چیستی ها
 
 
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما
 
 

حقانیت ادیان

 

….

+ نظر من اینه که فیلسوف تمام ایرانی فقط سهروردی است هرچند خیلی نمیتونم باهاش همراه باشم

در ایرانی بودن فارابی هم مناقشه بسیاره نه در ایران (حتی اگر مرزهایش را در حد اوج صفوی بدانیم ) تولد و مرگ یافته نه به زبان فارسی کتابی داره

….

+ سلام و ادب. جناب میری عزیز؛ آنچه آمد نکته ای بود از طرح بلندی که هم اکنون حدود 10 ماه است که در حال نگارش آن هستم و انشالله گمان کنم تا نهایی شدن آن حدود دو الی سه ماه دیگر زمان مانده باشد. طرح پیشنهادی حقیر در فهم روشمند قرآن چنانچه در پاره ای از مقالاتم آورده ام «قرآن شناسی کاربردی» نام دارد. طرحی که دیگر به دنبال درک نظری و خشک از قرآن نیست و در پی پیوند دادن متن قدسی با زندگی ساده و ملموس مسلمانان است. با مهر بی کران.

….

+ چگونگی نفوذ جریان سیاست‌گذار لیبرالیست (اباحی‌اساس) در ارکان جمهوری اسلامی ایران

(به گزارش محمد مالجو

رسم خط: محمد نورالهی)

به پایان دههٔ شصت که می‌رسیم اصولاً بخش مهمی از پروژهٔ جابجایی نخبگان اقتصادی صورت گرفته بود و حداقلهایی از یک بخش خصوصی کوچک معتمد نظام سیاسی شکل گرفته بود. در عین حال، انقلابیونی که کماکان در قطار انقلاب جای داشتند با پایان جنگ کاملاً فراغت یافته بودند که پس از سالها مبارزه برای پیروزی انقلاب و حذف سایر انقلابیون رقیب و پشت سر گذاشتن کابوس جنگ و در شرایطی که قدرت سیاسی را به‌تمامی قبضه کرده بودند به سراغ تحکیم و گسترش قدرت اقتصادی خودشان بروند. اینجاست که باید نقش اقتصاددانان دانشگاهی در سالهای بلافاصله پس از جنگ را ببینیم.

این اقتصاددانان راه حلی را پیش پای سیاستمداران انقلابی گذاشتند که باب طبع ارادهٔ جدید معطوف به مال‌اندوزی‌شان بود. گوهر اين راه حل در اين آموزه جلوه مي‌كرد كه منافع همگاني را كساني به نحو احسن برآورده مي‌سازند كه به دنبال منافع شخصي خويش باشند، خصوصاً در زمینهٔ امور اقتصادی و سرمایه‌گذاری و انباشت سرمایه. آموزهٔ جديد درحقيقت وجدان آن نخبگان انقلابي را آسوده مي‌كرد كه هم در دوره‌هاي طولاني مبارزه انقلابي براي پيروزي انقلاب و هم در ساليان جنگ براي حفظ انقلاب با اين تكليف روبه‌رو بودند كه بايد در خدمت خير همگاني باشند اما حالا كه قدرت را به دست گرفته بودند خود را دلبستهٔ فعاليت‌هاي مال‌اندوزانه مي‌ديدند.

مقبوليت اين آموزه ميان نخبگان سياسي حكومتي تا حد زيادي مرهون ارضاي نياز روانشناسانهٔ نسل نخبگان انقلابي بود كه كردارشان از آموزه‌هاي اخلاقي دوران مبارزهٔ انقلابي عميقاً فاصله گرفته بود. این آموزه در حقیقت در چارچوب گسترش نظام بازار آزاد در ایران پس از جنگ جلوه کرد.

اما چگونه بود که نخبگان انقلابی به این اقتصاددانان اعتماد کردند؟ برای فهم این فضا باید ببینیم خاستگاه فکری و سیاسی این اقتصاددانان دانشگاهی چه بود. در چند سال اول انقلاب و خصوصاً در فرایند انقلاب فرهنگی، اصولاً دانشکده‌های اقتصاد با کمبود شدید استاد روبرو بودند زیرا استادان سلطنت‌طلب و به‌اصطلاح طاغوتی و [نیز] چپگرا و غیراسلامی در حد وسیعی کنار گذاشته شده بودند. این کمبود نیروی دانشکده‌های اقتصاد در اوایل انقلاب عمدتاً با استخدام آن دسته از فارغ‌التحصیلان اقتصاد که طی دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی در دانشگاه‌های آمریکایی تحصیل کرده بودند و طی دورهٔ تحصیل در آمریکا غالباً در انجمنهای اسلامی با جریانهای اسلامی در ارتباط بودند برطرف شد. این دسته از اقتصاددانان غالباً در فضایی فکری تحصیل کرده بودند که شاهد افول سوسیال‌دموکراسی و ظهور جریان فکری نولیبرال در دانشگاههای امریکایی بود. در دهه ۱۹۷۰ بحران ساختاري در غرب پديد آمده بود كه تورم و بيكاري را همزمان افزایش می‌داد. دولتهاي سوسيال‌دموكرات راهي براي برون‌رفت از اين تورم و بيكاري همزمان نداشتند. راههاي مختلفي مطرح شد هم بین چپ رادیکال و هم میان راست افراطی. راه حل چپ رادیکال نگرفت. راه حل راست افراطی گرفت و بعدها نوليبراليسم نامیده شد. دانشگاههای امریکایی نیز در دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ آینه‌ای از همین فضا بودند. ازاینرو تازه‌فارغ‌التحصیلانی که در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ در آمریکا تحصیل کرده بودند و در دههٔ شصت خورشیدی به دانشکده‌های اقتصاد وارد شدند عمیقاً تحت تأثیر جریانی فکری بودند که بعدها نولیبرالیسم نامیده شد. اینان با ورود به عرصهٔ دانشگاهی، همزمان در مراکز تحقیقاتی و سیاستگذاری اقتصادی نیز وارد شده بودند و یک پا در دانشگاه و یک پا در دولت داشتند و در حقیقت مورد وثوق نظام سیاسی مستقر بودند. مسیری که این نیروهای معتمد در فردای پایان جنگ در سفره دولت گذاشتند نیاز روانشناسانهٔ سیاستمداران انقلابی را نیز برآورده می‌ساخت.

همزمان با پایان جنگ ایران و عراق نیز البته شاهد فروپاشی بلوک شرق بودیم و یگانه راه حلی که در سطح جهانی به برنامهٔ اصلی بدل شده بود همان راه حلی بود که جریان راست افراطی در انگلستان و آمریکا و بعدترها سراسر جهان در دستور کار قرار داده بود. وقتی ایران نیز با یک‌دهه تأخیری که از انقلاب و جنگ نشأت می‌گرفت تحت تأثیر اقتصاددانان دانشگاهی، به استراتژی بازارگرایانه روی آورد در عین حال صحنه از نیروهای مخالف فکری خالی شده بود. نامزدهای بالفعل و بالقوهٔ سیاسی که علی‌القاعده میان نیروهای چپگرا می‌بایست یافت می‌شدند پیشاپیش با شکست در صحنهٔ سیاسی ایران طی دهه شصت کنار رفته بودند.(۱)

۱) چرا از نیروها و اقتصادانان اسلامی سخن نمی‌گوید؟ آیا امثال آقای احمد توکلی هم نولیبرال اند؟ (محمد نورالهی)

ادامه در:

https://t.me/denkerfahr/1706

….

+ جناب مرتضا اشرفی!

قوی‌ترین دلیل بر یک امر وقوع آن است؛ وقتی این مسئله محقق و واقع شده که فیلسوفانی کلام غیر فلسفی را به شکل برهان درآورند، سخن از امتناع آن موجه نیست. تنها چارۀ شما آن است که در فلسفیت و برهانیت حاصل کار، نقد فلسفی کنید. یعنی:

یا با استقرای تام یکایک نصوص دینی برهانی‌شده به‌دست مسلمانان را از جهت قالب به نقد بکشانید و تبیین کنید که اینچه برهان انگاشته شده در واقع برهان نیست و خارج از حوزۀ معقولات است. یا آنقدر استقرای ناقص کنید که وثاقت خوانندۀ بی‌طرف را جلب کند.

ضمناً مایل‌ام این واقعیت روشن را یادآوری کنم که مادۀ خام هیچ یک از نظرات فلسفی در هیچ‌کدام از مکتب‌ها اصالتاً فلسفی نیست. چون عقل به‌خودی خود چیزی ندارد تا روش آنکه فلسفه باشد داشته باشد. عقل تا با عالم معنا مواجه نشود معقولی پدید نمی‌آورد و عالم معنا از علم و هنر و دین و عرفان و ... پدید آمده است. هریک از این امور مادام که با روش فلسفی تبیین شوند فلسفی‌اند ولو خاستگاه‌شان دین باشد. و اگر با این روش تبیین نشوند فلسفی نیستند ولو قطعی‌ترین و واضح‌ترین مسئله‌های علم باشند...

جناب ام.آ!

مسلماً وقتی از شما می‌پرسم که آیا به فلان نظریه‌ای که نقل کردم توجه کردید یا خیر، منظورم آن نیست که شما باید تسلیم آن نظریه شوید و نقد نکنید؛بلکه می‌پرسم تا در مورد آن به بحث بنشینیم و به همفهمی برسیم. من تصور می‌کنم پاسخ بسیاری از فرمایشات شما پیرامون "اسلامیت فلسفه" در صوت شمارۀ 9 پیشاپیش لحاظ شده‌اند...

به‌هر حال من با اصرار بر عنوان "فلسفۀ اسلامی" موافق نیستم و همچنان که گفتم آن را پدیده‌ای متأخر می‌دانم اما این طبیعی هم هست، چون مسلمانان با فلسفۀ دیگری غیر از آنچه خود به آن می‌پرداختند مواجه نبودند. اما حال که این عنوان رایج شده مخالف کاربرد آن هم نیستم و وجهی برای آن می‌شناسم. اول این‌که این فلسفه در بستر جهان اسلامی بالیده، همانطور که فلسفۀ غرب در بستر جهان غرب بالیده اما همۀ صاحب‌نظران‌اش -به‌خصوص در دوران ما- غربی نیستند. فلسفۀ یونان هم چنین بود و همۀ صاحب‌نظران آن یونانی نبودند. دوم آنکه عمده پرچمداران آن مسلمان بودند. سوم آنکه بُعد مابعدطبیعی آن که پایه و اساس فروعات دیگر آن است، عمیقاً با سنت اسلامی عجین شده است. حال اگر فکر می‌کنید این‌ها برای صدق صفت اسلامی بر فلسفه کفایت نمی‌کند اشکالی ندارد؛ با دلیل آن را رد کنید و عنوان دیگری را انتخاب کنید که هم دقیقاً ما را به همین سنت فلسفی رهنمون شود و هم بر این عنوان فعلی امتیاز داشته باشد. شخص من تعصبی بر استفاده از این عنوان ندارم.

نظری هم که از حکیم جوادی نقل کردم آن است که ایشان جزء اسلام در فلسفۀ اسلامی را نه به معنای اسلام شریعت، بلکه به معنای قرآنی اسلام می‌داند که امری فراتر از شریعت محمدی‌ست و در مقابل دیگر ادیان قرار نمی‌گیرد؛ بلکه این عنوان (دلالت بر سنت فلسفی "خداگروانه" و "جامع دغدغه‌های ناسوت و لاهوت" می‌کند و) مقابل الحاد قرار می‌گیرد.

جناب علیرضا معینی!

حقاً فرمایشات شما معین بحث ما شد و بر گفتنی‌ها افزود.

البته من نمی‌گویم که باید این معرفت جامع را صرفاً از فلسفۀ کهن خود استخراج کنیم؛ اما قائل‌ام به اینکه فلسفۀ متقدمان ما هم از حیث جامعیت، هم از حیث روش و هم از حیث محتوا می‌تواند به ما در رسیدن به این جامعیت یاری قابل توجهی برساند. یعنی بهرمندی از این سنت عظیم، تجربه‌ای در راه پیش روی‌مان می‌گذارد که از حرکت‌های متفرقانه و کورمالانۀ ما خواهد کاست. اما بی‌گمان چنین است که اکتفا به آن افق روشنی در برابر چشم ما نمی‌گشاید.

