چیستی ها
 
 
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما
 
 

فلسفه نیچه

 

….

+ دوست عزیز مشکل اساسی اینجا است که دموکراسی بدون سکولاریسم هم مفهومی ندارد ما وهمه جوامع اسلامی باید به دنبال حکومتی سکولاریسم که در آن قوانین دموکراسی اجرا شود باشیم نه سکولار اسلامی که حکایتش شتر مرغ است که نه میپرد ونه بار میبرد بلای که بر سر همه حکومت های سکولار منطقه آمد و امروز ترکیه هم دارد آن را تجربه میکند

….

+ اگر دینداران ما بپذیرند که قران به دنبال جامعه بدون حذف بوده است انگاه وحشت از استبداد دینی فرو میریزد

سکولاریسم به عنوان شکل حکومت و عدم مداخله پسندیده است

ولی نوعی از سکولاریسم که با ضدیت دینی برمی اید و در ان نوعی از خشونت مستتر است بیشتر خشونت دینی را بازتولید میکند

….

+ [Forwarded from حروف/احسان تاجیک]

" فلسفه به هر صورت خیلی دیر برای انجام وظیفه پا به عرصه می گذارد. فلسفه در هیئت فکری جهان زمانی ظاهر می شود که فعلیت دوره ای، دوران شکل گیری خود را سپری کرده و به حالت بلوغ رسیده است و این جهان واقعی را در قلمرو فکر بازسازی می کند. و آنگاه که شکلی از زندگی به سالخوردگی رسیده و دیگر نمی تواند به دوره جوانی بازگردد، جغد مینروا پرواز خود را تنها با آغاز تاریکی آغاز می کند.

فریدریش هگل ، اصول فلسفه حق

@ehsantajikhorof

….

+ البته نظر شما درست است

ولی در جامعه فعلی ما سکولارها دین ستیز هم شده اند که این امر گارد معکوسی در دینداران ایجاد میکند

….

+ اینکه در هر دوطرف تندروهایی وجود دارد با اینکه نیاز واقعی جامعه چیست دو امر متفاوت است زمان وتاریخ همه چیز را حل خواهد کرد

….

+ آن گونه که من می فهمم، جنبشِ سکولاریزاسیون جبر جهانی شدن و برایِ کاستن از هرینه‌ها و سویه یِ انتگراسیون جهانی دارد. مثالی ساده، در یک صد سال اخیر تمام وزنه هایِ محلی، ملی به نفع یک وزنه رایج برای تمام جهانیان فروکاسته شده است و سپس نوبت به زبان های محلی و ملی رسیده و سپس به خرده فرهنگ ها و.....

….

+ 2. "امر تعیین‌کننده حق و باطل در فلسفیدن فقط عقل است."

عقل که و چه کسی؟

در واقعیت ما عقل نداریم بلکه عقلها داریم.

لابد به تعداد عقلها ما حق و باطل داریم!!!

دوست داشتن دیگری می شود همان نگاه داشتن خدا.

love is god

عقل، فلسفه می سازد یا فلسفه عقل را می سازد؟

خدا به عنوان هستی مطلق در گوش هر کس یک صدا ندارد بلکه در وحی زبانی صدای واحدی دارد در گوش همه.

عقل از هستی هست یا هستی از عقل؟

"فطرت انسانی" معنی باطنیِ همگانی خداست و اوصاف خدا در وحی زبانی ترجمه درست فطرت انسانی.

….

+ #سوال

چرا در کشور غربی دین از سیاست جداست؟

….

+ [Forwarded from احساس و منطق (Kiumars)]

همه چیز همیشگی نیست و روزی سرانجام می توان از همه چیز و همه کس گریخت. البته هرگز کسی نمی تواند از خودش بگریزد.

ژوزه ساراماگو

آنا خوسیفا

@mantegh1

….

+ سوال

اول ماهیت بوده بعد وجود یا نه اول وجود بوده بعد ماهیت؟

….

+ وجود : یعنی هستی هر چیزی.

ماهیت: یعنی چیستی.

در وجود می گوییم آیا این وجود دارد؟

در ماهیت می گوییم این چیزی که وجود دارد چیست؟

وجود ؛ بر ماهيت مقدم است و هست.

ماهيت ؛ تغيراتى است كه بر بستر وجود اتفاق مى افتد.

در واقع ماهيت چگونگى وجود است.

….

+ وجود مقدم بر ماهیته؟

اصلا بر هم تقدم دارند؟

….

+ ببخشید این عباراتی که شما به کار بردین تا جایی درسته که لفظ کلمات رو توضیح دادین ولی شما چطور میگین وجود تقدم بر ماهیت داره ؟

یه مثال:

شما وقتی بخواین چیزی رو اختراع کنین اول این فکر یا ماهیت اون شی در ذهنتون شکل میگیره بعد دست به کار میشین و خود شی یا همون وجود رو خلق میکنین بنا به اون ماهیتی که در ذهن شما است.

….

+ آن چیزی كه در طول زندگى ، آدمى از وجود خود مى سازد و با آن مشخصه ها شناخته مى شود، يعنى ماهيت

«وجود بر ماهیت مقدم است »

اگر مطابق تفکر اگزیستانسیالیست‌ها، بپذيريم كه انسان به لحاظ وجودی، عاری از سرشت و طبیعت است و هیچ سرنوشت از پیش تعیین شده‌ای هم ندارد، این بدین معنی است که وقتی به دنیا می‌آید، هیچ «ماهيت» يا «هویتی» ندارد. یعنی هویت او همزمان و در عین حال به طور مستقیم از طریق زندگی کردن، انتخاب‌ها و تصمیم‌گیری‌های‌اش شکل می‌گیرد. و این يعنى اينکه انسان بر خلاف اشیاء، ماهیتِ پیشاپیش طراحی و تعیین شده‌ای ندارد. و ماهيت خود را مى سازد ، اما در مورد اشياء قضيه برعكس است ، به عنوان مثال، یک قیچی، برای آنکه ساخته شود نخست طرحش در ذهن سازنده‌ی آن شکل گرفته است. به عبارتی ماهیت وجودیِ قیچی، قبل از موجودیت آن وجود داشته است. حال آنکه در خصوص انسان هرگز نمی‌توان این تصور را داشت. زیرا به باور اگزیستانسیالیستها، ماهيت انسان، همان چیزی است که خود از خویشتن می‌سازد.

….

+ اینها پرسش های خوبی است..

👈🏻در فلسفه تحلیلی ابتدا لازم می آید ک هر دوی اینها را چه به لحاظ مفهوم ذهنی و چه اتصاف آن مفهوم با واقعیت بیرونی بررسی کنیم.

👈🏻در دیدگاه فلسفه اگزیستانسیال عقل لاجرم از هستی است، چرا ک عقل متوقف بر هستی به مفهوم وجود است.

👈🏻اما در دید فلسفه آنتولوژی بشرط موجودیت یافتن ، شاید بتوان حدودی دیگر بر آن در نظر گرفت.

و درنهایت میتوان گفت اگر بحث تقدم و تاخر را ننگریم هر دو وابسته و مکمل یکدیگرند...

و این در خصوص نسبت بین فلسفه و عقل هم قابل تعمیم خواهد بود.

چرا ک تا عقلی نباشد فلسفه بروز و ظهوری نخواهد داشت و توامان فلسفه ایی هم نباشد عقل جهش نمی یابد..

….

+ درباره این که ما قبلا کجا بودیم یعنی قبل از افرینش انسان اون موقع ما کجا بودیم؟در ذهن خداوند خب پس خدا اول یک ماهیتی از ما داشته بعد دست به وجود و خلق زده (یعنی ماهیت تقدم بر وجود داره)

….

+ اين واقعه عظيم هنوز در ميانه راه خويش است!(نیچه)

حذف دین از سیاست، یک حادثه تاریخی است و باید علت این حادثه تاریخی را در سیر تاریخ غرب و ظهور تدریجی مدرنیته دنبال کرد، به این معنا که غرب آرام آرام به این جمع بندی تاریخی رسید که دین را از امورات اجتماعی اش حذف کند. هر چند که کلیسا و انحرافات آن هم بی تأثیر نبود.

لذا حذف دین از سیاست، ریشه در نگاه و نگرش و جهان بینی بشر غربی دارد، بشری در غرب ظهور کرد که خودش و ذهن خودش برایش اصالت یافت و بدین شکل اومانیسم شکل گرفت، و ظهور حقایق خارجی در متن اجتماع از اصالت افتاد.

اساس اندیشه و تفکر غربی بر حذف خدا در امورات اجتماعی بنا شده، و به بهانه پشت کردن به کلیسای منحرف، به اصل دین پشت کردند.

بعد از ظهور اومانیسم یعنی انسان محوری، خدا محوری از امورات اجتماعی رخت بربست و به جای آن عقل و خرد جمعی جایگزین شد. عقلی که بریده از وحی و دین بود. یعنی عقل سکولار.

غرض اینکه حذف دین از سیاست، ریشه در تفکر غربی دارد، تفکری که عالم قدس و ظهور عالم قدس در متن اجتماع و امورات اجتماعی برایش اصالت ندارد.

