|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
تحول خواهی (1)
….
+ هدف غایی یا همان هدف فوری و آشکار یا به عبارتی همان هدفی که پنهان مستقیم و غیرمستقیم است : به گسست آری بگویید.
به آن آری گوی باشید : آن را چنان سازمان دهید که بیشتر و بیشتر واقعی و بیشتر و بیشتر رادیکال شود.
چه گسستی؟ گسست از آن قدرت هایی که هستند از خود مفهوم قدرت، و از هرکجا که قدرتی در چنگ گرفته است.
موریس بلانشو
کلمات اخلال گر
….
+ دوشنبه ها: گفتار اجتماعی نگاهی به پروندة هویت ملی در اندیشه پویای شماره 47
محمدامین مروتی
"رضا ضیا ابراهیمی" استادیار کینگز کالج لندن و نویسنده کتاب"ظهور ناسیونالیسم ایرانی"، باورهای رایج در باب تاریخ ایران و هویت ملی را به چالش کشیده است.
او در اندیشة پویا شماره 47( آذر 96) می گوید آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی و سپس فریدون آدمیت و عبدالحسین زرین کوب تاریخ را به نوعی حافظة ملی و گزینشی تقلیل داده و آن را به جای کل تاریخ ایران نشانده اند تا ثابت کنند که چیزی به نام ملیت ایرانی و نژاد ایرانی و فرهنگ ایرانی به شکل متمایز و ویژه و برتری نسبت به سایر فرهنگ ها وجود داشته که طی هزاران سال انسجام و وحدت و گوهر خود را از طریق فرهنگ، جغرافیا و به خصوص زبان حفظ کرده است. ضیا ابراهیمی این نویسندگان را به نژادپرستی و عرب ستیزی و ترک ستیزی متهم می کند و معتقد است هویت یکپارچه در دنیای جدید وجود ندارد. آنچه وجود دارد سنتز و ترکیب هویت هاست. هر یک از ما هویت های متعددی داریم که بستگی به جغرافیا و تاریخ تربیتی ما دارد و این هویت ها به یک هویت واحد تقلیل پذیر نیست. هویت ملی تنها یکی از هویت های ماست و تاریخش هم به قرون معاصر برمی گردد. ما هویت های متعدد زبانی و قومی و جنسی و شغلی و زبانی و خانوادگی داریم و در واقع، چند هویتی هستیم.
او می گوید اگر بتوانیم با ماشین زمان به عهد ساسانی یا صفوی سفرکنیم و با مردم آن عصر گفتگو کنیم، خواهیم دید کسی از ایشان خود را ایرانی نمی داند بلکه خود را به هویت های نزدیک تری مثلا شهر و دیارش نسبت می دهد. به این معنا حافظ خود را شیرازی و مولوی خود را بلخی و بلکه رومی و فردوسی خود را طوسی می دانسته اند. یا در میان مورخان و نویسندگان گذشته از خراسان و عراق عجم به عنوان واحدهای حغرافیایی معین سخن می رفت. پس اندیشه ایران نه یک مفهوم ملی و میهنی در میان مردم، بلکه یک ایده جغرافیایی در میان اهل دیوان و اهل قلم بوده است و به همین معناست که واژة ایران 720 بار هم در شاهنامه تکرار شده است. نه اینکه ایرانیان باستان هم تلقی امروزی ما را از مفهوم ملیت و هویت ملی داشتند.
رضا ضیا ابراهیمی نام این گونه ناسیونالیسم را "ناسیونالیسم بی جا ساز" (ناکجا آبادی) می گذارد و به جای آن "ناسیونالیسم شهروندمدار" را پیشنهاد می کند که تکثرگراست و بر حقوق شهروندی تاکید می کند. طرفداران ناسیونالیسم بی جا ساز، یک تلقی ایدئولوژیک و بعضا ستیزه گر و بیگانه ستیز و حتی نژادپرست از مفهوم ملیت را می پرورند. ایده محوری ایشان این است که فرهنگ و نژاد ایرانی در کوران حوادث تاریخی مورد تهاجم اسکندر و اعراب و مغول قرار گرفته و هر بار ققنوس وار از خاکستر خود برخاسته و هویت خود را حفظ کرده و فرهنگ خود را به فرهنگ مهاجم غالب کرده است. این تفکر ایدئولوژیک، تغییر و تحول و داد و ستد فرهنگ ها را به رسمیت نمی شناسد. تاریخ نگاریش بی طرفانه و محققانه نیست. ایدئولوژیک و جانبدارانه و تقلیل گراست. این گفتمان دوران پیش از اسلام را "دوران طلایی" تمدن می داند و گناه همه عقب ماندگی ها و کم کاری ها را به گردن مهاجم خارجی و به خصوص اعراب می اندازد. این ایده فقط در دوران مدرن برساخته شده و در میان ایرانیان ماقبل صفویه، محلی از اعراب نداشته است.
محمدرضا پهلوی ایرانیان را به نوعی اروپایی می دانست که در اثر یک اشتباه یا تصادف جغرافیایی سر از خاورمیانه در آورده اند. اندیشه اروپایی بودن ایرانیان را نخستین بار میرزا آقا خان کرمانی مطرح ساخت.
ضیا ابراهیمی می گوید نهضت مشروطه مبتنی بر ناسیونالیسم شهروندمدار، طالب حقوق شهروندی و دموکراسی بود اما به تدریج به واسطة جنگ جهانی و هرج و مرج ناشی از آن و سپس کودتای رضا شاه، به سمت ناسیونالیسم ناکجا آبادی جهت گیری کرد.
آخوندزاده و میرزا آقاخان گمان می کردند با اصلاح خط و زبان کار درست می شود. البته آدمیت برغم همدلی با آنان، به حکومت قانون و شهروندی باور دارد.در مقابل، امثال تقی زاده و فروغی و پیرنیا ، ضمن تاکید بر عظمت ایران باستان و تقدیر از آن، به نفی اعراب و اسلام نمی پرداختند؛ هرچند فروغی طرفدار پاکسازی زبان فارسی بود.
اساسا مفهوم ملیت، مفهومی مدرن است که با تاسیس دولت مدرن و دموکراتیک معنا پیدا می کند. حتی در میان اقوامی نظیر ایرانیان و چینیان که تاریخ چندهزارساله داشته اند، این مفهوم بیشتر از آنکه طنین ملیتی داشته باشد، دلالت بر نوعی از خاطرات و زبان و ادبیات مشترک دارد؛ نه حسی هویت ساز. به همین دلیل آنتونی اسمیت واژة "قومیت" را برای دوران پیشامدرن به جای واژة "ملیت" به کار می برد. 👇🏼👇🏼👇🏼 https://telegram.me/manfekrmikonan
👆👆👆ضیا ابراهیمی به سیدجواد طباطبایی و ایده ایرانشهری او هم نقد دارد و می گوید به زعم ایشان نوعی از عقلانیت سیاسی ایرانی در قالب سیاست نامه امثال خاجه نظام الملک وجود دارد که هویت ایرانی را استمرار بخشیده است و از شواهد اندک، یک اَبَرتئوری ساخته است در حالی که از سنت ایرانشهری، ایدة ملت بیرون نمی آید. طباطبایی معتقد است علت عدم گذار ما به مدرنیته، اقتباس تجدد وارداتی، بدون توجه به هویت ملی مان بوده است. نقد طباطبایی به مشروطه خواهان نیز از همین منظر است. بعید است منظور طباطبایی این باشد به دوران نظام الملک و ساسانی برگردیم و فلسفة سیلسی مان را از ان دوره اخذ کنیم. اما اتفاقا در مشروطیت تفکر و و زبان و ابزارها محلی بودند. مثلا از بست نشینی یا تعطیل بازار استفاده می شد.
ضیا ابراهیمی در تبیین شیوه کار "ناسیونالیسم بی جا ساز" می گوید آنان بر مجموعه ای از خاطرات و حافظه های مشترک قومی تاکید می کنند و تاریخ را به همان خاطرات تقلیل می دهند تا قرائتی ایدئولوژیک و باب میل خود برسازند. حافظه بیشتر از آنکه کاری به "گذشته" و "تاریخ" واقعی داشته باشد؛ دغدغه های "حال" ما را منعکس می کند و آن ها را در بازخوانی تاریخ دخالت می دهد. این حافظه برای ما قهرمانان و اسطوره هایی را دستچین و گزینش می کند و به عنوان هویت ملی به خوردمان می دهد. طبیعتا بار عاطفی و هویت ساز این گزینش، بیشتر از بار علمی و تاریخی آن است و به همین علت سخن گفتن از هویت ملی را به امر مقدس و چالش برانگیز و پر واکنش تبدیل می کند.
ش. پرتو، بزرگ علوی و صادق هدایت در 1310 مجموعه داستانی با نام "انیران" را در جهت تبلیغ همین نوع ناسیونالیسم انتشار دادند.
محمدحسین فروغی و پسرش محمدعلی فروغی در 1279 کتاب درسی"دوره ابتدایی از تاریخ عالم" را منتشر کردند و در 1284 نیز فروغی پسر کتاب "تاریخ مختصر ایران" را نوشت که در هر دو جنبة احساسی پررنگ نیست. کتاب "تاریخ ایران" پیرنیا از این نظر یک الگوست. او از ضعف حکومت ساسانی و حتی شجاعت اعراب هم می نویسد. به دنبال او عباس اقبال آشتیانی کتاب "دنبالة تاریخ پیرنیا" را می نویسد و در آن از سنتز و آمیزش فرهنگ مغولی و ایرانی و مثلا تاثیر نقاشی چینی بر مینیاتور ایرانی سخن می گوید. اما این کتاب "دو قرن سکوت" عبدالحسین زرین کوب (1301-1378ه.ش) بود که مورد اقبال قرار گرفت. کتابی که قیام ابومسلم را هم نوعی انتقام ایرانیان از اعراب قلمداد می کند. زرین کوب می گوید ایرانیان پس از حمله اعراب، به مدت "دو قرن سکوت" کردند. روایت "حافظة ملی گرا" و ققنوسی که هر بار از خاکستر خود بر می خیزد، در کتاب زرین کوب به اوج خود می رسد.
مجلاتی چون "کاوه"،"ایرانشهر" و "آینده" هم مبلغ این نوع از ناسیونالیسم بودند. https://telegram.me/manfekrmikonan
….
+ اگر قرار باشد برده داری، بربریت و ویرانی صلح و امنیت خوانده شود آنگاه هیچ چیز برای نوع بشر تأسف بارتر از صلح و امنیت نیست. انتقال همه قدرت به یک انسان نه صلح بلکه برده داری را رواج می دهد. صلح نه در غیاب جنگ بلکه تنها در هماهنگی و اتحاد ذهن ها وجود خواهد داشت.
باروخ اسپینوزا
حاکم بلند پرواز چوپانی است که بر سگها و رمه خود سلطنت می کند اما باز فردی عامی است. رهبری کاری بزرگ است به شرط آنکه آنها که تبعیت می کنند مایه افتخار باشند. پس به هم میهنان خود احترام بگذارید تا خود شایسته احترام شوید. به آزادی احترام بگذارید تا قدرتی روز افزون بیابید، از حدود حقوق خود تجاوز نکنید تا این حقوق حد و مرزی نداشته باشند!
ژان ژاک روسو
….
+ «أَلا إِنَّ اللِّسانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْإِنْسانِ، فَلا يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ، وَ لا يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ، وَ إِنَّا لَأُمَراءُ الْكَلامِ، وَ فِينا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ، وَ عَلَيْنا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ.
وَ اعْلَمُوا -رَحِمَكُمْ اللَّهُ- أَنَّكُمْ فِى زَمانٍ الْقائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ، وَ اللِّسانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ، وَ اللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ، أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى الْعِصْيانِ، مُصْطَلِحُونَ عَلَى الْإِدْهانِ فَتاهُمْ عارِمٌ، وَ شائِبُهُمْ اثِمٌ وَ عالِمُهُمْ مُنافِقٌ، وَ قارِؤُهُمْ مُماذِقٌ، لا يُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ، وَ لا يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ»
به هوش باشید که زبان بخشی از جان انسان است؛ وقتی که جان سربتابد یارای گفتارش نباشد و زمانی که زبان باز کند بدون فرصت سخن راند. و ما هستیم که سردمداران سخنیم؛ ریشههایش از ما برآورده و شاخههایش بر سر ما گسترده است.
و شما -خداوند مهرتان بورزاد!- بدانید در روزگاری به سر میبرید که حقگو در آن اندکشمار؛ زبان را راستگویی دشوار و کسی که همیشه با حق باشد خوار است. مردمانش خود را در بند نافرمانی انداخته و به چربزبانی خو کرده و با هم ساختهاند. جوانانشان بدخو و بیشرم؛ پیرانشان گنهکار و بیآزرم؛ دانشورانشان دو چهره و سالوس؛ قاریان قرآنش چاپلوساند. نه کوچکش بزرگش را حرمت نهد و نه توانگرش نیازمندش را یاری دهد.
نهج البلاغه؛ خطبه 233
….
+ آنارشیست ها و سوسیالیست ها و.مارکسیست ها این ها چپی نبودند جناب؟کتاب های تولوستوی که خودش نوعی آنارشیست بود...در ضمن انقلاب کمونیست شوروی کاملا با انقلاب ایران تفاوت داشته زیرا انقلاب ایران جهتش به بیراهه رفت ولی انقلاب کمونیست جهتش به شویی هدفی که مردم داشتند دنبال شد و حتی مردم شوروی در دوره لنین از حکومت راضی بودند.نارضایتی ها از دوره استالین شروع شد....و این که کتاب قلعه حیوانات هم انتقادی بر کمونیست نبود بلکه انتقادی از عمل های ناکردار استالین بود من حداقل این کتاب رو ده بار مطالعه کردم در اوایل این کتاب نویسنده اهداف صحیح کمونیست بودن رو مطرح میکنه به زبان حیوانات
….