من فکر می‌کنم اگر با توشۀ سرشاری از فلسفۀ کهن، فلسفۀ نوین را بیاموزیم در این امر موفق‌تر باشیم؛ چون در سابقۀ تاریخی ذهن خود یک الگوی جامعیت اندوخته‌ایم. لذا خود من نیز که فعلاً طالب علمی جوان و ناپخته هستم، ترجیح‌ام بر این قرار گرفت که در حال حاضر بکوشم تا شناخت کافی از سنت فلسفی‌مان کسب کنم و سپس به فلسفۀ نوین و علوم روز بپردازم. لیکن اهمیت توجه به پژوهشگران جهان را تصدیق می‌کنم.

__________

با عذر دلنشین شما برای امام محمد غزالی (ره) نیز همدلی دارم و واقعاً غزالی را دانشمندی دغدغمند حقیقت می‌دانم که این حق‌طلبی او بسیار فیلسوفانه‌ است تا متکلمانه. لیکن اشکال وارد به غزالی خطای نظری او نیست؛ ما ناراحت نیسیتم که چرا ایشان و سایر متکلمان ما را نقد کردند، که نقد ذاتاً مطلوب است. ما هم نقدشان کردیم. ما به آن عالیجناب نمی‌گوییم که «مولانا! تو چرا در دوران جوانی‌ات چنان نظراتی راجع به فلسفه داشته‌ای؟!» بلکه ضمن احترام به قاعدۀ شریف آزادی بیان و اعتراف به این‌که همۀ ما اهل اندیشه در فراز و نشیب زندگی خود دچار تحولات می‌شویم به ایشان عرض می‌کنیم: «تو چرا فیلسوفان را تکفیر کردی و با این تکفیر خود، دستاویز شرعی در اختیار حکومت خودکامۀ عباسی قرار دادی تا عرصه را بر اهل حکمت ببندند و دین و دنیای مردم را به گند تشرع‌مآبانۀ خود تا قرن‌های بعد بیالایند؟» آنگاه شاید پاسخ این غزالی خیالی این باشد: «من نمی‌دانستم کلام من چنین گزکی به دست دشمن می‌دهد. بعد هم که پشیمان شدم هم به لحاظ معرفتی از وضع سابق خود بازگشتم، هم از دستگاه قدرت کناره گرفتم و هم کوشیدم با رسالاتی مثل "الفیصلة بین الاسلام و الزندقة" به این آشفته‌بازار داغ تکفیری‌های متعصب پایان بدهم. من آنچه در توان داشتم انجام دادم و خدا را قاضی نهایی می‌دانم. اما شما به خطای معرفتی من توجه کنید تا عبرت بگیرید؛ در رد مخالفان خود تند نروید، نسبت به روزگار خود هشیار باشید و اگر سخنی و نظری به باور شما راست آمد، به برادرم شیخ اجل سعدی (ره) اقتدا کنید که "جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت!" بدانید که کلام اگر از دهان یا قلم شما بیرون آمد دیگر در بند شما نیست؛ پس مراقب باشید که چه چیزی را دستاویز چه کسی می‌کنید...»

….

+ سلام دیشب کنفرانستون صوتی بود و گوش ندادم چون نتم ضعیف بود

چطور ابن رشد که شارح ارسطو هست رو فقط بعد از حملات غزالی فیلسوف دونستيد

در صورتی که فخر رازی

خواجه نصیر و ملاصدرا و امام غزالی خودشون فیلسوف اورجينال هستن🤔

….

+ جناب مهدی کریمی!

همچنان که گفتم من راجع به اینکه علوم جدید باید با متد فلسفی باشند یا نباشند، نظری ندارم. سخن من آن بود که یافته‌های علوم روز در فلسفه اثرگذارند و تا متخصص در این امور نشویم نسبت فلسفه را با آن درنمی‌یابیم. پس همچنان بر سر سخن خود هستم که ما اهل حکمت وظیفه داریم به علم روز هم بپردازیم و باید برای فراهم ساختن فرصت آن تدبیر کنیم.

مسئلۀ دیگر آنکه من اصراری ندارم تا حتماً از زاویۀ فلسفۀ اسلامی (در معنای سنتی آن و بدون بهره‌وری آن از فلسفۀ مدرن) مسئله‌های فلسفۀ مدرن را دریابم، حتا دغدغۀ آن را هم ندارم. به دو دلیل: یکی آنکه هرچند در بافتار فلسفۀ غربی نیستم، این‌قدر می‌فهمم که میان آن و فلسفۀ ما تفاوتی عمیق وجود دارد پس اصرار بر اکتفا به زاویۀ فلسفۀ اسلامی در فهم این امور به‌مثابۀ تحریف آن‌هاست که من علاقمند به این کار نیستم. همانطور که از بعضی دوستان علاقمند به فلسفۀ غرب انتظار دارم گاهی هم عینک این فلسفه را در فهم فلسفۀ اسلامی از چشم مبارک بردارند! دوم آنکه من اصراری ندارم تا حتماً انسانی مدرن باشم و محدود به زمانۀ خود بیندیشم و چون معتقدم تعمق جامع در اندیشۀ پیشینی و اندیشۀ فعلی ما را برای تعمق به آینده و فرا رفتن از حصار زمانه یاری می‌دهد مطالعۀ جهانبینی سنت را لازم می‌دانم. و در این امر صرفاً به فلسفه نظر ندارم.

اینکه در فلسفۀ اسلامی میان زندگی و فلسفه گسست واقع شده را قبول دارم اما این کاملاً طبیعی‌ست، به سبب آنکه جهان سنتی ما هنوز از دوران فترت و اضطراب گذار عبور نکرده است. عبور از این فرایند احتمالاً یا با تسلیم محض به جهانبینی نوین محقق می‌شود یا با بازسازی خویش و فراتر رفتن از گذشتۀ خود و حال دیگری. شما وجه اول را گرفته‌اید و می‌فرمایید: «ما راهی نداریم جز آنکه تنها در نظام فلسفی غربی بیندیشیم و نهایت در آن اجتهاد کنیم.» من می‌گویم این نتیجه‌گیری جزمی‌ست و من میانۀ خوبی با نتیجۀ جزمی ندارم. می‌گویم شما در آنچه نسبت به آن اطمینان و ایمنی بیشتری می‌یابید حرکت کنید، اشکالی ندارد، ما نیز چنین خواهیم کرد؛ در نهایت جامعه حاجت به تضارب فکری دارد، ولی اگر فکر ما آنقدر غنی نباشد تا در رقابت با فکر شما برقرار بماند خواه‌ناخواه مستحیل خواهد شد. با توصیۀ پیشینی چیزی عوض نمی‌شود...

دقیقاً نقد اول شما را درنیافتم، تصور می‌کنم تا حدی التفات کامل واقع نشده باشد. مثلاً همین اولین نمونه‌ای که می‌آورید مبنی بر اینکه کلی‌گویی کرده‌ام و مصداق نیاورده‌ام. اتفاقاً چند مثال‌ آن را بلافاصله ذکر کرده بودم: روانشناسی، فیزیک، پزشکی و... نمونۀ دوم‌تان به همین ترتیب که چندین‌بار ریاضیات و طبیعیات فلسفۀ قدیم را ذکر کردم، با اینکه این مطلب تازه‌ای نیست و همه می‌دانند آن علوم از رشد باز مانده است. بعضی از مسئله‌ها نیز ناظر به توصیه‌های کلی‌اند و جای مثال ندارند. به هر حال شاید من دقیقاً منظور شما از مثال را درنمی‌یابم...

____

در مورد شیوۀ آموزشی دانشگاهی من با شما همدلی بسیاری دارم و عمیقاً معتقدم دانشگاه حکیم تربیت نمی‌کند. البته به نظام آموزشی حوزه نیز انتقادات بسیار تند و تیزی دارم و آن را فشل می‌دانم. ولی در اصل اینکه حوزه فلسفۀ اسلامی را عمیقتر و بیشتر از دانشگاه کار می‌کند هیچ اختلافی با شما ندارم. با این همه همانطور که خود اذعان کردید این واقعیت نباید مانع آزاداندیشی باشد و به تقدیس نظرات فیلسوفان مسلمان بینجامد و راه نقد را ببندد. ما فقط با قوت استدلال کار داریم؛ ولو یک رفتگر بتواند چنان استدلالی بیاورد. ضمناً آن دانشجوی دکتری نیز خود از زمرۀ فاضلان بود، اما اگر نبود هم نقد او بر ملاصدرا هرگز جای برآشفتگی نداشت.

خب، فکر می‌کنم فرمایشات دیشب همه پاسخ گفته شد و چیزی دیگر نیافتم. امیدوارم سخن عزیزی از قلم نیفتاده باشد.

یک نکتۀ دیگر را هم با توجه به بعضی صحبت‌ها مفید می‌دانم. به نظر می‌رسد که بعضی دوستان به سبب آنکه در اندیشۀ دینی فیلسوفان مسلمان پس‌زمینۀ دینی مشهود است، آن را متهم به تئولوژیک/کلامی بودن می‌کنند و معتقد به پیشفرض در آن‌اند. خطاب به این دوستان می‌گویم:

اولاً کار فلسفه تبیین عقلانی اندیشه‌هاست. و شما اگر با متون دینی انس داشته باشید نمی‌توانید منکر وجود اندیشه‌های عمیق در آن باشید. برای نمونه پیشنهاد می‌کنم فقط همان صفحات اول کتاب اصول کافی را تورق کنید. حال اگر در دین اندیشۀ مفید و عمیق وجود داشته باشد ما نباید به آن بپردازیم تا مبادا دیگران فکر کنند که ما سخن کلامی نوشته‌ایم؟

دوماً تأثر فیلسوف از بافت زمان و مکان خود امری اجتناب‌ناپذیر است و نامطلوب هم نیست، نمی‌توان بر اساس تأثر سخن از پیشفرض گفت و الا در هیچ کجای شرق و غرب عالم فیلسوف بی پیشفرض یافت نخواهد شد!

این چنین رویکردی بیشتر به ناسزای علمی می‌ماند و فیلسوفانه نیست...

سلام. من چنین چیزی نگفتم. عزیزی پرسید که چه کسی را می‌توان کاملاً وقف بافتار یونانی دانست. من عرض کردم شاید با مسامحه بتوان ابن‌رشد را ذکر کرد، چون جنبۀ یونانی در او غلبۀ بیشتری دارد.

….

+ اول کنفرانس فرمودید بعد از حملات غزالی فقط ابن رشد فیلسوف بوده

بقیه متکلم🤔

فخر رازی درسته متکلم بود

ولی در مقام فیلسوف خیلی قویتر از ابن رشد ظاهر شد

….

+ راست‌اش را بخواهید من از دیشب دارم احساس می‌کنم دوستان به متنی که اول کار نوشتم و تذکرات مهمی بود توجه کافی عنایت نکردند و بعضی سؤالات به همین سبب ایجاد شد.

حال عیبی ندارد برادرجان😊 بفرمایید، آن قسمت محل بحث را عیناً تکرار می‌کنم:

«سخن از جراحت‌های وارده به فلسفۀ اسلامی به معنای آن نیست که من قائل به خاموشی چراغ آن باشم. باری، یک دیدگاه آن است که فلسفه در جهان اسلام پس از غزالی از میان رفت و ما جز ابن‌رشد با فیلسوف دیگری مواجه نیستیم و مابقی متکلمانی هستند در قامت فیلسوف. لیکن من به نمایندگی از این دیدگاه سخن نمی‌گویم. همچنین توجه من به این آسیب‌ها منافی آن نیست که نقطه‌های قوت فلسفۀ پساغزالی و توفیقات آن را تصدیق کنم. نقطه‌های قوتی که بسیار هم گفته‌اند و ای بسا که برای خود غزالی بتوان سهمی در این پیشرفت‌ها در نظر گرفت. بنابراین من تمایلی به نگاه صفر و صدی به موضوع ندارم.»

