|
چیستی ها
|
||
|
آرشیوی از برخی نظرات اعضای گروه های تلگرامی ما |
….
+ اصول عقلی شامل گذر زمان نمیشه
البته عقلیه محض
….
+ من متوجه جمله ات نشدم
اما هر امر غیر منطقی را با ارجاع دادن به ندانم گرایی هم موضعی نامطلوب هست
قوری چای راسل
….
+ من تایید کردم این موضوع رو که تجربه های مشترک وجود داره.
ولی اینکه در اختیار نیت یا هدف متافیزیکی باشه و یا کیفیتش به همان شکل باشه معلوم نیست
….
+ « تاریخ در نهایت توسط ایدهها مشخص میشود، و ایدهها حداقل در اصول، میتوانند تقریباً بلافاصله تغییر کنند.
هانس هرمان هوپ
#تاریخی_گری
….
+ البته دازاین او در یکی دو صفحه تقریبا آمده. اما خوب فهم هایدگر مرتبط است با فهم هگل و نیچه و فروید و هوسرل
….
+ فکر کنم راسل بود که گفت
اگر در یک جمع فلاسفه باشم و ازم بپرسن که آیا
اسب تک شاخ وجود دارد ،
نمیگم نه. میگم ندانم گرایم.
اما در یک جمع معمولی میگم اسب تک شاخ وجود ندارد.
مساله اینست که در علم
فرض میشود که آنچه اثر قابل مشاهده ( در معنای عام و علمی) ندارد ،وجود ندارد و دانشمند دنبال رد یا اثبات آن نیست.
امل در منطق و فلسفه ، مجبوریم حتی به چیزی مثل اسب تک شاخ ندانم گرا باشیم.
لذا درجه صدق گزاره ها در ذهن نسبی است.
مثلا ما نسبت به اینکه نانوایی سر کوچه مان نان سالم یا سمی تولید میکند ،منطقا باید ندانم گرا باشیم. ولی در عمل فرض را بر سالم بودن نان میگذاریم در حال اینکه دلیل منطقی کافی برای این فرض نداریم.
یا اگر زنگ خانه کسی را بزنیم و پاسخ ندهد فرض را بر نبودنش میگذاریم و...
ولی در مورد برخی دیگر گزاره ها بدلیل وجود باورهای دیگرمان ، چنین فرض هایی را برعکس میکنیم.
….
+ در مورد فقر فلسفی که راسل از ان یاد میکند تحقیق کنید
….
+ "من" رو بکار میبریم. حس نمیکنیم
….
+ دقیقا
تاریخ نتیجه اندیشه های انسانه که از کنش آگاهانه انسان نشات و شکل میگیره
میزس میگه
تاریخ توسط انسان ساخته شد. کنش آگاهانه افراد، چه بزرگ و چه کوچک، جهت حوادث را معین میسازد تا جایی که آن نتیجه کنش متقابل همه انسانها است... اما فرآیند تاریخی توسط این افراد یا هیچ فرد دیگری طراحی نشده است. بلکه آن، نتیجه ترکیب عمل آگاهانه همه افراد است
….
+ این یک متن فلسفی در ضد روح نیست.
این متن دلایلی را که باعث شده انسان به روح باورمند تبیین میکند و برخی دلایل را بدین شیوه ، از دست باورمندان روح خارج میکند.
این دقیقا شیوه ای است که میتوان باورهای متافیزیکی افراد را و دلایلشان را زیر سوال برد.
دقت کنید ، دلایل رد میشود ، نه نتیجه
….
+ بله متوجهم همین روش هم فلسفی نیست فقط اظهار نظری در نپذیرفتن دلایله رد فلسفی وحتی علمی نیست .
….
+ خب سوال این است که چرا هایدگر چیزی به نام Dasein را آورد؟ یا بهتره بگم دازاین او از کجا آمد؟ البته Das Dasein حرف تعریف Das دَس به اسامی خنثی تعلق دارد.
برای رسیدن به این هدف، لازمه تا مفهوم Das Man دَس من را بفهمیم، زیرا Dasein از Das Man می آید.
….
+ 3- بررسی علمی و فلسفی روح
پدیده روح در میان بسیاری از فلاسفه پیشین رایج بوده است تا اینکه کم کم فلاسفه کمتری به وجود آن معتقد شدند. باور به روح همچون باور به سایر چیزهای فراطبیعی از نظر تعدد باورمندان سیری کاملاً نزولی داشته است و امروزه بیش از هر زمان دیگری وجود روح توسط فلاسفه و دانشمندان انکار میشود.
3.1- تاریخچه ای مختصر از روح و تعاریف آن (4)
بررسی تاریخچه روح در فلسفه پیشاسقراطی را باید از هومر (در قرن 9 ام پیش از میلاد میزیسته است)، شاعری که آثار حماسی ایلیاد و ادیسه را به او نسبت میدهند و اساساً معلوم نیست که آیا چنین شخصی براستی در طول تاریخ وجود داشته است یا نه آغاز کرد. البته ممکن است در جاهای دیگر نیز فلاسفه و متفکرین دیگری به روح معتقد بوده باشند اما آنچه حداقل در مورد روح سر انجام به فلسفه فعلی غرب و حتی فلسفه اسلامی وارد شده است و تا امروز نیز همچنان وجود دارد بدون شک برگرفته شده از فلسفه یونان باستان است و بسیاری از باورهای باستانی در یونان نیز برگرفته از افسانه ها و اسطوره های یونانی همچون آثار هومر هستند. در اشعار هومر روح چیزی است که انسانها با جنگیدن آنرا به خطر می اندازند و در هنگام مرگ آنرا از دست میدهند، روح انسانها همان آخرین نفسی است که از تن یک جنگجوی در حال مرگ خارج میشود. روح در هنگام مرگ از بدن خارج میشود و به دنیای اموات میرود. بنابر این حضور روح شخص را از یک پیکر بیجان متفاوت میکند. اما این به آن معنی نیست که روح در بدن کار خاصی انجام میدهد. هومر هرگز نگفته است که روح فلان کار را انجام میدهد و مثلاً باعث هوشیاری انسان یا هر چیز دیگری است. در اشعار هومر تنها انسانها دارای روح میباشند و حیوانات روح ندارند.
نظریه تالس (639-546 پیش از میلاد). تالس دومین شخصی است که نظر او را پیرامون روح بررسی خواهیم کرد. علی رغم آنکه در اشعار هومر روح تنها به انسان تعلق میگیرد، تقریبا در تمام آثار یونانی متعلق به قرن پنجم پیش از میلاد مسیح روح که تنها جوهر حیات میباشد علاوه بر انسان به همه چیزهای زنده دیگر نیز اطلاق میشود، و روح همان تفاوت چیزهای زنده و غیر زنده است. و کلمه روح مترادف کلمه زنده به شمار میرود بعنوان مثال تالس معتقد بود مغناطیس یا کهربا به دلیل اینکه باعث حرکت آهن میشود زنده است و در نتیجه دارای روح است.
نظریه فیثاغورس (570-500 پیش از میلاد). او به ادامه حیات انسان پس از مرگ به واسطه رها شدن روح او از بدن اعتقاد داشت. زنوفان در مورد فیثاغورس گفته است که روزی از جایی رد میشده است و دیده است افرادی سگی را کتک میزنند، از آنها خواسته است آن سگ را کتک نزنند زیرا این سگ یکی از دوستان او بوده است که مرده است و او صدای روح دوستش را از آه و ناله این سگ شنیده است. فیثاغورس معتقد بود این روح دوستش است که ناله میکند نه سگ.
نظریه امپیدوکلوس (490-430 پیش از میلاد). وی از پیروان فیثاغورس همچون آناکساگوراس و دموکرتیوس گیاهان را موجودات زنده میدانست و در نتیجه معتقد بود گیاهان نیز دارای روح هستند و انسانها میتوانند با گیاهان روح رد و بدل کنند. امپیدوکلوس مدعی بود که در حیات پیشینش یک بته بوده است و البته پیش از آن یک پرنده و ماهی نیز بوده است.
نظریه هراکليوس (535-475 پیش از میلاد). هراکلیوس فیلسوف دیگری است که افکارش پیرامون روح متاثر از فیثاغورس بوده است و بسیار از او نقل قول میکند. هراکلیوس شاید اولین فیلسوفی باشد که علاوه بر حیات حرکت و خرد را نیز به وجود روحی که در سلامت و شرایط صحیح است نسبت داده است. هراکلیوس معتقد است «روح خشک، بهترین و هوشیار ترین است». او میگوید روح یک انسان مست مانند کودک خامی است که سکندری میخورد و نمیداند که به کجا میرود، هراکلویس معتقد بود که استفاده از مشروبات سکره آور روح انسان را خیس میکند و این خیسی روح حس های بدن را تخریب میکند. هراکلویس نیز مانند بسیاری از متفکران قرن پنجم و ششم پیش از میلاد معتقد بود روح ماهیتی مادی دارد اما از نوعی ویژه، برتر و کمیابتر از ماده، هوا و یا آتش ساخته شده است. هراکلیوس همچنین معتقد است روح و بدن انسان با یکدیگر دارای شباهت های بسیار هستند و تنها تفاوتشان در این است که روح از مواد برتری نسبت به بدن ساخته شده است، از این رو اساساً روح چیزی طبیعی به شمار میرفت نه فرا طبیعی.
نظریه افلاطون(427-347 پیش از میلاد). افلاطون شاگرد سقراط (470-399 پیش از میلاد) بوده است و قسمت زیادی از نوشتارهای اولیه افلاطون مربوط به نظریات سقراط میشود. میدانیم که سقراط به جرم کفر گویی در زمان خود اعدام شده است و از او هیچ کتابی باقی نمانده است، بنابر این ما سقراط را از زبان افلاطون میشناسیم. البته آنچه افلاطون به سقراط نسبت میدهد به نظر بسیاری از متخصصین لزوماً نظرات سقراط نیست، بلکه قطعاً افلاطون در بسیاری از موارد افکار خود را از زبان سقراط باز میگوید و او را به یک شخصیت داستانی تبدیل کرده است که در بازار و جاهای دیگر میرود و با مردمان مختلف پرسش و پاسخ میکند. بنابر این نظرات افلاطون پیرامون روح را میتوان در دو گروه از آثار او یافت، در آثار نخستین او که که احتمالاً از قول سقراط نظراتش را اعلام میکند و دوم در آثار موخر او که احتمالاً سقراط دیگر کاملا تنها یک شخصیت داستانی است.
