چیستی ها
 
 
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما
 
 

عالم فیزیکی

 

+ در بودن و هستیِ صرفِ بی صورت که حقیقت ماست، زمان و مکانی نیست. شبیه سکوت ذهنی است که فقط هست. جا ندارد، زمان ندارد.

اما به محض پدید آمدن تصوری و خیالی، انگار حرکتی و زمانی پدید میاید. آهویی که در آن تصور از این طرف دشت به آن طرف حرکت میکند، زمانی طول میکشد تا به آن نقطه مزبور برسد؛ اما کدام آهو، کدام دشت، کدام مکان، کدام زمان. همه اینها در تصوری بود مربوط به هستیِ صرفِ بیصورت که خودش در جا و زمانی نیست ولی همه زمانها و مکانها با ابعاد مختلف وجودیشان از آن نشات میگیرد. به این وضعیتِ پس از هستی صرف، ابن عربی، خیال خلاق الهی میگوید. در این خیال است که گویا زمان هست‌، مکان هست.

وجود، فقط هست. در جایی نیست. زمان ندارد. اینها(زمان و مکان) تعاریف ثانویه نسبت به وجود محضند. اینها پدیدارند. فنومن هستند نه نومن. نمودند نه بود.

….

+ وقتی میگیم شیعی هست یعنی در زمان حال هست و وقتی میگوییم شیعی بوده یعنی در زمان گذشته بوده و وقتی میگوییم شیعی خواهد بود یعنی در زمان اینده خواهد بود حالا شما یک بودنی را تعریف کنید که شامل این گزینه ها نباشد در این صورت میشود وجود را مستقل از زمان تعریف کرد در غیر این صورت وجود تحت زمان خواهد بود

….

+ وجودی که دارد خیال این شیء و این فضای مورد نظر شما را در خود میسازد، فارغ از این زمان و مکانِ پنداریِ درون این ساحته. آن وجودِ حقیقیِ ماست نه این تعین انسانیِ فرضیِ زمان مند.

….

+ وجودی که دز زمان و مکان مربوط به ما تعریف نشه یعنی برای ما وجود نداره چون زمان ما برای اون بی معنیه و مکانمون هم همینطور یعنی نمیتونه در زمان و مکان ما تعریف بشه و دسترسی هم نمیتونه داشته باشه و ما هم نمی‌تونیم به اون گونه وجودی دست رسی داشته باشیم پس نسبت به جهان ما موجودی مافوق زمان نمیتونه وجود داشته باشه

….

+ تا تصور میکنید، در مکان و زمانید. برای وجدان حیثیت لازمانتان باید از تصور دست بردارید.

وصال آن جایگه رفع خیال است

خیال از پیش برخیزد وصال است

الان در تصور کبوترید بالای اقیانوس‌. جدی اش گرفته اید.

….

+ سوال من سر دستگاهی که بتواند زمان را متوقف کند نیست بلکه سر خود زمان هست یعنی اگر گزر زمان تحت هر پدیده ای متوقف شود ایا پدیده ای در جهان رخ خواهد داد

خوب این عالیه دقیقا میرسم به نقطه ی بحرانی مسله یعنی گذر زمان برای سیستم و گذر زمان برای ناظر و محیط و اینکه در عین حال هر دو در یک لحظه ی زمانی هستند یعنی یعنی برای یکی چند لحظه و برای دیگری چند سال گذشته ولی باز باهم در یک زمان قرار دارند

فرض کنید دونفر در یک ایستگاه فضای هستند یکی با سفینه ای نزدیک به سرعت نور حرکت می‌کنه و با ساعت خودش بعد از یک ساعت به زمین برمیگرده ولی وقتی پیاده میشه میبینن دوستش پیر شده این یعنی اینکه گذر زمان برای این دونفر یکسان نبوده ولی اینکه دوستش رو پس از سفر میبینن یعنی هردو در لحظه ی ملاقات در یک زمان هستند

….

+ هر باور،تفکر،ایدوولوژی،تووری،دین،مرام و هر چیزی که بخواهد برای شخص یا گروه یا قوم و ملتی مقام و شان و ارزش ویژه ای قایل شود؛ با قانون توحید همخوانی ندارد و پذیرفتنی نیست. همه هستی ، پاره هایی هستند که در کنار هم و بصورت پیوسته و وابسته و با پیوند با یکدیگر مینوانند مایه پیشرفت و تسریع بهبودی شوند . هر سخنی که مایه جدایی پاره ای از هستی از دیگر پاره ها شود؛ از فرعونیت ذاتی آدمی سرچشمه میگیرد و با پیروی از قانون تجربی توحید میتوان با کنترل فرعونیت ذاتی خود، از جداییها پیشگیری کرد.

….

+ سوال داشتم درمورداینکه ماچندنفرهستیم؟خود واقعی ما کدومه ؟ما روح هستیم واصل ما اون هست یاسه نفریم؟یعنی یک روح به اضافه جسم و یک نفردییگه؟یادونفر؟یعنی یک جسم یاروح؟

….

+ شما در تنهایی خودت چه ادراک میکنید؟یک نفر دو نفر یا سه نفر؟هر چه دریافت میکنی همان است.حالا ان نفر خودش چیست؟روح است و جسم است یا ذهن است و یا جمع این هاست دیگه دعوایی است بین فیلسوفان ذهن و الهی دانان و ماتریالیستها......

به تعبیر فیلسوفان قدیم ما(نه فیلسوفان ذهن جدید وروانشناسی جدید که فعلا راه دیگر میرود در پارادایم غالبش ) این احساس وحدت ناشی از روح است که این کثرات و میلیاردها جز سلولی به ان تعلق دارد و به اصطلاح مالک ان است و مثل یک لباس است.(حالا فرمایش صدرا در جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا بودن نفس را فعلا درز میگیرم که موضوع پیچیده نشود)

در نزد روانشناسی تکاملی جدید احساس وحدت از قسمتی از مغز میاید که البته در این مورد مناقشه های علمی فراوان است و بحث هم ادامه دار است.از نظر حقیر این مناقشه فیلسوفان قدیم و روان کاوی جدید فعلا راه حل نهایی ندارد و دو گمانه معقول با هم در رقابتند

از نظر حقیر تنها را اثبات بدون ابهام روح فعلا(نه در اینده ) راه مرحوم حضرت سهروردی است که قایل به خلع بدن بود.خوب کسی که به ان تجربه برسه افتاب امد دلیل افتاب و اثباتش در خودش و تجربه ان است.

….

+ وقتی میگوییم دست من این دست مطعلق به من است .وقتی میگوییم روح من روح مطعلق به من است (با فرض وجود روح ) این چیست (مطمعنا روح نیست)

انسان از تقسیم یک سلول به نام زیگوت به وجود امده است بیان ژن به سلول ها فنوتیپ های جدید میدهد (سلول ها از جای جمع نشده اند که بگویم این سلول ها از کجا جمع شده اند که بشود من )

….