...لیکن به نمایندگی از این دیدگاه سخن نمی‌گویم...

….

+ 👍

حملات امام غزالی نقطه قوت و اوج فلسفه اسلامی هست ولی اشتباه تکفيرش بود که البته صریحا نبود

و به قول ملاصدرا امام غزالی تقیه کرده بود

تا خودش بتونه به تفلسف ادامه بده

کار درست رو امام فخر کرد گفت چیزای درستی هم گفته ارسطو ولی چرند هم زیاد گفته

نباید تکفیر کنیم مثل فقها و کامل دور بندازيم

یا مثل فلاسفه کاملا بگیم حق با ارسطو هست

….

+ با اصل دغدغۀ شما موافق‌ام.

اما این را می‌گویم که جریان فلسفۀ اسلامی از همان پدرش یعنی -فارابی (ره)- مسیر آزاداندیشی را در پیش گرفته و یونانی صرف نبود. چندان که خود فارابی در رسالۀ "فیما ینبغی ان یقدم قبل تعلم الفلسفة" به نوآموزان تذکر می‌دهد که نه باید چنان شیفتۀ ارسطو شد که بر او تعصب پیدا کرد و کلام او را بر کلام حقی که معارض آن است برگزید و نه باید به بغض و تکذیب او پرداخت. او در نسبت شاگرد و استاد نیز، شاگرد را هم از بی‌پروایی و هم از تواضع افراطی در برابر استاد می‌پرهیزاند.

و از ابن‌سینا نیز مشهور است که جایی در پاسخ به انتقادات ابوریحان گفت: «من مسئول‌ام به آنچه که خود می‌گویم؛ نه آنچه ارسطو گفته است.»

جریان انقطاع از یونان رو به جلو بود و حرکت غزالی شاید بر سرعت آن افزوده باشد، اما آن لطمات جبران‌ناشده تا به امروز را نیز همراه داست. حرکت غزالی فشاری عجولانه بر این روند انقطاعی وارد کرد و به سبب همین عجولانگی خسارت زد.

….

+ بله قوی ترین دلیل بر یک امر وقوع آنست

ولی

ابراز یک اندیشه دلیل بر صحت آن نیست.

بطلمیوس هیئت نجومی خود را با افلاک متعدد تحلیل کرد.

اما صرف ابراز چنین سخنانی دلیل بر صحت هیئت بطلمیوسی نیست.

بله من کاملا با شما موافقم که نظراتی توسط فیلسوفان مسلمان ابراز شده است.

اما

اولا :این ابرازات هیچ دلیلی بر وجود فلسفه اسلامی نیست

ثانیا: فلسفه آنها علمی به.معنای مدرن آن نیست.

یعنی می توان شبیه چنان نظراتی کاملا مخالف با آنها داشت و سراسر عمر جدل کرد و به جایی نرسید

برای مثال

اینکه اصالت با جوهر است یا ماهیت یکدجدل بی پایان است.

….

+ منظومه فکری غزالی چی بود که شما اوج فلسفه اسلامی میدانیش ؟

نوآوریهای فارابی ابن سینا سهروردی صدرا را میشه قیاس کرد با غزالی

….

+ و علیکم سلام و رحمت. من جملات پایانی نقد شما را با تعلیقه و تبصره‌ای خاص قبول دارم که آن را چنین تقریر می‌کنم:

پاره‌ای از مسئله‌های انتزاعی به سبب آن‌که وراتر از ادراک و تجربۀ ما هستند صرفاً یک پاسخ ندارند، و از زاویه‌های گوناگون پاسخ‌های گوناگون می‌دهند. (و این است معنای "نحن نلقی الخلاف"😌) اشکال آن جایی پیدا می‌شود که عقل عملی ما ضعیف شود و سراسر گرفتار انتزاعیات بماند.

ذهن بشر خودبه‌خود جوّال است و حاجت به اندیشیدن دارد. اگر علم متنوع و کافی به آن ندهی و آن را مشغول به خلق اندیشه نداری، به #اختلاق می‌افتد و همان مسئله‌های کهنه را پیاپی تکرار و نشخوار می‌کند! یعنی اگر به حل مسئله‌های مختلف و مورد نیاز بشری که قسمی از آن‌ها عملی و قسمی دیگر نظری‌ست مشغول نشود، با همانچه دارد کشتی می‌گیرد و این درست یکی از آفت‌های فلسفۀ پساغزالی‌ست که از زوال فروع مختلف حکمت منتج می‌گردد و به روزگار ما می‌رسد که پاره‌ای فلسفی‌ها تماماً وقف وحدت وجودند؛ گویا در این عالم چیزی جز وحدت وجود جای اندیشیدن ندارد!

حکیم فارابی (ره) پیشاپیش بر این نقص هشدار می‌داد، آنجا که فرمود: «اگر علوم نظری انفرادی و انتزاعی شود و قوۀ کاربرد آن منتفی گردد، فلسفه ناقص است؛ زیرا فیلسوف کامل نه تنها عالم به علوم نظری‌ست؛ بلکه قدرت اطلاق و کاربرد آن علوم را هم دارد و هرچه قوت‌اش بر ایجاد ارادی امور به نحو بالفعل بیشتر باشد، فلسفه‌اش کاملتر است و اوست که رئیس مدینه و معلم قوم است.»

الفارابی، ابونصر محمد بن محمد. (1995م). تحصیل السعادة. التقدیم: علی بو ملحم. بیروت، دار و مکتبة الهلال. ص87

….

+ بله متاسفانه این تفکرات در آثار جناب غزالی بسیار به دور از مبانی خود دین هست و شاید به نوعی حسن و قبح ذاتی و عقلی اموزه های دین رو میبره زیرسوال ونسبی میدانه اون رو که این خطری بزرگ هست و به دور از انصاف...

….

+ انتظار می رود که از خود غزالی نقل گردد....

….

+ محمد غزالی احیاء العلوم جلد ۳ صفحه ۱۴۶

….

+ عزیزم اولا

غزالی باید حرف خودش نقل بشه

دوما غزالی قائل به حسن و قبح ذاتي فعل نیست

یعنی دروغ ذاتا نه بده نه خوب بستگی به استفاده ما داره

به عبارتی

کانسيکونشاليست یا يوتيليتياريانيسم بود

….

+ خب غزالی اشعری است و عقایدش مشخص

….

+ خب منم گفتم حسن و قبح ذاتی و علقی رو معتقد نیست و نسبی میدونه

حداقل در بحث دروغ که این با مبانی دست کم شیعه نمیخونه و نگاه اشاعره هست

واین یعنی ما اموزه های دین رو به حسب زمان و مکان و ...عین موم تو دستمون بگیریم و تغییرش بدیم

….

+ استفاده ما نه ،حکم خدا

نگاه اشاعره نه معتزله

معتزله از شیعیان عقل گراتر بودند

….

+ اتفاقا نگاه شیعه برگرفته از معتزله هست

و اینجا غزالی بهترین موضع رو داره و منکر عقل نشده

رجوع شود به کتاب قانون التاويل

….

+ شیعه حسن و قبح نسبی رو باورمنده؟🙂

….

+ غزالی و دروغ.....غزالی با نقل حدیثی از پیامبر می گوید...ام کلثوم گفت شنیدم که پیامبر در سه چیز رخصت دروغ داد...مردی که سخن گوید و مراد او اصلاح باشد و مردی که از اصلاح جنگ سخن گوید....مانع جنگ شود....و مردی که با زن خود و یا زنی که به شوهر خود دروغ گوید...برای ایجاد محبت...

….

+ اینها فرا اخلاق اند. . .مگر فيلسوفان به نسبی بودن اخلاق معتقد نیستند?

….

+ موحد بودن را با نگاهی فلسفی تعریف کردند و تحلیلشان بسیار زیبا بود .

حتی تعریف موحد بودن و عقل بالذات موحد را بسیار عالی توضیح دادند .

….

+ خب تمسک به یک حدیث و تعمیم دادنش نزد غزالی مجاز هست و درمثال ما مناقشه میشه؟

مگر غزالی اهل سنت نبود؟خود وی قیاس را تا چه حد قبول داشت؟

چگونه هست یک حکم اینطور خاص مورد دقت قرار میگیرد و احکام دیگر خیر؟یعنی فلسفه دروغ محدود در تاثیرش هست؟

….

+ اگر مسلمان هستیم یا یهودی یا مسیحی در ادیانمان متاسفانه دروغ تجویز گردیده است.....اگر پیرو اخلاق فضیلت محور باشیم یا فایده گرا بازهم شرایطی را برای دروغ گفتن خواهیم داشت....تنها یک مکتب در جهان دروغ را هر حالتی ضد اخلاق می داند و آن فقط کانت است با اخلاق کانتی.....

….

+ همین فقره

کانت میگه دروغ نباید گفت حتی اگر باعث مرگ هزاران نفر شود

اگر بتونی دفاع کنی خوبه

….

+ اما به نظرم اشتباه است. . . ببینید شما همه مباحث را با خلط می کنید. اساسا به دلایل عقلی و فلسفی اخلاق نمیتواند مطلق باشد ( حتی در دیدگاه ادیان) . . . من یک سوال از شما برادر بزرگوار دارم. . . اگر شما توانایی جلوگیری از جنگ جهاني دوم با ميليون ها قربانی را داشته باشید ، اگر شما امکان نجات جان انسانی را با یک دروغ داشته باشید آيا کار شما " غیر اخلاقی" است?

این مسائل به " فرا اخلاق " معروفند و غیر قابل انکار. . .

….

+ بنده اخلاق را بالاتر از دین میدانم....بنده در روابط انسانی اخلاق کانت را می پسندم و در مسایل ملی فایده گرایی و اعتقاد به انسان فضیلت مند را خطر ناک میدانم.....توضیح کلی.... دین اسلام بد و خوب را تعریف نمیکند و فرض را این میداند که همه بد و خوب را میشناسند....فرضا نمیگوید عمل صالح چیست و دزدی چرا بد است.....به عبارت دیگر دین تعاریف موجود را قبول میکند......بحث اخلاق کانت..این نوع تعریف از اخلاق انسان را دارای شان میداند و با قانون اخلاقی خود انسان را درست تعریف می کند و من این نوع اخلاق را در روابط اجتماعی می پسندم اما همین اخلاق رو در برخورد دولت نمی پسندم چون مانع رشد کلی جامعه و تباهی ثروت های ملی میشود......شما تصور کنید در یک جنگل ما یک کارخانه چوب بری داریم و خیلی ها در آن منطقه از وجود این کارخانه امرار معاش میکنند طبق قانون کانت این کارخانه چون باعث حفظ شان انسانها شده باید باشد اما فایده گرای بیشترین سود را برای بیشترین تعداد در نظر می گیرد لذا وجود این کارخانه باعث نابودی جنگلی میشود که برای مردمان یک کشور وجودش لازم است و دولت اگر فایده گرا باشد باید کارخانه را تعطیل کند.....

….

+ تلاش حکومت در پیاده سازی احکام اسلامی است

البته که بنده نمیگویم توانسته پیاده کنه

ولی مثلا در بحثی مثل حجاب هم سعی بر پیاده کردن دستورات مورد باور اکثریت جامعه که دین اسلام باشد را درقالب قوانین داشته و باز میشود درموردش بحث کرد که حدود این احکام چه هست و اینها

ولی اشکالات در فرهنگ سازی نمیتواند اصل یک قانون مبتنی بر اموزه دینی را زیر سوال ببرد

تا زمانی که این باورها و ارزش ها بشوند ضد ارزش

که به نظر بنده روز به روز افراد جامعه دارند به این سمت میروند

واگر اینگونه باشد حجاب درمعنی که مدنظر دینباوران است نمیتواند بعنوان قانون اجرائی شود

….

+ با تشکر از شما. . .ببینید من هم معتقد به جدایی ساحت ادیان و اخلاق هستم و الزامی در رابطه ی این دو نمی بینم و نمی دانم شما چرا بحث را به این سمت کشاندید. سوال من واضح بود. شما با مثالی که خودتان فرموديد عملا اعتقاد به " اخلاق کانتی " را زیر سوال بردید. بنده هم خواستم با همچین مثالي این نقد را داشته باشم که خوتان مستفيض بودید. . .