سقراط بگونه ای از روح صحبت کرده است که گویا از دیدگاه او علاوه بر جوهر حیات بودن، روح ترکیبی از شخصیت و دانش قوه عقلانیت هر شخص نیز هست. نظرات سقراط واقعی یا سقراط خیالی افلاطون را میتوان در کتاب معروف افلاطون فیدو (Phaedo) که چهارمین و آخرین گفتمان سقراط با شاگردانش پیرامون حیات پس از مرگ را نقل میکند و صحنه مرگ او و نوشیدن جام شوکران را نیز تصویر میکند دریافت. فیدو که در میان هواداران سنتی افلاطون به کتاب «پیرامون روح» نیز مشهور بوده است، مانند نمایشنامه ای است که در آن دو تن از پیروان سقراط با نامهای سیمیاس (Simmias) و سبس (Cebes) که به زندان آمده اند تا او را به کمک کریتو (Crito) شاگرد دیگرش از زندان رهایی بخشند، با استادشان سقراط گفتگو میکنند. در گفتمانی که میان سقراط و شاگردانش انجام میگیرد آشکار میکند که باور اکثریت در آن دوران این بوده است که روح پدیده ای مادی است که پس از مرگ همچون دود و نفس پراکنده و در نتیجه نابود میشود.
در فیدو از سقراط چهار برهان برای جاودانگی روح آورده شده است که دارای اعتباری نیستند و بجز برهان آخر حتی مورد قبول مخاطبان سقراط نیز قرار نمیگیرند. سقراط در مورد روح دچار شک بوده است و دیدگاه مستحکمی در مورد آن نداشته است و خود از نارسا و غیر معتبر بودن نتیجه براهینش آگاه بوده است. در کتاب جمهوری افلاطون نیز میتوان به این واقعیت دست یافت، گلاکون (Glaucon) از سقراط میپرسد «آیا هنوز درنیافته ای که روح ما جاویدان است و هرگز از بین نخواهد رفت»؟ سقراط شگفت زده به گلاکون نگاه میکند و میگوید «به زئوس (خدای خدایان یونان باستان) قسم که نه، من چنین چیزی را در نیافته ام، آیا تو در آن موقعیت (علمی) هستی که چنین چیزی را با اطمینان ادعا کنی؟». سقراط تنها میخواسته است نشان دهد به احتمال زیاد بر خلاف باور رایج در آن دوران روح پدیده ای مادی همچون پیکر انسان نیست و چیزی متفاوت با سایر مواد است که قابل دیدن و یا بطور کلی حس کردن نیست، همچنین آنقدر که بدن و جسم در معرض تخریب شدن و نابود شدن قرار میگیرد روح به دلیل متفاوت بودن جنس اش به اگر در معرض تخریب شدن باشد حداقل به اندازه بدن در معرض تخریب شدن نیست و دوام بیشتری دارد، نه آنکه فنا ناپذیر و نابود ناشدنی باشد. سقراط همچنین معتقد است روح تجزیه شدنی نیست، یعنی از قسمتهای مختلف ریزتر پدید نیامده است. برهان چهارم سقراط که قوی تر از باقی براهین او است تلاش میکند این نظریه او را استحکام بیشتری بخشد. او با پیشفرض اینکه روح او احتمالاً چندین بار تناسخ یافته است و حیات بر روح مبتنی است استدلال میکند که روح فنا ناپذیر است، که البته به دلیل اینکه فرض وجود روح مورد توافق نیست، توضیح دادن و رد کردن نظر او در مورد حیات پس از مرگ بی ارتباط با این کنفرانس است.
بخش دوم نظریات افلاطون پیرامون روح را در کتاب مهم دیگر او که «جمهوری» نام دارد و برخی از خوانندگان سنتی آنرا کتاب «پیرامون عدالت» خوانده اند، میتوان یافت. در این کتاب، افلاطون نظریات متفاوتی با آنچه در فیدو آمده است نسبت به پدیده روح ابراز داشته است. افلاطون عدالت را حالت عالی روح میداند و به همین دلیل جمهوری نیز میتواند نور فراوانی بر نظریه افلاطون در مورد روح بتاباند. در این کتاب نیز روح هم جوهر حیات ارگانهای زنده به شمار میرود و هم جوهر عقلانیت و تمام فعالیتهای فکری بشری. سقراط خیالی در جمهوری استدلال میکند که عادل بودن همواره بهتر از ناعادل بودن است و این را ناشی از آن میداند که روح عادل از روح نا عادل همواره شاد تر است.
در کتاب چهارم جمهوری دیدگاه تازه ای نسبت به روح مطرح میشود، این دیدگاه تازه حاکی از آن است که روحی که وارد بدن میشود حداقل دارای سه جنبه است، خرد، جان و تمایل. در جمهوری میتوان اطلاعات زیادی راجع به هر کدام از این جنبه ها و اینکه روح چگونه کار میکند پیدا کرد. خرد از نظر افلاطون به دانش و حقیقت متصل است، برای درک بهتر این نظر باید با عقیده افلاطون در مورد حقیقت و تمثیل غار او آشنا شد. افلاطون معتقد است ما انسانها درون غاری هستیم و تنها سایه هایی از واقعیتهایی که خارج از غار وجود دارند و بر روی دیواره غار منعکس میشوند میتوانیم ببینیم. وی معتقد است هر آنچه ما میبینیم اصل آن چیز نیست، بلکه اصل آن چیز در دنیایی دیگر که دنیای حقیقی است وجود دارد و ما در دنیایی مجازی هستیم. حال منظور او از اینکه میگوید روح با حقیقت متصل است این است که روح انسان در بند این غار نیست و میتواند با دنیای حقایق رابطه برقرار کند. سقراط خیالی در جمهوری همچنین جنبه تمایل روح را بسیار در ارتباط به سکس، پول، غذا، نوشیدنی و غیره میداند. مهمترین تفاوتی که میان فیدو و جمهوری در تشریح مسئله روح وجود دارد نقش بیشتری است که افلاطون در جمهوری به جوهر حیات بودن روح داده است.
نظریه ارسطو (384-322 پیش از میلاد). نظر ارسطو که در کتاب «پیرامون روح» (5) بسیار از فلاسفه پیشین تکامل یافته تر است. ارسطو روح را در این کتاب خود از تمامی جنبه ها و فعالیتهایش بررسی کرده است. ارسطو معتقد است تمامی فعالیتهای حیاتی ارگانهای زنده بدن همچون حرکت، تغذیه، و تفکر با روح در ارتباط است و این ارتباط را در کتابش شرح میدهد. بنابر در نظریه ارسطو، روح نوعی ویژه از طبیعت است، که باعث تغییر و ایستایی در بدن موجودات زنده همچون حیوانات، گیاهان و انسان میشود. با توجه به اینکه روح در تئوری ارسطو خود عامل فعالیتهای حیاتی ارگانهای بدن است آشکار است که او نیز همانطور که در فیدو در مورد روح صحبت شده است، معتقد است روح چیزی مادی همچون بدن نیست.
مسئله دیگری که در نظریه ارسطو پیرامون روح دارای اهمیت است این است که ارسطو معتقد است روح برای انجام فعالیتهای حیاتی یاد شده نیاز به ارگانهای بدنی دارد، اما از آنجا که ارسطو هیچ ارگانی از بدن را مسئول تفکر نمیدانست، معتقد بود که تفکر تماماً توسط روح و بدون واسطه بدن و بطور مستقل انجام میگیرد، اما او معتقد است از آنجا که تقریباً در تمام فعالیتهای فکری انسانها حس کردن نیز دخیل است، ارگانهای حسی بدن (همچون چشم، گوش و…) نیز همواره باید در فعالیت باشند، بنابر این ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد نیست که روح میتواند بدون بدن وجود داشته باشد و به فعالیت خود ادامه دهد. همچنین از آثار ارسطو مشخص میشود که او قلب انسان را جایگاه روح میدانسته است، یعنی از نظر ارسطو روح عامل تفکر انسان است و در قلب هر انسانی جای دارد، شاید همین ایده یونانی باشد که به قرآن راه یافته است و سبب شده است اعراب جایگاه تفکر را در قلب بدانند (6).
نظریه اپیکروس (341-270 پیش از میلاد). اپیکروس یک اتم گرا (Atomist) است، و در بررسی روح نیز اتم گرایی خود را کنار نمیگذارد. او همه چیز بغیر از عدم، همه را در نهایت ساخته شده از اجزاء کوچکتر یعنی اتمها میداند. منابع مشخصی از اینکه اپیکروس روح را متشکل از چه اتمهایی میدانست وجود ندارد، او احتمالاً روح را ساخته شده از اتمهای آتش و یا باد و یا چیزهای مشابهی میدانسته است. اپیکروس که سعی میکرد گرما در بدن و بسیاری از چیزهای دیگر را همواره با معرفی کردن اتمهای مختلف توضیح دهد، و از آنجا که درک حسی در لیست اتمهای او به هیچ اتمی نسبت داده نشده بود گمان میکرد حس کردن و دریافت حسی از محیط (دیدن، بوییدن، شنیدن و…) نیز احتمالاً باید برخاسته از خواص و فعالیتهای مرموز اتمهایی همچون اتمهای روح باشد. در سنت اپیکروسی روح همچنین همان چیزی است که احساسات، تعقل و تمایلات را باعث میشود. بعنوان مثال لوکرتیوس از پیروان اپیکروسیسم، معتقد است که روح دو قسمت دارد، قسمت نخست قسمت خردمندی و عقلانیت است که او این قسمت را «ذهن» مینامد و قسمت دیگر آن قسمت غیر عقلانی و نابخردانه است، و مسئولیت دریافتهای حسی است که لوکرتیوس آنرا بطور مغشوشی «روح» مینامد. اپیکروس همچنین همچون برخی از دیگر از فلاسفه یاد شده روح را دلیل حرکت اعضای بدن نیز میداند. اپیکروس بعد از دموکرتیوس به ماده گرا بودن و انکار خدا معروف است.
نظریه رنه دکارت (1596-1650 میلادی). دکارت فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی از فلاسفه دیگری است که به وجود روح اعتقاد داشته است. دست آوردهای فلسفی دکارت در مورد روح در میان جوامع امروزی بشری بیش از هر باور دیگری در این مورد رایج هستند. در زمان دکارت چیزهای زیادی، از جمله حیات، حرکت و غیره به روح نسبت داده میشد رنه دکارت در زمستان سال 1631-32 به دنبال تجسّسات و مطالعات عدیده قبلی خود در ضمن اینکه مستقیماً به تشریح بدن جانداران اعم از حیوان یا انسانها میپرداخت، رساله ای با فرنام «انسان» را به زبان لاتین نوشت که این نوشته او برای اولین بار در سال 1662 میلادی. یعنی 12 سال بعد از فوت دکارت) در شهر لیدن هلند چاپ شده است. دکارت بعد از این مطالعات به این نتیجه رسید که دو کاربرد دیگر که به روح نسبت داده میشد یعنی حرکت و رشد در واقع به روح ارتباطی ندارند و بدن انسان و حیوانات میتوانند بدون وجود روح حرکت و رشد کنند.