+ سلام

خلع بدن را هم علم رد کرده و تجربه ی مربوط به خلع بدن را ناشی از فعل و انفعالات مغز می داند .

….

+ علم در این مورد نمیتواند موضع قطعی بدهد بلکه تبیین میکند که با فرضیاتش سازگار باشد.بنده هم میگویم این دو گمانه هر دو معقول است و هر دو هم عقل ستیز نیست.بلکه عقل گریز است.

من هنوز به این تقسیم جناب ملکیان اهمیت میدهم که ما گزاره ها را باید سه گونه بدانیم

یکی عقل ستیز یکی عقل گریز یکی عقلانی و ناشی از منابع معتمد معرفت

اولی راباید ترک کرد ولی دومی و سومی را باید نگه داشت.اندیشه خلع بدن فعلا عقل گریز است. و مدعیان مدعی ان هستند که به دروغ مشهور نبوده اند

….

+ در مورد خلع بدن می توانیم از تجربه دوستان استفاده کنیم .

دوستانی هستند که تجربه داشته اند و می توانند تجربه خلع بدن «نزدیک به مرگ»را توضیح دهند اما به لحاظ علمی می تواند به مغز مربوط شود ، لذا تجربه شخصی را نمی توان به فرم گزاره ای عمومی بیان کرد .

….

+ سلام

علم رد نکرده‌، توانسته بطور مجازی این حسو ایجاد کنه. ولی وقتی به جزئیات آن آزمایش برویم، اصلا خلع بدن نیست بلکه شبیه virtual reality(واقعیت مجازی) است که کلاهی روی سر بگذارید و چیزهایی ببینید.

….

+ مثلا ایجاد تصویری که در واقعیت وجود ندارد ولی در مغز تحلیل میشود مثلا بیمار کوری که دستگاهی با ارسال امواج الکترو مغناطیسی خاص وتحریک کیاسماهای بینای میتواند تصویری از دنیای بیرون در مغز ایجاد کند و فردی که کور مادر زاد است تجربه دیدن دنیا را داشته باشد و هزاران ازمایش انجام شده دیگر

….

+ لاک به شخص به عنوان مفهومی عمومی اشاره دارد، زیرا معتقد است معنای این واژه را چگونگی کاربرد تعیین می کند.....اما درک پارفیت دیدگاه لاک را قبول ندارد و معتقد است فیلسوفان در جایگاهی هستند که می توانند این مسله را ارزیابی کنند......پارفیت میگفت آیا به راستی هویتی واقعی در جهان وجود دارد که ما شخص بخوانیم.....ما در برخورد با هویت شخصی دو دیدگاه فلسفی داریم...یکی فرو کاست گرایانه و دیگری رویکرد غیر فروکاست گرایانه....

در رویکرد غیر فروکاست گرایانه ما می گوییم.....شخص هویتی است که، جدا از مغز و بدن و تجربیاتش، وجودی مستقل دارد. در این دیدگاه شخص هویتی است که یا بطور کامل وجود دارد، یا اصلا وجود ندارد...در دیدگاه فروکاست رایانه، شخص وجود دارد. و متمایز از مغز و بدن و تجربیاتش است. اما هویتی نیست که وجود مستقل داشته باشد. وجودشخص، در طی هر بازه زمانی، عبارت است از وجود مغزش و بدنش و اندیشیدن افکارش و انجام اعمالش و وقوع بسیاری از رو یدادهای فیزیکی ذهنی....مراجع: از سه فیلسوف می تونیم بگیریم...فوو لیبرت....دیویدسون....لوجر یانس

….

+ در مورد این داستان روح و جسم دو کاتگوری کلی وجود دارد و چند زیر مجموعه.طبیعتا کسانی که نافی روح به معنی کلاسیک ان هستند(حالا به علل و دلایل متفاوت که بیشتر علم جدید عصب شناسی و فلسفه ذهن و....) و کسانی هم معتقد به ان(به علل و دلایل متفاوت که بیشتر معتقدین مذاهب و بسیاری از متکلمین و فلاسفه قدیم ).

حالا بین معتقدان به روح چند شاخه وجود دارد.یکی مذاهب رسمی ابراهیمی هستند یکی هم ادیان شرق اسیایی مثل بودیزم و هندوییزم که قایل به تناسخ هستند.یکی هم روانکاوانی مثل دکتر برایان ال. وایس که تحقیفاتش برای خود او اثبات روح میکند چون این روان پزشک مدعی است که بیمارانش از تجاربی گزارش میکنند که در این زندگی نیست.

….

+ ریچارد سویینبرن یک استدلال زیبا در اثبات وحی دارد که جالب است، پیشنهاد میکنم بخوانید.....روح برای خیلی از فلاسفه مورد بحث قرار گرفته.....مثل آکویناس

….

+ در هر صورت به نظر بنده راه اثبات یا معقول شدن مفهوم روح یا راه خلع بدن سهرودی است یا همین روانکاوی امثال اقای وابس یا مایکل نیوتون که هردو مدعی بودند قبلا منکر بودند حالا معتقد شدند.ولی اینها به یک نوع تناسیخ معتقد شده اند که اثبات کننده روح است ولی با کلام رسمی ابراهیمیان نمیسازد(مگر در بعضی شاخه های صوفیه و اسماعیلیه و غلات) و بیشتر با بودیزم سازگار است

البته راه سهروردی راه عمومی نیست چون تجربه شخصی است و بر تجربه گر اثبات گر است نه به غیر ان....البته راه حل دیگر هم هست که بر نقل محوران است.نقل محوران که معتقدان ادیان هستند به نقلشان باور دارند پس برانها حجت محسوب میشود و بر غیر ان البته حجت نیست.یعنی اگر یک مسیحی بگوید مثلا مسیح گفته که روح وجود دارد معتقد میشود یا بر شیعه فلان امام گفته یا فلان یهودی بگوید کتاب مقدس یا کابالا مثلا چنین گفته که محوریت نقل و گواهی شفاهی که معتمد نزد معتقدان شناخته میشود

خوب این در عرفان نظری مقام احدیت و واحدیت و فرق این دو است و بحث وحدت وجود و ادراک ان.ظاهرا طبق ادعای این طیف عرفا در مقامی این موجود مدرک به یک اگاهی کل میرسد و یک وحدت احساس میکند که دوییتی نمیماند.وجه الله میشود و .........

در اون مقام روح من میشود خدایی که روح به او تعلق دارد و زبان ان مدرک میشود همان زبان خدا

….

+ خب وقتی فکر از خداست و روح از اوجدا نیست تصمیم از روح است پس این وسط منی نیست او خودش انجام میدهد و خودش خودش را در دورزخ می اندازد و خودش در بهشت است برای خودش پیامبری که خودش است را میفرستد تا خودش را راهنمای کند

خلاصه من که روحم خداست تصمیم میگرم (روح تصمیم میگیرد) ظلم کند .کاری که از روح خدا بعید است

….