….

+ بنده گفنتم دوستدار اخلاق کانت هستم....اما نه اینکه این نوع اخلاق را برای هر امری تجویز نمایم....

….

+ ابن رشد هم تو تهافت التهافت میگه شاید به خاطر اینکه حاکم شرع گفته نوشته

….

+ غزالی با روشی فلسفی کلامی به جنگ فلسفه رفت

….

+ اینکه غزالی با فارابی و ابن سینا طرف شد از آنرو نبود که با فلسفه و فلاسف در کلیت آن مشکل داشت باشد....فارابی و ابن سینا نظام مابعد الطبیعی و کیهان شناختی پیچیده را ساخته بودند که قابلیت جایگزینی اعتقادات اسلامی را داشت...این نظام نو افلاطونی شباهتی اندک با جهان بینی قرآنی داشت و از همان ابتدا با تردیدهای علمای سنتی روبرو شد....اما چون بر فلسفه احاطه نداشتند توان تقابل با آنرا در خود ندیدند.....در بحث معاد فارابی در کتاب اهل مدینه می گوید:سرنوشت نفس پس از ترک بدن به میزان ادراکش از سعادت حقیقی و تمایلش به سکونت در جهان معقول بستگی دارد.نفوس به محض جدایی از بدن های شان وقتی به جمع کثیری از نفوس مشابه در جهان معقول می پیوندند، سعادت شان فزونی می یابد. اما نفوسی که سعادت شان در این دنیا منحصر در لذات جسمانی بوده است از بدنی به بدن دیگر همین طور تا ابد منتقل می شوند.نفوس سرکش همچنان در صورت های مادی پست جای می گیرند تا اینکه به سطح حیوانی تنزل یابند و سپس کاملا از بین می روند.......حالا شما بگید آیا مقابله با این گفتار، وظیفه یک دیندار معتقد به قرآن مثل غزالی نیست؟؟؟؟

….

+ به قول مرحوم ملاصدرا غزالی به جنگ پهلوانان رفته و فقط اسلحه باخود برده بدون انکه زور و شجاعت داشته باشد...

….

+ خود غزالی با نگارش مقاصد الفلاسفه کمک کرد به گسترش فلسفه

علی رغم مقصودش

….

+ تمام کیفیات دینداری یکسان نیستند ، مثلاً نیوتن دیندار بود ، ببینید اینکه از بدنه دین سوال نمی کردند یک چیز است و اینکه کلا دید فلسفی نداشتند چیزی دیگر ( که نشدنی است )، انقلاب نیوتنی گویای پرسشگری او در ساحت علم است

….

+ گالیله محاکمه میشه چون از لحاظ علمی ثابت میکنه هستی خورشید محور هست

ولی چون منافات دارد با نص صریح ایات تورات محاکمه میشود

….

+ یعنی بدون آنکه فهم یا درکی از خدا داشته باشم ، ایمان آورده ام ؟

ایمان آورده ام ، یعنی چه ؟

مشکلی در دیدگاه شما وجود دارد و اینکه با مثال می خواهید حکم کلی ارائه کنید و این خطاست .

مثلا پیرزن فلان ادعایی داشت پس نتیجتا کل دین اینگونه است ، یا گالیله در مقابل بخشی از کلیسا ایستاد پس کل دین اینگونه است .

این نتایج قابل اعتناء نیست .

حکم کلی بر اساس گزاره های کلی اثبات شده ارائه می شود نه با مثال .

با مثال ، یک حکم کلی را رد می کنند نه اثبات .

….

+ شما میتوانید اثبات کنید مسیح فرزند خداست؟

….

+ ما در چارچوب اسلام ، کلام اسلامی رو داریم ، البته پیشفرض هایی داره که »باید « قبولشون کرد بعد وارد مباحث شد ، از جمله وجود واجب الوجود ، اینکه حالا فارابی و ... سعی در ارائه برهان کردن ، بله واقعیتش اینه که این برهان ها چفت و بست درست و حسابی ندارن

….

+ دینی که عقلانی نباشه خودبخود در طول زمان از بین میره همینکه اد یان در دراز مدت مانده ان یعنی عقلانی اند هرچند منابع معرفتی ادیان ممکنه وحی یا ...باشه ولی اگه عقلانی نباشن در پیاده سازی با مشکل تناقض مواجه میشن ..لذا دینهای پایدار الزاما عقلانی هم بوده اند

….

+ دین مانع پرسشگری نیست

مگر اینکه به ایدئولوژی تقلیل پیدا کنه

ان که مانع پرسشگری میشه اربابان وسخنگویان دین هستند..

….

+ هر ایدئولوژی و دستورالعملی که از سوی مکاتب ارائه میشه و منبع اون رو آسمان یا خدا میدونن و مردم باید این دستورالعمل ها رو در زندگیشون به کار بگیرن البته این تعریف کلی بنده هستش و وارد جزئیات نشدم

….

+ هیچ دردی از من دوا نمی کند .

چه بپذیرم که پسر خدا هست یا پسر خدا نیست .

اما مسائل مهمتری داریم که می توانیم آنها را پیگیری کنیم .

امروزه باید نگاهی پدیدارشناسانه داشت .

اخلاق در دین تعریف نمی شود ، بلکه دین بر اساس اخلاق تعریف شده است .

در واقع اخلاق مقدم بر دین است اما دین سرزمینی است که اخلاق در آن بارور می گردد .

چرا ندارد ؟

انسان می تواند بدون دین هم زیست اخلاقی داشته باشد .

اما دین مدعی است که در سرزمینش ، اکمال اخلاق تضمین شده است .

….

+ ممکن است اخلاق در دین دچار انحطاط شود

وقتی میگوییم دین تمام ادیان را با تمام مشخصات در نطر بگیریم

در برخی ادیان اتتقام جویی و قتل در جهت انتقام امری مطلوب و بلکه مورد تکریم است

مانند ادیان شرق آسیا

اخلاق در متن هر دین با دهنیاتی که ما از اخلاق داریم کاملا متفاوت است

ممکن است ضرب و شتم و خشونت هم بخشی از اخلاقیات یک دین باشد

….

+ اگه تجربه را تنها منبع معرفتی بدانیم بسیاری از گزارهای یقینی ما زیر سواله..مثلا چون شما تجربه نکرده اید که زمین دور خورشید میچرخد لذا پذیرش این گزاره غیر عقلانیست

….

+ بله

عرض کردم که ادعای بنده امری شخصی نیست .

در واقع برای بحث درون دینی می توانم سند درون دینی تقدیم کنم .

مگر سایر شریعتها ، وحیانی نیستند ، مگر اسلام در ادامه ی آنها نیست ؟

چون اسلام کامل کننده ی شریعتهاست پس سندم را از اسلام تقدیم کردم .

البته به نظرم بحث فرداشب ، پلورالیسم است که به پلورالیسم دینی هم مربوط خواهد شد .

….

+ یک مثال دیگر میزنم برای مشکل اتکا به تجربه...

شما در جمع صد نفره ای هستید و یک گربه را میبینید..

اگر ۹۹ نفر اون جمع بگن اون یک "سگ"هست در یقین خود که گربه هست و با چشم خودت دیدی شک میکنی..البته مجبوری برای اینکه ببینی حرف شما درسته یا اون ۹۹ نفر بازم باید مراجعه کنی به افرار دیگر...

….

+ این پارادوکس

یکی از پارادوکس های شناخته شده مغزی است ، و همین استدلال برای حرف خود شما می شود ب کار برد ،مسیح یک انسان بود و فرزند خدا نبود ،چون همه گفته اند او فرزنده خدا است پس ب عقل خود شک میکنیم و این گزاره را صادق می دانیم .

البته نزدیک به مغالطه قمار باز هم هست حرف شما

….

+ عرض کردم

شما می خواهید درون دینی دفاع کنید و این روش در گروه فلسفی بی معناست .

از طرفی اکر بخواهیم بحث درون دینی کنیم ، ادمین های گروه به اندازه کافی ، توانمند هستند اما هدف ما گفتگویی فلسفی است .

لطفا در این موضوع ادامه ندهید .

سپاس

….

+ مسیح فرزند خداست چون منبع معرفتی برای این گزاره تجربه نیست..مبنع معرفتی کتاب مقدسه..باید اول کتاب مقدس رو قبول داشت بعد این گزاره رو..

واین غیر عقلانی نیست.چون ما(طرفداران ادیان) خداوند و پیامبرش را مبری از دروغ میدانیم

….

+ جناب ایران دوست بزرگوار چه عاملی باعث میشه شما از نقد دین گریزان باشید ؟

پس دین انقدر پایه های سست دارد ؟

خوب بحث هم همینجاست

پس یا دفاع عقلانی بفرمایید و یا از مجادله و دلسوزیهای بی فایده دست بردارید

….

+ من از نقد علمی و منصفانه باور ها و عقاید میلیون ها انسان استقبال میکنم

این نقد ها باعث رشد و پویایی عقول شریعت محور میشود

منتها طعنه و نقد غیر علمی چز تحریک احساسات نتیجه ای ندارد

اتفاقا بنده دین را تحقیقی پذیرفتم و قبلا اصلا به دین فکر نمیکردم

انقدر دین اسلام واقعی پایه های محکم دارد که روزی عالم را پر میکند

و این وعده الهی است که تخلفی از ان نیست🌹🌹🌹🌹

….

+ بنطرم پارادوکس نیست چون من نگفتم تمام گزاره های تجربی گفتم بسیاری ..مثلا این گزاره الزاما برپایه اعتماد نیست

مثلا اب با گرما میجوشد و اگه تمام دنیا بگن نمیجوشد من شک نمیکنم چون خودم بارها و بارها و در شرایط مختلف امتحان میکنم و میتونه گزاره یقینی بشه..و اگه شک کردم میتونم انجامش بدم

….

+ عقل در ذات خود خطا ندارد

ولی درمعنی قوه تحلیلیه اگر تقلیل یابد معنای عقل انوقت با ادراکات حسی نتایجی را استخراج خواهد کرد که اگر این ادراکات ناقص باشند نتیجه عقل به معنی قوه تحلیلیه نیز میتواند دچار اشتباه شود

و چنین تحلیلی را نمیتوان ملاک معتبری در رسیدن به حقایق دانست

….

+ نتیجه اش چه خواهد شد ؟

دلیل عقلی به باور بدل نخواهد شد ؟

….

+ خب بزرگوار اونچه رو که شما فرمودین عراق نبود بلکه خلافت اسلامی بود که یکی از ممالکش شام بود که عراق دوباره بخشی از اون، و درباره اون تنفر مذهبی خاص از خواجه نصیر رو باید بگم ، که میدونیم این شامل ایران امروزی هم میشد چون همون موقع هم ایران اکثرا اهل تسنن بودن، و درباره از بین رفتن خلافت عباسی هم بگم که مسأله بیشتر هویتی بود ، چون خلافتی دیگه وجود نداشت، چیزی شبیه سال ۱۹۲۳ و انحلال عثمانی ها

….

+ چنانچه عقل در طول زمان به نتیجه ای غیر از باور رسید چه باید کرد؟ طرف کدام باید رفت؟

….

+ هنوز شما نسبت عقل و باور را مشخص نکردید .

اگر ریپلای هم بفرمایید آنگاه متوجه خواهیم شد که روی سخن شما چه کسی است

….

+ معیار سنجش عقل است یا باور

….

+ بر شما سلام. اینک متوجه مقصودتان شدم.

حق با شماست؛ شاید در بیان‌ام تفکیک واضحی به‌خرج نداده‌ام، حال در توضیح باید بگویم تفکیک میان دو معنای متقدم و متأخر فلسفه را در سخن من لحاظ کنید: یکی معنای متأخر و خاص فلسفه است که همان بعد مابعدطبیعی فلسفی‌ست و آنچه امروزه ما به‌عنوان فلسفه می‌شناسیم

دیگر معنای متقدم و عام آن و وسعتی که از قلمروی علم در بر داشت.

من در ابتدا بر نابودی فروع فلسفۀ متقدم از این حیث تأسف خوردم که آن علوم -خواه بتوان امروزه نیز آنها را فلسفه دانست و خواه نه- از میان رفتند و عقبماندگی علمی برای ما مسلمانان رقم زدند.