اما وی کاربرد سومی که برای روح در زمان او وجود داشت یعنی روح عاقله و یا هوشیاری (Consciousness) را انکار نکرد. از نظر دکارت روح همان چیزی است که حس میکند (میبیند، میشنود، میبوید و…)، فکر میکند، به یاد می آورد، تخیل میکند، تصمیم میگیرد و نگران میشود (7). دیدگاه دکارت یعنی استقلال و جدایی ذهن از بدن به دوگانگی (Dualism) معروف است و این دیدگاه آنچنان که در آینده توضیح خواهیم داد اکنون توسط اکثر فلاسفه و دانشمندان به دلیل اینکه نمیتواند به بسیاری از مسائل پاسخ دهد دیدگاهی مردود شمرده میشود (8). دیدگاه دکارت در مورد دوگانگی ذهن و بدن پرسشی اساسی را مطرح میکند که در فلسفه ذهن با نام «مسئله بدن و ذهن» از آن یاد میشود و این مسئله از این قرار است که اگر ذهن (روح) از بدن جدا است، چگونه میتواند بر بدن تاثیر بگذارد و رابطه علی چگونه میتواند بین روح و بدن برقرار شود؟ یا بطور دقیقتر چگونه میتواند بر بدن و رفتار آن تاثیر بگذارد؟ و این پرسش از مهمترین مسائلی است که در مورد دیدگاه دکارت مطرح میشود.
دکارت که شخصی بسیار مذهبی بوده است و تمام تلاشهای خود را برای اثبات حقانیت باور دینی خود یعنی آیین کاتولیک ها انجام داده است برای یافتن پاسخ این پرسش دست به تلاشهای عملی نیز زده است، همانطور که گفته شد او در مطالعاتش به تشریح بدن انسانها در مرده شور خانه و حیوانات پرداخته است و سرانجام به این نتیجه رسیده است که روح از طریق غده صنوبری (9) که در مغز است با بدن رابطه برقرار میکند و از آن به بعد است که تصمیمات روح توسط «ارواح حرکتی» که در بدن وجود دارند موجب ترتیب اثر دادن به این تصمیمات روح میشوند. صاحبنظران معتقدند غده صنوبری مغز به این دلیل توجه دکارت را جلب کرده است که در سر انسان تمام اعضا بجز غده صنوبری، دو عضو بصورت قرینه موجود است، مثلا، دو چشم و دو گوش وجود دارد و غده صنوبری که شبیه حرف P است تنها عضو یکتا در سر انسان است، وی از آنجا که میدانست تجربیات ما یگانه هستند و دوگانه نیستند نتیجه گرفته است که روح باید از طریق این غده صنوبری با بدن رابطه برقرار کند زیرا در مغز قرینه ای برای آن وجود ندارد، و البته این دیدگاه امروزه از دیدگاه علمی بیشتر شبیه یک شوخی است.
آشکار است که این باورهای رنه دکارت برخاسته از نا آگاهی او از ساختمان مغز انسان بوده است و او همانطور که با مطالعه ماهیچه ها و استخوان های حیوانات و انسانها به این نتیجه رسید که روح عامل حرکت نیست اگر امروز وجود میداشت با مطالعه مغز انسان احتمالاً به این نتیجه میرسید که روح عامل هوشیاری نیز نیست و مغز به تنهایی این وظیفه را بر عهده دارد
البته رنه دکارت در تلاش برای اثبات خدا و قیامت در کتابی که به دانشگاه سوربن تقدیم کرد به نظر خود براهینی برای اثبات ادعای خود آورده است (10) اما این دلایل مدتها است که رد شده اند و منسوخ حساب میشوند و همچنین با داده های علمی نیز همخوانی ندارند. جدا نبودن عقلانیت انسان از بدن او بعد از اثبات حتی توسط عده ای از فلاسفه بیخدا اصلی برای اثبات عدم وجود خدا قرار میگیرد. دکارت حیوانات را دارای ذهن و هوشیاری نمیدانسته است و بنابر این آنها را عاری از روح میدانسته است، زیرا او هوشیاری را به داشتن زبان میدانسته است و البته با تردید گفته است که حیوانات دارای زبان نیستند و در نتیجه روحی ندارند و تنها ماشین هایی هستند که بسیار خوب طراحی شده اند. بنابر این دکارت روح را جوهر حیات نمیدانسته است و معتقد بوده است بدون روح نیز میتوان زنده بود اما نمیتوان هوشیاری داشت.
نظر امانوئل کانت(1724-1804 میلادی). امانوئل کانت فیلسوف خداباور دیگر نیز به وجود روح اعتقاد داشت اما معتقد بود روح را نمیتوان با خرد نشان داد و وجودش را اثبات کرد. اما او معتقد بود که انسان به ناچار باید به این نتیجه برسد که روح وجود دارد زیرا وجود روح برای توسعه دین و اخلاق ضرورت دارد. کانت بطور کلی معتقد است مسائلی همچون وجود خدا و روح و جاودانگی انسان در حوزه بحث نظری نیستند و نه میتوان وجود آنها را اثبات کرد و نه میتوان وجود آنها را رد کرد. البته نظریات کانت تنها در صورتی قابل توجه و تعمق است که سامانه فکری متافیزیکی ویژه وی مورد توافق و قبول باشد و معتبر شناخته شود.
3.2- تناقضات در تعریف روح
گذشته از تعاریف قدیمی روح، روح مسلماً آنگونه که خداباوران امروزی به آن معتقد هستند ماهیتی فیزیکی و طبیعی ندارد و مسئله ای ماوراء طبیعت است و تنها فراطبیعت گرایان میتوانند به وجود چنین چیزی اعتقاد داشته باشند. یعنی از دید کسانیکه طبیعت گرا هستند روح تنها به دلیل ماوراء طبیعی بودنش از هیچگونه ارزش علمی و فلسفی برخوردار نخواهد بود. اما مسئله ای که باید به آن توجه کرد این است که خداباوران از طرفی معتقدند روح پدیده ای غیر مادی است و از طرف دیگر معتقدند روح در بدن انسان است. یعنی برای روح مکان و جایی را تعریف میکنند و این تناقضی آشکار است. چیزی که حالتی طبیعی و مادی نداشته باشد نمیتواند «درون» چیز دیگری (یا حداقل درون چیز طبیعی و یا مادی دیگری) قرار بگیرد. تنها چیزهایی میتوانند درون چیزهای دیگر قرار بگیرند که فضا اشغال میکنند. و چیزهایی که فضا اشغال میکنند یقیناً طبیعی هستند. بنابر این روح از آنجا که نمیتواند هم طبیعی و هم غیر طبیعی باشد، با فرض اینکه میتواند «درون» بدن باشد اساساً در تعریف خود دارای تناقض است.
وقتی کسی میگوید قلب در بدن است، این بدان معنی است که برای قلب جایگاهی در بدن وجود دارد که معمولاً آن جایگاه در سینه و سمت چپ است. حال وقتی خداباوران میگویند روح در بدن است نیز باید بگویند روح در کجای بدن است؟ اگر بگویند روح در تمام بدن هست، باید به این نتیجه رسید که وقتی اعضای بدن شخصی قطع میشود، قسمتی از روح او نیز قطع میشود و آن شخص دارای دو روح میشود و قسمتی از روح او از بدن کنده میشود. همچنین لابد وقتی اعضای بدن دو شخص با یکدیگر تعویض میشوند مقداری از روح آن دو نیز با یکدیگر تعویض میشوند، آشکار است که این باوری پوچ است.
از طرفی دیگر برای روح مسائل بسیار عجیبی همچون حرکت مطرح میشود. میگویند روح انسان بعد از مرگ به سمت خدا بازمیگردد. این جمله به این معنی است که خداوند در نقطه ای قرار گرفته است و روح در نقطه ای دیگر و این روح باید آن مسیر را طی کند تا بخدا برسد. بازهم برای روح جا و مکان در نظر گرفته شده است. حرکت کردن پدیده ای کاملاً فیزیکی است. رفتن روح از نقطه ای به نقطه دیگر به معنی این است که روح در زمان و مکان محصور است، و چنین چیزی لزوماً چیزی طبیعی است. درحالی که روح بر طبق تعریف چیزی غیر طبیعی است. حتی برخی از خداباوران معتقدند روح انسان پرواز میکند. پرواز کردن نیز عملی است که برای غلبه بر جاذبه زمین انجام میگیرد، جاذبه زمین چگونه میتواند بر روی پدیده ای غیر مادی تاثیر بگذارد؟ همچنین بسیاری از خداباوران معتقدند که روح به بدن انسان دمیده میشود، آیا چیز غیر مادی را میتوان دمید؟ آشکار است که خداباوران در تصورشان از روح بسیار خام و گیج هستند و این تناقضات نشان میدهد که خود نمیدانند به چه باور دارند. و همچنین آَشکار است که بنابر اصل تناقض چیزی که درون خود تناقضی داشته باشد نمیتواند وجود داشته باشد، در نتیجه وجود این دسته از تناقضات در تعریف روح، باعث میشود که وجود روح محال باشد.
3.3- آیا حیات انسان به روح انسان وابسته است؟
همانطور که گفته شد یکی از اصلی ترین دلایلی که باعث شد انسانها روح را اختراع کنند، تلاش آنها برای توضیح دادن مسئله حیات بود. وابسته دانستن روح و حیات انسان به یکدیگر مانند آن است که انسان را ماشینی فرض کنیم که تا زمانی که روح در آن است کار میکند و به مجرد اینکه روح از بدن خارج شود از کار می افتد. این دیدگاه البته در گذشته مورد تایید بسیاری از فلاسفه و دانشمندان بوده است اما امروزه دیگر چندان ارزش علمی ندارد. همانطور که گفته شد خداباوران بسیاری معتقدند که در هنگام مرگ روح انسان از بدنش خارج میشود و به دنیای دیگر میرود. در مورد خارج شدن روح از بدن انسان پرسشهای زیادی مطرح میشود. روح انسان به کدام یک از ارگانهای بدن در ارتباط است و چه زمانی بدن را ترک میکند؟
خداباوران معتقدند پس از مرگ روح پیوند خود را با بدن قطع میکند و یا از بدن خارج میشود، پرسش این است که آیا روح زمانی که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند؟ یا در زمانی که مغز انسان از کار بایستد؟ بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟ آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟ در برخی از مواقع افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ اگر در چنین شرایطی مغز شخصی عوض شود، او به حیات خود ادامه خواهد داد. زیرا تنها مشکل بدن او مغز او است. اما اگر این مشکل حل نشود او بلافاصله بعد از قطع شدن منبع تغذیه بدنش خواهد مرد.
