چیستی ها
 
 
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما
 
 

عباس معارف و حکمت انسی

 

….

+ چه ربطی داره.

مگه ملاصدرا صفر تا صد اشتباه کرده.

ملاصدرا هشتاد درصد اشتباه بوده.

بیست درصد هم درست.

مجلسی هم ازون بیست درصد سود برده.

گرچه این کارشم اشتباه بوده

….

+ اون بحث دیگری است ولی اگر بین خدای اسلام و نهایه تفاوت عمیق باشه به طریق اولی این تفاوت بین خدای اسفار و اسلام خواهد بود

ولی باید بررسی بشه نه حرف کلی و برچسبی

….

+ تفاوتش تفاوت خدای متعالی از طبیعت است با خدای متوحد با طبیعت و ماده

….

+ خب متن نهایه را بگذارید

من متن و ترجمه اش را دارم الان روی موبایل

….

+ نسبت خدا با وجود در فلسفهٔ صداریی چیست ؟

….

+ در بدایه و نهایه تا جایی که میدانم

وجود = واجب الوجود + ممکن الوجود

….

+ اگر بگیم ممکن الوجود = واجب الوجود بالغیر معادله میشه

وجود = واجب بالذات + واجب بالغیر

….

+ دوست من اینکه هشتاد درصد را از کجا آوردی بماند

بخشی از این اشتباهات را بگذار بگو چرا اشتباه هست

….

+ الان با نهایه کاری ندارم

اما

مگر ملاصدرا به یک وجود واحد که دارای مراتب تشکیکی است قائل نیست؟

….

+ شما حدیثی بیار که وحدت وجود توش اثبات بشه

….

+ وحدت وجود چیه ؟

متن از صدرا بگذار

….

+ گفتم که حکمت را بگیر ولو در سینه کافری باشه،

ملاصدرا صفر تا صد اشتباه نکرده.

جاهایی درست رفته.

بعدشم علامه مجلسی کفر فلاسفه اسلامی رو از روز روشن تر می دونه

….

+ اصالت وجود یعنی وحدت وجود ؟

….

+ دارند نه

دارد

وجود یکی از و ذومراتب است

دو تا وجود معنی ندارد

صدرا نفی موجود کرد به نفع وجود

….

+ ببینید بحث با شما قرار شد از متون علامه باشه کل متون را هم که گذاشتم

….

+ پس بحث منتفی است

….

+ عجبا.

مرحوم مجلسی هم شد طرفدار فلسفه

….

+ اگر من بگویم وجود واحد است ولی اصیل نیست چطور ؟

اگر بگویم وجود اصیل است ولی واحد نیست چی؟

….

+ دقیقا

….

+ شما بگو.

اما صدرا اصالت وجودش دقیقا همون وحدت وجود هست که از ابن عربی وام گرفتش

….

+ وحدت وجود ابن عربی توضیح بدهید

….

+ هیچ وجودی در جهان نیست مگر ذات احدیت، اصلا هیچ موجودی در جهان نیست مگر ذات احدیت.

….

+ بحثمون صدرا بود

من الان روی متون مسلط نیستم

اگه مرحوم طباطبایی وحدت وجود را قول ندارد که هیچ

ولی من تا جایی که حافظه ام یاری می‌کند بحث علم و اراده در نهایه را خوانده ام و احساسم این است که اون مرحوم ب رابطهٔ علیت بین خدا و جهان قائل است

….

+ برادر عزیز محمد نورالهی

شما میدونید که من ارادت خاصی به فلسفه خاصی ندارم و صدرا و طباطبایی و... را نقد کردم و میکنم

ولی شما را هم با تقواتر و حتی باسوادتر از شیخ میلانی و اتباعش میدانم پس لطفا قولوا قولا سدیدا

….

+ از قیاسش خنده آمد خلق را

همچو خود پنداشت صاحب دلق را

….

+ اینجا هر دو را گفتید با تاکید ویژه بر نهایه

بنده خودم چون تسلط بر متون صدرایی ندارم ادعا له و علیه نمیکنم

….

+ اگه وحدت وجود ابن عربی غیر اون چیزی بود که من گفتم.

شما برنده ای

….

+ ولی روش کلی بعضی تکفیریهای شیعه را خوب میشناسم

….

+ ای برادر عزیزم

حق گفتید و زبانم را بستید

پس من سکوت اختیار می‌کنم

چون متن دم دستم ندارم

….

+ عزیزم شما که درباره ابن عربی نظر میدهید لااقل باید شرح قیصری بر فصوص را دیده باشی در همان مقدمه شرح قیصری فصل اول فی الوجود و انه هو الحق

جمله اول را نگاه کنید همان را توضیح دهید کفایت می کند

….

+ شما مینای این حرفتان چیست؟ من نمیفهمم. آقای میلانی هم در مناظره با آقای رمضانی همینو گفت. که ما مطمئنیم آقای جوادی یا حسن زاده نماز که میخوانند مثلا میگویند سبحن الله منظورشان آن خدا که در کتبشان آورده اند نیست. این چه حرفیه؟

خدا را با چنتا روایت فهمیدید؟ تمام خلقت و مباحث وجود آمد دستتان که ادعا کنید خدای فلانی خدای اسلام هست اما خدای فلانی نه!

….

+ خدایی که ملاصدرا به آن اشاره دارد عین واقعیت خارجی است.

….

+ یعنی اشیا رقیقه یک حقیقت است چنانچه نقایص اشیا حمل بر ان حقیقت نمیشود و کمالات ان حقیقت کاملا بر ان اشیا حمل نمیشود چنانچه کمال اشیا بر ان حقیقت حمل میشود

….

+ سوره قل هو الله احد را که خواندی

احد یعنی چی؟

….

+ از ذات کامل و بسیط، اولا انسان ناقص منعکس نمیشه.

دوما انسان جز جز منعکس نمیشه.

بطلان شما آشکار اشکار هس

….

+ خدایی یگانه که دومی نداره

….

+ دروس تفسير سوره حمد (امام خمینی)

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

تقاضا شده بود كه من يكى، دو مرتبه راجع به تفسير بعضى آيات شريفه قرآن مطالبى عرض كنم. 👈تفسير قرآن يك مساءله اى نيست كه امثال ما بتوانند از عهده آن برآيند بلكه علماى طراز اول هم كه در طول تاريخ اسلام، چه از عامه و چه از خاصه، در اين باب كتابهاى زياد نوشته اند - البته مساعى آنها مشكور است -لكن هر كدام روى آن تخصص و فنى كه داشته است يك پرده اى از پرده هاى قرآن كريم را تفسير كرده است آن هم به طور كامل معلوم نيست بوده (باشد) 👉

🔹مثلا عرفايى كه در طول تاريخ اين چندين قرن آمده اند و تفسير كرده اند، نظير محيى الدين در بعضى از كتابهايش، عبدالرزاق كاشانى در تاءويلات، ملاسلطانعلى در تفسير، اينهايى كه طريقه شان معارف بوده، است بعضى شان در آن فنى كه داشته اند خوب نوشته اند ؛👈👈 لكن قرآن عبارت از آن نيست كه آن هانوشته اند آن، بعضى از اوراق قرآن و پرده هاى قرآن است👉👉 يا مثلا طنطاوى و امثال او، و همين طور قطب هم، به يك ترتيب ديگرى تفسير كرده اند كه باز هم غير تفسير قرآن است به همه معانى ؛ آن هم يك پرده اى است و بسيارى از مفسرين كه از اين دو طايفه نبودند تفاسيرى دارند، مثل مجمع البيان ما، كه تفسير خوبى است و جامع بين اقوال عامه و خاصه است و ساير تفسيرهايى كه نوشته شده است، اينها هم همين طور قرآن يك كتابى نيست كه بتوانيم ما يا كس ديگرى يك تفسير جامعى آن طور كه (سزاوار است بر آن) بنويسد. علوم قرآن يك علوم ديگرى است ماوراى آنچه ما مى فهميم 👈👈ما يك صورتى، يك پرده اى از پرده هاى كتاب خدا را مى فهميم، و باقيش محتاج به تفسير اهل عصمت است كه معلم به تعليمات رسول الله بوده اند. 👉👉

در اين اواخر هم يك اشخاصى پيدا شده اند كه اصلا اهل تفسير نيستد، اينها خواسته اند مقاصدى (را) كه خودشان دارند به قرآن و به سنت نسبت بدهند حتى يك طايفه اى از چپيها و كمونيستها هم به قرآن تمسك مى كنند، براى همان مقصدى كه دارند اينها اصلا به تفسير كار ندارند، به قرآن هم كار ندارند، اينها مقصد خودشان را مى خواهند به خورد جوانهاى ما بدهند، به اسم اين كه اين اسلام است.

و لهذا آن چه من عرض مى كنم اين است كه اشخاصى كه رشد علمى زياد پيدا نكرده اند جوانهايى كه در اين مسائل و در مسائل اسلامى وارد نيستند، كسانى كه اطلاع از اسلام ندارند، نبايد اينها در تفسير قرآن وارد بشوند و اگر روى مقاصدى آنها وارد شدند، نبايد جوانهاى ما به آن تفاسير اعتنا كنند و از چيزهايى كه ممنوع است در اسلام ( (تفسير به راءى) ) است كه هر كسى آراى خودش را تطبيق كند بر آياتى از قرآن، و قرآن را به آن راءى خودش تفسير و تاءويل كند و يك كسى مثلا اهل معانى روحيه است، هر چه از قرآن (به) دستش مى آيد تاءويل كند و برگرداند به آن چيزى كه راءى اوست. ما بايد، از همه اين جهات احتراز كنيم و لهذا دست ما در باب قرآن بسته است ميدان چنان باز نيست كه انسان هرچه به نظرش آمد بخواهد نسبت بدهد كه قرآن اين است، اين را مى گويد.

و 👈👈✅✅اگر چنانچه من چند كلمه اى راجع به بعضى آيات قرآن كريم عرض كردم، نسبت نمى دهم كه مقصود اين است ؛ من به طور احتمال صحبت مى كنم نه به طور جزم. نخواهم گفت كه خير، مقصود اين است و غير از اين نيست.👉👉✅✅

….

+ دوستان روش امام خمینی را قیاس کنند با شیخ حسن میلانی

….

+ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﯽ ﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﺍﺣﺪ ﺑﻪ ﻭﺍﺣﺪ ﺗﻔﺴﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺷﯿﺦ ﺻﺪﻭﻕ ‏( ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ‏) ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ‏( ﻋﻠﯿﻪﺍﻟﺴﻼﻡ ‏) ﻧﻘﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪ : ‏« ﺍﻷﺣﺪ ﺍﻟﻔﺮﺩ ﺍﻟﻤﺘﻔﺮّﺩ ﻭﺍﻷﺣﺪ ﻭﺍﻟﻮﺍﺣﺪ ﺑﻤﻌﻨﯽ ﻭﺍﺣﺪ؛ ﺃﺣﺪ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﺩ ﺗﻨﻬﺎ ﻭ ﺃﺣﺪ ﻭ ﻭﺍﺣﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽﺑﺎﺷﻨﺪ

….

+ واضح است.

خدا در خدا بودن و در ذات یگانه است.

ما هم مخلوقی هستیم که جدا و تباین با خدا داریم.پس خدا چیزی و ما چیزی جدا هستیم

….