بعد از این حادثه است که نیچه سخن از مرگ خدا در اجتماع راند و گفت: «انسان ديوانه! آيا وصف انسان ديوانه‌اي به گوشتان نرسيده است كه پيش از آن كه خورشيد به ميان آسمان رسيد، با فانوسي روشن به ميان بازار آمد و فرياد برآورد: «خدا را مي‌جويم، خدا را مي‌جويم»، در اين هنگام بسياري از آناني كه در آن جا گرد آمده بودند، آناني كه به خدا ايمان نداشتند، او را به سخره و ريشخند گرفتند، يك تن از ايشان چنين گفت: «آيا وي بيگانه‌اي است كه ره‌، گم كرده است؟ آيا از ما ترسيده است كه چنين پريشا‌ن‌گويي مي كند؟...» ايشان چنين مي‌گفتند و در ميانشان همهمه‌اي حاكي از تمسخر وي برپا بود. انسان ديوانه به ميانه ايشان جهيد و آن‌ها را به تير نگاه نافذِ خويش دوخت. آنگاه فرياد برداشت: «به كجا هست اين خدا؟!» برآنم كه آن را برايتان واگويم! ما وي را كشته‌ايم، شماها و من! ما همگان قاتل وي هستيم! امّا چگونه چنين كرده‌ايم؟ چگونه قادر بوده‌ايم تا دريا را بخشكانيم؟ چه كسي ياريمان داده تا اين افق رنگارنگ را بي‌رنگ كنيم؟ چه كرديم به هنگامي كه اين زمين را از فيض نور خورشيدِ خويش محروم ساختيم؟ و اكنون مسير اين خورشيد به كجا است و ما به كدام سو روانه‌ايم؟ به دور از هر خورشيدي در كدامين وادي سرگردانيم؟ آيا در اين ميانه به ورطه‌اي بس هولناك سقوط نكرده‌ايم؟ به كدامين سو پرتاب گشته‌ايم؟... آيا چونان عدمي بي‌نهايت، پريشان‌سر نيستيم؟ آيا نسيم اين فضايِ تهي بر چهره‌مان نمي‌وزد؟ آيا اين «انجماد»، بسي سترگ نگشته است؟ آيا ظلمات اين شب، هر چه فزون‌‌تر فرا نمي‌رسد؟ آيا نبايستي فانوس‌ها در روشنايي نيمروز روشن گردند؟ آيا هيچ آوايي از آنان كه خدا را به خاك مي‌سپارند به گوش نمي‌رسد؟ آيا باز هم غيبت خدا را هيچ باور نداريم؟... كدام بركت‌هاي قدسي به جاي آن بايد بيابيم؟ آيا سترگي اين عمل برايمان بس بزرگ نبوده است؟...

در اين‌جا انسان ديوانه سكوت كرد و ديگر بار به شنوندگان خويش نگريست، ايشان نيز خاموش و غريبانه به وي نگريستند. وي سرانجام فانوس خويش را بر زمين افكند كه تكه‌تكه و خاموش گشت. سپس چنين ندا سر داد: «من بسي زود هنگام آمده‌ام، هنگامة من هنوز فرا نرسيده است. اين واقعه عظيم هنوز در ميانه راه خويش است و بسي راه در پيش روي دارد. اين «واقعه» هنوز بسي دور از آن است كه در گوش‌هاي انسان نفوذ كند...»

….

+ بسته ب ساحت متفاوت است...

هر چقدر که دوستانی استدلال نمایند که وجود بر ماهیت مقدم است این یعنی دید خودشون رو بر پدیدار شناسی غیر فلسفی متمرکز کرده اند.

و به عبارت دیگر ، با این که با زبان بی زبانی اعلام میکنند که کُنه چیز ها را نمیتوان شناخت ولی در عین حال مدعی هستند از تمام ابعاد به آن چیز نظر انداخته اند!

بطور مثال آنچه که صرفا ذهنی است دیگر وجودش هم برگرفته از ماهیت است. مگر نگاه را یک لایه بالاتر ببریم که وجودی هست که این ماهیت در آن شکل میگیرید که اینگونه تسلسل و در نهایت دور ایجاد میکند!

و یا در خصوص مفهوم خودآی دین، الزام می آید ماهیت و وجود را یکی درنظر بگیریم و هر گونه گسیختگی تعاریف اونرو دچار خدشه میکند.!

پس در نگاه یک اگزیستانسیالیست ، آری میتوان گفت وجود مقدم بر ماهیت است.

ولی در نگاه پدیدار شناسی فلسفی هیچ تفاوتی مابین وجود و ماهیت نمیتوان قایل بود.

بلکه تنها ما اینطور بیان میکنیم که ماهیت میتواند طیفی یا بخشی از نمود یک بود(وجود) باشد.

حال آنکه اگر ادراک و یا دریافت ما محدود است نمیتوان به صراحت گفت وجود مقدم بر ماهیت است..

اتفاقن اینجاست که فلسفه تحلیلی تاثیر مثبت خودش را نشان میدهد که چرا نباید تا ابد اذهان درگیر این مسایل باشند، چرا که ابتدا الزام میکند مفهومی ک ما از الفاظ و واژه داریم باید مشخص گردد.

….

+ عنایت کنید وجود در مقایسه با ماهیت اصالت دارد، و ماهیت حد شی است

مثلا لیوان از یک مرزی به بعد نیست، این مرزی نیستی را گفته اند ماهیت شی

لذا اولا وجود اصیل است

ثانیا ماهیت جدای از وجود نیست

….

+ خوب این از همان نوع اندیشه هایی است ک قرن ها آدمی را فریفته است..

بظاهر درست است ولی در خود تعارض مشهودی دارد.

"شما میفرمایید وجود اصیل است.

بعد میفرمایید ماهیت جدای از وجود نیست."

خوب همین تعارض دارد و اینگونه ماهیت هم اصیل خواهد بود!

….

+ دقت نکردید به حرفم، البته حرفم اجمال داشت

بنده معتقدم اصلا ماهیت وجود خارجی ندارد، شما میتوانید لیوان را به بنده نشان دهید؟ اصلا در خارج چیزی به نام لیوان داریم؟نداریم

این چیزی که ما به عنوان لیوان می بینیم، وجودی ست که به شکل خاصی در آمده که اسمش را گذاشتیم لیوان، و گرنه در خارج لیوانی وجود ندارد، فقط وجود، وجود دارد

لیوان اعتبار ماست

عنایت بفرمائید که لفظ ماهیت در کلام شما برای انسان، همان وجود است در کلام ما برای انسان

یعنی شما از ماهیت همان معنایی را اراده می کنید که بنده از وجود اراده میکنم، تفاوت فقط لفظی است، مراد یکی ست.

اما در مورد قیچی یا لیوان

به نظر بنده ما اصلا در خارج از ذهن، قیچی و لیوان نداریم که بخواهد بحث تقدم یا تاخر پیش بیاید!

….

+ از نظر كلى ماهيت بر بستر وجود شكل مى گيرد و ساخته ميشود ، بنابراين وجود مقدم بر ماهيت است

….

+ ماهیت، اعتبار ماست، اصلا وجود خارجی ندارد

شما می توانید لیوان را به بنده نشان دهید؟

شما می توانید لیوان(ماهیت) را به بنده نشان دهید؟ اصلا لیوان وجود خارجی دارد؟

….

+ لذا وجود اصیل است؟!

….

+ دقیقا

حواسمان باشد، منظورم از وجود، وجود خارج از ذهن است

….

+ خب باشد صدر و ذیل ربطی ندارد

….

+ بنده با طرح این نگاه اصلا آن سوال که وجود مقدم است یا ماهیت را رفع کردم، و اثبات کردم اصلا سوال درست نیست

….

+ لیوان موجود است نه وجود

….

+ لیوان، اسمش اعتبار ماست، و به این معنا لیوانی در خارج وجود ندارد

آنچه در خارج هست مرتبه ای از وجود است که به شکل خاصی درآمده و ما اسمش را گذاشتیم لیوان، همان شی را حالت دیگری میدهیم و اسمش را می‌گذاریم بشقاب و...

لذا ما فقط با وجود روبروییم

البته وجودی که دارای درجه یا شدت و ضعف است

….

+ مگه میشه چیزی وجود نداشته باشه و بعد موجود باشه

….

+ کل عالم ماده و مافیها، یک درجه از عالم وجود است به اشکال مختلف، این درجه در ذیل درجات بالاتری است که کل عالم ماده را در برگرفته و به عالم ماده وجود افاضه میکنند که عالم ماده هست

….

+ تعریفتون از وجود چیه؟

….

+ ماورای ماده را میتوان تعقل کرد

اگر قبول کنید که عالم ماده به کلی در یک مرتبه هستند، و از طرفی شی نمی تواند علت خودش باشد را هم قبول کنید، متوجه خواهید شد که حتما عالم ماده علت برتری دارد که عالم ماده را همواره ایجاد میکند

مثل نور پایین، که همواره از طریق نور بالا ایجاد میشود که اگر یک لحظه رابطه قطع شود نور پایین نیست می شود

….

+ اتفاقن دقت کردم که عرض کردم ..

خوب اینکه میفرمایید در خارج لیوان نداریم خلط لفظ و مفهوم است و در نگاه دیگر وجود و موجود ، و اگر بخواهیم به این ساحت در قضیه بنگریم دیگر هیچ چیزی جز برخی مفاهیم کلی وجود خارجی و ذهنی ندارند. درواقع دقیقن آنچه که ما لیوان مینامیم(اعتبار) در بیرون وجود دارد(قابل شناخت) و اگر آنچه که در عالم خارج است حقیقتن همانی نیست که در ذهن ماست ، این دیگر محدودیت شناخت و ادراک ماست.

نمیشود یکجا کل گرایی کنیم وبعد در مقام تعریف و شناخت تقلیل گرایی داشته باشیم، به این مفهوم که ابتدا تنها وجود غیر قابل شناخت را اصل بگیریم و باقی چیزها را اعتبار بنامیم و بعد نتوانیم از آن تعریفی بدست دهیم و متمسک بر ماهیت قابل درک آن و اعتبارات باشیم.