تکلیف کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟ آیا روح این افراد با هم عوض میشود؟ احتمالاً در چند دهه آینده پزشکان قادر خواهند بود که مغز انسانها را نیز با یکدیگر عوض کنند. در آن شرایط بر سر روح چه می آید؟ اگر مغز انسانی از کالبدی به کالبد دیگر وارد شود آیا روح آندو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟ اگر تمام اعضای بدن یک انسان از جمله مغز او به اشخاص دیگر پیوند زده شوند بر سر روح او چه خواهد آمد؟ آشکار است که در مسئله خارج شدن روح از بدن با پیشرفت علوم پزشکی و قابلیت تعویض اعضای بدن تناقضات بسیاری دیده میشود. آیا دوقلوهای به هم چسبیده دو روح دارند؟ اگر یک روح دارند، بعد از جداسازی آنها در صورتیکه جراحی موفقیت آمیز باشد چه بر سر روحشان خواهد آمد؟ آیا این روح نیز جراحی خواهد شد؟ و اگر دو روح دارند چگونه است که رفتن روح یکی از آنها از کالبدشان معمولا باعث بیرون رفتن روح دیگری نیز میشود؟ آیا میتوان دو روح را در یک بدن قرار داد؟ امروزه میدانیم که اگر با یک جسم برنده، جسم پینه ای (Corpus Callosum)، توده ای از عصبهای مغزی که دو نیمکره مغز را به یکدیگر وصل میکنند را ببریم دو ذهن متفاوت و مستقل خواهیم داشت (11)، آیا در این زمان روح شخص نیز تبدیل به دو روح میشود؟
تا زمان معینی پس از مرگ بسیاری از اعضای بدن هنوز میتوانند کار کنند، و میتوان این اعضا را به بقیه بیماران پیوند زد، اگر روح با مرگ بدن را ترک میکند چگونه است که بسیاری از اعضای بدن پس از ترک روح از بدن همچنان کار میکنند؟ چرا ناخنها و موهای افراد مرده تا مدتی پس از مرگ آن شخص نیز به رشد خود ادامه میدهند؟ حتی در بسیاری از مواقع میتوان اعضای بدن را بدون داخل کردن آنها در بدنی دیگر، با ایجاد شرایط مصنوعی آزمایشگاهی زنده نگاه داشت، بعنوان مثال تقریباً همه میدانند که سلولهای خونی را میتوان بیرون از بدن نیز زنده نگه داشت، بدن به غیر از سلول چیز دیگری ندارد و سلول برای زیستن به عوامل مشخصی همچون اکسیژن و مواد غذایی نیازمند است که میتوان با ایجاد مصنوعی آن عوامل هر سلول را زنده نگاه داشت، بنابر این در تئوری زنده نگه داشتن تمامی اعضای بدن ممکن است، اما در عمل ایجاد شرایط مصنوعی برای برخی از آنها هنوز به دلیل ضعف فن آوری پزشکی میسر نشده است.
برای پزشکان این مسئله مانند روز روشن است که در آینده بسیار نزدیک بانکهای اعضای بدن ایجاد خواهد شد تا افراد بتوانند اعضای بدن را که دچار مشکلاتی میشوند با اعضای بدن مردگانی که اعضای بدنشان را زنده نگه داشته اند عوض کنند. در تئوری اگر بتوان چنین کاری را در مورد تمامی اعضای بدن انجام داد، میتوان انسانی را بطور موقت کشت و در آینده او را دوباره زنده کرد. اعضای بدن انسانها را میتوان بگونه ای بسیار شبیه (12) از روی ساختار سلولی همانند سازی (Cloning) کرد. این مسائل همگی بیانگر آن هستند که اطلاعات پزشکی و دانش بشر از آناتومی بدنش باعث بوجود آمدن تناقضات بسیار در وجود روح بعنوان جوهر حیات شده است، و این تناقضات را تنها با تعریف علمی حیات که تعریفی کاملاً طبیعی و غیر وابسته به ماوراء طبیعت و روح و خدا است تا حدود زیادی حل کرد.
در باورهای قرآنی حیات انسان مبتنی بر روح او و خارج شدن روح او در دست الله است و روح تنها در زمانی از بدن خارج خواهد شد که الله چنین اجازه ای به آن بدهد (13)، و همچنین زمان خارج شدن روح از بدن و مرگ انسان در لوح محفوظی در نزد خدا از پیش مقرر شده است. این درحالی است که امروز به دلیل پیشرفت مسائل پزشکی و بهداشتی میزان عمر انسانها بسیار بیشتر شده است و همچنان رشدی فزاینده دارد. چگونه است که الله برای انسانهای پیشین عمر کوتاه تری و برای انسانهای امروزی عمری بلند تر مقرر کرده است؟ آیا خارج شدن روح از بدن دلیل مرگ است و یا اختلال در یکی یا تعدادی بیشتر از ارگانهای حیاتی بدن؟ آیا عوامل طبیعی است که باعث طولانی شدن حیات بشر شده است یا ارواح و اشباح و روابطی که موجودی موهوم همچون الله برایشان در نظر داشته است؟ جالب است که افراد در کشورهای مختلف دوران حیات بیشتری دارند، مردم در سوئد و ژاپن و آمریکا عمر طولانی تری نسبت به مردم قم و مکه و مشهد دارند. آیا شرایط زیست محیطی است که باعث میشود افراد مدت بیشتری را عمر کنند و یا الله در نوشتن میزان عمر افراد در آن کتابچه مسخره اش دچار تبعیض نژادی شده است و برای کفار ساکن آمریکا و ژاپن و سوئد عمر بیشتری بریده است؟ انتخاب با شما است، آشکار است که هر انسان خردگرا و معقولی توضیحات علمی را به داستانهای کودکانه دینی ترجیح میدهد.
علاوه بر مسئله خارج شدن روح از بدن در داخل شدن روح به بدن نیز پرسشهای بسیاری وجود دارد. اگر روح جوهری لازم برای حیات است چرا فقط انسانها باید روح داشته باشند؟ تمام موجودات زنده در این صورت باید دارای روح باشند. و این مسئله به تک سلولی ها نیز کشیده میشود. مسئله آنجا جالبتر میشود که این تک سلولی ها به مرور زمان تکامل یافته و موجودات پر سلولی را ایجاد کنند. آیا ارواح هر کدام از این تک سلولی ها با یکدیگر جمع میشوند و روح بزرگتری را برای جانور پر سلولی ایجاد میکنند؟ یعنی آیا ارواح نیز با یکدیگر جمع پذیرند؟ در هنگام تولد انسان چه زمانی روح به بدن او وارد میشود؟ در کدام مرحله از مراحل رشد جنین خداوند روح را در وجود او فوت میکند؟ آیا در هنگام باردار شدن یک تخمک است که روح به تخمک فوت میشود؟ اگر اینگونه است باید توجه داشت که در برخی از موارد تخمک بعد از بارور شدن تقسیم بر دو تخمک دیگر میشود و باعث بوجود آمدن دو جنین و گاهی تقسیم بر شش تخمک بارور شده و باعث تولید شش جنین میشود. آیا روح نیز با این تقسیم شدن، تقسیم و تکه تکه میشود؟
طول عمر انسانها با پیشرفت علوم و بهداشت بیشتر شده است، انسانها بطور محسوسی از گذشته بیشتر زندگی میکنند، عمر انسانها در 100 سال گذشته بطور متوسط 20 سال افزایش پیدا کرده است و این تنها به این دلیل است که شرایط زیستن بهتری برای زیستن انسان بوجود آمده است. انسانها در سال 1997 بین 70 تا 80 سال بطور متوسط زندگی میکنند، این در حالی است که در سال 1900 بین 45 تا 50 سال زندگی میکردند (14). در آینده نیز احتمال آن میرود که انسانها بتوانند بسیار بیشتر زندگی کنند. حال انتخاب شما کدام است؟ آیا با این اوصاف باید اعتقاد داشت که خداوند در قرون اخیر در قراخواندن روح از بدن انسان درنگ بیشتری کرده است و حضرت عزرائیل را دیرتر برای گرفتن جان انسانها و خارج کردن روح از بدن ارسال میکند؟ یا اینکه حیات آدمی مسئله ای کاملا مادی و مرتبط با شرایط محیطی و بدن او است؟ آشکار است که قضیه ورود و خروج روح از بدن کاملا یک داستان کودکانه و خرافه ای مضحک است.
پیشرفتهای سریع در بیولوژی و ژنتیک باعث شده است مسئله حیات امروزه بسیار روشنتر از آنچه در گذشته بوده است باشد. ژنها نقشه هایی هستند که سلولها بر اساس آنها ساخته شده و در کنار یکدیگر قرار میگیرند. ژنها نیز خود موادی شیمیایی هستند که توسط انتخاب طبیعی (15) در امتداد زمان تکامل می یابند. ایجاد تغییرات در ژنتیک باعث بوجود آمدن موجودات متفاوتی میشود. ممکن است برای انسانها این بسیار تکان دهنده باشد که تقریباً 99% DNA یک انسان با ژنهای یک بوزینه مشترک است و تنها همان 1 درصد باقیمانده است که باعث میشود انسان، انسان باشد و بوزینه بوزینه (16) و این مسئله هم اکنون که ژنهای هر موجود زنده را میتوان رمزگشایی کرد و همچون کتابی مورد مطالعه قرار داد به همان اندازه در نزد دانشمندان واضح است که رابطه تبدیل انرژی به ماده انیشتن برای آنان واضح است. برای بیولوژیستهای مدرن امروزی بسیار روشن و واضح است که مسئله حیات را میتوان در حد فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی کاهش داد و کاملاً آنرا از لحاظ طبیعی شرح داد و هیچ نیازی به داستانسرایی و یاری طلبیدن از اشباح و ارواح در این علم، برای توضیح مسئله حیات وجود ندارد. اگر یک بیولوژیست بگوید وقتی روح به کالبد وارد شود، آن کالبد زنده میشود و اگر خارج شود آن کالبد میمیرد، بقیه بیولوژیستها در سلامت فکری او شک خواهند کرد، زیرا ماوراء الطبیعت به دلیل غیر علمی بودنش از دنیای علم اخراج شده است اما اینگونه توضیحات که امروز منحصر به افراد دین خوی است، در میان قدما جایگاه و ارزش علمی داشته است. برای بیولوژیستها هیچ چیز مانند «نیروی حیات» و یا موجودات مرموز و نیروهای مرموز معنی نمیدهد و نیازی به وجود آنها هم دیده نمیشود. اما برای کسانیکه اطلاعی از بیولوژی ندارند و مدتها مشتری خرافات دینی بوده اند درک این مسئله دشوار است.