+ اعمالی که ظاهرا بدند از ناحیه ضعف وجود در آن ماهیت است و نسبت دادنش به ماهیت صحیح تر است تا به خود وجود. مثل سیم خراب رادیویی که برق را عبور نمیدهد.

….

+ گفتم وصف وجودی و اگزیستانس داره و ان اگزیستانس و شخصیت جدید یک سری اثار جدید هم داره.حالا اگر فرعون مدعی انالحق باشه و به خوداگاهی رسیده باشه یک تعمیمی در او بوجود میاد که بین قبطیان و مصریان و بنی اسراییل فرقی نخواهد گذاشت و انها را یکسان خواهد دید.حالا باز طبق ادعای عرفا.

….

+ «من» حقیقی که چیزی معادل «روح» در ادیان است از نظر بودیسم و هندئیسم عبارتست از آن آگاهی بی طرفانه ای که نسبت به بقیه ی آگاهی های انسان در درون او وجود دارد که فعال کردن این آگاهی بی طرفانه یا ابرآگاهی نیاز به تمرین دارد. توصیف دیگر آن؛ رفتن به آن سوی مرزهای ذهن معمولی است. جایی که دیگر از زبان نمی توان استفاده کرد.

….

+ اگر خدا نیست پس جزی ار خداست (جز در مفهوم قابل جدا کردن معنی میدهد) پس روح خدا از هدای واحد است یا اگر جدا نیست همان است

….

+ نوعی ادراک در انسان وجود دارد که بدون استفاده از زبان بدست می آید.

ادراکی وجود دارد که ازجنس آگاهی ناب است؛ عین یک دوربین است؛ همه چیز را ثبت میکند، بدون آن که آنها را بتواند تعبیر و تفسیر کند. همان ادراکی که در آن سوی فعالیتهای ذهن معمولی وجود دارد. این نوع ادراک از کلمه یا زبان استفاده نمی کند و فقط در لحظه ی جاری وجود دارد.

….

+ سرمایه نقلی این شطح عرفا دو ایه قران است که تناقض نماست.یکی ایه ما رمیت اذ رمیت است و یکی هم ایه سوره حدید .سرمایه تجربی انها تجربه خودشان است که بر خودشان حجت است و سرمایه فلسفی انها چون بر مبنای منطق صفر و یک داوری میشود مردود شناخته میشود ولی عوالمی که انها از ان صحبت میکنند شبیه عوالم عالم خواب است که منطق دو فکتی در ان حاکم نیست.

….

+ شطح نیست. بطور فلسفی این مطالب کاملا اثبات میشود. مسئله وجود و عرضیات و عدم و وحدتِ وجود و غیره در آثار ملاصدرا و حاج ملاهادی سبزواری. حتی در موضوع حوزه واحد united field در فیزیک.

….

+ شطح نزد عرفا بزرگ معنی مذموم ندارد .و غیر معرفتی نیست.ادراک دوران مستی است.مستی معنوی منظورشان است که تعلقات حواس پنج گانه جسمی میرود و حواس پنجگانه روح فعال میشود

….

+ حواس پنج گانه روح در کجا تفسیر میشوند اگر حواس پنج گانه از بدن جدا شوند (میشود مرگ مغزی) یک نمونه انسان زنده نشان دهید که مرگ مغزی شده باشد

….

+ این ادراک می تواند مانند یک ناظر بیطرف یا مانند یک دوربین به فعالیتهای ذهن آگاه باشد. این ادراک از جنس فکر نیست. از جنس تجزیه و تحلیل نیست و بنا بر این از زبان استفاده نمی کند. این ادراک سطح دیگری از آگاهی است.

….

+ یک چیزی هم خدمت شما عرض کنم.این ها چون مدعی اند افتاب امد دلیل افتاب مثل اینکه نمیشود اثبات کرد قند شیرین است جز چشیدن ان اینها مدعی ان اثبات حواس روح هم جز با ان تجربه حادث نمیشود و این تجربه مقدماتی لازم دارد.

….

+ در مورد خلع بدن که بزرگواران فرمودند یک نکته به نظرم میرسد که اگر مشخصاتش با توجه به فرمایشات دوستان اینطور بود جناب صدرا اینقدر در اثبات برزخ و معاد جسمانی و ...استدلال نمی کرد.

مثلا آنچه در خواب رویت می شود صور خیالیست نه مکان های مادی

در مورد برزخ هم مثلا جناب صدرا استدلال کرده که صور خیالی جایگزین رویت مادی می شوند.

در صحبت هایی که در مورد خلع بدن شده بنده دیده ام که گفته اند "روح آنقدر قوی می شود که از تعلق به بدن مادی رهایی جسته و اشیا پیرامونش را بدون الت مادی مشاهده کند"

مثلا افراد نابینای مادرزاد در خواب بینا می شوند؟

نمی شوند بلکه صور خیالی را درک می کنند.

پس مسئله آنقدر ساده نیست که به فرموده یکی از بزرگواران قویترین دلیل بر وجود روح باشد

بحث نقلی هم تنها حدیثی که به نوعی تفسیر می شود که این معنا را داشته باشد حدیث پیامبر موتوا قبل ان تموتوا است که بعضی مفسرین برداشت خلع بدن کردند.

….

+ شعور چیزی است که بر اکوسیستم(بیگ بنگ) ما میتابد یا وارد میشود و در دهانه اکوسیستم تبدیل به توابع امواج کوانتومی میشه که این توابع از جنس اطلاعاتند. خودشان هم نمیدانند ماهیت شعور چیست. آثارش را محاسبه میکنند.

….

+ در جهان امور یا مستقل از مشاهده گر هستند یا وابسته....امور مستقل در جهان ثابت هستند و وابسته به چیزی نیستند و امور وابسته مستقل نیستند بلکه مشتق از چیزی هستند......جرم یکی از مواردی است که مستقل از مشاهده گر است.....اگر چه وزن ماده به خودی خود وابسته به مشاهده گر است اما جرم مستقل بوده و در هر رابطه ای بصورت مستقل تعریف می گردد....

زمان مستقل از مشاهده گر است....در دینامیک مکان وابسته به زمان است...یعنی ما در هر زمانی مکان جسم را محاسبه می کنیم...

….

+ چه کسی می ترسد؟ مگر خود وهمی نیست که می ترسد؟ خب این چه ارتباطی با خود واقعی دارد؟ مگر خود واقعی می تواند بپندارد که آن خود ذهنی همان خودش است و باور هم بکند بعد وقتی باور کرد و باورش اشتباه در آمد و عامدانه از اشتباه عامدانه بیرون آمد شادمان شود؟ چه کسی شادمان می شود و چرا شادمان می شود؟ مگر چه چیزی به دست آورده که شادمان می شود؟ مگر شادمانی و احساسات و عواطف مربوط به خود ذهنی و بدن نیست؟

….