+ خب این حرف عین شرک است

دوگانگی عین شرک است

….

+ خوب شما وقتی متوجه صحبت من که حی و حاضرم نیستید چطور ادعای فهم سخن بزرگانی که نیستند و کتبشان را هم نخواندید می کنید

حدوث زمانی عالم انطور که میلانی و احفادش میگویند ربطی به حدوث زمانی محققین علمای شیعه ندارد و این همان حدوث ذاتی فلاسفه است که اسمش را عوض کرده چون نمیتواند حدوث زمانی را حل کند

….

+ دوستان به اقای میلانی گفتم شما که برای جهان نقطه اغاز قائلید پس قبل ان نقطه چه بوده ؟

گفت کلا هیچ نبوده قبل نقطه اغاز نه زمان و نه مکان و نه جسم و نه شی بوده کلا نابودی محض

گفتم خوب یعنی تنها بود عالم خدا بود و دیگر هیچ نبود

گفت بله

گفتم خداوند خلق نمود عالم را در چه موطن و مقامی ؟

ایا در عدم خلق نمود ؟ این که باطل است چون عدم چیزی نیست که در ان خلق صورت بگیرد

اگر در عدم نبود پس در خودش بود چون تنها موجود عالم او بوده

پس نظر جنابعالی از هر وحدت وجودی بدتر است که لا اقل او نسبت دریا به موج قبول دارد تو ان نسبت را هم قبول نداری

….

+ من نمیدانم چون زمان ایجاد نبودم که تشخیص زمان بدهم

….

+ بسم الله الرحمن الرحیم

(۱۳۹۶/۹/۱۰)

اثبات واجب الوجود (سرسلسلهٔ موجودات که ممکنات اند) به کوتاهترین عبارت این است:

«الموجود إما واجباً أو یسلتزمه لإستحالة الدور و التسلسل» (کشف المراد)

موجود یا واجب است یا مستلزم وجود واجب است به‌علت بطلان دور و تسلسل.

اما «ملاک امکان» چیست؟

ملاک امکانی بودن یک موجود خود «امکان فرض عدم وجود»ش است

(موجودی که فرض عدمش دچار تناقض نشود و‌ ممکن باشد)

حال بحث اصلی این است که این واجب علم دارد یا نه؟

در نسبت سلسلهٔ ممکنات به واجب الوجود ظاهراً دو حالت ممکن است:

۱) فیض (جوشش) و سریان (خلق کور)

۲) خلق بالاراده

در فیض و‌ سریان (یا نوعی علت‌بودن واجب برای ممکنات، به دلیل سنخیت علت و‌ معلول) ظاهراً همسنخی نوع وجود فایض (جوشنده، فیض‌بخش) و مفیض (جوشیده، فیض‌گیر) ضرور است‌

یعنی نمی‌شود مفیض ماده باشد و فایض غیرماده

ذات ماده هم به علت ترکیبی بودنش ممکن است

پس واجب نمی‌تواند مادی باشد

پس نظریهٔ فیض باطل است

می‌ماند خلق بالاراده که لزوماً مستلزم علم است

اگر علم واجب به جهان اثبات شود بی‌اعتنایی او به نظامات اجتماعی و رفتار انسانها با هم نیز بی‌وجه می‌نماید

اجمالاً من این را دلیل بر لزوم ارسال پیامبران می‌دانم.

#نورالهی

#وجود_خدا

#ضرورت_نبوت

….

+ دوشنبه ها: گفتار اجتماعی آیا چیزی به نام اندیشة ایرانشهری وجود دارد؟

محمدامین مروتی

مفهوم دولت – ملت:

مفهوم دولت-ملت یا دولت ملی مفهومی مدرن است که طبق آن عقلانیت جمعی ملت ها در قالب دولت ها ریزش می کند و این عقلانیت پاسدار منافع مشترک ملت است. اما برای پیدایش علقة ملی باید مشترکاتی بین مردم باشد که مهمترینشان داشتن خاک و زبان و مذهب و اعتقادات و منافع و حکومت مشترک است. اشتراک در هر یک از این عوامل می تواند بر استحکام تعلق ملی بیفزاید و افتراق در هر عاملی هم به کاهش عُلقه و علاقه نسبت به حکومت مرکزی و به گریز از حکومت مرکزی یاری می رساند.

اندیشة ایرانشهری:

تا آنجا که من می فهمم، اندیشة ایرانشهری، یک اندیشة فلسفی است. برگرفته از فلسفة تاریخ و تطبیق فلسفة تاریخ بر تاریخ ایران است. اما به جای استخراج اصول فلسفة تاریخ بر جهان، تمرکز بر تاریخ ایران است. این که سیر تاریخ چندهزار سالة ایران از اصول مشخصی تبعیت کرده است یا نه؟ این که چیزی به نام عقلانیت تاریخی ایرانی در فلسفة سیاسی داریم یا نه و اگر دارد این عقلانیت محصول و دستاورد معینی داشته یا نه و اگر داشته، راجع به آیندة ایران و وظیفة ما چیزی می گوید یا نه و اگر می گوید آن چیست؟

سلسلة پهلوی اصرار در تئوریزه کردن این اندیشه داشت که نظام شاهنشاهی برآیند و محصول عقلانیت تاریخی ایرانیان است که در آن پیوند شاه و ملت، جای نمایانی دارد. این که سلطنت ودیعه ای الهی است که توسط ملت به شاه تفویض می شود. شاهی که از پشتیبانی متافیزیکی و به تعبیری از فره ایزدی برخوردار است.

عده ای تاریخ ایران را به دوره های متناوب استبداد و هرج و مرج تقلیل می دهند و تحلیل می کنند و می کوشند که چرخة معیوب و متناوبِ شورش و استبداد را در جای جای تاریخ ایران و خاصه سدة اخیر خاطر نشان کنند.

عده ای تاریخ ایران را در طلوع و غروب قبایل مختلف خلاصه می کنند که نه از ملت بلکه از قبایلشان نمایندگی می کرده اند.

عده ای تاریخ ایران را تاریخ حکومت های ملوک الطوایفی می دانسته اند که باج و خراجی به دولت مرکزی می داده اند تا به نیابت از او بر رعیت بی حقوق، مستبدانه حکم برانند.

عده ای به تبع مارکس، سنت استبداد آسیایی و سلاسل امپراتوری من جمله در ایران را محصول سیستم های آبیاری کشور می دانند.

همة این تئوری ها از نوعی سرشت و سرنوشت تاریخی برای ایران، بر مبنای تحلیل های خود سخن می گویند.

اندیشة ایرانشهری نزد سید جواد طباطبایی:

احیای اندیشة ایرانشهری، را وجهة همت خود قرار داده است. طباطبایی می گوید:

ایرانیان همیشه یک ملت بوده اند و اندیشة ایرانشهری داشته اند. اعراب اندیشة خلافتی داشته اند. طباطبایی نظام شاهنشاهی را صورتی از اندیشة ایرانشهری می داند. عادل مشايخي در مقاله ای با عنوان "کارل اشمیت وارد می‌شود"، از قول طباطبایی می گوید:

"در دوره‌ی اسلامی، ایرانیان نه، در قلمرو نظر، تمایلی به دیدگاهِ "فرا ملّی" اسلامی پیدا کردند و نه، در عمل، توجّهی به دیدگاه "شعوبی‌گرایانه" ضدّ عرب نشان دادند، بلکه با طردِ خلافت به عنوان نظام حکومتی، و با بازگشتی به اندیشه‌ی ایرانشهری نظام "شاهنشاهی" را به صورت سلطنت تجدید کردند.

پشتوانه‌‌ی تکوین "ملّیت" ایرانی اندیشه‌ی ایرانشهری است و نه نظام "شاهنشاهی"، اما واقعیت تاریخی ایران با اقوام متنوّع و ضرورت حفظ وحدت سرزمینی آن ایجاب می‌کرده‌است که ایرانیان، به‌ویژه وزیران که در دوره‌هایی نمایندگان راستین تمدّن و فرهنگ ایرانی بوده‌اند، آن شیوه‌ی فرمانروایی[یعنی نظام سلطنتی] را حتی به اقوام مهاجر تحمیل کنند."

مفهوم ملیت برای ایرانیان ریشه در تاریخ این سرزمین دارد در حالی که این اندیشه برای اروپایی ها تازه است:

"تداوم ایران، فرهنگی است، و وحدتِ فرهنگیِ ایران در مقایسه با کشورهای اروپایی که سده‌های طولانی پیش از پیدایش دولت‌های ملّی جزئی از "جمهوری مسیحی" یا امپراتوری مقدّس و فَرامِلّی به‌شمار می‌آمدند، پیش تر از آن ایجاد شده‌بود که بتواند موضوعِ علومِ اجتماعیِ جدید قرار بگیرد."

طباطبایی تعجب می کند که چرا با وجود این حس ملی، ایرانیان نتوانستند دولت ملی ایجاد کنند:

"از این ‌رو تکوینِ "ملّیت" ایرانی پیش از آغاز دورانِ جدیدِ آن امکان‌پذیر شد، اما جای شگفتی است که حسّ "ملّی" نتوانست دولتِ ملّی خود را ایجاد کند و آن حسّ "ملّی" تنها در سده‌ی اخیر توانست به‌صورتی از "دولت" ملّی تبدیل شود.

این نکته در تاریخ ایران مایه‌ی شگفتی است که گویی در میان ایرانیان تکوین نوعی هویّت "ملّی" پیش از پیدایش "ملّت" ایران امکان‌پذیر شده و شگفت‌تر این‌که آن هویّت "ملّی" موجب پیدایش دولت جدید ملّی نشده است ."👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼

….

+ ☝🏽☝🏽☝🏽شاید در جواب به این اظهار تعجب بهتر بود ایشان در مبانیِ فکری خود تجدید نظر کنند. البته که اگر مفهوم ملیت و حس ملی در ایران وجود داشت، باید زودتر از اروپایی ها به نوعی دولت ملی می انجامید. جواب خود طباطبایی به عوامل این ناتوانی چیست؟ طباطبایی توجه ندارد که مفهوم دولت ملی، مفهومی جدید و مدرن است و ربطی به تاریخ هزارساله کشورها ندارد. مفهوم دولت-ملت، فرع بر تحولات اقتصادی است نه آنچنان که طباطبایی بر تقدم اندیشه بر پیشرفت و ترقی تاکید می کند. تمام حرف طباطبایی این است که ما باید اول اندیشه و تئوری حقوقی داشته باشیم بعد مدرنیته. در حالی که آنچه ایشان اندیشة ایرانشهری می خوانند نتوانسته به دولت ملی بیانجامد. بعد هم به جای اینکه در مبانی خود تشکیک کند، به اظهار تعجب بسنده می کند.

اقوال طباطبایی را از مقالة عادل مشايخي با عنوان "کارل اشمیت وارد می‌شود"،(مندرج در روزنامه شرق 11 مهر 1395) نقل کرده ام.

نگاهی به تاریخ:

جای پای این تئوری های رنگارنگ را در برهه هایی از تاریخ ایران می توان دید بدون این که بتوان یک تئوری را به کل تاریخ این مرز و بوم تسری داد.