اتفاقن آنچه در ادراکات ما وجود خارجی دارد ماهیت است.

وجود اصلا قابل شناخت نیست (مگر اثباتی باشد بر این که وجودی nتعداد ماهیت دارد و ما همه ماهیات آن وجود را شناخته ایم) و هرآنچه که وجود مینامیم در واقع بخشی از ماهیات قابل درک است.

وجالبه که باز هم اصرار میکنید..

و می فرمایید ماهیت اعتبار ماست، حال اگر بپرسم ک وجود را با کدام ادراک دریافت کرده اید ک اعتبار نمیدانیدش ، قطعن در پاسخ میمانید.!؟

….

+ وجود را با کدام محاسبات یا مشاهده ای اثبات میکنید؟

….

+ اشکال خوبیه، لذا واژه غیر ماده واژه ضعیفی ست که ظرفیت افاده مراد بنده را ندارد

لذا بنده از وجود و عین وجود استفاده میکنم، و معتقدم تمام وجودات عالم به عین وجود برمیگردند

نخیر

عین هستی فقط خداست، ماده جلوه و ظهوری از عین هستی است

….

+ وجود برای شما مفهوم است ماهیت ندارد شما موجودات درک می کنید

خب چه ربطی دارد به حرف من؟!

….

+ وجود برای من خود وجود است، مفهوم نیست!

بله من نگفتم موجودات وجود ندارند، اما حرفم اینه که آنچه به عنوان موجود درک میکنیم، همان وجود است به شکل خاص

….

+ ماده همان معلول بحث فلسفیست و تجلی در بحث عرفانی

هستی وجودی است قائم به ذات و بی نیاز که مختص ذات خداوند هست

و ماده با عرایض بالا غیر از هستی است در این معنا

عذرخواهم کوتاه گفتم

….

+ خب شما می گید لیوان موجود نه وجود

….

+ وجود جنس و فصل ندارد

….

+ سلام برشما باید دید مبنای شما کدامین فلسفه یا فیلسوف است؟!

مگر معلولی سراغ دارید بدون دلیل موجود باشد؟

….

+ وجود فقط هست

….

+ خب برمیگردیم به اینکه خداوند رو چگونه باید شناخت از ذات که نمیتوان و باید از تجلیات و ماده شناخت...

….

+ بله که قابل درک است

مثال ساده اش شادی و غم است، در حالیکه مادی نیستند

از این بالاتر وجود خودت، در حالیکه غیر از بدنت هست و...

….

+ اینم شد بحث فلسفی؟!

یک لفظ بر می دارید یک چیز دیگه می گذارید جاش

….

+ با توجه به مخاطب کلام و برای تقریب به ذهن همین درست تر بود...

تجلی خارج از ذات است ولی وابسته

مثل سایه انسان و انسان

برای تقریب به ذهن

….

+ من به وجودی نظر دارم که عین خارجیت است، منتها دارای شدت و ضعف است و مراتب پایین ذیل مراتب بالاتر اند

….

+ علمی بحث کنید

اصطلاح عرفانی نکشید وسط

….

+ من منکر برهمکنش ها نیستم، مثل حرکت دست، که در عین اینکه به عصب ها و مغز مرتبط است، عامل برتری هم در صحنه است

اشتباه نکنید، مدرِک غیر از مدرَک است

؟؟؟؟

شما وقتی مغز را درک میکنید، معلوم میشود شما غیر از مغزتان هستید

….

+ آخه مغز که هیچ درک مغز هم مادی است

اصلا درک بواسطه ماده است

….

+ ماده علت معده است، نه علت اصلی

علت اصلی درک، چیزی غیر از ماده و مغز است

….

+ جناب درودیان علاقه خاصی دارند ک ذهن شما رو درگیر کنند تا خودتون ب پاسخ برسید..

حالا سوای تایید یا رد گفتارها..

منظور اینه ک موجود آنچه هست ک در نظر ما میآید و موجودیت می یابد.و بقولی تعبیر ممکن.

ولی وجود آنچه هست ک واقعیت و حقیقت در آن یکی میشود. و بقولی تعبیر واجب.

….

+ فکر مادی ست یا غیر مادی؟!

….

+ مادی

….

+ ماده دارای ابعاد است، ابعاد فکر چیه؟ جنسش، وزنش و...

….

+ خوب شما میتونین ابعاد انرژی را مشخص کنید؟؟؟؟

میشه گفت جنس فکر از جنس انرژی است

….

+ بله

از طریق انرژی سنج ها

….

+ من نگفتم مقدار انرژی گفتم ابعاد انرژی

….

+ همین جمله از جنس انرژی است؟!

….

+ وحدت عالم معلوم چه می شود؟!

….

+ همین که مقدار داره پس مادی ست و قابل سنجش

آن بعد از نظر عالم به معلوم است

فعلا محل بحث قبل از نظر مدرِک به مدرَک است

….

+ خوب ابعاد داره یا نه

اصلا انرژی حجم داره؟؟؟

….

+ وقتی قبل از نظر است درکی رخ نداده که بگوئید مدرِک یا مدرَک

….

+ منظور اینکه اگر هم بحث اتحاد عالم و معلوم مطرح باشد، نفی غیریت ذاتی نمیکند، عالم ذاتا غیر از معلوم است، اما جدا نیستند

من غیر از مغزم هستم، ولی نه اینکه جدای از مغزم باشم

….

+ دوست عزیز لطفا در مورد مفاهیم فیزیکی به زبان فیزیکی سخن بگویید

انرژی اقسام مختلفی داره،

در فیزیک مکانیک یعنی توانایی انجام کار.

مفاهیم فیزیک رو نمیشه با مفاهیم کلی فلسفه ازمود.

….

+ این سخن صدر و ذیلش متناقضه

….

+ خوب شما بفرمائید تا ما به جهالت خود پی ببریم

….

+ اگر دقت کنید تناقض رفع میشود

عالم و معلوم ذاتا غیر از همدیگرند، اما موقع علم پیدا کردن عالم به معلوم، این علم اتحادی ست، نه ذاتا یکی باشند

….

+ قصدم ناراحت کردنتون نبود

بحثتون درباره ی فیزیکه یا مساله ی ذهن بدن؟

….

+ متناقض تر شد

….

+ یعنی در عین اینکه عالم و معلوم متحدند، غیریت ذاتی دارند

شما وقتی به یک لیوان علم پیدا میکنید، بین شما و صورت علمی لیوان اتحاد است، اما شما ذاتا غیر از لیوان هستید

حل شد؟

….

+ ♦️معناشناسی نقد

درباره نقد و انتقاد دیدگاههای مختلفی وجود دارد:

1- نقد و انتقاد صرفاً، به معنای بيان خوبيها و محسنات است و در آن نباید از

زشتيها سخنی به ميان آورد.

2- نقد عيب جویی و خرده گيری است.

3- نظریه معتدل: ارزیابی منصفانه یک چيز است. نه صرفا تعریف و تمجید است و نه صرفا بیان بدی ها و زشتی ها.

♦️حال که معنای دقیق نقد را متوجه شدیم باید این سوال را از خود بپرسیم، هدف از نقد و انتقاد چيست؟

هدف شناسایی و شناساندن زیبایی و زشتی، بایستگی و نبایستگی، بودها و

نبودهاست.

🔸به نزد من آن کس نکو خواه توست / که گوید فلان خار در راه توست

© برگرفته از کتاب آیین زندگی و اخلاق کاربردی-احمد حسین شریفی

♦️شرایط اخلاقی نقد

(به دلیل جمع بودن موضوع در این پست تنها سرفصل ها قرار داده شده و در پست بعدی توضیحات آنها بیان گردیده است که واجب است مطالعه شوند.)

1- فهم سخن و تبحر در موضوع

2- کنار نهادن حب و بغض

3- پرهيز از نقد متقابل

4- -نقد انگيخته به جای انگيزه (به گفته بنگر نه به گوینده)

5- تفکيک اندیشه و رفتار از فرد

6- لزوم بردباری و نقد پذیری

7- پرهيز از برچسب زدن

8- آغاز کردن از خود

© برگرفته از کتاب آیین زندگی و اخلاق کاربردی-احمد حسین شریفی

♦️شرایط اخلاقی نقد

1- فهم سخن و تبحر در موضوع

2- کنار نهادن حب و بغض

3- پرهيز از نقد متقابل

4- -نقد انگيخته به جای انگيزه (به گفته بنگر نه به گوینده)

5- تفکيک اندیشه و رفتار از فرد

6- لزوم بردباری و نقد پذیری

7- پرهيز از برچسب زدن

8- آغاز کردن از خود

🔺فهم سخن و تبحر در موضوع:

اگر در نقد، به ویژه نقدهای علمی، ناقد در پی بيان درستيها و نادرستيهای یک اندیشه است، طبيعتاً نخستين شرط این کار آن است که آن سخن را به درستی فهميده باشد. داشتن تبحر و مهارت کافی در موضوع مورد نقد، یکی از شرایط اخلاقی نقد است. بعلاوه کسی که اندیشه، گفتار یا کردار او مورد نقادی قرار می گيرد نباید فوراً ناقد را به عدم فهم مطالب خود متهم کند.