+ تجربیات خودِ ذهنی هم در خود حقیقی رخ میدهد. خارج از آن که نیست. خارجی ندارد. حتی تجربیات بهشت و دوزخ هم بقول ابن عربی در خود‌ حق رخ میدهد.

….

+ پس منظور شما خداست...آیا واقعا خدا هستی است؟مگر هستی چه معنای دارد؟

….

+ ذات خدا ممکن است متناظر با هستی یا وجود نباشد که نمیتوانیم نسبتی به این ذات بدهیم. این "بود" یا "هستی" که شعورمند است و اسماء و صفات و ویژگیهایی دارد، اول ظهور ذات میتواند باشد اگر اشتباه بیان نکرده باشم.

….

+ فیلسوفی را ندیدم که خدا را در هست تعریف کند.....آنچه فیلسوفان در مورد خدا می گویند هست نیست، بلکه چیست و چیستی اوست.....

باید هر چیزی را تعریف کنیم یعنی چیستی او را بشناسیم بعد بگوییم هست.....ما چیستی آتش یا آب را می دانیم و هر گاه آب و آتش را می بینیم چون بصورت پیشینی میدانیم می گوییم آب است یا آتش....اما یک کودک چون چیستی آنرا نمی داند در آتش می رود و در آب می افتد.......شما چیستی خدا را می دانید؟

….

+ خدا چیستی ندارد. هستیِ بیصورت است. مبنای چیزها، ماهیت ها و چیستی هاست.

….

+ در قران هست که جهنمیان از خدایشان محجوب هستند و انرا نمی بینند و عرفا هم ان را به جهنم کثرت تاویل و تفسیر کرده اند چون انجایی که خدای بی کران را می شود دید باز دیگه غیری نمی ماند و..........البته بعضی غلات و بعضی اهل سنت (مثل ابن تیمیه در سلف و بسیاری محدثین اهل سنت) میگفتند خدا را در اخرت می شود دید و ساق هم دارد.این را عرفا خدای مظهریت می نامیدند که ظهور کرده است مثل ظهور در درخت وادی الایمن.ولی خوب محدثین با این جور عرفا خیلی اختلاف دارند.

….

+ آخر موضوع اینجاست که زنده پاینده اوست‌. ما و پدیده های دیگر اگر زنده ایم به زندگی اوست. زندگی و بودن و هستی و زنده بودن اوست. بودِ ما هم در واقع بر بودِ او استواره.

….

+ خودپرستی و خودمحوری در عرفان تٌله موج می زند. درست همان چیزی که من نمی خواهم. من نمیخواهم تنها باشم و از بودن با خود شادمان باشم یا مظهری از وحدت باشم. من میخواهم با او باشم. نمی خواهم خودِ او باشم. من فنا نمیخواهم.

….

+ شما خود او هستی چه بخواهی چه نخواهی اما الان نمیبینی. او در این بازی خیال انگیز، عاشق نیازمند و معشوق بی نیاز ایجاد میکند اما وقتی بازی به اوجش میرسد، فقط عشق میماند.

این خودپرستی نیست. اتفاقا خود مجازی را فقط دیدن، خودپرستی و انانیت است چون خود حقیقی فراگیر است و همه را در بر میگیرد و عشق بی قید و شرط به همه چیز و همه کس ایجاد میکند.

….

+ اگر بشود تشبیه معقول به محسوس کرد انانیت فرعونی مثل یک کامیپوتر است که هنوز به اینرنت وصل نیست یا حداکثر به یک اینترانت منطقه خودش وصل است.ولی وقتی خود اگاهی عمیق بیاد وحدت عالم و معلوم و علم به یک معنا حاصل میشود و مثل مثل وصل این کامیپوتر به اینترنت جهانی است که از همه جا میتواند دیتا بگیرد و اگاهی ان به انجا گسترش یاید.

….

+ حی و حیات در قرآن به شش صورت آمده است....حتی حی در قرآن به معنی انسان زنده هم آمده و اسراری بر غیر حی بودن غیر خدا نیست......

….

+ چیستی نه. اسماء و صفات. خدا که ماهیت نیست.

….

+ قبول فرموده باشید هستی برای خدا نداریم.....چیستی را با هم بررسی کنیم...هستی در انتهای چیستی تعریف ماهیت خواهد بود....مهم این است که ماهیت را چه بدانیم....

قیس عزیز وقتی به حرفای یک نفر اهمیت دهی یعنی آن فرد، کسی است....اگر او را اندیشمند نمی دانی مثل ما از کنارش عبور کن...

….

+ خدا عین هستی است و منشا چیستی ها. چیستی ها بیشتر ذهنی و انتزاعی و خیالی اند مثل امواج دریا که جدا جدا یا ماهیت مند یا اسم و رسم دار دیده شود؛ اما این دریاست که امواج را پدیدار و ناپدید میکند. امواج چیزی جز حالات دریا نیستند که ما هویت و چیستی مستقل به آنها میبخشیم. دیده باز شود فقط اوست. هو الاول و الاخر والظاهر و الباطن.

عرض کردم قبلا. خودحقیقی خود را عامدانه خود ذهنی پنداشته. حال دارد به خود یادآوری میکند. ذکر. قرآن هم ذکر است. ان هو الا ذکر لالعالمین

….

+ مثل مومنین جواب میدهید دوست من......هستی نیست مگر آنکه چیستی او تعریف شده باشد....هستی که چیستی ندارد، فقط باور خواهد بود نه واقعیت.....

….

+ اگر میخواهید به "او"، "چیز" بگویید اشکالی ندارد. اما چیزی که چیزی شبیه او نباشد.

لیس کمثله شیء. مثل چیز بیصورت و بیرنگی که رنگ و صورت میسازد.

مثلا هستی بیصورت.

من که هستی و "بود" ای جز هستی و "بود" حق نمیدانم. باقی، نمودِ همان "بود" اند.

هو الاول والاخر و الظاهر و الباطن

فاینما تولوا فثم وجه الله

چند وجه دارد. اینکه شما نوشتید از زاویه ای دیگر است.

وقتی چیزی مانند "مثل" او نباشد که حتما دیگر مانند خودش نیست به طریق اولی. 😊

….

+ سلام آقای درودیان.....بنده هیچ هستی را فارغ از تعریف چیست....هست نمی دانم....زمانی که یک چیستی داریم با هستی مشکلی نخواهیم داشت....دوستمون از هست سخن گفتن، بنده گفتم در چیستی بفرمایید....ایشان چیستی را نپذیرفتنذ..بنده گفتم ما در قرآن معادلی برای هست نداریم....ایشان فرمودند کلمه حی....بنده حی را در معانی بکار رفته درآیات ارایه کردم...که معنای هست ندارد و خود حی و مابقی صفات را در مورد خدا در تعریف چیستی او می دانم نه هستی او.......خداوند اگر هست به معنای که دوستمون فرمودند تنها هست است، لذا چیستی او مشخص است و اگر چیستی او مشخص نیست پس ما به هست او باور داریم و در اصل نیست.. خداوند چه ماهیتی دارد و چه پیوندی با جهان دارد سوالات بزرگی در تاریخ فلسفه هستند......

