشناسیم
بلکه بحث اینجاست ما واقعیت بیرون را وابسته به ذهن برای خودمان درک می کنیم
ما هرگز نمی توانیم ادعا کنیم جهانی که ما میشناسیم درست همانند جهان بیرون است
شما تمایلات جنسی یک مرد را از او بستانید و یک زن زیباروی در جلوی چشم او قرار بدید ایا نوع انعکاس تصویر ان زن در ذهن مرد دریت همانند قبل است؟؟؟
ما جهان را رنگین میبینیم ولی رنگ یک چیز کاملا ذهنی است
شما از دیدن سر بریدن یک انسان درکی کاملا متفاوت دارید نسبت به شکستن یک سنگ یا دو نیم کردن یک سیب
اینان مثال هایی بارز هستند ک واسطگی ذهن را اشکارا نشان می دهند ولی در مرتبه ای بالاتر و پیچیده تر و نامحسوس تمام هرانچه در بیرون وجود دارد و شخص خودمان را وابسته به ذهن درک می کنیم ولی شاید قادر نباشیم تاثیرات ذهن بر درک جهان را به صورت عادی درک کنیم
….
+ بنده زبانشناس هستم و کاملا تصدیق می کنم که سیستم زبان یک نظام محلی مبتنی بر گمانهای باستانی و آکسیومهای بومی برای تبیین و توصیف و کسب معرفتهای نوین است. زبان نیاز به یک خانه تکانی جدی دارد تا بتواند با روش های معرفت شناختی نوین سازگار شود. فلسفه نیز دقیقا به همین دلیل است که هرز شده و جوابگوی مسائل بدیهی وجود و اخلاق و ... نیست. هر مکتب یا نحله یا رویکرد یا موضع فلسفی که به وجود آمده بیشتر به دلیل تفاوت در برداشتها از مفاهیم و معانی و کلمات زبان یا قصور زبان در بیان آنها بوده. دلیل اینکه علم یک امر یونیورسال است این است که به جای اتکا به الفاظ زبانی به مشاهدات و استقرا از آن روی آورد. اما فلسفه و دین و مسائل دیگری که محمل زبانی دارند همگی مبتنی بر نظام زبانی هستند که در آن نشو یافته اند.
….
+ راه حل این مسئله لزوماً علم گرایی نیست (که البته به چالشهای زیادی رفته)، بلکه یونیورسال بودن (یا به تعبیری، کردن) عقلانیت است.
….
+ شما تفاسیر عرفانی یا فلسفی از قران را تفسیر به رای مینامید و تحمیلی بر قران
ولی برداشت من از ایات قران با توجه به تاویل ان به صفات خدا و حرکت و تکامل در تمام پدیده ها ایات قران نیز باید تابع دینامیزم خلقت بوده و پدیده حرکت و تکامل را دارا باشند
از این روست که میگویند قران امام عصر متفاوت است
….
+ معمولاً سخن کلی گفتن، نتیجه بخش نیست. به قول معروف سخن کلی گفتن، سر بی صاحب تراشیدن است. برای این که بحث به جایی برسد، باید بر سر تفسیر یک آیه مشخصی بحث کرد و نشان داد که آیا تفسیر عرفانی یا فلسفی آن، تفسیر به رأی هست یا نه؟
….
+ تفسیر قصص قران و تفاسیر بسیاری احکام اجتماعی از دید عرفا کاملا متفاوت است
یا تفاسیر ایت الله طالقانی پرتوی از قران جلد ۵ بسیار با تفاسیر قبلی متفاوت است
مثلا عرفا در بحث ایه جنجالی سوره نسا
و زدن .نسا را نفس تلقی میکنند
یا ایه قطع دست سارق را نوعی بدور کردن سارق از سرقت میدانند
نمونه ها فراوان است
….
+ بسیار واضح است که چنین تفاسیری تفسیر به رأی است؛ یعنی رأی فلسفی بر آیات قرآن تحمیل شده است. نساء هیچ ربطی به نفس ندارد؛ اما البته در خصوص حد سرقت، من نظریه تفسیر سه لایه ای را مطرح کرد و اخذ غرض حکم را تفسیر باطنی یا فراتاریخی برشمرده ام.