مثلا در دولت ماد و هخامنشی و اشکانی، اشکالی از قانون و توجه به منافع مشترک می توان دید. در دولت ماد حتی پادشاهی به روایتی انتخابی است. نمودِ برجستة این رویکرد ملی در زمان کورش و داریوش مشاهده می شود. در زمان ساسانیان، قدرت روحانیان افزایش می یابد و دین زرتشتی به عامل مهمی در مشروعیت حکومت تبدیل می شود و سلطنت و دین قدرت متوازنی دارند و به هم مشروعیت می دهند. به قول فردوسی:

نه بی تاجِ شاهی بود دین به پای نه بی دین بُود پادشاهی به جای

پس از غلبة اعراب، فرهنگ ایرانی به تغذیه و مشروب کردن و غنای فرهنگ اسلامی پرداخت. تمدن اسلامی بیش از هر کشوری مدیون عقلانیت ایرانیان است.

در دوران صفویان مجددا نوعی از حکومت ملی با محوریت مذهب تشکیل شد و کم کم مقدمات ورود در عصر مدرن فراهم گشت. کوشش های امیر کبیر و قائم مقام و عباس میرزا تداوم ورود در مدرنیته است.

در ادامه سلطنت پهلوی هم کوشید با احیای تئوری فره ایزدی به نظام شاهنشاهی قداست ببخشد و مسیر رسیدن به "تمدن بزرگ"را از خلال آن تصویر نماید. نهضت ملی و انقلاب سال 57 قدم های مهم دیگری در فرآیند برساختن دولت-ملت بوده اند.

نتیجه:

گفتیم جای پای این تئوری های رنگارنگ را در برهه هایی از تاریخ ایران می توان دید بدون این که بتوان یک تئوری را به کل تاریخ این مرز و بوم تسری داد.

نقد اصلی به رهیافت هگلی از تاریخ، کل گرایی بی ضابطه و گزینشی از تاریخ است. تقلیل بی ضابطة تاریخ به فاکت های مورد نظر و گزینش شده و آن گاه تعمیم بی ضابطة آن به کل تاریخ. اما اگر هر تحلیلی در جای خود بنشیند و پای از گلیمش درازتر نکند، به جای خویش نیکو و راهگشا و آموزنده است.

تاریخ را انسان می سازد و انسان موجودی سیال و سیار و هزارلایه است که بنا به اقتضائات، تغییر می کند. هیچ سرنوشت مقدر و حتمی را بر مبنای جبرتاریخی هگلی نمی توان به خورد تاریخ داد. مقاصد و اهداف تاریخی را بشر متناسب با رشد عقلانی خود تغییر می دهد و تعیین و تبیین می کند.

اندیشة ایرانشهری با حذف بخش هایی از تاریخ و تاکید بر بخش های دیگر خود را توجیه می کند. در حالی که بخشی از این تاریخ هم توسعه طلبی ایرانیان مانند کشورگشایی های هخامنشیان و افشاریان یا همراهیشان با مغول ها برای نابودی خلفای عباسی تشکیل می دهد که در تئوری ایرانشهری نادیده گرفته می شود.

و بالاخره اندیشة ایرانشهری و طلب بازگشت بدان، به نوعی یادآور جوهرگرایی، ناب گرایی و سلفی گری هم هست. عناوینی که بانیان این اندیشه به کلی از آن احتراز می کنند ولی در دامچاله اش می افتند.

سخن معقول در این باب این است که هر فرهنگی من جمله فرهنگ ایرانی، برای فرهنگ جهانی هدایایی داشته و هدایایی هم گرفته. بنده منکر ویژگی های فرهنگی و محلی اندیشة ایرانیان و همچنین سایر ملل نیستم، ولی تاکید بر مرزها و عدم توجه به داد و ستدهای فرا مرزی، نهایتا راه به ناب گرایی و سلفی گری و تحلیل تاریخ با یک چشم می برد. البته که ما نوعی اسلام ایرانی هم داریم ولی این محصول در مرزهای خود محصور نبوده و در تعامل و تبادل مداوم و مستمر با فرهنگ عربی و اسلامی و غربی بوده و خواهد است.

https://telegram.me/manfekrmikonan

….

+ مگر میشود در اسفار ندیده باشید

صدرا در باب حدوث زماني عالم، در مشعر سوم از منهج سوم كتاب المشاعر چنين

آورده است: «العالم بجميع ما فيه مسبوق الوجود بعدم الزماني بمعني ان لاهويه من

الهويات الشخصيه الا و قد سبق عدمها وجودها و وجودها عدمها سبقا زمانيا و بالجمله

لاشيء من الاجسام و الجسمانيات الماديه فلكيا كان او عنصريا، نفسا كان او بدنا الا و هو

متجدد الهويه غير ثابت الوجود و الشخصيه» ترجمه: عالم با تمام آنچه در

آن است، وجودش مسبوق به عدم زماني است، به اين معنا كه هيچ هويتي از هويات

شخصي نيست، مگر آنكه عدم آن بر وجودش و وجودش بر عدمش تقدم زماني دارد. به

طور خلاصه [بايد گفت:] هيچيك از اجسام و جسمانيات مادي، خواه فلكي باشد يا عنصري

و خواه نفس باشد يا بدن، نيست، مگر آنكه هويت آن متجدد و وجود و شخصيت آن غير

ثابت است.

….

+ "دیگری" در "ترازوی خود" یا "ترازوی خدا".

کمتر کسی پیدا می شود که وقتی به دیگری فکر می کند او را در "ترازوی خدا" قرار دهد و در باره اش قضاوت نماید و نسبت به او حب و بغض بورزد.

هر کس دنبال مثل خودش می گردد و می خواهد عشق و محبت خود را نثار چون خودش کند.

افراد به جای "خدا اصل" ی، عموما "خود" اصل" ند و دیگران را با "خدا" نمی سنجند بلکه با "خود" قیاس می کنند.

"خدا اصلی" یعنی اینکه اوصاف حسن خدا را بسان ترازوئی قرار دهیم برای سنجش و وزن و اعتبار دیگری و "خود" را و مواضع خود را معیار و مقیاس قرار ندهیم برای چگونه فکر کردن نسبت به دیگری.

….

+ بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

بحث را با تضمین عبارتی از امیرالمؤمنین شروع می‌کنم

لو [...] ما اخذ الله علی العلماء أن لایُقَارّوا علی کِظةِ ظالم و لا سَغَبِ مظلوم لَاَلقیتُ حبلَها علی غاربِها و لیسقتُ آخرها بکأس اوّلها

(نهج البلاغۀ حیدر کرار، امیرالمؤمنین علی، خطبۀ سوم):

اگر یزدان بر [دوش] دانایان نگذاشته بود که نه بر شکمبارگی ستمکار و نه بر گرسنگی‌کشیدن ستم‌دیده آرام یابند ریسمان [حاکمیت] را بر دوشش می‌افکندم و پایانش را به جام آغازش می‌نوشاندم.

….

+ دوستان و‌همراهان عزیز

امشب بناست با خطوط کلی زندگی

و برخی آثار

و‌ اندکی از تفکر مرحوم استاد سید عباس معارف آشنا شویم

….

+ من چندین سال پیش به مناسبت بزرگداشت ایشان در دانشگاه تهران مقاله‌ای تهیه کرده ام ‌به صورت زندگی‌نامه که تقدیم می‌کنم

این بزرگداشت به علت سنگ‌اندازی اصلاح‌طلبان برگزار نشد

….

+ مختصری در حسب حال مرحوم استاد سید عباس معارف

ز رهروان دگر یک – دو گام پیشتر ام

که کاروان اسیران درد را خبر ام

(دیوان معارف، ص 360)

مرحوم استاد سیدعباس معارف از شاگردان محقق مرحوم استاد سید احمد فردید در سحرگاه 27 فروردین ماه سال 1333 در تهران دیده به جهان گشود.

پدر وی مرحوم سیدحسنعلی معارف از اخلاف عالم جلیل‌القدر سیدمحمد یمنی از دانشمندان قرن یازدهم هجری بود که به ایران مهاجرت کرده و در نواحی شمال کشور سکنی گزیده بود و ایشان خود چه‌زیبا در بیتی بدین تبار دوگانه اشاره کرده‌است:

ترک ِ تازی نسب ام؛ از تو نترسم ای چرخ

ترکتازی چه کنی؟! نی تتری نی تازی (دیوان، ص 466)

از زبان دوست سالیان نوجوانی و جوانی و هم‌مشق شعر ایشان، شاعر قبیلۀ ما جناب علی معلم دامغانی بشنویم: «آقاي معارف اصالتاً آذربايجاني بود و چنانكه نامش شهادت مي‎دهد از نوادگان رئيس معارف تبريز و آذربايجان و مادرش از سادات علوي طباطبايي و از خويشاوندان نزديك و دخترعمو‎هاي آيت‎الله بروجردي بود.»(۱) مرحوم معارف در سال 1344 به همراه مادرشان که مسؤولیت ادارۀ بخشی از بیمارستان «شیر و خورشید» سمنان را به عهده گرفته بود راهی سمنان شد و در همان شهر توسط پدر به محضر مرحوم آیت‌الله لنکرانی راه یافت و به تحصیل ادبیات عرب اشتغال ورزید. در سن 13 سالگی زمانی که به زبان عربی مسلط شده بود همراه پدر نزد علامه حائری سمنانی (مصنف حکمت بوعلی سینا) رفت تا منطق و فلسفه بیاموزد. او موفق شد در زمانی كمتر از دوسال شفای ابن سینا را نزد علامه فراگیرد. جناب معلم، به عنوان شاهدی عینی، از دوران درس‌آموزی نوجوانی مرحوم معارف چنین یاد می‌کند:

«ايشان همه‌روز صبح قبل از اينكه به دبيرستان بيايد بر سر درس حضرت آيت‎الله ملاصالح مازندراني مي‎رفت كه آخرين شارح حكمت مشاء در ايران بود [...] بعد از ظهر هم كه دبيرستان تعطيل مي‎شد، ايشان دو كلاس ديگر مي‎رفت؛ اول خدمت آيت‎الله لنكراني كه ساكن سمنان بود و نزد او عربي مي‎آموخت. وقتي هم كه كلاس عربي تمام مي‎شد تارش را برمي‎داشت و خدمت آقاي ناظميان مي‎رفت كه از چشم نابينا بود، ولي استاد متبحري در نوازندگي تار به حساب مي‌آمد. به‎جز اينها من و او در دبيرستان چند معلم برجسته داشتيم كه يكي از آنها آقاي سيدمحمود محمدي، كسي بود كه بر من و او حق فراوان و بسيار روشني در ادبيات، خصوصاً شعر دارد.» (همان)

۱) معارفِ معلم، گفتگوی سيدابراهيم هاشم‌زاده با جناب معلم، مجلۀ پنجره، ش 55، 23 امرداد 1389

….

+ سیدعباس معارف در سال 1349 همراه خانواده به زنجان نقل مكان كرد و نزد آیت‌الله عالمی به تتلمذ فقه و اصول پرداخت. در سن 18 سالگی برای تحصیل در رشتۀ حقوق سیاسی در دانشگاه تهران، زنجان را ترک کرد. در طول این ایام یک دوره اصول فقه را نزد آیت‌الله کوه‌کمره‌ای گذراند.

به موازات تحصیل در رشتۀ حقوق سیاسی، در درسهای فیزیک و موسیقی دانشگاه نیز حاضر شد.

مقام مرحوم استاد معارف در موسیقی، مقامی است که در مجالی فراخ باید بدان پرداخت.