+ دوشنبه ها: گفتار عرفانی خود و خدا
محمد امین مروتی
عده ای خدا را انکار می کنند تا خود به جایش بنشینند و جالب آن که عده ای هم خدا را اثبات می کنند تا خود به جایش بنشینند و از قول او سخنِ خود گویند. به نام او و به کام خودشان فرمان رانند تا به نیابت از خدا، تمام قدرت و اختیارات او را نسبت به خلائق اعمال کنند. هر دو گروه با نفی و اثبات خدا ، خود تبدیل به خدا می شوند. بدین ترتیب کردار و گفتار و پندار چپ مارکسیست و بنیاد گرای مذهبی بسیار به هم شبیه می شود. در هر دو مورد خودپرستی به جای خداپرستی می نشیند . اما خداپرستی در معنای واقعی خود، رها شدن از قید همة رقیّت ها و استبدادهای بشریست. از منظر عارفانه ، خدا می آید تا خود برود. انسان بی خدا به همان اندازه در معرض خطر خود خدا پنداری قرار دارد، که دیندارِ بی تزکیه و جاهل و خود حق پندار.
انسان باید در جایی بشکند تا به دام "خود خدا پنداری" نیافتد. انسان باید خردی و ناچیزی خود را دریابد تا توهم خودبزرگ بینی برش ندارد. عبادت و راز ونیاز جایی و فرصتی و مجالی برای اظهار ناچیزی خود و دیدن عجز خود است. تا بدانی عالم بزرگ تر و تو کوچک تر از آنی که کل حقیقت را در مشت خود داشته باشی. بی خدای مارکسیست و مذهبی متعصب به یک اندازه گمان دارند که کلید گشایش همه مسائل را در جیب خود دارند و به یک اندازه به توهم عظمت طلبی و استکبار دچارند در حالی که مقام کبریایی خاص خداست. انسان باید اندازة خود را بداند و پا از گلیم خود درازتر نکند. معنای الله اکبر همین است. معنای بسم الله همین است که اسم او محل اتکا و اتکال است. گمان مدار با از برکردن چند اصطلاح عربی یا چند ترم علمی، راز عالم و آدم را کشف کرده ای و به یقین رسیده ای . همه این گمان ها ، پرده های پندار است و خیالاتی است که سلسله جنبانش نفسانیت و حسن ظنی است که این نفسانیت به خود دارد. دعوی استغناء ، بیماری خطرناکی است که انسان را تبدیل به دیو و فرعون می کند. انسان مدرن با اکتشافات و اختراعات حاصل از پیشرفت علوم تجربی ، گمان برد دیگر به خدا نیازی ندارد و علم کلید گشایش همه مشکلاتش می باشد اما با کنار نهادن خدا ، معنویت هم از دست رفت و شیطان قدرت پرستی و استغناء از گریبان امثال هیتلر و استالین درآمد و منجر به فجایعی نظیر جنگ های جهانی شد. ظاهراً انسان پست مدرن عاقل تر و به همان اندازه فروتن تر شده و به جای دعوی کلان استغناء، سخن از چشم اندازها و دیدگاه های خرد خود می گوید و دارد به معنویت گم شده و خدای فراموش شده اش باز می گردد. اگر بندة خدا نباشی ، خدای بندگان می شوی. شاید از همین رو ابن عربی گفته بود:" بنده خدا باش نه خدای بنده." (فصوص الحکم- فصل اسحاقی)
https://telegram.me/manfekrmikonan
….
+ بزرگترین نعمت کشور آزادی است و نه امنیت، امنیت در سایه استبداد بردگی است، آنکه می خواهد برده باشد، می تواند اما نمی تواند دیگری را به بردگی تشویق کند چرا که دیگری چون او نیست و از جنس دیگری است، دیگری زندگی اش را پای آزادی فدا خواهد کرد. به قول هگل انسان هرگز به اوج خودآگاهی مستقل نخواهد رسید مگر اینکه یکبار تا پای مرگ در راه آزادی اش پیکار کرده باشد.
هگل می گوید کسی که تا پای مرگ در راه آزادی جان خویش را به خطر نیاندازد ممکن است به عنوان انسان شناخته شود اما از حقیقت این شناخت به مثابه خودآگاهی مستقل است محروم می ماند.
خودآگاهی مستقل ویژگی اربابی است و اما خودآگاهی وابسته ویژگی بندگی است. در واقع هگل می گوید آن کس که هراس دارد از به رسمیت شناخته شدن توسط دیگری تن به بردگی می دهد. چیزی که هایدگر هم آن را به عنوان "کسان" می شناسد، کسان (the thay) هنوز دازاین(انسان) اصیل نشده است و ویژگی اش این است تن به وضع موجود می دهد و استبداد را می آفریند. کسان هنوز کس نیست درواقع هیچکس نیست، او انهاست. او خود اصیلش نیست. او دیکتاتوری کسان را می آفریند او ابراز وجود نمی کند. او بی تفاوت است و تکین نیست. او از خود سلب مسئولیت می کند و تن به محافظه کاری می دهد.
….
+ دورود...
فقط تو نیستی من تو او ما شما ایشان میشویم ملت ایران که خواسته ما مشترک است و محترم اما در چه صورت دست یافتنی؟؟؟
در مسیر درست خودش که همه بتوانند اثر گذار باشند
با دو گل که بهار نمیشه.. میشه؟؟
ببینید دوست عزیز منظورم خیلی ساده بود البته ببخشید چون گروه بنظر میرسه سیاسی نیست.
متاسفانه هر دفعه که یک اعتراض شکل میگیره یک عده تندرو و بی فکر میریزن تو خیابون هم اموال رو خراب میکنن و به ملت ضربه میزنن و بهونه دست اونا میدن و هم خودشون رو به کشتن میدن و به زندان میافتند وچیزی که در آخر میمونه بدنامی برای یک عده وسیع از مردم منتقد هست این رو که قطعا میدانی که همه مردم ایران هگل نخوندن و آزدادی رو هم می خواهندحالا تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل
….
+ می توان اینگونه برداشت کرد که تاریخ ۳۸ ساله انقلاب اسلامی گونه ای تقلید از انقلاب فرانسه اما پیامدش درست مقاوت دربرابر ایده آل های انقلاب فرانسه است، در این ۳۸ سال ما عملا تلاش کردیم تاریخ دیگری بنویسم که تقابل جدی با کل ساختار آرمان های انقلاب فرانسه است. اما این مقاوت شکست خورده است و مردم ایران این زمان را صرف کردند تا بلکه نتایج مثبتی داشته باشد و تاریخ متفاوتی بنویسند که الگوهای کاملا متفاوتی داشته باشد، و در اندیشه های برآمده از عصر روشنگری و انقلاب فرانسه را گونه ای ضد شرقی، ضد انسانی و ضد دینی ترجمه کنند. بنابراین به سقوط بشر منجر شده است. اما ما زنده ایم و می بینیم که تمام این گفتمان ضد ایده ال های انقلاب فرانسه شکست خورده است و مردم یک حکومت سکولار و حکومتی با ویژگی جدایی دین از سیاست درست طبق ایده ال های انقلاب فرانسه می خواهند.
نیازی نیست هگل خوانده باشند، هگل جریان حرکت تاریخ را گزارش می کند آن را می خواهد بفهمد و تبیین کند، قصد اصلی او تجویز امری به تاریخ نیست، برخی تلاش کردند که آن را در ایده متاریالیسم دیالکتیکی گونه ای تجویز به تاریخ به حساب آورند. اما آن ایده امروز شکست خورده است و ماتریالیسم دیالکتیکی بی اعتبار شناخته شده است.
بنابراین هگل تلاش می کند انسان و تاریخ را همان گونه که هست بشناسد، من نمی گویم این نظر کاملا درست است چرا که برخی گفته اند که کسب ازادی از رهگذر تکیه بر جبر تاریخ اشتباه است بلکه سوژه خودآگاه پیشاپیش باید خود را آزاد بپندارد بنابراین سرنوشتش را ازادانه انتخاب کند.
در هر دو صورت باز چیزی تغییر نمی کند، ماهیت انسان تاریخی این است که برای کسب آزادی تلاش می کند و این توقف ناپذیر است، از ابتدای زمانی که انسان درون یک تمدن تاریخی خود را شناخت تا به امروز چنین بوده است بدون اینکه انسان ها در طول تاریخ هگل خوانده باشند. برای مثال ممکن است بگویید که انسان ها برای بدست آوردن غذا تلاش می کنند، این نیازی ندارد که انسان ها فلسفه کسب غذا را بدانند، پس همانطور که رانه ای درونی ما را به سمت غذا می کشاند، رانه ای درونی هم تاریخ را به سمت آزادی می برد.
باقی موارد من بحثی ندارم، تنها اینکه هیچ آزادی تا کنون رایگان داده نشده است، تغییرات بزرگ مستلزم عوارض بزرگ هم هست. و این با مشاهده ساده تحولات بزرگ تاریخی قابل فهمیدن است. ما مرجع ضعیفی هستم برای قضاوت صحیح در مقابل آن. نمی توانیم به راحتی حکم اشتباه به آن بدهیم.
….
+ درود برشما....دوست عزیز نکته ای که باید متذکر شوم این است که هگل یک ایده آلیسم عقلیست و کاملا در تضاد با ماتریالیسمی که فوئر باخ مطرح کرده هست...شما که گفتید ماتریالیسم دیالکتیکی که بعد ها مارکس روی آن یک تبیین فلسفی از ان استخراج کرده از بین رفته اینطور نیست...ماتریالیسم دیالکتیکی حقیقتیست که هم در تاریخ و هم در زندگی روزمره انسان دارد اتفاق می افتد...شما اگر تز و آنتی تز و سنتز رو در انسان مشاهده بکنید می بینید که انسان متولد می شود بعد می میرد و بعد متولد می شود و این چرخه طبیعت در تاریخ هم رخ می دهد چیزی که به آن چرخه تاریخ می گوییم در تمدن و فرهنگ هم قابل مشاهده هست وقتی تمدن نو ظهوری پیدا می شود پس از گذشت زمان پیر شده و به سکوت می گراید ولی بعد دوباره با قدرتی بیشتر به پا می خیزد و این در ایران هم قابل مشاهده هست و روزی تمدن ایرانی با قدرت بیشتری برخواهد گشت...
….
+ ⭕️ بیانیه ۵ بندی مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم
۱) ناآرامیهای اجتماعی، اگر نه ذاتی، حداقل همبسته دائم نظامهای سیاسی، بهویژه در دورههای اخیر در همه جوامع امروز است. تاریخ، جغرافیا و فرهنگ هر کشوری ممکن است چهرهای خاص به این ناآرامیها دهد اما اصل آن فراگیر است. مهم درک ماهیت این ناآرامیها و عبرتآموزی و عبرتپذیری از این دست رخدادهاست. ناآرامیهای شهری، به عنوان یک پدیده اجتماعی، وجوه مثبت و البته خطرات ویرانگری دارند. از این جهت میتوانند مثبت باشند که تناسب یا عدم تناسب نیازهای عمومی هر جامعه با سیاستها و سیاستگذاریهای کلان دولتمردان را نشان میدهند و آنان را به بازاندیشی در سیاستهای عمومی توجه میدهند. چهره منفی این ناآرامیها اما بسیار جای تأمل دارد ولی عدهای هستند که علاقه و میل به تخریب و خشونت دارند. هیجان عمومی و روانشناسی جمعی چنان است که هر تجمع حتی کاملا مسالمتآمیز خیابانی را ممکن است به میدان انفجار عقدههای ناگشوده و کینههای فروخفته کسانی بدل سازد که سودی از ثبات سیاسی و انسجام ملی جامعه ما نمیبرند.
۲) ناآرامیهای اخیر، نه بحران، بلکه میتواند نشانهای از یک بحران باشد، بهویژه اگر تناوب داشته و فاصله تاریخی - زمانی وقوع آنها معنیدار باشد. ناآرامیهای اجتماعی - سیاسی همانند «درد» است. هیچگاه درد عین بیماری نیست بلکه نشانی از یک بیماری احتمالی است؛ هشداری جدی است که برنامهها و سیاستهای اقتصادی، اجتماعی و … در هر نظام سیاسی را باید به جد بازنگری و ارزیابی نمود.
۳) اعتراض اجتماعی و ناآرامیهای ناشی از آن امروزه با معضل جدید و جدیتری هم روبهروست؛ توسعه تکنولوژی و حضور شبکههای اجتماعی موجب شده است که تجمعات خیابانی بیشتر مستعد «تخریبهای کور» باشد. شبکههای اجتماعی با انگیزههای ناشناخته دعوتی به تجمع میکنند و بیآنکه خواسته روشنی باشد، هر کسی از این فضای مغشوش، ماهی خود را میگیرد.