….

+ بله درسته. فرموده هیچ چیز مانندِ مثل او نیست. این مثل او میتواند مقام مشیت یا باطن انسان کامل باشد که ظهور اول اوست‌. و هیچ چیز مثل این نیست چون این مشیت، قلم نگارنده است. من دیگر وارد جزئیات نشدم.

👆یعنی در واقع خودِ ذات، خالق نیست.

صفتی ندارد.

ذات، هر دو سوی خالق و مخلوق را فرا گرفته. چه چیز را خلق کند؟ مثال ذات شبیه شخص است. مثال خالق، شبیه روح یا ذهن است. مثال مخلوقات مثل صور ذهنی.

اما این از موضوع بحث قبلی که "هستی" بود خارج میشود‌. موضوع جدیدی است.

….

+ سلام جناب درودیان

عرفان برهانی نمیشود ادعا از روی مکاشفه و یا با تمثیل است عرفان نظری ماهیتش همینه

….

+ از منظر سنجه‌ی قرآنی نه کلامی‌ست و نه فلسفی!

خواهش می‌کنم از منظر معرفت بشری به قرآن نگاه نفرمائید.

….

+ بنده عرض کردم چون در عرفان نظری تمثیل و تشبیه است صرفا برهانی و مستدل نیست

خب بحث در عرفان نظری بود که اغلب بر پایه تمثیل است وگرنه عرفان عملی که همان شهود و مکاشفه است

….

+ تقسیم عرفان به نظری و عملی نباشد باعث شود مباحث نظری عرفان دانسته شود

این تقسیم بندی معرفت به بشری و غیر بشری را نمی دانم چیست

ولی ربطی به تقسیم بندی فلسفه و کلام ندارد

بنظرم عرض بنده نشدید

ما در بحث فلسفی خدا، وحی یا معرفت غیر بشری را پیش فرض نمی گیریم

….

+ ذهن در وجود مفسر یعنی انسان است......هیچ کسی نمی تواند از واژه و جمله معنا داری واقعیت ذهنی نسازد....این واقعیت ذهنی ساختن در ذهن انسان است....حتی پیامبر هم از آیات واقعیت می سازد، چون هر آیه ای را در جای بکار می برد که با واقعیت بیرونی تطابق داشته باشد...

نگوییم قرآن علمی است، اگر منظور مان از علم ، معرفت باشد بنده مشکلی ندارم، ولی اگر به معنای علمی در این قرن باشد، علمی نیست، چون مباحث قرآن شرط ابطال پذیری پوپر را ندارند....

….

+ اگر در قرآن از زمان صحبت میشود میتواند وجوه گوناگون داشته باشد از جمله همین زمان نسبیتی که نسبت به دو ناظر در دو ساحت وجودی مختلف، متفاوت میگذرد که مثال و آیه اش قبلا ذکر شد همین جا.

….

+ نگاه کنید بحث ماهیت است، ماهیت زمان و مکان قرآنی وابسته است، اما مکان و زمان، حرکت، واقعیت و خیلی مسایل فلسفی و علمی استقلال ماهیتی آن مباحث است.....

….

+ کار علم با چگونه است

کار فلسفه با چرا است

عارف است و کشف و شهودش

بخواهد بیان کند کشف و شهودش را وارد حیطه چرا و چگونه می شود

….

+ عصر در زبان عرب معنی زمان نمی دهد.....خود کلمه زمان هم کلمه سریانی است که بعدها وارد زبان عربی شد...معادل زمان در زبان عربی مدت است....

زمان در فلسفه و زمان در قرآن..........واژه خرنس در فلسفه یونان که به معنای زمانی متصل و مقدر حرکت است و با آن به منزله موضوع اصلی خود پیوند دارد. در ترجمه ها معادل کلمه زمان یا مدت، اگر چه کلمه زمان کلمه عربی نیست و در قرآن هم نیامده اما مدت هم معنای زمان در فلسفه را ندارد....این فقدان ناشی از آن است که پدیده زمان در قرآن تعریف فلسفی ندارد.....قرآن تصور خاص خود را از زمان دارد، که نظیر تصور یونانیان، بنیاد تلقی اش از جهان و تاملات عقلانیش را تحت تاثیر قرار می دهد...لیکن تصور قرآنی از زمان در نقطه مقابل تلقی یونانی از زمان قرار دارد.....زمان قرآنی فاقد همه ویژگیهای است که جزو مولفه های زمان سامان بخش هستند....این زمان را نمی توان با مولفه های ساختاری پیش و پس مشخص نمود و نه در آن مولفه های زمان سامان بخش از قبیل مشروط بودن متقابل مراحل زمان، توالی، استمرار، ازلی و ابدی بودن، پر بودن و کارکرد نظم بخشی قابل تشخیص است...بنابر این زمان قرآنی زمانی سامات بخش از نوع زمان فلسفه نیست، و صحیح نخواهد بود در تایید زمان فلسفی ما آیات قرآن را بکار بریم.....

….

+ به هر حال ما چند زمان کاملا مجزا که نداریم. زمان در فیزیک، زمان در فلسفه، زمان در قرآن. باید بتوانیم وجوه مشترکشان را پیدا کنیم. اینگونه به درکی جامع تر میرسیم.

ضمنا زمان به معنای توالی اش و سامان بخش بودنش و مدت دار بودنش هم در قرآن هست. آیات زیادی در این مورد داریم. مثلا گردش افلاک اجلی مسمی دارد یعنی زمانی معهود و مشخص دارد.(در فیزیک هم مثلا عمر خورشید و منظومه شمسی مشخص است). عمر آدمی نیز اجل مسمی دارد در قرآن. همچنین یک روز در ساحت خداوندی مثل هزار سال است نزد آنچه مردم میشمارند.‌ اینها عین آیات است.

و در قرآن به کرات کلمه "ساعت" آمده که بسیار جالب توجه است. میتواند به زمان عرضی اشاره داشته باشد. در فیزیک هم زمان طولی و عرضی داریم. زمانی که توالی ۱، ۲، ۳، ۴ دارد و با حواس و ادراک عادی مان با آن مانوسیم. و زمانی دیگر که بستر زمان طولی است و اصطلاحا در عرض است. اگر طول و عرض را جابجا نگفته باشم. این زمان دومی را هم محاسبات نشان میدهد و هم قابل وجدان و ادراک است.

….