اما در پایان سخن‌ام که شما اهل حکمت را دعوت به آموختن علوم جدید کردم، به این معنا نبود که الزاماً باید این علوم را دوباره تحت لوای فلسفه درآورید؛ من در حال حاضر واقعاً صلاحیت این را ندارم که در مورد متد علوم روز قضاوت کنم. اما این را می‌دانم که آگاهی از علوم انسانی هرقدر بیشتر باشد، مسلماً احتمال تغییر نگاه فیلسوف به انسان را بیشتر می‌کند. همچنین است نسبت میان آگاهی از علوم کیهان‌شناسی (به‌معنای مطلق لفظ) و نگاه فیلسوف به هستی. من این را می‌دانم که امکان تخصص در تمامی این علوم برای یک فرد مهیا نیست، برای همین بود که عرض کردم در حد طاقت بشری و آن هم معمولاً از یک-دو علم تجاوز نمی‌کند. مثل بعضی اطرافیان ما (و شاید شما) که فیزیکدان یا پزشک و... نیز هستند.

و نکتۀ دیگری که باید بیفزایم اینکه، توقف علوم اولاً فلسفۀ ما را از تخصص‌گرایی باز داشته و به همین جهت است که فلسفۀ غرب شاخه‌های مختلفی نظیر فلسفۀ اخلاق، فلسفۀ سیاست، فلسفۀ علم و... دارد و ما نداریم. چون ذهن‌مان از این ناسوت فارغ، و یکسره وقف لاهوت شد. دوم آنکه پایۀ بعضی نظرات فلسفی ما در کیهان‌شناسی قدیم است؛ مثل همین بحث عقول عشره که نسخیدگی مبدأ کیهان‌شناختی آن جای بحث ندارد و نمی‌دانید چه حرصی می‌خورم وقتی یک فلسفی روزگار ما این را با زبان حاکی از واقع بیان می‌کند...😒

….

+ خب چرا حرص ، نگاه کنید به قول دکتر نراقی همین بحث عقول یکی از مکانیسم های تشریح وحی هست ، حالا اینکه این رو با کیهان شناسی امروزه بسنجید ، رها کنید

….

+ من حکم جزمی بر نفی این نظریه نمی‌دهم، برای همین بود که قید «زبان حاکی از واقع» را افزودم. (برای کسانی که از نسخ نظام بطمیوسی غافل‌اند) ممکن است بتوان معنای رمزی برای این نظام در نظر گرفت و مثلاً مرحوم ابراهیم عز الدین یا تیتوس بورکهارت در رسالهٔ «جهانشناسی سنتی و علم جدید» بحث قابل تأملی در این‌باره دارد.

اما اولاً توقف بر این نظریه ترجیح لازم دارد، دوماً غفلت از کیهانشناسی جدید را توجیه نمی‌کند

….

+ در آراء اهل مدینه هست

البته نمی توان به قطع گفت منظور فارابی تناسخه، ولی به عبارتش دقت کن ببین چی دستگیرت میشه ، « نفوس این مردم ( مردم مدینه جاهله) چون کامل نشده است در بقا و دوام محتاج مادّه است؛ ازینرو، پس از مرگِ جسم به صورت هیئتی در انسان دیگر یا حیوان یا غیرحیوان در می‌آید. نفوسی که به جسم غیرانسان انتقال یابند همان نفوسی هستند که نابود می‌شوند، اما نفوس ناقص در بدنهای انسانی ظاهراً همواره باقی‌اند و الی الابد از سعادت حقیقی که مفارقت از مادّه است محروم می‌مانند.»

ص ۱۴۲_۱۴۳ چاپ بیروت

رازی در میان اندیشمندان ایرانی هم باورمند بوده

….

+ من با این فرمایشات شما نه‌تنها مخالفتی ندارم؛ بلکه منافاتی هم با سخن خود نمی‌بینم، چون مسلماً در جایی به ثبات و فرازمانی بودن علوم مدرن حکم نکرده‌ام.‌ علم و فلسفه توأماً در تطورند، اتفاقاً حرف من این است که از تغییر علوم غافل نباشیم و توقف فروع مختلف فلسفهٔ قدیم که علوم آن زمان بوده‌اند نباید ما را از تغییر این اصول علمی غافل کند. واضح هست چه می‌گویم؟!

….

+ زکریای رازی طبق قول مشهور نبوت را قبول نداشته

به قدمای خمسه هم باور داشته که لازمه اش رد توحیده

….

+ منظورم باور به تناسخ بود ، و بله گویا اصلا مومن اسلام نبوده

….

+ البته بعضی هم میگویند شیعه بوده و اینها اتهامه که قول ضعیفی به نظر میاد

….

+ تا جایی که من بدونم مذهب که هیچ ، دینم نداشت، اصلا می‌گفت پیامبرا شیادن

….

+ فارابی در آرا اهل مدینه فاضله: هر چه این افعال از نفس بیشتر سرزند و تکرار شود و انسان بر آنها مواظبت ورزد، نفس نیرومندتر و برتر و کاملتر شود، و به حد کمال رسد، چنانکه از ماده مستغنی گردد و از آن تبری جوید، و با تلف شدن ماده تلف نشود.....و دو باره در همین کتاب میگه: اما اهل شهرهای که در جهلند، نفوسشان همچنان کمال نایافته بماند، بلکه ضرورتا در قوام خود به ماده نیازمند باشند....و در کتاب سیاسات المدنیه میگه: نفوس اینان در حالت هیولایی باقی بمانند، و به کمال نرسند و از ماده جدا نشوند. تا چون ماده باطل شد این نفوس نیز باطل شود...

بنده در مورد اینکه جوینی نیز در رد فارابی چیزهای نوشته در مقالات عربی دیده ام....اما غزالی رو نباید با نگاه امروز محکوم کرد....من غزالی رو فردی متعهد به دین و اعتقاداتش میدونم....

….

+ ✅

بلی، این بحث مهمی‌ست. اگر شما در این‌باره کنفرانسی داشته باشید خوشحال می‌شویم. اجمالاً دیدگاهی در این‌باره دارم و فکر می‌کنم با شنیدن دیدگاه شما برای چکش‌کاری و بازاندیشی در آن مفید باشد.

متشکرم.

….

+ خب این تناسخه ؟

اون متنی که دوستمون فرستاد میتونست تناسخ باشه ولی این نه

هر سه دلیلی که در کتاب تهافت آورده بر تکفیر لااقل درباره ابن سینا مخدوشه

….

+ دقیقا تناسخه....مرگ نفس جاهل رو از ماده به ماده و سپس نابودی نفس میدونه......امانفس کمال یافته رو در راستای کمال و در نهایت بدون نیاز به ماده میدونه.....و در هیچ شرایطی این حرفای فارابی قرآنی نیست.

در اون مقاله خوندم که بوعلی هم آرا فارابی رو تایید کرده.......اصل مقاله رو یافتم تو گروه میزارم....

….

+ به نظرم در مباحث شما امری بسبار مهم مغفول باقی می ماند.

و آن عدم جدا نمودن اندیشه ( علوم و فلسفه و...) سنتی و مدرن است.

مثالهایی چون" کل از جز بزرگتر" است که نه علم است و نه اندیشه اینها اجزایی از بنای ساختمان اندیشه هستند که ممکن است در اندیشه های جدید هم در جایی بکار روند.

لذا منظور اصلا چنین مثالهایی نیست.

بلکه شیوه اندیشیدن در دو پارادایم متفاوت اند.

و دیگر اینکه فیزیک نیوتنی و انیشتینی را از هم جدا نکن که انگار دیو چو بیرون رود فرشته در آید.

اینها یک فیزیک هستند در سرعتهای مختلف .

یعنی شما فیزیک انیشتین را در سرعت پایین بکار ببر میشود همان فیزیک انیشتین.

لذا به علم نباید اینطور نگاه کرد که انگار هر لحظه ممکن است بروند و چیزی دیگر جایگزینشان شود.

….

+ عزیز من داره میگه با مرگ نابود میشوند تناسخ نیست این

….

+ میگه از ماده به ماده و در نهایت نابود میشن....

….

+ متشرع بودن و پایبندی به قرائت های ارتودوکس از هر دینی میتواند منجر به جزم اندیشی دینی شود ولی دینداری فی نفسه منافاتی با پرسشگری ندارد

….

+ ديندارى فى نفسه يعنى شما ذات و نفسى براى دين قائل هستيد؟

ذات اديان يكى ست يا هر دينى ذات خود را دارد

اگر يكى ست چون لاجرم منبع يكسانى دارند چرا بروز اديان اينقدر متفاوت هست ؟

و اگر شارع اديان در نحوه بروز انها تاثيرى ندارد بود يا نبودش چه فرقى ميكند ؟

ديندار پرسش گر يا پرسيدن بلد نيست يا دين ندارد

با سپاس

….

+ بوریکو جامعه شناس فرانسوی معتقد است :مجموعه قدرت های که قدرت سیاسی شناخته می شوند موضوع علم سیاست هستند و مطالعه در سایر انواع قدرت با جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی است،بوریکو علم سیاست را تنها متوجه قدرت عالیه کشور نمیکند و دیگر قدرتهای سیاسی جامعه را هم داخل این موضوع قرار می دهد .

بوریکو و پیروان او برای تمیز"قدرت سیاسی "از سایر انواع قدرت دو ضابطه عقیده دارند .

اول آنکه قدرت سیاسی مستلزم وجود یک جامعه تکامل یافته می باشد دوم اینکه رجوع به زور آخرین وسیله برای اطاعت از قدرت باشد .قدرتی که این دو خصوصیت را ندارد قدرت سیاسی نیست .

قدرت سیاسی قدرتی است که امکان اعمال زور را در اختیار دارد و غیر قابل مقاومت است و امکان استفاده از زور هم بر وجهی منظم و متکی بر قواعد اصولی است.

….

+ اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن وچه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن وچه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد تنهایی را در سرت بیدار می کند. هر گل سرخی بر دلت داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران بهم در می آمیزند،در آن شب های کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند، در سینه ی دشتی افق خونین را می نگری و مسافری تنها از پنجره ی کوپه ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل می کند، بیشتر از همه وقت، دشوارتر از همیشه احساس می کنیم که در این "مثنوی" بزرگ طبیعت "مصراعی" ناتمامیم،بودن مان انتظار یک "بیت" شدن!

در آن حال که لذتی را با دیگری می بریم، زیبایی ای را با دیگری می بینیم، احساس اینکه آنچه را در این لحظه در خویشتن خویش می یابیم،آن گونه که هم اکنون "هستیم"،همان است که او می یابد و همان گونه است که او هست، بیگانگی را تسکین می دهد، "یکه بودن" را جبران می کند، رنج "نیمه ماندن" را التیام می بخشد، خویشاوندی، آشنایی و همانندی، با شرکت دو روح در یک احساس حس می کند. اگر هر دو یکجا و یک وقت تجربه کنند، با هم و به خصوص بی دیگری. تفاهم، نه تفاهم در مفهوم که تفاهم در "فهمیدن"!

این است که تنها خوشبخت بودن، خوشبختی ای رنج زاست، نیمه تمام است که تنها بودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار و... برای آخرین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم. "بی کسی" بهشت را در چشمم کویر می نمود.

جز این هنگام تنهایی پناهگاه مأنوس من در گریختن از تنها شد، جزیره ی آرام و راستین من در این دریای سامسارای هول و نمود و ناپایداری و غرق بود، خلوت خوبم در ازدحام بد جمعیت، آزادی نفسم در خفقان نفوس، رنجم از آن پس دیگر نه "تنهایی"، "جدایی" بود و بی تابی ام دیگر نه هرگز "بی کسی"، "بی اویی" شد.