۴) قابل انکار نیست که هر شهروندی بر اساس تعالیم اسلامی و قانون اساسی کشور، حق اظهارنظر در مصالح عمومی جامعه را دارد و میتواند از طریق اجتماعات و گردهماییهای مسالمتآمیز، حقوق شرعی و قانونی خود را مطالبه نماید. اینگونه اجتماعات هیچ نیازی به هیچ مجوزی از هیچ نهادی ندارد، بلکه حق مردم است که دولتمردان امنیت چنین گردهماییهایی را ضمانت نمایند. بدیهی است که هیچ عاقلی مطالبه حقوق مشروع از راههای نامشروع را نمیپذیرد. خشونت، اغتشاش و تخریب اموال عمومی که سرمایه ملی است، پسند هیچ شهروند دیندار و میهندوست نیست. بر رهبران و مسئولان نظام جمهوری اسلامی فرض است که حساب دو دسته را کاملا جدا کنند؛ به اعتراض مدنی آنان که به هر دلیل فکر میکنند از سیاستهای خرد و کلان حکومت آسیب دیدهاند توجه کنند؛ اینان که حقشان را مطالبه میکنند، هرگز اهل اغتشاش نیستند و آنان که اموال عمومی را تخریب و نظم ضروری جامعه را تهدید میکنند، شاید آشوبگرانی باشند که خود را در اجتماع مسالمتآمیز شهروندان جا زده خواسته و ناخواسته ابزار دست دشمنان این ملت میشوند.
۵) مجریان امور کشور باید بپذیرند که ریشه این ناآرامیها در ناکارآمدی سیاستگذاریها و برنامهها و تصمیمات اغلب نادرست دستگاههای مسئول است. صاحبان قدرت باید بدانند و بپذیرند که «ناآرامی اجتماعی یک پدیده و رویداد است»؛ مثل هر رویداد دیگری علتی و دلیلی دارد و تا ضرورت نیابد ظاهر نمیشود. به جای تمسک به تئوری توطئه، آنان که مسئولیت دارند، به نتیجه اعمال خود بیندیشند و این پرسش را مطرح نمایند که چرا جامعه ما باید در شرایطی قرار بگیرد که چنین ناآرامیهایی با فواصل زمانی و شدت متفاوت تکرار شود و کشور را تا مرز بحران پیش ببرد.
۶) مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، وظیفه شرعی خود میداند که مدیران ارشد جمهوری اسلامی را به بازنگری انتقادی در سیاستهای کلان کشور، شنیدن صدای مردم و تلاش در جبران کاستیها و عبور از لجبازیهای جناحی دعوت کند؛ در عین حال، شهروندان عزیز را به خویشتنداری و نفی خشونت و جدا کردن صف خود از فرصتطلبان و دشمنان نظام و ملت فرا میخواند. بر کسی پنهان نیست که از کوره خشونت چیزی به نفع مردمسالاری، توسعه، اشتغال و رونق اقتصادی درنمیآید و تنور آشوب نانی دست بیکاری نمیدهد.
….
+ من در لحظهای تاریك (ژوئیه 1961) بنوشتن مشغولم، و نمیدانم نژاد بشر آنقدر دوام میکند که نوشته من منتشر یا در صورت انتشار قرائت شود یا نه.
اما هنوز امیدواری هست، و تا امید وجود دارد، نا امیدی از بزدلی است. اینک مهمترین مسأله ای که در برابر جهان قرار دارد بدین قرار است؛ ایا از راه جنگ میتوان چیزی بدست آورد که مورد پسند کسی باشد؟ کندی و خروشچف میگویند آری؛ مردانی که از سلامت نفس برخوردارند میگویند نه. اگر این دو را قادر به تخمین احتمالات عقلانی بدانیم، ناگزیر به این نتیجه میرسیم که هر دو نفر بر این امر که وقت خاتمه دادن به وجود بشر رسیده اتفاق نظر دارند. اما بدیهی است که آنان اینطور فکر نمیکنند. غرور، ادعای بی جا، ترس از باختن قافیه، و ناشکیبائی ناشی از اعتقاد به جهان بینی خاص نیروی قضاوت آنان را ناتوان ساخته است.
نابینائی خود آنان در اثر فشار گروه نیرومندی که خود به همان اندازه نابینا هستند تشدید میشود. احساسات جنگ طلبانه مردم هم، که در اثر تبلیغات آنان و همکاران و زیر دستانشان بوجود آمده است بر آن مزید میکند. در چنین اوضاع و احوال ، چه اقدامی میتوان کرد تا دیوانگیهای بی بند و بار مردم صاحب قدرت عقیم شود؟
یک آدم بدبین شاید چنین گوید : چرا در جستجوی راهی جهت بقای نوع بشر باشیم؟ آیا جای آن نیست، از اینکه بار سنگین درد و رنج و نفرت و ترس، که تا امروز زندگی آدمی را ظلمات ساخته بود به پایان میرسد، شادمان باشیم؟
#برتراند_راسل
#آیا_بشر_آیندهای_هم_دارد
(( فصل یازدهم : جهان بی تلاطم ))
🔹 @Philosophy_Russell 🔸
….
+ ماتریالیسم دیالکتیکی در اندیشه مارکسیستی لنینیستی چرخه حرکت تاریخ در نظر هگل را عموما به حرکت طبقاتی تقلیل می دهد، در نهایت می خواهد نتیجه بگیرد که کل حرکت تاریخ تضاد بین فقیر و غنی است، به نظر این نظریه معرفت تنها می تواند تنها بخشی از تاریخ را تبیین کند.
برای مثال همین وضعی که ما در آن بسر می برسیم به نظر می رسد دقیقا مصداق پیشگویی مارکس است و آن زمانی پایان می یابد که شورش کاران به دیکتاتوری پرولتاریا بیانجامد، اما باز هم این درست نیست طبقات کارگری که امروز شورش کرده اند نه به دنبال جامعه اشتراکی و سوسیالیستی بلکه همین کارگران یک نظام لیبرال دموکراسی می خواهند.
بحث در این مورد زیاد است، اما اگر بر اساس خود دیالکتیک هگلی پابند بمانیم بهتر می توان این حوادث را تبیین کرد.
چرخه تاریخ در نظر هگل بر اساس اصول عصر روشنگری و انقلاب فرانسه به پایان می رسد. بر اساس نظر هگل تضاد تز و سنتز به رشد تمدن کمک می کند، رشدی که پایانی ندارد. هر ایده ای که بوجود مب آید در درون خودش ضد آن را تولید می کند و ضد آن در مقابل آن می ایستد و سنتز را تولید می کند. و دوباره سنتز خود تبدیل به یک تز می شود. این ایده به اقتصاد سیاسی قابل تقلیل نیست ، بلکه شامل همه عناصر فرهنگ است. برای مثال ما امروز در عصر ارتباطات و رسانه های آزاد و شبکه های اجتماعی به سر می بریم، عصر آینده عصر هوش مصنوعی خواهد بود که از دل همین عصر ارتباطات بوجود امده است.
در تاریخ ایران نظام پهلوی حاصل عصر مشروطه بود. انقلاب اسلامی از درون عصر پهلوی تولید شد و اصلاحات از دل انقلاب اسلامی پیدا شد و جنبش انقلابی امروز از دل اصلاحات بوجود آمده، در تمام این دوره ها هم عناصری از نفی وجود دارد و هم اثبات. هر اثباتی مستلزم نفی است و بالعکس.
….
+ "ما هنوز شهروند نشده ایم."
برای داشتن دموکراسی باید ذهن ها نیز عوض شوند، باید ذهن ها نیز قوانین بازی را بپذیرند. ابتدا باید مدارا را آموخت و سپس به اعتراض پرداخت، نزد ما،اعتراض و مخالفت فورا" به یک امر ناموسی و غیرتی تبدیل می شود. از آنجا که شما یا دوست من یا دشمن من هستید، پس به شیوه قبیله ای از یکدیگر انتقام میگیریم. اگر دوست من باشید، باید در کنار من قرار بگیرید. و اگر دشمن من هستید خونتان را می ریزم.
البته من با کاریکاتور ساختن از این خصوصیات کمی تند میروم. اما باور کنید که اینجا واقعیت ها حتی از تخیل هم فراتر می روند. هموطنان ما هنوز دارای ذهنیت رعیت مآب هستند. هنوز شهروند نشده اند، این امر نیاز به زمان دارد، نمیتوان به نیروی معجزه از تئوکراسی به دموکراسی پرید.
و بعد، دیگر چه بگویم از آداب و رسوم و خلقیات، از این عاداتی که به اعماق روح مان چسبیده اند. بگذارید توصیف زیبایی را از یک نویسنده آمریکای لاتینی برایتان نقل کنم:
《آداب و رسوم را، زمان، با همان شکیب و صبر و درنگی که برای ساختن کوه ها به کار برده آفریده است. و تنها زمان است که با تلاش روز به روز میتواند نابودش کند. با کوهستان نمیتوان به زور سرنیزه درافتاد.》
#داریوش_شایگان
زیرآسمان های جهان،ص۱۳۲
….
+ تحريمهاى بين الملى تازه داره جواب ميده
اوباما با پنبه سر اقتصاد ايران رو بريد و ايران همچون مرغ سر كنده در حال چرخيدن به دور خود
تحليل خيلى ساده ست
دوران انقلاب ها تمام شده
اين بهارى ديگر هست كه اميدوارم به خزان بلند مدت نيانجامد
….
+ ماتریالیسم که به صورت علمی از فوئرباخ شروع شد و تا لنین به اوج خود رسید یک تحول تاریخی رو طی کرده که موجب تکامل یک کشور شده است.تزی که مارکس در مورد ماتریالیسم دیالکتیکی کرد کاملا با جوامع سرمایه داری مرتبط است..و این تز با نقد کتاب امپریوکریتیسیسم لنین به اوج خود رسید و یک عقیده بلشویسمی در شوروی ایجاد شد و.یک تکامل تاریخی در نظام سیاسی یک کشور پدیدار شد و این تکامل اول با کمون اولیه شروع می شود و دوم برده داری و سوم فئودالی و چهارم بورژوایی و پنجم سوسیالیستی و ششم مارکسیستی و هفتم کمونیست...به نظر مارکس دیگر فراتر از کمونیست ما تکاملی در یک جامعه نخواهیم داشت و کمونیست آخرین مرحله پیشرفت تکامل است یعنی کمون اولیه+ابزار صنعتی +حذف سرمایه.و این تز در دوره لنین حکم فرما بود.در مورد جامعه ایرانی که عرض کردید باید بگم که این انقلابی که صورت گرفته جرقه اش از سه ماه پیش،با اعتصاب کارگران و اعتراض آن ها شکل گرفت و در این چهار روز پیش هم به یک انقلاب بزرگ تبدیل شد.این جرقه رو ما در رسانه ها شاهد آن بودیم.پس نمی توانیم بگیم که مردم فقط خواستار لیبرال دموکراسی هستن زیرا حزب کارگری هنوز هنوز هم در ایران هست و دائم در حال فعالیت هستند و در این اواخر هم چون مردم ایران از بوروکراسی و نوعی نظام کاپیتالیستی در جامعشون هست ناراضی هستن.احتمال این که انقلاب به سوی یک انقلاب کارگری کشیده بشه تا حدودی زیاده.
البته این راهم بگم که بنده تز هگل رو قبول نمی کنم انقلاب فرانسه آخرین انقلاب نبوده.انقلاب اکتبر یا انقلاب کمونیستی در دیگر کشور ها یک پدیده جدیدی با عقیده جدید در دنیا بود انقلاب اکتبر بعد از انقلاب فرانسه یکی از بزرگترین انقلاب در دنیاست.این انقلاب حتی در ایران هم تحت تاثیر قرار گرفت.قیام جنگلی و شیخ محمد خیابانی نمونه بارزی هست یا حزب توده در ایران یا حزب کمونیست انزلی که توسط نقی ارانی تشکیل شد یا حزب دموکرات آذربایجان توسط پیشه وری.منتها حرف آخرم این هستش که هگل چون یک ایده آلیست هستش و ایده آلیست ها از قدیم الایام با ماتریالیسم ها مشکل داشتند به خاطر همین نمی خواهد نظریه کمونیست را قبول کند و سلام.
….
+ این یک انقلاب کارگری هست اما این انقلاب کارگری اینکه پیامدش یک نظام مبتنی بر حکومت کارگری باشد یک دیکتاتوری پورلتاریا دور از انتظار است.
بسیاری از چپ های ایران نظام اقتصادی ایران را نولیبرالیستی می دانند که بر اساس توصیه های بانک جهانی اصول یک بازار آزاد و خصوصی سازی را پس می گیرد، درست است که نظام اقتصادی ایران سرمایه داری است اما همه عناصر سرمایه داری را ندارد، نظام اقتصادی و سیاسی ایران بیشتر یک حکومت اقلیت یا ارکستراسی است، به همین خاطر هم نخبگان نخبگان می گویند. در واقع به طور خلاصه ملغمه ای است از تمام نظام های سیاسی و اقتصادی تاریخ، دموکراسی، اشراف سالاری، بازار آزاد، دیکتاتوری، الیگارشی، استبداد و سوسیالیسم است، به نظر خنده دار می رسد اما واقعیت دارد!
این نظر چپ های ایران درست نیست که نظام اقتصادی ایران نئولیبرالی است، چرا که نظام اقتصادی لیبرالی نه تنها وجود ندارد بلکه حتی اگر وجود داشت خود یک نظام اقتصادی لیبرالی نیازمند اصولی غیر اقتصادی است که از آن حفاظت کند، مثل یک نظام سیاسی که از خود بازار کاملا آزاد نه تحت سلطه تنها یک طبقه خاص بلکه فراهم شده برای تک تک اعضای یک جامعه دفاع کند و همچنین نظام سیاسی که از مولفه های دیگر یک اصول اقتصاد بازار که خود بخشی از آن است پشتیبانی کند، مثل دموکراسی ازادی بیان و... خلاصه اینکه اگر نظام نئولیبرالی اگر صد مولفه داشته باشد در ایران شاید تنها پنج شش درصد از مولفه های آن دفاع می کند.