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

🔺کنار نهادن حب و بغض:

تأثير حب و بغض تا آنجا است که می تواند هنر را عيب و عيب را هنر جلوه دهد. کسی که به قصد مچ گيری، به نقد یک اندیشه یا رفتار می پردازد، قطعاً از درک حقيقت آن عاجر خواهد بود. باید توجه داشت که شخص یا اشخاصی که اندیشه یا رفتار آنان مورد نقد قرار گرفته است، اخلاقاً مجاز نيستند ناقد را به سوء غرض و داشتن حب و بغض نسبت به خودشان متهم کنند.

کسی به دیده انکار اگر نگاه کند

نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی

وگر به چشم ارادت نگه کنی در دیو

فرشته ایت نماید به چشم کروبی

🔺پرهيز از نقد متقابل:

یکی دیگر از آفتهای اخلاقی بزرگ در عرصه نقد و نقادی آن است که بسیاری از نویسندگان در پاسخ نقدهای یک ناقد، بدون آنکه به پاسخ گویی نقدها بپردازند، به بررسی آثار ناقد و مطالعه سرگذشت و تاریخچه ناقد پرداخته و می کوشند تا به گونه ای بی عمليها و نادرستيهای او را استخراج کنند.

آینه چون نقش تو بنمود راست

خود شکن، آینه شکستن خطاست

🔺نقد انگيخته به جای انگيزه (به گفته بنگر نه به گوینده):

یکی دیگر از بزرگ ترین آفتهای اخلاقی در عرصه نقد، خلط و انگيزه و انگيخته است. کسی که مورد نقد قرار می گيرد به جای پرداختن به پاسخ نقدهای ناقد به کالبد شکافی نيت و انگيزه او اقدام می کند.

🔺تفکيک اندیشه و رفتار از فرد:

هم شخص ناقد و هم شخص یا اشخاص مورد انتقاد باید به این مهم توجه داشته باشند که نقد را، از ساحت نقد اندیشه و کردار، به نقد صاحب اندیشه و کردار نکشانند.

🔺لزوم بردباری و نقد پذیری:

این شعر مولوی مقصود را به طور کامل می رساند

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم گشت از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

🔺پرهيز از برچسب زدن:

یکی از شيوه های نادرست و خلاف اخلاق در مسئله نقد، برچسب زدن وانگ زدن به صاحبان اندیشه و یا به ناقدان است. برچسب هایی از قبيل: ارتجاعی، غربی، غرب زده، علم زده، فاشيست، مستبد و ... . اگر اندکی بيندیشيم خواهيم دید که چنين برچسبهایی حتی اگر هم درست باشند، هرگز خللی در بنيانهای منفی یک اندیشه ایجاد نمی کنند. آیا قرون وسطایی بودن یک اندیشه یا نو بودن آن در درستی یا نادرستی آن دخالت دارد؟ خير این عمل در حقيقت یکی از مغالطات منطقی است که معمولاً در کتابهای منطقی از آن به عنوان "مغالطه از طریق منشأ" یاد می شود.

🔺آغاز کردن از خود:

این شعر از مولوی از مثنوی معنوی مقصود را بخوبی می رساند

هرکسی کو عیب خود دیدی ز پیش

کی بُدی فارغ خود از اصلاح خویش

غافل اند این خلق از خود ای پدر

لا جرم گویند عیب همدگر

© برگرفته از کتاب آیین زندگی و اخلاق کاربردی-احمد حسین شریفی

….

+ این بیشتر بازی و پسو پیش کردن واژه هاست تا نتیجه ی فلسفی.

الف وجود دارد.

الف موجود است. دارای ارزش صدق یک سانی اند

….

+ این چه ربطی دارد به اتحاد عالم معلوم؟!

….

+ شما عالم هستید، لیوان معلوم، وقتی نظر میکنید به لیوان، بین شما و صورت علمی لیوان، و خود لیوان خارجی، اتحاد برقرار میشود، و در عین حال شما ذاتا غیر از لیوان هستید

و این هیچ تناقضی با موضوع تغایر مدرِک و مدرَک ندارد، هر کدام موضوع جدایی است

….

+ صورت ذهنی معلومه یا لیوان؟!

….

+ لیوان خارجی زمینه ای است که صورت علمی لیوان در نفس ناطقه ایجاد میشود، لذا معلوم حقیقی همان صورت علمی لیوان است

….

+ شاید دارای ارزش صدق یکسان باشند..

ولی آنچه ک میتوان از مفاهیم هر یک از آنها برداشت کرد متفاوت خواهد بود.

پس اینجا مهم این است ک تعریف هرکدام مشخص شود.

….

+ گاهی اگر تعاریف متفاوت باشه بازم مصداق ما یک چیزه.

تحلیل فرگه در باب ستاره صبحگاهی و شامگاهی رو بخونید

….

+ این اتحاد که افاده علم نمیکنه

….

+ پس افاده چی میکنه؟

….

+ "نهایت عقل تو اینه که..."

کاش با ذکر مثال از استدلال عقلی من می‌گفتی؛ فکر میکنم با اینکه میدونی چون گفتم تخصص ندارم خواستی مطلبت رو طولانی و مبهم و پیچیده کنی و حتی به یک مثال از حرف من اشاره نکنی تا من گیر کنم

اینجاست که مدام تکرار میکنم:

$آنجا که حقیقتا خردی در کار است، جدالی در کار نیست؛ ریاضیات

بگذریم، من علاقه ای به جدال عقلی ندارم

….

+ بین چی شما؟ماهیت شما وصورت علمی؟

بین اینها اتحاد ایجاد نمیشه چون متفاوتند.

….

+ با مبنای بنده، صورت علمی لیوان نزد من، در نفس و ماهیت من ایجاد شده، مثل افتادن عکس ماه در آب، لذا هیچ گونه جدایی وجود ندارد، اما تفاوت وجود دارد، چون ماهیت من غیر از صورت علمی لیوان است

نيچه معتقد است مابعدالطبيعه دانايي يا دانندگي مطلق هگل آغاز آخرين مرحلة بسط مابعدالطبيعه است، امّا آخرين آن نيست، يعني در فلسفه جديد چيزي وجود داشته است كه مي‌بايست به ظهور برسد و فيلسوفان مظاهر اين ظهور بوده‌اند و اراده به سوي قدرت، آخرين پاسخ به پرسش اصلي فلسفه غرب است و با اين پاسخ، فلسفه به آخرين منزل خود مي‌رسد و هر چه از زمان افلاطون در فلسفه به صورت بالقوّه وجود داشته باشد ظاهر مي‌شود.

آري؛ نيچه به مخالفت با افلاطون برخاست و آن را متهم به نيست‌انگاري كرد، ولي مخالفت با فلسفه خود نوعي فلسفه است.

فلسفه نيچه هم يك جهان‌بيني است مثل ساير فلسفه ها، زبان خاص دارد و اين زبان، زبان حيات است – نه زبان مفاهيم- . نيچه به زبان حيات سخن مي‌گويد، امّا حيات در نظر او عين اراده به قدرت است. فيلسوفي كه از ارادة قدرت سخن مي‌گويد، نمي‌تواند مانند كانت و هگل يك نظام بنا كند، امّا تمام مطالبي كه نيچه مي‌گويد به هم مربوط است.

در تفكر نيچه پنج مطلب اساسی وجود دارد كه حول آن بحث كرده است:

ا- اراده به قدرت 2- نيست‌انگاري 3- بازگشت جاويدان همان: مي‌گويد همه چيز دوباره باز مي‌گردد، پست‌ترين انسان باز مي‌گردد، به همين زندگي باز مي‌گردد. 4- بشر كامل يا ابَر انسان 5- عدالت

البته فلسفه نيچه براي هركس معنايي داشته است، عدّه‌اي او را كسي مي‌دانند كه انحطاط و فروپاشيدگي جهان غرب را شناخته و عدّه‌اي ديگر فلسفه او را تجسم هيچ‌انگاري دانسته‌اند. علت برداشت‌هاي گوناگون از نيچه را بايد در روش نويسندگي او دانست كه سخت دو پهلو است. البته در بحث خواست قدرت گنگ‌گويي‌هايي دارد، ولي او نسبت به هم‌روزگارانش ‌كه ايمان خوش‌بينانه‌اي به پيشرفت در آن زمان داشتند، بينش ژرف‌تري داشته است، هر چند در مورد اخلاق و دين تعادل و انصاف لازم را به خرج نداده است.

در آخرين نوشته‌هايش آثاري از پريشاني فكري به چشم مي‌خورد كه منجر به ديوانگي او شد. در درمانگاه رواني بستري گشت و ديگر بهبودي نيافت.

….

+ مطلق وجود و وجود مطلق و وجود مقید و موجود با هم تفاوت دارند

….

+ نيچه با عبارت: «خدا مرده است» مي‌خواهد نفي همة ارزش‌هاي كهن را اعلام كند. مي‌خواهد بگويد: عالم غيب و تمام ارزش‌هاي تابع آن نابود شده است و بشري بايد بيايد كه ارزش‌هاي تازه‌اي وضع كند و جهان تازه‌اي بسازد. او از مرگ خدا بيمناك است و براي آن عواقب خطرناكي را پيش‌بيني مي‌كند، ولي متأسف نيست.

به نظر نيچه بي‌ارزش‌شدن تمام ارزش‌ها در تمام عالم، حادثه‌اي اساسي و بزرگ در تاريخ غرب است. امّا قبل از هر چيز، بشر بايد به بي‌ارزش‌شدن خودش آگاهي پيدا كند. مي‌گويد: «آنان كه خدا را كشته‌اند، هنوز از جنايت بزرگ خود بي‌خبرند.» از اين‌جاست كه نيچه با ترس و خوف سخن مي‌گويد، اين بشر بايد برود و بشر ديگري بيايد كه هم مسئوليت جنايت را بر عهده گيرد و هم بتواند به تأسيس ارزش‌هاي تازه بپردازد. پس نيست‌انگاري در نظر نيچه، تاريخ بي‌ارزش‌شدن ارزش‌ها و تذكر نسبت به اين امر و وضع ارزش‌هاي تازه است

….