+ در قرآن خیلی ازکلمات بکار رفته اند که معنای زمان را دربطن خود دارند ولی خیلی ازاین زمان ها صفت زمان هستند نه خود زمان.....شاید بتوان وقت را به معنای یک نوع زمان در فلسفه ارسطو بکار برد....

زمان فلسفی زمان فیزیکی نیست....حتی در حالتیکه از زمان نسبی در فلسفه می گویند به معنای نسبی بودن زمان فیزیکی نیست.......زمان نسبی در فلسفه تابع تغییرات زمانی xنسبت به y است...

….

+ به هر حال با یافتن وجوه مشترک میشود به ادراکی کلی تر و جامع تر رسید چون این وجوه قاعدتا نباید منافی هم باشند. رویکردهای مختلف تحقیقی اگر دقیق باشند نباید هم را نقض کنند بلکه باید یکدیگر تکمیل کنند چرا که هستی ای واحد داریم با قوانینی ثابت.

بله این که فرمودید عین آیه است. مثلا:

قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ « قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ «

(خداوند) از آنان مى‌پرسد: شما در زمين چقدر مانديد؟ مى‌گويند: يك روز يا بخشى از يك روز، پس از شمارشگران بپرس.

(مومنون ۱۱۲ و ۱۱۳)

خود ما هم گاهی تجربه میکنیم. گاهی ۵ دقیقه چرتمان میگیرد بر حسب زمان بیرونیِ عالم بیداری. در آن پنج دقیقه ممکن است شبیه به دو ساعت سیر داشته باشیم در عالم خواب. بیدار که میشویم میبینیم اینطرف خیلی نگذشته‌. یعنی در ساحت های وجودی مختلف، زمان، حالتش تغییر میکند.

تثلیث اشکالی ندارد و این طرح سه گانه در الگوهای مختلف هستی وجود دارد. اشکال وقتی است که از وحدت خارج شویم. اما اگر یک حقیقت، سه گونه ابراز داشته باشد، صحیح است و دارد در الگوهای مختلف علمی، فلسفی و معنوی.

….

+ علم و فلسفه ک جای این حرفها نیست

معیار صحت فلسفه عقل و منطقه

معیار صحت علم هم تجربه و غیره س

حالا از هرجا میخوان الهام گرفته باشن مهم نیس

ادعای علمی یا فلسفی شون با متر متناسب با اون باید سنجیده بشه

استفاده خرافی از ایات قران نکنیم

….

+ در جهان اسطوره، اعداد مفاهیمی مشخص دارند؛ و آن مفاهیم هنوز هم در بطن زندگی انسان در جوامع و فرهنگ های مختلف هستند.

امّا اینکه دوگانه ای درست کنیم و بر سر هیچ و پوچ بحث های به این عظمت راه بیاندازیم، خود همان حکایت سرگرم کننده است که بگذار جمعیتی بر سر تثلیث بیایند وقت بگذارند و نفر ساعت ها هدر روند.

گوته، متفکر و روشنگری که الهام بخش فلاسفه ای چون شوپنهاور، هگل، نیچه، ویتگنشتاین، کاسیرر و ... بوده است، به پرهیز از خشونت باور دارد:

مردمان جهان از خُرد تا بزرگ

تارهای سست از آرزوهای گران بر گرد خویش می‌تنند

و خود، عنکبوت وار میان آن جای می‌گیرند

ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می‌گسلد

آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است.

این شعر گوته را مقایسه کنیم با این بیت حافظ، خواجه ی رندانی که در طریقت شان، هرگونه تندروی پذیرفتنی نیست:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

….

+ فیلسوف بودن هر کسی در تعریف او از زمان و مکان مشخص می شود.....برای همین دوست داشتم از زمان و مکان در نظر خواجه شروع کنم....چون خواجه زمان و مکان را عجیب تعریف می کند....

….

+ الان من تعریف کانتی از زمان و مکان را قبول ندارم می توانم بگویم او فیلسوف نیست؟

یا ملاک فیلسوف بودن موافقت با تعریف کانت است؟

….

+ زمان کانتی در فلسفه زیر مجموعه زمان مطلق قرار می گیرد و کاملا فلسفی است.....زمان فلسفی یا مطلق است یا نسبی....مطلق زمانی بیرون از علت است و قبل از هر امری این زمان بوده....یا نسبی است از آن جهت که xنسب به y تغیر زمان دارد یا نزدیک می شود یا دور....زمان نسبی مد نظر فلسفه، نسبی بودن زمان فیزیک نیست.......فرضا هایدگر زمانی را که تعریف می کند سه حالت دارد و دو حالت از آن فلسفی نیست....و چون زمان و مکان هایدگری فلسفی نیست،خیلی از فلاسفه او را فیلسوف نمی دانند....

….

+ آیا این جواب من بود؟

اما زمان

سه جور زمان داریم

ثابت به ثابت

متغیر به متغیر

و متغیر به ثابت

گذر زمان نشان خواهد داد چقدر یک حرف فلسفی است یا غیر فلسفی ( اسطوره یا علم )

….

+ آقای درودیان ....کانت از آن رو که زمان و مکان را پیشینی می داند...در زمره فلاسفه ای قرار می گیرد که زمان و مکان را مطلق می دانند.....اما خواجه زمان را علت تغییر می داند و مکان را علت تکثر.....این به چه معنا می تواند باشد؟

….

+ عرض سلام و ادب و تبریک سال نو 💐

بنده که منکر عرفان نیستم

یعنی مطلق انکار عرفان نکردم و نمی کنم

اصل حرف اینکه وصف عرفان و نقل عرفان، عرفان نیست.

روایت عرفان است.

عرفان فقط عملی است و تجربه شخصی.

و آنچه به بیان شعر و نثر از عارفان است عرفان نظری است نه خود عرفان.

اما اینکه ما مخاطب عارف باشیم موقعی می تواند برای ما موضوعیت یا به قول شما رسمیت داشته باشد که سخن برهانی و مستدل گردد

اگر عرفان نظری زبانش برهان و استدلال نباشد

وهم و خیال و ذوق و خرافات و احساسات می تواند در آن دخیل گردد و مانع رشد عقلی و معنوی شود

هستند عارفانی اشعری مسلک که منکر اصل علیت هستند و مخالف جدی فلسفه

از آنها می توان امام محمد غزالی را نام برد

البته هستند عارفانی در تاریخ که نه تنها مخالف استدلال و برهان نیستند بلکه آغازگر تبیین عرفان نظری به برهان و استدلال بودند مانند صدرالدین قونوی فرزند خوانده شیخ اکبر ابن عربی.

به قول یک بزرگی

زندگی یک مساله است

و حل این مساله زندگی کردن و زیستن آن

….

+ من فکر میکنم که کامو افسانه سیزیف را با الهام از داستان ابراهیم و اسحاق کی یر کگور نوشته....در نظر من یعنی ما در جهان تسلیم هستیم و مجبور....

….