من مشکلی ندارم با تشکل های کارگری که حتی خواستار یک نظام سوسیالیستی باشند، این در تمام دنیا رایج است حتی در کشورهای شمال اروپا. ولی متاسفانه احزاب کارگری منسجم و رادیکالی نمی بینم که بتوانند به جد به دنبال حقوق کارگران باشند شاید روزی این اتفاق بیوفتد و ما چشم انتظار آن روز می مانیم.
….
+ دیکتاتوری کارگران واژه ایست که در دوره استالین به کار گرفته شد چون قبل از آن این چنین مفهومی وجود نداشت و در دوره لنین مردم از حقوق کافی و آزادی بلامانعی در جامعه برخوردار بودند ولی این وضعیت همیشگی نبود زیرا با سرکار آمدن استالینیسم وضعیت تغییر کرد و انقلاب به بیراهه کشیده شد.این که می گویند اصل کمونیست نوعی دیکتاتوری پرولتاریایی هست قبول ندارم اولا زمانی می توانیم میگوییم دیکتاتوری پرولتر که تعداد کارگران کمتر باشد و تعداد کم مردم جامعه بر تعداد زیاد مردم یک جامعه حکومت کند و چنین چیزی در جوامع امکان پذیر نبوده و نیست و چرا می گوییم در جامعه شوروی دوره استالین دیکتاتوری پرولتر بوده؟زیرا در آن زمان حتی خود کارگران هم از این وضعیت مخالف بودند چون استالین از یک طرفی با کشور های سرمایه داری مثل انگلستان و آمریکا طرح دوستی ریخته بود و از سویی دیگر انباشت سرمایه توسط دولت برای صرف هزینه جنگ با فاشیست غرب پرداخت میشد.و از شویی یکی از قوانین مهم کمونیست مسئله انتزناسیونالیسم هستش یعنی فرا ملی گرایی یعنی متحد فرهنگ کشور ها در یک نظام واحد جهانی که یک عقیده کاملا دموکراسی بوده.پس صفت دیکتاتوری برای کمونیست یه کم عادلانه به نظر نمیاد.ثانیه این که حکومت ایران به هیچ وجه لیبرالیسم نبوده به نظر من کاپیتالیستی هستش در نظام های لیبرالی عدم دخالت دولت در اقتصاد مطرح بوده در حالی که در کشور ما دخالت مستقیم دولت را در زمینه اقتصاد شاهد هستیم و از یک طرفی نظام اقتصادی کشور ما بر اساس نظام اقتصادی کاپیتالیستی و سرمایه محوری اداره می شود و دخالت مستقیم دولت ها در آن ها قابل مشاهده است.
….
+ دیکتاتوری پرولتاریا اتفاقا جزو خود گفتار مارکس و انگلست، تا جایی که کمون پاریس را نمونه یک دیکتاتوری پرولتاریا می دانست، و البته بهترین نمونه آن مطمینا دیکتاتوری استالینستی را هرگز مارکس اگر زنده بود دیکتاتوری پرولتاریا نمی دانست. در دوره استالین نظام سیاسی روسیه عملا به دوران پیش از اکتبر باز می گشت منتها بسیار وحشیانه تر.
در هر صورت پیاده کردن اصول مارکسیستی توسط استالین فاجعه بار بود، از نظر من پیاده کردن اصول مارکس در شوروی یک اشتباه بزرگ بود که اندیشه های مارکس را به محاق برد. من قبلا هم با یکی از دوستان همین را بحث کردم که اندیشه مارکس در سه کشور فرانسه المان و انگلیس قابل محقق شدن بود نه در شوروی و نه حتی در ایتالیا.
تنها این سه کشور گذار از نظام فیودالی به سرمایه داری را تمام کرده بودند،
این اندیشه هیچگاه به صورت جدی مورد توجه قرار نگرفت که اگر قرار باشد یک نظام سرمایه داری به نظام سوسیالیستی تحول یابد نیازمند اول تکامل نظام سرمایه داری است، اما فاصله بسیار زیاد توسعه یافتگی دیگر کشورهای غربی با این سه کشور عملا چنین تحقق روند آبه موقعب را مختل می کرد. این نازمانی و نا بهنگامی بزرگتری مانع گروه ها احزاب چپ در سرتاسر جهان با این سه کشور در تحقق اهدافشان بود آنچنان که مارکس پیش بینی می کرد. حال در صحت خود نظریات مارکس هم جای بحث هست.
….
+ مارکس در کتاب مانیفیست از واژه دیکتاتوری استفاده نکرده بلکه در آخر گفته که کارگران بیدار شوید و قیام کنید.به نظر من مارکس برای فراهم آوردن انقلابی در کشور ها مجبور بود از برخی واژه های کوبنده استفاده کند.و دیدگاه شما در رابطه با این که روسیه نظام سرمایه داری را طی نکرده است کاملا قبول دارم.با تشکر🙏🙏
….
+ ☑️ ماجرای یک تظاهرات خشونت آمیز
📎درست است كه فيلسوفان با مفهوم هاى پرمهابتى سروكله مى زنند كه در زندگى هر روزه ظاهرا به كارى نمى آيند، درست است كه #فيلسوفان وقتى قرار است حرف هاى فلسفى بزنند، چيزهايى مى گويند كه آدم هاى عادى در طول سال شايد حتى به تعداد انگشتان دست از آنها استفاده نمى كنند. با اين همه فيلسوفان آدم هستند و با همان مسائلى درگيرند و از همان دردهايى رنج مى برند كه ساير آدم ها. اما چيزى كه شايد آنان را از به اصطلاح غيرفيلسوفان متمايز مى سازد، اين است كه فلاسفه به چيزهايى گير مى دهند كه بنا به مقتضيات زمانه كسى آنها را درخور طرح نمى داند. فيلسوفان از جهتى به بچه ها مى مانند كه دوست دارند از هر چيزى سئوال كنند و در نگاه اول هيچ عقيده ای ندارند و مدام درصدد برمى آيند كه بين چيزهايى رابطه برقرار كنند كه به نظر مردم عادى بى ربط مى نمايند.
🔻حال يك مثال: تصور كنيد با رفتارى خشونت آميز مواجه شويد. خشونتى كه به نظرتان موجه نمى آيد و تصور كنيد آنقدر سرتان شلوغ نباشد كه نتوانيد از خودتان بپرسيد «اين خشونت از كجا آمده است؟» و خيال كنيد از بد حادثه در كنارتان فيلسوفى ايستاده و می خواهید بپرسيد: «علت این خشونت چیست؟» فيلسوف از آن روى كه #فيلسوف است، خواهد گفت «نمى دانم» و شما مى دانيد كه منظورش اين است كه «اما برخلاف شما مى دانم كه نمى دانم.»! اما آقاى فيلسوف از شما مى پرسد:«نظر شما چيست؟» و چون فيلسوف است كمك تان مى كند كه جواب بدهيد: «به نظر شما #خشونت در عمل از كجا مى آيد؟»و چون مى بيند كه ساكتيد، باز هم كمك تان مى كند: «آيا ممكن است خشونت در عمل نتيجه اتفاقى باشد كه در ذهن آدم خشن افتاده؟» مى گوييد «حتما!» اما چه اتفاقى؟ آقاى فيلسوف سوال را وارونه مى كند: «فكر مى كنيد نتيجه آشفتگى در نظر چيست؟» يعنى اگر كسى ذهنى آشفته داشته باشد و به اصطلاح فلاسفه دچار آشفتگى نظرى شده باشد، نتيجه اش در عمل چه خواهد بود؟شما كه سعى مى كنيد چندان گيج ننماييد، جواب مى دهيد: «فكر مى كنم نتيجه آشفتگى در نظر آشفتگى در عمل باشد.» يعنى اگر كسى ذهنش آشفته باشد، حتما در عمل هم آشفته خواهد شد.آقاى فيلسوف لبخند تلخى مى زند و شايد سرى تكان مى دهد كه «احتمالا اشتباه مى كنيد. معمولا بسيارى از ذهن هاى آشفته در مقام عمل بسيار منظمند.» فيلسوف نمى تواند جلوى اندوهگين شدن لحنش را بگيرد: «نازى ها در مقام عمل مَثَل اعلاى نظم و دقت بودند.» آقاى فيلسوف (كه ممكن است نامش آيزايا برلين باشد) معتقد است: «آشفتگى در نظر به خشونت در عمل مى کشد.» بسيارى از كسانى كه دست به خشونت مى زنند، از اين قضيه آگاه نیستند، چون انتظام در عمل را دليل بر انتظام در نظر مى گيرند.
🔺شما همچنان صحنه خشونت را نظاره مى كنيد، آقاى فيلسوف رفته است، در كنج اتاقش، پشت ميزش نشسته است و به آشفتگى هاى نظرى آدم ها مى انديشد.
….
+ جناب میلانی میگوید خداوند شیء بخلاف اشیاء است.
این سخن دقیقا مثل این است که کسی بگوید چوب سنگ نیست .
البته این سخن از لحاظ عقلی تا حدودی درست است اما این که خداوند شیء بخلاف اشیاء است برای انسانی که میخواهد امر قدسی را به عنوان مبنای زیست اخلاقی اختیار بکند کافی نیست. و اصلا احاطه خداوند بر جهان را، و حضور و تاثیرش را هم نفی میکند.!
این سخن نه اثباتی بر خالقیقت خداوند است و نه شاهدی بر ربوبیت او.
ولی همین سخن را اگر کمی بیشتر مورد تامل قرار بدهیم و ان را به عنوان کانون بحث در نظر بکیریم. و پیرامون ان سوالاتی را مطرح بکنیم. میتوانیم دریافتهای بسیار بدیعی داشته باشیم.
این که خداوند شیء بخلاف اشیاء است چند سوال اساسی را به ذهن می رساند.
🔷فهم ما چگونه فهمی است؟
🔷فهمی موافق اشیاء و به خلاف خداوند؟
🔷آیا فهم انسان امکان گذر از محدوده اشیاء و مواجهه با خلاف اشیاء را دارد یا نه؟
🔷اگر فهم ما موافق اشیاء و مخالف خداوند است. این خودش یعنی ظهور امکانهای نو..
آنچه از جهان در اندیشه و مبنای فهم انسان وجود دارد اگر در اپوخه قرار بگیرد و یا اساسا ترد و نفی گردد. در این صورت با تکیه بر این اصل که ساحت اندیشه نمیشود که تهی بماند.
از این عدم اندیشه به خلاف اشیاء میزاید؟!
حال آنچه مخالف فهم شیء گون در اندیشه انسان میزاید با تاثر از بضاعت و گستره هستی انسان یا هیچ است و بر مادی بودن جهان یقین آفرین میشود و فهم موافق اشیاء را کثرت و شدت میبخشد و عقل مدرن میزاید و انسان یک خداناباور محض میشود یا آنچنان که گفتم شیء بخلاف اشیاء را آنگونه که هست میشناسد و برابر ایستای او میگردد.
حالا نگته این است کسی که هرگز نه چنینی سلوکی داشته و نه چنین امکانی را متصور است. اگر با فهم موافق اشیاء در مدح شیء بخلاف اشیاء سخن بگوید چگونه فهمی است؟
چگونه مومنی و چگونه سالکی است و چگونه مدعی است؟؟
پاسخ این است ؛ عالم بی علم و عمل که نه پای رفتن دارد و نه شرم و شرف سکوت کردن. نه لیاقت قیادت دارد و نه ایمان و نه ستبری سینه ی تن دادن به فهم موافق اشیاء. یک چنین عقلی هم آفت دنیا است و هم شرم آخرت.
یک نکته دیکر؛
شیء که بخلاف اشیاء است را چگونه بر مبنای عقلی که بضاعت خود را از اشیاء گرفته است میشود اثبات کرد.
تمام مبانی عقلی و استدلالی بشر متاثر از اشیاء است و در مورد اشیاء صادق است نه در رابطه با موجودی که بخلاف اشیاء است.!!!!!
….
+ 👌👌👌برتولت برشت بی سوادی را چنین تعریف می کند:
بدترین نوع بیسوادی، بیسواد سیاسی است، بیسواد سیاسی کور و کر است، درک سیاسی ندارد و نمیداند که هزینههای زندگی از قبیل قیمت نان، مسکن، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند.
او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده، سینه جلو میاندازد و می گوید که: “از سیاست بیزار است”.
چنین آدم سبک مغزی نمیفهمد که بیتوجهی به سیاست است که زنــان فــاحــشه و کــودکان خــیابانــی میسازد، قتــل و غــارت را زیاد میکند و از همه بدتر بر فساد صاحبان قدرت میافزاید.
….
+ بسم اللّه الرّحمن الرّحيم گوهرِ مرادى كه غوّاص فكرت را از درياى حيرت در كف انديشه آيد و دردانه مقصودى كه جوهرى طبيعت را در رشته حسرت گوشه بساط آرايد، اقرار كردن و اعتراف نمودن است به عجز از شكر ولى نعمتى كه زبان شگرگزاران از جمله آلاء اوست و توفيق شكرگذارى، نعمتى از نعماى بىمنتهاى او ... .
... هر كس نور خرد بر جبهه استعدادش تافته و پرتو آفتاب عقل در روزنه قابليتش راه يافته، دانسته باشد كه شرف آدمى بر كاينات به جوهر عقل است و اين شرف، فى الحقيقه وقتى او را حاصل آيد كه آراسته شود به خاصيّت عقل كه دانستن اشياست و كار بستن به مقتضاى آن. و ضرورترين دانشها شناختن خود است و بازگشت خود، و شناختن پروردگار خود و شناختن فرمان پروردگار خود است و مجموع اين دانشهاست كه علماى متكلّمين، اصول دين خوانند و حكماى محقّقين، حكمت الهى گويند و صوفيّه موحّدين، معرفت نام نهند.