+ "بازگشت جاویدان همان" یعنی همه چیز دوباره برمی گردد؟؟؟ این بزرگترین بدفهمی عمیق نیچه است. به هیچ عنوان نیچه به همچین موضوعی باور نداشت. این آموزه ی رواقیون در دو هزار سال پیش است نه نیچه. بازگشت جاویدان برای نیچه مفهومی به شدت پیچیده است و درک پیچیده ی او از معنای هستی را نشان می دهد.

….

+ واژه «همان» اشاره به همان معنایی دارد که مطرح شد، میگوید بازگشت همان، یعنی همان دوباره تکرار خواهد شد

البته اگر جنابعالی معنای دیگری را می فهمید استفاده میکنم

….

+ مهم بحث فلسفه بنده نیست مهم بحث وجودیت هست (بدون مثال)

….

+ وقتی متفاوت باشن چطوری اتحاد صورت میگیره؟

….

+ نه به این معنا نیست. بازگشت جاودان، بازگشت دوباره ی شدن و بودن شدن است و درکی که نیچه از مفهوم "زمان حال" دارد که این شدن در واقع ذات هستی است که در زمان حال می شود. پیوند زمان حال و شدن و بودن شدن در واقع چرخه ی بی انتهای شدن در ذات هستی است؛ این آموزه ی بازگشت جاودان را در قالب یک مفهوم هستی شناسانه برداشت می کند و البته آموزه های ارزش شناختی نیز از آن می گیرد. نیچه در چنین گفت زرتشت بخشی را دارد که این مفهوم زمان حال را به غایت پیچیده شرح می دهد الان به هیچ کتابی دسترسی ندارم که دقیق آن بخش را آدرس دهم.

در مجموع با مطالعات و بنا بر شواهد فراوانی که طی این سالها از مطالعه ی نیچه در ایران داشتم، به طور سیستماتیک جز مشتی لفاظی های ادبی، ما ایرانی ها هیچ از فلسفه ی نیچه نمی دانیم.

….

+ الان تصویر ماه درون آب، با اینکه تصویر غیر از آب است، اما جدای از آن هم نیست

….

+ البته چند سالی است تفاسیر ژیل دلوز و هایدگر از نیچه فتح باب مهمی در زمینه ی فهم فلسفی نیچه در ایران ایجاد کردند. کسی که نیچه را با خوانش دلوز در کتاب 《نیچه و فلسفه》 بفهمد بسیار سخت از زیر بار تفسیر دلوزی نیچه بیرون می آید.

….

+ ما یک وجود نداریم

ما وجودات داریم با درجات مختلف و با شدت و ضعف

هر مرتبه از وجود را با روش و ابزار خاصی میتوان درک کرد

….

+ اتحاد عالم ومعلوم اتحاد وجودیه.علم هم از نوع وجوده .در تصویر ماه روی آب علمی برای آب حاصل نمیشه.

بعد هم وجود ذهنی اشیاء تصویر اونا نیست تصویر از همه چی حکایت نمیکنه .

نفس از بدو تماس با خارج اونها رو در خودش خلق میکنه.وجود ذهنی اشیاء افرینشی از اشیاء در ذهنه.

….

+ آموزه ی بازگشت جاودان نیچه و خلاقیت خارق العاده ی او در بسط مفهوم 《شدن》 ماده ی خام بسیاری از فلاسفه ی بعد خود را ایجاد کرد که مفهوم 《شدن》 را دیگر دیالکتیکی فهم نمی کنند مانند ژیلبر سیموندون یا دلوز و فیلیکس گتاری.

مفهوم 《شدن》 برای نیچه را باید در تقابل و تفاوت غیر دیالکتیکی با شدن دیالکتیکی فهمید. به قول دلوز اگر کسی موضوع خصم نیچه(فلسفه ی هگل) را نفهمد هیچ از او نخواهد فهمید.

این رویارویی با دیالکتیک بخصوص برای فلسفه ی معاصر فرانسوی از الگوی استراتژیک فوکو تا الگوی رتیننلو دلوز-گتاری همگی به نحو پیچیده با دیالکتیک روبرو شدند. منطق دیالکتیک هر تناقضی را در خود حل خواهد کرد و این درگیری با دیالکتیک را بسیار دشوار می کند و بر همین اساس به طور کل باید فهم از 《تفاوت》 از زیر یوغ مفهوم 《تضاد و تناقض》 بیرون می آمد.

فلسفه ی فرانسوی معاصر تمام تلاش خود را از این بابت انجام داد. فوکو در چندین کتابش از جمله درسگفتار 《تولد زیست سیاست》 سعی می کند این الگوی استراتژیک تفاوت را طرح کند به گونه ای که مفهوم متضاد را در دل خود نداشته باشد.

یا دلوز سعی می کنند مفهوم 《تفاوت》را نه تفاوت چیزی با چیز دیگر، بلکه تفاوت را به مثابه ی 《تفاوت در خود》 فهم کند و در همین نقطه است که می شود از هرگونه وحدت امور متفاوت به طرز دیالکتیکی بگریزد.

باب فهم این موضوع به شدت پیچیده است و البته بی نهایت زیباست و زمانی زیباتر هم می شود که پیشاپیش ایدئالیسم آلمانی تا حدی مورد فهم و تدقیق قرار بگیرد تا این فرانسوی ها را فهم کرد چرا که ایدئالیسم آلمانی با اینکه طی دو سه دهه افول کرد ولی پروبلماتیکش کاملا زنده است و گریزی از فهم آن نیست.

….

+ گفت در مثال مناقشه نیست، بنده هم مثال که زدم متوجه نقص مثالم بودم

نفس از بدو تماس با شی خارجی، صورت ذهنی آن را در خودش خلق میکند، و آن صورت چون از جنس علم است، با نفس ناطقه اتحاد دارد

….

+ اما اتحاد اینجا صورت نمیگیره پس از پالایش وتجرید ومطابقت نفس الامر اتحاد واقع میشه

….

+ یقینا آن صورت ذهنی تجریدی است

….

+ غزالی طبق قرآن اعتقاد داشت که سبب هر امری خداست.....با توجه به این امر علیت را قبول نداشت...اما عده ای گمان میکنن که انکار علیت توسط غزالی بر مبنانی فلسفی بوده است......فاعل احتراق پنبه در پنبه،که آنرا آتش میزند و خاکستر می کند، خداست،خواه به وسیله ملایکه و یا بدون واسطه. و خود آتش جمادی بیش نیست و فاعل هیچ فعلی نتواند بود تهافت الفلاسفه....

….

+ سبب گمان این عده آن است که انکار او بر فیلسوفان منکر علیت -مثلاً هیوم- تأثیر قابل توجهی نهاد.

….

+ هیوم.....از همبستگی رویدادها میگوید و غزالی از خالق الهی...ارتباطی نمیبینم...

….

+ ما سلسله علل داریم

مثلا وقتی با قلم مطلبی می نویسیم، هم قلم علت نوشتن است، هم دست و هم اراده، همگی علت نوشتن هستند، منتها قلم و دست ذیل علت اصلی یعنی اراده هستند و علت العلل در این مثال اراده است.

در مورد خدا هم، خدا علت العلل است و اگر اراده کند آتش نسوزاند، نمی سوزاند. و گرنه در شرایط عادی آتش هم علت سوزاندن است.

….

+ سخن من این نبود که هیوم و غزالی هم‌مسلک‌اند؛ می‌گویم چون در نفی علیت از سخن او نیز متأثر شده، لذا بعضی انکار غزالی را هم فلسفی قلمداد می‌کنند.

….

+ علل یا در طول هم دیگر هستند یا در عرض....اما از نظر غزالی اصل عمل را خدا انجام میدهد...میگوید....اعتقادی که ما به علیت یافته ایم، در اثر استمرار عادت به این امور است، به طور پی در پی، تا جای که در ذهن ما رسوخ پیدا کرده است و تفکیک ناپذیر نیست..تهافت الفلاسفه...

….

+ درد و رنج انسانها و خدای دو عرفان.

خدای با اوصافِ "عرفان توحیدی" با اوصاف حسنش موجب تقلیل مرارت انسانها میشود، خدای بی اوصافِ "عرفان بشری" چگونه درد و رنج انسان ها را می زداید؟

هرامر حق به واسطۀ حق بودنش درد ورنج زداست، خدا هم چون حق مطلق هست از بین برنده درد و رنج انسانها است.

خدا چگونه درد و رنج انسانها را می زداید؟

در عرفان توحیدی چون خدا اوصاف دارد، به عمل در امدنِ اوصافش خاصیت رنج زدائی دارند، هر صفت خدا خاصیتش آن است که در صورت تحقق توسط انسانها مشکلی از مشکلات آنان را حل نمایند و رنجی از آنها بزداید. خدای با اوصاف عرفان توحیدی چنین نقشی دارد.

حال خدای عرفان بشری به عنوان حقیقتی که بی اوصاف هست و فقط در درون و باطن تجربه می گردد، چگونه درد و رنج واقعی انسانها را می زداید؟ و از مرارت آنان می کاهد؟

….