+ سلام، فكر ميكنم منظور اين باشه كه اين جهان در ظرفِ زمان و مكان خلق شُده، و خداوند فضا-زمان رو باهم خلق كرده...

و اين كه ذهنِ انسان عادت داره هميشه توالى زمانى رو دنبال كنه

وقتى كه ما ميگيم ساعت مثلا ٤ و ٢٢ دقيقه هست، پس قبلش ٤ و ٢١ دقيقه بوده، و قبل تر از اون هم باز زمان وجود داشته ، و الى آخر كه ميرسه به تقريبا ١٤ ميليارد سالِ پيش كه دانشمندان عمر كيهان رو تخمين زده و برآورد كرده اند

حالا ما وقتى ميگيم خدا زمان رو آفريد و زمان از يك مبدأ اى آغاز شُد، ذهن بلافاصله از خودش ميپرسه كه پس قبل از اون مبداء چى بوده ؟ خدا كه نميتونسته در بى زمانى وجود داشته باشه

چِون ذهنِ انسان قادر نيست بى زمانى و بى مكانى رو درك كنه و تمامىِ انديشه ها و حالاتِ انسانى در ظرفِ زمان و مكان اتفاق ميوفته و شكل ميگيره. پس ما نميتونيم چيزى رو قبل از خلقِ زمان تصور كنيم ، و واسه ى همين فلاسفه گفتن كه خدا همزمان با كيهان و خلقِ فضا و زمان بايد وجود داشته باشه. اميدوارم كه تونسته باشم كه منظورم رو برسونم. اگر اشتباهى رو مرتكب شُده ام در تعريف و توضيح، لطفا دوستان اصلاح كنند.

خلاصه انسان اسيرِ ساختارِ ذهنىِ خودش هست، و نميتونه كه از چهار چوبِ ذهنى اى كه بَر او حاكم است خارج بشه و به اشيا و موجودات و كيهان به صورتِ آنچه كه فى نفسه هستند ، نگاه كنه و بينديشه. پس مجبوره كه هميشه از دريچه اى تنگ كه همان قدرتِ ادراكِ خودش هست نظر بده. و شايد اصلا هيچوقت نتونه درك كنه كه خدا چگونه كيهان و هستى رو خلق كرده و آفريده...

….

+ سلام. به نظر می رسد زمان از عرضیات شئ است و به محض فرض " ممکن" ذهن آدمی آن را در طرحواره های شناختی به اسم زمان و مکان فهم می کند.

نکته ی بعدی آن است که به نظرم بحث زمان در فلسفه را باید در بحث " حادث یا قديم بودن جهان " فلاسفه پیگیری کرد که بحث جالبی است.

….

+ اينكه انسان به خاطرِ ساختارِ ذهنىِ خودش هميشه مجبور به پيروى و دنبال كردنِ توالى ها هستش، و هميشه براى اين توالى به دنبالِ آغاز و پايان و مبداء و نهايتى ميگرده. انسان نميتونه قطعه قطعه و بريده بريده فكر كنه و درك و تصور كنه، مگر در افرادى كه دچارِ اختلالاتِ روانى ميشوند و درك و فهمى رو از زمان و توالى زمانى ندارن و دچار مشكل ميشن، به خصوص بيمارانى كه به اسكيزوفرنى دچار ميشن. پس واسه ى همين ذهنِ انسان دوست داره كه دنباله ى اين توالىِ زمانى رو بگيره و به عقب برگرده تا اينكه بتونه متوجه بشه مبداء و منشاء اون به كجا باز ميگرده و خالق چگونه اون رو خلق كرده...

….

+ به لحاظ وجودی ،زمان و مکان ،کدامیک مقدم بر دیگری است ؟

نمی توانیم ادعا کنیم که زمان و مکان یکی است .

بالاخره یکی بر دیگری مقدم است

نکته بعدی اینکه تعریف فلسفی ما از خدا چیست ؟

اگر نگاه ما در این سه امر مشخص نشود ،کماکان نگاه ما رازآلود باقی خواهد ماند

….

+ در مورد سوال اول به نظر می رسد که زمان از اهمیت بیشتری در ذهن انسان برخوردار است، بدین معنا که تصور هر شئ در ذهن آدمی همراه با زمانی فی نفسه برای شئ است حتی تصور خدا هم در ذهن انسان همینگونه است. . .اما در مورد مکان امر قدرى مشتبه است. به نظر می رسد مکان در ذهن انسان این حضور پيوسته مانند زمان را ندارد به عنوان مثال مفهومی مانند " محبت و مهر " را در ذهن تصور کنید آیا به محض " وجود " مکانی برای آن در ذهن مرجح می شود? خیر اما قابلیت نسبت به مکان و زمان را دارد

از لحاظ فلسفی خدا را می توان وجودی قدیم و " واجب الوجود " نامید و برای آن برهان اقامه کرد اما برای تطابق آن با خداي اديان ابراهیمی باید قدری تأمل کرد . . .

سلام در نگاه درون دينی در قرآن آمده است که " ما انسان را در بهتربن وجه و صورت آفريديم" منظور از صورت فقط صورت ظاهری نیست

….

+ یک مثال بزنم

یک حیوان که بدنیا می آید چه می شود؟

آیا یک فیل بدنیا می آید چه خواهد شد؟

دیگر حیوانات چطور؟

انسان چطور؟

نقطه مقابل کمال نقص است

مثال بزنم اگر ثروت را کمال بدانیم فقر نقص است

اگر حیات را کمال بدانیم مرگ نقص است

اگر سلامتی را کمال بدانیم بیماری نقص است

….

+ سلام.

این فکر کنم اشاره به اوج رشد عقلی و فهم و ادراک انسان داشته باشه. که در کهن سالی سیر نزولی دارد.

این رشد را در روان شناسی هم، هم پیاژه و هم لاکان توضیح داده اند.

دقیقش را متخصصان روان شناسی گروه بهتر می‌دانند.

….

+ به نظر من این آیه ناظر بر خصلت اخلاقی_دینی انسان داشته باشد به این صورت که قرار گرفتن در مسیر هدایت تشریعی انسان کمال می یابد به از آن صورت نیکوی طبیعی نازل خواهد کرد.

اما روانشناسی فارغ از حسن و قبح اخلاقی و دینی ناظر بر نحوه رشد انسان به صورت طبیعی است و نزول و سقوط نه مسیله ای اخلاقی بلکه مسئله ای ناظر بر سلامت است و آن هم سلامت روانی است، برای یک روانشناس مهم نیست که فرد چه چیزی انجام می دهد مهم این است که آن چیز چه تاثیری بر انسجام روانی و سلامتی درونی او دارد بر مبنای تعریفی که از سلامت دارد.

….

+ یعنی یک کودک یک لوح سفید است. درسته؟

و آنچه یاد می‌گیرد نتیجه ی دو امر است. هم اکتسابی. و‌ هم معرفتی که بذر آن در نهاد خود کودک هست و با رشد جسمی به کمال می‌رسد.