و به اتّفاق علما و دانشمندان عقلا بدون اين مايه دانش و عمل نمودن به موجب آن رستگارى ممكن نيست. و جمهور علما متفقند كه در اين مايه دانش تقليد كافى نيست بلكه لا بد است از دليل. و مراد از تقليد، محض شنيدن است از غير مانند خبرى كه احتمال صدق و كذب داشته باشد. و مراد از دليل چيزى است كه شنونده را به سمت آن اطمينانى و جمعيّت خاطرى به صدق شنيده حاصل آيد، مانند خبرى كه در متعارف كسى بشنود و امارات صدق در آن بيابد لا محاله باور كند و عمل به مقتضاى آن نمايد و هر مكلّف را در تحصيل معارف به جهت خود و عمل نمودن خود، همين قدر از دليل كافى است كه موجب اطمينان وى گردد و باعث عمل نمودن به مقتضاى آن شود. و زياده بر اين مانند دانستن اصطلاحات علما و ارباب نظر و تطبيق هر دليل به قوانين علم منطق و غير آن لازم نيست، مگر كسى را كه تعليم ديگرى كند يا رفع شبههاى كه كسى را حاصل شده نمايد.
و قدرت بر تحصيل اين مايه دانش بر نهجى كه مذكور شد، هر مكلّفى را كه جامع شرايط تكليف باشد حاصل است، خواه خاصّى و خواه عامّى؛ پس هيچ كس در تقصير در آن و عدم سعى در تحصيل آن معذور نخواهد بود.
و تحصيل اين مايه دانش با هيچ كارى و شغلى منافاتى ندارد، با وجود اين مردم از تحصيل آن معرضاند و به صعوبت آن و عدم قدرت بر آن معتذر، بلكه بيشتر منسوبان به علم در زمان ما و همچنين در اكثر زمانهاى سابق با وجود افناى عمر خود در خواندن كتب و يافتن مسائل، از حصول قدر ضرورى از دانش كه هر عامى صاحب سليقه را در يك دو صحبت مستوفى تحصيل آن ممكن است، محرومند و فرقى در اين معنى ميان ايشان و ساير عوام النّاس نيست. و سببش آن بود كه غايات علوم را چنان كه هست تصوّر نكنند و فايده آن را منحصر در تحصيل مال و جاه و اعتبارات دنيوى دانند. و نهايت همّت عالى همّتان اين طبقه آن باشد كه شهرت و مسلّميت را وجهه هم سازند و اصلا به غرضى بالاتر از اين نپردازند. و بسيار از متعيّنان طلبه علوم و ارباب عمايم باشند كه دنيا را از طمطراق و دبدبه زرق و شيد و اسباب عام فريبى و مقتدائى پر كرده باشند و در معرفت الهى اعتماد بر تقليد محض كرده، با كودكان و پيرزنان راه تساوى پيمايند، و مشاهده اين شيوه بسا كه ازكيا را موجب نفرت از توجّه به طلب علم شده، باعث يأس كلّى از سعادت حقيقى گرديده باشد.
پیشگفتار گوهرِ مراد؛ عبدالرزاق لاهیجی
….
+ سلام دوستان برای کسی که تازه میخواد وارد فلسفه بشه چه کتابی و معرفی میکنید
….
+ اولا یک نکته و یک سوال هست
نکته: فلسفه رو نمیشه خوند، فلسفه یه فعالیته. چیزی که خونده میشه تاریخ فلسفه و روشهای فلسفیدنه
سوال: بدنبال چی هستی از این ورود؟
….
+ کتاب های مقدماتی زیادی وجود داره... مثلا الفبای فلسفه نایجل واربرتون که دکتر علیا ترجمه کرده نشر ققنوس... البته شاید بهترین راه همون طور که خیلی ها میگن مستقیما به سراغ خود متون اصلی باشه. من معتقد ام این کار برای کسانی که دانشجوی فلسفه نیستند خیلی دشوار خواهد بود. یه کتاب هست که علی ظاهر برای نوجوانان نوشته شده به اسم دنیای سوفی اثر یوستین گوردر. که در واقع تاریخ فلسفه رو در قالب رمان گفته... برغم ظاهر ساده اش کتاب خوبیه... جدیت و جذابیت مسائل فلسفی رو به زیبایی بیان کرده...
….
+ پیشنهاد بنده سیر مطالعاتی زیر است که تقدیم حضور میگردد👇
سیر مطالعاتی فلسفه برای علاقه مندان:
1⃣خود آموز منطق ریاضی، یان هاکینگ
2⃣مغالطات، علی اصغر خندان
3⃣منطق کاربردی، علی اصغر خندان
4⃣فصل اول(اخلاق) کتاب «کلیات فلسفه، ریچارد پاپکین»، تا پایان نظریه کانت
5⃣بخش اول هر فصل(با عنوان تعریف) کتاب «کلیات فلسفه، ریچارد پاپکین»
6⃣فلسفه در عمل، آدام مورتون
7⃣فلسفه علم، نوشته سمیر اکاشا
8⃣کلیات فلسفه، ریچارد پاپکین
این سیر مطالعاتی برای آشنائی کلی با فلسفه، روشهای فلسفه، و مهمترین شاخههای فلسفه است. پس از طی این سیر مطالعاتی، با توجه به علاقه مندی خود میتوانید یک یا تعدادی از شاخه های فلسفه را با استفاده از منابع مناسب هر شاخه، پیگیری کنید.
این رو هم ذکر کنم که برای اشنایی بیشتر و مرور تاریخ فلسفه، کاملترین آن مجموعه نه جلدی کاپلستون است.
تاریخ فلسفه از برتراند راسل و ویل دورانت هم خوب است اما جامع نیست، الفبای فلسفه از نایجل واربرتون هم بسیار ناقص است، و پیشنهاد نمیشود.
….
+ کتاب های که شما معرفی کردین خیلی خوبه منتها بیشتر بدرد کسی میخوره که میخاد منطق یا فلسفه تحلیلی بخونه... تاریخ فلسفه کاپلستون هم کتاب بسیار خوبیه منتها الان تاریخ فلسفه راتلج اومده که بسیار تخصصی تر نوشته شده چرا که هر فصل اون رو متخصص اون حوزه نوشته... کتاب واربرتون هم ناقص نیست اساسا قرار نیست کتابی که عنوان الفبا بر پیشانی خود دارد کامل باشه...
….
+ در موارد دیگر موافقم با شما، اما در مورد واربرتون اگر بدقت نظر کنیم، برای مثال در مورد براهینی که عرضه شده هیچگونه استدلال برای توضیح و استنتاج پایانی وجود ندارد.
البته نظر شما برای بنده محترم است.
….
+ وحی کتاب رو برای آسایش من وشما یعنی انسان آورده .
دنیا ارزشمنده ولذت در اون طراحی شده. با پیروی از وحی این لذت نمودار میشه
….
+ به قول حکماء معطی شئ فاقد شیئ نمی شود
….
+ دین تمام پیامبران اسلام است
موحدان از ادم تا خاتم تا قائم صلوات علیه اجمعین بر یک دین هستند
دین مرضی وپسنیده الهی اسلام است
اگر عالم خالقی دارد هدایت بشر را با وحی به حجتهایش داده
تا ما با تعقل به طرف سعادت برویم
عقلانیت فقط در مکتب وحی است
فتامل🙏🙏🙏🙏
….
+ رئیس جان
گروه فلسفیه نه کلامی
….
+ این گفته شما که عقلانیت فقط در مکتب وحی است درست نیست .
وحی در محک عقل حتما رو سفید میشه.
….
+ فلسفه ای که نفهمه تو تاریکی میره و به کلام مکتب وحی پناه نبره
انسان را سعادتمند نمیکند
….
+ اگه طراح هوشمند نباشه که فرآیند معنا نداره.
شما از فلسفه چی میدونید؟
دوستان میلانی جدیدی هستن؟
….
+ پس شما فهمیدش را بگو
کلام نه
در غیر این صورت سکوت کن
….
+ کلما لم یخرج فی هذا البیت فهو باطل
هر چه از این خانه خارج نشود باطل است
خالق عالم حجتهایش را هدایت کرده و انها را وسیله هدایت مخلوقات قرار داده
پس کجا بریم🤔🤔🤔
اگر انجا که تمام علوم و عقلانیت جمع است راه هدایت و سعادت بشر نباشد پس کجاست در خانه گمراهان
فتامل
نصوص صادره از مکتب وحی را در باب خداشناسی دیدم
بقیه زحمت زیاد کشیدند و نتوانستند خدا و خالق عالم را اثبات کنند و در اوهام خود غوطه ور شدند
خدا در قران فرموده به بشر علم کمی داده شد و او را دعوت به پیروی از انبیا الهی که عقل کامل و محض داراست و هیچ کوتاهی در هدایت بشر نمیکند
اگر کسی تعقل کند متخصص هدایت بشر حجتهای الهی هستند پس باید از انها پیروی کند
….
+ شما راه خودت رو برو .
ماهم برای شما توضیح نمیدیم فلسفه چطور ما رو به خدا میرسونه .
….
+ سلام داشتم به این فکر میکردم کاش از فلسفه وجامعه شناسی فقط تئوری های دور از متن واقعی جامعه گفته نمیشد کاش فلسفه برای انسان سر در گم عاصی و ناامید ایرانی که این روزها چیزی جز فریاد نیست و یا کز کرده در خانه و سر در گریبان نیست راهی میجست ،راهی برای تنفس
….
+ قبل هرچیز لازمه پرسید راه تنفس چی میتونه باشه. عادت داریم در برابر این سوال چیزهایی عرضه کنیم (دموکراسی، سوسیالیسم، شفافیت، برابری جنسیتی...) و انگار جوابهایی عینی به مساله دادیم، اما در واقع اینها جوابهایی ذهنی هستند و به کاری نخواهند اومد. عینی ترین جواب برای این مساله همینه که بتونیم درباره ش سوال بپرسیم و سوالها رو پرورش بدیم و این فعالیتیه که میشه اسمش رو گذاشت فلسفه، نه از بر یا تلویحا خواندن کتب فلاسفه.
این فعالیت فعالیتی خطی نخواهد بود. هر مساله و هر ایده با شکفته شدنش سرنوشت مختص خودش رو حفظ میکنه
سوال می پرسیم که راه تنفس چی میتونه باشه، این کاوش بنا نیست به انتها برسه
از این سوال سوالی بنیادی تر درمیاد، اینکه اصلا این بند اومدن نفس و انقباض خودش چیه،این کاوش هم بی انتها ادامه خواهد یافت
و به همین ترتیب، فعالیتهای از این دست در مسیر خودشون روی هم اثر میذارن
ما به پژوهش نیاز داریم. پژوهشهایی حداقل از جنس «جامعه کوتاه مدت» آقای کاتوزیان یا «جامعه شناسی روسپی گری» آقای مدنی، یا «اندیشه سیاسی در اسلام معاصر» آقای عنایت، یا «نقد عقل عربی» آقای جابری و مواردی از این دست
علاوه بر اینها لازمه به فکر نضج اندیشه سکولار خودمون باشیم. چه اندیشه عامیانه، چه اندیشه متخصصان و این بار از کارهای نمایشی امثال فردید یا بشکل خیلی جزئی شریعتی دوری کنیم
….
+ سخن گفتن درباره این موضوع یک فرصت و مجال مناسب می طلبد.
فقط این را خدمت شما عرض بکنم که طبقه اجتماعی ربطی به نظام سیاسی ندارد. و ظهور طبقه در جامعه متاثر از عوامل دیگری است. با این حساب اگر همه کمبود ها را به نظام سیاسی ربط بدهیم و با هر بهانه ای مدعی مخالفت با نظام دیکتاتوری خونریز گردیم سنگ روی سنگ بند نمیشود.
اگر از منظر خودآگاهی اجتماعی بخواهیم اعتراضات اخیر را مورد توجه قرار بدهیم باید نمره بسیار پایینی به هن بدهیم. اما اگر از منظر هزینه و حرکتی در راه شکل گیری جامعه مدنی ان را ببینیم باید ان را یک فرصت در نظر بگیریم.
انقلاب ها و تحولها را توده ها پیش میبرند اما مقصد ان را نخبگان و روشنفکران تعیین میکنند.!
….
+ فلسفی تفکر کردن فقط پرسیدن نیست ،چنانکه مارکس فقط نپرسید،نیچه و هایدگر فقط پرسش نکردند ،بله ذات پرسیدن اگر همراه با منطق و استدلال باشد یک نوع فلسفه ورزی است اما نه تمام ان،جامعه ما خسته است ،بریده است
منظورتان را از کارهای نمایشی امثال فردید متوجه نشدم ،یا اینکه دقیقا باید از کدام بخش تفکر شریعتی باید دوری کرد،حواسمان باشد شریعتی و فریدید گریزی هم برایمان یک ژست نباشد
….
+ فلسفیدن فعالیتی مستقل و قالب ناپذیر باقی خواهد موند
مارکس، نیچه، هایدگر،... از پروراندن مساله خودشون دراومدن و هیچ کسی با خوندن اونها مارکس نیچه یا هایدگر نمیشه. اگر بدنبال کتابی هستین که جواب مشکلات رو بده کانت قبلا جواب شما رو داده. به همچین کسی تو عقل محض میگه «مجسمه گچی انسان زنده» و تو روشنگری چیست میگه «کودک»
اگر مساله شما فردید یا شریعتی باشه میشه دربارش حرف زد اما بگمانم مساله تون تنفس بود، پس بهتره به همون مساله پرداخته بشه و حواشی چیزی به شما نمیدن
….