+ علیت که ساخته ذهن نیست، علیت کشف نفس ناطقه از حالات درونی خود

هيوم به عنوان يک فيلسوفِ حسّي معتقد است چيزي تحت عنوان «علت و معلول» در عالم نيست، آنچه ما تحت عنوان علت و معلول حسّ مي کنيم، «تقارن» بين دو پديده است. مي گويد: دو کودک در حال پوست کندن موزهايشان در ترن بودند، يکي از آن ها همين که موز خود را به طرف دهانش برد، همه جا برايش تاريک شد، فرياد زد و به برادرش گفت: نخور که کور مي شوي. چون همان لحظه ترن داخل تونل شده بود و چون بين خوردن موز و تاريکي اطراف، تقارن بود آن کودک تصور کرد بين خوردن موز و نديدن اطراف رابطه ي علت و معلول هست. هيوم از اين مثال نتيجه مي گيرد. آن چه را ما «علت» و «معلول» مي دانيم از همين نوع است و علت و معلول را از تقارن بين پديده ها در ذهن خود مي سازيم در حالي که هيچ عليتي در عالم نيست. معلوم است که اگر به گمان هيوم عليتي در عالم نيست پس ديگر خدا به عنوان علت و مخلوقات به عنوان معلول معنا ندارد. کانت در موافقت با هيوم مي گويد من را هيوم از اعتقاد به جزميتِ عليت در آورد. حضرت علامه طباطبائي(ره) در جواب به هيوم مي فرمايند: مگر ما عليت را بر اساس تجربه به دست آورده ايم که شما مي فرمائيد در تجربه نمي توانيم «عليت» را ثابت کنيم؟ درست است که حسّ و تجربه از علت و معلول جز تقارنِ دو پديده چيزي نمي يابد ولي انسان ابتدا علت و معلول را به علم حضوري در خود مي يابد و سپس به روشي عقلي آن را به پديده هاي بيرون تعميم مي دهد، به اين صورت که انسان ابتدا از طريق رابطه ي نفس با حالات نفساني خود، به علم حضوري، اين رابطه را کشف مي کند و بعد به پديده ها سرايت مي دهد. ممکن است در سرايت دادن ها و کشف مصداق علت و معلول اشتباه بکند ولي چون حقيقت آن را از طريق علم حضوري به دست آورده، راه رفع اشتباه معلوم است. مثل اين که شما رابطه اي بين خودتان و اراده تان را احساس مي کنيد، مثلاً اراده مي کنيد به خانه برويد، رابطه اي که بين خودتان و اراده تان حسّ مي کنيد به اين صورت است که خود را عامل و علت اراده تان مي دانيد و اراده ي خود را معلول خودتان احساس مي کنيد و هرگز هم نمي توانيد منکر اين بشويد که شما اراده کرديد، چون يک رابطه ي حضوري بين شما و اراده اي که کرده ايد در ميان است. حضرت علامه طباطبائي(ره) مي فرمايند رابطه اي که بين نفس انسان و حالات نفس او هست، رابطه اي است که انسان به صورت حضوري کشف مي کند و به اين صورت علت و معلول را مي يابد. در اين حالت اولاً: انسان کشف مي کند علت و معلولي هست. ثانياً: در اين کشفِ دروني و وجداني هيچ شکي راه ندارد، چون موطن، موطن شک نيست. وقتي از طريق درون و به صورت حضوري متوجه وجود علت و معلول شديم مي توانيم آن رابطه را به ساير پديده ها سرايت و تعميم دهيم به اين معنا که در نزد خود مي گوييم ممکن است رابطه ي بين برخورد اين انگشتر با اين ليوان، مثل رابطه اي باشد که بين اراده ي من و نفس من هست. از طريق تجربه هاي مکرر امکان وجود چنين رابطه اي را براي خود بيشتر مي کنيم، به صورت «تکرارهاي هم زمان» و «غيبت هاي هم زمان» و «تغييرات هم زمان»، اين احتمال بيشتر مي شود. به اين صورت که اگر چند بار برخورد انگشتر و ليوان را تکرار کرديم و آن صدا را شنيديم و اگر محکم تر زديم صداي بلندتري شنيديم و اگر انگشتر را به ليوان نزديم، آن صدا را نشنيديم، احتمال بيشتري مي دهيم که رابطه ي برخورد انگشتر با ليوان مثل رابطه ي نفس ما و اراده ي ما باشد. به گفته ي ابن سينا ما در حوزه ي تجربه، با ظُنُون متراکمه روبه رو هستيم، يعني گمان هاي ما پس از تجربه هاي ممتد زيادتر مي شود. چون در عالم خارج و در موطن تجربه بيش از ظنون متراکم نمي توانيم درک کنيم. ولي عاقلانه آن است که وقتي متوجه حضورهاي هم زمان و غيبت هاي هم زمان و تغييرات هم زمان نسبت به دو پديده مي شويم، بپذيريم که رابطه ي آن دو، همان رابطه اي است که بين علت و معلول حاکم است. همان رابطه اي که از طريق احساس دروني به آن دست يافتيم.

….

+ قطار بخار در اوایل سده ۱۸۰۰ اختراع گردید قطارها وسایل حمل و نقل مفیدی هستند زیرا بارهای سنگین را به راحتی روی ریل می‌کشند. امروزه قطار امن‌ترین راه حمل و نقل در دنیا شناخته می‌شود

دیوید هیوم (به انگلیسی: David Hume) ‏ (۷ مه ۱۷۱۱–۲۵ اوت ۱۷۷۶) از فیلسوفان اسکاتلندی و از پیشروان مکتب تجربه‌گرایی بود. تقریباً همه فیلسوفان بر این اتفاق نظر دارند که او بزرگ‌ترین فیلسوف تاریخ بریتانیا و مکتب تجربه‌گرایی بوده‌است.

….

+ وقتی نیچه از بازگشت «همان» سخن می گوید و خودش هم گفته این عقیده من امری مغاک و سهمگین است، پس به نظر نباید یک چیز سطحی باشد

چیزی که در بدو امر به ذهن می رسد، نیچه دارد از عالمی خبر میدهد که تمام زندگی دنیایی در آن تکرار می شود منتها نه تکرار شدن ظاهری شبیه پخش فیلم آن زندگی، بلکه این بازگشت باید از نوع «شدنی» باشد که زندگی دنیایی را تکرار میکند لکن تکراری که آن تکرار، همان زندگی قبلی ست از نوعی دیگر

….

+ اونها واگن هایی بودند که با اسب کشیده می شدند نه موتور بخار

چه کسی فیلسوف تجربه گرا را به فیلسوف حسی ترجمه کرده

….

+ تا جایی که من بدانم کانت علیت رو پیشینی میدونه....

اگر روایت شما صحیح باشد....آقای طباطبای نظر کانت رو با بعضی اضافات به خودشون نسبت دادن...

….

+ لطفا در فرصتی مناسب راجع به تجربه گرایی و حس گرایی بحثی با دوستان داشته باشید .

شناخت گرایی قوی و شناخت گرایی ضعیف ، آنچنان که دکتر سروش دباغ در مقاله ی ارسالی شان بدان اشاره داشته اند را به بحث بگذارید .

لطفا در ارائه بحث و گفتگو منتظر ادمین های گروه نباشید ، خودتان هم ساعی باشید .

سپاس

….

+ دوستان عزیز لطفا تا پایان بحث، از ارسال پیام خودد داری کنید. پیام های حین بحث پاک خواهد شد.

پس از اینکه مقدمات بحث تمام شد در دوستان می توانند، پرسش های خود را مطرح کنند.

….

+ دوستان تا این مرحله از بحث اگر فرمایشی دارند طرح بحث بفرمایند با ریپلای ویس مربوطه

….

+ آقای درودیان من فکر میکنم واولین کسی که مسله نور را در فلسفه مطرح کرد غزالی بود.....درکتاب مشکات الانوار....نظر کاپلستون هم همینه...

….

+ بابت طرح زیبای بحث بسیار سپاسگزاریم

سوال :

آیا نور آگاهی را هم از جنس نور حسی معنا می فرمایید ؟

سوال بعدی اینکه در یک موضوع مشخص ، دو نفر فهم و آگاهی متفاوتی دارند ، در واقع ظهور حقیقت اشیاء در افراد مختلف ، متفاوت است ، آیا جنس ظهور حقیقت را یکی می دانید ؟ اگر آگاهی افراد متفاوت باشد ، نور بودن را چگونه ارزیابی می کنید ؟

بله دقیقا متوجه شدم .

البته در همینجا نکته ای نهفته است و سوالی :

در واقع صوت در قوه ی سامعه و روشنایی در قوه ی باصره و...دارای وجه مشترکی در ادراک انسان هستند ، شما آن وجه مشترک ادراک شده را نور نامیده اید ، اگر پاسخ مثبت است ، پس ملاک نور بودن ، تشخیص انسان است یعنی نور امری سوبژکتیو است ، آیا واقعا الله نور السماوات والارض امری سوبژکتیو است یا اینکه به هیچ امری وابسته نیست ؟؟

….

+ سلام و عرض ادب آقای درودیان. ممنون

بابت بحث زیبایتان

اگر هیچ نوری نبود، دیدن هم نبود. چیزی دیده می شد؟ و اگر نمی دیدیم چه می فهمیدیم؟ اگر نوری نبود، برای چه بود. خود نور بما هو نور دیده نمی شود. چشم برای چیست؟ برای دیدن . دیدن برای چیست؟ وچطور میشه فهم میکنیم؟

….

+ آیا به نظر شما ادراک نور حسی مثل خورشید و... فقط از طریق حس و چشم صورت میگیرد؟ مکانیزم ادراک نور چگونه است؟

….