ایشان در طبیعت‌شناسی بنیادین چنان پیش رفت که به کار تألیف رساله‌ای مستقل و ابداعی در این موضوع پرداخت (منابع این مدعا اکنون در دسترس این بنده نیست لیکن در برنامه‌ای تلویزیونی که به مناسبت درگذشت ایشان از شبکۀ چهارم سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد اهل فن بدین مهم اذعان نموده‌اند).

….

+ اما ورود مرحوم معارف به دانشگاه با واقعه‌ای بس مهم در زندگانیش مقارن بود که همواره از آن با عنوان

گشتی در آراء خود

یاد می‌کرد و آن را موهبت معنوی زندگی خود می‌دانست.

این واقعه آشنایی با حکیم و متفکر معاصر مرحوم استاد سیداحمد فردید بود که در سلوک نظریش بسیار مؤثر افتاد چنانکه در عمده‌آثار قلمی ایشان با تعابیری بس والا از آن استاد یگانه یاد شده‌است که از آن قبیل اند:

«استاد بزرگ حکمت مشرق سیداحمد فردید»

(نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی، ص 87 که اصولاً به قصد تقریر اصول و مبادی فکر و تفکر مرحوم استاد فردید تألیف شده‌است)

«حکیم بزرگ انسی معاصر استاد سیداحمد فردید»

(همان، ص 92)

«متفکر بزرگ شرق استاد سیداحمد فردید»

(همان، ص 417)

ایشان از جملۀ آثارشان در دیوان اشعارشان نیز اشارات روشنگری به مرحوم فردید نموده‌است که از آن زمره است:

به هر دوری به گردش ساغر راز

گهی در قونیه، گاهی به شیراز

کنون در ری نهان میخانه‌ای هست

که چون عنقا از آن افسانه‌ای هست

ز لطف حق در این میخانه پیری ست

– سرم بادش فدا – در بیشه شیری ست

به دستی تیغ و دستی ساغر می

به مستی راز می‌گفتی پیاپی

که دور آخر است و دور خون است

رها کن عقل، هنگام جنون است

حدیث غم به پیر جام خوانیم

مگر از فرّ او فرجام دانیم

مبارک‌وقت، آن پیر جوان‌بخت

به خود لرزند از او خودکامگان سخت

چو محو آن رسول امجد آمد

ز لوح غیب نامش «احمد» آمد

ز اجلال خداوندی چو فرّ دید

بر او کنیت مقرر گشت «فردید»

(دیوان، صص 41 و 42)

(در سواد ابتدایی این نوشته در این مقام آمده بود که «ناگفته نماند که مصرع "به دستی تیغ و دستی ساغر می" می‌تواند اشاره به دو وجه سلبی و ایجابی فکر و تفکر مرحوم استاد داشته باشد که یکی از منابع اولی، اندیشه‌های مارتین هیدگر بوده‌است.» اما اکنون به تقریبی قریب به یقین بر این بنده معلوم شده‌است که این مصرع خالی از معنایی ظاهری نیز نیست. فکر و حتی تفکر مرحوم استاد فردید بی‌شک و بالیقین خالی از عناصر انقلابی نمی‌بوده‌است.)

….

+ «ظاهراً [مرحوم] معارف از همان ابتدا تعلق خاطري به تصوف داشت و از اين رو در ايام جواني از مريدان يكي از فرق صوفيه گرديد. گرچه بعدها خود دربارۀ اين فرق، ضمن تأكيد بر بي‌آزاري و سلامت بسياري از ايشان، [سخنی] بدين مضمون مي‌گفت كه: "شيربچگاني را مي‌مانند كه به شير نرفته‌اند!".»

(رادیکالیسم اسلامی و راهی که معارف گشود)

اینچنین به نظر می‌رسد که برخی تعابیر دور از راستی که به تعدادی بس معدود (شاید در حد یک مورد!) در دیوان اشعار مرحوم استاد معارف وارد شده باشد نیز حاصل همین نزدیکی موقفی و موقتی به حلقه‌های صوفیه که احوال و اقوالشان کذاییشان بر اهل نظر پوشیده نیست بوده‌است نظیر این بیت بی نظیر!:

به بزم وصل راهی نیست شمع محفل‌آرا را

به آداب شریعتها چه حاجت رند ملحق را (دیوان، ص 137)

که از سروده‌شدن آن به سبک هندی نیز تعلق آن به دوران جوانی و گامهای آغازین ایشان در طرق تفکر دریافته می‌تواند شد چنانکه اشعار متعلق به دوران پختگی فکر و تفکر ایشان کاملاً به سبک عراقی سروده شده‌اند

….

+ استاد سیدعباس معارف پس از پیروزی انقلاب اسلامی با انقلابیان مسلمان همراه بود و در دانشگاه ملی سابق و شهید بهشتی فعلی مجالس درسی را برای دانشجویان انقلابی به طور آزاد ترتیب داد.

همکاری وی در تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی برای او فرصتی مناسب پدید آورد تا تفکر حکمی و عدالت‌محور خود را به طور عینی و عملی در تدوین قوانین اقتصادی جمهوری اسلامی تعین بخشد. از این رو به تدوین قانون کار

(که پس از کش و قوسهای فراوان سرانجام در سال 1368 و با دخالت مجمع تشخیص مصلحت نظام تصویب شد) می‌پردازد که طبق نظر برخی، یکی از درخشان‌ترین لوایح اقتصادی و حقوقی در طول تاریخ ایران و از افتخارات نظام مقدس جمهوری اسلامی به شمار می‌رود.(۱)

جناب معلم از فعالیتهای سیاسی مرحوم معارف پس از انقلاب چنین یاد کرده اند: «تا اين بيماري [«قند و قلب»] پيش نيامده بود كه تقريباً زمان رياست‎جمهوري آقاي رجايي بود، آقاي معارف تقريباً مشاور فرهنگي و سياسي ايشان بود و با هم بسيار نزديك بودند و ارادتي هم في‎مابين ايشان وجود داشت. هرچند مي‎شود گفت به‎لحاظ طبقۀ اجتماعي با هم متفاوت بودند، اما آقاي معارف از جهت خوي و خصلت به آقاي رجايي خيلي نزديك بود؛ به صورتي كه بعد از او با كس ديگري نه توانست كار كند و نه خواست كه كار كند.» (همان پنجره، ش55)

۱) البته برخی از مواضعی خاص به انتقاد از این قانون پرداخته‌اند برای نمونه بنگرید به روزنامۀ شرق، ش 463، 11 اردیبهشت 1384، ویژه‌نامۀ روز کارگر، مقالۀ «اسطورۀ معارف (بازخوانى علل رسوخ انديشۀ چپ در قانون كار ايران)»

….

+ بیماری ناگهانی او در سال 1359 از میزان فعالیتهای سیاسی و اجتماعی ظاهری وی کاست. گرچه پس از بهبود نسبی دیگر بار فعالیتهای خویش را از سر گرفت اما در سال 1361 به بیماری نارسایی قلبی مبتلا گشت که موجب خانه نشینی وی شد. ابتلائات جسمانی او به همین موارد محدود نشد و عارضۀ بیماری دیابت که آخرالامر موجب قطع انگشت یک پای وی گشت و نارسایی عروق و نارسایی سیستم اعصاب محیطی نیز بر جسم رنجورش مستولی شد. این در حالی بود که ایشان در مسابقات وزنه‌برداری دانشگاه تهران نایل به رتبت نخست شده بود و همین امر باعث آمد که علت هجمۀ بیماریها بدیشان در هاله‌ای از ابهام باقی بماند.

سرانجام خداوند به این شهادت طولانی خاتمه داد، استاد فرهیختۀ بزرگوار سیدعباس معارف – رضوان الله تعالی علیه – در سحرگاه طولانی‌ترین شب سال، شب یلدای سال 1381 با تنی رنجور اما روحی بزرگوار چشم از جهان فانی فرو بست و دیدار به جمال و رحمت حضرت حق گشود.

تعبیر «شهادت طولانی» نظر به فکر و عمل انقلابی و مصائب جسمانی مرحوم استاد معارف و همچنین شوق ایشان به شهادت، صرف تعبیری ادبی و به دور از حقیقتی نیست. این موضوع در اشعار انقلابی ایشان نیز بازتاب یافته‌است:

عذر تقصیر از نرفتن به جبهه‌های جنگ حق و باطل:

ز خوف نیست، که بیمار ام؛ ار ز نو طوفان -

وزید و زورق من رهسپار دریا نیست (دیوان، ص 210)

نمونه‌های دیگر:

می‌تپد هر رگم از ذوق شهادت یا رب!

بخت خوش می‌بردم بر سر آن کوی مگر؟ (همان، ص 313)

می‌جهد عرق شهادت، دل هلال عید دید

صرعیان شوق را عیدی بسامان باد باز (همان، ص 318)

آب و آتش جمع باید در وضوی عشق، کاش -

آبی از شمشیر با سرب مذابی داشتم (همان، ص 354)

نمک‌شناس شهادت نیم به خون سوگند

اگر به تیغ، تبسم نمی‌کند زخمم (همان، ص 372)

دگر ناز این‌قدر در کارم ای تیغ شهادت! چیست؟

که فریاد شهادت می‌زند زخم نیاز من (همان، ص 419)

در دیوان اشعار ایشان غزلهای متعددی با مضمون کاملاً انقلابی به چشم می‌خورد که در نوع خود (با تتبعی که کرده‌ام) بی‌نظیر است (حتی در قیاس با کسانی چون فرخی یزدی و ابوالقاسم لاهوتی). ایشان همچنین مثنوی «مهد جنون» را در تهییج جوانان انقلابی به حضور در جبهه‌های جنگ حق و باطل سروده‌اند.

….

+ مرحوم معارف انسانی بسیار عارف مسلک ولی عمق سیاسی عمیقی داشت

فردید به تنها فرد از شاگردانش که احترام میگذاشت او بود

کاریزمایی تاثیر گذار داشت که او را از سایر شاگردان فردید جدا کرده و با توجه به روحیه ملی و عدالت طلبی که داشت شخصیت خاصی بود

….

+ او در نشریه چشم انداز ایران چندین شماره با عنوان ع اذری دیدگاه های خود را بیان کرد

….

+ در مراسم تدفین او اقای مسجد جامعی او را معلم سوم بعد از فارابی نامید

….

+ برای من بسیار جالب و قابل تأمل است که پس از درگذشت ایشان نیروهای ملی-مذهبی واکنش مناسبی نشان دادند ولی نیروهای حزب‌اللهی نه

مثلاً همین آقای لطف الله میثمی و‌مجلهٔ چشم انداز ایران

یا مجلهٔ وکالت

….

+ البته ایشان به هیچ جریانی جز عدالت طلبی و استقلال تعلق نداشت

….

+ اقای میثمی را بسیار قبول داشت و یکی از شاخص های تقوی میدانست

….

+ او حتی دفترچه بیمه درمانی نداشت

….

+ در موسیقی در دوتار استاد بود و از خود بدایعی داشت

….

+ جناب معارف یکی از منابع تأثیر-گزار بر شعر و ذهن علی معلم دامغانی بود.

….

+ وجه عارف مسلکی با دانشمند بودن چگونه ممکن است؟ به نظرم ایشان شخصیت منحصر به فردی داشت.

….

+ البته معلم های دامغانی خود در عرفان اسلامی ید طولایی دارند .