+ شما سوال منو وارد با نام اوردن از دیگران وارد حواشی کردید من دنبال راه حل از پیش تعیین شده نیستم دنبال راه حلی هستم که در بستر زمان و با شناخت جامعه ایران شکل بگیره حداقل در ان مسیر قدم برداریم
….
+ خب باید خودتون انجامش بدین
راه دیگه ای وجود نداره. موفق باشید
….
+ شرایط و روزگار تغییر می کنند و افراد در تاریخیت خود مسئول می شوند.
دیدن علل امراض و پذیرش مسئولیت، اولین گام برای پیش-گیری از گسترش امراض اجتماعی ست؛ اما مسئول مستقیم برداشتن این قدم حساس در شرایط حاضر، کیست؟
کسی که اگر سست بجنبد؛ سخت خواهد خورد.
….
+ بنظرم بعلت پیچیدگیهای آینده و سیاست و تاثیرگذاری نیروها و عوامل غیر قابل پیش بینی و گاهی غیر قابل کنترل صحبت از الترناتیو شفاف و روشن بی معنیه..ما فقط یک افق داشته باشیم کافیه..ما محکوم به آزمایش و خطا هستیم ..راهی دیگر نیست چون آینده و عوامل ان بطور کامل قابل پیش بینی نیست..
بنطر میاد روش دموکراتانه در معنای حداکثری آن برای اداره جامعه ،پایان تاریخه..جوامع بطور جبری به این سمت میرن..با توجه به این افق جامعه ما هم به این سمت میره..البته علی رغم نقصهای جدی دموکراسی..
در واقع بعد از دموکراسی ست که انقلاب دیگه بی معنی میشه...جوامعی که هنوز دموکراسی در معنای حداکثری را ندارن بالقوه مستعد انقلابن....
روشنفکرانی که عنوان میکنن دوره انقلابها گذاشته به این نکته توجه ندارن...در جوامع دموکرات دوران انقلابها گذشته نه در کمتر دموکراتها
….
+ جنبش «چیزباختگان ناامید»
(محمد فاضلی)
✅ من در حد دانش و توانم در برابر مسائل اجتماعی، محیطزیستی، اقتصادی و سیاسی ایران فعالانه موضع گرفتهام. تحلیل تفصیلی آنچه این روزها بر کف خیابانها میگذرد، اما دانستهها و تجربههایم میگوید:
✅ اول، معترضان، صداهای ناشنیده جامعه ایران هستند. جوانانی که امیدی به آینده ندارند، آنها که سبک زندگیشان به رسمیت شناخته نشده است، آنها که تحقیر شدهاند، و زیر بار خستگی اجتماعی ناشی از سالها تنش اجتماعی، سیاسی، بمباران رسانهای یکسویه، و فقدان مشارکت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی فعال در حیات همهجانبه جامعه ایران به صدا درآمدهاند.
✅ دوم، معترضان الزاماً فقرا نیستند، بلکه کسانیاند که چیزی را باختهاند، و این چیزها متکثر و چندگانهاند. «مالباختگان» صندوقهای مالی و اعتباری؛ «سبکباختگان» که احساس میکنند سبک زندگیشان به رسمیت شناخته نمیشود؛ «روحباختگان» که علیرغم شرایط نسبتاً مناسب زندگی مادیشان، زیبایی را در زندگی احساس نمیکنند؛ «میهنباختگان» که احساس میکنند ایران دوستداشتنیشان با بیآبی، آلودگی هوا و تخریب محیطزیست تهدید میشود؛ «شغلباختگان» که امنیت شغلی ندارند، کارشان را از دست دادهاند یا اصلاً امیدی به اشتغال ندارند؛ «نانباختگان» که همان یک عدد تخممرغ سد گرسنگی را گران یافتهاند؛ و «عمرباختگان» فارغالتحصیل دانشگاههایی که در آنها علمی نمیآموزند و مهارتی کسب نمیکنند تا شغلی به دست آورند را میتوان در میان آنها دید. هر کدام «چیز» مهمی را باختهاند.
✅ سوم، همه جوامع بشری به درجاتی ترکیبی از «چیزباختگان» هستند؛ و هر آدمی بالاخره در جایی از وجودش احساس میکند که چیزی را در زندگی باخته است. فرصت اعتراض جمعی اما زمانی حاصل میشود که: تعداد و تکثر چیزباختگان زیاد شود،و مهمتر آنکه نظام اجتماعی چشمانداز روشنی برای جبران کردن بخشی از باختهها و کسب موفقیت را کور کند. «چیزباختگی» ویژگی زندگی آدمیزاد است و «چیزباختگان» بخش مهمی از هر جامعه بشری، اما امید مانع اعتراض و بروز خشونت است. آنچه چیزباختگان را عصبانی میکند، حاشیهای شدن و سالیان دراز نشنیدن صدای ایشان است.
✅ چهارم، چیزباختگی محصول مجموعه ناکارآمدیهای سیاسی، اداری، اقتصادی و اجتماعی است. بخشی محصول سیاستهای داخلی و بخشی نتیجه تعامل با جهان است؛ اما واقعیت موجود است و نمیتوان آنرا انکار کرد.
✅ پنجم، سهم هر کس که قدرت بیشتری دارد در پیدایش احساسات اجتماعی بیشتر است؛ و در موضوع اعتراضات خیابانی، ناگزیر سهم قدرت سیاسی، دولت و حاکمیت سیاسی در همه وجوهش بیشتر است.
بر این اساس می توان گفت:
🔹باید قدرت سیاسی واقعیت «نارضایتی چندبعدی و متکثر چیزباختگان» را به رسمیت بشناسد؛ دستگاههای امنیتی کارشان را درست انجام دهند و هر مداخله خارجی در اعتراضات را امان ندهند اما مقامات سیاسی «چیزباختگان» را به خارجیها منسوب نکنند؛ مأموران حفظ امنیت و نظم از خشونت بپرهیزند و مصیبت چیزباختگی را با «جانباختگی» تشدید نکنند؛ راههای گفتوگو باز شود – از پایینترین سطوح تا بالاترین سطوح زبان به گفتوگو بگشایند – تا درد «زبانباختگی» و «کلامباختگی» هم به دردهای جامعه افزوده نشود؛ راههای بازنگری در سیاستها بررسی شوند و با معترضان درباره آنها سخن گفته شود.
🔹راه بازی برد-برد گشوده شود. زمان برای آغاز گفتوگو و ممانعت از وارد شدن خسارتهای بیشتر هست. اولین خسارات این رخدادها را به احتمال زیاد در عرصه سیاست خارجی با مواضع ترامپ در قبال برجام، تحریمهای بیشتر و کورتر شدن گره اقتصاد خواهیم پرداخت. اما این همه داستان نخواهد بود.
🔹نخبگان هنری، ورزشی، روشنفکران، استادان دانشگاه و هر کس که صدایش به جایی میرسد، در باب به رسمیت شناختن صداهای معترض، نفی خشونت، آشتی، صبوری، و سازوکارهای پیشنهادی برای اصلاح امور بگویند؛ اما همه اینها به یک طرف، و آنکه قدرت بیشتری دارد و تعیینکننده است (نظام سیاسی و کل ارکانش) بیشترین مسئولیت را دارند. صدای «چیزباختگان ناامید» را به شیوه دیگری بشنوند، به شیوهای که امیدوارشان سازد. راهکارهای شنیدن ارائه شده است، عزم جزم کنید.
(این متن را اگر میپسندید، برای دیگران نیز ارسال کنید.) @fazeli_mohammad
….
+ ساده ترین کار ممکن این است که منشا هر ناآرامی و خرابکاری را به دشمنان خارجی نسبت دهیم و از خود سلب مسئولیت کنیم.
شاه و مسئولین ارشد ساواک اصرار داشتند که ریشه ناآرامی ها را به عراق، لیبی، سوریه، مصر (قبل از انور سادات) و شوروی نسبت دهند! البته مستندات کافی هم داشتند از آموزش چریک های ایرانی تا تحویل مدارک نظامی سرقت شده توسط تروریست های ایرانی به سفارت شوروی و حتی داشتن اردوگاه و گرفتن کمک نقدی و از همه مهمتر متاثر بودن مارکسیست ها از کمینترن جهانی! حتی رادیو "نهضت روحانیت" حجت الاسلام دعایی با خرج و تسهیلات عراقی ها برنامه پخش می کرد.
شاه خیلی دیر از معلول ها و جنگ روانی ناکارآمدش به "علت" معطوف شد و صدای انقلاب مردم به گوشش رسید. زمانی که هر اصلاحاتی به معنی شکست رژیم تلقی می شد و نه تنها از دامنه اعتراضات نمی کاست بلکه بر آن دامن می زد!
حتی بعد از سقوط، شاه و شاه دوستان بار دیگر تحلیل هایشان را به سمت تاثیر کشورهای خارجی معطوف کردند و این بار سقوط رژیم شاهنشاهی را ماحصل برنامه ریزی بریتانیا و غرب دانستند!
….
+ #انقلاب
ژیل دلوز فیلسوف فرانسوی سلسله سخنرانیهایی داشت تحت عنوان «الفبا» [Abécédaire]
در این سخنرانی ها رسم بر آن بود که تحت عنوان هر حرفِ الفبا به موضوعی که با آن حرف شروع می شود پرداخته شود. مثلا تحت حرف K به کانت یا تحت حرف D به میل (Desire)، برای صحبت درباره مقاومت (Resistance) حرف R را برگزید، ولی برای صحبت درباره انقلاب (Revolution) حرف G را برگزید. از آن رو که این حرف حرف اول واژه چپ (Gauche) بود.
در واقع دلوز با این انتخاب، انقلاب را با چپ در یک ردیف قرار داد. دلوز همواره نسبت به سرنوشت انقلابهای بزرگ تاریخ حساس بود و حساسیت ویژه ای بدان ها داشت. گفته زیر که از او نقل می شود پاسخی است به ادعاهای معمول و متداول زمان خودش [و البته همچنان زمان ما] درباره انقلابها و شکستشان بخصوص با توجه به مقایسه ای که همواره میان سرنوشت شوروی و انگلستان و آمریکا و فرانسه صورت می گیرد. مسئله دلوز در آن زمان هنوز هم مسئله ماست:
«اینکه انقلاب ها سرنوشت بدی پیدا می کنند مرا به خنده می اندازد، زیرا خب آنها می کوشند چه کسی را دست بیندازند؟ وقتی فلاسفه جدید [یکی از جریانهای فلسفی محافظه کار فرانسوی-م] به این اکتشاف نائل آمدند که انقلابها بد از کار در می آیند...واقعاً باید ابله و کودن باشی. ایشان کشف کرده اند که با استالین! سرانجام دیگر چه کسی بر روی زمین یافت خواهد شد که باور داشته باشد انقلابها خوب از آب درمی آیند؟ مردم می گویند: (دست کم انگلیسی ها خودشان را از دردسرها و مصیبتهای انقلاب نجات دادند). این مطلقاً نادرست است. انگلیسی ها، آنها انقلابی را پشت سر گذاشتند. آنها پادشاه شان را کشتند و چه کسی از آن بیرون آمد؟ کرامول!
همه انقلابها بهم ریختگی به بار می آورند. همه این را می دانند. انقلاب فرانسه ناپلئون را تولید کرد، انقلاب انگلستان کرامول را. تولیدیِ انقلاب آمریکا چه بود؟ چیزی به مراتب بدتر، نمی توانید بگویید؟ ریگان را تولید کرد: این از دید من هرگز بهتر از آنها نیست. انقلاب ها همگی شکست می خورند. اینکه انقلاب ها غلط از کار درمی آیند البته هرگز مردم را بازنمی دارد یا مانع نمی شود از اینکه انقلابی شوند. ما داریم دو چیز کاملاً متفاوت را با هم خلط می کنیم: موقعیتهایی که در آنها تنها راه حل برای آدمی این است که انقلابی شود [تا امر واقعی را تغییر دهد]؛ این خلط کردن شُدن [صیرورت] است با تاریخ.
تاریخدانان به ما درباره آینده انقلاب ها می گویند. ولی این هرگز مهم نیست. مسئله واقعی این است که چگونه و چرا مردم انقلابی می شوند. خوشبختانه تاریخدانان جلوی آن را نخواهند گرفت. آفریقای جنوبی درگیر یک انقلابی شدن است. فلسطینیان همینطور. خب، در وضعیتهای استبداد و سرکوب، کار و بار آدمیان واقعاً باید انقلابی شدن باشد، چرا که جز این کاری نمی توان کرد. هنگامی که کسی بعدتر می گوید: (خیلی خب، همه شان افتضاح به بار می آورند...) درباره چیز یکسانی حرف نمی زنیم. گویی درباره دو چیز کاملاً متفاوت داریم صحبت می کنیم. آینده تاریخ و صیرورت راستین انسانها چیزهای یکسانی نیستند.»
ترجمه و گزینش : زمان زمانی
Deleuze, G. (2004), L’abécédaire de Gilles Deleuze. Paris: Éditions Montparnasse.
….