در بهشت همه زیبایی ها، کام ها ورهایی ها، بر لب نهرهای سرشار شیر و عسل، تنها دیدن و تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است. با درد ها و زشتی ها و ناکامی ها آسوده تر می توان "تنها" ماند، بی همدرد، بی غمگسار، بی دوست. این خود یک نوع نواختن دوست است.یک "مهربان بودن" با او است. در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است. به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است.رنج تلخ است اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند، طعم توفیق می چشاند. اما در بهشت چگونه می توان بی او بود؟ سایه ی سرد ودل انگیز طوبی، قصر آرام و خیال پرور لاکروا، بانگ آب، نهر مقدس، زمزمه ی مهربان جویبارها، جوشش لایزال چشمه های آب حیات،پیک های سبک خیز نسیم، عطر دلنواز گل و نغمه ی بهشتی مرغان و آواز پر جبرئیل و سایش بال های فرشتگان و آن همه زیبایی ها، آن همه نعمت ها، آن همه پاکی و خوبی و شیرینی و شربت وشراب و مستی و آزادی و کام و خوشبختی...؟ چگونه می توان دوست را خبر نکرد؟! چگونه می توان غیبت او را و تنهایی خویش را کشید؟ چه بیهودگی عام و چه برزخ بی پایانی است بهشتی که در آن او نیست. در بهشت همه ی آرزوها، در کنار همه ی خواستن ها، در آنجا که هرچه می بایست هست، تنهایی آزاری طاقت فرسا است. هنگامی که راه سفر در پیش پاهای مشتاقی باز می شود،بی همسفری سخت است.

"پروردگار مهربان من! از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش! دراینجا هردرختی مرا قامت دشنامی است وهر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنج زای گسترده ای. در هراس دم می زنم، در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است.این حوران زیبا و غلمان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند، اما خود من بی پاسخ مانده ام،هیچکس هیچ چیز در اینجا "به خود" هیچ نیست."بودن من "بی مخاطب مانده است. من در این بهشت، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم."تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود تنها بوده ای"! "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم."

دردم درد "بی کسی" بود

#علی_شریعتی

#دکترعلی_شریعتی

#هبوط

….

+ قرآنی بودن یا نبودن اش بحثی دیگر است اما بیان اش مبین تناسخ نیست.

ذات یعنی ماهیت یعنی آن کلیتی که مجموعه ی صفات، آن را نشان می دهند. بررسی این کلیت در دین البته ممکن است و عبارت می شود از مجموعه ای از اصولی اساسی که همه ی گزاره های دینی را پوشش می دهند. ذات می تواند حرکت داشته باشد و در افق های مختلف فهم، اشکال متناسبی و طبعا متعددی را به خود بگیرد و ذوات را تشکیل دهد مثل تطوری که آدمیان در پراکنش جهانی یافته اند. ویژگی هایشان فرق هایی کرده اما همه هنوز آدم اند.

شارع ادیان خود نحوه ی بروز ادیان را در شکل های مختلف، متناسب شرایط بروز، مختلف قرار داده است و مثلا شریعت موسی ع با عیسی ع با محمد ص را از نظر شکل بروز یک-سان قرار نداده و اشکالی هم نیست.

ندانستن جواب، نبودن جواب نیست.

….

+ اینم جزم اندیشی ست وقتی شما جهان بینی ها را به دو دسته انتقادپذیر و انتقادناپذیر تقسیم میکنید و گروه اول را(انتقاد پذیر)را غیر جزم اندیش و گروه دوم(انتقادناپذیر)را جزم اندیش میدانید یعنی خودتان هم در دام جزم اندیشی قرار دارید

….

+ در مثل افلاطون کسانی بودند که دربیرون غار صداهایی رو از خود در می اورند منظور از ان صداها در دنیا چیست

….

+ مسلمان نمايي متاسفانه در جامعه رواج بيشتري کرده ،،که با الگوهاي ديني ما و بزرگان دين،، فاصله ها بسيار هست،،من در جامعه شاهد چنين مساﺋلي هستم،،و ميبينم،،

….

+ بر مبنا و ملاک انسانیت دیگه!

انسانیت هم تعریفش مشخصه آنطور که جا افتاده

کی گفته نظر و سلیقه شخصی!؟ به قول نیچه تمام فلاسفه اخلاق در پی اثبات یک چیز بودن؛ هیچ کس را میازار و تا می توانی به دیگران یاری برسان

این فلاسفه اخلاق مذکور هم کم آدم هائی نبودنا!

….

+ ۱ - فرمودید : هر گاه یک انسان اخلاقی بتواند مانع از بروز شری شود میشود و اگر این کار را نکند کار نادرستی کرده .

+ همین نظر شخصی شماست .

۲ - مثال شما هم نظر شخصی شما بود . چرا باید به آن فرد کمک کنم و او را نجات دهم ؟

۳ - ما هر چیزی را نظر شخصی نمی دانیم . شما نظر و سلیقه شخصی خودتان در احکام اخلاقی را به عموم تعمیم می دهید و حق تردید در آن یا عدم پذیرش آن را از دیگران می گیرید .

لطف کنید تایپ کنید تا امکان نقد دقیق وجود داشته باشد .

….

+ آیا مقدور است انسانیت را تعریف کنید؟

و همینطور به اختصار تمام اخلاق را تعریف کنید

و اینکه بین حیوان و انسان از لحاظ اخلاقی چه تفاوتهایی وجود دارد؟

….

+ فروکاستن معنی روشنفکری به مکتشفان و مخترعان و محققان علوم تجربی طبیعی و انسانی

۲ تمایز روشنفکر دینی و سکولار

۳ ضدیت محرز بعضی روشنفکران اروپا با فهم کلیسا از دین

۴ مسوولیت اجتماعی و رهبری روشنفکر در جامعه

۵ مدرنیته تداوم سنت است و با آن تقابل دارد.

۶ کار روشنفکر جهان سوم باخبر و مطلع کردن توده ی باسواد مردم از علل و شروط مدرن شدن اروپا ست.

۷ اگر روشنفکران نباشند سیر امور به جهت سوء خواهد رفت.

فاصله ی ۴۰۰ ساله ی رنسانس اروپا با ایران کار روشنفکر دینی یا سکولار را دشوار می کند.

انتظار راهنمایی از جناب دکتر یثربی بدون احتراز از صرفه جویی در وقت. انشاء الله. 👆

✍️ علیرضا معینی.

….

+ دینداری یعنی پذیرفتن مطلق یک اتوریته و مرجعیت

اگر از این اتوریته پرسش کنین دیگه دیندار نیستین

اگر هم تسلیم مطلق این اتوریته باشین که دیگه پرسشی در کار نیست مثل ابراهیم در برابر دستور کشتن یک انسان بی گناه یا باید شجاعت پرسش می داشت و طلب دلیل می کرد یا هم صم بکم تسلیم مطلق این اتوریته میشد که اتفاقا مطلوب و کمال دینداری محسوب میشه .

….

+ آیا دینداری که زمانی معتقد و پایبند به دین خاصی بوده ولی بعد تغییر دین داده یا از،دین برگشته یا در فقرات عقاید و مواضع دینی خودش تجدید نظر کرده از نظر شما وجود ندارد یا قابل تصور نیست? تجدید نظر بدون پرسشگری مگر امکان پذیر است?

….

+ عقل به این جهت که خودارجاع و خودآئین است در زمین فلسفه الحادی می اندیشد. الحادی نه به معنای «ضد خداباوری» چرا که این «ضد» خود مبنایی فلسفی نیست ولی می شود از نتایج آن باشد.

….

+ مارکس از ابتدا طرفدار جنبش برابری زن و مرد بود و خانواده را ارج می گذاشت، شاید به همین خاطر فمینیست ها اکثرا رویکرد مارکسیستی داشند، اما برابری عمیق و بی قید و شرط مارکسی که سویی ای اقتصادی و سیاسی داشت، بین زن و مرد نیز خودش را نشان می داد، آمل پیش از او جان استوارت میل بود که با کتاب انقیاد زنان در پیشگام برابری زنان در جنبش لیبرالیستی بود، بعید نیست که مارکس از استوارت میل الهام گرفته باشد.

اما اینکه کمونیست در تاریخ مبارزات خود دقیقا چه کنشی دراین باره داشتند اطلاع دقیقی ندارم، می توانند دیگر دوستان صاحب نظر دراین باره حرف بزنند.

….

+ حرف من همینه اگر از اتوریته پرسش کنیم دیگه از اون دین خارج میشیم اینکه یه اتوریته دیگه رو قبول می کنیم یه حرف دیگه است تغییر دین، جایگزینی یه اتوریته به جای دیگری است که فقط با پرسش امکانپذیر است پرسش گری مدام مانع پذیرش هیچ اتوریته ای میشه

….

+ خوب فرض کنید من زمانی به دین خاصی معتقد بوده ام و بعد دچار همین پرسشگری شده ام و از آن دین خارج شده ام آیا باید گفت هیچوقت دیندار نبوده ام? یا گفت به محض اینکه پرسشها در ذهنم شکل گرفت از آن دین خارج شده ام? یا اصلا ممکن است پرسشها برایم حل شود و منجر به خروجم از آن دین نشود. آیا در زمان چالش با آن پرسشها دیندار نبوده ام?

….

+ برداشت کیرکگارد از این اسطوره همان طور که مارتین بوبر گفته کاملا اشتباه است.

قبول دارم که زبان دین، زبان اسطوره‌ای و سمبولیک است. خدا به زبانی لاکانی همان امر نمادینی است که با غیبتش ،حضور دارد چون حضور واقعی نداره می تونه صوری و نمادین بشه (خیر مطلق،قدرت مطلق، علم مطلق و. ..)

اما مشکل از جایی شروع میشه که آدم های متوهم امر حقیقی و امر نمادین رو با هم اشتباه میگیرند

منظورم از پرسش، پرسش از اتوریته (در ادیان ابراهیمی :خدا) است.

….

+ صدق بنا به تعریف......در خیلی از موارد وقتی ما با یک گزاره برخورد داریم.....نظریه ای وجود دارد که میگوید این گزاره صادق است بنا بر تعریف.......بنده هم میگویم بنا بر تعریف ایمان و اسلام.....غزالی هم مسلم است و هم مومن...

….

+ بله منظور من هم همین است. کسی که از دین اسلام مثلا خارج میشود یعنی هیچ وقت دیندار نبوده است?

….

+ نه آدمی به اسم حضرت موسی که بوده 😶

منظورم اینه داستان اون ظاهرش نیست باطنش مهمه

به قول مولوی

ّما زرقان مغز را برداشتیم

پوست را بهر خران بگذاشتيم

نه اون داستان ها رو نباید با ظاهر بیني دربارشون قضاوت کرد

بچه ها ها قاطی میشن و اصلا مشخص نیست پدر و مادرشون کیه

بعد باید خودشون صلاحیت نشون بدن اونها که از هم بهتر هستن کارهای رده بالا

اونها که کمتر بودن کارهای رده پایین و...

افلاطون هم به خاطر تعصب رو دایی هاش که از بزرگان حکومت جباران بودن و وقتی دموکراسی اتنی راه افتاد کشته شدن توسط مردم

شروع به نوشتن جمهور کرد و...

….

+ خب بزرگوار اختلاف نظر که در همه ادیان و مکاتب وجود داره باید با تحقیق نظر درست تر رو بشه کشف کرد

ضمنا ما اگر‌جلباب را لباسی که همه بدن و موی سر را بپوشاند ندانیم

حدیث از امام محمد باقر داریم در وسائل الشیعه

و از امام رضا علیه السلام در همان کتاب و از پیامبر صلوات الله علیه در مجمع البیان که صراحتا از پوشیدن سر با روسری سخن گفته اند

...

ضمنا خرد جمعی که فرمودید نیز همین باور را فعلا میپذیرد

اگر چه کندو کاو نکرده باشد در عمق منابع دین

….

+ آقای درودیان اینکه من بگویم کسی که معاد را قبول ندارد کافر است با کسی که بگوید فلانی کافر است دو حرف جدای از همدیگرند.....بحث تکفیر را غزالی در فیصل التفرقه کامل شرح کرده......قاعده صدق بنا بر تعریف را هم میتوان در مورد ابن سینا و فارابی بکار برد و بنده ازتکفیر ایشان هیچ وقت دفاع ننموده ام .....اما برخورد غزالی را در چهارچوب اعتقاداتش محترم میدانم......

….