….

+ خیلی عمیق بودند کاش چنین متفکرانی زیاد داشتیم

….

+ بله معلم بزرگ، عموی علی معلم بوده ند اما ایشان طبق گفته ی خود علی معلم، ایشان (علی معلم) را تحویل نمی گرفته ند.

….

+ دانشمند از باب محقق

در فیزیک نظراتی داده بود

در موسیقی ابداعاتی داشت به عنوان پیچ معارف در تار مطرح بود

کتابی در مورد نت های موسیقی در فرهنگ ایرانی اسلامی نوشته بود

….

+ اقای نورالهی به این فیزیک خوانیشون اشاره ای داشتن؟

….

+ رساله‌ای درمورد ذره‌موج بنیادی دارند

….

+ البته اینکه از اندیشه هایدگر چگونه عرفان زاده می شود خود یک بحث مفصل است. هایدگری که قصد داشت اندیشه دنیوی تری نسبت به فلسفه های پیشین ارایه دهد که راه برای هرگونه تفسیر فراجهانی از جهانیت جهان بسته شود. اما این اتفافی بود که توسط فردید پایه گذاری شد و پیروان زیادی هم داشت و شاگردان زیادی هم تربیت کرد که هرکدام در آینده تفکر و عمل و فرهنگ ایران نقش داشتند.

….

+ اشاره کردین که کجا فیزیک خوندن؟

….

+ چهره ایشان ما را یاد یوسفعلی میرشکاک می اندازد، یکی دیگر از شاگردان مرحوم فردید.

….

+ خودخوانده بودند در زمان حضور در دانشگاه تهران

….

+ اینکه مرحوم معارف یک نابغه بوده یا بسیار مستعد بوده است شکی وجود ندارد، کسی که بتواند در چند زمینه مختلف و حتی متضاد صاحب سبک و نظر و ایده باشد شگفت آور است.

….

+ گمان می‌کنم تصورتان از تفکر هایدگر غلط باشد

….

+ این برداشتی است که من از هایدگر دارم، می توانیم آن را به زمانش به بحث بگذاریم.

….

+ ⚫️اسپینوزا علت ها را به دو دسته تقسیم می کند:

1️⃣علت های کافی یا بسنده

2️⃣علت های غیرکافی یا نابسنده

در یک علت نابسنده یا جزئی ، نمی توان معلول را به تنهایی از روی علت دریافت.

در برابر آن ، معلول یک علت بسنده می تواند از روی خودش به وضوح و روشنی ادراک شود.

این موضوع در انسان هم چنین است.

اگر ما در اعمالمان ،علت کافی یک رویداد باشیم ، آن گاه می گوییم که ما دارای کنش یا فعالیت هستیم. اما اگر چیزی در ما بنابرانگیزه طبیعت روی دهد ، ما علت جزئی آنیم و در این صورت می گوییم که متاثر یا منفعل شده ایم. در اینجا اسپینوزا می افزاید که اگر ما علت بسنده یا کافی یک تاثر جسمی باشیم ، در این هنگام عاطفه عمل یا کنش (actio) در ما برانگیخته می شود ، اما اگر ما به صورت ناقص یا جزئی ، یا چونان علت غیرکافی سبب چنان تاثری شویم ، آن گاه در ما یک انفعال یا هیجان (passio) برانگیخته می شود. اکنون می توان دوباره پرسید که این تاثر یا عاطفه (affectus) چیست؟ خود وی در تعریف آن در بخش سوم و تعریف سوم کتاب "اخلاق" می نویسد: "من در زیرعاطفه انفعالات یا تاثرات جسم را می فهمم ، که به وسیله آن نیروی تاثیر این جسم افزایش یا کاهش می یابد ، پشتیبانی یا جلوگیرشده می گردد ، و در عین حال معانی یا مفاهیم این تاثیرات را (می فهمم)."

….

+ نظرها به کار گرفته میشن و کارگرفتن ها اثار ایجاد میکنه و این اثار مصرف میشن.

باید پی گرفت که مقاله فیزیک ایشون کجا منتشر شده و چه اثاری برانگیخته و کجاها راهگشا بوده.

….

+ کوله بار تجارب فیزیکی، توصیفی شایع در خصوص فیلسوفانه.

البته من در خصوص معارف بی اطلاعم. هم از جهت فیزیکی، هم از جهت فلسفی.

بهر حال لقب معلم سوم (البته اگه ایهام یا کنایه ای هنری -ادبی در این عنوان نباشه) کم نیست. باید ارایه بشه تا مطلع بشیم.

….

+ بله

قطعا

….

+ کتب و رسالات و جزوات:

الف) کتب:

1) نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی، نشر رایزن، 1380. این کتاب قرار بود با دو مجلد دیگر در موضوعات «امور عامه» (ر.ک. همان، ص 263) و «حکمت تاریخ» (ر.ک. همان، ص 393) مجموعه‌ای سه‌مجلدی را تشکیل دهد که گویا آن دو مجلد دیگر با کمال تأسف نوشته نشده‌است.

2) دیوان معارف (شامل: مثنوی[ها]، غزلیات، قصیده و رباعیات)، به اهتمام ف. معارف [خواهر محترم آن مرحوم]، تهران، 1382. مع‌الاسف در این چاپ اغلاط مطبعی بسیاری وارد شده‌است و از همین روی نقل آنها در این نوشته همراه با ویرایش بوده‌است.

3) مبانی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام، ناشر: ف. معارف، 1383. در صص 203 و 253 از این کتاب به نوشتن نسخۀ عربی این اثر که مفصلتر از نسخۀ پارسی آن است اشاره شده‌است. امید که این کار نیز هر چه زودتر به طبع برسد. نیز از ظواهر این کتاب بر می‌آید که تدوین نهایی آن از خود مرحوم معارف نیست و بیشتر حاصل مرتب ساختن یادداشتهای ایشان است.

4) شرح ادوار صفی الدین ارموی (با مقدمه‌ای در تاریخ موسیقی ایران)، با ویرایش و حواشی سیدعبدالرضا موسوی، انتشارات سوره‌مهر، 1383

5) گرداوری، طبقه‌بندی و تفسیر و تحلیل مآخذ اسلامی در باب جوهر فرد، تجدد امثال و کیهان‌شناسی، نشر معاونت پژوهشی کتابخانۀ ملی. این اثر در سال 1371 به سرانجام رسیده‌است. (به نقل از پایگاه اینترنتی

http://database.irandoc.ac.ir

بنده اين كتاب را نديده‌ام.

ب) رسالات و جزوات (تا جایی که بنده یافته‌ام):

1- آثار مترتب بر عمومی‌شدن مالکیت اراضی مفتوح [مفتوحةالعنوة] (مجلۀ بیان، ش13، سال 1370) 2

2- زمین و احکام آن (اراضی انفال) (همان، ش 15، دی 1370)

3- ویژگی موسیقی اسلامی ایران، فصلنامۀ هنر، ش 28. 4

4 - مقام پراکسیس [کار] در حکمت انسی، سالنامۀ موقف، ش اول، شهریور ماه 1382. شاید عنوان گویاتر این مقاله می‌توانست «تحقیق در حقیقت کار و عقود بر اساس حکمت انسی» باشد.

5- طرحی در حوزه‌های عملی كارآفرینی و توسعه، پایگاه اینترنتی «فرهنگ و توسعه» به نشانی:

www.farhangetowsee.com/02/eco/02eco02.htm

روایتی از این مقاله در پایان کتاب مبانی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام تحت عنوان «طرح بسیج کار و اندیشه جهت نیل به اقتصاد غیر متکی بر نفت» نیز به چاپ رسیده بود. در پانوشت کتاب آمده‌است: «این طرح در اوایل سال 1376 مقارن با شروع ریاست جمهوری آقای سیدمحمد خاتمی به هیأت دولت ارائه گردید.»

در روزنامۀ همشهری، ویژه‌نامۀ نوروز 1382 آورده شده‌است که از مرحوم استاد معارف مقالاتی با نام مستعار «ع. آذری» منتشر شده‌است (نویسندۀ همشهری مشخص نیست).

در یادداشتی که در مجلۀ «چشم انداز ایران»، به مناسبت وفات مرحوم معارف چاپ شده به اطلاع رسانیده شده‌است که از ایشان با این نام مستعار تنها سه گفتگو منتشر شده‌است:

6- فروپاشی شوری: پایان مدرنیته، بحران پست‌مدرن، ش 8، اردیبهشت و خرداد 1380. این گفتگو خوشبختانه بالنسبه مفصل است.

7- آمریکا و انگلیس در سودای سلطه بر هارتلند، ش 13، فروردین و اردیبهشت 1381.

8- بحران آرژانتين؛ توسعۀ وابسته، ش 16، مهر و آبان 1381. این گفتگو را می‌توانید همچنین در

http://www.meisami.com/@oldsite/ch16/59-64.htm بخوانید.

9- از مرحوم معارف گویا رساله‌ای در مورد ذره–موج بنیادین (ماترژن) منتشر شده‌است که بنده آن را ندیده‌ام. در ضمن طبق جستجوی مختصر بنده، کلمه‌ی مارتژن بیشتر در حوزۀ علوم زیستی اطلاق می‌شود.

10- نیز احتمال می‌رود مقالۀ «بررسی اجمالی مبانی نظری خصوصی‌سازی» چاپ شده در مجلۀ بیان، ش 14، آذر 1370 نیز نوشتۀ مرحوم استاد معارف باشد.

همچنین مرحوم استاد معارف دست در کار تدوین حواشی و یادداشتهای اتیمولوژیک مرحوم استاد فردید نیز داشتند که این کار ناتمام مانده‌است (بنده بخشهایی از آن کار ناتمام را دیده‌ام).

….

+ تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

این چند کلامی که از مرحوم معارف خواندی تقریبا خط فکری اش مشخص شد.

ممنون

….

+ با عرض سلام

من یقین دارم شما مطالعه ی چندانی درباره پروژه ی دکتر طباطبایی ندارید و دچار بدفهمی عمیقی درباره ی او هستید مانند شرایطی که عادل مشایخی در آن مقاله ی کذایی و پرونده سازی ای که خاصیت یک چپ رادیکال است. من بعضی بدفهمی های شما را اینجا نشان خواهم داد:

1- عبارت تفویض سلطنت از جانب ملت بر شاه یک مفهوم جدید است. شاه در اندیشه ی ایرانشهری نماینده ی خدا روی زمین بود و نیابت خود را از جانب ملت دریافت نمی کرده است.

2- طباطبایی درست برخلاف شما که می فرمایید 《اول بایست تئوری حقوقی داشت بعد مدرنتیه》اتفاقا قائل به این است که آنچه که در جریان انقلاب مشروطه اتفاق افتاد با ایجاد نهادهای مدرن حقوقی و سیاسی نوعی گسست در عمل ایجاد کرد ولی چون این بر مبنای ایجاد مفاهیم خود نبود نتوانست منجر به گسست در نظر شود و به همین دلیل نیز در آن برهه به شکست انجامید.