+ این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است این همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
من هم نظیر کثیری از هموطنان، نگران وضعیت بغرنج و پیچیدۀ این روزهای مملکت هستم و نظاره گر روزهای پر تب و تاب و آشوبناک. در پایان روز ششم تجمعات اعتراضی که از مشهد آغاز شده و اکنون اقصی نقاط کشور را در نوردیده، بیست و یک نفر کشته شده و بالغ بر هزار نفر دستگیر شده اند. مطابق با آنچه اعلام شده، کثیری از دستگیر شدگان بیست تا بیست و پنج ساله اند و متولد دهۀ هفتاد، در میان کشته شدگان دو دانش آموز هم دیده می شود. منتسب کردنِ این اعتراضات به کشورهای خارجی، نظیر آنچه دبیر شورای امنیت ملی اخیرا گفته، هم اذعان به ناتوانی مفرط خود است که با فراخوان دولت های خارجی، هموطنان به خیابان می آیند و با توپ و تشر پلیس و نیروهای انتظامی به خانه ها برنمی گردند، هم چشم بر بستن و ندیدن بانگ اعتراضِ به حقّ جماعت و نسلی است که پس از انقلاب بهمن 57 متولد شده و با معضلات و گیر و گرفت های جدی و عمیقِ معیشتی، سیاسی، فرهنگی واجتماعی دست و پنجه نرم می کنند؛ تبعیض ساختاری و نهادینه شده در کشور را به عیان لمس می کنند و در افق برونشوی برای آن نمی بینند و سراغ ندارند؛ خودی و غیر خودی کردن مردم و در دسترس بودن کثیری از امکانات تنها برای خودی ها را می بینند و دستشان به جایی نمی رسد و نصیب شان خون خوردن است و لا غیر. مدد گرفتن از ابزار خشونت برای سرکوب جماعت معترضان، نه اخلاقی و انسانی است، نه در میان مدت راهی به جایی می گشاید؛ که ممکن است امروز خاموش شود و به محاق رود؛ اما به آتش زیر خاکستر می ماند که به وقتش و در مجال و سیاقی دیگر، دوباره سر برمی آورد. هم تخریب اموال عمومی توسط معترضان ناصواب است؛ هم سرکوب دل آزار ِایشان توسط نیروهای نظامی و امنیتی. هر چند جنبش اعتراضی اخیر رهبر ندارد ( بر خلاف جنبش سال 88)، در عین حال بسنده کردن به سخنان کلی ای از قبیل تظاهرات کردن مسالمت آمیز حقِ معترضان است ( نظیر بیانیۀ اخیر مجمع روحانوین مبارز)، در این میان کافی نیست و دردی را دوا نمی کند. اگر بناست گرۀ فرو بستۀ کنونی گشوده شود، باید نماینده های اصناف و سندیکاها، همچنین شخصیتهای وجیه المله، خواسته های مشخص معیشتی و سیاسیِ معترضان را علنا با رئیس جمهور در میان بگذارند؛ او نیزبه سمع قبول آنها را بشنود و در اولین فرصت بدانها جامۀ عمل بپوشد ( نه اینکه وعدۀ سر خرمن بدهد). روحانی می تواند دربارۀ نهادهایی چون « آستان قدس رضوی» که نظارتی بر آنها صورت نمی گیرد و مالیات نمی دهند، با مردم سخن بگوید؛ می تواند لایحۀ بودجه سال 97 را اصلاح کند و فقراتی از آنرا در راستای بهبود وضعیت معیشتیِ شهروندان تغییر دهد و در این باب به مردم توضیح شفاف بدهد؛ می تواند دربارۀ نهادهای عریض و طویلی که در کشور فعالیت های گسترده دارند و بودجه های نجومی دریافت می کنند و از هر حیثی غیر پاسخگویند، به عنوان منتخب مردم با پشتوانۀ بیست و چهار میلیون رای، با شهروندان سخن بگوید؛ می تواند در جهت باز شدن فضای سیاسی حقیقتا بکوشد و از موانع راه با مردم حرف بزند؛ می تواند ... در غیر اینصورت، این قافله تا به حشر لنگ می ماند.
«صبا گر چاره داری وقت وقت است». روحانی باید فرصت را مغتنم شمارد و به مردم آشکارا توضیح دهد که به گفتۀ خود، دویست هزار میلیارد تومانی که در اختیار او نیست، چگونه و به دست چه کسانی در کشور خرج می شود و شهروندان عادی چه سهم و حظی از آن دارند؟؟ در غیر اینصورت، با تحفظ پیشه کردن و سخنان کلی گفتن، زخمی که سر باز کرده ، دیر یا زود عفونت خواهد کرد و نمی توان برای آن مرهمی تدارک دید. جنبش اعتراضی سال 88 سرکوب شد، اما معترضان قانع نشدند. اگر جنبش اعتراضی دیماه 96 هم سرکوب گردد و تلخی ها و سرخوردگی ها و بغض ها و نفرت ها و کینه های ستبر بر هم انباشته شوند؛ کاملا متصور است که به بهانه ای دیگر، در آینده ای نه چندان دور، مجددا با خیزشی اجتماعی مواجه شویم؛ آنگاه آب های انبوه پشت سدّ ، سیل وار جاری می شوند و همه جا را در می نوردند و سوگمندانه، نه از تاک نشان می ماند و نه از «تاک نشان». دریغ است که ایران، ایرانستان و سوریه ای شود.
….
+ خیر دوست من ، لنین از همان اغاز کار رهبری انقلاب را بر عهده داشت و از وین و زوریخ حرکتهای مردمی را شکل می داد .. .. حال اینکه عاقبت لنین چه شد ؟!!! بحث دیگری است ، چون او بعد از پیروزی در انقلاب اکتبر و در دست گرفتن رهبری شوروی به مرگ طبیعی مرد و استالین بر جایش نشست .
….
+ سلام و عرض ادب خدمت دوستان و سروران دوران پسافیلتر
خواهشندیم علاقمندان به مباحث سیاسی سو و جهت گیری مباحثشان را ذیل فلسفه سیاسی طرح ببرند و نه مسائل جزئی یا شخصی سیاسی روزمره که خلاف مرام نامه است.
دوستانی که موضوعی پیشنهادی دارند طرح بفرمایند با محوریتی که عرض کردم. پیشنهاد بنده فلسفه سیاسی کانت و هگل٬ با محوریت انقلاب فرانسه به عنوان نمونه موردی است.
قبلا ممنون از بزرگوارانی که همکاری می کنند 🙏💐
….
+ dariush asadi:
درسی بزرگ از وقایع اخیر
چند روزیست مردم باز به عرصه خیابان امدن متفاوت تر از همیشه ، خشمگین و عصبی و با صدای رسا در پهنه گسترده جغرافیای ایران زمین از اقشار مختلف قومی ، مذهبی و اعتقادی با پایگاه های اجتماعی متفاوت ولی با یک حس مشترک
خشم و انزجار از اینهمه تبعیض و نا عدالتی ، فسادهای سازمان یافته و اختلاس های کلان ، ضعف مدیریت و تحقیر و دروغ که نتیجه اش ایجاد حس نفرت در میان مردم از شیوه های منسوخ حاکمیت در بیان مشکلات و عدم برنامه و عزم جدی برای حل مشکلات
شاید حاکمیت بتواند بار دیگر با سیاست مشت اهنین این حرکت را سرکوب و خنثی کند ولی امروز یک نقطه عطف در تاریخ سرزمینمان ایران زمین است و بعد ها در تحلیل های تاریخی قطعا یک برهه از تاریخ که به ان ارجاع خواهد شد امروز است روزی که مردم سرخورده و تا امید خشم و نفرتشان را فریاد زدن و جواب فریادشان به مشکلات تبدیل شد به گلوله و زندان
شاید از فردا واژگان سازی جدیدی لق لقه زبان بخشی از حاکمیت شود و دکانی شود برای عده ای که از این شرایط نانی تازه برای خود بسازند و دکانی تازه علم کنند برای چپاول بیشتر ستادها و کنگره ها و بزرگ داشت های مختلف برای امروز تا گوش فلک را کر کرده و در طبل پیروز بکوبند ولی قطعا همانطور که در سال ۱۸ تیر ۷۸ جنبش دانشجوی موقف نشد ، یا سال ۸۸ با ۹ دی جنبش سبز تمام نشد این حرکت نیز همچون اتش زیر خاکستر منتظر جرقه ای دیگر خواهد بود امید است تا دیگر دیر نشده بخش عقلانیت نظام وارد عرصه شوند و صدای مردم را بشنوند قبل از اینکه دیر شود اقدام با گام های اساسی برای برداشت شکاف موجود و بر طرف کردن کینه ها و عدوت ها بپردازن
بنده معتقدم این جریان باید توسط کارشناسان بی طرف مورد تحلیل واقع گیرد و ابعاد مختلف ان مورد بررسی و راهکار های مناسب تهیه شود
اولین گام دلجویی حاکمیت از افراد اسیب دیده در وقایع اخیر میتواند باشد
گام دوم و اساسی ترین گام اصلاح بودجه به نفع معیشت مردم که اقای صادقی وعده داداند برای شروع بسیار خوب باشد باید احزاب وارد عمل شوند و این در خواست را به صورت یک مطالبه عمومی پیگیری کنند
گام سوم باز کردن فضای سیاسی و به رسمیت شناختن حق اعتراضات مردمی تا هر اعتراضی تبدیل به یک چالش جدی برای کل حاکمیت نشود
گام چهارم بازنگری در قانون اساسی محدود کردن اختیارات و برداشتن نظارت استصوابی تا عقلای جامعه بتوانند در فرصتی برابر اجازه خدمت یابند میتواند گره خیلی از مشکلات را برطرف کند که البته این عمل زمانبر خواهد بود
باید حاکمیت بپذیرد تنها راه برون رفت از این بحران اصلاحات است گام به گام و از درون اگر بخواهد در مقابل اصلاحات مقاومت کند و امید مردم را به تغییرات تبدیل به نا امیدی مطلق کند راهی جز انقلاب برای مردم نخواهد ماند و این قطعا هم به نفع مردم نیست هم به نفع حاکمیت نخواهد بود
نویسنده : داریوش اسدی
….
+ 📄تعارض میان ضرورت و آزادی همان چیزی است که می تواند بعنوان تراژدی مطرح گردد و اگر این مسئله مسلم شناخته شود، چگونه یک شخص می تواند ادعا کند که در طول مدت زندگی خود با تراژدی روبرو نشده است. تقدیر به همان اندازه واقعیت دارد که اختیار دارای واقعیت است. چگونه می توان به انکار واقعیت داشتن تقدیر، پرداخت در حالی که هر چیزی در هستی همان است که هست و هستی نمی تواند غیر هستی بوده باشد. اگر بپذیریم که هستی، غیر هستی چیز دیگری نیست به این واقعیت نیز اعتراف می کنیم که تقدیر نیز جز ظهور هستی چیز دیگری بشمار نمی آید.
در اینجاست که جایگاه اختیار نیز معلوم می شود و به آسانی می توان ادعا کرد که اختیار از دایرۀ گستردۀ هستی بیرون نیست. معنی این سخن آن است که اگر تقدیر جلوه ای از جلوه های هستی شناخته می شود، اختیار نیز از جمله جلوه های دیگر آن بشمار می آید. جلوه های هستی اگر چه در ظاهر با یکدیگر تعارض داشته باشند در واقع همآهنگ و همراه هستند و سرود صلح و آواز آشتی می خوانند. اختیار همان اختیار است ولی در عین اختیار بودن ظهور و جلوۀ تقدیر نیز بشمار می آید...
📘 کتاب اختیار در ضرورت هستی، ص 58
🖋دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی
….
+ پایان
رومن گاری داستان کوتاهی دارد به اسم «کهن ترین داستان جهان».
شوننبام، یهودیِ جان به در برده از اردوگاه نازی ها، در لاپاز بولیوی، ارتفاع 5000 متری، مشغول به خیاطی است. تنها است و در پیِ دستیار. سال ها از مرگ هیتلر و برچیده شدن بساط اردوگاه ها گذشته است. روزی اتفاقی چهره ای می بیند آشنا؛ خیره می شود. خودش است. صدا می زند: گلوکمن. گلوکمن فرار می کند اما به چنگ شوننبام می افتد. او نیز یهودی است و زمانی با هم در اردوگاه نازی ها اسیر بودند. کسی که اتفاقا بیشترین آزارها را از هاوپتمن شولتزه، جلاد اردوگاه دیده است.
گلوکمن گویی از دنیا بی خبر است. کماکان از آلمانی ها می هراسد. از اینکه دوباره اردوگاه ها را بسازند. با اینحال به اصرار شوننبام شاگردی او را می پذیرد. پس از مدتی رفتارهایش تغییر می کند و گویی از هراسش کم شده است. یک شب اما شوننبام اتفاقی متوجه می شود که گلوکمن سبدی غذا برداشته است و محتاطانه در دل شب به جایی می رود. او را تعقیب می کند. در دل کاروانسرایی تاریک گلوکمن وارد اتاقی می شود. شوننبام از پشت شیشه نگاه می کند. خدای من. مگر می شود. آنکه روبروی گلوکمن نشسته شولتزه است، جلاد اردوگاه. کسی که هرروز آن ها را تعذیب می داد. غذاها برای اوست. «چرا این ابله چنین می کند». چرا او را تسلیم پلیس نمی کند. در این افکار است که گلوکمن روبروی او ظاهر می شود. «این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده است؟..به صلابه کشیده است حالا به عوض اینکه پلیس را خبر کنی هر شب غذایش می دهی». از ژرفای قرون صدایی چندهزار ساله از گلوکمن برخواست «قول داده است که دفعه دیگر با من مهربان تر باشد».
این است داستان دیرین همه آن هایی که به اصلاح طلبانِ حکومتی دل بسته اند. هر بار ناامیدی و باز از فرط ترس بدان ها پناه بردن.
بارها تَکرار کرده ایم، بیمارگونه: که «قول داده اند این دفعه مهربان تر باشند».
….
+ در هر چارچوبی که مبارزه فکری یا عملی صورت میگیرد مبنایی باید قرار داده شود.