….
+ ولی فکر میکنم تفسیر به رای نیست
اگر به قران به عنوان ایات نگاه کنیم نه به عنوان مقدس ذاتی
بالاخره که باید یه تفسیری کرد دیگه
مگه این همه تفاسیر ،تفسیر به رای نیستن
….
+ ما اگر تفسیر صحیح را عبارت از بیان مراد متکلم بگیریم، تفسیری که معنایی متفاوت از مراد را بیان کند، تفسیر به رأی شمرده می شود.
….
+ پس این همه تفاسیری که موجود هست تفسیر متفاوت از مراد نیست !!؟
….
+ سلام بر شما
معیار تفسیر به رأی از تفسیر صحیح، روشن است. اگر کلام بر خلاف آنچه که متکلم قصد کرده و یا مخاطبان کلام در زمان و مکان ایراد کلام می فهمیدند، معنا شود، این تفسیر به رأی است.
….
+ مشکل این است که در متون مقدس، و اساسا در هر متنی که مولف ان در دم دست نیست، سخن گفتن از قصد مولف، یا مهمل است، یا به تعبیر هرمنوتیسینهای مدرن (هریش) بازسازی قصد مولف است.
تا مراد شما چه باشد!🌹🙏
به نظرم تفسیری که راهکار و راه حل نشون بده عقلانی و منطقی هست نه تفاسیری که راهکارشون در چهارچوب حقوق تنبیهی و ضد بشری هست مثل قطع دست سارق که مصداقش عینی اون چند هفته پیش در مشهد اتفاق افتاد
….
+ هرگز معنا در کلام متکی بر وجود گوینده نیست. وقتی سخن از دهان گوینده خارج شد، وجود مستقل پیدا می کند؛ چون در قالب زبان که واقعیت بین الاذهانی است، ریخته می شود. لذا وقتی به قالب کلام ریخته شد، باید به قراردادهای اهل زبان مراجعه کرد و فهم مراد گوینده را از اهل زبان پرسید.
….
+ باز مشکل دیگری دهان باز میکند.
معنای بین الاذهانی، نمیتواند واقعیت (ابژکتیو) باشد، بل عمیقا سوبژکتیو است.
مضاف بر اینکه قراردادهای زبان نیز تا جاییکه زیان را مکانیکال فرض میکند، اصلا و اساسا به معنا و بین الاذهانیت راه نمی یابد.
لذا در امر تفسیر هیچ آتوریته ای وجود ندارد که بتوان خام اندیشانه به آن تکیه کرد.🌹🙏
….
+ مراد من از واقعیت یک واقعیت اعتباری است؛ نه یک واقعیت عینی. منظور این است که وقتی معنا در ذهن است، متکی بر ذهن شخص است و اگر آن شخص بمیرد، معنا هم می میرد؛ اما وقتی در قالب کلام که یک واقعیت بین الاذهانی است، ریخته بشود، وجود مستقلی از گوینده پیدا می کند و لذا وقتی گوینده هم بمیرد، خود کلام معنای متکلم را بازتاب می دهد.
البته که تفسیر متکی بر اتوریته نیست. این که من می گویم، معنای کلام متکی بر گوینده نیست، عبارت اخرای همین سخن شماست.
….
+ واقعیت بین الاذهانی یعنی چه؟
….
+ یعنی این که اهل زبان یک لفظی را بر یک معنایی قرار می دهند و اذهان همه اهل زبان به این قرارداد آگاه هستند و لذا وقتی کسی می گوید، خورشید همه مقصود او را می فهمند.
….
+ فقط قراردادها نیستند که با مراجعه به آنها بتوان به فهمی مشترک از یک متن رسید این قرارداد ها در اذهان مختلف صورتهای مختلف دارند و علاوه بر آن باید توانایی و تسلط اشخاص در پیچیدن معنا و منظور در قالب کلمات و ساختارهای صرفی و نحوی و تکنیکهای بلاغی و کلامی را هم مد نظر قرار داد و سطح فهم خویش را با میزان تسلط وی در این کار یکی کرد که آنهم ابدا امکانپذیر نیست.
….