برای بوجود آمدن یک موجود زنده اساساً هرگز نیازی به حضور روح وجود ندارد، امروزه میتوان موجودات زنده تک سلولی را تنها از مواد شیمیایی ساخت (17) و همچنین هم اکنون میتوان عمل لقاح را بطور مصنوعی در آزمایشگاه انجام داد و سپس با قرار دادن آن در رحم مادر، باعث بدنیا آمدن یک نوزاد جدید شد. انتظار میرود تا چند سال آینده بتوان رحم مصنوعی را نیز ایجاد کرد و بدون نیاز به انسان، انسان جدیدی را تولید کرد و حتی نطفه را نیز بطور مصنوعی ساخت و یا تغییر داد. با در نظر گرفتن این مسائل نابخردانه است اگر تصور کنیم مسئله حیات نیازمند به وجود روح است، مگر اینکه تصور کنیم خداوند نشسته است تا ببیند در کجا حیاتی در حال شکل گرفتن است و در کدام آزمایشگاه دانشمندان مشغول ایجاد حیات هستند، تا اندکی در آن از روح خود فوت کند.
علاوه بر مسائلی که مطرح شد، ارتباط روح با حیات انسانی مباحث اخلاقی مفصلی را نیز به همراه می آورد. بعنوان مثال کدام خدای ظالمی ممکن است روح را به بدن کودکان عقب مانده بفرستد؟ چرا باید خداوند روح را به بدن کودک ناقص الخلقه بفرستد؟ چرا خداوند روح را به جنینی که قرار است تنها چند ساعت پس از زنده شدن بمیرد بفرستد؟ چرا خداوند بچه هایی که دست و پا ندارند را حیات میبخشد؟ اگر خداوند از بچه هایی که از طریق تماس جنسی غیر مشروع از لحاظ دینی مخالف است چرا به بدن چنین بچه هایی روح میفرستد؟ آیا این مسائل با نیک بودن و مهربان بودن خداوند در تضاد نیست؟ ممکن است خداباوران فاسد الاخلاق که همواره آشکار ترین مسائل اخلاقی را زیر سوال میبیرند و به فاسد ترین موجود ممکن که همان خدایشان باشد «نیک» میگویند بگویند، خوب ما چه میدانیم؟ حتماً حکمتی در کار است. حتماً خیری در کار بوده است. اما این حتم را خداباوران از کجا آورده اند؟ اگر ما نمیدانیم که چنین مسائلی موجب شر است (که میدانیم اما خداباوران منکر حقایق اخلاقی این چنینی هستند چون به ضرر باورهای خرافیشان تمام میشود) از کجا میدانیم که موجب خیر است؟ چرا خداباوران نادانی خود را به سود خداباوری تمام میکنند؟ همانگونه که تمام مسائلی که در واقعیت شر هستند و در صورت وجود خدا معلول رفتار خدای خداباوران است، توسط خداباوران انکار شده و خیر خوانده میشود، تمامی مسائلی که آنها آنرا خیر میشمارند نیز میتواند شر به شمار آید. اگر فرض بر نادانی انسان و نادیده گرفتن نظام اخلاقی درونی و اجتماعی انسان باشد، دیگر از کجا میتوان فهمید آنچه خدا کرده است خوب است یا بد؟ بنابر این اساساً مرتبط دانستن روح با حیات، و امتیاز صدور روح را منحصر به خدا دانستن در تناقض با فرض نیک سرشت بودن خدا است و خدای نیک سرش نمیتواند منبع روح و حیات باشد.
….
+ اما در ترجمه های فارسی ، دا را جدا و زاین را جدا تعریف کردند
….
+ تا باورتان چه باشد.
اگر کسی مثلا بگوید.
من خواب میبینم ،پس روح وجود دارد.😁
آنگاه با تشریح خواب از طریق کارکرد مغز ، موضوع روشن میشود.
و لذا این دلیل از مجموعه دلایل باور به روح محذوف میشود.
کار علم همین است.
نه میتواند باورهای ما را رد کند نه اثبات.
….
+ 3.4- آیا هوشیاری (Consciousness) انسان به روح وابسته است؟ (18)
همانطور که از تاریخچه اعتقاد به روح پیداست، از اصلی ترین دلایل اعتقاد به روح، این گمان بوده است که هوشیاری انسان وابسته به وجود روح او است، قالب باورمندان به پدیده روح ادعا کرده و میکنند که میان ذهن (Mind) انسان و مغز او تفاوت است و تفکر و هوشیاری او برخاسته از مغز او نیست، بلکه ناشی از روح او است. اما این دیدگاه امروز چندان دارای ارزش علمی نیست و با واقعیت های علمی سازگاری ندارد. بررسی ها و تحقیقات مختلف علمی که محصول آخرین پیشرفتها در زمینه تکنولوژی پزشکی است هر روز بیشتر از دیروز نشان میدهند که حتی احساسات و عواطف انسان نیز مستقیماً برخاسته از فعالیتهای فیزیکی مغز او است.
بسیاری از فلاسفه و دانشمندان در گذشته تصور میکردند مغز و ذهن انسان از یکدیگر جدا و مستقل هستند اما هرچه تکنولوژی مشاهده و آزمایش مغز (بویژه Nuclear Magnetic Resonance ،Positron emission tomography scanning و مطالعات مربوط به جریان خون در مخ) پیشرفت کرد، بررسی و زیر نظر گرفتن دقیقتر مغز در هنگام اتفاقات احساسی و غیره میسر شد و در نتیجه در نظر دانشمندان تفاوت میان ذهن و مغز کمتر و کمتر شده است و هر روز بیشتر از گذشته مشخص شده است که زبان، فعالیتهای فکری و حسی و حتی شخصیت انسانها همه و همه ناشی از فعالیت مغز او هستند.
لذا اکثر دانشمندان رشته های مربوط به مطالعه مغز معتقد هستند که هوشیاری انسانها برخاسته از فعالیت مغز آنان است. بعنوان مثال باور علمی بر این است که پردازشهای انسان برای مهارتهای زبانی در نیمکره سمت چپ مغز او انجام میگیرد، قسمتهای مربوط به سخن گفتن بر روی قشر تازه مخ (Neocortex) و فعالیتهای مربوط به دیدن در نیمکره سمت راست. رسیدن آسیب به بادامه مغز سبب اخلال در حافظه اعلانی (Declarative Memory) میشود.
گلدستین (Goldstein) معتقد بود تحریک کردن بخشهایی از نیمکره چپی مغز، موجب ایجاد ترس و استرس در یک شخص میشود. وابستگی رفتارهای انسانها به ساختمان مغزشان تا آنجا پیش میرود که رابرت هار (19) معتقد است مغز برخی از مجرمین خطرناک با سایر انسانها بطور آشکاری تفاوتهای فیزیکی دارد، مثلاً در مغز این بیماران اتفاقهایی که در بخش مربوط به مهارتهای زبانی مغز می افتد با مغز سایر انسانها متفاوت است. این افراد به آسانی حوصله شان سر میرود و کلافه میشوند، و با اینکه قوانین اجتماع را میشناسند از شکستن آنها لذت میبرند و احساس گناهی نمیکنند. (20) بنابر این با توجه به تمام این مطالعات میتوان گفت که عواطف انسانی نیز همچون هوشیاری او کاملاً محصول فعالیتهای بدنی او و بطور دقیقتر مغز او هستند و هرگاه انسانی عواطف و احساساتی از خود نشان میدهد تغییرات ویژه ای در سیستم عصبی و ساختمان مغز او رخ میدهد، که شاید بتوان در آینده با شبیه سازی کردن این تغییرات باعث شد همان عواطف و احساسات در انسان بروز یابد.
در مورد ریشه و شالوده هوشیاری انسان دو دیدگاه علمی، بر سایر دیدگاه ها چیرگی دارند، یک دیدگاه فیزیکی کاهش گری (Reductionism) است. کاهش گری بطور کلی در علم به این معنی است که طبیعت چیزهای پیچیده را میتوان با بررسی طبیعت اجزاء تشکیل دهنده آنها تشخیص داد، بنابر این در نوروساینس کسانیکه خود را پیرو این اندیشه میدانند معتقدند که رفتار مغز و بطور کلی تمام فعالیتهای مغزی بشری از جمله هوشیاری، تعقل، احساسات، عواطف و غیره را میتوان در رفتار سلولهای مغزی جستجو کرد. از مهمترین پشتیبانان این تئوری فرانسیس کریک (1916-2004) کاشف DNA انسان است که به دلیل این اکتشاف خود جایزه نوبل را در سال (1962) بطور مشترک با دانشمندان دیگری به خود اختصاص داد.
فرانسیس کریک بعدها به نوروساینس رو آورد و بسیاری معتقدند که بیخدایی او باعث شد به این علم روی بیاورد. آخرین کتاب او «فرضیه حیرت انگیز» (21) بطور کامل به این قضیه میپردازد و فرضیه روح را از دیدگاه علمی به نقد میکشد. کریک معتقد است «شما هیچ چیز نیستید به غیر از مشتی اعصاب» و «شما چیزی نیستید… مگر رفتار تعداد زیادی از گروه های عصبی و مولکولهای وابسته به فعالیتهای عصبی». کریک و طرفداران اندیشه او معتقدند هوشیاری انسان ناشی از ارتباطات هیپوتلاموسی و لایه های قشری مغز است و تنها در صورتی وجود خواهد داشت که برخی از ناحیه های قشری (شامل ناحیه شماره 4 و 6) مدارهای ارتعاشی داشته باشند.