3- اینکه می فرمایید اندیشه ی ایرانشهری طباطبایی نوعی سلفی گرایی و بازگشت به گذشته است نیز از اساس بی پایه و اساس است. به زعم طباطبایی منطق دوران قدیم و جدید به کل متفاوت است و 《تصلب سنت》بدین معنا است که دوران جدید را با دستگاه مفهومی قدیم بخواهیم نقد و تفسیر کنیم که این موضوع نهایت منجر به تشکیل یک وضعیت بریده از تاریخ و ایدئولوژیک است. چیزی که شما به طباطبایی نسبت می دهید اتفاقا مورد نقد طباطبایی نیز هست. طباطبایی در هیچ آثاری از او این عبارت وجود ندارد که باید اندیشه ی ایرانشهری نیاکان را زنده کنیم چرا که این منطق مربوط به دوران قدیم است و دوران آن به سر آمده است.

4- پروژه ی طباطبایی درباره ی تاریخ ایران قابل قیاس با پروژه ی هگل در باب تاریح نیست. طباطبایی هیچگاه از ضرورت تاریخی صحبت نمی کند، همچنین طرح تاریخ اندیشه ی ایران برای او دیالکتیکی نیست.

شما متاسفانه همچون راقم مقاله ی 《کارل اشمیت وارد می شود》طباطبایی نخوانده اید و عباراتی که به او نسبت می دهید مورد نقد جدی طباطبایی می باشد. بی هیچ تعارفی عرض کنم اگر می خواهید با طباطبایی دربیفتید باید به این موضوع آگاه باشید که با غول هفت سری روبرویید که تا جای ممکن در باب تمام این موضوعات غور زیادی کرده است و از یک طرف دیگر بر تاریخ اندیشه ی غرب تسلط کامل دارد.

….

+ سالروز میلاد عیسی مسیح (ع) بر همگان مبارک باد...

مسيح(ع) همچون كلمه‌اي بود كه خدا بي‌واسطه آن را نوشت. اين مطلب بدين معنا نيست كه چون مريم(س) شوهر نداشت و حاملگي‌اش بدون وساطت همسر صورت گرفته بود، مسيح(ع) كلمه‌ي بي‌واسطه‌ي خداوند بود.

از آن جهت كه عيسي (ع) از طريقي نامتعارف به دنيا آمده بود، گويي خداوند اين «كلمه» را مستقيماً با دست خودش نوشته است و انشاء آن را به ديگران تفويض نكرده و نسپرده است. به اين ترتيب عيسي (ع) در اين عالم «كلمه‌ي الهي» شد. عيسي (ع) كلمه‌اي شد كه هم خدا آن را مستقيماً نوشته بود و هم به خودي خود مستقيماً خواندني بود؛ يعني كلمه‌اي بود كه نه تنها كلمه، بلكه عين معنا بود كه در عالم ظاهر شده بود.

از سوي ديگر، عيسي (ع) روح خدا هم بود. تفاسير و تعابير زياد و مختلفي از اين موضوع شده است. روح خدا به چه معناست؟

كلمه‌ي «نفخ» (دميدن) و «روح» با هم رابطه دارند. در ادبيات ديني ما مفهوم «نفخ» به معناي دميدن، در كنار كلمه‌ي «روح»-كه با «ريح»، به معناي باد، هم ريشه است- قرار مي‌گيرد. همچنين كلمه‌ي «نفس» با «نفس»،به معني«دم»، هم‌ريشه است. كلمه‌ي«spirit» نيز به معناي «دميدن» و «دم» است و در كلماتي مثل «respiration» به معناي تنفس، ظاهر مي‌شود.

كلمه‌ي«باد» و «باده» (به معني شراب) در فارسي، يا «spirit»، كه هم به معناي روح است و هم به معناي شراب اينها همه در مفهوم عميقي وراي اين الفاظ وجود دارد، كه آن مفهوم عميق همان امر بي‌شكلي است كه ذاتاً صورت ندارد، اما مي‌تواند مصور بشود. هر وقت كه ما از عالم بالا سخن مي‌گوييم، بايد موجودي را بيابيم و دست بر آن بگذاريم كه گويي از پيش خود شكلي ندارد. عالم بالا، عالم بي‌صورتي و بي‌شكلي است، و به تعبير مولوي، «عالم عدم» است. وقتيكه به عالم بالا «عالم عدم» گفته مي‌شود، به معناي عالمي است كه «عدم» در اينجا به معناي نيست و معدوم و نابود نيست...

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گويـدم كـه انـا الـيه راجـعون

همـچو نيلوفر برو زين طرف جو

همچومستسقي‌حريص‌و‌مرگ‌جو

مرگ او آب است و او جوياي آب

مي‌خورد، و الله اعـلم باالصواب

دكتر #عبدالكريم_سروش

….

+ متن قشنگی بود الا اینکه باده فارسیدهٔ پوته ی یونانی است

Potē

(نقل از حافظه)

….

+ النساء : 159

وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهيداً

و از اهلِ كتاب، كسى نيست مگر آنكه پيش از مرگ خود حتماً به او ايمان مى‏آورد، و روز قيامت [عيسى نيز] بر آنان شاهد خواهد بود.

….

+ بی صورت ... یا صورت#کسراد

سروش به تبعیت از ابن سینا ومولوی می گوید که

《عالم بالا عالم بی شکل وصورتی است ونوعی عدم 》

که فقط می تواند نشان از رکودی باشد که ماندن در عراقی سرایان می تواند ایجاد کند

که یکی بگوید فرشته عشق ندارد

آن یکی بگوید صورت ندارد و....

درکل ازبین دوجامعه ی متشرع و سالک

در انچمن های ادبی همدان سلطه قاطع با عراقی سرایان است

که بیشتر دیوانه .. عاشق

در شعرهایشان ضد علم و همه ضد عقل

وتا حدودی ضد نقد... والبته حقیقت یافته اند

خلاصه مابا این دار ودسته ی 《می زده》چنان در گیری داریم که با دار ودسته ی خدایان زمینی نداریم

البته این که ازقول مولوی

شمس خودش از خدایان زمینی است

وخدای زمینی بودن محدود به یک نژاد خاص نیست

سخنی بسیار بسیارمهم است

ولی عاشق های ما مثل حافظ ما را در خماری می گذارند

که بالاخره کدام خدای زمینی؟؟

تا بر گردند به قاسمیه.. ومحسنیه و...

حالا فرض کنیم که خیلی چسبیده به مولوی هم که باشند

باز هم این 《اخلاق سلیمانی تمامیت خواه》 عراقی سراها راچکار کنیم؟

که می گوید :هم 《 سلیمان》 هست اندر دور ما

واین که《سلیمان ها》 خودشان باعث جنگند

وخود خود سلیمان هر کی می گفت《نه》

می گفت آمدم تا دمارت را در آورم!!

به طوری که جمع زدن عراقی سرایی ها با استبداد عادل

چیزی سهل تر از نفس کشیدن است

البته دو نکته را در رابطه با بی صورت گرایی نادیده نباید بگذاریم

فلاسفه جدید ...مفهومی به نام خدای نا متشخص را وارد کرده اند

که چیز خیلی تازه ای نیست

وهمان لیس کمثله شی ... وهو الظاهر والباطن

ویا رمز گرایی بودایی _ اشراقی ست

وخط فاصل خیلی مهمی با داشتن اسما ء ندارد

ولی شاید آنها تصور می کنند که دارد

صاحب والای اسم ها بودن... از اخلاقی بودن جداست

چون انسان اخلاقی وسیال نمی تواند خداوند رادر دایره

متغیرهای اخلاقی وداوری های نامطمئن اخلاقی توصیف کند

بی صورت گرا ها هم که در اقدامی ضعیف ترخدا را در دایره ی درون کاوی ها می برند

در حالی که در محدوده ی درون کاوی توان افراد

بی تردید تا درجات زیر صفر هم ادامه می یابد

والبته با درون کاوی هم هیچ متشرعی مخالف نیست

یامثلا متشرع با

رمزها وبی صورتی های سپهری زاویه مهمی ندارد

وتبلیغش را هم می کند

پس مشکل اصلی، خدای با مسما ویا بی اسم ونا متشخص ( بی صورت) نیست

یا حتی وحی بی صورت چون در نزد متشرع وحی نامتشخص (از نوع وحی به زمین یا آسمانها )

هم رد نشده است

اما مشکل اصلی در وحی بی صورت

مشکل و《 زاویه بی صورتی با علم》 است

که عملا دانش و تحقیق را

در فکرطبقه ی متوسط _که مقلدی در برای بی صورتی است_ مسدود می کند

چون متشرعان هم در این زمینه عملا از بی صورت گرایان تقلید می کنند ، تا راه دانشمندان را به قلمرو خود ببندند

البته وحی متعدد یا نامعلوم (رویای رسولانه یادین های بی کتاب یا چند کتابی)رامثلا در مسیحیت که خطاب وحی به گروهی یعنی به حواریون وحضرت عیسی

می شود وحی متعدد تعریف ...و کلایک دوره وحیانی در مسیحیت را می شود تایید کرد

که دانشمندان پرو تستان اختیارا ویا اجبارا به آن معتقد شده اند...

والزاما هیچ زاویه ای هم با علم وعقل پیدا نمی کند

ولذا اکثریت دانشمندان پروتستان با علم بدون زاویه اند

در حالی که که اقلیت پر سر وصدای بی صورت گرایان

در مخالفت با شالوده ها وتحقیق ها و علم وفلسفه فریاد ها زده اندو خود را برجسته نما نشان داده اند

چون این جمع پر سروصدا ابهام ورمز وادعا را بیش از حد

بزرگنمایی وترویج می کنند ودر نادانسته ونادانی خیمه می زنند

نیز درمنش ها و دین های شرقی هم تجلی در تمرکز ، مدیتیشن وخود یابی تعریف شده

که《خالی کردن ذهن از کلنجار های علمی 》راشرط اصلی آرامش می داند

ودر کل وجه مشترک عراقی گرایان وشرق دور و قلاسفه ی علم گریز در:《رمز ستایی 》 یا 《رمز گرایی》ست

که رمز گرایی ورژن سبک تر و قابل قبول تر آن است

که برخورد چندانی با تحقیق وعلم ندارد

اما بی صورت گرایی های افراطی همچنان در مقابله با علم وتحقیق مصر است

وگوش چندانی هم برای شنیدن دلایل تحقیق ها ندارد

در حالی که مثلا در باره ی《 وحی مصور》

《اختراع تلگرام》 چیز های تازه زیادی را ثابت کرده است

اول این که با بسط روابط گروه های انسانی

ثابت شده که مخالفت ها با تکنو لوژی ها همه بر خطا بوده است

وثانیا در بحث《وحی پر محتوا》 مباحث تازه ای مطرح شده است

که مثلااز یک کانال با یک اشاره هزاران کلمه

به طرف صد ها هزار نفر سرازیر می شود

ودرقسمت هایی ازدنیای قدسی که احتملا کم از دنیای مجازی ما نبوده و نیست

کافی بوده است که تنها با اشاره ای تمام متن مدون در تفریق بیست وسه سال ارسال شود

….

+ غلط فهمانی"ایدئولوژی شدن دین" و معنی "عرفان" توسط آقای سروش.

اقای سروش متخصص کج فهمی و غلط فهمانی، دو مفهوم مهم و اساسی، اولی "ایدئولوژی شدن دین" و اکنون معنی "عرفان"می باشد.

کار آقای سروش بعد از آن پروژه اولش که مسخ مفهوم "ایدئولوژی شدن دین" توسط شریعتی بود ، الان مسخ "معنی عرفان" مولوی است و جایگزینی "عرفان بشری" به جای "عرفان توحیدی".