+ خوب. مساله این است که دایره اهل زبان محدود به زبانشناسان نمیشود، بل به عدد نفوس، معنا میتواند ریپرسنتیشن کند.
از همینرو عرض کردم چیزی به نام واقعیت بین الاذهانی که مطلق و ثابت باشد، وجود ندارد.
هر فهم و تفسیری از پیش داوریها و امتزاج افق ها(fusion of horizonse) ی اون شخص متاثر هست .و به تعبیر گادامر نمی توان درباره تفسیرها داوری ارزشی کردو لذا هرکسی فهم متفاوتی از متن دارد۰۰
….
+ درباره قرآن، فرض بر این است که:
اولاً، گوینده به زبان مخاطبانش آگاه است.
ثانیاً، گوینده به سطح فهم مخاطبانش آگاه است.
ثالثاً، گوینده قصد فهماندن مقصودش را به مخاطبانش دارد.
نتیجه این می شود که باید مخاطبان قرآن که عرب حجاز عصر پیامبر بود، مقصود آیات قرآن را بفهمند و گرنه یکی از سه مقدمه قبل نقض می شود.
….
+ همه این فروض، برساخته یک سنت تفسیری است و نمیتوان مطلق انگاشت.
….
+ عنایت داشته باشید، ما از فهم هر کس سخن نمی گویم، بلکه از فهم مخاطبان کلام سخن می گوییم، نیز از هر فهمی سخن نمی گوییم، از فهم مراد گوینده سخن می گوییم.
شما اگر در ادله نظریه مناقشه دارید، بفرمایید تا پاسخگو باشم. اگر ادله یک نظریه ای معتبر باشد، باید نظریه را معتبر دانست.
عرض کردم که وقتی معنا از ذهن خارج شد و در قالب زبان ریخته شد، مستقل از متکلم می شود و نیازی نیست، متکلم زنده باشد تا معنای مراد او فهمیده شود.
نظریه من یک فرض مشخص است و فروض متعدد ندارد. شما باید اگر مناقشه ای در ادله دارید، بفرمایید، کدام دلیل مورد اشکال است. شما باید همه فایل ها را شنیده باشید تا بتوان بهتر بحث کرد.
….
+ شما دلیل نیاوردید. بلکه بر اساس فروضاتی، نتیجه ای گرفتید.
مفروضات شما (هر سه فرض) بدون مستندی، مقدمه یک نتیجه گیری شده است.
در واقع صغرای بحثتان بدون دلیل است.
….
+ وقتی به سیاق آیات مورد اشاره مراجعه فرمایید، به وضوح درک می کنید که منظور نفهمیدن اصل کلام نیست؛ بلکه ترتیب اثر ندادن به پیام آیات است و گرنه اشکال به گوینده کلام خواهد بود که چرا مقصودش را روشن بیان نکرده است.
….
+ منظور من این هست که مفسری که میخواهد متنی را تفسیر و روشن کند (برای مثال قرآن به عنوان متن و کانتکس) نمی تواند که با ذهن خالی به دست به تفسیر زند و لذا مجبور هست عقاید،پیش فرض ها و به تعبیر گادامر افق های خود را بر متن تحمیل کند
….
+ بی تردید همین طور است؛ منتها ما موجودی مختاریم و می توانیم پیش فرض های خود را انتخاب کنیم. ما اگر قرآن را با تکیه بر اطلاعات عصر نزول قرآن فهم کردیم، به فهم مراد قرآن پی می بریم؛ اما اگر با تکیه بر اطلاعاتی فهم کردیم که در عصر نزول نبوده و بعد به وجود آمده، در فهم مراد قرآن دچار مشکل و انحراف می شویم.
….
+ سلام بنظرم انحصار تفسیر،در فهم مخاطبان زمان نزول موجب زندانی شدن قران در زمان گذشته میشود،علاوه بر اینکه این مسئله با این مطلب که قران برای همه ی زمانهاست،سازگار نیست
این مسئله قران را از پاسخ گویی به مسائل زمانه،ناتوان میکند،این سخن مشهور،جای تامل بیشتری دارد
بعید است که ما اگاه به تمامی پیش فرض های خود باشیم،چه اینکه بسیاری از انان را اساسا اگاهانه انتخاب نکرده ایم
….