دیدگاه دیگری که در مورد مغز و کاربرد آن مطرح است، دیدگاه فیزیکی غیر کاهش گری است، معتقدان به این گرایش باور ندارند که با نگاه کردن به تک تک سلولها و مولکولهای مغز میتوان به ماهیت هوشیاری انسان پی برد. راجر ولکات اسپری (22) بیولوژیست دیگر که او نیز جایزه نوبل در رشته پزشکی را به خود اختصاص داد از مهمترین پشتیبانان این تئوری است. وی معتقد است هوشیاری یک ویژگی برون آمده از مغز است، اما بر اساس این دیدگاه به هیچ عنوان با کاهش گری نمیتوان به ماهیت واقعی هوشیاری انسان پی برد. هوشیاری یک رابطه متقابل با مغز دارد و این رابطه را میتوان در اتفاقاتی که در مخ می افتد دید، بر اساس این باور، هوشیاری انسان در مغز تجسد می یابد، این دیدگاه را به هیچ عنوان نباید با دوگانگی که دکارت مطرح کرده است و در همین نوشتار پیرامون آن توضیحاتی داده شد اشتباه گرفت. این دیدگاه فعالیتهای مغزی و روانی را فعالیتهای درونی و برونی یک مجموعه از اتفاقات پیچیده میداند که در مجموع هوشیاری انسان را نتیجه میدهد.
در حال حاضر رایج ترین باور در میان فلاسفه ذهن و متخصصان رشته های علمی این باور است که ذهن انسان همچون نرم افزار و بدن (مغز) انسان همچون سخت افزار است و این دو بر روی هم هوشیاری انسان را نشان میدهند، و باور به جدا بودن هوشیاری و ذهن از بدن دیگر باوری کهنه است که دکارت در آن نقش آدمی کاهی را بازی میکند. کنجکاوی انسانها در مورد ذهن، و اینکه چگونه ذهن انسان با بدن او در ارتباط است همواره مسئله ای بحث بر انگیز بوده است و فلاسفه مختلفی از افلاطون، ارسطو گرفته تا دکارت تقریباً هر کدام به نوعی از دوگانگی روی آورده اند. در 200 سال گذشته شواهد علمی انباشته شده روی هم بطور پیوسته و در 40 سال گذشته با دقت بسیار بالا و شتاب بیشتر فاصله و تفاوت میان ذهن و مغز را کم کرده است. در حالی که تحقیقات بسیار پیچیده مولکولی و روانی همچنان ادامه دارند هم اکنون کاملاً واضح است که هر زمان چیزی در ذهن رخ میدهد، تغییری نیز در مغز حاصل میشود و برعکس.
یکی از استدلالهای رایج برای اثبات وجود که به دلیل راه یافتن به کتابهای درسی در میان مردم نیز رواج یافته است این است که سلولهای بدن بعد از مدتی بطور کامل تغییر پیدا میکنند و انسان از لحاظ مادی به موجودی دیگر تبدیل میشود. بعنوان مثال اگر شخصی در 18 سالگی مرتکب جرمی شود این شخص در 40 سالگی تقریباً تمامی سلولهای بدنش عوض شده است و دیگر همان انسان پیشین نیست، از همین روی لزوماً بعد دیگری از انسان وجود دارد و آن بعد روحانی و معنوی او است.
این استدلال بسیار مضحک است، از نظر سازندگان این استدلال اگر دست کسی در 20 سالگی قطع شود، نمیتوان او را در 40 سالگی نیز تنها به دلیل اینکه تمام سلولهای بدنش عوض شده دوباره شناخت و فهمید که این انسان همان انسان است. این استدلال تلاش دارد بگوید که برای اینکه انسانها بتوانند خودشان بمانند حتماً باید یک سری ویژگیهای بدنی آنها ثابت بماند، و البته به اشتباه تصور شده است که با فرض تغییر یافتن تمامی سلولهای بدن، دیگر هیچ چیز در بدن ثابت نخواهد ماند. این درحالی است که سلولهای بدن از روی اطلاعات ژنتیکی وراثتی ساخته و حتی اداره میشوند، یعنی بدن را میتوان همچون یک رایانه دارای سخت افزار و نرم افزار دانست، تغییر یافتن سخت افزار بدن لزوماً باعث تغییر یافتن نرم افزار بدن نمیشود، با مرگ هر سلولی اطلاعات ژنتیکی برای تشکیل سلولی که همان وظایف را بر عهده دارد برای جایگزین شدن سلولهای بعدی فراهم آمده است. درست مانند اینکه سخت دیسک رایانه ای را عوض کنیم اما اطلاعات آن رایانه را عوض نکنیم. در چنین شرایطی میتوانیم تصور کنیم که این رایانه همان رایانه است که از قبل وجود داشته است، و این انسان نیز همان انسان پیشین است. لازم به ذکر است اطلاعات ژنتیکی نیز همچون نرم افزارهای رایانه ای ماهیتی کاملا مادی و سخت افزاری دارند و بدون وجود سخت افزار نمیتوانند وجود داشته باشند.
بدن انسان از این نظر کاملاً شبیه رایانه و یا هر ماشین الکترونیکی دیگری هستند. امروزه توسعه دانش در زمینه ذهن (هوش) مصنوعی (Artificial Intelligence) و الگوریتمهایی که خود را میتوانند ترمیم کنند در فلسفه ذهن تحولات شگرفی را حاصل کرده اند و همانگونه که گفته شد بسیاری از دانشمندان معتقدند ذهن و بدن درست همانند سخت افزار و نرم افزار کامپیوتر هستند.
….
+ منشا فرض روح، ذهن، من، میتونه این باشه: ما اسمها رو بر اساس الگوی نام-شئ بکار میبریم و وقتی "من" رو بکار میبریم لزوما این "من" مصادف با جسم ما نیست. لذا برای این اسم هم چیزی فرض میگیریم. چیزی که جسم نیست اما جسم نمایی از اونه.
….
+ لطفا به این تصویر دقت کنید!
آن بالا یک مجموعه آدم ها است. آن مجموعه Das Man است. Das Man
یعنی سوم شخص( در آلمانی وقتی مثلا می گوییم: آدم نمی تواند این فلان چیز را بفهمد. این آدم می شود یک کسی که ممکن است هرکسی باشد و هیچ نباشد) das Man هایدگر چنین کسی است. همه آدم ها ( جامعه ) می شود Das Man یعنی من تو ام و تو منی و در حالیکه هیچ کدام خودمان نیستیم. خودمان نیستیم یعنی هیچ نقش تخریبی و سازنده ای در سرنوشت خود و دیگران نداریم. خلاصه آگاهی نداریم.
در این Das Man یا جامعه هر یک فرد یک نقشی دارد. معلم، دکتر، استاد دانشگاه ووو.
….
+ پایان فلسفه.
هیدگر در این مصاحبه از سخنرانیش در سال ۱۹۶۴ در پاریس میگه..
از فلسفه (متافیزیک) و از تفکر
هیدگر تفکر را جدا از فلسفه میدونه.
او از متد فکر کردن ورابطه ان با زبان میگوید.. ما محتاج زبان نوینی برای تفکر هستیم تا از متافیزیک غربی عبور کنیم..
سرنوشت تفکر چیست؟
اگر چه تفکر از تفلسف اسانتر است ولی بدست اوردن راهی برای تفکر و انجام ان مشکلتر..
در خلق این زبان نوین محتاج بررسی و تحقیق واژگان نیستیم(برخلاف ان چیزی که من روزی فکر میکردم)
برگشتی به مفاهیم کهن این مسیر را سهل میکند..
من سرنوشت تفکر را نمیدانم..
متفکرین نو ظهور آیند ه و......
….
+ این همه ماجرا نیست.
مساله این است که ما یک حس نسبت به وجود خود داریم ،
بقول فلاسفه قدیم ، به آن علم حضوری داریم.
فقط نامگذاری نیست
….
+ اگر این طور بود خوب بود
هیچ توضیحی در مورد خواب وجود ندارد
کاکرد مغز هم یک سری فعل و انفعال است که گراف می شود که تازه تفسیر بشود ...
عمل اینجا حرف خاصی برای گفتن ندارد
اینها همه داده های در حد عدد و اندازه است در صورتی که ادراکات نفسانی ما اساسا قابل اندازه گیری نیست
عشق
محبت
نفرت
غضب
اینها عددی، نموداری یا گرافی نیستند
….
+ ما بیشتر البته پوزیتیوستها چند نوع هستند راسل از نوع انگلیسیش نیست 🙏💐
….
+ علم فقط به کمیات نمیپردازد.
ادراکات ما هم ممکن است روزی قابل اندازه گیری باشند.
مثلا وقتی دانستیم که عشق یک انسان به انسان دیگری ، با فعل و انفعالات شیمایی معینی در مغزمرتبط است ، اندازه گیری آن و تعریف کمیت برای آن نباید غیر ممکن باشد.
در هر حال
تحویل انسان به مغز و ذهن حاصل ازمغز
و در مقابل آن ، عدم امکان چنین تحویلی
همواره مساله ای جدلی الطرفین باقی خواهد بود.
پیشرفت علم ممکن است آزمونی فیصله بخش داشته باشد/ نداشته باشد.
….
+ ایا حیوانات و گیاهان هم دارای روح می باشند
….
+ علم
به ما هو علم
از مقوله کم نیست
یک امر کیفی است
و بنابر این قابل اندازه گیری نیست
….
+ شما کمیات را از علم مدرن بگیر چه می ماند؟
علم مدرن همه اش کمیت است
آزمایشگاه بدون کمیت تعطیل است
این فلسفه است که با اندازه گیری کار نمی کند و داخل لوله نگاه نمی کند
این را هم به شما بگویم پیشرفت علم مدرن بخش زیادی اش با خیالبافی است به معنای دقیق کلمه خیالبافی
….
+ اگر چنین باشد ، ما عطای چنین علمی را به لقایش میبخشیم و برای تلاش دانشمندان جهت شناخت جهان و تبیین آن نام دیگری میگذاریم.
بجای این که بکوشیم تا نشان دهیم که
علم بما هو علم باید هم کیفی باشد و هم کمی
….
+ سپاس از لطفتون .مطالب سودمندی است وپرسشهای خوبی داره اما لطفتون یهو خیلی شامل شده .
البته در حد اندیشیدنی سعی میشه جوابی منطقی داده بشه .سوالاتش زیاده وسر حوصله جواب لازمه .
امید که گفتگویی سودمند داشته باشیم .🙏🌹🌺
….
+ علم تجربی خود
علم به معنای وجودی ان نیست
بل فراورده علم به معنی وجودی ان است
….
+ حالا از این Das Man فرد می ترسد، ترس باعث می شود که او از جامعه یا از Das Man در پرتاب شدگی قرار بگیرد، یعنی خودش را بیابد. و نه در Das Man بلکهin- der- Welt- Sein پیدا شود. یعنی در -جهان- بودن
این انسانی که از جامعه به جهان پرتاب شده دازاین است. حالا او پرسش گر و تفکر کننده است و او وجود دارد. در حالیکه در آن جامعه کسی وجود ندارد.