اکثر سخنرانیهای آقای سروس در یکی دو سال اخیر در باره شناخت خدا و عرفان است و تبلیغ و ترویج، عرفان بشری باطنی به جای عرفان توحیدی وحیانی.

اصلی ترین فرق این دو عرفان، در "با اوصافی" و "بی اوصافی" خداست.

خدای عرفان بشری باطنی که آقای سروش دارد آنرا تبلیغ و ترویج می کند "بی اوصاف" است اما خدای عرفان توحیدی وحیانی، اوصاف دارد.

مهمترین فرق خدای با اوصاف و بی اوصاف این است که که خدای بی اوصاف بکار "اخلاق" و "تربیت" و "تکامل" انسان نمی آید.

خدا با اوصاف خدائی اش، مبنا و الگوی اخلاق و تربیت و تکامل انسان است و خدای تهی و بری از اوصاف یعنی خدای بی معنی و بی اثر و خنثی.

خدای بی اوصافِ عرفان بشری نه بکار "عشق" می اید و نه "پرستش".

"عرفان بشری باطنی" نوع "جعلی" و "بدلی" عرفان است.

….

+ مرگ بمثابه رفتن

وقتی از شخصی میشنویم که مرگ را بی هیچ دلیل معده، به "دارم میروم" تعبیر میکند، به وجد می آییم؛ گمان میکنیم با کنشی اصیل مواجهیم: مرگی به مثابه رفتن.

و انگاه که بدانیم سیانیکی و پیش اگاهی از مرگ در کار بوده، مرگش برایمان از اصالت سقوط میکند.

دیگر این مردن نیست، میراندن است. لازم نیست، متعدی است.

مرگ اختیاری عارفان که تمثیلش را در حکایت عطار و درویش خوانده ایم، چیزی نیست جز همینگونه مرگ. مرگ اختیاری یعنی مرگی بی دلیل. یعنی مرگی بمثابه رفتن.

….

+ اگر بخواهم زیبا‌ترین و موجزترین و مؤثرترین و در عین حال مهیب‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین کلامی را که به عمرم شنیده‌ام انتخاب کنم، بلاتردید این کلامِ امیرِ کلام را خواهم گفت:

«و قال علیه السلام [و قد رَجَعَ مِن صِفِّینَ فَأَشرَفَ على القُبورِ بِظاهرِ الکوفة]:

یا أَهلَ الدیارِ المُوحِشَةِ

و المَحالِّ المُقفِرَةِ

و القُبورِ المُظلِمَةِ

یا أَهلَ التُّربَةِ، یا أَهلَ الغُربَةِ

یا أَهلَ الوَحدَةِ، یا أَهلَ الوَحشَةِ

أَنتم لَنا فَرَطٌ سابقٌ، و نحنُ لَکم تَبَعٌ لاحقٌ

أَمّا الدُورُ فَقَد سُکِنَت

و أَمّا الأزواجُ فَقَد نُکِحَت

و أَمّا الأَموالُ فَقَد قُسِمَت

هذا خبرُ ما عِندَنا، فما خبرُ ما عِندَکم؟»

که هربار و هربار خوانده‌امش، دلم لرزیده است و چشمم تر شده است.

هر تلاشی برای برگردان این عبارت شگفت به فارسی، کاری عبث و تلاشی مذبوحانه است. اما با سرافکندگی در پیشگاه قدس امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب، این خبط جسورانه را مرتکب می‌شوم، مگر به قدر ارزنی سهمی داشته باشم در انتقال اثر این کلام برای مخاطبانی که عربی را نیک نمی‌دانند:

«و چون از صفین باز می‌گشت، روی به گورهای حوالی کوفه گرداند و گفت:

ای ساکنان سرزمین‌های هول و جای‌های ویران

ای اهالی گورهای تاری

ای درخاک‌شدگان، ای دورافتادگان، ای تنهایان، ای دهشت‌زدگان

شما پیش تاختید و زود رسیدید و ما از پی شما روانیم و در شما خواهیم پیوست

اما خانه‌های‌تان؛ دیگران در آن نشستند

اما همسران‌تان، در بستر دیگران خفتند

اما داشته‌های‌تان، دیگران‌شان میان خود بخش کردند

این است خبرهایی که نزد ماست، شما چه خبر؟»

👁‍🗨

….

+ باری

طرح ادبیاتی که معطوف به پذیرفتن مرگ است با ادبیاتی که معطوف به میل و آسان کردن مرگ است متفاوت است

ما متعهد به تشخیص این تفاوت و مسیؤلیت پذیری مربوطه هستیم !!

….

+ دلیلی برای سختی مرگ در دست نیست. تجربه های حوادث سخت جرحی نشان میدهد که مرگ میتواند کاملا بدون احساس درد باشد.

بنظر میرسد طبیعت راهی مهرورزانه برای پایان زندگی موجودی که وظیفه بقای نوع را انجام داده، پیش می گیرد.

درد شیوه ای برای روال زندگیست نه اجرای مرگ.

….

+ .

خدای، حرکت و جنبش و مبارزه و خدای، سکون و سکوت و کنج خلوت.

از خدای با اوصاف عرفان توحیدی، حرکت و جنبش و مبارزه در می اید از خدای بی اوصاف عرفان بشری ، سکون و سکوت و کنج خلوت، زیرا همه تجربه خدایش درونی و باطنی است و همه به سراغ خدا رفتنش و عشق ورزی با خدایش در درون اتفاق می افتد که به تنگنای زبان در نمی اید و گفتنی نیست بلکه چشیدنی و وجودی است!!!

….

+ سلام جناب کاوه بنظر من امروزه چیزی که باعث شده مردم به عرفانهای نوظهور و عرفانهای کاذب روی بیاورند فرار از مسولیت های اجتماعی و انسانی می باشد امروزه ما به افرادی چون ابوذر غفاری بیستر محتاجیم تا مولوی که و این عرفان و تصوف مردم را از عرفان توحیدی دور کرده اند

….

+ .

کاش عرفان مولوی هم درست معرفی می شد، اقای سروش دارد عرفان مولوی را انحرافی معنی و تبلیغ می کند.

خدای ابوذر که دردسر دارد و زندان و تبعید.

….

+ " عاشقان را شد مدرس حسن دوست

دفتر و درس و سبقشان روی اوست "

"خلق ما بر صورت خود کرد حق"

وصف ما از وصف او گیرد سبق"

حسن دوست همان اوصاف خدائی خداست که از نظر مولوی مدرس عاشقان می باشد همانی که آقای سروش با عرفان تجربه درونی خویش می خواهد از خدا بزداید و بپیراید!!!

….

+ بسم الله الرحمن الرحیم

….

+ صحبت درباب ریشه یابی واژه هرمنوتیک بود

….

+ یک نکته مهم در این زمینه بیان نمایم

….

+ معمولا در ریشه یابی این واژه ارتباط روشنی میان این واژه و هرمس خدای پیامرسان یونان برقرار می کنند

….

+ هرمس واسطه ای بود که به عنوان مفسر و شارخ پیام خدایان را که پیامی فراتر از درک انسانها بود به پیامی قابل درک برای انسانها قابل تبدیل می نموده است

….

+ محققان ساختار سه ضلعی تفسیر را شاهدی بر صدق مدعای آن با هرمس می دانند

….

+ هر شرح و تفسیری سه ضلع دارد:

….

+ اول نشانه،پیام یا متن یا به تعبیر نصر حامد ابوزید نص که نیازمند فهم و تفسیر است

….

+ دوم واسطه حصول فهم یا مفسر(همان هرمس خدای پیامرسان یونانیان)

….

+ سوم رساندن پیام یا نشانه با متن به مخاطبان(پیامرسان)

….

+ این سه بخش آشکارترین مباحث هرمنوتیک را در بر می گیرد

….

+ ارتباط میان هرمنوتیک و هرمس در این است که هرمس واسطه انتقال پیام خدای خدایان بود و هرمنوتیک واسطه فهم بوده است

….

+ یعنی وجه شبه در وساطت است

….

+ البته این ارتباط برقرار کردن به عنوان دلیل نیست بلکه صرفا موید و شاهدی بر صدق مدعای محققانی است که بین این دو ارتباط برقرار کرده اند

….

+ زمانی که می خواهیم از هرمنوتیک به عنوان شاخه ای از معرفت و مجموعه تلاش های زیر مجموعه آن یاد نماییم به حوزه عام هرمنوتیک نظر داشته ایم و حرف s را به آخر آن می افزاییم

Hermeneutics

….

+ هرمنوتیک گاه در معنای اسمی و گاه در معنای وصفی استعمال می شود

….

+ استعمال اسمی مثل. هرمنوتیک کتاب مقدس،هرمنوتیک ادبی،هرمنوتیک روش شناختی،هرمنوتیک هیدگر

….

+ کاربرد وصفی همچون نظریه هرمنوتیکی،الهیات هرمنوتیکی،واقعه هرمنوتیکی،موقعیت هرمنوتیکی

….

+ البته گسترش قلمرو مباحث هرمنوتیک ارتباط چندانی با معنای لغوی آن ندارد

….

+ حال با ذکر این مقدمه سراغ تعریف هرمنوتیک می رویم

….

+ برای هرمنوتیک تعریف های متنوعی ارائه شده است

….

+ که امکان بیان تعریف جامع امکان پذیر نمی باشد

….

+ به عنوان نمونه به تعدادی از تعاریف مهم اشاره می نماییم

….

+ جان مارتین کلادیوس

۱۷۱۰-۱۷۵۹

علوم انسانی را مبتنی بر هنر تفسیر می دانند،

هرمنوتیک را نام دیگر آن قلمداد می نمایند

….

+ کلادیوس معتقد است در فهم عبارات گفتاری و نوشتاری ابهاماتی رخ می دهد،هرمنوتیک هنر دست یابی به فهم تام و کامل است

….

+ آگوست ولف

۱۷۸۵-۱۸۰۷

هرمنوتیک علم به قواعدی است که به کمک آن معنای نشانه ها درک می شود

….

+ یعنی باید تلاش کرد اندیشه های گفتاری و نوشتاری نویسنده را درست همانگونه که می اندیشیده درک نمود

….

+ ولف فهم متن را نه تنها نیازمند درک زبان متن بلکه نیازمند دانش تاریخی می داند

….

+ یعنی مفسر ایده آل از منظر ولف مفسری است که هر آنچه را مولف می دانسته باید بداند

….

+ شلایر ماخر

۱۷۶۸-۱۸۳۴

به هرمنوتیک به مثابه هنر متن می نگریست،او به مساله بدفهمی توجه کرد،معتقد بود تفسیر دائما در معرض خطذ ابتلا به سوء فهم قرار دارد،

لذا هرمنوتیک مجموعه قواعدی است اولا روشمند. است یعنی روش تفسیر متن را می آموزد

و ثانیا روش آموز است،برای دفع خطر بدفهمی آموزش داده می شود

….

+ به تفاوت مهم تعریف کلادنیوس و شلایر ماخر توجه نمایید

….

+ کلادنیوس هرمنوتیک را تنها در مورد ابهام متن می داند،یعنی اصل را بر صحت فهم می داند و معتقد است گاهی ابهام پدید می آید ولی شلایرماخر اصل را بدفهمی می داند و هرمنوتیک را هنر فهم متن می داند

….