+ درود بر شما
حرف شما صحیح است مادام که برای حکمی ضرورت و کلیت قائل نشویم. مثلا احکامی که کانت در باب زیبایی شناسی می گیرد با اینکه ذهنی است ولی به جهت وجود یک حس مشترک در باب زیبایی کلیت دارد و همگانی است به مثابه ی ضرورتی عینی تصور می شود. یعنی بدون هیچ هدف یا قصدی شخصی اعتباری کلی و عینی دارد. نه اینکه زیبایی در عنصری از عین یا پدیدار دیده شود، بلکه تصور آن عینی است. یا همینطور احکام اخلاقی مطلق عقل عملی اعتباری عینی و کلی دارند. اینجا خود عبارت «Objective» را باید به این معنا فهمید که مستقل از شخص فاعل است هرچند که به نوعی بنا بر کلیت و ضرورتش برای فاعل نیز صادق است.
مثلا کانت در باب احکام زیبایی شناختی در «نقد قوه ی حکم» می گوید:
«ضرورت توافقی کلی که در حکمی ذوقی تعقل می شود ضرورتی ذهنی است که با پیش فرض یک حس مشترک، به مثابه ی ضرورتی عینی تصور می شود.»
یا در «نقد عقل عملی» می گوید: «قواعد فقط در صورتی اعتبار عینی(Objective) و کلی دارند که فارغ از هرگونه شرایط ذهنی(Subjective) برقرار باشند.»
در واقع «اعتبار» عینی دارند. چون اگر چنین اعتباری نداشتند پس کلیت نیز نداشتند.
….
+ عنایت داشته باشید که در مدعای ما مطلق فهم مراد نیست؛ بلکه فقط فهم مراد است. فهم مراد عبارت از معنایی است که مخاطبان قرآن یعنی عرب حجاز عصر نزول می فهمیدند؛ اما فهم لوازم عقلی آن معنا و یا تحلیل و توضیح مصداق های آیات را البته دیگران و نسل های بعدی بهتر فهم می کنند.
تردیدی نیست که مراد آیات نمی تواند سیال و روزافزون باشد؛ اما دیگر معانی می تواند سیال و روزافزون باشد.
اگر مراد از پاسخگویی امکان تطبیق متن بر مصادیق عصری باشد، این چیزی نیست که به یک دوره محدود باشد. هر کتابی قابل تطبیق برای مصادیق مشابه در اعصار و امصار دیگر هست.
….
+ سلام بر دکتر عزیز
با توجه به اینکه شما تفاسیر عرفانی را رد کردید آیا تفسیر سه لایه ای فقط مربوط به زمان است ؟
….
+ البته که گاهی افراد به پیش فرض هایشان آگاه نیستند؛ اما هرگز چنین نیست که در هیچ مواردی نتوانیم پیش فرض های خود را از پیش فرض های دیگران متمایز بسازیم.
سلام
موضوع بحث ما، مراد گوینده است و مراد گوینده قابل قبض و بسط نیست؛ مگر این که مطلق فهم مورد نظر باشد که البته مطلق فهم می تواند قبض و بسط پیدا کند.
کشف مراد مربوط به لایه اول است و کشف لوازم مراد به لایه دوم مربوط است و تطبیق آن بر مصادیق عصری لایه سوم.
اما تفسیر عرفانی هیچ یک از اینها نیست و بلکه تفسیر به رأی و تحمیل آراء بر قرآن است.
….
+ تشکر
ولی عرفا مدعیند به باطن قرآن راه یافتند
آیا تفسیر عرفا نمیتونه در کنار دیگر تفاسیر مقبول واقع بشه؟
….
+ دو معنا قابل انتساب به یک متن است: یکی معنای عرفی که مبتنی بر مواضعه و استعمال است و دیگر معنای عقلی که عبارت از لوازم عقلی همان معنای عرفی است. من معنای سومی نمی شناسم که قابل انتساب به متن باشد. تفسیر عرفانی نه معنای عرفی است و نه معنای عقلی، بلکه معانی بی ربط است و لذا اعتبار ندارد.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 12 مارس 2018
|
|