….
+ صدر سخن شما تا حدودی درست ، البته علم در معنای ساینس.
اما برای شناخت مغز فقط از علم نوروساینس سود نمیجوییم ، روانشناسی را هم داریم. که بر حسب تنوع و کیفیت رفتارها است.
در مورد ذیل مطلتان ، مخالفم.
حتی اگر مبدا عزیمت تخیل باشد ، ولی تا این تخیلات به بوته آزمایش سپرده نشود ، علم بشمار نمیاید.
نمونش نظریات هاوکینگ است که در یک مورد بیست سال طول کشید تا تایید شد.
ضمن اینکه معیار ابطال گرایی پوپر هم همچنان هست ، و هر فرضیه غیر قابل ابطال که روش ابطالش در خود فرضیه بیان نشده باشد ، از حیطه ساینس بیرون است
….
+ احسنت.چنانچه اخلاق رو به وجود سلولهایی در مغز مرتبط دونستند👍
….
+ هیچ دانش و آگاهی و علمی بدون تجربه تحصیل نمیشود ،
علم به معنی وجودی آن چیست؟
که علم تجربی فراورده آن است؟
….
+ علوم تجربی تجربی اند برای اینکه تجربه داور انهاست نه تحربه مولد انها یعنی اگر از انیشتین و نیوتن بپرسیم خواهند گفت که هیچ وقت تئوریشان را از طریق تجربه مستقیم کشف نکرده اند در حقیقت یک عنصر غیر قابل انفکاک از علم عنصر شهود عنصر نبوغ و ابتکار و خلاقیت است که از تجربه و مشاهده محدود بسیار فراتر میرود
….
+ مساله این است که خیالبافی حد ندارد ولی علم حد دارد
اگر هاوکینگ خیالبافی نمی کرد
علم بعدا نمی فهمید این علم است یا خیالبافی
این همه دانشمند خیالبافی کرده اند علم مهر باطل شد زده است
فاصله خیالبافی تا علم همان فاصله فرضیه تا نظریه است
….
+ اخلاق ریشه فرگشتی قابل تبیینی دارد .
و با روانشناسی فرگشتی تبیین میگردد.
….
+ اینها چیست؟
عنصر شهود
عنصر نبوغ و
ابتکار و
خلاقیت
چرا حیوانات اینها را ندارند؟
….
+ علم
در این معنا
اتحاد عاقل و معلوم و عالم است
اما بحث شما تقسیم بندی در حوزه فلسفه علم است
نه فلسفه
….
+ چرا خواب میبینیم؟
🔸مغز انسان توپ کوچک اسرارآمیزی از مادهی خاکستری است. هر چه باشد، هنوز هم این سالها محققان مبهوت جنبههای زیادی از چگونه و چرایی عملکرد مغز میباشند. دانشمندان دههها است بر روی مطالعات خواب و رویا تحقیق میکنند. هنوز ۱۰۰ درصد از چگونگی عملکرد خواب مطمئن نیستیم یا اینکه دقیقا چطور و چرا خواب میبینیم.
🔹ما میدانیم که چرخهی خواب ما معمولا بسیار زیاد است و خواب ِ بیشتر در طول مرحلهی خواب، همراه با حرکات تند چشم(REM) به یاد افراد میماند. همچنین در جامعهی علمی تقریبا همگی قبول دارند که همه خواب میبینیم، اگرچه اینکه کدام خوابها بیشتر به یاد آدم میمانند، فرد با فرد فرق میکند. به این سوال که آیا خوابها عملکردی فیزیولوژیایی، زیستی یا روانی دارند هم جواب داده نشده است، اما این موضوع جلوی دانشمندان را از تحقیق و فرضیهسازی نگرفته. چندین نظریه وجود دارند که چرا ما خواب میبینیم.
🔸یکی از آنها این است که رویاها دست در دست خواب کار میکنند تا به مغز کمک کنند تمام چیزهایی که در طول ِ ساعت بیداری جمعآوری کرده را طبقهبندی کند. مغز شما روزانه اگر نگوییم میلیونها، با صدها هزار ورودی برخورد دارد. بعضی جزئیات حسی کوچک هستند مثل رنگ ماشینی که از جلوی شما میگذرد در حالی که باقی پیچیدهتر هستند مثل ارائهی بزرگی که برای کارتان کنار هم قرار میدهید. در طول خواب، مغز کار میکند تا در بین تمام این اطلاعات شخم زده تا تصمیم بگیرد چه چیزی را ذخیره و چه چیزی را فراموش کند. بعضی از محققان فکر میکنند خوابها نقشی را در این فرآیند ایفاء میکنند.
🔹نظریهای دیگر میگوید که خوابها معمولا نشان دهندهی احساسات ما هستند. در طول روز، مغز ما آنقدر سخت کار میکند تا ارتباطاتی را ساخته و عملکردهای خاصی را به دست بیاورد. وقتی یک مشکل ریاضیاتی سخت مطرح شود، مغز شما روی همان یک چیز تمرکز میکند. مغز فقط برای عملکردهای روانی به کار گرفته نمیشود. اگر شما دارید یک نیمکت میسازید، مغز شما بر روی ساختن ارتباطات مناسب تمرکز میکند تا به دستان شما اجازه دهد تا با کنسرت اره و مقداری چوب کار کند تا برشی دقیق انجام شود. همین موضوع برای وظایف ساده مثل کوبیدن یک میخ با چکش هم صدق میکند. آیا تا به حال شده تمرکز خود را از دست بدهید و به انگشت خود ضربه بزنید، چون ذهن شما جای دیگری بوده است؟
https://t.me/cognitive_science_iran
….
+ چه باک ، وقتی خیالبافی با عیار علمی و در بوته آزمایش محک مطابق با واقع بودن یا نبودن میخورد؟
….
+ همه علوم به هم ارتباط دارند
تنها شامل روانشناسی نیست
البته در مقابل تقلیل گرایی روانشناختی
تقلیل گرایی چون فیزیک هم و...هست
….
+ دقت کن
بحثم معرفت شناسی است
این خیالبافی چیست که از مرزهای علم و ماده فراتر می رود؟
….
+ حیوانات اینها را ندارند ، چون سخت افزارش را که همان مغز انسان است ، ندارند.
….
+ خیر نظراتی که هاوکینگ و دیگر دانشمندان در رد خدا ارائه میدهند اصلا فرضیه علمی هم نیست
فرضیه علمی تابع روشمندی و شرایطی است
این نظرات حضراتشان نظرات شخصی و اعتقادی است نه علمی
….
+ ایا حیوانات روح دارند
….
+ این خیال بافی ها
بیس و پشتوانه متافیزیک علم مدرن اند
انها ازمون ناپذیرند
….
+ ،تقلیل نیست.
هر موضوعی در علمی بررسی و تبیین میگردد.
بین علوم هم مرز مشخصی نیست.
علوم از نتایج هم بهره میگیرند
….
+ تحقیقات جدید نشان می دهد مغز انسان خیلی چیز خاص و متمایزی نیست از سایر حیوانات
….
+ خیر ، وجود روح برای انسان اثبات نشده ، چه برسد به حیوان
….
+ در خصوص این حس، توقف و تامل کن.
استاد نجار هم در خصوص مهارت نجاری خودش یک حس داره.
….
+ بین علوم در روش شناسی
تفاوتهابی هم هست
….
+ 🐟 مغز ماهی خرطومی شبیه مغز انسان عمل میکند
✅ یک تیم از جانورشناسان در دانشگاه بن کشف کردهاند که ماهیهای خرطومی آفریقایی با وجود نداشتن یک #مغز پیچیده میتوانند در استفاده از #حواس الکتریکی و بصری خود با روشی مشابه با روش #انسان ها سوئیچ کنند.
💠 پیشتر تصور میشد که این توانایی صرفا مخصوص پستاندارانی نظیر #میمون ها، #دلفین ها، #موش ها و انسانها است زیرا این کار نیاز به یک مغز بزرگ و پیچیده برای پردازش اطلاعات دارد. اما این فرضیه با بررسی توانایی ماهیهای خرطومی کمی تامل برانگیز شد.
🔹 ماهیهای خرطومی در رودخانههای غرب آفریقا به وفور یافت میشوند و در آنجا لارو حشرات را درست قبل از سپیده دم و پس از غروب آفتاب شکار میکنند. آنها بسیار حساس بوده و دارای الکتریسته مناسب برای یافتن کرمهای ریز در آبهای تیره و تاریک میباشند.
🔹 این ماهیها همچنین یکی از ماهیهایی هستند که به یک عضو الکتریکی مجهز بوده و با تولید یک #میدان_الکتریکی ضعیف میتوانند خیلی سریع وجود موجودات زنده در اطراف را تشخیص دهند.
🔹 اندام تولید این جریان الکتریکی در کنار بدن و پایه #دم این #ماهی قرار دارد. اما در همین نقاط جریانی دیده نمیشود و پالسهای #الکتریکی در کل ناحیه سر و قسمت پشتی #بدن به جریان میافتد. این ماهی همچنین دارای چشمانی پرقدرت است که برای ردیابی غذا بسیار کمک کننده است.
🔺 آنچه که تیم محققان دانشگاه بن دریافتند این است که خرطوم فیلیها با وجود داشتن یک مغز کوچک میتوانند بین این دو حس تغییر ایجاد کنند.
🔹 انسانها و حیوانات یک اتاق تاریک را با لمس حرکت، شنیدن و یا حتی بو کردن تشخیص داده و در زمان روشن شدن برق بلافاصله بین حس #لامسه و #بینایی تغییر ایجاد کنند. این کار نیازمند داشتن قشری در مغز است که در مغز #پستانداران وجود دارد اما نکته جالب توجه در این پژوهش این است که #ماهی_خرطومی بدون داشتن این قشر از مغز موفق به انجام این کار میشوند.
▪️ انجام محاسبات پیچیده نشان دهنده این است که این ماهیها موجودات فوق العاده باهوشی هستند.
🌐 این پژوهش در نشریه PNAS منتشر شده است. / ایسنا
#فرگشت #فرگشت_مغز
https://t.me/cognitive_science_iran
….
+ میگویند نیوتن در باغ سیبی نشسته بود یک سیب رسیده میافتد نیوتن کنجکاو میشود که جرا سیب پایین امده ؟ و جرا بالا نرفته ؟ چرا اجسام به جای اینکه پایین بیوفتند بالا نمیرن ؟ اینها سوالات خلاقانه است اینها نقطه شروع علم میباشد یک فرض از جهان و حالا تقدیم به طبیعت برای داوری نهایی
….