احترام به حرمت انسان ..عدالت و حریم شخصی افراد از ان مبناهاست
اصلاح طلبان کلا از این شاخص ها نمیتوانند عبور کنند
….
+ یک جائی خواندم این تز و آنتی تز و سنتز را هگل در واقع از تثلیث مسیحیت انتزاع کرده است
با اینکه هگل آدم دینی نیست
ولی اکثر فلاسفه بزرگ اروپائی رگ و ریشه مسیحی دارند
کانت یک مسیحی تمام عیار است
نقل عقل محض را نوشت تا عقل نظری را خلع سلاح کند برای اینکه یک جائی برای دیانت و ایمان باز شود
….
+ نمی شود گفت دقیقا منظور دکتر سروش چه چیزی ست، این را خودشان باید بگویند.
ولی در این بیت از غزل حافظ، این که دام سخت است و باید لطف خدا یار شود تا از این دام رهایی یافت، مشخص است ولی این که این دام چیست (با توجه به سوالی که از دکتر سروش شده و این پاسخ را دادند، این که دام در داخل است یا خارج؟) واضح نیست و هر کسی از ظن خود می تواند چیزی بگوید.
….
+ #نازی
در اواخر 1920 بخت به نازی ها رو کرد. مهم ترین عامل این بود که حزب از مشکلات #اقتصادی به نفع خود بهره برد، مشکلاتی که در همین برهه ثبات آلمان را با تهدید مواجه کرده بود. در طول دهه ی 1920 اقتصاد آلمان وضعیت نسبتاً خوبی داشت؛ کشور از زیر بار تورم شدید 1924 کمر راست کرده بود و در راه پیشرفت گام نهاده بود: پیشرفت چشمگیر در تولید صنعتی و کاهش بیکاری.
گذشته از این، بهبود روابط آلمان با دشمنان دوران جنگ باعث شد که این کشور در برخورد با مسئله پرداخت غرامت به توافق منطقی تری دست یابد. در چنین وضعیت اقتصادی مساعدی، احزاب تندرو همچون حزب نازی به موفقیت چندانی نرسیدند. یکی از تحلیل گران آلمانی در 1930 نوشته بود: «اگر خورشید بار دیگر انوار خود را بر اقتصاد آلمان بتابد، هواداران هیتلر مثل برف آب خواهند شد......
بنابراین، آنچه نازی ها را از سقوط به ورطه ی حزبی ناتوان و حاشیه ای نجات داد وضعیت اقتصادی آلمان بود. محبوبیت آن ها بادنمای وضعیت اقتصادی آلمان به حساب می آمد. هنگامی که اوضاع بر وفق مراد بود، جهت بادنما به سمت دیگر تغییر وضع می داد و زمانی که شرایط نامساعد می شد به جانب آن ها می چرخید. مسلماً خرده بورژوازی (یا طبقه ی متوسط پایین) بیش از بقیه خطر فروپاشی اقتصادی را احساس می کرد.
آن ها با آگاهی از بحران در امنیت و معیشت خود، از نظام ناکارآمد وایمار با آن احزاب سیاسی ناتوانش دل کندند و دست به دامان نازی ها شدند. از آن پس همین طبقه به حامی اصلی نازی ها تبدیل شد...
کتاب: «آلمان نازی»، مایکل لینچ، ترجمه ی بابک محقق
….
+ به نظر من, این حرف دکتر سروش ریشه در سر در گمی " اصلاح طلبان" دارد که استاد سروش هم " لیدر فکری ایشان" است.
تاکنون تظاهرات ها زیر چتر جریان " اصلاح طلبی" صورت می گرفته(مثل جنبش سبز)
اما اینبار قضیه متفاوت است: " اصلاح طلب, اصولگرا, دیگه تمومه ماجرا"
قصه اینه: دیگه تمومه ماجرا!
همین " دیگه تمومه ماجرا" اصلاح طلبان رو سر در گم کرده و باعث شده از این اتفاقات ناراحت باشن و سر در گم.
چون حرکتی شکل گرفته بدون حضور آنها.
….
+ ما فلک زدهها در ماتحت دنیا واقعیم ...
لذت دنیا و امنیت را راه نبردهایم. نه در دورهی افتخار بودیم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت... در دورهی هرج و مرج واقع شدهایم. دلیران میمیرند و حاصل به ترسوها میرسد که زندهاند ... این ملت غیور به غرش دویست توپ از صدا و حرکت افتادند و دیگر نفس نمیکشند ...
چقدر عبرت در این عروسکهاست، و ما از عروسک کمتریم. آنها مرده بودند و زندگی میکردند، ما زندگی میکنیم و مردهایم!
بهرام بیضایی
ندبه
….
+ دکتر سروش هیچگاه خود را منتسب به گروه خاصی نکردند و نگفتند اصلاح طلب هستند یا اصول گرا، ولی این احتمال وجود دارد که ایشان با شناختی که از جامعه غرب و منطقه ما دارند از این موجی که ریشه و خاستگاه مشخصی ندارد حذر داده باشند.
….
+ در ادبیات سیاسی فعلی ایران اصلاح طلبی واژه ای ریاکارانه و عوامفریبانه شده دیگه و مرگ اصطلاح اصلاح طلبی در این حوادث رقم خورد....
….
+ هر ادعایی استدلال می خواهد و هر استدلالی اصول و معیاری دارد اگر می خواهید بحث منطقی کنید. وگرنه هر کسی می تواند هر شعاری بدهد و هر ادعایی بکند.
….
+ #دروغ_گویی
آیا پزشک باید به بیمار محتضر دروغ بگوید تا ترس و اضطرابی را که حقیقت ممکن است برای بیما به بار بیاورد به تأخیر اندازد؟
آیا استاد دانشگاه در توصیه نامه هایی که برای دانشجویانش می نویسد باید در فضایل آنان مبالغه کند تا بلکه در بازار کار بی رونق فرصت بهتری نصیب آنان گردد؟
آیا والدین باید این حقیقت را فرزندشان ناتنی است از او پنهان کنند؟
آیا دانشمندان علوم اجتماعی می بایست مفتشانی را در لباس بیمار نزد پزشک بفرستند تا از گرایش های نژادی و جنسیتی آنان در تشخیص و درمان بیماران مطلع شوند؟
آیا مشاوران حقوقی دولت می بایست به نمایندگان کنگره درباره ی یک لایحه ی رفاهی بسیار ضروری دروغ بگویند، نمایندگانی که اگر حقیقت را به آنان بگویند ممکن است با آن لایحه مخالفت کنند؟
و آیا روزنامه نگاران باید برای گرفتن اطلاعات از کسی که می خواهند فساد او را افشا کنند دروغ بگویند؟
میان چنین انتخاب هایی تفاوت هایی را احساس می کنیم؟ اما تصمیم به این که دروغ بگوییم، دوپهلو حرف بزنیم، ساکت بمانیم، یا حقیقت را بگوییم در هر موقعیتی معمولاً تصمیم دشواری است. دشوار است چون دورویی ممکن است شکل، مراتب، هدف ها، و نتایج بسیار متفاوتی داشته باشد.
همچنین به این دلیل دشوار است که می دانیم مسئله حقیقت و دروغ گویی ناگزیر بر هر جه در خانواده ی ما، جامعه ی ما و روابط کاری ما گفته می شود یا ناگفته می ماند سایه می افکند. از همه دشوارتر مرزبندی میان این هاست و خط مشی یکدست دور از دسترس به نظر می آید...
….
+ ما هم امروز با اعتراض مردم مواجه هستیم و هم سال 88، تفاوت این دو در این است که اولی نه ریشه دار است نه خواسته مشخصی دارد نه رهبری مشخص (افرادی که مرگ بر دیکتاتور می دهند و بر رضا شاه درود می فرستند و از طرفی پرچم آتش می زنند، نشان از عدم آگاهی و تفکر منسجم دارد) ولی دومی که یک جنبش اصلاح طلبی بود هم رهبری و هم خواسته مدنی مشخص بود و این نوع اغتشاشات هم وجود نداشت و هزینه آن را دادند و می دهند. به هر حال اعتراض، اغتشاش و ناامنی را توجیه نمی کند. ضمن اینکه شرایط جهانی و منطقه ای امروز و سال 88 تفاوت دارد. نباید این مسائل را سطحی نگاه کرد واقعا دام صعب است ...
….
+ طی این چند سال اخیر همین روند ادامه داشته
آنچه از ظواهر قضیه مشخص نه برنامه ای دارند نه هدفی و فقط یک حرکت خودجوش از سوی قشری کم تجربه و جوان است، همراه با عده ای که فشار معیشتی کمرشان را خم کرده
….
+ (http://modir-robot.ir/axnegar/HA7Tx9I6FxQ3HN/6527956.jpg) اهمیت رمان🔺
دکتر نصرالله پورجوادی
مجلس رونمائی کتاب اخیر دکتر دایوش شایگان در بارۀ مارسل پروست (فانوس جادوئی خیال)که در تهران برگزار شد یکی از بهترین و پرفائدهترین مجالسی بود که در این یکی دو سال سال اخیر دیده بودم.(دو روز قبل هم در مجلس مشابهی شرکت کردم که برای رونمائی از جشننامه آقای محقق داماد تشکیل شده بود که غلظت تعارفاتی که در آن شد گاهی بیش از اندازه بود) بهترین سخنرانی از محمد منصور هاشمی بود و بعد هم از کامران فانی. سخنرانی دولتآبادی را تماما نتوانستم بشنوم. مطالبی که به خصوص هاشمی و خود شایگان در بارۀ رمان و اهمیت آن در عصر جدید گفتند برایم خیلی جالب بود. من در پنجاه سال گذشته مجموع رمانهائی که خوانده ام از ده تا تجاوز نمیکند. قبلا رمان خوان بودم ولی فلسفه و عرفان رمان را از دست من گرفت. یاد حرفی افتادم که سالها پیش مرحوم یحیی مهدوی گفته بود که آدم از خواندن یک صفحه کتاب فلسفی بیشتر چیز یاد میگیرد تا از خواندن یک رمان کامل. یادم می آید وقتی این عقیده را برای ابوالحسن نجفی نقل کردم سخت با آن مخالفت کرد. باید اعتراف کنم که محمد منصور هاشمی و تا اندازهای خود شایگان دیشب این احساس را در من ایجاد کردند که کاش در این سالها بیشتر رمان خوانده بودم.
منبع: فیسبوک دکتر پورجوادی
▫️پژوهش یا شِبهپژوهش؟!
در فلسفهٔ علم، «شِبهعلم» به نظریهها و باورهایی گفته میشود که ادعای «علم بودن» دارند اما با روشهای علمی به اثبات نرسیدهاند. بسیاری از آنچه در فضای علمی و دانشگاهیِ ما نیز «پژوهش» خوانده میشود، بهمعنای واقعیِ کلمه، «پژوهش» نیست؛ «شِبهپژوهش» است. چون ما موازین و بایستههای پژوهش را نمیشناسیم و به آن پایبند نیستیم. پژوهشِ واقعی، مقدمات و آداب و آثاری دارد که ما با آن بیگانهایم.
بایستهها و موازین پژوهش واقعی را در مدرسه و دانشگاه به ما یاد نمیدهند؛ نتیجه این میشود که پژوهشهای دانشگاهیِ ما صورت و قالب پژوهشهای واقعی را دارد، اما درونمایه و محتوای آن از تبار پژوهش نیست. پایاننامهها و رسالهها و مقالههای علمیِ ما از واژهها و اصطلاحات فنی و تخصصی آکنده است، اما از گزارهها و بنمایههای علمی بویی نبرده است. آثار دانشگاهیِ ما از دادههای آماری و استناد و ارجاع، سنگینبار، و بلکه فلج است، اما در آنها از حرف نو و تازه خبری نیست. پیکر پژوهشهای ما «روح علمی» ندارد؛ چون ما اندیشیدن را یاد نگرفتهایم، بهجای آن، نشخوار کردنِ حرفهای دیگران را خوب به ما یاد دادهاند. ما فلسفهٔ پژوهش را درست نفهمیدهایم. عنوان فریبنده و پرطُمطُراق «پژوهش» هم دردی از ما دوا نمیکند. اسم هست اما مسمّا نیست.
پژوهشگر تا درد و دغدغه نداشته باشد نمیتواند کاری خورندِ عنوان «پژوهش» انجام دهد. اما دانشگاههای ما دانشجوی دردشناس، تربیت نمیکنند. مسئلهشناسی و مسئلهیابی در فعالیتهای دانشگاهیِ ما جایی ندارد. ما فرق میان «موضوع» و «مسئله» را نمیدانیم. بیشترِ پژوهشهای دانشگاهیِ ما از جنس «بررسیِ موضوع» است نه از تبار «مسئلهپژوهی»؛ و ایندو نمیتوانند جای یکدیگر را پر کنند. پژوهشگر باید مسئلهشناس باشد تا بتواند مسائل و مشکلات را پیدا کند و پژوهشی ناب و ماندگار و گرهگشا سامان دهد. چنین است که برای بسیاری از پایاننامهها و رسالهها و مقالهها و کتابهای دانشگاهیِ ما، عنوان «شِبهپژوهش» برازندهتر است.
پینوشت:
بخشی از این یادداشت را با الهام از نوشتهٔ دکتر محمود فتوحیرودمعجنی با عنوان «شبهعلم و شبهپژوهش» نوشتهام که در وبلاگ ایشان (karsi.blogfa.com) منتشر شده است.
روحالله سلیمانیپور
….
*** از بیانات اعضا در تاریخ 7 ژانویه 2018
|
|