+ آقای درودیان...سهروردی علم رو دو قسم میدونه..علم حصولی و علم حضوری...علم حصولی یا صولی رو همون فلسفه مشا است. و هر کس که خواهد علمی متصف به صفت یقین عقلی داشته باشد، باید باید به این علم دست یابد.....اما علم حضوری،بدو سوانح نوریه تمام نشود.مقصود از سوانح نوری،لوامع نوریه عقلیه است که مبنای همان اصولی است که اساس حکمت اشراق است....

….

+ سپاس از پاسخ تان

من برداشتم اینه که اگر ما همان دستگاهی که در مورد ادراک اشیا به کار میبریم و میگیم که نفس ناطقه صورت علمی شی خارجی را در خودش خلق میکند و لذا ما به آن شی علم پیدا میکنیم، با همین مکانیزم ادراک نور را بررسی کنیم شاید به نتایج خوبی برسیم

….

+ بعد میگه.....این علم به پدید آمدن شکل یا صورتی در ذات نیست..بلکه حصول آن به چیزی است که با نفس می آمیزد و جز انیت و حقیقت آن می شود.....سوال من اینه که..کجای این علم فلسفه است...اشراق همون عرفانه

….

+ در باب آیه الله نور السموات و الارض

خوب دوستان مزاحمت بنده طولانی شد

از مدیر گروه و ادمین های محترم که این فرصت را در اختیار بنده گذاشتند کمال تشکر دارم.

ختم برنامه اعلام می شود 🙏💐

….

+ خسته نباشید

عالی بود

سپاس

….

+ وقتی که صحبت از دیدن فیزیکی میشود

ما فقط و فقط نور را می بینیم

وسلولهای شبکیه فقط و فقط به نور حساس است

و جسمی که به نظر دیده می شود تفسیری( ترکیبی) از جسم در ذهن صورت می گیرد

….

+ پس شما نور را امری صرفا سوبژکتیو می پندارید

….

+ در دیدن بصری و رؤیت و نور فیزیکی البته موافقم

….

+ سپاس از جناب درودیان بخاطر بحث دقیق و تخصصی که ارایه کردند 🌹🌹🙏

….

+ بله

نور به معنی معنا کاملا سوبژکتیو است.

متاسفانه در بحث آقا حامد

نور به معنای فیربکی آنهم ناصحیح با نور به معنای فهم آنهم ناصحیح مغالطه صورت پذیرفته

….

+ معنای فلسفی نور ، با معنای علمی آن یکی است؟ .

….

+ نور معنای غیر فیزیکی ندارد

اما وقتی به معنای فهم یا آگاهی در نظر می گیرند( نمی دانم چرا)

کاملا با هم تفاوت دارند.

نور امری ابژکتیو است

فهم امری سوبژکتیو است

….

+ بله

اما آنچه که به لایت تعبیر می شود ، تعریف علمی ندارد بلکه مکانیسم آن را علمی تعریف می کنند .

مثلا می گویند که آزاد شدن انرژی و......

اما آزاد شدن انرژی فلان نتیجه را می دهد ، تعریف نیست بلکه توصیف است .

لذا معنای نور ، هنوز مبهم است .

لذا در نگاهی معرفت شناسانه می توانیم هر نوع روشنایی ، آگاهی ، وضوح و ....را به نور تعبیر کنیم .

اما این تعبیر یک اشکال دارد ، و اینکه این تعبیر از بیرون به درون انسان است و نهایتا نور تعبیر می یابد و می شود امری سوبژکتیو ، اما همه ی نورها سوبژکتیو نیستند و این نیاز به بحث و بررسی دارد .

….

+ در پروسه ديدن شما در واقع انعكاس نور و در اصل خود نور را مبينيد

نور به اجسام ميتابد و اين انعكاس از طريق پرده چشم به مغز و....

در واقع مغز شما ميبيند نه چشم شما

تصور ميكنم كمى ابهام بود در اين زمينه

در ضمن نور سفيد خود تركيب ٧ رنگ دارد و رنگين كمان حاصل همين شكست نور هست ....

….

+ بله فهم نور سوبژکتیو است

ولی خود ِنور ( فی نفسه ) ابژکتیو

مثل میزی که بیروناز ما است ابژکتیو است ولی فهم ما از آن سوبژکتیو است.

نور هم مثل میز امری فیزیکی است

….

+ پس شما باید بتوانید تعریفی علمی از نور ارائه کنید

….

+ در اون دوران مگر تصور بر این نبود که نور از چشم به بیرون ساطع میشه؟

….

+ نور طیفی خاص از امواج الکترو مغناطیسی است.

….

+ کدام دوران ؟

ممکن است بحث با استنادی در قدیم ارائه شده باشد اما نقد دیدگاه ارائه شده می تواند امروزین باشد

….

+ اینگونه نیست اتفاقا در فیزیک کلاسیک نور کاملا شناخته شده بودو نور مرئی بعنوان قسمتی از امواج الکترومغناطیسی مورد بررسی و توضیح قرار گرفته بودفقط دوگانگی رفتار ذره ای و موجی آن مانده بود که در فیزیک مدرن با کارهای آقای دوبروی آنهم توضیح داده شد

….

+ شما می فرمایید نور موج است ، اما نور را تعریف نکردید .

معنای لغوی نور ، روشنایی است ، چون امواجی که از خورشید می تابد باعث روشنایی می شود به آن نور خورشید می گویند

پس بحث در فضای اپیستمولوژیک مطرح است و معنایی مشترک از لایت مد نظر است .

حتی علم را نور می نامند ، عقل را نور می پندارند و.......

پس بحث ماهیت و جنس و ساختار فیزیکی مد نظر نیست .

بله متوجه ام

شما نور را نوعی موج می دانید ، پس موج را تعریف کرده اید نه نور را .

….

+ جناب حامد

عرض بنده این است که برای ورود اطلاعات به ذهن ما شیوه محرک های متفاوتی وجود دارد ( احساس) که نور یکی از آنهاست

و تفاوتی با تحریکات صوت و یا تحریکات شیمیایی و یا تحریکات مکانیکی و....از نظر شیوه تحریک ندارند.

لذا فهم را در حس نور و شیوه خاص احساس نور تعبیر کردن برای رسیدن به الله نور السموات ...نور را از بقیه محرکات احساس جدا کردن مبتنی بر دلیل نیست.

….

+ جهان در اصل سياه و سفيد هست

پرده چشم در واقع سلولهاى پوستى هستند كه در اثر تكامل در طى زمان طولانى نهايتا به پرده شبكيه تبديل شده اند اينكه انسان عالم را چطور ميبيند براساس نياز او براى بقا هست

مثلا يك پرنده بايد ميوه رسيده را به رنگ قرمز مثلا ببيند تا هم رفع گرسنگى نمايد و هم دانه را دفع كند كه البته به نفع دانه براى رشد هم هست

به همين دليل انسان انچنان كه لازم هست ميبيند

دليل فوق بشرى هم ندارد

….

+ نور فیریکی و نیز متافیزیکی صرفا اشتراک لفظ هستند و از مشتبهات زبانی .

یعنی نور در زبان و ادبیات متالهین و عرفا و نیز حتی قسمی ادبیات عام اعم از فلسفی و عرفانی ، یک زبان metaphorical( استعاری ) است .

مثلا انتزاع مفهوم فهم از نور یک استعاره است از روشنایی و دیدن و بینش منتزع می شود .

خود معنای بینش از دیدن می آید که از ادراک بینایی و نهایتا با استعاره دیدن و نور ایجاد می شود .

و نور به معنای فیزیکی هم‌قطعا متفاوت و صرفا رابطه استعاری است .

….

+ این که شما می فرمایید درک نور است که مثل درک صوت مثل درک بو ....با تحریک گیرنده های حسی وارد مغز می شوند و از تحریک نور روشنایی و از تحریک امواج صوتی صدا و....درک میشود.

….

+ شب شما هم خوش

فقط خواستم فيزيولوژى ديدن رو كمى شرح بدم

شايد راهگشا باشه

….

+ جناب اشرفی عزیز ، شما مکانیسم فیزیکی را مد نظر دارید در حالیکه فضای بحث معرفت شناسانه است .

اینکه ادعا کنیم علم نور است ، خوب واضح است که به لحاظ علمی جمله ای غلط است .

اما در بستری خاص این جمله معنادار است

….

+ من فکر میکنم شما دارید کارکرد نور را در دوران قدیم شرح میدهید بله در آن زمان فقط با نور خورشید یا نور مثلا آتش برای روشنایی و مطالعه استفاده میکردند اما اکنون شیوه های دیگری هست مثلا پرتوهای ایکس و گاما اعضا و جوارح داخلی بدن را نشان میدهند یا همین پرتوها و جود عناصر در کرات دیگر که عملا نمیشود به آنجا رفت را نشان میدهند پس باید به این ها هم روشنایی گفت

….

+ بله برای من سوء تفاهم شده بود

و این سوء تفاهم از اینجا ناشی شد که درلابلای صحبتهاینان بحث نور فیریکی می شد

ممنون از توضیحتان🍀

….

+ دوست عزيز اگر نور نبود كلا شايد حيات هم نبود

ميليونها سال پيش تعدادى باكترى در أطراف قله كوههاى اتشفشانى رو به سمت نورى كردند كه در اثر كاهش ابرهاى شيميايى بسيار ضخيم از جو زمين عبور ميكرد

و اين شروع حيات بود ....

….

+ بله

آنچه مد نظر جناب درودیان بوده است ، باعث وضوح ، ظهور و...می شود .

مثلا ما معنای یک لغت را نمی دانیم پس نسبت به آن کلمه ، در تاریکی قرار داریم به محض اینکه معنای آنرا می یابیم نوعی آگاهی ، وضوح ، روشنایی ایجاد می شود ،

….