+ فممینستها مردان وزنانی هستن که بافلسفه برابری وبوجود اوردن تئوریهای گوناگون وافکار مختلف برای به نقد کشیدن فرهنگ وسنت در اجتماع کوشش میکندهر انسانی که برای برابری حقوقی زن ومرد تلاش میکند بدون انکه خود را فمنیست بنامد به این گروه تعلق داردما در جامعه ای زندگی میکنیم که مردها از قدرتشان استفاده میکنند که زنها را کوچک کنند فمینیست یعنی کسی که برای برقرای مساوات بین زن ومرد کوشش میکند

متاسفم از اینکه در گروه جملاتی مثلزنان را مشترکان استفاده کنن مورد بحث قرار میگیرد

نه دوستان زنان میخواهند با شما برابر باشند از نظر حقوق مدنی گرچه در ایران فعلا مردها حقوق قانونی دارند

….

+ سلام بر شما بنده نگاه تجربیم رو عرض میکنم باتوجه به اینکه شما نیز کاربردی به قضیه نگریستید

دخترانی که بیشتر رمان میخوانند به نظر میرسه دیر به سمت ازدواج میروند چون ارمان گرائی که در رمان ها نهفته است ذهنیت دختران را معطوف میکند به سمت پسرانی ایدئال در جامعه

که ممکن است سالها منتظر چنین فردی بمانند و سراغشان نیاید ...

قناعت داشتن در باور بنده بسیار مانع بزرگی شده برای تشکیل زندگی امروزه

….

+ چه خوب که دختران کتاب میخوانند دیگر تن به یک ازدواج برده مانند نمیدهند بلکه ایدال خود را میجویند

….

+ دوست عزیز

اولا من به خدایان اعتقادی ندارم به قول ابن عربی هر کس خدای متصور خودش رو می پرسته ( میترا، اهورامزدا، زئوس، ژوپیتر، اودین، تور،مسیح، یهوه، الله، لات، هبل و...) تمام این خدایان به یک اندازه خدا هستن (لا نفرق بین احدهم )

بنابراین مبانی شما رو هم قبول ندارم

از منظر انسانی و عقل سلیم آیا ذبح و قربانی کردن یه انسان در راه خدا حتی با رضایت خودش عقلانی و اخلاقی هست یا نه؟

میگین امر خدا نبوده، بلکه در رویا و خواب بوده ،سلمنا، پس در سلامت عقل ابراهیم هم باید تردید کرد چرا باید بر اساس خواب یه انسان رو قربانی کنه؟

یا خواست خدا بوده و ابراهیم اطاعت کرده یا هم فقط یه خواب بوده و ابراهیم خودش از نظر عقلی مشکل داشته

….

+ اولا که شان نزول اگر محصور به اذیت کردن باشد و به حادثه ای خاص اشاره کند دلیل بر تخصیص حکم نیست

دوما اینگونه نیست که خطاب قران زمانی که به زنان مومنینی باشد برای غیر مومن کاربرد نداشته باشد بیان قواعد اجتماعی در ایات حجاب شده است

و اگر‌گمان ببریم که خداوند زنان مومن را ترجیح داده تا اذیت نشوند ولی زنان غیر مومن برایش اهمیتی ندارد به دور از عدالت خداوند حکیم است

ضمنا یک ایه ۵۹سوره احزاب را نمیشود به تنهایی مستند قرار داد وایات دیگر و روایات بسیاری در تعیین محدوده و معنی حجاب بیان شده

….

+ بزرگوار بنده هم متوجه text و contextهستم ، عرض بنده دفاع از رویکرد عقلانی در تفسیره، فک کنید من میگم« مسلمانم »، همین گزاره بنده رو در مواجه با سیلی از مسائل قرار میده ، حالا شما یکیش رو همین رویکرد عقلانی بگیرید , خواهشمندم مسأله رو نپیچونید و به عقل اعتزالی و ... نکشونید ، اصلا فک کنین بنده می خوام مسلمون بشم آقا با این چالش های اخلاقی چیکار کنم ؟

….

+ زن و مرد دو بال يك پرنده ميباشند كه براي پرواز به يكديگر نياز دارند و صدمه ديدن يك بال مانع از پرواز ميشود پس زن ومرد در زندگي به مساوات مهم ميباشند

و جمله ديگر اينكه نيمي از دنيا مرد و نمي ديگر مردها ميباشند كه هر كدام براي احقاق حقوقشان با يكدگر ميجنگند ايا اگر اين تساوي حقوق وجود داشته باشد فكر نميكنيد كه جنگها به پايان ميرسد

….

+ بحث امشبمان راجع به حقانیت ادیان است

درباره ي حقانيت اديان سه ديدگاه وجود دارد:

انحصارگرايي exclusivism كه تنها يك دين را محق و ساير اديان را باطل ميداند. بنيادگرايان مذهبي از هر ديني نمايندهي اين ديدگاه هستند. آنها معتقدند يك دين ساير آحاد بشر "اولاً گمراهند" و حق را نميشناسند و ثانياً بدفرجامند و به عذاب الهي دچار ميشوند و به عبارت ديگر "رستگار" هم نميشوند.

ديدگاه دوم شمول گرايي يا enclusivism است كه اديان را در مراتب مختلف از حقانيت ارزيابي ميكند. به عبارت ديگر اديان بهره هاي مختلفي از حقيقت دارند. مثلاً اگر بهره مسلمانان 90 باشد بهره مسيحيان 80 و يهوديان 70 است. طبق اين ديدگاه همه اديان دربردارندهي حقايق مشكك و ذومراتبند. هيچ ديني بيبهره از حقيقت نيست ولي البته بهرهي اديان مختلف از حقيقت هم يكسان نيست. يك دين حقيقت شاملتري از ساير اديان دارد. محسن كديور قايل به اين ديدگاه است. در اين ديدگاه يك دين حقتر (احق) از ساير اديان است ولي ساير اديان هم باطل نيستند.

….

+ چیستی و چرایی پلورالیزم

….

+ همون بحثه فرقی نداره

اما در باب "رستگاري" معتقدند اگر گمراهي و دور بودن انسان ناشي از قصور او باشد يعني دستش از دامان دين احق كوتاه و قاصر بوده باشد، او همچنان رستگار است ولي اگر گمراهيش ناشي از تعصب و تقصير باشد يعني مقصر باشد، البته رستگار نخواهد بود. به عبارت ديگر اگر دوريش از دين "احق" علت داشته باشد و معلّل باشد حرجي بر او نيست ولي اگر با دلايل آشنايي داشته باشد و زير بار حرف حق و استدلال نرود، علاوه بر گمراهي، از رستگاري هم بيبهره خواهد بود.

ديدگاه سوم پلوراليسم يا كثرت گرايي يا تكثرگرايي است كه طبق آن همه اديان بر حقند اما هر يك بر بسترهاي فرهنگي و اجتماعي خود. همه اديان حقند اما در قالب ذهن و زبان قوم خود. توضيح آن كه انسانها تخته بند قوالب ذهني و زباني خود هستند و از طرف ذات خداوندي در هيچ قالبي نميگنجد. لذا تصور ما از دين و خدا تصوري آميخته به تشبيه و تصوير است و اين تشبيه و تصوير در ذهن تكتك آدمها متفاوت از يكديگر است. لذا هيچ دو فرد آدمي تصور واحد از دين و ايمان و متن ديني و خداوند ندارند و ذهنيات خود را در آن دخالت ميدهند و در مقام بيان هم آن را در قالبهاي محدود زباني اسير ميكنند. اصولاً هيچ انساني بدون سوابق ذهني به هيچ حقيقتي نزديك نميتواند بشود. اين ديدگاه را امروزه پست مدرن ها و در گذشته عرفا نمايندگي ميكردهاند.

ابن عربي ميگويد اگر خود را به ديك دين محدود كني، خير كثيري را از دست دادهاي . انسان بايد "هيولاي تمام اعتقادات" باشد يعني همه دينها را بپذيرد چون خدا بزرگتر از آن است كه در دين خاص بگنجد. از اين رو فرموده است به هر سو روي كنيد وجه خداست. جامي در تفسير اين سخنان در "هفت اورنگ" گفته است:

تخته ي جمله ي عقايد بـاش در همه صورتش، مُشاهِد باش

شـو هيولاي جمله مُعتَقَدات تا بيابي ز شرك و جهل، نجات

"هيولا" در اصطلاح فلاسفه ماده خام اوليه جهان است كه جهان با آن ساخته شده است. اين ماده خام هيچ صورتي نداشته و از همين رو قابل تبديل به هر چيزي بوده است. ابن عربي ميگويد قلب ما هم بايد اين قابليت را داشته باشد تا هيچ گوشهاي از حقيقت را از دست ندهد.

مولانا هم در جايجاي مثنوي به خصوص در داستان "موسي و شبان" و حكايت "فيل در خانه تاريك" همين مضامين را بيان ميكند. شبان با ذهن و زبان خود خدا را ثنا ميگويد و آن را به تشبيه و تصوير ميآلايد ولي همين ثنا از او قبول ميشود چون خدا هر كسي را بياني داده است و نه به بيان كه به قلبش نظر دارد:

هر كسي را اصطلاحي دادهام هر كسي را عادتي بنهادهام

هنديان را اصطلاح هـند، مـدح سنديان را اصطلاح سـند، مدح

پس از زبان و بيان و آداب و ترتيب بگذر و از صورت در معنا و از قال به حال بنگر تا اختلافات ظاهر رنگ ببازد و پذيراي دين عشق گردي كه ملت و مذهب نميشناسد:

ملت عاشق ز ملتها جـداسـت عاشقان را مذهب و ملت خداست

پس رهنمود عارفان اين است كه اولاً چون زدودن اختلافات فرهنگي و ذهني و زباني ميسر نيست اصل متفاوت بودن و مختلف بودن و تكثر را بپذيريم و ثانياً چون اين اختلافات ربطي به معنا و دل ندارد و معطوف به امور ظاهر و صوري است بياييد بر نقاط مشترك و محتوايي و پيام مشترك اديان كه وصل است و عشق است، پاي فشاريم. اختلاف اديان به اختلاف زبان و ذهن شناسندهها برميگردد ولي همه اين شناسندهها به زبانهاي مختلف انگور ميخواهند و نبايد بر سر اوزوم و عنب و استافيل با هم درآويزند.

از نزاع ترك و رومي و عـرب حل نشد اِشكال انگور و عنب

تا سليمانِ لسينِ معنوي درنيايد برنخيزد این دوي

سليمان همه زبانها را ميدانست (لسين بود) و ميتوانست با همه رابطه برقرار كند و رفع اختلاف لفظ نمايد. سليمان با هر موجودي به ذهن و زبان يا به تعبير مولوي به "صفير و ضمير" او سخن ميگفت و لذا با همه تفاهم داشت ولي ابن عربي در فص نوحي ميگويد نوح پيامبر به دليل اصرار بر تنزيه، در 960 سال دوران رسالتش فقط 80 نفر را مؤمن كرد يعني هر 12 سال يك نفر.

در حكايت "فيل در خانه تاريك" هم هركس بر اساس سهم و بهره و دسترسياش به فيل آن را تعريف و معنا ميكرد.

مولوي ميگويد اگر چراغي و شمعي روشن ميشد، اختلاف زبانها از بين ميرفت. هر كدام به بخشي از حقيقت دسترسي داشتند و از بقيه آن محروم بودند:

در كفِ هر يك اگر شمعي بُدي اختلاف از گفتشان بيرون شدي

به اين ترتيب در ديدگاه پلوراليستي اولاً همه اديان برحقاند. ثانياً پيروان همه اديان اگر پاكدلانه حركت كنند، رستگارند و ثالثاً در مقام معرفت الهي، عارف به ديني ميگرايد كه دين "حب" نام دارد و در آن همه اديان را پذيرا ميشود.

اشكالي كه غالباً به رويكرد پلوراليستي در باب شناخت و دين حق وارد شده است آن است كه نتيجهي اين رويكرد عدم رجحان هيچ حقيقتي به حقيقت ديگر است. يعني برابر انگاري همه گزارهها و نوعي نسبيت مطلق در باب شناخت و تعطيل عملي بحث از حقيقت.