مثل دانش زبان مادری مثلا.

….

+ در روانشناسی معمولا دو نظریه مشهور لاک روسو با هم پذیرفته شده اند، لاک می گوید که روان کودک لوح سفیدی است که محیط بر آن نقش می زند، روسو می گوید این فطرت طبیعی کودک است که تعیین کنند شخصبت آینده اوست، طبعیت کودک از درون شکوفا می شود و صرفا باید موانع را از سر راه او برداشت،

این دو نظریه با هم پذیرفته شده اند و معتبرند و ترکیبی از این دو در کار تحقیق دانشمندان علم روانشناسی کاربرد دارد،

در واقع رشد هم محصول طبیعت انسان است و هم محیط او

….

+ بله. همین است که مثل آن مورد دختربچه هندی که در جنگل و با میمون ها بزرگ شده بود و گزارش ها را دیدیم هم کمی حالت های انسانی در او دیده می شد ولی زبان نه.

….

+ اگر مفهوم کمال (perfection) را در چارچوب یک نظریه اخلاقی فضیلت گرایانه صورت بندی کنید؛ مختص موجود مختار (مثلا انسان) است.

اگر هم آن را در چارچوب نظریه ای غایت انگارانه از طبیعت صورت بندی کنید، گستره بیشتری از موجودات مختار خواهد داشت.

در هر دو حالت موجودات مورد بحث کامل نبوده اند، مثلا باید قوای خود را به فعلیت برسانند.

….

+ بله دقیقا چنین پدیده ای موید هر دو نظریه است، لاک تجربه گراست بنابراین به هیچ امر فطری باور ندارد انسان محصول محیط است ولاغیر، می توان توضیح داد که آن دختر بچه محصول محیط خویش است، اما با نظریه فطری روسو هم می توان توضیح داد که جنبه های غریزی و غیرعقلانی انسان هم درصورت نبود مانع امکان بروز دارند، برای روسو محیط مانع رشد است و برای لاک محیط تنها امکان رشد.

….

+ عرض ادب

فکر نمیکنم همزمان دو نظریه را بشود پذیرفت.

چون هر دو از قیدهای حداکثری استفاده می کننده

مثلا نظریه لوح سفید تمام ویژگی ها را تحت تاثیر تربیت والدین و جامعه و فرهنگ و تجربه های زندگی می داند و برای همین به لوح سفید مشهور است که فکر می کنم در دنیای امروز افراد زیادی بر این باور نباشند‌

به طور مثال نطریه معروف دستور زبان زایشی از نوام چامسکی که می گوبد اصول و ساختار زبان در انسان به صورت ذاتی برنامه ریزی شده و محیط تنها نقش محرک را ایفا می کنند

آزمایش های مربوط به شباهت های دوقلوهای تک تخمکی که از بدو تولد جدا شدند و...و بسیاری شواهد دیگر حتی در سطح تجربه های روزانه نشان‌می دهد که نظریه لوح سفید از درجه اعتبار ساقط شده است.

….

+ بله. چامسکی با نظریه گشتاری زایشی پایه گذار این تفکر در روان‌شناسی زبان بود.

….

+ نه این طور نیست، وقتی صحبت از ساقط شدن درجه اعتبار است به این معناست که محیط هیچ تاثیری بر رشد ندارد، اگر حتی سخن از تاثیر ثانوی باشد و یا فرعی باز هم نظریه قابل دفاع است ، تا زمانی که یک نظریه شواهدی بر آن یافت می شود به حیات خود ادامه می دهد،

اینکه یک نظریه را در روانشناسی ب گزیده دانست مربوط به پارادیمی است که روانشناس بر می گزیند مثلا رفتار گرا که اصالت را به محیط می دهد. در حال حاظر نظریات تلفیقی در روانشناسی ارجح است، امروز هم سرشت (فطرت، طبیعت،ژنتیک) و هم محیط ( جامعه، خانواده، مدرسه، دین، فرهنگ و..) هر دو به عنوان عوامل رشد پذیرفته شده اند. و در واقع با هم در تعاملند.

….

+ بحث بنده در مورد نظریه لوح سفید است.

همین که شما از تاثیرات ژنتیک و محیط همزمان صحبت می ف مایید یعنی لوح سفید از درجه اعتبار ساقط شده است.

عرض کردم وقتی از کلمه ای مثل همه کلمات مطلق استفاده می شود و بعد یک مورد استثنا یا مثال نقض پیدا می شود خود به خود بی اعتبار می شود.

"ذهن آدمی به هنگام تولد همانند لوح سفیدی است که هیچگونه فکر ذاتی در آن نقش نبسته است.هر فکر و عقیده ای از راه تجربه و حواس حاصل می شود"

این نظریه لوح سفید است...

پس وقتی قرار به تاثیر ژنتیک هم هست باید نظریه لوح سفید اصلاح شود و چطور اصلاح می شود قید های حداکثری حذف شود

وقتی همه یا هیچ حذف شود دیگر نظریه لوح سفید نیست.می شود لوح سفید اصلاح شده!

کلمه لوح سفید خود معنای مطلق بودن را تداعی می کند.

وقتی قرار بر ترکیب دو دیدگاه باشد دیگر نمی توان ترکیب جدید را شامل تمام ویژگی های هر دو نظریه دانست بلکه نظریه جدیدی ست که همه ویژگی های نظریات قبلی را ندارد.

وقتی همه چیز را تحت تاثیر محیط ندانیم پس لوح سفیدی وجود نخواهد داشت.

….

+ یک نکته ی دیگر هم هست.

و آن از جنبه ای کاملا به موازات مبحث رشد آدمی (طبیعی/اکتسابی) است. و آن شعور حیوانات است.

که شاهد هستیم طی همین دهه های اخیر، حیواناتی که با انسان ها زندگی شهری داشته اند، خودشان را تا چه حد وفق داده اند و گویی رشد ویژه ای پیدا کرده اند. ما هر روز در فضای مجازی فیلم ها و عکس هایی از کارهای گربه ها و سگ ها و ... می‌بینیم. که برایمان عجیب و تحسین برانگیز است. حیواناتی نوزاد و نوپا که از صدای اتومبیل می‌ترسند. اینها بدون هیچ تجربه ای چه تداعی یا فهم پیشینی دارند؟ آیا آن مفاهیمی که یونگ درباره ی خرد جمعی و باورهای کهن الگوها مطرح کرده بود، در رفتارشناسی حیوانات هم می‌تواند قابل پرسش باشد؟ به گونه ای رشد تمدنی لااقل.

 

 *** از بیانات اعضا در تاریخ 27 مارس 2018 

 

 


برچسب‌ها: فیزیک, زمان, مکان, علم
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۷ساعت 12:4  توسط   | 
  بالا