+ بله تفاوت خاصی نیست ،
جز حجم بیشتر ، تعداد پایه های عصبی بیشتر ،و ...
همینها قابلیت هایی را برای انسان ایجاد کرده که ب ای حیوان نیست ، مقایسه نسبی است ،
….
+ پس حیوانات اگر روح ندارند چرا دارای احساسات و عواطف هستند ایا انسان از روح تغدیه می کند یا از نفس
….
+ نه گرامی
الان بحث نسبت حجم مغز به بدن هم از ان خاص بودن و ویژه بودن قبلی خارج شده است
….
+ خیالبافی ها بله.
ولی هر خیالبافی ای زمانی به نظریه تبدیل میشود که مسیر آزمایش و تکرار را پیموده باشد و پیشبینی درست انجام دهد.
احساس و عاطفه کارکرد مغزاست ،پس هر موجودی چون مغزدارد ، بنسبت احساس هم دارد
….
+ در عالم خودش است
و عالم خودش را دارد
و عالم خودش را می سازد
….
+ اوکی.
پس بین مغز گونه های مختلف ، شباهت ها و تفاوت هایی هست،
و این بخودی خود نشانگر چیست؟
….
+ هیچی
….
+ اگر من کار بدی می کنم این دستور رو مغز صادر میکنه پس کار عقل این وسط چیه
….
+ اصلا عقل چیست؟
آیا عقل چیزی غیر از بخشی از قسمت استدلالی ذهن است؟
….
+ Reisender, Denkender und Schaffender.
انسان، هجرت کننده، متفکر و سازنده
….
+ ذهن چیه؟
….
+ همان کارکرد منطقی مغز را اجمالا عقل میگوینذ
….
+ من را یاد یک آیه قران انداختی
….
+ پس عقل همون مغزه ؟
….
+ اینجا بحث دیگری هم بوجود می اید ایا ما به وسیله عقل موضوعات رو درک می کنیم یا به وسیله عقل
….
+ عقل را با چی درک می کنیم؟
….
+ همه آنچه که نتیجه فعل و انفعالات مغز باشد را ذهن مینامیم.
مغز که همان جسم مغز است.
ذهن حاصل مغز است ،
مثل سخت افزار کامپیوتر و ویندوز نصب شده بر آن.
….
+ فرق بین عقل و دل در چیست چرا خداوند میگوید ما مهر زدیم بر قلبهای ایشان نه بر عقلهایشان
….
+ ما به کارکرد و فعالیت مغزی عقل میگوییم نامی که گذاشته شده شما در پی اثبات عینیت نامها هستید انها فقط در زبان هستند
….
+ بگین لطفا!
….
+ 👌👌👌 جایگاه مُدرَک بالاتره یا مُدرِک ؟
….
+ بالاخره اسم مقدمه شناخت است
اگراسم چیزی را ندانیم چطور بشناسیمش؟
….
+ بله.
واژگان مفهومی ، فقط انتزاع مغز میباشند ،
عقل
عشق
نفرت
و...
….
+ سوال خوبیه؟
بالاتر اینجا به چه معناست؟
بالای فیزیکی یا بالای رتبی؟
….
+ ایا انسان به وسیله عقلش عاشق میشود یا بوسیله دلش
….
+ فیزیکی نه؛ همان رتبی
….
+ بوسیله ذهنش،
آن هم بخش احساسی ذهنش که مکانی معلوم هم در مغزدارد
….
+ یعنی میگویید هر اسمی که هست مصداقی عینی هم دارد ؟
….
+ پس کار قلب رو میشه توضیح دهید
….
+ قلب؟
پمپاز خون در بدن.
اگر منظورتان دل باشد ،
دل همان بخش احساسی مغز و ذهن است
….
+ چرا خدا در کتابش میگوید خداوند حایل میان انسان و قلبش چرا نمی گوید عقلش
….
+ قلب در قرآن به معنای وجود انسان است
….
+ نمیدانم.
….
+ نه اینطور نیست وجود رو نفس میگه
….
+ لطفا از بحث عقلی منحرف نشید ،
قال صادق قال جعفر ، قال الله
اینجا مفید نیست.
….
+ یعنی علوم تجربی ثابت کرده که دقیقاً کجای مغز مسائل رو تحلیل می کنه و درک می کنه و .... ؟
….
+ نه این می شود لفظ
منظورم اسم بود
….
+ ربطی به مسلمان و غیر مسلمان نداره انسان دارای عقل و دل می باشد که هر کدام وظیفه و مسولیتی داره وجود خداوند به وسیله قلب درک می شود یا عقل ایمان قلبی می باشد
….
+ نه نگران نشوید
اینجا معمولاً گفته می شود قال آیت الله کانت
….
+ اون بحث دقیقی است البته ولی این نظر چند تن از اساتید بارز تفسیره
….
+ بطور نسبی بله.
مشخص شده که مثلا احساس عشق با کدام بخش مرتبطه ، قسمت پردازشگر و منطقی کجاست.
البته نه دقیق و کامل
….
+ مشکل اینه شما هر چیزی که مطابق یافت خودتان نباشه توهم میدانید
….
+ تداومِ تراژیکِ بازندگی
به بهانۀ حذف تلخِ کشتیگیر تیم ملّی
(بخش دوم)
✍️محمدمهدی اردبیلی و احمدرضا آزمون
۵. حرکات آرمانگرایانه، صرف نظر از محتوایشان، ضروتاً باید درونزا باشند، وگرنه چیزی جز قسمی دستور و فرمان اجرایی نخواهند بود. اگر یک آرمان جهانشمول و مقبول را، نه به نحوی درونزا، خودانگیخته و از بطن جامعه، بلکه به نحوی دستوری، فرمایشی یا آییننامهای اعمال کنیم، نه تنها تأثیر معکوس خواهد گذاشت، بلکه حتی خود آرمان را زیر سوال خواهد بود و عملاً بر ضد تحقق آن عمل خواهد کرد. شیوههای مناسبتی و آییننامهای، همان بلایی را که بر سر سایر مناسبتهای مردمی آوردهاند، بر سر آرمان فلسطین نیز آوردهاند.
مضافاً اینکه شتر سواری دولا دولا نمیشود. اگر بناست با مسابقه ندادن با حریف اسرائیلی، صراحتاً به تمام جهان اعلام کنیم که ما این کشور نامشروع را به رسمیت نمیشناسیم، این دیگر پنهانکاری ندارد. میتوان به جای باختنِ مخفیانه، با سینۀ ستبر از حضور در برابر حریف اسرائیلی سرباز زد، دلایلش را اعلام کرد و هزینهاش را هم، هر چه که باشد، نه از جیب یک فرد بلکه از جیب کل دولت یا جامعه پرداخت کرد. اما مشکل اینجاست که شاید خود مسئولینِ امر نیز امروز دیگر نه با اعتقاد راسخ، بلکه بر اساس همان دستورالعملهای آییننامهای میخواهند نه سیخ بسوزد و نه کباب، و نتیجۀ آن هم این خواهد شد که نه تنها نتایج و ثمرات این بهرسمیت نشناختن محقق نخواهد شد، بلکه به واسطۀ ضربه به غرور ملی، این خود اسرائیل و حامیانش هستند که در موجسواری رسانهای دست بالا را میگیرند. فقدان استراتژی مشخص، راهبردی و آیندهنگرانه آشکارا برملا شده است. سطح و عمق و نوع مبارزه باید در سطوح مختلف، با رویکردهای پیشرو، خلاقانه و غیرقابل پیشبینی برای رقیب سامان یابد و مسئله به صرفِ تکانههایی اینک دیگر حساسیتبرانگیز، از جمله همین عدم حضور قهرمانان در پیکارهای جهانی، تقلیل نیابد. تجربۀ تلخ شعار «نه غزه، نه لبنان» در میانۀ یک جنبش اعتراضی که موضوع انتقادش اصلاً ربطی به فلسطین نداشت، نشان دهندۀ همین فرادستیِ رسانهای است. و اما امروز، شاید یگانه رسالت ما در خصوص آرمان فلسطین، بازپسگیری آن از نهادهای ریز و درشت و از آنِ خودسازی درونزای مجدد آن، در مقام یک آرمان روشنگرانه، حقطلبانه و آزادیخواهانه و در یک کلام "مردمی" است. در چنین شرایطی است که مردم هزینۀ اعتقادات خویش را میپردازند، و به جای آنکه با احساس ناکامی بر اساس فرمانِ «ببازِ» صادره از پشت تشک، «ببازند»، خود، به نحوی خودانگیخته و درونزا و آگاهانه، آرمان خود را تعریف و اعلام میکنند و «پیروز» میشوند. ارجاعِ استراتژی منفعلانه در مقابل دشمن، به قسمی مبارزۀ حماسی نمیتواند دستکم با منطق امروز بسنده بنماید. بدون تردید باید چشم در چشم ایدۀ اسرائیل، در انحاء مختلف، از سیاست تا ورزش، خلّاقانه و فعّالانه، ایستاد و جنگید و به بدیلی خیالی و دستوری و توهّمی دلخوش نبود که میتواند از این انفعالِ حماسی صادر شود.
فرجام کشتیگیر وطنی، تقدیم پیشدستانۀ «جایگاه» به یک حکومت نامشروع و «بیجایگاه» است. به نظر میرسد یک جای این منطق می لنگد که «ما»، بازندۀ همیشگی چنین نبردی هستیم. ما در صورت تداوم غیرانتقادیِ این منطق که شاید پیش از این درست به نظر میرسیده است، چیزی جز یک همیشهباخته نخواهیم بود اگر انفعال حماسی را به فعالیتی در سطوح مختلف علمی، فرهنگی، سیاسی، بینالمللی و ورزشی بدل نسازیم. بر زمین کوفتن «ایدۀ اسرائیل»، نه با آیین نامههای فرمایشی فلان وزارتخانه یا نهاد، بلکه با رسواسازی تعارضات، پلشتیها و عفونتهای درونیِ خود این ایده در معرض همگان و تکیه به تصمیمهای خود مردم بر اساس تعهد و تحلیلشان امکانپذیر است.
سخن نادرستی است.
اگر مدعی هستید که درست است ، سندی ارایه دهید مستقل از باور اسلامی خود.
….
+ نشد به طور نسبی یعنی چی ؟ شما از این نسبی و دقیق نبود.
*** از بیانات اعضا در تاریخ 29 نوامبر 2017
|
|