بايد گفت اگر پلوراليسم فقط در صدد توضيح ريشهي اختلافات اديان و مشارب باشد، سخن ناحقي نميگويد ولي اگر بخواهد اين "توضيح" را به جاي "توجيه" جا بزند، البته به راه خطا رفته است. يعني فقط بايد در صدد توضيح وضع موجود تكثر اديان باشد نه توجيه آن.

اين درست است كه تمام اديان، مادام كه به ذهنيتهاي بشري آلوده نشدهاند حقاند و اين نيز درست است كه پس از آميختگي وحي به عقل و ادراك بشري هم اديان بهرههاي مختلفي از حق دارند ولي البته هيچ يك بر مسند حق مطلق نيستند و اين نيز درست است كه يك دين ممكن است از جهاتي بهره بيشتري از دين ديگر داشته باشد و از جهاتي هم بهره كمتر و اين بدان بستگي دارد كه كدام دين يا بهتر بگوييم كدام دسته از اهل دين، حركت موفقتري در جهت تحقق فلسفه دين و گوهر رسالت انجام داده باشد و تمام اينها قابل بحث است ولي اصرار بر قبولاندن كليت يك دين و بخصوص ظواهر و مقتضيات زباني و فرهنگي آن بر ديگران پذيرفته نيست. ميتوان اختلافات زباني و فرهنگي را پذيرفت و بر سر اشتراكات معنوي هم تفاهم كرد. لازم نيست كسي دين خود را رها كند چون پذيرش هر كس از دين خود، معلول اقتضايات فرهنگي خاص او هم هست وگرنه اساساً تكثري در كار نبود ولي لازم نيست به انكار ديگران هم بپردازيم چون آنها هم بر اساس مقتضيات ذهني و زباني خود حركت كردهاند ولي در عين حال ميتوان صرف نظر از آداب و ترتيبهاي خاص هر دين، بر روي هدفي اصلي هم توافق كرد و آن را معيار اصلي حقانيت قرار داد.

صورت مسئله:

انحصار گرایان معتقدند دین ایشان حق کامل و سایر ادیان کاملا باطلند. کدیور مدافع شمول گرایی است و سروش مدافع پلورالیسم. طبق شمول گرایی دین من حق ترین است و نمره بیست می گیرد و سایر ادیان بهره های متفاوتی از حقیقت دارند. به قول مولانا:

نام احمد، نام جمله انبیاست چون که صد آمد، نود هم پیش ماست

مدعای سروش در بحث پلورالیسم این است که ما باید از منظری برون دینی روشن کنیم که چرا ادیان و مذاهب مختلف، بالفعل وجود دارند و چرا این تکثر، تبدیل پذیر و تقلیل پذیر به وحدت نیست؟ چرا که هر کس بنا به علل درون دینی، به تعبیر قرآن، "بمالدیه فرحون" است. یعنی تعلق عاطفی و تربیتی به مذهب خود دارد. لذا در بررسی مان باید از "دلیل" به "علت" گذر کنیم.

خود سروش معتقد است علت نازدودنی بودن این تکثر، "تکافوی ادله" است. یعنی هر مذهبی به دلایل درست یا غلطی که برای خود ردیف کرده دلخوش است و به هیچوجه حاضر نیست دست از آن ها بر دارد و این مجموعه دلایل برای پیرو هر دینی قانع کننده است و در مقابل دلایل پیروان سایر ادیان برای او قانع کننده نیست. لذا نوعی به ته رسیدن احتجاجات دینی علیه یکدیگر پیش آمده و کار به نوعی بن بست و تکثر وحدت ناپذیر رسیده است. به نوعی کفایت مذاکرات بر همه اطراف تحمیل شده و این تکثر قابل تبدیل به وحدت نیست.

تفاوت پلورالیسم معرفتی و پلورالیسم نجات:

به نظر می رسد سروش -چنان که از سخنان سروش دباغ هم بر می آید- کمی بعدتر بین پلورالیسم معرفتی و پلورالیسم نجات قائل به تمایز شد. بنا به پلورالیسم معرفتی همه ادیان بهره مساوی از حقیقت ندارند؛ اما در عین حال هم هیچیک بهره مطلق از حقیقت ندارند و بهره همه نسبی و مشکّک است چرا که حقیقت مطلق دست نایافتنی است و راز و رمز ایجاد تکثر همین تعدد و تکثر و نسبیت افهام است. اما البته این بدان معنا نیست که فهمی از فهم دیگر بهره و حصه ی بیشتری از حقیقت نداشته باشد.

بنابراین به نظر می رسد سروش هم از پلورالیسم معرفتی مطلق به معنای سهم مساوی همه ی ادیان و اشخاص از معرفت، به پلورالیسم نسبی عدول کرده باشد که وفق آن اولا هیچکس به لحاظ معرفتی به صورت مطلق، برحق نیست و ثانیا بهره اشخاص و ادیان از این معرفت نسبی، متفاوت است. ثالثا وفق پلورالیسم نجات، انسانی که مطابق وسع خود، پیگیر و پی جوی حقیقت و عمل صالح بوده باشد- از هر آیینی که باشد- ناجح و رستگار است.

حسابرسی شخصی و انفرادی:

نکته بسیار مهمی که غالبا مغفول مانده این است که حصّه اشخاص از حقیقت، لزوما به نوع دینشان بر نمی گردد. چه بسا مسلمانی که بی بهره از حقیقت باشد و صرفا دین آباء و اجدادیش را با تعصب دنبال کرده باشد و در مقام حقیقت پژوهی چیزی برای گفتن و دلیلی برای عرضه کردن نداشته باشد. پیداست نمی توان گفت این شخص به صرف مسلمان بودن بهره ای از معرفت و شناخت دارد. این مسئله به اصناف و انواع دینداری هم بر می گردد. مثلا در دینداری عارفانه، اختلاف مذاهب کمتر محلی از اعراب دارد. به عکس در دینداری عامیانه و عالمانه، تنازعات فیزیکی و قلمی در اوج است چون بیشتر نظر به صورت دین است تا سیرت و محتوای آن. در واقع بیش از آن که بحث حقانیت بین ادیان مطرح باشد به حقانیت دینداران از هر دین و مسلکی بر می گردد. دلیل این امر آن است که ما در مقام عمل، دین معین و تعریف شده نداریم بلکه کثرت بی انتها و نازدودنی دینداران را داریم.

اما مقوله نجات و رستگاری چیز دیگری است. هر انسانی- نه هر دینی- به شرط صدق و اخلاص نجات می یابد. تقصیرش به حسابش گذاشته می شود ولی قصورش بخشیده می شود. دلیلش هم واضح است. عقلا و نقلا روشن است که خداوند به اقتضای عدلش، تکلیف لایطاق بر کسی نمی کند.

پس حصّه ی اشخاص از نجات هم به دین خاصی بر نمی گردد و در واقع نجات، بستگی به رویکرد فردی شخص دارد نه نوع دین او و چنان که قرآن می فرماید در قیامت حساب اشخاص فُراداست نه دسته جمعی: وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ . در قیامت، حساب و کتاب، فردی است نه بر مبنای تعلقات گروهی و حتی نوع دین.

اگر پلوراليسم فقط در صدد توضيح ريشه‌ي اختلافات اديان و مشارب باشد، سخن ناحقي نمي‌گويد ولي اگر بخواهد اين "توضيح" را به جاي "توجيه" جا بزند، البته به راه خطا رفته است. يعني فقط بايد در صدد توضيح وضع موجود تكثر اديان باشد نه توجيه آن. به عبارت ديگر اين كه به لحاظ نقش عنصر انساني در پروسه ي معرفت و به لحاظ تفاوت‌هاي ذهني و ادراكي انسان‌ها، حاصل شناخت آن‌‌ها، به هم شبيه نخواهد بود و از آن نتيجه بگيريم كه نفس تكثر و تعدد حقايق را به رسميت بشناسيم، اساساً حرف درستي است. ولي آيا اين بدان معني نیست كه هيچ دو گزاره‌اي در باب يك حقيقت قابل مقايسه نيستند و هيچ معيار مشتركي براي مقايسه دو گزاره وجود ندارد. مثلاً اگر بگوييم گوهر دين اخلاق و عدالت و معنويت است، مي‌توانيم با هم در آن جهت حركت كنيم و اصل را آن بدانيم و در عين حال متعرض اختلافات زباني و فرهنگي و عرفي يكديگر هم نشويم.

مبنای رستگاری و نجات:

در یک کلام، مبنای رستگاری، ایمان است و مبنای ایمان، عمل صالح و مبنای عمل صالح، نیت خوب. عمل ما از روی نیاتمان و ایمانمان از روی میزان صالح بودنمان در عمل سنجیده می شود.

تکثرگرایی در قرآن

خداوند پس از نقل قصص پیامبران مختلف- از نوح تا عیسی - در سوره مومنون نتیجه می گیرد که تعلیم مشترک همه پیامبران تشویق عمل صالح بوده است و امم همه پیامبران امت واحدی است:

سوره مؤمنون آيه 51: ‏ يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّي بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ ‏: اي پيغمبران ! از غذاهاي حلال بخوريد و كارهاي شايسته بكنيد ، بي‌گمان من از آنچه انجام مي‌دهيد بس آگاهم .‏

ای مردم همه شما یک امتید و یک دین دارید و پیامبرانتان پیام واحد و خدای واحدی داشته اند :

سوره مؤمنون آيه 52: ‏ وَإِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ ‏: و هر آينه اين دين شما دينى است واحد، (با يك هدف و با يك خدا)، و من پروردگار شمايم، پس از من پروا داريد.

خداوند همه پیامبران را خطاب می کند که امت همه شما یکی است و به پیروانتان بگویید مبادا با خودبرتر بینی این امت را قطعه قطعه کنند و هشدار می دهد که ای امت ها چرا راه تفرقه و گروه گرایی پیشه می کنید و هر یک خود را بهتر و برتر می دانید و دیگران را قبول ندارید:

سوره مؤمنون آيه 53: ‏ فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ ‏: تا كار [دين]شان را ميان خود قطعه قطعه كردند [و] دسته دسته شدند هر دسته‏اى به آنچه نزدشان بود دل خوش كردند.

جالب است که همین مضمون در سوره انبیا عینا تکرار شده است و می فرماید همه پیامبران یک حرف می زدند و یک آیین داشتند اما پیروانشان کار را به تفرقه و منازعه کشاندند در حالی که مبنای داوری در قیامت نه بافته ها و تنگ نظری های فرقه ای آن ها بلکه صرفا ایمان و عمل صالح است:

همه پیامبران پیام واحد دارند :

سوره أنبياء آيه 92: ‏ إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ ‏: |[گفتيم اين است آيين شما كه آيينى يگانه است [با يك هدف و يك خدا]، و من پروردگار شمايم، پس مرا بپرستيد.

اما پیروانشان کار را به تفرقه کشانده اند:

سوره أنبياء آيه 93: ‏ وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ ‏: ‏( امّا با وجود اين عده ای) كار ( دين و آئين ) خويش را در ميان خود به تفرّقه انداخته و ( مي‌اندازند و گروه گروه شده و مي‌شوند و سرانجام ) همگي به سوي ما برمي‌گردند ( و ما به حساب اعمالشان مي‌رسيم ) .‏

ملاک داوری خدا بین بندگانش ایمان و عمل صالح است:

سوره أنبياء آيه 94: ‏ فَمَن يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَا كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ وَإِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ ‏: ‏هركس چيزي را از كارهاي شايسته و بايسته انجام دهد ، در حالي كه ايمان داشته باشد ، تلاش او ناديده گرفته نمي‌شود و ما قطعاً آن را خواهيم نوشت .‏

بحث بنده تمام است تا ساعت 11 از فرمایشات دوستان همراه بهره می بریم

….

+ درباره ی چرایی ترجیح توضیح بر توجیه در بحث پلورالیسم دینی، توضیحی می فرمایید؟

 

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 7 فوریه 2018 

 


برچسب‌ها: پلورالیسم, حقانیت ادیان, سهروردی, ابن عربی
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:40  توسط   | 
  بالا