+ دیلتای

۱۸۳۳-۱۹۱۱

هرمنوتیک را روش شناسی علوم انسانی می داند،

هرمنوتیک را عهده دار ارائه روش شناسی علوم انسانی می داند،

و هدف اصلی هرمنوتیک را ارتقای اعتبار و ارزش علوم انسانی و همطراز کردن با علوم تجربی می داند

….

+ وی سر اطمینان به علوم تجربی را در روش شناسی می داند

….

+ و معتقد است برای اینکه علوم انسانی هم علم شوند باید روش شناسی آن منقح گردد

….

+ بابنر نویسنده معاصر آلمانی در مقاله هرمنوتیک استعلایی،در سال ۱۹۷۵،هرمنوتیک را به آموزه فهم تعریف نمود

….

+ این تعریف با هرمنوتیک فلسفی هیدگر و گادامر تناسب دارد

….

+ زیرا هدف از هرمنوتیک فلسفی،وصف کردن ماهیت فهم است

….

+ هرمنوتیک فلسفی به خلاف هرمنوتیک های گذشته به مقوله فهم متن منحصر نمی شود

….

+ یعنی به مطلق فهم متن نظر دارد،یعنی درصدد تحلیل واقعه فهم متن و شرایط حصول آن است

….

+ گستره مباحث هرمنوتیکی ارائه تعریف جامع را ممکن نمی داند

….

+ یعنی عملا امکان تعریف جامع هرمنوتیک را میسر نمی داند

….

+ به همینجا بحث تعاریف مهم را پایان می بریم

مبحث بعدی قلمرو هرمنوتیک است

….

+ که به علت گستردگی مباحث به جلسه بعد می سپاریم،

دقت کنید اینها مباحث مقدماتی برای ورود به اصل بحث شاخه های اصلی هرمنوتیک است

….

+ والحمدلله رب العالمین

راه های ارتباطی:

Id: @alzamani_al

Channel: @ashadolvojod

E-mail: sheikhmajid.a@gmail.com

….

+ تشکر

….

+ محمد حسین طهرانی کتابی در نقد هرمونوتیک دارند ؟؟

….

+ آیا تا بحال مطالعه کرده اید؟؟

….

+ اگر میشود نقدش را در گروه ارائه دهید.

….

+ در مورد نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت دکتر سروش نقد نوشته اند و نظریه قبض و بسط،با نظریه هرمنوتیک متفاوت است

هر چند غیر مستقیم از هرمنوتیک استفاده نموده

….

+ پایه ایده قبض و بسط طبق فرمایش خودشان منشائی بغیر از ایدئولوژی هرمونتیکی و فهم بین الاذهانی گادامری و پوپری نداره که در ارائه نظریه ایشان وام گیر ادبیات هرمونوتیکی پوپر است.

….

+ نظریه هرمنوتیکی پوپر را توضیح دهید

….

+ آیا نظریات هنرمنوتیکی، مورد اعتنای مفسران سنتی کتاب مقدس هم قرار می گیرد، به جز روشنفکران دینی ایا جریان دیگری به نظریات هرمنوتیکی مدرن توجه دارند؟

….

+ در جلسات بعدی بحث عالمان اسلامی و هرمنوتیک یا به عبارت دیگر هرمنوتیک مدنظر علما را بررسی می نماییم،

اجمالا عرض کنم آیت الله سید کمال حیدری،آقایان اعرافی و اراکی و واعظی در حوزه قم بحث های جدی در مورد نحوه استفاده هرمنوتیک در استنباط دارند،

و در متفکران جهان عرب هم بحث های خیلی خوبی در این زمینه دارند،مثلا کتاب فهم الفهم دکتر عادل مصطفی،

و یا کتاب مفهوم النص نصر حامد ابوزید.

….

+ پرسش دیگر این است که شما فرمودید که در بحث هرمونتیک بجز درک زبان متن نیازمند دانش تاریخی است؟ دانش تاریخی شامل چه مولفه هایی است؟ برای مثال این آگاهی تاریخی شامل دانش تطبیقی متون و یا پیشینه محتوای متن هم می شود؟

….

+ مولف ایدآل کسی است که آنچه که می نویسد باید بداند یا انچه که باید بداند می داند؟ این به چه معناست؟

….

+ البته طبق نظر ولف،

دانش تاریخی را ولف اینگونه شرح می دهد که همه آنچه مولف می دانسته مثل فرهنگ زمانه،زبان مولف، شرایط جغرافیایی مولف و... مفسر هم آنها را بداند.

مهم ترینش واژه شناسی است،به عنوان مثال لغات در طی تاریخ معانی متعددی داشته اند،که باید معنای مدنظر مولف که در آن زمان استعمال می شده کشف گردد

….

+ دانسته در عبارت یعنی هر آن اطلاعاتی که مولف در زمان خودش داشته،مثل کتبی که خوانده،مسائلی که در زندگی اش اتفاق افتاده و... را بداند

….

+ مفسر ایده آل

….

+ بغداد همان است که دیدی و شنیدی

رو دلبر نو جو، چه در فکر قدیدی؟

از دیگ جهان، یک دو سه کفگیر بخوردی

باقی، همه دیگ آن مزه دارد که چشیدی

مولانا

….

+ با چشم می بینید، با دهان می خورید، با دست می لمسید، با گوش می شنوید.

این راز عدالت ذاتی جهان است.

….

+ سعدی بنقل از فردوسی میگه: میازار موری که دانه کش است.

اطلاع تاریخی ایران باستان بما میگه که طبق عقیده ایرانیان که در کتاب بندهشن ذکر شده: اگر هر کسی هزار "مور دانه دزد" رو بکشه میره بهشت.

این اطلاع تاریخی چه کمکی به فهم بیت فردوسی میکنه.

شاید اولین کمکش این باشه که "دانه کش" در بیت فردوسی بمعنی حمل کننده دانه نیست. بلکه بمعنی دانه دزده (چنانچه امروزه کش رفتن بمعنی دزدیدنه). و توصیه فردوسی به "میازار" اصلاحی بر فرهنگ باستانی بازمانده در دوره خودش باشه.

اما اینها همه همون "شاید" ه. فردوسی ممکنه اصلا با این عقیده ایران باستان اشنا نباشه. یا شاید اصلا اون اموزه بندهشن رایج نشده بود در بین مرذم. یا شاید اصلا غلط فهمیدیم اون بند کتاب رو. متن همونه که هست. هیچ معیار قطعی وجود نداره.

این نبودن معیار قطعی، بار دیگه توجه ما رو به سمت و سوی علوم انسانی و هدف اون جلب میکنه.

اگه علوم طبیعی از طریق رویه واحدش، به دنبال اصلاح رابطه انسان با جهانه، علوم انسانی با روح متکثرش، به دنبال اصلاح روابط انسانها بین خودشونه.

….

+ اتفاقا آن چه که ذکر کردی بسیار کمک می کند به فهم معنای حقیقی متن، اولین اینکه تاییدی هست بر اینکه آنچه در متون کهن به ما به ارث رسیده درباره باور های ایرانیان تا قرنهای بعدی هم رواج داشته است ، دوم اینکه این برقرار کردن تطبیق قوام بخش آگاهی ما از هر دو طرف است. به نظر من موضوع متن نیست، من فکر نمی کنم در دنیای مدرن کسی متن محور یا متن پرست باشد. موضوع اصلی چیزی نیست جز گسترش بی حد و حصر آگاهی تا آنجا که امکان پذیر است، این ارضای عطش کنجکاوی و فهمیدن است، بجای عطش پرستش و بندگی.

….

+ همین ارتباط را که بین شعر سعدی و کتاب کهن ایرانی ذکر کردی برای من خیلی جالب بود، اگر چنین چیزی صحیح باشد، حیرت انگیز است که مردمان کهن ایران چنین باوری داشته اند.

البته برای رفتن به بهشت کشتن مورچه دانه کش خیلی بهتر است از کشتن انسان زحمت کش ، یا کتک زدن او یا محروم کردن او یا چادر سر کردن او، یا فحاشی کردن او یا تجاوز کردن به او... برای رفتن به بهشت، در این زمینه ما بعد از گذشت چند هزار سال یک پس رفت اساسی کرده ایم!!

….

+ چپ مبتذل😂😂😂

چپ متعالی هم داریم پس

اما این حکمت اسلامی است

نکته‌ای غیر اسلامی داره متذکر بشوید یاد بگیریم

….

+ حکمت انسی چیست؟ و نسبتش با حکمت اسلامی چیست؟

….

+ مرحوم معارف در انتهای ویدئویی که از ایشان در گروه قرار دادیم ، حکمت انسی را توضیح دادند .

آنچه که من فهمیدم حکمت انسی یعنی اینکه خداوند از زبان مخلوق سخن می گوید .

….

+ مرد هم دیگر برای زن راز نیست. مردها که در دسترسترند برای زنان. اگر قرار بوده با انچه الان دیگر نیست زن هیجان بیشتری به مرد بدهد فقط به قیمت این همه محدودیت و نفی هویت برای خودش چه اتفاق مبارکی است این راز زدایی. چون در هر صورت که زن شیی بوده قبلا شیی راز امیز الان شیی غیر راز امیز

….

+ زن را از همه عرصه های جهان محروم میکردند تا پنهان بماند تا راز آمیزی ان برای مرد حفظ شود و مرد دچار ملالت و کسالت نشود???? واقعا که تکنولوژی و مدرنیته نعمت است برای زن

….

+ در اینده بلای جان زن است

ظلمی را که مدرنیته به زن و نهاد خانواده کرد به هیچ چیز نکرد

….

+ ما بیشتر دچار غرب زدگی فلسفی و پست مدرن شده ایم و این غرب زدگی است که خطرناک است.

اما غرب زدگی از نوع انتقال دانش و تکنولوژی، از قضا بسیار سودمند بوده و منشأ تحول و پیشرفت است.

#Mirsanei

….

+ ببخشید از کلمات خارجی متن

در تاریخ تفکر جهان نهله‌ای هست که در به آن میگویند گنوستیسم

gnostism

در مسیحیت و‌ پیش از مسیحیت هم بوده

نوعی ازوتریسم یا نهان‌روشی (مرحوم فردید بود می‌زد توی دهنم😰)

esoterism

اینها عموما اهل حلول و اتحاد و وحدت وجود بوده اند

رد پای اینها در عرفای خراسانی

لیس فی جبتی سوی الله‌گویان

انا الحق‌گویان

و غیره می‌توان دید

مرحوم فردید اصطلاح

Gnostische Weisheit

gnostic wisdom

را حکمت انسی معادل گذاشت و‌می‌گفت انس با gnos یونانی همریشه است

خود گنوس با شناخت همریشه است

اما مرحوم معارف اصطلاح حکمت انسی را به معنی عرفان جهادی به کار می‌برده

و تاریخی هم از مبارزهٔ اهل عرفان که ایشان انبیا را هم از این زمره می‌دانسته با ظالمان جهان ترتیب داده است

مثل قیام عارفان مسیحی نظیر یان هوست یا مونستر در اروپا و قیام امثال شیخ خلیفه و‌سربداران در ایران

 

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 25 دسامبر 2017 

 


برچسب‌ها: عباس معارف, حکمت انسی, گنوستیسم, عرفای خراسانی
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 16:23  توسط   | 
  بالا