+ آیا بدون آسمان و زمین، نور هست؟

آیا بدون نور، آسمان و زمین هست؟

آیا نور، بدون الله هست؟

آیا الله، بدون نور هست؟

….

+ خسته نباشید حامد جان

البته بحث زبان که فرم اندیشه است .

بر محتوا یعنی اصل مفهوم نور در این دو برداشت از نور یعنی فیزیکی و متافیزیکی می چربد .

من تاکیدم این بود که قدما از نور فیزیکی شناخت خیلی کمتری داشتند و شک دارم گاهی این همانی نکرده باشند .

چنانچه در تصاویر مقدسین حتی در مسیحیت نور و هاله نور در تمثال ها گاهی مرزهای استعاره را پشت سر می گذارد و به نظر تبدیل به حتی یک‌ نوع سوتعبییر شناختی می شود یعنی نور به معنای علو ووروشنایی که تعبییری متافیزیکی است گاهی هم ارز نور فیزیکی هم مراد هم حتی توهم ادراکی می شده .

….

+ در مورد تفكيك تا جايى كه من تحقيق كردم

نور در واقع نور هدايت هم نيست

در واقع نور و تاريكى دو مجموعه هستند

مثلا عقل در مجموعه نور هست

علم در مجموعه نور هست و ...

در واقع نور در مقابل تاريكى معنا پيدا ميكند

و اما در مورد تاريكى در اصل تاريكى كم بودن نور هست

مثل سرما كه كم بودن گرماست

در واقع نور تاريكى هم هست و نور همه چيز هست از منبعى خارج وجود

فرض كنيد خدا چراغ قوه اى (ناشناخته خارج وجود مادى ) از بيرون مثل نور چراغ قوه داخل اتاق ( عالم مادى) را پر نموده !

تمام ظرافت تفكيك در همين جدا سازى فلسفه و عرفان از دين خدا و در واقع سر جاى خود قرار دادن انهاست نه مخالفت با انها

….

+ سلام بر همه و جناب درودیان جهت طرح مبحث نور و یا فلسفه نور

نور آنقدر مرموز است و مرموز رفتار میکند که بنظرم پیچیدگی ان اگر از مبحث زمان بیشتر نباشد ، کمتر نیست..

نظریه های علمی و فلسفی از زمان قدیم و ارسطو و افلاطون تا کنون بوده و ادامه دارد و همانطور که جناب درودیان گفتند ، شیخ اشراق انرا بنوعی کاملا نوین مطرح مبکند، ولی همانقدر که نور مرموز است، فلسفه اصالت نور شیخ اشراق هم مرموز.، طوری که به عقیده بسیاری فلسفه اصالت نور ایشان جایی میان فلسفه و عرفان مینشیند.. اگر چه عالم را در تابیدن انوار به یکدیگر میداند ولی انعکاس و آینه هم مرزی است گویا مابین نور فیزیکی و عالم معنایی نور، و حقیقت نور نیز در همین راستا،

البته کسانی مانند ابن هیثم (پدر علم نور) تلاش برای فهم نور بطریقه ریاضی و هندسه کرد و گامهای اساسی نیز برداشت که تاثیر خود را بروی نظریه های اپتیک و جدید نور هم گذاشت.. گویند قران و معرفی نورانی الله در فلسفه اشراق بسیار موثربوده..الله نور السماوات و الارض.. و یا حتی خروج از ظلمت به سمت نور

اما نگاه ابن هیثم به مسیر و صراط نور میل میکند، که مستقیم است و سرعتش از جسمی به جسم دیگر متغیر

چگونگی دیده شدن انوار با طول موج متفاوت و نورهای مرئی و غیر مرئی نیز محل بحث است، و آنقدر مهم که فیزیک جدید و ستاره شناسی با پیش فرض سرعت نور(بالاترین) بنا شده، و انشتین اواین شخصی است که نظریه متفاوت و کاملتری را از نور به ما ارائه میدهد.. جدا از ساختار چشم، منبع دریافت اطلاعات فیزیکی ما از جهان اطراف و کهکشانها نور است و برای اینکه به فلسفه نور بطور دقبق بپردازیم، بیان نظریات اشخاص مختلف از نور و فهم نور کارگشاست..

ببخشید مابین سخنان نورانی دوستان ، وارد شدم..

….

+ من فرموده هاى شما رو شنيدم

اولا تشكر

و اما

اى كاش رو در رو ميتونستم با شما يك بحثى داشته باشم كه اين پيامها گنجايش كافى ارايه مطلب رو ندارد

متاسفانه يك مشكلى در زبان فارسى هست كه مثلا در انگليسى نيست

هايدگر وقتى از وجود حرف ميزنه بين being و Being فرق ميذاره

متاسفانه نور سهروردى در بهترين حالت نور با نُون بزرگ هست و نور فيزيكى نور با نُون كوچك

اين دو هيچ ارتباط مستقيمى ندارند

البته نكته بسيار بسيار مهم

اگر سهروردى امروز زنده بود و تمام فيزيك نور رو در مغز او اپلود ميكردند هرگز فلسفه نميگفت و خود را هم فيلسوف نميناميد نهايتا يك رمان تخيلى مينوشت

لطفا برداشت بد نكنيد ولى خلط عجيبى از اين دو نوع نور كرديد و به نظرم شفافيت نداشت مطالبتون

در مورد سهروردى ميدانم كه در مورد تصوير در اينه هم كلى مطالب فلسفى داره كه چه عرض كنم ظاهرا فرايند توليد تصوير در اينه را نميدانسته ( رفرانس دكتر سروش)

اميدوارم بنده را عفو بفرماييد

فرياد عزيز

نور در نزد فيلسوفان ايرانى اسلامى شايد مرموز بوده ولى الان در فيزيك مدرن خيلى هم مرموز نيست !!!

مطمئن هستم بين اعضاى گروه دوستان فيزيك دان هستند

لطفا تشريف بيارند و توضيح بدند

نور با نُون كوچك تكليفش روشن هست در علم

نُون با نُون بزرگ را خدا ميداند و بس

نورانى باشيد

….

+ البته نوری که در شب طوفانی دریای چین از دور پیدا بود عین ظلمت بود

….

+ مولانا نور با نُون بزرگ را نور نور خطاب ميكند

….

+ [Forwarded from مرکز مشاوره هوشیار]

تلویزیون را روشن نکردم.

به این نتیجه رسیده‌ام که وقتی حال آدم بد است این ...فقط حال آدم را بدتر می‌کند.

یک مشت چهرهٔ خالی از روح که پشت سر هم می‌آیند و می‌روند و تمامی هم ندارند.

احمق پشت احمق، احمق‌هایی که بعضاً مشهور هم هستند.

چارلز_بوکفسکی

….

+ [Forwarded from silence]

روشنفکر,دیگر عهد دار این رسالت نیست که رایزن تودها و عیبجویی محتوای ایدئولوژیک فلسفه هایی اجتماعی و سیاسی باشد,,بلکه باید ابزارها و وسایلی به مردم بدهیم که به کارشان بخورد.وقتی گروههایی مشخصا برای اینگونه تحلیلها تشکیل دادیم و وارد مبارزه شدیم و از ان ابزار ها یا ابزار های دیگر استفاده کردیم ,کم کم امکانات به وجود می آید.

Michel Foucault ,((confinement, psychiatry , prison )) in politic,, philosophy, culture ,p 197.

….

+ شاید منظورش از اینکه همه چیز از نور درست شده، این هست که همه چیز از انرژی درست شده؛ چون نور انرژی هست؛ خصوصا وقتی قانون هم ارزی جرم و انرژی انیشتین رو در نظر میگیریم

….

+ نور بودن خدا دو وجه دارد:

وجه وجودی

وجه اوصافی

خدا نور هست هم به وجودش و هم به اوصافش.

خدا و نور و آسمان و زمین، جدا از هم نیستند.

نور بودن خدا به اسمان و زمین که می رسد به وجه وجودش هست و به انسان که می رسد به اوصافش هست.

همین الله نور اسمان و زمین به انسان که می رسد می شود الله رحمان و رحیم.

نور بودن خدا هم به هستی هست هم به معنی.

رحمان و رحیم نور هست به معنی و اگر در بین انسانها نباشد درست مانند نبودن نور هست در اسمان و زمین.

به ملاک نور بودن معنی و اوصاف خدا بنگرید که مدعیان خدا چه جامعه نورانی ساختند که نورانیت از همه جاش می بارد!!!

به معیار اوصاف حسن خدا، چقدر این نظام حاکم ضد خدائی می باشد.

….

+ "نظریه فلسفی سهروردی این بود که هستی غیر از نور چیزی نیست و هرچه در جهان است و بعد از این به وجود می‌آید نور است، لذا جهان جز اشراق نمی‌باشد. منتها بعضی از نورها رقیق است و برخی غلیظ و برخی از انوار ذرات پراکنده دارد و پاره‌ای دیگر دارای ذرات متراکم است و همانگونه که نورهای قوی بر ضعیف می‌تابد نورهای ضعیف هم بسوی انوار قوی تابش ندارد"

دوستان طبق متن بالا این نور رابطش به خدا چیه؟

این بیشتر نسبیت انیشتین رو برام تداعی میکنه.

 

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 15 ژانویه 2018 

 


برچسب‌ها: اراده معطوف به قدرت, نيست‌ انگاری, بشر كامل يا ابَر انسان, سکولاریسم
 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ساعت 16:57  توسط   | 
  بالا